Moghaddam

مردی با آرزوهای دوربرد ، شهید حسن تهرانی مقدم

امتیاز دادن به این موضوع:

Recommended Posts

ارسال شده در · مخفی شده توسط cheka، 3 دی 1393 - دلیلی ارایه نشده است
مخفی شده توسط cheka، 3 دی 1393 - دلیلی ارایه نشده است

زیبا بود

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
شعری از صابر خراسانی تقدیم به این شهید بزرگوار

خبر رسـید کـه طــهرانی مقدم ، پر

چنان پرید کــه گنجــشک از قفس افتاد



کجا؟ملارد، چگونه؟ به دست موشک ،کی؟

همینــکه لرزه به اندام پایتــــخت افتاد



مقــام عــــالی سرداری‌اش گــوارایش

بی ادعـــایی این پارســایی ارزش داشــت



کسی ندید که احساس خسـتگی دارد

برای جنگ وجودش خدایی ارزش داشت



اگر چه واقعـه یک واقـعیت سـخت است

کســی ز خــط مـقدم بعـــید برگــردد



خبر رســید کـه طـــهرانی مقــدم رفت

به پیشـــواز خطـر تا شـــهید برگــردد



خــبر به حضــرت آقا رســید و جای زمین

دو چشمه ی پر اشکش به لرزه آمده بود



دوباره در دلشان زخم جبهه لب وا کرد

پس از پیـام به اظـــهار تســلیت فرمود:



گــلوله از تو و برخـــورد تو گــله منـــدم

هــنوز از جــــگرم خـون تــــازه می آید



دلــت برای پســــرهایمان نمی ســوزد

هنــوز جــای پدرهــــا جنــــازه می آید
  • Upvote 5

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

شهید مهدی دشتبان زاده

 

2011-11-13%2005-22-20_1106.jpg

 

دایی من «شهید» شد. یکی از شهدای انفجار پایگاه ملارد سپاه بود. از کودکی قبل از آنکه ازدواج کند با هم بودیم، بعد از ازدواج هم چند سالی در یک خانه زندگی می کردیم.وقتی کوچک بودم با هم مسجد شهدا می رفتیم، مرا روی شانه اش می گذاشت تا عزاداری را تماشا کنم. با او بود که با خیلی چیزها آشنا شدم. خلاصه محبتش را در تمامی دوران زندگی ام از دور و نزدیک چشیده ام. همین آخری ها ذوق کردن هایش از اینکه ازدواج کردم و کارهایی که در مراسم عقد من کرد که تا آنوقت ندیده بودم. با همه مشغله اش آمده بود و از مراسم ما فیلم برداری می کرد و چقدر سعی می کرد که درست برگزار شود. من تنها نبودم همه دوستان و آشنایان دغدغه او و پیگری او را برای حل مشکل شان را دیده بودند. محبت و دوست داشتنم را جمع کنید با شهادت، آن هم با بدنی بی سر، با بدن سوخته و تکه پاره، حق می دهد جزع و فزع کردن را. بگذریم که ان شاءالله در نزد خداوندو اباعبدالله متنعمند، اینها برای دوری ماست از آنها! عیبی هم ندارد این ناراحتی ها و اشک ریختن ها! هنوز هم نبودنش باورم نمی شود!
من اینها را حادثه و اتفاق نمی بینم، قضا و قدر الهی هم قطعه های منفصل هم نیست! یک مجموعه کاملاً مرتبط و پیچیده است که خیلی نمی شود تحلیلش کرد. این شهادت برای من خیلی حرف ها داشت و مرا به خیلی چیزها نزدیک کرد که چندان جای گفتنش نیست! کمترینش این است که جای پایی در مزار و قطعه شهدا بازکرد!

 

((خواهر زاده شهید))

ویرایش شده در توسط Moghaddam
  • Upvote 9

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

خاطره خلاف قانونیست وگرنه تعریف میکردم

خلاصش اینکه این شهید بزرگوار تو دست فرمونم واسه خودش یلی بود

با رفیق تو رگیهاشم سر دست فرمون کل داشت

 

 

ولی از حق نگزریم اینکه میگند دانشمندان ما بیشترشون کم سنو سالند حقیقته واینکه

در حقیقت اون بزرگواران به اینده میاندیشیدند

ویرایش شده در توسط saeghe_1
  • Upvote 3

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

شهید محمد قاسم سلگی

 

%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%B3%D9%84%DA

 

بنام الله… یگانه معبود بی همتا

این اواخر خیلی بی قرار بود و خواب نداشت به اتاق می رفت و نماز شب می خواند چراغ ها را خاموش می کرد و تنهایی ناله و گریه می کرد. همیشه هم به همسرش می گفت: برایم دعا کن که شهید شوم.

روز عرفه سال ۹۰ بود که آماده بود که به مراسم دعا برود، با همسرش به مسجد امیرالمومنین شهید محلاتی رفتند در آن جا شهیدان مهدی نواب و حاج حسن آقا هم حضور داشتند زمانی که به محل برگزاری دعا رسیدند و همسرش می خواست از ماشین پیاده شود دستش را  گرفت و گفت: خانم! دعای همیشگی یادت نره … همسرش به شرط گرفتن قول شفاعت از محمد دعای عاقبت بخیری وشهادت را در حق همسرش کرد.

محمد در آخرین فرازهای دعا بود که دستی بر شانه ی دوستش نهاد و  با چشمانی گریان او را به حضرت زهرا(س) قسم داد که در این لحظه و در این حال دعایش کند که  شهید شود.

آن روز خیلی التماس کرده بود وقتی بعد از پایان مراسم آمد چشمانش بشدّت قرمز شده بود.

 

محمدآقا واقعاً یک ولایت مدار به تمام معنا بودن و همیشه می گفتن: جان خودم و خانواده ام فدای ولایت و رهبر… هر وقت آقا حکم جهاد بدهند اوّلین شخصی که وارد جنگ و پشت ولایت فقیه می مانند، من هستم و جمله اش بارها در ذهن همه ی دوستان و نزدیکانش ماندگار شده که پیرو سخن همیشگی حاج حسن آقا که ما همواره پشت ولایت فقیه هستیم و لو اینکه جان ما در این راه از دست برود و هر اتفّاق دیگری رخ بدهد ما هستیم. چون امر، امر ولی خدا و ولی فقیه است و ما به این امر از صمیم جان افتخار می کنیم و به این افتخار بوسه می زنیم.

 

 

به ما می گفت هر قدمی بر می دارید رضای خدا را مد نظر بگیرید و تمام کارها و قدم هایتان را برای جلب رضای خدا و در راه او انجام دهید…

خودش در طی سالهای زندگیش همین گونه بود او  در سال ۱۳۶۵ با اندک سنی که داشت وظیفه فرماندهی پادگان کرمانشاه را بر عهد داشت وتمام جنگ را برای رضای خدا و همچنین ولایت فقیه سپری کرد.پس از جنگ ایشان همانند قبل در نیروی هوایی سپاه در یگان موشکی به دلیل تخصص فنی به همراه حاج حسن مقدم و مهدی نواب و سایر همرزمانش شروع به ادامه کار نمود.در سال های پس از جنگ در سال های ۱۳۷۰ تا ۱۳۷۴ در اکثر شهرهای مرزی کشور از جمله سیستان و بلوچستان و بندرعباس مشغول به فعالیت نظامی بود.او در استفاده و تعمیرات انواع ماشین های سنگین، توانایی بسیاری دارا بود. که مسوولیت فرماندهی ترابری به ایشان داده شد.

وی سالهای سال در کنار شهید حاج حسن مقدم در زیر پرچم ولایت به انجام کارهای فنی پرداختند. و این خدمت های صادقانه اش گواه این گفته اش است که:

« آن روزی که مرگتان فرا رسید خداوند آن قدم ها را چون برای جلب رضایت او بوده اجر شهید را برای شما می نویسد»

 

فرازی از وصیت نامه شهید محمدقاسم سلگی:

 

بنام خدا

۹/۸/۸۹

همه از اوییم و به سوی او می رویم

شهادت می دهم که خدا واحد است و محمد (ص) رسول او و علی (ع) ولی اوست.

آرزو داشتم که با شهادت به سوی او می رفتم ولی چه کنم که روزی نبود.

شما همسر و فرزندانم را وصیت می کنم در راه حق قدم بردارید و نگذارید حق کسی گردن شما باشد چون خدا فرموده من از حق خودم گذشت می کنم ولی از حق مردم خیر.

و در آخر از کسانی که حقی از آنها بر گردنم هست طلب عفو می نمایم که خدا فرمود ببخش تا ببخشم.

ویرایش شده در توسط Moghaddam
  • Upvote 5

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

شهید مهدی نواب

 

%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D9%88%D8

 

شهید نواب در ۱۵ شهریور سال ۱۳۴۶ در محله سرچشمه تهران در یک خانواده متدین دیده به جهان گشود. ایشان خصوصیات اخلاقی پدرش را که شامل دینداری، ایمان، و روابط اجتماعی بالا و رعایت بیت المال و حق الناس بود را سر لوحه زندگی خود قرار داد و از ایشان الگو می گرفت، پدر کودکش را از همان کودکی با دو چرخه به نمازجمعه می برد زیرا ایشان دو چرخه سواری حرفه ای بود بگونه ای که چندین مرتبه با دو چرخه به کربلا رفته بودند و این حرفه هم در شهید نواب بود طوری که ایشان هم از سرچشمه تا کرج سر کار می رفتند و در سال ۱۳۶۹ فدراسیون دو چرخه سواری برای اردوی تدارکاتی مسابقات دو چرخه سواری آسیایی پکن او را دعوت نمودند، ایشان از همان نوجوانی روحیه بسیجی و انقلابی داشتن، اوایل انقلاب به کمک مردم مستضعف برای تقسیم نفت ومواد مایحتاج می رفتند و بعد به کمک یکی از دوستانش (شهید مهدی خلیلی) که در دوران جنگ شهید شد بسیج مسجدآیت الله کاشانی پامنا را بنیان گذاری کردند. در سیزده سالگی با اصرار به پدر و مادر با برادر بزرگش به جبهه رفتند و آن جا بود که شهید سلگی و شهید تهرانی مقدم و شهید نواب در توپخانه سپاه کرمانشاه آشنا شدن و باعث دوستی پایان ناپذیرشان بود.

شهیدتهرانی مقدم از همان اوایل به هوش و استعداد و پشتکار شهید نواب پی برده بود و می گفتند هر کاری به مهدی می دهم خیالم راحت است که به نحو احسن انجام می دهد آن سه بزرگوار تا زمان شهادت با هم و در کنار هم عاشقانه کار می کردند. شهید کارش را با عشق و برای رضای خدا انجام می داد وقت و انرژی خودش را در کار می گذاشت و خستگی نمی شناخت، یاد ندارم که به زبان بیاورد خسته ام یا اینکه نمی توانم هر زمان هم که کار خودش تمام می شد به کمک دوستانش می رفت و این انرژی انگار زمینی نبود و از خدا انرژی می گرفت. ایشان همزمان در سپاه وبسیج کار می کرد و مسوول آموزش بودند بعد مسوول حفاظت اطلاعات بسیج شدند. وی بقدری خوش اخلاق و مهربان بودند که همیشه جوانان اطرافش را گرفته بودند وبا وی گرم می گرفتند ایشان هم به آنان کمک می کردند و با رفتارشان اشتباه آنان را می گفتند.

در سال ۱۳۷۹ جانبازی شهید شدند از لحاظ مالی وضع مناسبی نداشتند شهید نواب با کمک شهید تهرانی مقدم و شهید سلگی مراسم دفن این جانباز شهید را گرفتن و پی کار بود ند به گونه ای که شهید نواب چند روزی سر کار نرفتند و دنبال کار این خانواده بودند سالها بعد دختر این خانواده ازدواج کردند شهید نواب  و شهید تهرانی مقدم جهیزیه این عروس را تهیه کردند.

شهید نواب خیلی یتیم نواز  بودند و همیشهمی گفتند باید لیاقت داشته باشی که دست نوازش بر سر یتیمی بکشی  و این لیاقت را خدا می دهد، چون این بچه ها  درهای بهشت برای ما هستند. در پادگان هم اگر بچه ها  احتیاج به کمک داشتند با کمک حسن آقا  و دیگران به آن ها کمک می کردند. همیشه این سه شهید عزیز آماده  برای کمک  به دیگران بودند و همه کارهایشان  برای رضای خدا بود. محبت شهید نواب همیشه عملی بود و خیلی کم به زبان می آورد. ایشان علاقه خاصی  به ائمه اطهار داشتند و مثل یک مقتل همیشه از زندگی  ائمه می گفتند و ارادت خاصی به حضرت علی (ع) و حضرت زهرا (س) داشتند و همیشه در ماشین رادیو قرآن  گوش می کردند.

۱۰ سال آخر عمرشان، این سه شهید عزیز مشغول کار تحقیقات بودند و شبانه روز زحمت می کشیدند و کم کم شهید نواب به خاطر اینکه کارشان  حساس بود و احتیاج به فیلم برداری داشت تبدیل به یک فیلم بردار حرفه ای با دوربین های فوق حرفه ای شد و یک دفتر سمعی و بصری افتتاح کرد با کمک شهید مقدم. اواخر، کارشان خیلی زیاد بود و این سه شهید شبانه روز با هم بودند و هر چه کار بیشتر می شد، ایمان آن ها بیشتر می شد با اینکه کار زیاد و سنگین بود و تا نیمه شب مشغول به کار بود ولی وظایف یک همسر و پدر نمونه و عاشق  را انجام می دادند به نحو احسن.

شهید نواب با این که اواخر کسالت و بیماری که ناشی از کار زیاد بود داشت ولی هیچ وقت ناله ای از او  نمی شنیدی و می گفتند من با اراده خودم این بیماری را از بین می برم و همیشه خوشحال از این بود که جواب زحماتشان خوشنودی امام عصر(عج) و رضایت مندی رهبر عزیزمان  و قدرتمند شدن شیعه را در پی دارد و انصافا همه جوانی و سلامتیشان و جانشان را در این راه گذاشتند و هر سه با هم به درجه شهادت رسیدند خداوند شهید نواب را انگار برای خودش آفریده بو.با اخلاق و منش آسمانی  به زمین فرستاد او اهل مادیات نبود و به هیچ چیز در دنیا دل نمی بست.بسیار صادق بود و خوش خلق، امانت دار، مواظب بیت المال بود و حق الناس را رعایت می کرد. او همه ماموریت هایش را در  زمین درست انجام داد چه در عشق به همسر و فرزند و چه در کار و چه سرباز رهبرش بودن و آخر جوابش را خداوند شهادت داد و با اخلاق آسمانی اش دوباره به آسمان بازگشت.

و همچنان کاروان شهدای کربلا از عاشورا تا ظهور در راه است

الهی به خون شهدا ما را نیز جزو این کاروان قرار ده

روحشان شاد

  • Upvote 7

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

آیا میدانستید شهید مقدم علاوه بر فعالیت های موشکی و کوهنوردی فوتبالیست حرفه ای نیز بود؟

ایشان در برهه ای ریاست هیئت مدیره باشگاه صباباتری را بدست گرفتند و در مدت فعالیت ایشان این تیم به لیگ برتر صعود کرد.

9.jpg

ویرایش شده در توسط Moghaddam
  • Upvote 6

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

شهید محمد غلامی

 

9db13844bae145eaa9a2ebf7903ea036.jpg?635

 

 

خاطره ای از مهندس غلامی دارم البته خاطرات زیاد است شهید غلامی فردی تحصیلکرده و مصمم بود درعین جدیت بسیار خوش اخلاق بود همین اخلاقش باعث شد خیلی زود با او صمیمی شوم آنقدر که گاهی فراموش میکردم او جانشین فرمانده است

خوب بیاد دارم روزی به او گفتم مهندس انگار نه انگار اینجا سمتی داری با خنده گفت این میزها اگر  ماندگار بود که دست ما نمیرسید واقعا این را از ته قلب میگفت او هیچگاه از افق دید یک فرمانده به ما نگاه نمیکرد

یک روز همراه حاجی پیش ما آمدند و گفت میخوام به حاجی بگم ادای رادیو افغانی رو درمیاری گفتم مهندس بی خیال شو   خلاصه به حاجی گفت حاجی گفت بهت نمیاد اینقدر زبل خان باشی حاجی گفت بگو اولش خجالت کشیدم ولی وقتی دیدم برای حاجی جالب است گفتم: شب گذشته نیروهای دشمن با حمله به دفتر مهندس غلامی او را ربوده و به افغانستان بردند هیچ خبری از وی در دست نمیباشه, حاجی خندید و گفت محمد غلامی اینا هم تورا شناختند یکساعت بعد مهندس را دیدم گفتم مهندس شوخی کردم ناراحت نشی؟  خندید وگفت بابا بی خیال

مهندس غلامی الگوی یک فرد خودساخته ای بود که هیچ گاه مقام و منصب او را از خودش دور نکرد همین اخلاق باعث شده بود سالها کنار حاجی باشد او از جنس حاج حسن بود

  • Upvote 4

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

تصاویر دیده نشده شهید مقدم

 

بازدید رهبری از سازمان

 

hwogdgfejra9j0d9icqt.jpg

 

شهید مقدم و همرزمان

 

6qhqz03rouv8atlsx5mq.jpg

 

بازدید فرمانده سپاه

 

9i0nbyt50oi2ojipkw3b.jpg

 

شهید مقدم در بازدید از مجموعه

 

1zg3yussufqkcpm9ucbj.jpg

 

شهید مقدم در کنار سردار سلیمانی

 

nz4etrvu2xcd9ol69j9q.jpg

  • Upvote 7

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

سانحه انفجار چطور اتفاق افتاد ؟

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

طبق گفته های رسمی: در حین جا به جایی مهمات انفجار صورت گرفته.

ویرایش شده در توسط Moghaddam

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

یه بنده خدایی که برای پاکسازی محل انفجار رفته بود میگفت که برخورد یک دستگاه لیفتراک باعث این انفجار شده اما من صحتش رو اطلاع ندارم .

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

لطفا وارد سیستم شوید برای ارسال نظر

شما قادر خواهید بود بعد از ورود به سیستم این نظر را ترک نمایید



ورود به سیستم