ghermez

ده فرمانده‌ی بزرگ و موفق تاریخ جهان

امتیاز دادن به این موضوع:

Recommended Posts

از اونجایی که این مقاله من جمع اوری نکردم و فقط یک کپی برداری بود به نظرم جای ویرایش دارند و بر خی از این فرماندهان مثل ادلف به عنوان یک شکست خورده و ویلیهام فاتح به نظرم نباید تو این لیست قرار می گرفتند و باید کسانی همچون پیغمبر (ص) باید....


[size=18]
10 - ویلیام فاتح:[/size]
ویلیام فاتح رهبری هجوم لشکر نورماندی به انگلستان را بر عهده داشت. این آخرین باری بود که کشور انگلستان توسط یک ارتش بیگانه فتح شد. ارتش او در جنگ هیستینگز ارتش انگلستان را به عقب راند و تا شهر لندن پیشروی کرد. مقاومت ارتش انگلستان بی ثمر بود و ویلیام حکومت انگلستان را به دست گرفت. او در فرهنگ سنتی آنگلو- ساکسون انگلستان تغییرات زیادی ایجاد کرد و فرهنگ جدید آنگلو- نورمن را بوجود آورد.

[size=18]9- تیمور لنگ :[/size]امیر تیمور گورکانی یا تیمور لنگ (۸۰۷ -۷۷۱ ق / ۱۴۰۵- ۱۳۶۹ م./۷۴۸ - ۷۸۳هـ.ش) نخستین پادشاه گورکانی و موسس این سلسله که از ۷۷۱ تا ۸۰۷ هـ. ق.(۷۴۸ - ۷۸۳هـ.ش) در بیشتر ممالک آسیا با کمال قدرت و عظمت پادشاهی کرد.[۱] تیمور در زبان ازبکی به معنای «آهن» است و از او با القاب «امیر تیمور»، «تیمور لنگ»، «تیمور گورکان» و «صاحبقران» یاد شده‌است و اروپائیان به او «تامرلان» (Tamerlane) می‌گویند.

امیر تیمور پسر امیر تراغای، فرمانروای کش ترکستان بود. وی در۲۵ شعبان ۷۳۶ ه.ق (۷۱۴هـ.ش) در همان شهر کش به‌دنیا آمد. طایفه‌اش از شاخهٔ «تاتار» ترکستان بود ولی در آن زمان وابستگی به قوم مغول که چنگیزخان نام آورترین آن بود نوعی افتخار به حساب می‌آمد از این روی «امیر تیمور» تبارش را به «چنگیزخان» و قوم مغول می‌رساند.

به گفته ابن عربشاه تاریخ‌نگار آن‌زمان، تیمور در زمان جنگ زخم برداشت و لنگ شد. بنابر روایات دیگر وی در سال ۷۶۴ ه.ق (۷۴۱هـ.ش) بنا به استمداد امیر سیستان به کمک او شتافت و در جنگ با مخالفینش زخمی شد ولی پایش بعد از بهبودی این زخم هم برای همیشه لنگید.

شهرت امیرتیمور از فتح خوارزم در سال ۷۸۱ هـ.ق (۷۵۸هـ.ش) آغاز شد. سال ۷۸۱ (۷۵۸هـ.ش) امیرتیمور خراسان را تسخیر نمود و سال ۷۸۴ (۷۶۱هـ.ش) گرگان، مازندران، سیستان و هرات را گشود و آل کرت رابه تصرف در آورد.

در سال ۸۰۰ تیمور سرزمین فارس، بخشی از عراق، لرستان و آذربایجان را گرفت و سلسلهٔ جلایریان را نیز منقرض کرد، بعد رو به خزر نهاد و اهالی برخی از شهرهای آن را به قتل رساند. در سال ۷۹۵ بعد از انقراض مظفریان متوجه آسیای کوچک شد، در سال ۸۰۰ (۷۷۶هـ.ش) هند را فتح و دهلی را به تصرف در آورد. با عثمانیان نیز جنگها کرد و در سال ۸۰۴ (۷۸۰هـ.ش) بایزید عثمانی را به اسارت در آورد. تیمور در سال ۸۰۷ (۷۸۳هـ.ش) به سمرقند پایتخت خویش برگشت، عزم تسخیر چین را نمود ولی اجل مهلتش نداد و در سال ۸۰۷ (۷۸۳هـ.ش) در سن ۷۱ سالگی در گدشت.


[color=blue]اینم یک داستان به زبان طنز برای تیمور:[/color]بطور کلی تیمورلنگ پنج ماه پس از مرگ ابوسعید بهادر،آخرین ایلخان مغول در جنوب سمرقند بوسیله مادرش بدنیا آمد.تیمور پس از تولد اصرار فراوان داشت که هر جوری شده نسب خود را به چنگیزخان مغول برساند.اما مگر میشد؟آدم اگر بخواهد اصل ونسب خودش را به این وآن برساند هزار و یک مشکل دارد.آنقدر دوندگی و کاغذبازی و صد البته زیرمیزی و...دارد که بیا و ببین.برای تیمور پدرجدی مثل «نرون» هم پیدا شد.اما گوش او به این حرفها بدهکار نبود.دوتا پایش را کرده بود توی یک کفش که:«یالله،چنگیز جد بزرگ من است»او حتی شجره نامه ای هم تنظیم کرد و آن را داد که(بعد از مرگ)روی سنگ قبرش بنویسند.

تیمور که بچه بود،سوار اسب میشد.تیراندازی هم میکرد.اول به هدفهای ثابت.اما وقتی بزرگتر که شد،دید که اهداف ثابت اصلا حال نمیدهد و رفت سراغ اهداف متحرک.یکی از همین روزها به صورت کاملا تصادفی(آره ارواح ننه اش)یکی از همسالانش را به اسم«یولاش»هدف قرار داد و یولاش بیچاره کمی تا قسمتی مرد.چشمش کور، دندش نرم،میخواست اینقدر جلوی تیمور نپلکد.بعد از این ماجرا،یک گوسفند را زنده زنده دزدید که بعنوان هدف متحرک از آن استفاده کند.اما یارو گوسفنده متوجه شد و هوار راه انداخت.چوپان هم باخبر شد و از راه نرسیده با چوبدستی اش زد به کتف تیمور زد و یکی هم توی رانش که چلاق شود و اینقدر گوسفندهای زبان بسته را ندزدد. این ضربه چوپان آنقدر درد داشت که نگو ونپرس وتیمور هم به ناچار لنگ شد.اما مورخان معتقدند که علت لنگ شدن تیمور چیزی غیر از این هم میتواند باشد.

خلاصه...تیمور هم عین فیلمهای هندی از این ماجرا درس عبرتی گرفت و 40 تا از دوستان باحالش را دور خودش جمع کرد و گفت:«حالا بهتر است کمی راهزنی کنیم.خیلی کیف دارد.تازه شغل بسیار آینده داری است»اما هیچی نشده تو بیابان گم شد و دست از پا درازتر سر از طویله حاکم در آورد.از قضا حاکم هم از او خوشش آمده بود(وااااه...اییییییش.خدا بدور)و همه چیز به خوبی و خوشی تمام شد. تیمور چون اسب شناس خوبی بود(خوب معلوم است شناسایی همنوعان،برای تیمور کاری ندارد)،با دختر حاکم ازدواج کرد و بعد هم حاکم را کشت تا از حرف و حدیثهای بعد عروسی خلاص شود(از من بپرسید تیمور،حاکم را با گربه دم حجله عوضی گرفته بود)

تیمور خوشحال و سرخوش به شهرش برگشت،دید،اه...برادرانش به استقبال او آمده اند و دیدند،اه...داداش ورپریده شان با زن داداش آمده(حالا عمو شده بودند یا نه،الله اعلم).تیمور هم تصمیم گرفت که به برادرانش یک سور باحال بدهد.پس همه برادران و دوستانش را در یک مهمانی جمع کرد و طی مراسم با شکوهی همراه با حرکات موزون فرستاد به درک اسفل السافلین.سپس شروع کرد به گرفتن این شهر و آن شهر.حالا نگیر و کی بگیر.بدبخت شهرندیده.عقده شهر داشت.هر چه شهر کوچک وبزرگ دم دستش بود گرفت و اموال مردم و شتر ها و...را برد توی سمرقند قایم کرد.

بعد یهو تیمور یاد قمرالدین افتاد.این قمرالدین یکی از پادشاهان مغول بود که از قضا تیمور با دختر او ازدواج نکرده بود.این تیمور بلای ما قبل از اینکه بخواهد سر شاه یا حاکمی را زیر آب کند،برای نمونه با یکی از دختران آن شاه یا حاکم ازدواج میکرد و بعد یک دعوای سوری با زنش میکرد ومیگفت:«من خرجی نمیدهم،تو خیلی از لوازم آرایشی استفاده میکنی.من پدرت را در می آورم»وبعد در موقعیتی عین عجل معلق مناسب جد و آباد پدر همسر گرامی اش را صلوات میداد.به همین جهت به تیمور لقب گورکان دادند که به معنی داماد است(معنی خودمانیش میشود داماد گورکن).

قمرالدین بخت برگشته و از همه جا بی خبر،دخترش را به عقد تیمور درآورد.تیمور هم خیالش راحت شد که 6 ماه اول زندگی اش اوضاع روبه راه است و قمرالدین دخالتی نمیکند.پس با خیال راحت برای فتح خوارزم رفت.اما هرچه بیرون شهر وایستاد و داد زد:«بابا زیر پایم علف سبز شد،در را باز کنید میخواهم شهرتان را بگیرم و بروم پی کار خودم»خوارزمیها باور نکردند که نکردند.تیمور دوباره مجبور شد از همان نقشه باحالش اش استفاده کند.به این معنی که دختر یکی از امیران خوارزم را برای یکی از پسرانش خواستگاری کرد.وقتی جواب مثبت شنید گفت:«حالا که با شما فامیل شدم،خیالتان تخت که پدرتان را در می آورم. 200 اسب با بار طلا جهاز میدهید یا شهرتان را نقره داغ کنم»ای بابا حالا چی کار کنیم.داماد هم داماد های قدیم.با یک اسب با بار طلا راضی میشدند و جیکشان هم در نمی آمد.

خلاصه ریش سفید های خوارزم آمدند پیش تیمور پاچه خواری و التماس،تا او را راضی کنند.تیمور هم گفت:«سگ خورد(در اینجا به این معنی است که حرف شما قبول)هر وقت داشتید بیاورید.آخر من کلی قرض وقوله دارم باید چکهایم را پاس کنم و...»و از اینجور حرفهای تاثیر گذار.

راستی قمرالدین داشت یادم میرفت.اما تیمور بلا یادش بود.یکراست رفت سراغ او.الکی به قمرالدین گفت:«من و دخترت با هم تفاهم نداریم.اخلاقش خوب نیست.تازه فسنجان را شیرین درست میکند.من ترش دوست دارم.من هم برای همین پدر تو را در می آورم»تیمور، قمرالدین را شکست داد و قمرالدین به کوهها فرار کرد.همانجا بود که متحول شد و تصمیم گرفت که بمیرد.

تیمور به شهر سبزوار سفر کرد.همین که به دروازه شهر رسید.مردم مهربان و خونگرم این شهر با استفاده از سنگ و آجر از تیمور و سربازانش استقبال گرمی کردند.یکی هم به سر تیمور زدند.تیمور دید که فرصت کشیدن نقشه باحال دامادی را ندارد،پس به سربازانش دستور داد که از زیر دروازه های شهر تونلی به داخل شهر بزنند.برای اینکه مردم شهر متوجه نشوند که سربازها دارند تونل میزنند،تیمور به عده ای از سربازانش دستور داد که با ساز و دهل و از اینجور چیزها هرچه آهنگ باحال بلدند(از جمله دختر احمدآباد و...)بزنند که مردم فکر کنند که دوباره تیمور جشن عروسی به راه انداختند.تونل که زده شد سربازها هرچه باروت داشتند، ریختند توی گونی و چسباندند به در و دیوار شهر.

یهو...بووووووم.دیوارهای شهر فروریخت.تازه مردم متوجه شدند که عروسی در کار نیست.خوب بعدش هم که معلوم است،سربازان تیمور عینهو گوسفند سرشان را انداختند پایین و ریختند توی شهر و چون کار بخصوصی نداشتند شروع کردند به کشتن مردم و در اسرع وقت از کله مردم «کله منار»درست کردند(کله منار بنای زیبایی بود که که از کله های مردم بیگناه ساخته میشد و تیمور آنرا مرسوم کرد).

تیمور همینجوری رفت و رفت.از تبریز تا لرستان و بغداد و...این ور و آن ور را زیر پاگذاشت سلسله«آل مظفر»را برانداخت.بعد هم برای تنوع سری به هندوستان زد که ببیند آدمکشی آنجا چه حالی میدهد.تیمور در هندوستان برای نمونه چند(چیزی در حدود خیلی)هندو را زنده زنده سوزاند تا از لحاظ مرده سوزی به آنها کمکی کرده باشد.بعد هم بار و بندیلش را جمع کرد،رفت سمرقند که نفسی تازه کند.

نفسش هنوز چاق نشده، دید که آدمکشی بیشتر حال میدهد.یک نگاه به نقشه جهان انداخت.کشور عثمانی را دید.این بار تیمور رفت سراغ «ایلدروم بایزید عثمانی».این ایلدروم جان ما با هیچکس کاری نداشت.فقط قسمت زیادی از آسیا و اروپا را گرفته بود و منتظر فرصتی بود که شهر استانبول را بگیرد و راه تجاری اروپاییها را ببندد.اگر ایلدروم استانبول را فتح میکرد کار اروپاییها زار بود.اروپاییها شب و روز دست به دعا بودند که تیمور هوس جنگ با ایلدروم به سرش بزند.چون ایلدروم بد بلایی بود.تیمور چون از اروپاییها خوشش می آمد،خواست به عثمانی حمله کند.دید که با نقشه دامادی نمیتواند جلو برود،چون دستش رو شده بود.پس نامه ای با این مضمون نوشت:«ایلدروم جان.چند نفر از دشمنانم به کشور تو فرار کردند.خواهش میکنم که خودت شخصا پدرشان را در بیاور.و گرنه من خودم شخصا پدرت را در می آورم» ایلدروم که تیمور را داخل آدم حساب نمیکرد،در جواب نوشت:«مرتیکه چلاق.توکی هستی که به من دستور میدهی؟یادت هست،بچه که بودی گوسفند می دزدیدی؟» تیمور سخت ناراحت شد،لزومی نداشت که ایلدروم وقایع گذشته را به رخ او بکشد.چون تیمور عقده آن موقع را داشت رفت و ایلدروم را دستگیر کرد.او را انداخت توی قفس تا برای سایر ایلدرومها درس عبرت شود.اما ایلدروم این فکر را برای تیمور کوفت کرد و در قفس مرد.

تیمور دوباره به سمرقند رفت،تا نفسی تازه کند که دید، ای دل غافل یک کشور به نام چین هم وجود دارد که آنجا را نگرفته.مثل فشنگ یک سپاه گنده جمع و جور کرد و رفت سراغ چینیها.آخر شنیده بود که چینیها آدمهای باحالی اند و جان میدهند برای کشتن.وسط راه تیمور سرمای سختی خورد.هرچه سعی کرد که زنده بماند که نشد که نشد که نشد و به ناچار مرد.

در پایان بد نیست،برای اینکه تیمور را بهتر بشناسیم خاطراتی که یک نفر که از دست تیمور زنده مانده است،عینا نقل میکنم:«بیرحمتر از این یارو روی زمین نیست.اگر جلوی چشمش صدها نفر را بکشند،ککش نمی گزد.مرتیکه انگار نه انگار که سن بابابزرگ مرا دارد.لامصب عین خر قوی است.همه از او میترسند،حتی زنهایش(این یعنی ته ابهت و قدرت).در جنگها لباس میپوشد،زره هیچگاه به تن نمیکند.اگر سربازی خطایی کند فورا خودکشی میکند تا گیر تیمور نیفتد.چون میداند که بدست او عین بچه آدم نمی میرد.

غذای او برنج است و گاهی هم شیر و ماست میخورد.کباب کره اسب هم دوست دارد.شربت و عسل هم دوست دارد.اما میگویند که پرخور نیست(دیگه چی...!یک دفعه بیاید مرا هم بخورد دیگر)او بقدری پولدار است که میتواند تمام کره زمین را با سکه های طلا سنگفرش کند.اماچون وقت و حوصله اش را نداشت،نکرد.توی این گرانی مسکن 200 تا قصر دارد.بقیه دارایی اش را نمیگویم که حسودیتان نشود.و...»دیدید که این آقا تیمور ما چه قدر آدم باحالی بود.تاریخ از این آدم باحالها زیاد دارد.

http://sooooma.parsiblog.com/Posts/48/%D8%AA%D9%8A%D9%85%D9%88%D8%B1+%D9%84%D9%86%DA%AF/

[size=18]۸. آتیلا هون: [/size]آتیلا هون فرمانده ی امپراطوری هونیک بود که از آسیای مرکزی تا آلمان کنونی کشیده شده بود. وی یکی از خونخوار ترین دشمنان امپراطوری روم شرقی و غربی بود. آتیلا به خاطر ستمگری مشهور بوده او دو بار به بالکان و فراسه ی امروزی لشکر کشی کرد.
[size=12][/size][size=12][/size]

[size=18]۷. آدولف هیتلر:[/size]
هیتلر رهبری آلمان نازی و ارتش متقین را در اکثر قاره ی اروپا و بخشی از قسمت های آسیا و آفریقا بر عهده داشت. او در جنگ جهانی دوم بر ارتش فرانسه غلبه کرد و در عین حال آمریکا، انگلستان و روسیه را نیز به عقب راند.ارتش او با تکیه بر تاکنیک های حمله ی نظامی به پیروزی های بسیاری دست یافتند. هیتلر در نهایت در جنگ شکست خورد و خودکشی کرد.[size=12][/size]

[size=18]۶. چنگیز خان[/size]:چنگیز خان پایه گذار امپراطوری مغول، بزرگترین امپراطوری به هم پیوسته در جهان بود. امپراطوری مغول بخش وسیعی از آسیای مرکزی را اشغال کرد. او این کار را از طریق متحد کردن قبایل چادر نشین و پیمان بستن در شمال شرقی آسیا انجام داد، به تدریج بیشتر چین را به تصرف خود در آورد و در آسیا پیش روی کرد. امپراطوری مغول تا جایی پیش رفت که بیشتر منطقه ی اوراسیا و بخش های قابل توجهی از اروپای شرقی، آسیای مرکزی و خاورمیانه را تحت سلطه ی خود در آورد. او این پیشرفت ها را مدیون هوش بالا و تاکتیک های نظامی فوق العاده اش بود.

[size=18]۵. هانیبال بارکا:[/size]هانیبال از طریق کوه های آلپ به امپراطوری قدرتمند روم حمله کرد و رومی ها را در طی چندین جنگ شکست داد. او شخصاً در هیچ مبارزه ای شکست نخورد و بعد از پیروزی بر رومی ها به مدت ۱۰ سال ارتش خود را در ایتالیا مستقر کرد. او را به عنوان یکی از بزرگترین متخصصین تدابیر جنگی در طول تاریخ می شناسند به طوری که برخی از دشمنانش از تدابیر و روش های او در جنگ آوری استفاده می کردند.


۴[size=18]. ناپلئون بناپارت:[/size]
ناپلئون در جریان انقلاب فرانسه یک ژنرال بود و بعد ها کنترل کامل جمهوری فرانسه را به دست گرفت و به امپراطور فرانسه تبدیل شد. او پاشاه ایتالیا، میانجی کنفدراسیون سوئیس و محافظ کنفدراسیون راین بود. زمانی که به جزیره ی البا تبعید شد، روش حکومت و اقتصاد این جزیره را هم تغییر داد.

[size=18]۳. ژولیوس سزار:[/size]
ژولیوس سزار کنترل کامل جمهوری روم و ارتش های وابسته به آن را در دست داشت. او در جنگ داخلی دشمنان را شکست داد و در جنگ های خارجی نیز بر علیه چندین متحد پیروز شد. او در نهایت توسط بروتوس (یکی از نزدیکانش) به قتل رسید.


[size=18]۲. اسکندر کبیر:[/size]
اسکندر کبیر بیشتر جهانی را که در آن زمان شناخته شده بود تا قبل از ۳۰ سالگی درنوردید. او امپراطوری باشکوه ایران را از بین برد، ارتشی بسیار بزرگتر از داریوش سوم ایجاد کرد و باعث رخنه کردن فرهنگ هلنی در تمام سرزمین تحت تسلط خود شد.
[size=18]
۱. کوروش بزرگ[/size]:
کوروش بزرگ بنیان گذار امپراطوری هخامنشی در امپراطوری های ماد، لیدیا و نئو- بابلی بود. امپراطوری او درسه قاره گسترده شده بود. برخلاف بسیاری از سایر رهبران نظامی، به خاطر زیر ساخت های ---------- که ایجاد کرد، امپراطوری او تا مدت ها بعد از مرگش استوار ماند. بسیاری عقیده دارند که او در دستاوردهایش از اسکندر کبیر هم موفق تر بوده است.

منبع:
http://www.parsianforum.com/showthread.php/129041-%D8%AF%D9%87-%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87%E2%80%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D9%88-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%28-%D8%B9%DA%A9%D8%B3%29

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
دستت درد نکنه خیلی جالب بود ولی اسم نادر شاه افشار خالی بود icon_rolleyes

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
وقتی تاریخ رو می خونیم البته قسمت قبل قاجار رو همه پادشاه های موفق ما آدم های خوب و شجاعی بودن بر عکس بقیه کشور ها که یارو تا پادشاه می شد شروع می کرد به کشتن مردم

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
آخه معیار و مقیاسش چی بوده؟ همینجوری که نمیشه

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
من توی یکی از تاریخ نگارها خوندم یکی از بزرگترین فرماندهان جنگی تاریخ اسم یکی از فرماندهان دولت هخامنشی است که با 3000 نفر توانست ارتش 200000 نفری چینی ها که به فیل هم مجهز بودن نابود و تارو مار کنه.
داستان از این قرار بوده که به داریوش (اگه اشتباه نکنم)خبر مبدن که از شرق کشور (چینیها) ارتشی عظیم متشکل از 200000نفر که بر فیلهای حیوانات عظیم و چثه سوارن دارن به ایران حمله میکنن و چون چین کشوری حقیر بود(در مقایسه با امپراطوری ایران) داریوش با تمام فرماندهانش جلسه ای میزاره که در بین انها یکی اعلام میکنه حاضره فقط با 3000 نفر به جنگ این ارتش بره و میره و پیروز هم میشه که در تاریخ به بزرگترین فرمانده شناخته میشه
جالبه که این فرمانده که اسمشو یادم نیست اولین کسی بوده که از نفت در جنگ اسفاده کرده. اون شنیده بود در شمال دریاچه خزر ماده سیاهی از زمین بیرون میزنه که بشدت قابل اشتعاله و از همین حربه استفاده میکنه و نفتهای اشتینو به بین سربازان و فیلهای دشمن میفرسته که باعث رم کردن فیلها میشه و همین فیلها باعث نابودی ارتش چین میشن
ضمنا چرا در بین این فرماندهان بزرگ اسمی از خشایار شاه نیست؟ داریوش کبیر؟

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
پس اسم مظفر الدین شاه و ناصر الدین شاه کجاست ؟؟!! (شوخی )icon_rolleyes icon_rolleyes
ولی خدا وکیلی اسم نادر شاه جاش خالیه.

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
نادر شاه افشار

آقا محمد خان قاجار

سلطان محمد فاتح

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
[quote]آخه معیار و مقیاسش چی بوده؟ همینجوری که نمیشه[/quote]

خودم هم نمی دونم اصلا برام سئواله چرا باید اسم ادلف که یک شکست خورده بود و همچنین ویلیهام داخش باشه مگر اون تاریخ جهان چه نتقشی ایفا کرده
من معیار خودم بر تاثیر گذاری در تاریخ جهانه .
تیمور لنگ حق بر انصاف باید نامش در کنار و هم پایه کورش کبیر و چنگیز و بالاتر از ناپلئون باشه. کار هایی که اون کرد حتی ناپلئون و یا حتی اتیلا نتونست بکنه. عمرش فرصت می داد به چین هم امان نمی داد.

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
[quote]من توی یکی از تاریخ نگارها خوندم یکی از بزرگترین فرماندهان جنگی تاریخ اسم یکی از فرماندهان دولت هخامنشی است که با 3000 نفر توانست ارتش 200000 نفری چینی ها که به فیل هم مجهز بودن نابود و تارو مار کنه.
داستان از این قرار بوده که به داریوش (اگه اشتباه نکنم)خبر مبدن که از شرق کشور (چینیها) ارتشی عظیم متشکل از 200000نفر که بر فیلهای حیوانات عظیم و چثه سوارن دارن به ایران حمله میکنن و چون چین کشوری حقیر بود(در مقایسه با امپراطوری ایران) داریوش با تمام فرماندهانش جلسه ای میزاره که در بین انها یکی اعلام میکنه حاضره فقط با 3000 نفر به جنگ این ارتش بره و میره و پیروز هم میشه که در تاریخ به بزرگترین فرمانده شناخته میشه
جالبه که این فرمانده که اسمشو یادم نیست اولین کسی بوده که از نفت در جنگ اسفاده کرده. اون شنیده بود در شمال دریاچه خزر ماده سیاهی از زمین بیرون میزنه که بشدت قابل اشتعاله و از همین حربه استفاده میکنه و نفتهای اشتینو به بین سربازان و فیلهای دشمن میفرسته که باعث رم کردن فیلها میشه و همین فیلها باعث نابودی ارتش چین میشن
ضمنا چرا در بین این فرماندهان بزرگ اسمی از خشایار شاه نیست؟ داریوش کبیر؟[/quote]

من چیزی در این مورد نشنیدم. بیشتر شبیه بعضی داستان ها میمونه که یه سری افراد خاص سر هم میکنن. به جد هم میتونم بگم واقعی نیست.

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
[quote]من توی یکی از تاریخ نگارها خوندم یکی از بزرگترین فرماندهان جنگی تاریخ اسم یکی از فرماندهان دولت هخامنشی است که با 3000 نفر توانست ارتش 200000 نفری چینی ها که به فیل هم مجهز بودن نابود و تارو مار کنه.
داستان از این قرار بوده که به داریوش (اگه اشتباه نکنم)خبر مبدن که از شرق کشور (چینیها) ارتشی عظیم متشکل از 200000نفر که بر فیلهای حیوانات عظیم و چثه سوارن دارن به ایران حمله میکنن و چون چین کشوری حقیر بود(در مقایسه با امپراطوری ایران) داریوش با تمام فرماندهانش جلسه ای میزاره که در بین انها یکی اعلام میکنه حاضره فقط با 3000 نفر به جنگ این ارتش بره و میره و پیروز هم میشه که در تاریخ به بزرگترین فرمانده شناخته میشه


اون فرمانده بهرام چوبین بوده ودر دوره ساسانیان بوده اگه درست یادم باشه لشکر چینی ها (منطقه غربی چین ) هم 300000 نفر بوده که به خاطر استفاده از نفت تونست شکستشون بده
درضمن خاقان های ترک تبار مستقر در غرب وشمال غرب ایران برای اولین بار در زمان ساسانیان به مدت چند سال ایران رو مستعمره خودشون کردند و اصلا هم کشور ضعیفی نبودند

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
Aspahbod عزیز کاملا هم واقعیه البته در مورد تعداد لشکریان دشمن بین تاریخ دانان اختلاف وجود داره

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
[quote][quote]من توی یکی از تاریخ نگارها خوندم یکی از بزرگترین فرماندهان جنگی تاریخ اسم یکی از فرماندهان دولت هخامنشی است که با 3000 نفر توانست ارتش 200000 نفری چینی ها که به فیل هم مجهز بودن نابود و تارو مار کنه.
داستان از این قرار بوده که به داریوش (اگه اشتباه نکنم)خبر مبدن که از شرق کشور (چینیها) ارتشی عظیم متشکل از 200000نفر که بر فیلهای حیوانات عظیم و چثه سوارن دارن به ایران حمله میکنن و چون چین کشوری حقیر بود(در مقایسه با امپراطوری ایران) داریوش با تمام فرماندهانش جلسه ای میزاره که در بین انها یکی اعلام میکنه حاضره فقط با 3000 نفر به جنگ این ارتش بره و میره و پیروز هم میشه که در تاریخ به بزرگترین فرمانده شناخته میشه
جالبه که این فرمانده که اسمشو یادم نیست اولین کسی بوده که از نفت در جنگ اسفاده کرده. اون شنیده بود در شمال دریاچه خزر ماده سیاهی از زمین بیرون میزنه که بشدت قابل اشتعاله و از همین حربه استفاده میکنه و نفتهای اشتینو به بین سربازان و فیلهای دشمن میفرسته که باعث رم کردن فیلها میشه و همین فیلها باعث نابودی ارتش چین میشن
ضمنا چرا در بین این فرماندهان بزرگ اسمی از خشایار شاه نیست؟ داریوش کبیر؟[/quote]

من چیزی در این مورد نشنیدم. بیشتر شبیه بعضی داستان ها میمونه که یه سری افراد خاص سر هم میکنن. به جد هم میتونم بگم واقعی نیست.[/quote]

مشابه فرمايش شما فقط يك سابقه تاريخي بصورت مدون و تاييد شده در تاريخ جهان و ايران داشته و دارد
كه البته زمان و كيفيت وقوع اش با مطلب مورد اشاره بالا اندك تفاوت هايي دارد
كه با ياداوري نام سردار بزرگ ايراني بهرام چوبينه آنرا دوباره نقل ميكنم

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/6/69/Bahram_vi.jpg

[size=18]اسپهبد بهرام مهران معروف به بهرام چوبین از قهرمانان ملی ایران در دوران ساسانیان به شمار می رود. او در ری به دنیا آمده بود و از خانواده مهران بود. در دوران ساسانیان بهترین افسران ارتش ایران از خاندان مهران برخاسته بودند. بهرام به علت بلندی قد و عضلانی بودن اندام به چوبین (مانند چوب) معروف شده بود. وی از سوی شاهنشاه ایران، خسرو هرمز فرمانروا چارك شمال باختری بود (یك چهارم قلمرو ایران، از ری تا مرز شمالی گرجستان و داغستان کنونی شامل ارمنستان، آذرپایگان و کردستان). در آن زمان، ایران به چهار ابر استان تقسیم شده بود كه هرکدام را چارک نوشته اند. وی از میهندوستان بنام ایرانی است که وفاداری خود را به اثبات رسانده است. برخی از تاریخ نگاران بر این باورند که دودمان سامانیان که باعث احیای فرهنگ و زبان فارسی شد از نسل بهرام چوبین هستند. [/size]


[color=darkblue][size=18]جنگ با چینیان [/size]

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/thumb/2/28/Western_Gokturk.jpg/300px-Western_Gokturk.jpg

28 نوامبر سال 588 میلادی ، ارتش ایران در جنگ با خاقان « شابه » در بلخ از سلاح تازه ای که در آن نفت خام بکار رفته بود استفاده کرد. در این جنگ فرماندهی ارتش ایران را ژنرال بهرام مهران معروف به بهرام چوبین برعهده داشت که در تاریخ نظامی جهان از او به عنوان یک [b]نابغه رزم [/b] نام برده اند. "هرمز" شاه وقت از دودمان ساسانیان، وقتی شنید كه خاقان شمال غربی چین وارد اراضی ایران در شمالشرقی خراسان (تاجیکستان فعلی و شمال افغانستان) شده، بلخ را مرکز خود قرار داده و عازم تصرف کابل و بادغیس است. ژنرالهای ایران را به تشکیل جلسه ای در شهر تیسفون (مدائن نزدیک بغداد) پایتخت آن زمان ایران فراخواند و تصمیم خود را به اخراج خاقان از ایران به آنان اطلاع داد و خواست که ترتیب کار را بدهند. هرمز گفت که طبق آخرین اطلاعی که به ارتشتاران سالار (ژنرال اول ارتش ایران) رسیده، «خاقان شابه» دارای 300 هزار مرد مسلح و چند واحد فیل جنگی است.

ژنرالها پس از تبادل نظر، بهرام چوبین را برای انجام این کار خطیر برگزیدند و او پذیرفت. بهرام از میان ارتش پانصد هزار نفری ایران، 12 هزار مرد جنگدیده 30 تا 40 ساله (میانسال) را برگزید که اضافه وزن نداشتند و میهندوستی آنان قبلا به ثبوت رسیده بود و بیش از سایرین قادر به تحمل سختی بودند و در جنگ سواره و پیاده تجربه داشتند. وی به هر سرباز سه اسب اختصاص داد و با تدارکات کافی عزم بیرون راندن زردها را از خاک وطن کرد. بهرام به جای انتخاب راه معمولی، از تیسفون به اهواز رفت و سپس از طریق یزد و کویر خود را به خراسان رساند به گونه ای که خاقان متوجه نشده بود.

بهرام که در جنگ اعتقاد به روحیه سرباز بیش از هر ابزار دیگر داشت هر دو روز یک بار سربازان را جمع می کرد و برای آنان از اهمیت وطندوستی و رسالتی که هر فرد در این زمینه دارد سخن می گفت و آنان را امید ایرانیان می خواند ـ مردمانی که می خواهند آسوده و در آرامش و با فرهنگ خود زیست کنند. خاقان زمانی از این لشکر کشی آگاه شد که بهرام تنها چهار روز تا بلخ فاصله داشت، و چون شنید كه بهرام با كمتر از 13 هزار نفر آمده است چندان نگران نشد و با تمامی مردان قادر به حمل سلاح خود که مورخان یکصد تا سیصد هزار تن گزارش کرده اند به مقابله با بهرام شتافت. بهرام به واحدهای آتشبار (نفت اندازان) توصیه کرد که حمله را با پرتاب پیکانهای شعله ور آغاز کنند و ادامه دهند تا آرایش سپاهیان خاقان بر هم خورد و قادر به تنظیم آن هم نباشند و به سواران کماندار (اسواران) گفت که همزمان با حمله نفت اندازان با تیر چشم فیلها را هدف قرار دهند، و در این جریان، خود با دو هزار سوار زبده قرارگاه خاقان را مورد حمله قرار داد. خاقان که انتظار حمله مستقیم به مقر خود را نداشت دست به فرار زد که کشته شد، سپاه عظیم او متلاشی گردید و پسر وی نیز بعدا به اسارت درآمد و جنگ فقط یک روز طول کشید که از شگفتی های تاریخ نظامی جهان است. [/color]

[color=darkblue]ساخت جنگ افزاری تازه
بهرام چوبین هنگام بازدید از محل فوران نفت خام در ناحیه بادکوب (باکو) در ساحل جنوبی غربی دریای مازندران و آگاهی از قدرت اشتعال این ماده، تصمیم گرفت که از آن نوعی سلاح تعرضی ساخته شود و این کار به مهندسان ارتش واگذار شد. ظرف مدتی کوتاهتر از یک سال، پیکانی ساخته شد که بی شباهت به راکت های امروز نبود و این پیکان حامل گوی دوکی شکل آغشته به نفت خام بود که از روی تخته ای که بر پشت قاطر قرارداشت با كشیدن زه پرتاب می شد. طرز پرتاب آن بی شباهت به کمان نبود. دستگاه از یک زه (روده خشك شده) و چوب گز (نوعی درخت مناطق خشک) ساخته شده بود که آن را بر تخته سوار می كردند و دارای یک ضامن بود و پنج مردخدمه آن را تشکیل می دادند که دو نفر از آنان کمانکش بودند، نفر سوم نشانه گیری می کرد و فرمانده این آتشبار بود، مرد چهارم مامور شعله ورساختن قسمت آغشته به نفت خام (پیکان) بود و مهمات رسانی می کرد و نفر پنجم مواظب قاطر بود و از هر واحد آتشبار، هشت نیزه دار دفاع می کردند. [/color]



بدرود

اقتباس از
http://www.tahoorkotob.com/page.php?pid=8076

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%85_%DA%86%D9%88%D8%A8%DB%8C%D9%86

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
من شنیده بودم بهرام چوبین به علت استفاده زیاد از سلاح زوبین به این اسم معروف شده

در کل جالب بود ممنون

( منظور از موفق چیه مثلا ناپلئون موفق بود ولی در آخر شکست خورد)

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
جای اینا خیلی خالیه به شدت
خشایار شاه {شاه جنگ}
نادرشاه {بهترین پادشاه بعد از اسلام ولی به نظر من تنها پادشاه خوب پس از اسلام}

یک نکته بی ربط icon_rolleyes :
اولین سواره نظام مال ایران بود و اسم فرماندشون سام

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

لطفا وارد سیستم شوید برای ارسال نظر

شما قادر خواهید بود بعد از ورود به سیستم این نظر را ترک نمایید



ورود به سیستم