SAEID

تاپیک جامع سردارشهید احمد کاظمی (گفتگو ، خاطره ، عکس ، فیلم و .. )

امتیاز دادن به این موضوع:

Recommended Posts

خاطره ای از شهید احمد کاظمی

تصویر

در سلول باز شد. نگهبان چشم چرخاند بین زندانیها. انگار دنبال کسی میگشت پیداش نکرد. داد زد: "احمد کاظمی!"

احمد بلند شد. رفت تا جلوی در. چشم دوخت به نگهبان. نگهبان تعجب کرد. سر تا پای او را نگاه گرفت. زیر لب گفت: "این که بچه است".

و زل زد به چشمهای احمد. چشمهای درخشان، بینی کشیده و نگاه نافذ او را دید و آرامشی را که داشت. گفت: "پیداست که نمیدانی کجا هستی".

احمد لبخند زد.

- چرا میدانم، اما من کاری نکرده ام.

نگهبان خندید. بلند و کشیده.

-همه اولش همین را میگویند، همه ...

و از کنار در رفت کنار.

- بیفت جلو!

در راهروی نیمه تاریک که میرفتند، دلسوزانه افزود:

"من نگهبانی بیش نیستم، اما خودت را اذیت نکن. این جا کاری میکنند که آدم هفت جدش را هم به یاد بیاورد. نمیتوانی چیزی را پنهان کنی."

احمد چیزی نگفت. تا انتهای راهرو رفتند و پیچیدند. پله هایی پیدا شد. رفتند پائین. نگهبان دری را باز کرد. ناگهان صدای ضجه ای بلند شد. از اتاق بغلی می آمد. احمد، یک آن سر جایش یخ زد. نگهبان از پشت هلش داد.

- چیزی نیست، عادت میکنی.

در، پشت سرش بسته شد. اتاق کوچک بود و نیمه تاریک.

جلوتر میز و صندلی قراضه ای دیده میشد. میدانست که باید نیرویش را ذخیره کند. نشست روی صندلی و منتظر شد. ساعتی گذشت.

کسی نیامد سراغش. آیا او را فراموش کرده بودند؟ میدانست که چنین نیست. شنیده بود که بعضیها در همان لحظات طاقت فرسای انتظار، میبرند. دوباره صدای جیغی بلند شد. آیا صدا از آن یکی از دوستانش نبود؟ بجز خودش، سه نفر دیگر را هم دیده بود که دستگیر شده اند. وسط عزاداری، مرد تنومندی مچ او را چسبیده بود.

- یک دقیقه بیا!

و تا به خودش بیاید، دیده بود که از جمع عزاداران که سینه میزدند و شعار میدادند، بیرون کشیده شده است.

- شما کی هستی؟

- بعدا میفهمی.

و چشم که چرخانده بود، دوستان دیگرش را هم دیده بود که توسط مردان دیگری، احاطه شده بودند.

در صدایی کرد و باز شد. احمد برگشت. مردی را دید که لباس نظامی نپوشیده بود. معلوم نبود که مال شهربانی "نجف آباد" است یا اینکه از بیرون آمده.

- خب، کارمان راحت شد، دوستانت هم به همه چیز اعتراف کردند.

احمد بلند شد و ایستاد، مرد متعجب بود.

- خوب برای خودت جا خوش کرده ای!

و چشم دوخت به چشمهای احمد.

- وقت زیادی ندارم. شهربانی شلوغ است. هر روز دهها نفر را میگیرند و می آوردند اینجا که ما آدمشنا کنیم. زود باش!

احمد پرسید: "چه کار باید بکنم؟"

و ناگهان سمت راست صورتش داغ شد و گوشش تیر کشید، آنقدر که فحشهای اولیه مرد را نشنید:

- ... خودت را زده ای به آن راه؟ فکر کردی با کی طرفی؟ بگو اعلامیه ها را از کی میگرفتید، دستور دیوارنویسی مال کلی بود و خودت را خلاص کن!

احمد با آرامی مرد را نگاه کرد. گفت: "من نمیدانم چه میگویید. من فقط تو عزاداری بودم، عاشورا بود، مگه شما عزاداری نمیکردید؟"

یک دفعه پای مرد بالا آمد و بینی احمد داغ شد، بعد شرشر گرم خون را احساس کرد و صدای مبهم مرد را شنید: "پس نمیخواهی حرف بزنی؟"

...

شکنجه، پانزده روز ادامه داشت، اما احمد هیچ چیزی را به گردن نگرفت. برای همین هم مجبور شدند رهایش کنند، به خصوص که هر روز زندانیان جدیدی آورده میشدند و جا کم بود. پسبانی که آن روز لباس شخصی پوشیده بود، در آخرین بازجویی گفت: "فکر نکن ما خریم، ولت میکنیم تا بروی، اما همیشه زیر نظر ما هستی. ساواک هیچ کس را رها نمیکند. بنابراین هر وقت توی خیابان راه میروی، یادت باشد که چشمهای "امیری" دنبالت است".

و تازه آن موقع بود که احمد، اسم فامیلی پاسبان را فهمیده بود و این را که ساواکی است.

بیرون که آمد، انگیزه اش برای مبارزه بیشتر شد. سال 56 بود. رژیم سلطنتی آخرین نفسهایش را میکشید. احمد ارتباطش را با انقلابیون بیشتر کرد و همین باعث شد که ساواک دنبال دستگیری مجددش باشد. حالا باید پنهان میشد.

مدتی از چشمها دور ماند، اما احساس میکرد که وقتش دارد تلف میشود. برای همین هم تصمیم بزرگتری گرفت: پیوستن به مبارزان فلسطینی و دیدن دوره های چریکی.

به سرعت کارهایش را انجام داد و از طریق دوستانش، عازم پادگان "جمهوریه" سوریه شد، اما مبارزان فلسطینی، طوری نبودند که او تصور کرده بود. همه آنها به یک اندازه مسایل مذهبی را رعایت نمیکردند. دختر و پسر قاطی هم بودند و حدود شرعی مخدوش شده بود. چند بار با مسئولین بحث کرد، اما به هیچ نتیجه ای نرسید. دلسرد شده بود. باید بر میگشت به کشور خودش، جایی که در آن انقلاب به پیروزی رسیده بود و حوادث شگفت انگیزی روی میداد. یکی از این حوادث شگفت انگیز، محاکمه ساواکیها بود. همه میدانستند که احمد شکنجه شده است و از او میخواستند که از عامل شکنجه اش شکایت کند، اما هر چه میکردند، احمد نمیپذیرفت. با این که ماهها خون دماغ میشد و جای بگد پاسبان شهربانی، به این زودیها قصد خوب شدن نداشت. حالا پاسبان امیری خیالش راحت شده بود که از طرف احمد، خطری تهدیدش نمیکند و از عظمت روحی او به شگفت آمده بود، آنقدر که میتوانست سالها بعد، نامه ای برایش بنویسد:

"من همانی هستم که شما مرا به نام امیری میشناسید. میدانم در حقتان بدی کرده ام و میدانم که شما آنقدر بزرگوار هستید که مرا بخشیده اید و همین به من جسارت میدهد که خواهش دیگری از شما بکنم. اگر میتوانید، به من کمک کنید تا ترتیب انتقال فرزندم به دانشگاه دیگری، داده شود. میدانم که مسئولان دانشگاه شما را میشناسند و حرفتان را گوش میکنند".

احمد از بازیهای روزگار شگفت زده شده بود. مدتی به نامه شکنجه گرش فکر و لحظاتی را که زیر دست او از درد به خود میپیچید، به یاد آورد، اما آخر سر نامه ای به دانشگاه نوشت و از مسئولان خواست اگر راه قانونی وجود دارد، با انتقال فرزند شکنجه گرش موافقت کنند و آن وقت بود که احساس سبکی و راحتی کامل کرد و دید که خوبی کردن - حتی در حق کسی که بهت بدی کرده - چقدر لذت بخش است.

از کتاب همشهری نوشته محمدرضا بایرامی

  • Like 1
  • Upvote 2

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
احمد در دوم مردادماه سال هزار و سيصد و سي و هشت در نجف‌آباد اصفهان در محله كوچه ملّا در خانواده‌اي مذهبي به دنيا آمد. دوران تحصيل را در مدرسه دهقان گذرانده و در سال پنجاه و هشت ديپلم ماشين‌آلات كشاورزي را از هنرستان دكتر شريعتي گرفت. با اوج‌گيري نهضت امام‌خميني(ره) به صف مبارزين پيوست و در سال هزار و سيصد و پنجاه و شش در روز عاشوراي حسيني به علت شركت در تظاهرات بر عليه رژيم سفاك شاهنشاهي به‌همراه سه نفر از دوستان خود توسط شهرباني نجف‌آباد دستگير شد و پس از پانزده روز شكنجه بسيار به علت اينكه هيچ چيز ثابت نشد آزاد گرديد. عواطف و روحيات احمد در خانواده آنچنان شكل گرفته بود كه اين مسئله باعث شد او در امر مبارزه مصمم‌تر شود و لذا وقتي متوجه شد كه مأموران شهرباني دوباره قصد كرده‌اند او را دستگير كنند براي مدتي متواري شد. روزهاي شكل‌گيري شخصيت احمد با آمال و خواسته‌هاي جواني او گره خورد و توانست او را انساني سخت در مقابل دنياي فاني بسازد. چند ماهي در مغازه پدرش به كار نجاري مشغول شد. دفتر زندگي احمد ورق مي‌خورد تا اينكه با شهيد محمد منتظري، شهيد غلامرضا صالحي ، شهيد غلامرضا يزداني و جمعي از دوستان براي آزمايش ديگر در دي ماه يك‌هزار و سيصد و پنجاه و هشت راهي سرزمين زينبيه‌(س)دمشق شد تا در كنار گروههاي فلسطيني آموزش رزم، فرا گيرد. آن روزها او فكر مي‌كرد كه در كنار سازمانهاي فعال و مبارز فلسطيني مي‌تواند خدمتي كوچك به مردم آن خطه نمايد اما واقعيات برخلاف تصورات بود!

تصویر

او بازگشت با كوله‌باري از تجربه، اما آرام و قرار نداشت. در سال پنجاه و هشت براي اولين بار به كردستان مي‌رود تا فرياد مظلوم‌خواهي مردم كرد را لبيك گويد. به شهر باز مي‌گردد و آنچه را ديده‌ بازگو مي‌نمايد تا مردان خدا را براي رفع فتنه در كردستان بسيج نمايد. در سال پنجاه و نه با توجه به تجربه در كميته شهري به عضويت سپاه پاسداران درآمد و با شروع جنگ، دوباره به كردستان برمي‌گردد و در يكي از درگيري‌ها از ناحيه‌ي پا مجروح مي‌شود و از آنجا به بيمارستان مصطفي خميني تهران اعزام مي‌گردد. با اينكه هنوز عصا تكيه‌گاهش بود با اصرار زياد به همراه گروه شهيد غلامرضا محمدي به پادگان گلف اهواز رفت تا در نصاره، نقطه‌ا‌ي نزديك آبادان به دوستانش بپيوندد. تجربيات آموزش چريكي در پادگان حموريه سوريه برايش خيلي ارزشمند است زيرا در جبهه فارسياد و دارخوين به كمكش مي‌آيد. جوان باريك و خوش‌اندام و زيباروي نجف‌آبادي با آن لهجه شيرين و جذابش امروز در چهره يك فرمانده مردمي درخشيده است. او پس از مدتي استقرار در منطقه‌ي نصاره در آذر ماه پنجاه و نه با همان گروه اعزامي به جبهه فارسياد مي‌رود.احمد فرمانده محور فياضيه است گروه چهل، پنجاه نفري او در آن جبهه غوغا بپا كرده‌اند. عراقي ها لحظه به لحظه با تمام تجهيزات در محورهاي مختلف به سوي نيروهاي مردمي حمله‌ور هستند. آن‌روزها آنها نمي‌دانستند كه بعد‍‌ها از اين فياضيه مرداني قد علم مي‌كنند كه پايه‌گذار لشكر 8 نجف اشرف مي‌شوند و بهترين فرماندهان بعث و لشكر‌هاي قدرتمند عراق هم تاب ايستادن در مقابل اين لشكر زرهي را ندارند.

تصویر

احمد تا پايان مرداد ماه همان سال قبل از عمليات ثامن‌الائمه(ع) نيروهاي مستقر در فياضيه را به سه گردان رسانيد و با آمادگي كامل در پنجم مهر شصت با يك تيپ از لشكر 77 خراسان توانست به دشمن حمله كند و به اهداف عملياتي كه شكستن حصر آبادان بود دست يابد همچنين توانست با غنايم بدست آمده مقدمات تشكيل تيپ8 نجف‌اشرف را فراهم نمايد. بعد از اتمام عمليات ثامن‌الائمه(ع) براي مدتي به مريوان و سرپل‌ذهاب رفت و براي شروع عمليات طريق‌القدس به جنوب بازگشت و در سوم آذر ماه هزار و سيصد و شصت مأمور تشكيل تيپ 8 نجف اشرف گرديد. آن زمان محل استقرار تيپ در شهرستان شوش و در دانشگاه شهيد چمران اهواز بود. در آغازين روز سال شصت و يك در عمليات فتح‌المبين شركت نمود كه در اين عمليات احمد با تدابيري نظامي دشمن را دور زد و توانست ضربه مهلكي به عقبه دشمن وارد سازد كه اين كار او در رسيدن به اهداف عمليات فتح المبين مؤثر واقع گشت و توانست با موفقيت كامل و فرماندهي منحصر به فرد در اين عمليات پيروز شود. مقدمات حمله به خرمشهر در سال شصت و يك با جلسات متعدد گام به گام جلو مي‌رود و همانند هميشه تيپ 8 نجف اشرف به فرماندهي احمد كاظمي واگذار مي‌شود. او كه هميشه در قبول كردن مشكل‌ترين محورهاي جنگ پيش‌قدم است در برابر دشمن در چندين مرحله عمليات بيت‌المقدس مقاومت مي كند. در اين عمليات شهيد مهدي باكري جانشين احمد بود و او توانست با سي و پنج گردان زرهي در سه محور به قلب نيروهاي سردار قادسيه حمله‌ور شود و پيروزي‌هاي مهمي بدست آورد. احمد كاظمي در اين عمليات از ناحيه صورت زخمي شد ولي حاضر نشد به عقب برگردد و با همان صورت و سر باند‌پيچي تا آخر عمليات ايستاد و جزء اولين كساني بود كه وارد خونين‌شهر شد او در اين عمليات حسابي گل كرد و به فاتح خرمشهر در بين بچه‌هاي جنگ معروف گرديد.

تصویر

. عمليات رمضان و محرم را با تمام سختيها و مشكلات آن در سال شصت و يك پشت سرگذاشت . در آن موقع بود كه تيپ به لشكر 8 نجف اشرف ارتقا پيدا كرد. در عملياتهاي والفجر مقدماتي و يك علاوه برفرماندهي لشكر به عنوان فرمانده سپاه 7 حديد كه چندين تيپ و لشكر را تحت امر خود داشت عمل كرد و برگ زريني در پرونده خود ثبت نمود. احمد در والفجر2 بيست دي ماه شصت و دو در منطقه‌ي عمومي حاج عمران، والفجر 4، بيستم فروردين شصت و دو در منطقه‌ي عمومي پنجوين عراق با لشكر هميشه پيروزش مردانه جنگيد و بعد از آن با تمامي توان به طرف جنوب حركت كرد تا در عمليات خيبر(جزايرمجنون) امان را از دشمن بگيرد. در همين عمليات بود كه انگشت دست چپش قطع شد ولي اين باعث نشد كه به عقب برگردد، احمد حالا فرماندهي پرتوان و با صلابت و برنامه‌ريز بود با آن هوش، ذكاوت و طرح‌هاي فوق‌العاده ‌اش بعد از وقفه يك ساله براي عمليات بدر آماده مي شد با سازماندهي و آموزش نيروهاي لشكر مي‌رفت تا در شرق دجله در بيستم اسفند ماه شصت و سه عمليات بدر را انجام دهد، در اين عمليات بود كه مهدي باكري فرمانده لشكر31 عاشورا دوست ديرينه‌اش كه به او عشق مي‌ورزيد و از صفاي دل و پاكي روحش بهره مي‌جست او را تنها گذاشت و در آخرين ساعات و لحظات عمليات مهدي ‌باكري هم به سرزمين شهيدان سفر كرد و بعد از آن احمد به علت فشار فقدان مهدي چند روزي مريض شد و بطوري تب كرد كه در بستر افتاد. بعد از آن عمليات قادر را در غرب كشور در هجدهم شهريور شصت و چهار به اتفاق ارتش انجام داد. در اين عمليات احمد خيلي غصه خورد. آذر شصت و چهار احمد براي عمل به سنت نبوي(ص) تصميم گرفت كه ازدواج كند همه صحبتها را با خانم ايزدي كه آن روزها دانشجو بود كرد. انتخاب احمد درست بود هم خانواده ‌‌اي فرهنگي بودند و هم اهل جبهه و جنگ، او مي‌خواست همراهي پيدا كند براي رسيدن به آنچه كه بدنبالش بود و قرعه اين‌طور افتاد.احمد اين روزها سخت گرفتار جنگ است سال شصت و چهار است و مقدمات عمليات والفجر8 در شرف انجام شدن اما از طرفي به‌همراه خانواده جهت اجراء خطبه عقد به تهران آمده تا صبح اول وقت در جماران پير و مرادش خطبه‌ي عقد زندگي مشتركشان را بخواند. آن دو آن‌روز خيلي خوشحال و مسرور بودند، فرداي آن روز احمد مستقيم به طرف جبهه رفت.

تصویر

روزها مي‌گذشت و احمد سخت در تكاپوي مقدمات عمليات است. كمتر مي‌تواند به نجف‌آباد برود و به خانواده‌اش سري بزند. عمليات والفجر8 به خوبي و خوشي تمام شد و احمد از امتحاني ديگر سربلند بيرون آمد. احمد در اين عمليات شيميائي مي‌شود. هر روز كه مي‌گذرد احمد همانند آهن آبديده مي‌شود با آنكه فرماندهي با صلابت و شجاع است ولي در عين حال براي تك‌تك بچه‌ها دل مي‌سوزاند و به كوچكترين مسائل واقف است چرا كه لشكر 8 نجف اشرف تجمع نيروهايي است كه از استانهاي مختلف آمده‌اند، يزدي، قزويني، تبريزي، زنجاني، كاشاني، نجف‌آبادي و اصفهاني بايد فصل‌الخطاب همه آنها باشد و چقدر سخت است. خلاصه احمد از جريانات سياسي آن زمان در مقابل همه دوستان و رزمندگان سربلند و رو سفيد بيرون آمد. راستي در همين روزها يعني تيرماه سال شصت و پنج احمد مي‌خواست به خدايش لبيك بگويد براي همين با همسر و به اتفاق بقيه دوستانش به مدينه ‌النبي رفت تا به واسطه پيامبر(ص) و ائمه بقيع عليهم ‌السلام بتواند محرم شود تا به ديدار دوست بشتابد تا دست بيعت با خدا دهد.كربلاي 4 كه شروع شد قبلش احمد براي غواصها و بچه‌ها خيلي صحبت كرد آنقدر كه نمي‌توانست جلوي گريه‌اش را بگيرد شايد مي‌دانست كه خيلي از بچه‌ها توي اين عمليات با او خداحافظي مي‌كنند. دي سال شصت و پنج است و لشكر براي اينكه در منطقه شلمچه وارد عمل شود خيلي تلاش كرده است. او مدت زيادي بود كه به خانه نرفته بود. در حين عمليات فرمانده‌اش آقا محسن به او تبريك گفت او كه فكر مي‌كرد براي پيروزي‌هاي به‌دست آمده تبريك مي‌گويد متقابلاً تبريك گفت اما اينطور نبود آقا محسن گفت: «ابومحمد» تبريك مي‌گويم؛ و احمد فهميد كه پدر شده است و بايد بيشتر از قبل در قبال بچه‌هاي مردم احساس تكليف كند. احمد اين بار هم مورد امتحان قرار گرفت و يار ديرينه‌اش كه در تنهايي‌ ها پشت و پناهش بود قصد رفتن كرد. آري حسين خرازي هم خدايي شد و احمد از اين بابت خيلي متأثر گشت. بيست و پنجم اسفند شصت و شش لشكر 8 نجف بار ديگر به فرماندهي احمد كاظمي در عمليات والفجر 10 درمحور دربنديخان – حلبچه با تمام توان شركت كرد و با موفقيت به ‌پايان ‌رساند.روزهاي جنگ به‌سرعت مي‌گذشت و احمد هر روز با خود فكر مي‌كرد كه چرا از كاروان عقب مانده است اما خداوند اين‌چنين تقدير كرده بود. عمليات كربلاي 8 هم تمام شد و كتاب شهادت در حال بسته‌شدن، عراق كه به واسطه قبول قطعنامه 598 هنوز فكر حمله به ايران را در سر مي ‌پروراند دست به تحركاتي در مناطق جنوب و غرب زد. وضعيت نابساماني بود. فرماندهان جنگ پي‌ريزي عمليات بيت‌المقدس7 در سال شصت و هفت را كردند محور شلمچه بار ديگر با احمد كاظمي دست بيعت داد و ياد و خاطره شهدا و دوستان شهيدش را لحظه به لحظه از جلوي چشمانش مي‌گذراند او منتظر بود كه در لحظات پاياني جنگ به دوستانش برسد اما اين طور نشد و مصلحت چيز ديگري بود. منافقين هم در مرصاد نتوانستند در مقابل احمد بايستند و در حيله مكر خود گرفتار شدند و احمد هاج و واج مانده بود كه چرا هنوز وقت وصال نرسيده است. جنگ تمام شد همه به دنبال زندگي بودند و در حال جبران گذشته اما احمد تازه كارهايش شروع شد . قبل از هرچيز بايد به قول و قرارهايش وفا مي كرد. قول داده بود كه تحصيلش را ادامه دهد لذا عزم خود را جزم كرد و به تحصيل پرداخت و در نهايت از دانشگاه تهران در رشته جغرافياي سياسي ليسانس و در جغرافياي انساني فوق ليسانس گرفت. احمد به اين اكتفا نكرد و بعد از آن در رشته‌ي مديريت و امور‌دفاعي از دانشكده فرماندهي و ستاد با كسب نمرات عالي موفق به اخذ مدرك كارشناسي ارشد شد. معاون عمليات نيروي زميني سپاه، فرماندهي سپاه زرهي 8 نجف‌اشرف، در اين مدت كوتاه وضعيت لشكر را سر و سامان داد. از جمله كارهاي احمد در طول دوران مسؤوليتش در لشكر رسيدن به خانواده‌هاي بي‌بضاعت، رفع مشكلات مردم بالاخص بچه‌هاي سپاه و بسيج و حتي سربازاني كه با او ارتباط داشتند، برپايي هيئت هاي عزاداري در دوران دفاع مقدس و بعد از آن بود. عشق و علاقه او به اهل بيت عليهم‌‌ السلام به حدي بود كه در جزئي‌ترين امور مربوط به عزاداري دخالت مي‌كرد و از نكات حائز اهميت اين كه خود در برپائي خيمه ابي‌عبدالله(ع) و حضرت فاطمه(س) پيش‌قدم بود و جلوي در مي‌ايستاد و به خيل عزاداران عرض خوش ‌آمد گويي مي‌گفت. سال هزار و سيصد و هفتاد و دو بود كه امنيت منطقه كردستان بهم ريخت نا امني مردم را اذيّت مي‌كرد همه به اين نتيجه رسيدند كه احمد تنها مي‌تواند اين مشكل اساسي را حل كند. مقام معظم رهبري حكم دادند كه سردار احمد كاظمي برود فرماندهي قرارگاه حمزه سيد‌الشهدا(ع) را قبول كند تا هيبت، شجاعت و فرماندهي مقتدرانه او ريشه ظلم و ستم را در منطقه بخشكاند. رفتن او همه را خوشحال كرد. او توانست در مدت كوتاهي هم امنيت بياورد و هم اينكه به مردم خدمات بدهد و اين شد كه امنيت را به وسيله مردم به شهر برگردانند.

تصویر

احمد كاظمي براي وارد كردن آخرين ضربات به دشمن با دو هزار رزمنده به قلب ضد انقلاب در خاك عراق حمله كرد و بعد از محاصره مقر ضد انقلاب به آنها گفت: «ما آمده‌ايم تا شما اسلحه و مهمات خود را كنار بگذاريد و اگر به مبارزه‌ي سياسي اعتقاد داريد تنها در اين مسير گام برداريد و به مبارزه سياسي اقدام كنيد اگر هم قصد جنگيدن داريد ما اكنون آماده ‌ايم كه با شما مردانه مبارزه كنيم.» آنها هم قبول كردند و به همين علت منطقه آرام گرفت و همه از اين بابت خوشحال شدند.احمد كاظمي حالا يك فرمانده شاخص شده بود و زبانزد خاص و عام، اما او هيچ موقع به خود مباهات نكرد و بر ديگران فخر نفروخت، به خاطر اين حركت مهم و فرماندهي موفق بارديگر صفحه‌اي درخشان بر كارنامه او افزوده شد و در سال هزار و سيصد و هفتاد و نه به مدت پنج سال با حكم مقام معظم‌رهبري بعنوان فرمانده نيروي هوايي سپاه منصوب گرديد در اين مقطع هم همانند گذشته توانست در جهت بالابردن توان و ارتقاء ساختار و سازماندهي موشكي نيروي هوايي سپاه را يك قدم ديگر به هدف نزديك نمايد تا جايي كه دشمنان جمهوري اسلامي از توانمندي نيروي هوايي سپاه انگشت حسرت مي‌گزيدند. مدت مأموريت احمد در نيروي هوايي به شش سال و نيم رسيد در دوران مأموريتش در نيروهوايي حادثه اسفناك زلزله بم پيش آمد. احمد به محض خبردار شدن جزء اولين كساني بود كه خود را به بم رساند و تا آخرين روزها در آنجا حضور داشت تمام امكانات نيروي هوايي سپاه را جهت كمك به مردم زلزله زده مهيا كرد. احمد كاظمي به روايت دوستان در طول روز و شب كمتر مي‌خوابيد و بيشتر كار مي‌كرد كه براي همه جاي تعجب بود كه او چطور توان استقامت دارد. او مرد عمل بود و دلسوز براي ستم ديدگان و مصيبت زدگان. احمد كاظمي بعلت جراحت‌هاي زياد در طول دوران دفاع مقدس به 55% جانبازي نائل گشت و به جهت رشادتها و توانمندي‌هاي خود از دست مبارك مقام معظم رهبري سه مدال فتح را به افتخارات خود افزود. همچنين در بيست و هفتم بهمن ماه سال شصت و نه به درجه سرتيپ تمام نائل آمد.سال هزار و سيصد و هشتاد و چهار مي‌رفت تا سرنوشت احمد را مشخص كند احمد با حكم مقام معظم رهبري فرمانده نيروي زميني سپاه شد. در مراسم توديعش در نيروي هوايي گفت: «واقعاً نمي‌دونم كه چرا از جنگ تا ا‌ينجا رسيدم ولي خدا را شاهد مي‌گيرم كه هيچ روزي نيست كه از واماندگي از اين كاروان غبطه و حسرت نخورم و قطعاً گير در خودمه از خدا مي‌خوام به حق حضرت فاطمه‌زهرا(س) من دوست داشتم تو نيروهوايي شهيد بشم ولي در نيروي زميني دوران شهادت ما فرا برسد و از خدا فقط همين رو مي‌خوام اگه كه كاري كردم، رزمنده‌اي بودم، اگرم گناهكار هستم به خاطر دوستان شهيدم خدا ما رو ببخشه و ما شرمنده نشيم و سرافكنده نباشيم، نمي‌خوام غير از شهادت اون دنيا وارد بشم.» او در اين مقطع توانست در آزمون ورودي دكتراي علوم استراتژيك نمره قبولي را كسب نمايد امّا به دليل مشغله فوق‌العاده كاري از ادامه‌ي تحصيل منصرف شد. در طي سه ماه فعاليت ايشان در نيروي زميني بيش از صد سفر به كليه يگانها جهت سركشي و بررسي امور در كارنامه‌ي خود ثبت كرد. او محور عمده فعاليت‌هاي نيروي زميني را تقويت و ارتقاء يگان‌هاي نزسا اعلام كرد و در اين راستا خدمات بي‌شائبه‌اي عرض داشت. احمد كاظمي در آخرين روزهاي دنيايي‌اش ديگر تاب و توان نداشت قلب او آينه‌اي شفاف از گذشته شده بود هر لحظه انتظار مي‌كشيد و از دوستان مي‌خواست كه براي رفتنش دعا كنند.صبح نوزدهم دي ماه سال هشتاد و چهار احمد براي هميشه از خانواده و بچه‌ها خداحافظي كرد به هنگام سوار شدن بر هواپيما مهدي باكري را در افق ابرهاي آبي مي‌ديد او مي‌رفت تا براي هميشه از تمام خستگي‌ها و نا ملايمت‌هاي دنيا خداحافظي كند يازده ستاره فروزان انقلاب در يك پرواز به سوي اروميه در سرزمين خاطره‌هايشان براي هميشه ماندگار و ثابت قدم در پيشگاه حضرت دوست شدند او در كنار دوستان شهيدش حسين خرازي و مصطفي رداني‌پور در تكيه شهداي اصفهان جاي گرفت.

تصویر

سردارسرلشكرپاسدار شهيد احمد كاظمي به همراه يارانش رفت و آناني كه با عشق به آنها زندگي مي‌كردند در فراقشان چشم انتظار ماندند. روحشان شاد و يادشان سبز.




منبع : ويلاگ جنات فكه – وبلاگ شهيد كاظمي – خبرگزاري قاصد و ....

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
بي‌شك احمد كاظمي را بايد يكي از برجسته‌ترين و مقتدرترين فرماندهان دوران دفاع‌ مقدس دانست كه از آغاز جواني تمام وجود خود را وقف حضور در جبهه‌هاي مختلف نبرد در جنگ‌ تحميلي نمود. او در اكثر عمليات‌هاي مهم براي بيرون راندن دشمن از خاك‌ كشور عزيز حضوري فعال و تاثيرگذار داشت و هيچ عملياتي نيست كه نام او را در حماسه‌هاي بي‌نظير خود در بر نداشته باشد. او يكي از تاكتيكي‌ترين فرماندهان سپاه‌ پاسداران ‌انقلاب ‌اسلامي بود كه برنامه‌ريزان عمليات‌هاي مختلف با اتكا به هوش و توان اجرايي امثال او مي‌توانستند سخت‌ترين و پيچيده‌ترين طرحها را براي نبرد با دشمن ارائه دهند و مطمئن باشند كه يگان‌هاي سازمان يافته از انسانهاي باايمان، پرانگيزه و شجاع آن طرحها را به طور كامل به اجرا درمي‌آورند. احمد كاظمي توانست در پيرامون خود انسانهاي بزرگي را جمع و تحت نام «تيپ 8 نجف اشرف» سازماندهي نمايد و در اثناء جنگ استعداد آن را به لشكر ارتقاء دهد و يكي از مانوري‌ترين يگان‌هاي پرقدرت دوران دفاع‌مقدس را تشكيل دهد. سردار كاظمي براي تجهيز اين لشكر خط‌شكن بخش عمده‌اي از جنگ‌افزارهاي مورد نياز خود را در نبردهاي مختلف از دشمن به غنيمت گرفت و يكي از افرادي بود كه بيشترين سلاح را با غنيمت از دشمن در يگان خود بكار مي‌گرفت. هر كجا در جبهه‌هاي جنگ و بخصوص در حين عمليات، بن‌بستي در نبرد با دشمن ايجاد مي‌شد او و يار عزيزش حسين‌خرازي با هم در ميدان نبرد وارد شده و بن‌بست‌شكني مي‌كردند. هيچكس مرحله سوم عمليات بيت‌المقدس را فراموش نمي‌كند كه در اوج اضطرار چگونه او و همرزم عزيزش حسين ‌خرازي راه پيروزي را با رفتن به سوي دژ عراق براي رزمندگان اسلام باز كردند و مسير فتح خرمشهر را گشودند. در عمليات فتح‌المبين در غرب شهر شوش، نيروهاي تحت فرمان او توانستند از جنوب منطقه عملياتي در تنگه رقابيه به همراه نيروهاي يار همراهش حسين خرازي با تيپ امام حسين (ع) كه از شمال منطقه عملياتي به سوي دشت عباس و عين خوش سرازير شده بودند، فتح بزرگ رزمندگان‌اسلام را رقم بزنند. احمد كاظمي، يكي از فرماندهان تاكتيك آفرين و خلاّق دوران نبرد بود. روشهايي را كه او براي برخورد با دشمن انتخاب مي كرد جزء شيوه‌هايي بود كه ديگر رزمندگان به آن تأسي مي جستند. بالندگي و حماسه آفريني لشكر‌نجف اشرف را بايد مرهون هوش، تدبير، شجاعت و قدرت فرماندهي وي دانست. يكي از ويژگي‌هاي تاكتيكي او اجتناب از تك‌جبهه‌اي و اقدام براي دور زدن دشمن و انجام تك احاطه‌اي بود كه او در محاصره دشمن تجربه‌اي زبان زدني داشت. در عمليات‌رمضان او تنها فرماندهي بود كه در شرق بصره تا نهر كتيبان جلو رفت و قلب دشمن را شكافت و همچنان به پيش مي رفت و باكي از دشمن نداشت. در عمليات والفجر 8، آنگاه كه دشمن با بكارگيري وسيع و گسترده سلاحهاي شيميايي مي خواست با هر قيمت كه شده رزمندگان اسلام را از شبه جزيره فاو بيرون براند، او و ديگر فرماندهان برجسته سپاه اسلام بودند كه در خط مقدم جبهه ـ در كنار درياچه نمك ـ حاضر شدند و آن خط آتش و خون را تثبيت كردند و طعم تلخ شكست را بر كام صدام نهادند. احمد كاظمي، نامي است كه از خاطره‌ها دور و از ذهن‌ها فراموش نخواهد شد. هيچ حماسه‌اي در دوران دفاع مقدس نيست مگر اين‌كه نام احمد در صدر حماسه‌آفرينان آن نبرد عظيم باشد. نقش احمد كاظمي را نبايد فقط در تلاش‌ها و حماسه‌هاي او در دوران دفاع‌مقدس محدود كرد. او بعد از پايان جنگ تحميلي به عنوان فرمانده قرارگاه حمزه سيدالشهداء (ع)، نقش بزرگي را در تأمين امنيت منطقه شمال غرب كشور ايفا نمود. احمد كاظمي به‌خوبي دريافته بود كه ريشه نا امني ها و مشكلات امنيتي در منطقه‌كردستان و آذربايجان غربي، وجود گروه‌هاي مسلحي است كه پايگاه اصلي آنها در عراق است و از حمايت بي‌دريغ صدام برخوردارند. او معتقد بود كه با دشمن بايد در خانه اش جنگيد و نبايد فقط به برخورد با سرشاخه هاي دشمن و عناصر سلاح بدست آنها در داخل كشور پرداخت. بايد ريشه دشمن را در خارج از كشور خشكاند و منبع تغذيه او را قطع كرد تا خودبخود نيروهاي عملياتي آنها بي‌خاصيت شوند. لذا او با كسب اطلاعات دقيق و به هنگام از دشمن و با شجاعت فراوان به گروه هاي مسلح ضد انقلاب در داخل خاك عراق حمله كرد و آنها را به گونه‌اي تعقيب كرد كه آنان وادار به تسليم شدند و دوران حضور او در قرارگاه حمزه اين منطقه جزء امن ترين مناطق كشور شد

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
روحش شاد فرمانده مثل ایشون کم داریم (شایدم کلاً نداریم) و خدا کنه اگه جنگ بشه روح این عزیز پشت سرمون باشه (بنده خدا رو بعد از مرگم ول نمکنم) شهدا همیشه زنده هستند...

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
و اين بزرگمرد چقدر ساده از بين ما رفت مثل شهيد ستاري صياد شيرازي و ده ها فرمانده ديگر ... :!:

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
هنوز اون روزی که خبر ترور شهید صیاد شیرازی رو از تلویزیون شنیدم یادمه! نامردها با لباس رفتگر اومده بودن که مثلا مشکل داریم و آقا کمکمون کند! بعد هم که سوار ماشین شد اسلحه رو درآورد و شهید رو به گلوله بست!

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
البته شهيداني مثل احمد كاظمي فقط روي سهل انگاري ما از بين ما رفتند at_wits'_end_new! .... چرا شخصيت بزرگ و با ارزشي مثل ايشان بايد با يك هواپيماي فرسوده جا به جا شوند .. مگر ما چند احمد كاظمي ديگه در سپاه داريم .... مگر ما چند صياد شيرازي ديگه در ارتش داريم .... هر چند كه در قضيه شهيد صياد شيرازي هم به نظر من نيروهاي ما كم كاري كردند ... ما بايد اين ترور :? رو در نطفه مي خشكونديم ... نيروهاي قدرتمند اطلاعات ما در خيلي از موارد موفق به اين كار شدند .... ولي در هرصورت جاي اين شهيدان در بين ما خيلي خاليه :!: .... ولي راهشون بايد ادامه دار باشه rose

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
باز هم همان ادعاهاي هميشگي!!!! نمي‌دونم دوستاني كه به جبهه و جنگ علاقه دارن؛ چرا فكر مي‌كنن فقط همين عزيزان مهم هستند و لاغير!!!!! بگذريم! حال و حوصله‌ي بحث كردن ندارم. ========================= خدا رفتگان همه رو بيامرزه!!

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
مصطفي جان من هم قبول دارم كه فقط اين عزيزان مهم نيستند ؛ِ تمام بسيجياني كه در طول جنگ شهيد شده اند حتما لياقت اين امر رو داشتند ولي بايد در نظر بگيريم صرفا يك بسيجي كاري از دستش نمي ايد مگر اينكه يك فرمانده خبره مثل احمد كاظمي اون رو در قالب گردان و تيپ سازماندهي كنه .... مگر مي شد در برابر عراقي كه دنيا حمايتش مي كرد بدون سازمان دهي جنگيد و پيروز شد .... بله از لحاظ معنوي شايد هر دو يكسان باشند ولي از لحاظ نظامي فرماندهاني مثل احمد كاظمي و حسين خرازي و ابراهيم همت و .... در مرتبه بالاتري قرار دارند چون با كوچكترين تصميمشون مي تونند باعث بزرگترين پيروزي ها بشوند ....

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
مصطفی جان! این عزیزان تمام جنگ نیستند ولی اگر این عزیزان نبودند الان شما باید عربی مینوشتی. آیا بدون وجود عزیزانی مثل کاظمی و صیاد شیرازی حتی فکر آزادسازی خرمشهر مسخره نبود؟ حتی بسیاری از مسئولین داخلی خرمشهر را از دست رفته میپنداشتند! فرق یک سرباز و فرمانده هم در این است. به همین دلیل است که همیشه نام سرداران بیشتر از سربازان بر سر زبانها افتاده و در تاریخ می ماند. سرباز با وجود اینکه کارش باارزش است ولی بدون وجود فرمانده ارزشی نخواهد داشت.

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
با سعيد كاملا موافقم .... كار يك فرمانده از لجاظ فني خيلي با ارزش تر از يك نيروي عادي هستش ..... البته شهيد كاظمي از جمله فرماندهاني بودند كه به شيوه فرماندهي در خط مقدم نبرد اعتقاد داشتند و هميشه از جلوترين قسمت خط نيروهاي لشكر 8 نجف اشرف نيروهاشون رو كنترل مي كردند نه مثل ساير كشور ها كه فرمانده در اتاق هاي بتوني در فواصل دور از ميدان نبرد نيروهاش رو هدايت مي كنه ....

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
سعيد جان و نستور عزيز.
بنده با حرف شما موافق هستم.
مسلماً فرماندهان بزرگوار، در جنگ، كاملاً‌ تأثيرگذار بودن و خيلي از عمليات‌ها، با درايت و ذهن خلاق همين بزرگواران بود كه صورت پذيرفت.

ولي ايرادي در كار ما و نه كار ايشان وارد هست و اون هم مقدس ساختن اين عزيزان هست.
اين همون امري بود كه ما رو از ائمه‌ي اطهار دور كرد.

مثلاً امام علي (ع)؛
ايشان مرد خدا بودن؛ درست.
ايشان والا مقام‌ترين مرد روي زمين بودن؛ درست.
ايشان يار و برادر و چشم پيامبر بودن؛ درست.
تمامي اين‌ها درست.

ولي امام بزرگوار، مثل ما زندگي مي‌كردن. تك تك حركات، رفتار و سكنات ايشان مثل انسان‌ها بود.
اين به اين معني نيست كه ايشان انسان بودن يا نبودن. شعر شهريار، بهترين مصداق در اين زمينه هست.
ولي امام بزرگوار، مثل انسان‌ها رفتار مي‌كردن؛ چرا كه مي‌خواستن بگن يك انسان مي‌تونه به اين مقام برسه. پيامبر بزرگوار هم به همين ترتيب. ساير ائمه‌ي اطهار نيز همچنين.
ولي ما اومديم به جاي اينكه اين امور رو شرح بديم، صرفاً بعد معنوي و عرفاني امامان بزرگوارمون رو همه جا شرح داديم و درمورد ركوع و سجود طولاني پيامبر يا امام علي (ع) يا امام سجاد (ع) و يا گريه‌ها و نمازها و راز و نيازهاي حسين بن علي (ع) گفتيم و گفتيم و گفتيم!!
هيچ وقت نيومديم درمورد بعد انساني و شخصيت انساني اين عزيزان حرف بزنيم و صرفاً از اين بزرگواران فرشته ساختيم.

همين امر باعث شد كه جوانان ما، به جاي اينكه الگوي ايشان ائمه‌ي اطهار باشن، برعكس ايشان رو دست‌نيافتني فرض نموده و فكر كنن كه هيچ‌گاه نمي‌تونن مثل امامانشون رفتار كنن.
وقتي از عدالت علوي صحبت مي‌كنيم، همه مي‌گن اون امام علي بوده! ما آدميم!!
وقتي از شجاعت اباالفضل العباس سخن مي‌رونن، مي‌گن اون پسر امام علي بوده! ما انسانيم!!
وقتي از فداكاري حسن بن علي حرف مي‌زنن به همين ترتيب!
وقتي از عدل نيازمند جهان صحبت مي‌كنن، همه اون رو به يه ماوراء انسان به نام حضرت مهدي (عج) نسبت مي‌دن!!

به همين راحتي، بهترين الگوهاي ما، در موزه‌هاي عرفان و ماوراء خاك مي‌خورن!!!

----------------------------------------------

عين همين اتفاق، درمورد عزيزان و دلاوران صحنه‌هاي نبرد كشور عزيزمون اتفاق افتاد!
خدا وكيلي، چند تا كتاب درمورد تاكتيك‌ها و استراتژي‌هاي جنگي شهيد بزرگوار ابراهيم همت نگاشته شده؟ من كه به والله، هر چي خوندم، درمورد مهرباني و لطف و عطوفت و با خدا بودن و آسماني بودن اين عزيز بزرگوار بود و اين كه رزمندگان چقدر ايشون رو دوست داشتن و چقدر نماز شب ايشون مي‌خوندن و چه چهره‌ي نوراني داشتن!!
در مورد حاج احمد متوسليان، باز كمابيش حرف‌هايي زده شده! مثلاً‌ گفته شده ايشان رفتن مريوان و اون‌جا رو پاكسازي كردن و فرمانده دلاوري بودن و چنين و چنان! ولي باز هم اونقدر كلي هست كه هيچ‌كس حتي متوجه هم نمي‌شه كه اين عزيز چه كرد!!
درمورد ساير فرماندهان عزيزمون، چه سپاهي و چه ارتشي، فرقي نمي‌كنه، همين مسئله صدق مي‌كنه!

انگار در جنگ ما، لشكري از ملائك آسماني جنگيدن كه فقط نام انسان رو يدك مي‌كشيدن!!

------------------------------------------------

جناب نستور گرامي.
همين متني كه شما زحمت نگارش و جمع‌آوري‌اش رو به عهده داشتين رو يكبار مطالعه بفرمايين.
انصافاً ببينين چقدر به جنبه‌هاي معنوي ايشان اشاره شده و چقدر به جنبه‌هاي رزمي ايشان!

وقتي ما داريم درمورد D-Day يا نبرد تانك‌ها يا دفاع از استالينگراد يا مثلاً نبرد پرل هاربر صحبت مي‌كنيم، مي‌تونيم ريز نقشه‌ي نبرد، تاكتيك‌ها و نقش فرماندهان جبهه‌ها رو به عينه ملاحظه كرده و ريز به ريز اونا رو توضيح بديم.
ولي درمورد همين خرمشهر!
مي‌تونيم بگيم :
شهيد احمد كاظمي، با تاكتيك‌ها و هوش و درايت خويش و با ايمان و اعتقاد به خداوند متعال، موفق به باز پس‌گيري خرمشهر شد!

همين جمله‌اي كه شما نوشتين :

او كه هميشه در قبول كردن مشكل‌ترين محورهاي جنگ پيش‌قدم است در برابر دشمن در چندين مرحله عمليات بيت‌المقدس مقاومت مي كند. در اين عمليات شهيد مهدي باكري جانشين احمد بود و او توانست با سي و پنج گردان زرهي در سه محور به قلب نيروهاي سردار قادسيه حمله‌ور شود و پيروزي‌هاي مهمي بدست آورد. احمد كاظمي در اين عمليات از ناحيه صورت زخمي شد ولي حاضر نشد به عقب برگردد و با همان صورت و سر باند‌پيچي تا آخر عمليات ايستاد و جزء اولين كساني بود كه وارد خونين‌شهر شد او در اين عمليات حسابي گل كرد و به فاتح خرمشهر در بين بچه‌هاي جنگ معروف گرديد.

همين؟!
اين شد كل نقش شهيد بزرگوار احمد كاظمي در عمليات بيت المقدس!
شما انصاف داشته باشين.
يك جوون كم سن و سال كه تازه مي‌خواد دنبال اين باشه كه براي خودش، يه الگو انتخاب كنه، مياد و اين سطور رو مي‌خونه! شما انصافاً بفرمايين اين سطور، چه اطلاعاتي رو به اين جوون منتقل مي‌كنه؟ چه شوري رو در وي بوجود مياره؟
فرض كنيم كه اين عزيز، با همين سطور از اين بزرگوار خوشش اومد.
فردا مي‌خواد ايشون رو به دو نفر ديگه بشناسونه (ببخشيد كه ادبيات داره در سطح كودكان نگارش مي‌شه!!!). مي‌خواد چي بگه؟ بگه اين شهيد بزرگوار در عمليات بيت المقدس نقش بسزايي داشت؟ فرضاً بگه! ازش مي‌پرسن چه نقشي؟ مجبوره چي جواب بده؟
پاسخ : با شجاعت و درايت خويش و در حالي كه زخمي بود، مردانه با لشكر سردار قادسيه مبارزه كرد و خرمشهر را از اشغال ايشان خارج نمود!!!!!

ملاحظه مي‌فرمايين برادر من؟!!
ولي همين جوون بياد و مثلاً‌ درمورد اروين رومل بخواد اطلاعات كسب كنه، درياي اطلاعات هست كه به سوي ايشان سرازير مي‌شه!
اون وقت، وقتي اين عزيز مي‌خواد استعداد و هوش و توان نظامي الگوي خودش رو با رومل مقايسه كنه، نتيجه چي مي‌‌شه؟!!! چي رو با چي مي‌خواد مقايسه كنه؟!!! عرفان شهيد كاظمي رو با استراتژي‌هاي ناب رومل؟!

-----------------------------------------------------

شهيد كاظمي، يه نابغه‌ي نظامي بوده! شهيد همت هم همين‌طور. حسن باقري، صياد شيرازي، يوسف كلاهدوز، محمد بروجردي، احمد متوسليان، حسين قجه‌اي، مهدي باكري و شايد بسياري از عزيزان گم‌نام و براي من حقير ناشناخته، از سرداران دلاور و نوابغ نظامي ايران زمين بودن. در اين، شكي نيست.
ولي چرا جوون‌هاي ما از ايشان چيزي نمي‌دونن؟
همه چيز رو گردن تهاجم فرهنگي و امثالهم نذاريم!!
اين ما بوديم كه با قديس ساختن از اين شهيدان بزرگوار، صرفاً اين بزرگواران رو از انسانيت و انسان‌ها دور ساختيم و به همين دليل هم بود كه مثلاً وقتي مي‌گيم «يوسف كلاهدوز، هر روز صبح زود كه از خونه مي‌اومد بيرون، ماشينش رو تا سر كوچه هل مي‌داد تا از صداي روشن كردنش، همسايه‌ها از خواب بيدار نشن و اذيت نشن»، برمي‌گردن به آدم مي‌گن «خوب اون شهيد بوده! كلاهدوز بوده! ما كه نمي‌تونيم مثل اونا شيم!!!».

ما براي شناسوندن اين عزيزان به جامعه، نيازي نداريم درمورد عرفان و چهره‌ي آسماني اين عزيزان مطلبي بنويسيم. چرا! بنويسيم! ولي حداقل نسبت كمتري به تخصص اصلي اين عزيزان داشته باشه!
امروز، وقتي بخوايم درمورد فلان ژنرال امريكايي يا حتي عراقي اطلاعات كسب كنيم، خيلي راحت‌تر مي‌تونيم اين كار رو انجام بديم تا اين بزرگواران! نهايت هنري كه ازمون برمياد (و عمراً هم نمي‌تونيم اين كار رو كامل انجام بديم)، اينه كه ورداريم اسامي عمليات‌هايي كه اين عزيزان درش حضور داشتن رو رديف كنيم! همين!!!

----------------------------------------------------

ديشب، ساعت 2:30 نصفه شب بود كه يه كتاب رو تموم كردم.
مي‌خواستم بخوابم كه چشمم خورد به كتابي كه تو نمايشگاه كتاب امسال خريده بودم و هنوز فرصت مطالعه‌اش رو پيدا نكرده بودم!
اين كتاب، درمورد شهيد بزرگوار چمران بود. كتاب، حاوي سه مصاحبه درمورد شهيد چمران با مادر بزرگوار ايشان، عادل عون از همرزمان و دوستان ايشان در جنبش امل و امير خلبان محمد كريم عابدي، از دوستان نزديك ايشان بود!!!

باورتون نمي‌شه چه حرصي مي‌خوردم وقتي كتاب رو مطالعه مي‌كردم!
درمورد بااستعدادترين و تواناترين فرد نظامي ايران، چه مطالبي اون تو نوشته شده بود؟! همه‌اش داشتن درمورد عرفان شهيد چمران، اين كه چقدر خوب بودن، اين كه چقدر مهربون بودن، اين كه چقدر باصلابت بودن، اينكه چقدر با خدا بودن و چنين و چنان صحبت مي‌شد!!
تنها كسي كه مثلاً مي‌خواست درست درمورد شخصيت نظامي ايشون صحبت كنه، همون عادل عون بود كه ظاهراً مثل ما ايراني‌ها، قصد تقديس و ماورايي كردن ايشان رو نداشت! ولي جالب اينكه هر بار كه مي‌خواست در اين زمينه توضيحاتي ارائه كنه، مصاحبه كننده بحثش رو ابتر مي‌ذاشت و دوباره مي‌زد تو فاز عرفان و اخلاقيات و معنويات اين شهيد بزرگوار!!!

اين‌ها چه نتيجه‌اي داره؟
مگه جوانان ما، صرفاً دنبال الگوهاي معنوي هست؟
اگه اينطوره، بهترين الگوهاي معنوي رو در اختيار داريم؛ چهارده معصوم!
از اين‌ بزرگواران، برتر وجود داره؟

جوانان ما، انسان‌هاي بدي نيستن!
ولي ما اجازه نمي‌ديم رشد فكري پيدا كنن!
وقتي بحث جنگ مي‌شه، درمورد خدا صحبت مي‌كنيم و عرفان!
وقتي بحث سياست مي‌شه، از جنگ صحبت مي‌كنيم!
وقتي بحث اقتصاد مي‌شه، از سياست صحبت مي‌كنيم!!
وقتي بحث اقتصاد مي‌شه، از فرهنگ صحبت مي‌كنيم!
وقتي بحث فرهنگ مي‌شه، از دين صحبت مي‌كنيم!!!
وقتي بحث دين مي‌شه ...!!!

فقط افتاديم تو يه چرخه كه جووني كه واردش مي‌شه، هيچ ازش نمي‌فهمه و صرفاً يكسري اعتقادات سست بهش القاء مي‌شه كه يا دو دستي و متعصبانه، بدون اينكه بفهمه به چه دردش مي‌خورن بهشون مي‌چسبه و درمقابل هركسي كه اطلاعاتش ذره‌اي با اين اطلاعات منافات داشته باشه، خصمانه برخورد مي‌كنه؛ يا چون اين اطلاعات و اعتقادات كمكي به درك واقعيت بهش نكرده، با بادهاي گوناگوني كه در اطرافش مي‌وزه، به سادگي اين اطلاعات رو به باد فراموشي مي‌سپاره و اين بار از لبه‌ي ديگه‌ي پشت بام مي‌افته!!!
دليلش هم فقط خود ماييم و لاغير!!!

---------------------------------------------------

در جنگ ما، بسياري زحمت كشيدن!!
باز خدا رو شكر كه اسم فرماندهان ما، هرچند آسماني، باقي موند.
ولي بسياري از رزمندگان و دلاوران، تنها اسامي كه ازشون مونده، در آرشيو بهشت زهرا و يا نهايتاً سر كوچه‌هاست!! همين!!

پس اگه مي‌پذيرين كه از ماست كه بر ماست، نبايد شاكي باشيم كه چرا مطلب ديگران، فرضاً مطلب درمورد هاينريش هيملر يا هرمان گورينگ يا فيليپ مارشال يا مائو تسه تونگ يا خسرو شكيبايي، بازديدكنندگان و يا مخاطبين بيشتري رو به خودش جذب مي‌كنه تا مطالب درمورد سرداران و دلاوران جنگ!!

---------------------------------------------------

گفتم كه!
حال و حوصله‌ي بحث كردن ندارم!
سعيد از اوضاح روحي من، تا حدودي آگاهه!
دلم هم اونقدر پر هست كه اگه بخوام بگم، اينطوري شلخته و نجويده، ذره‌اي‌اش رو بريزم بيرون؛ جوري كه كسي نفهمه چي گفتم!!!

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
مصطفی، وضعیت کتب درسی هم که افتضاح است! با یکی از دوستان صحبت میکردیم درباره روحانیت و حکم جهاد حرف معناداری زد. گفت وای به روزی که تیغ روحانیت برش نداشته باشد! متاسفانه تیغ روحانیت طوری در حال کند شدن است که خودمان هم بی خبریم! بعد از مرحوم شدن نسل انقلاب سیاستمدارانی بر سر کار می آیند که قید دین و اسلام را زده و با افتخار پیمان اتحاد و دوستی با اسرائیل امضا کنند!

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

ایجاد یک حساب کاربری و یا به سیستم وارد شوید برای ارسال نظر

کاربر محترم برای ارسال نظر نیاز به یک حساب کاربری دارید.

ایجاد یک حساب کاربری

ثبت نام برای یک حساب کاربری جدید در انجمن ها بسیار ساده است!

ثبت نام کاربر جدید

ورود به حساب کاربری

در حال حاضر می خواهید به حساب کاربری خود وارد شوید؟ برای ورود کلیک کنید

ورود به سیستم

  • مطالب مشابه

    • توسط bell214
      مرواریدی در ژرفا
      مصاحبه با خانواده شهيد سرهنگ خلبان «محمدهاشم آل‌آقا»
      قهرمان شکاری (F-14)
      مقدمه:
      مدتها بود كه به صورت جسته و گريخته در محافل گوناگون كه از جنگ و نيروي هوايي صحبتي به ميان مي‌آمد و يادي از شهدا و همچنين شهيد سرهنگ خلبان «محمدهاشم آل‌آقا» مي‌شد، همرزمان و دوستانش در شجاعت، دلاوري، صداقت و خاكي بودن وي اتفاق نظر داشتند. ما نيز پيرو وظيفه‌مان مترصد فرصتي بوديم كه خدمت خانواده معظم شهيد رسيده و نسبت به احوالات وي معرفت بيشتري حاصل كنيم. اشاره كتاب «تامكت‌هاي ايران در جنگ تحميلي» به اين شهيد بزرگوار كه در شماره پيشين از نظرتان گذشت، بهترين بهانه براي اين منظور بود كه به لطف خداوند با دريافت اذن شرفيابي از خانواده شهيد مقصودمان حاصل شد.

      باز هم مثل هميشه خود را در آن‌قدر مرتبه‌اي نمي‌بينم كه رمز و راز شهداي ميهن را بنگارم و به تصوير بكشم، با اين حال براي رسالتي كه بر دوشم سنگيني مي‌كند بهانه خوبي دارم.

      سايلي را گفت آن پير كهن چند از مردان حق‌گويي سخن

      گفت خوش آيد زبان را بر دوام تا بگويد ذكر ايشان را مدام

      گر نيم زايشان از ايشان گفته‌ام خوشدلم كاين قصه از جان گفته‌ام

      محمدهاشم در 27 آبان سال 1324 در خاندان بزرگ «آل‌آقا» كه از خانواده‌هاي سرشناس شهر كرمانشاه مي‌باشد پا به عرصه وجود گذاشت. دوران تحصيل خود در مقاطع ابتدايي، راهنمايي و دبيرستان را در شهر كرمانشاه گذراند. با اعلام مخالفت مادرش با وجود عشقي كه به پرواز داشت از اين كار منصرف شد اما علاقه وافر وي به ارتش كه همانا عشق خدمت به وطن بود باعث شد كه نهايتا به جمع نيروهاي مسلح بپيوندد. به دنبال آن وي پس از شركت در آزمون ورودي، موفق به راهيابي به دانشكده افسري نيروي زميني ارتش شده و با توجه به عطش دروني‌اش در ميل به بال گشودن همزمان در جهت جلب رضايت مادر گام بر مي‌دارد. پس از فارغ‌التحصيلي از دانشگاه افسري اصرار وي كارگر افتاده و مادر به خلبان شدن فرزند راضي مي‌شود. هاشم كه گويي در ابتداي راه قرار دارد با نيروي مضاعفي بلافاصله اقدام كرده و با شركت در آزمون دانشكده خلباني از اين امتحان نيز سربلند بيرون آمده و با رسيدن به آرزوي ديرينه خود به جرگه دانشجويان خلباني نيروي هوايي ارتش مي‌پيوندد. با اتمام كلاسهاي زميني و آموزش مقدماتي پرواز، طبق روال آن روز نيروي هوايي براي تكميل دانش پرواز خود راهي ايالات متحده مي‌شود. با اتمام دوره، مفتخر به دريافت وينگ خلباني شده و راه بازگشت به وطن را در پيش مي‌گيرد. سروان خلبان هاشم آل‌آقا مقارن با سال 1350 به كشور بازگشته و با امريه ستاد فرماندهي نيروي هوايي به عنوان كمك خلبان جنگنده F-4، فانتوم، به پايگاه هفتم شكاري شيراز منتقل مي‌شود. در ادامه در سال 1351 برابر امريه ديگري براي ادامه انجام وظيفه به پايگاه يكم شكاري تهران فرستاده مي‌شود. هاشم در همين سال با دختري در همان محله سكونت پدر و مادرش در شهر كرمانشاه آشنا شده و اين آشنايي به ازدواج اين دو ختم مي‌شود.

      آنها زندگي مشتركشان را در تهران آغاز كرده و پس از حدود 4 سال، در سال 1356 آماده سفري طولاني مي‌شوند. سروان خلبان آل‌آقا براساس صلاحديد فرماندهان وقت به همراه تني چند از خلبانان فانتوم، با خانواده‌هايشان براي آموزش هدايت پرنده پيچيده، انقلابي و جديد نيروي هوايي ارتش، گرومن F-14 تامكت عازم پايگاه نيروي دريايي ايالات متحده در ايالت ويرجينيا مي‌شوند. براي خلبانان باتجربه فانتوم همچون هاشم آل‌آقا پرواز با گربه گرومن و كاربري تسليحاتش كار آنچنان سختي نبود. زيرا در درجه اول F-4 و F-14 هر دو اصلا براي نيروي دريايي ايالات متحده طراحي و ساخته شده و بديهي است كه از يك استاندارد يكسان براي طراحي و ساخت آنها استفاده شده است و در درجه دوم از سه موشك هوا به هواي مورد استفاده تامكت‌هاي ايران، فانتوم قابليت شليك دو موشك آن (AIM-7 اسپارو و AIM-9 سايدوايندر) را دارد. با توجه به اينكه آل‌آقا و همرزمانش در جنگنده فانتوم در چگونگي استفاده از اين دو موشك تجربه كافي و وافي داشتند، فقط مي‌بايست اسلحه اصلي تامكت، موشك اسطوره‌اي هيوز AIM-54 فينيكس و رادار آن هيوز AWG-9 را به‌طور كامل بشناسند. اگر عوامل مذكور را به اضافه هوش و جسارت ايراني كنيم مي‌شود حدس زد كه تمام نفرات اعزامي به راحتي بتوانند دوره خلباني F-14 را با موفقيت و سربلندي طي كنند. پس از پايان دوره در مدت حدود 18 ماه، خلبانان جديد جنگنده جديد در آبان 57 به سرزمين اجدادي خود باز مي‌گردند. با توجه به اينكه كانون فعاليت F-14 در ايران پايگاه هشتم شكاري مي‌باشد، هاشم به همراه خانواده خود از تهران به اصفهان نقل مكان مي‌كند. سكونت آنها در اصفهان مصادف مي‌شود با اوج‌گيري تظاهرات مردمي عليه حكومت پهلوي كه در نهايت به پيروزي انقلاب اسلامي ايران در بهمن 57 منجر شد. وقوع انقلاب در كشورمان سنگ محك بسيار جالبي براي تعيين عيار ارق ملي و حس وطن‌پرستي كاركنان نيروهاي مسلح بود و چه زيبا كه آل‌آقا و همرزمان ميهن‌پرستش در اين آزمون كوچكترين ناخالصي از خود نشان ندادند.

      سروان خلبان محمدهاشم آل‌آقا كه در زمان پيروزي انقلاب از افسران ارشد نيرو محسوب مي‌شد و مدتها بود كه به عنوان استاد خلبان، آموزش خلبانان را به عهده گرفته بود پس از پيروزي انقلاب امر آموزش را با جديت بيشتري پيگير شد. آري او نيز مي‌دانست آموزش صحيح و كامل مهمترين رمز پيروزي بر دشمنان ملت است.

      با شروع جنگ تحميلي فعالانه وارد صحنه نبرد شد و در عين حال از آموزش جوانان غافل نشد تا اينكه به علت رشادت، جديت و جسارت در امور محوله در سال 1362 از طرف فرماندهي وقت نيرو به سمت جانشين فرماندهي عمليات نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران منصوب مي‌شود.

      رسيدن به پست معاونت عمليات نيرو بهانه خوبي بود تا هاشم در كنار سرهنگ خلبان «عباس بابايي» خود را هرچه بيشتر درگير جنگ كرده و تواناييهاي خود را در اين عرصه، عرضه دارد. بابايي و آل‌آقا همواره پيش از انجام هر عملياتي ابتدا خود مبادرت به شناسايي و ارزيابي هدف از لحاظ موضع پدافندي، سمت حمله و غيره كرده تا عمليات اصلي با خطر كمتر و ديد بازتري صورت گيرد. نكته جالب توجه در اين مطلب اين است كه آنها هرگز گرفتار جو پست و مقام نشده و فقط به اين مساله كه در كجا مي‌توانند منشا اثر باشند توجه داشتند «آري ما چنين جان بركفاني داشتيم».

      هاشم آل‌آقا در درجه اول همانطور كه ذكر شد از فرماندهان ارشد نيرو بود و در درجه دوم مشغله‌هاي فراواني به عنوان طراح عمليات داشت و اين دو مورد كافي بود تا نتواند پروازهاي عملياتي انجام دهد، با اين حال فعالانه در پروازهاي گشتي و اسكورت نفتكش‌ها و كشتيهاي تجاري شركت مي‌كرد و اين‌چنين بود تا به خواست خدا خليج نيلگون و هميشه فارس ايران، مشهد شهيد سرهنگ خلبان محمدهاشم آل‌آقا باشد.

      تقويم‌ها روز 20 مرداد 1363 را نشان مي‌داد و آسمان آبي خليج فارس يكي از گرمترين روزهاي خود را سپري مي‌كرد. هاشم آل‌آقا و كمك خلبانش در يك تامكت طي ماموريتي مشغول اسكورت نفتكش‌ها و كشتيهاي تجاري كشورمان بود. در همين اثنا ناگهان مورد حمله چند فروند جنگنده ميراژ F1 عراقي قرار مي‌گيرد. درگيري آغاز و پس از مدتي جنگ و گريز تامكت‌ها آل‌آقا مورد اصابت موشك شليك شده از طرف جنگنده عراقي قرار گرفته و به درون آب سقوط مي‌كند. شاهدان عيني حادثه كه دورادور ناظر درگيري آنها بودند خطر شليك شدن موشك سوپر 530F-1 به سمت تامكت را به آل‌آقا گوشزد مي‌كنند اما آل‌آقا در جواب آنها مي‌گويد هيچ نشانه‌اي دال بر حمله موشك به سمتشان در سامانه‌هاي هشداردهنده مشاهده نمي‌كند. اين مطلب گوياي آن است كه عراقي‌ها با استفاده از اطلاعات فني كه امريكايي‌ها در اختيار آنها قرار داده بودند در استفاده از نقاط ضعف F-14 كاملا موفق عمل كرده‌اند.

      همسر هاشم كه از چند روز پيش براي ديدن اقوام به كرمانشاه رفته بود در روز بازگشت به تهران كه مصادف مي‌شود با روز شهادت هاشم با شكسته شدن ديوار صوتي شهر كرمانشاه توسط جنگنده‌هاي عراقي مواجه مي‌شود. با مشاهده اين اتفاق گويي به وي الهام مي‌شود كه براي هاشم اتفاقي افتاده اما با ذكر و ياد خدا آرامش يافته و به خود تلقين مي‌كند كه انشاءا... اتفاقي نيفتاده. پس از رسيدن به تهران هرچه منتظر مي‌ماند از تلفن هاشم خبري نمي‌شود. صبرش لبريز شده و با پايگاه هشتم تماس مي‌گيرد. ديسپچ پايگاه با توجه به اينكه تامكت آل‌آقا بازنگشته و هيچ خبر دقيقي دال بر شهادت يا زنده بودنش در دست نيست با جوابهاي سربالا به همسر وي مي‌گويد: «همين الان دوباره براي ماموريتي ديگر به پرواز درآمد. به محض بازگشت مي‌گوييم با شما تماس بگيرد.» با شنيدن اين جوابها و طولاني شدن انتظار، همسر شهيد از وقوع سانحه براي هاشم يقين حاصل مي‌كند. با سقوط تامكت آل‌آقا با توجه به اينكه از اسارت به دست عراقي‌ها و يا شهادتش اطلاعي در دست نبود به اضافه اينكه وي به عنوان جانشين عمليات نيرو در جريان تمام عملياتهاي آتي و استراتژي جاري نيروي هوايي بود به همين علت بلافاصله تمامي طرحهاي نيرو دستخوش تغييراتي اساسي شد. اين قضيه گذشت و نيروي هوايي با اعلام مفقودالاثر شدن هاشم بر ابهامات و سوالات سقوط وي افزود.

      همسر هاشم كه همچنان منتظر بازگشت وي به خانه بود چندين سال پس از مفقودالاثر شدن همسرش در يكي از شبهاي قدر خالصانه دست به دامن ائمه اطهار شده و از آنها مي‌خواهد وجود يا عدم وجود هاشم را براي وي معلوم كنند. توسل وي جواب داده و همان شب خواب شهيد بزرگوار را مي‌بيند. هاشم كه در سبزه‌زارمانندي با لباس خلباني به ديدن همسرش آمده بود در جواب سوال وي كه پرسيد: «هاشم، مي‌خواهم بدانم كه تو هستي يا نيستي؟» مي‌گويد: «من نيستم.» پس از مدت كوتاهي گفتگو، شهيد اظهار مي‌دارد «من سردم است و بايد بروم». همسر شهيد صبح فردا خوابي كه ديده بود را با يكي از علما در ميان مي‌گذارد. در جواب مي‌شنود با توجه به اظهار سرما توسط شهيد، پيكر پاك وي در درون آب قرار دارد. همسر هاشم پس از اين واقعه از شهادت همسرش يقين حاصل مي‌كند و جالب آنكه مدت كوتاهي بعد از طريق نامه رسمي نيروي هوايي اعلام شهادت همسرش را دريافت مي‌دارد.

      ناگفته نماند هاشم آل‌آقا تا پيش از آرام گرفتن در قعر آبهاي خليج فارس چندين بار تا مرز شهادت پيش رفت. حدود سه ماه پيش از شهادت، در بهار سال 1363 صبح يك روز همسر شهيد با كمك مادرش بدون نيت قبلي گوسفندي را قرباني كرده و بين مردم تقسيم مي‌كنند. حوالي ظهر شهيد بابايي با منزل آل‌آقا تماس گرفته و جوياي احوال هاشم مي‌شود. با توجه به اينكه هاشم پس از ترك منزل تماس نگرفته بود، همسر شهيد از وضعيت وي اظهار بي‌اطلاعي مي‌كند. شهيد بابايي از اينكه كسي به همسر هاشم اطلاعات ضد و نقيض نداده، آرام شده و در جواب نگراني وي مي‌گويد كه اتفاقي نيفتاده و هاشم تا ساعاتي ديگر به خانه مي‌رسد. پس از بازگشت شهيد به منزل، هاشم مي‌گويد كه در درگيري با جنگنده‌هاي عراقي، هواپيمايش به شدت صدمه ديده و هيچ اميدي به بازگشت نداشته است. شايد آن قرباني نطلبيده بلاگردانش شده بود!!!

      شهيد سرهنگ خلبان محمدهاشم آل‌آقا كه از باتجربه‌ترين و ارزشمندترين خلبانان تامكت نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران محسوب مي‌شد با مورد اصابت قرار گرفتن جنگنده‌اش درون كابين ماند تا پيكر پاكش به قعر آبها سقوط و روح بلندپروازش به اوج آسمانها عروج كند. براي خليج هميشه فارس چه افتخاري از اين بالاتر كه چنين مرواريدهاي نابي را در درون خود جاي داده است. مگر مي‌شود خليجي كه فرزندان اين ديار را در دل خود جاي داده نام مجعول عربي را پذيرا باشد، چه اين شيران خصم خروش براي مقابله با همين اعراب خودفروخته به پا خواستند.

      شهيد محمدهاشم آل‌آقا فردي آرام و صبور بود و نسبت به خانواده خود تعصب خاصي داشت و همسرش عامل اخير را مهمترين علت ازدواجش با وي مي‌داند. هاشم هيچ‌گاه از اسرار شغلي خود با همسرش صحبتي به ميان نمي‌آورد و اين مورد تا بدانجا پيش رفته بود كه همسر وي پس از شهادتش به پست واقعي هاشم در نيروي هوايي پي مي‌برد!

      جا دارد در اين جا خاطره‌اي كه سرهنگ خلبان «مسعود اقدام» در كتاب «انتخابي ديگر»1 بيان كرده را بياوريم. اقدام در اين مطلب كه با عنوان «برخورد با پرندگان سيگال» در كتاب مزبور به چاپ رسيده عنوان مي‌كند كه در اوايل جنگ در پروازي به همراه شهيد بزرگوار «عليرضا ياسيني» به قصد انهدام سه سايت موشكي زمين به دريا كه از پشت پايگاه هوايي شعيبيه كشتيهاي كشورمان را مورد اصابت قرار مي‌داد در يك جنگنده F-4 عازم ماموريت مي‌شود. طبق برنامه براي درامان ماندن از رديابي توسط رادارهاي دشمن قرار بود آنها با عبور از 30 مايلي «خورموسي» و پرواز بر فراز باتلاقهاي «فاو» و «ام‌القصر» خود را در موقعيت مناسب به روي هدف برسانند. با عبور از مرز اقدام به عنوان خلبان كابين عقب تمام حواس خود را معطوف بررسي سامانه‌هاي مختلف هواپيما و تهديدات موشكي دشمن مي‌كند تا در صورت شليك بتوانند به موقع با مانور مناسب آن را منحرف كنند.

      خطري احساس نمي‌شد و جنگنده با سرعت بسيار بالا در ارتفاع پايين بر فراز ني‌زارها به حركت خود ادامه مي‌داد كه ناگهان زمين و زمان در جلو چشمان هر دو خلبان تيره و تار شد. اقدام حدود 20 ثانيه بعد به هوش آمده و مشاهده مي‌كند كه جنگنده در يك صعود 50 درجه‌اي در حال گردش به راست است. بلافاصله فرامين هواپيما را در اختيار گرفته و از طريق راديوي هواپيما سعي در برقراري ارتباط با ياسيني مي‌كند. خلبان كابين جلو هيچ عكس‌العملي از خود نشان نمي‌داد. اقدام در همين زمان به بررسي شرايط پرداخت تا متوجه شود چه اتفاقي افتاده. تكه‌هاي گوشت و پر اطراف كابين نشان از برخورد دسته‌اي از پرندگان دريايي (كه در آن سرعت حكم يك گلوله ضدهوايي را دارد) به جنگنده را داشت.

      هواپيما در كنترل بود اما تمام سامانه‌هاي ناوبري از كار افتاده بود. تعيين مسير درست بازگشت تنها با كمك رادار كنترل زمين ميسر بود كه تماسهاي متعدد اقدام با رادار هيچ نتيجه‌اي دربر نداشت. اقدام براي چندمين بار در راديوي هواپيما گفت:

      ـ از ابابيل به رادار! اگر صداي مرا مي‌شنوي جواب بده!

      ناگهان صداي مبهمي به گوش رسيد. بلافاصله تكرار كرد:

      ـ از ابابيل به رادار!

      ناگهان صداي روشن و واضحي در راديو طنين‌انداز مي‌شود!

      ـ ابابيل، من عقابم، به گوشم!

      اين پيام كه در واقع نويد زندگي براي فانتوم و خلبانانش محسوب مي‌شد، صداي خلبان F-14 حاضر در منطقه، شهيد والامقام سروان خلبان «هاشم آل‌آقا» بود. آل‌آقا در ادامه مي‌گويد:

      ـ مشكلي برايتان پيش آمده؟!

      ـ هواپيمايمان صدمه ديده. نمي‌دانم خلبان كابين جلو بيهوش شده يا به شهادت رسيده.

      ـ خونسردي خودت را حفظ كن! سعي كن كنترل هواپيما را به دست بگيري! دارم به سمت شما حركت مي‌كنم.

      وقتي كه آل‌آقا به بالاي سر فانتوم زخمي رسيد گفت:

      ـ ابابيل! همين‌طور به پرواز ادامه بده. مراقب باش از دستگيره صندلي‌پران استفاده نكني! چون چتر صندلي باز شده و بالاي هواپيما رهاست. هواپيمايتان شبيه «آواكس»2 شده است.

      ـ متشكرم! سعي مي‌كنم هواپيما را هدايت كنم. ولي نمي‌دانم چه بلايي سر ياسيني آمده است.

      ـ خونسردي خودت را حفظ كن و همين‌طور به پرواز ادامه بده! من پشت سرت در حركت هستم، نگران نباش!

      موتورها با آن كه با قدرت صد در صد در حال پيشراندن جنگنده بودند با اين حال فانتوم صدمه ديده سرعتي حدود 180 نات داشت كه براي جنگنده سرعت كمي است. پس از مدتي ياسيني نيز به هوش آمده و با اعلام اين كه مي‌تواند جنگنده را هدايت كند، فرمان را در دست مي‌گيرد. نهايتا هواپيما به سلامت در پايگاه فرود آمده و بدين وسيله هاشم آل‌آقا جنگنده F-4 باارزش و دو خلبان ارزشمندتر را به دامان وطن باز مي‌گرداند.

      همسر قهرمان شهيد از آن زمان كه هاشم ديگر به خانه بازنگشت، نگهداري و پرورش دو يادگار شهيد (بابك و بهزاد) را به تنهايي به عهده گرفت و نشان داد كه از حماسه‌سازان ميدانهاي نبرد حق عليه باطل چيزي كم ندارد. وي كه براي فرزندان خود هم پدر بود و هم مادر با تلاشي خستگي‌ناپذير توانست آنها را به سمت مدارج بالاي علمي رهنمون شود. دكتر «بابك آل‌آقا» فرزند ارشد شهيد با ارايه پايان‌نامه دكتراي خود با عنوان «بررسي تاثير محيط هوا ـ فضا بر فيزيولوژي بدن هوانوردان» در سال 1379 توانست در سطح خاورميانه مقام اول را كسب و به دريافت لوح تقدير از دست رييس‌جمهور وقت جناب آقاي «خاتمي» مفتخر شود. لازم به ذكر است پايان‌نامه وي هم‌اكنون در تعدادي از خطوط هوايي به عنوان مرجع تدريس مي‌شود.



      افتخاري ديگر

      از افتخارات ديگر همسر سرافراز شهيد آل‌آقا اين است كه وي خواهر شهيد نيز مي‌باشد. شهيد سروان خلبان «مصطفي صغيري» كه از خلبانان جنگنده F-4، فانتوم نيروي هوايي بود در ماموريتي در روز 23 مهر 1359 كه از پايگاه سوم شكاري همدان به قصد هدفي در شهر سليمانيه عراق برخاسته بود، مركبش در خاك عراق مورد اصابت قرار گرفته و به فيض عظيم شهادت نايل مي‌آيد. متاسفانه باخبر شديم كه چندي پيش همسر اين دلاورمرد عرصه پيكار دارفاني را وداع گفته. ما نيز به نوبه خود با تسليت به خانواده آل‌آقا براي اين مرحومه علو درجات را از درگاه ايزد منان خواستاريم.

      هم‌اكنون براي بزرگداشت مقام والاي 70 تن از خلبانان شهيد نيروي هوايي ارتش كه پيكر پاكشان هرگز به آغوش وطن بازنگشت، يادماني در بهشت زهرا ساخته شده است.

      در پايان از خانواده معظم شهيد آل‌آقا به خصوص همسر بزرگوارشان كه ما را به گرمي پذيرفتند و با شكيبايي پاسخگوي سوالات ما بودند تشكر و قدرداني مي‌كنيم.


      منبع

      مدیران محترم لطفا منتقل کنن...
    • توسط IRGCAF
      هواپیمای توربوفن An-74 که اولین پرواز خود را در سال 1977 انجام داد، یک هواپیمای سبک ترابری چند منظوره است که برای عمل در مناطق قطبی طراحی شده است. این هواپیما که برای جایگزینی An-26های قدیمی طراحی شده است، برای حمل بار، تجهیزات و مسافر در فواصل کوتاه و متوسط استفاده می‌شود و قابلیت پرواز در تمامی شرایط آب و هوایی از 60- تا 45+ درجه سانتیگراد و در هر ارتفاعی از قطب شمال تا مناطق کوهستانی را دارا می‌باشد. هواپیمای An-74 می‌تواند در تمامی اوقات سال در روز یا شب در مسیرهای محلی یا بین‌المللی مورد استفاده قرار گیرد. این هواپیما قابلیت نشست و برخاست در باندهای کوتاه و از روی زمینهای پر از سنگریزه، یخی و یا پوشیده از برف را دارد.

      An-74 می‌تواند 7.5 تن بار را در ارتفاع 10100 متری با سرعت کروز 550-700 km/h حمل کند. این هواپیما دارای قابلیتهای فوق‌العاده دیگری نیز می‌باشد از جمله هدایت کشتی‌ها در طی مسیر خود، سرویس‌دهی به ایستگاههای شناور، انجام عملیات تحقیقاتی در ارتفاع بالا یا مناطق قطبی، پیدا کردن گروه ماهی‌ها و گشت‌زنی در مناطق یخبندان.

      در ضمن An-74 به آسانی می‌تواند به آمبولانس، هواپیمای آتش‌نشان، هواپیمای حامل چتربازان و ... تبدیل شود. نسبت لیفت به وزن بالای این هواپیما مدیون استفاده از مواد جدید و تکنولوژیهای نوین ساخت می‌باشد.

      تولید این هواپیما در خارکف همچنان ادامه دارد و نمونه جدید آن نیز در حال ساخت است.

      پيشرانه:

      دو دستگاه موتور توربوفن D-36ZMKB ساخت پراگرس با نسبت كنار گذر زياد، هر يك به توان 74/63 كيلو نيوتن.

      ابعاد

      دهانه بال: 98/31 متر
      نسبت منظري بال: 3/10
      طول كلي: 07/28 متر
      ارتفاع: 75/8 متر

      اوزان

      وزن با بيشترين سوخت (بدون بار): 13200 كيلوگرم
      بيشترين وزن برخاست: 34800 كيلوگرم

      سرعت و برد

      بيشترين سرعت در ارتفاع 10100 متري: 700 كيلومتر در ساعت
      برد با بيشترين سوخت و 800 كيلوگرم بار مفيد: 4400 كيلومتر

      Avia.ir
    • توسط IRIAF
      بسم الله الرحمن الرحیم
       
      شاید خیلی از ماها تا امروز اسمی از این شخص نشنیده باشیم...شاید ماها تا زندگی خصوصی شخصی مثل کریس کایل رو میدونیم ولی از قهرمان ملی خودمون که تو سخت ترین شرایط جزو بهترین تک نیرندازان تاریخ(یا به عبارتی شارپ شوتر) بوده هبچ اطلاعی نداریم و این باعث تاسفه...
       
      در ابن تاپبک سعی کردم با ذکر نام منابع با اسنفاده از جمع اوری اطلاعات از منابع دیگه این قهرمان ملی رو معرفی کنم.شهید سربلند عبد الرسول زرین
       
       

       
      عبدالرسول زرین متولد سال ۱۳۲۰، کهگیلویه و بویر احمد اعزامی از اصفهان لشکر امام حسین تک تیرانداز ایرانی در جنگ ایران و عراق بود. وی دارای بیش از ۷۰۰ شلیک موفق از سال ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۲ در کردستان تا عملیات خیبر می‌باشد. اهداف وی نظامیان ارتش عراق و گروه موسوم بهمجاهدین خلق بودند. او در نهایت در سال ۱۳۶۲ در عملیات خیبر با تیر مستقیم سربازان عراقی در حالی که قبلا در اثر انفجار خمپاره زخمی شده بود شهید شد. وی از اسلحه دراگونوف SVD دوربین دارد استفاده می‌کرد.
       
       
      جنگ که شروع شد، طاقت نياورد رفت به مرکز اعزام نيرو،(قبل از جنگ نیز در مسایل کردستان همراه سپاه بود) گفت: «براي اعزام آمده‌ام» مسئول ثبت‌نام سرش را آورد بالا گفت: «هفت تا بچه داري، نمي‌نويسم اصرارنکن.» 
      عبدالرسول سرش را برد جلو و گفت: مي‌نويسي خوب هم مي‌نويسي. مسئول اعزام نمي‌خواست جوابش را بدهد که عبدالرسول مهلت نداد و دوباره گفت: حواله‌ات مي‌کنم به پيامبر (ص) مي‌نويسي يا نه؟
      خودکار توي دست مسئول چرخيد. پاسخي نداشت به ناچار نوشت: عبدالرسول زرين اعزام به منطقه. 
      و حالا برق شادي در نگاه عبدالرسول مي‌درخشيد.
       
      تصوير ذيل مربوط به منطقه بستان مي‌باشد. وقتي كه تك‌تيرانداز ايراني تصميم گرفت تا يك مانع را هدف قرار دهد و به صورت همزمان يك گلوله به لاله گوش او برخورد كرد. 
      موضوع از اين قرار بود كه اين شهيد و يك تك تيرانداز خبره عراقي به صورت همزمان همديگر را هدف قرار مي‌دهند و گلوله اين شهيد مغز تك‌تيرانداز عراقي هدف قرار مي‌دهد.
       
       

       
      زرین بسیار ساده و صمیمی بود تواضع وفروتنی عجیبی تمام وجودش را فرا گرفته بود ، حتی ذره ای تکبر از او دیده نشد ، با نگاه به قامت خاکی وظاهر بسیار ساده اش هیچکس نمی توانست باور کند که او همان تک تیر انداز بزرگ است .
      شهید خرازی می فرماید: قبل از شروع جنگ تحمیلی در کردستان ودر گروه ضربت خیلی خوب خود را نشان داد. دیوانه دره و آوردگاه گاران شاهد دلاوری های اوست . گروه ضربت به فرماندهی حسین خرازی به هر وحشت کده ای سرک می کشید ، وبارها با هنر این پلنگ کوهستان یعنی زرین از مهلکه ها گریخته و نشانه گیری های دقیق او ، بیشترین آسیب ها را به دشمن زده است . 
      تک تیر انداز سرشناس نبرد ، بارها آتش بار دشمن را در ارتفاعات صعب العبور ، فقط با یکبار فشار دادن ماشه تفنگ (( اس وی دی و اف پی کا)) خاموش کرده است .
       
      با شروع جنگ تحمیلی به جبهه های جنوب آمده وتا سال 63 به طور مداوم در اکثر عملیاتهای جنوب و غرب حضور فعال داشته است . 
      مسئولیتهای مختلفی از جمله فرماندهی گردان ومحور را بر عهده داشته و گروههای مختلفی را آموزش داده وبه عنوان تک تیر انداز ، بین گردان ها فرستاده است .
       
      این ادعای بزرگی است ولی اتفاق افتاده ، شوخی نیست ، این مطلب به تائید حاج حسین خرازی رسیده است و قول اوست که به وسیله سلاح اس وی دی چند هزار دشمن بعثی را(به طور رسمی 700 شلیک موفق) به هلاکت رسانیده و چندین فرمانده عراقی را از میان برداشته است.
      چند تپه را به تنهائی تصرف نمود، تپه هایی که زرین تصرف کرده به نام خودش نام گذاری کرده اند .
      شهید خرازی در مورد دلاوری های این شهید فرموده است : انگار که ایشان جنگی به دنیا آمده بود و در جای دیگر ایشان را گردان تک نفره زرین خطاب کرده بودند بدین لحاظ که او به اندازه یک گردان موثر بود
      شهيد زرين پس از ان كه به تنهايي يك تپه را كه يك گردان از پس آزاد‌سازي آن برنيامده بود، تصرف كرد از جانب حاج حسين خرازي به “گردان يك‌نفره ” معروف شد.
       

       
      تعدادی از خاطرات مربوط به شهید
       
      شجاعت و توانایی تک تیرانداز شهید عبدالرسول زرین 
      عبدالرسول يک نفر را فرستاد براي نگهباني. صبح اما سر بريده‌اش را آوردند توي سنگر؛ شب بعد خودش رفت. يک سنگر ديگر همان نزديکي درست کرد و کامل استتارش کرد. توي سنگر قبلي هم شبيه يک نگهبان درست کرد و منتظر ايستاد. چيزي شبيه بوته به سنگر نزديک شد و پريد توي آن. 
      عبدالرسول هم پشت سرش رفت تو سنگر و سرنيزه را فرو کرد توي گردنش. صبح که آفتاب طلوع کرد با بقيه نيروها سراغش آمد. مرد هيکل بزرگي داشت بچه‌ها باورشان نمي‌شد که عبدالرسول از پس او برآمده باشد. به سختي سر نيزه را از گردن آن کومله بيرون آوردند. اما عبدالرسول بود و مهارت جنگي بي‌حد و حصرش... 
       
      کوه احد 
       
      بچه‌ها تپه را از دشمن گرفته بودند و حالا حفظ کردنش مهم بود. عبدالرسول بدون اينکه به کسي چيزي بگويد همان جا پايين تپه نشست. براي خودش يک سنگر درست کرد و منتظر ماند. احتمال مي‌داد عراقي‌ها رزمندگان را دور بزنند و بخواهند از پشت حمله کنند. 
      دقايقي گذشت صف طولاني عراقي‌ها را ديد که از توي رودخانه جلو مي‌آيند. اسلحه‌اش را آماده کرد. هفتاد نفر را به زمين انداخت. آب رودخانه از رنگ خون تغيير کرده بود. عبدالرسول کسي نبود که بگذارد بار ديگر خاطره شکست احد از کفار تازه گردد.
       
      تک تيرانداز
       
      عبدالرسول توي پادگان دشمن نفوذ کرد و همان جا يک کمين درست کرد. چشمش افتاد به فردي که با محافظان زيادي براي سخنراني آمده بودند. اسلحه‌اش را آماده کرد. چشمش را هدف گرفت و شليک کرد همه افراد دشمن به هم ريختند. نمي‌دانستند چه کسي شليک کرده، همه به هم مظنون بودند و فرمانده يکي يکي نيروهاي خودش را جلو مي‌برد و اعدام مي‌کرد به گمان اينکه آن‌ها منافق هستند. 
      عبدالرسول هميشه اين طور عمل مي‌کرد آرام و بي سر و صدا. يادم هست يک‌بار يکي از تک تيراندازهاي دشمن بچه‌ها را با تير مستقيم مي‌زد. عبدالرسول به نيروي همراهش گفت: «تو کلاه آهني را سر يک چوب بگير و از آن تپه بالا ببر.» 
      خودش هم با دوربين ايستاد يک جاي ديگر و مراقب اوضاع بود. کلاه آهني که با شليک گلوله پريد هوا. جاي تک تيرانداز عراقي را شناسايي کرد و با يک گلوله او را به هلاکت رساند.
       
      سرانجام روح این مجاهد با صفا و سر باز مخلص لشگر امام حسین(ع) بعد از بارها مجروحیت و به یادگار گذاشتن 7 فرزند و ده ها نکته عبرت انگیز با عشق به حسین بن علی (ع) در عملیات خیبر به درجه رفیع شهادت نائل آمدند.
       

       
       
      برای شادی روحش و روح همه شهدای جنگ 8 ساله و جنگ این روزهای محور مقاومت صلواتی بفرستید
      روحش شاد و یادش گرامی.باعث تاسفه که ما همچین قهرمانی داریم و هیچ فیلم یا مستندی ازش نیست...دوستان به دلیل وقت کم از منابع مختلف اطلاعات و جمع اوری کردم ممنون میشم از بهتر شدن این تاپیک کمکم کنید
       
      با تشکر از black angel عزیز
       
      http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%84_%D8%B2%D8%B1%DB%8C%D9%86
       
      http://taktirandazshhid.blogfa.com/tag/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-2-%D8%A7%D8%B2%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%84-%D8%B2%D8%B1%DB%8C%D9%86
       
      http://cm30.ir/post/407/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%84-%D8%B2%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D9%86%D8%A7%DB%8C%D9%BE%D8%B1-%D8%AE%D8%A8%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D9%84%D9%82%D8%A8-%D8%A8%D9%87-%D8%B5%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AE%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%87--/
       
      http://sahebnews.ir/127489/%D8%B9%D9%83%D8%B3-%D9%82%D8%A8%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D8%A8%D8%BA%D9%87-%D8%AA%D9%83-%D8%AA%D9%8A%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D9%8A-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B5%D9%81.htm
       
       
       
       
    • توسط justin42
      گوش بر ها, اشباح ترسناک جبهه های ایلام


      پيرمرد کارش بهياري و رسيدگي به دوا و درمان روستاهاي اطراف دهلران بود ؛ اما مردم ، عبد الرضا داور را « دکتر » صدا مي کردند . آن روز با همکارانش ، سيف الله بهرامي و دختر و نوه ي چهارساله اش، راه افتاده بودند براي بررسي وضعيت بهداشتي و درماني روستا ها . ساعت از نيم شب گذشته بود. مسافر ها که به انتهاي جاده فکر مي کردند و مردمي که منتظرشان بودند ، نا گهان با کمين وحشتناکي روبرو مي شوند .
      ماشين با رگبار و شليک پياپي ، سوراخ سوراخ مي شود و مي ايستد . همان اول کار ، يکي از اين گلوله ها هم خورده بود توي سر مادر و ... وآخرين حرفي که شنيده بود ، فرياد پسر چهار ساله اش بود که صدايش مي کرد .
      حالا عبد الرضا و همراهش اسير « گوش برها » شده اند. اسلحه ها بچه را نشانه مي رود که با اصرار پدر بزرگ (عبد الرضا ) کنار مي کشند . و بچه ي چهار ساله، همان جا محکوم مي شود که تا صبح بر روي جنازه مادر ناله و گريه کند . سرما ، وحشت از تاريکي و گلوله ، براي بچه دردناک تر از ديدن مادري نبود که تير پيشاني اش را سوراخ کرده بود و گوش هايش را هم گوش برها بريده بودند ...
      فردا صبح ، گشتي هاي سپاه، کودکي را مي بينند که توي سرماي شديد جاده ، روي جنازه ي مادرش از هوش رفته است .
      پسر بچه، بعد از 25 روز بيماري و تشنج شديد شهيد شد. پدر بزرگ، بهد از هشت سال اسارت به خانواده اش بازگشت ؛ اما شکنجه ها کار خودش را کرده بود. او هم رفت پيش دخترش ...
      گزارش اين حادثه ، در گزارش هاي صبح آن روز ، چنين ثبت شده است :
      به : فرماندهي سپاه ناحيه ايلام
      از : فرماندهي سپاه دهلران
      سلام عليکم ؛
      به استحضار مي رساند در شب يکشنبه ، مورخه 63/8/12 يک نيسان متعلق به بهداري دهلران ، همراه چهار نفر سرنشين که دو نفر مرد و يک زن و يک کودک چهار ساله هنگام عبور از طرف زرين آباد به دهلران در دو کيلومتري روستاي بيشه دراز در تنگه نجي مرده در کمين افراد گوش بر قرار مي گيرند ، دو نفر به اسارت در مي آيند و زن ، شهيد و بچه ، سالم به جاي مي ماند و خودروي مذکور منهدم مي گردد .
      حد فاصل مهران تا دهلران، يک محور مواصلاتي به طول يکصد کيلومتر است که غرب و جنوب را به هم وصل مي کند اين جاده ، تقريبا خط دوم جبهه بود. در مسير اين جاده ،بسياري از مردم جنگ زده و آواره شده ي دهلران ، در روستاي متروکه ، که در مسير اين جاده قرار داشت ، اسکان گرفته بودند . اين مردم ، عملا به عنوان نيروهاي پدافند کننده ، نقش مهمي داشتند. ضمن اين که جوانانشان در جبهه هاي مهران و دهلران مشغول دفاع بودند . اين خانواده ها نيرويي دلگرم کننده براي رزمندگان مستقر در خط به شمار مي آمدند.
      رژيم بعث عراق از اوايل جنگ ، به هر طريق قصد از بين بردن آرايش اين روستا ها را داشت ؛ گاهي با حملات زميني و گاهي با حملات هوايي . هر روز بمب و گلوله ي توپ بود که بر سر مردم اين روستا ها مي باريد. اما آنها مقاومت مي کردند و بعضي وقت ها منطقه را رها مي کردند ، ولي باز بر مي گشتند .
      اين بار بعثي ها نقشه ي جديدي کشيدند و آن ، به کار گيري تعدادي از عوامل ضد انقلاب بود . اين عوامل از کردهاي عراقي بودند و از نظر جسمي ، هيکلي و توانا بودند . دستگاه استخباراتي عراق ، آنها را سازمان داد و يک تشکيلات سياسي از آنها به نام « گروه فرسان » تشکيل داد ؛ گروهي چريکي که به صورت پارتيزاني عمل مي کردند و هدف آنها ، ضربه زدن به مردم روستا و رزمندگان اسلام بود .که در محور مواصلاتي مهران - دهلران رفت و آمد داشتند . روش کار آنها اين طور بود که جاده ها را سنگ چين مي کردند و با کمين در ورودي روستا ها ، چوپان ها و عشاير را در بيابان و صحرا دستگير مي کردند ؛ و اگر مي توانستند آنها را به صورت اسير ، تحويل عراقي ها مي دادند ؛ و يا اگر تاريکي شب و راه طولاني و... به آنها اجازه نمي داد ، بلافاصله به افراد تير خلاصي مي زدند و يک گوش آنها را مي بريدند و به عنوان سند و مدرک، تحويل عراقي ها مي دادند تا در قبال هر گوش يا هر اسير ، از عراقي ها پول بگيرند . فعاليت اين گروه از سال 1363 آغاز شد و تا پايان جنگ ادامه داشت . آنها عمليات هاي تروريستي زيادي عليه عشاير ، روستايي ها و رزمندگان انجام دادند و به دليل بريدن گوش شهدا ، معروف شده بودند به « گوش برها ».

      منبع:منبع: مجله ي امتداد شماره 10




      درود خدا بر شهداي عزيز ایلام غيور كه در حد فاصل مرز دهلران ومهران حماسه افريدند وگوش برهاي مزدور را نابود كردند.
    • توسط Nestor
      عمليات توكل : پايان عمليات گسترده تا زمان عزل بني صدر


      دو ماه پيش از عمليات توكل در منطقه عمومي آبادان ، عمليات ديگري در همين منطقه به شكست انجاميده بود . فرماندهان ستاد اروند بر آن شدند تا براي شكست محاصره چهار ماهه آبادان و باز پس گيري منطقه شرق رود كارون و پس راندن دشمن تا مرز بين المللي شلمچه و رود " خين " عمليات توكل را طرح ريزي كنند و با بهره گبري از يگانهاي پياده و زرهي ارتش از سه محور جاده ماهشهر- آبادان ، آبادان – خرمشهر و غرب كارون ، آن را به اجرا درآورند . سرانجام در 20 دي ماه 1359 عمليات توكل توسط يگان هايي از ارتش ، شماري از نيروهاي سپاه و ستاد جنگ هاي نا منظم آغاز شد . قواي زرهي از ذو محور و نيروهاي پياده از محور سوم وارد عمل شدند . در سه راهي آبادان و كوي ذوالفقاريه كه نيروهاي پياده تك كرده بودند ، خط نيروهاي عراقي در هم شكست و شماري از آن ها اسير شدند . اما به سبب عدم پيشروي در دو محور ديگر ، اين نيروها نتوانستند موقعيت خود را تثبيت كنند و به ناچار دست به عقب نشيني زدند . به اين ترتيب عمليات توكل ، كه در مرحله نخست موفقيت چنداني در پي نداشت ، در مراحل بعدي نيز با توقف حمله رو به رو گرديد و ناكامي مرحله نخست سبب شد تا انجام اين گونه عمليات هاي گسترده تا زمان عزل بني صدر از مقام فرماندهي كل قواي مسلح منتفي شود .


      نام عمليات : توكل
      زمان اجرا : 20 / 10 / 1359
      مكان اجرا : جاده ماهشهر – آبادان و غرب رود كارون
      ارگان هاي عمل كننده : نيروي زميني ارتش ، سپاه پاسداران ، ستاد جنگ هاي نا منظم
      اهداف عمليات : شكست محاصره چهار ماهه شهر آبادان و باز پس گيري ساحل شرقي رود كارون


      مقدمه : شرحي بر عمليات هاي دفاع مقدس
  • مرور توسط کاربر    0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.