Moltke

نقدی بر نظریه ( تشکیل دولت ملی در ایران )

امتیاز دادن به این موضوع:

86 ارسال ها در این موضوع

"بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

در مورد سلسله صفوی و تاثیرش در تاریخ ایران ، حرف و حدیث بسیار است .

لازم دانستم به جهت اهمیت موضوع ، یکی از دیدگاه های مهم در این مورد را بررسی کنیم . خواهشمندم با قصد بحث علمی و سازنده وارد موضوع شوید .

 

 

صفويان، دولت پيشاملي؛ چرا نمي‌توان سلطنت صفويه را دولت ملي نام نهاد؟

 

    صفويان اگرچه دولتي متمركز در ايران را سامان دادند اما توصيف آنها به دولت ملي و دولت- ملت ناميدن سلطنت آنها ناشي از بي‌احتياطي در تاريخ نگاري و بي توجهي به نظريات دولت است. سلطنت صفوي را بر اساس تعريفي از « ارنست رنان» دولتي پيشاملي در ايران مي‌توان ناميد كه البته نقشي اساسي در تثبيت دولت ملي در آينده ايران داشت. ادعاي فوق اما قابل فهم نيست مگر در گذر از تعريف مفهوم تاريخي ملت در اروپا و بررسي شرايط ايران در عصر صفوي و تطبيق آن دو با يكديگر.

 

ملت در تاريخ ايران

 

واژه ملت در زبان فارسي تا دوران مشروطيت به معناي يك گروه اعتقادي به كار مي‌رفت و اساسا از ريشه اعتقادي برخوردار بود. در ادبيات فرقه نگارانه ما، مثلا در كتاب «ملل و نحل»، واژه ملل كه جمع ملت است به معناي اديان به كار رفته و در كنار واژه نحل آمده است كه آن هم جمع واژه نحله و به معناي اديان كژآيين و انحرافي است. ملت كه به مفهوم دين بود اما در دوره مشروطيت به يكباره در ترجمه واژه «ناسيون» به كار رفت كه از مفهومي متفاوت برخوردار بود. واژه ناسيون ريشه‌اي لاتيني به معني نياي مشترك دارد و مترادف با يك گروه هم تبار و برخوردار از يك ريشه مشترك خوني است. بدين ترتيب بعد از مشروطه نيز براي مدتي واژه ملت از معنايي دوگانه (دين در معناي قديمي و ناسيون در معناي جديد) برخوردار بود و يك چندي گذشت تا آنكه واژه ملت در معناي جديد خود در زبان فارسي مرسوم شد. اينكه ملت در مفهوم جديد خود بر چه بنياني شكل گرفته بود قابل درك نيست مگر از گذر شناخت تحولاتي كه اروپا پشت سر گذاشت و در نهايت به تكوين واحدهاي «ملت – دولت» در كشورهاي اروپايي انجاميد.

 

مفهوم عيني «ملت»

 

در فرهنگ اروپايي واژه ناسيون در معناي «مردمان يك كشور» كه از مفهومي قومي و نژادي برخوردار بود به تدريج با مفهوم سرزمين و كشور گره خورد و از همين روست كه ناسيون امروزه هم به معناي ملت به كار مي‌رود و هم در معناي كشور. با شكل‌گيري واحدهاي سرزميني و ايجاد مرزهاي مشخص در اثر تحولات سياسي و اجتماعي قرن هفدهم و پس از آن، مفهوم قومي و نژادي ناسيون با مفهومي سرزميني نيز نسبت پيدا كرد و زمينه شكل‌گيري مفهوم جديد ناسيون در قالب ملت به وجود آمد. در اين مسير در گذر از قرون وسطي تا قرن هفدهم كه عهدنامه وستفالي بسته شد و از انعقاد اين عهدنامه تا قرن نوزدهم و تشكيل كنگره وين و دوران بعد از آن، مراحل مختلفي طي شد تا زمينه‌هاي تحقق واحدهايي به نام ملت و ملت – دولت شكل گرفت. با سقوط امپراتوري روم و انقراض روم غربي و انعقاد عهدنامه وردن در سال 843 و بعد از آن ظهور پروتستانتيسم و نهضت اصلاح ديني اروپا به تدريج از واحدهاي بزرگ امپراتوري به سمت واحدهايي كوچك سوق پيدا كرد.

 فرآيند شكل‌گيري فئوداليسم در اروپا و متعاقب آن شكل‌گيري سرمايه داري در اروپاي جديد به تقسيم واحد بزرگ امپراتوري به واحدهاي كوچك فئودالي انجاميد و اين واحدهاي كوچك فئودالي نيز در اثر اتحاد بورژوازي شهرنشين با سلطنت‌هاي مطلقه نوظهور، به تدريج به تشكيل واحدهاي متمركز اروپايي و مرزگذاري ميان اين واحدهاي متمركز حول سلطنت مطلقه منجر شد و زمينه شكل گيري دولت‌هاي ملي جديد را فراهم كرد. بدين ترتيب براي تكوين دولت – ملت‌ها در اروپا ابتدا امپراتوري‌ها كوچك شدند و بعد از آن واحدهاي فئودالي بزرگتر شكل گرفتند و دو حركت معكوس قبض امپراتوري‌ها و بسط واحدهاي فئودالي پيش نيازي براي تكوين دولت – ملت‌هاي جديد در اروپا بودند.

 در كنار اين تحولات عيني البته نبايد از نقش متفكران مختلف در پرداخت ذهني و فكري ايده‌اي به نام «ملت» غافل بود. مفهوم ملت در قرن 17 تا 19 البته از مفهومي دو سويه برخوردار بود. تحقق اين مفهوم با مبارزات ليبراليستي و شعار آزادي و حق حاكميت ملت در مقابل سلطنت‌هاي مطلقه تعريف مي‌شد و نوعي ناسيوناليسم ليبرال و آزاديخواه را مراد مي‌كرد كه نمود آن در انقلاب كبير فرانسه ديده شد. مفهوم فرانسوي ملت طبق انديشه روسو مفهومي آزاديخواهانه بود و در اين تعريف، دولت نماينده ملت به حساب مي‌آمد و رابطه‌اي منطقي ميان ملت، سرزمين به عنوان زيستگاه ملت و دولت كه نماينده حق حاكميت ملت است وجود داشت. سويه ديگر ظهور مفهوم ملت اما تمسك به آن در مقابل حاكمان بيگانه بود، آنگاهي كه ملت و حاكميت ، واحدي هم‌بسته را در كنار يكديگر درمقابل قدرت‌هاي ديگر ايجاد مي‌كردند. اين مفهوم از ملت بعدها در ناسيوناليسم عظمت طلب هيتلري در آلمان ديده شد. در آلمان عناصر پيشاملي يعني زبان مشترك، نژاد مشترك و اصالت‌هاي قومي مشترك بيش از فرانسه در پرداخت مفهومي ايده ملت اهميت پيدا كردند. فيخته، فيلسوف آلماني در رساله «گفتارها» كه خطاب به ملت آلمان نوشته بود،

عناصري همچون زبان اصيل و خودبنياد، سرزمين مشترك و فرهنگ آزاد آلماني را به مفهوم ملت پيوند زده و معناي ملت را با ميهن پرستي عجين كرده و ملت آلمان را برتر از تمامي ملت‌هاي ديگر شمرده بود. در ادامه مسير همين نگاه آلماني است كه هگل «روح ملي» را ارتقا مي‌دهد و كل تاريخ را با اتكا برهمين روح ملي توضيح مي‌دهد و مي‌گويد «در هر عصر يك ملت وجود دارد كه وظيفه گذار ديالكتيكي جهان را بر عهده دارد و در عصر ما وظيفه گذار ديالكتيكي جهان به مرحله بالاتر به عهده ملت آلمان گذاشته شده است». از نظر هگل، دولت ملي برآمده از ملت آلمان، عالي‌ترين شكل قدرت سياسي محسوب مي‌شد. از همين رو بود كه در كشور آلمان ايده دفاع از ملت، جنبه‌اي كاملا رمانتيك و نژادگرايانه پيدا كرده بود. بدين ترتيب مي‌توان گفت كه ناسيون يا ملت گاهي بعد داخلي پيدا مي‌كند و خود را در خواسته آزادي بازمي‌نمايد (همچون نمونه فرانسه) و گاهي نيز بعد خارجي مي‌يابد و در خواسته استقلال ظهور مي‌يابد(همچون نمونه آلمان).

 

 

پايه ذهني «ملت»

 

متفكران بسياري همچون ارنست رنان، دوكلانژ، دوركيم و ماكس وبر راجع به ملت و ملت سازي در قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم بحث كرده‌اند. ارنست رنان در مقاله «ملت چيست؟» ضمن توجه به نقش نژاد، زبان، دين و اشتراك جغرافيايي در تعريف ملت، تاكيد دارد كه آنچه در ساختن يك ملت نقشي اساسي دارد، جان و درونمايه‌اي معنوي است كه ملت را به هم مي‌پيوندد. اين درونمايه معنوي در نگاه رنان از يك سو در گذشته مشترك و احساس تعلق يك گروه انساني به اين گذشته مشترك ريشه دارد و از سوي ديگر در ويژگي اكنوني و آينده ميل به زيست مشترك و اراده تداوم بخشيدن به ميراث مشترك ريشه دوانده است. بدين ترتيب رنان، عنصري ذهني و فرهنگي را به تعريف ملت افزود. براين مبنا ملت مفهوم و واقعيتي است كه دوپايه دارد، يك ياپه ذهني و يك پايه عيني و براي تشكيل يك ملت وجود هر دوعنصر ضروري است. گاهي ممكن است كه در يك جامعه پايه ذهني ملت وجود داشته باشد اما هنوز پايه عيني آن به وجود نيامده باشدكه درچنين صورتي با برداشتي تخيلي از ملت يا ملت خيالي روبرو مي‌شويم؛ ملت خيالي بدين معني كه مفهوم ملت در خودآگاهي اجتماعي يا قومي جامعه وجود دارد اما هنوز زمينه‌هاي تحقق خارجي آن فراهم نشده است. شايد بر همين اساس است كه ماكس وبر ضمن تاكيد بر عناصر روانشناختي، فرهنگي، سرزميني و تاريخي در تشكيل ملت، بر عنصر خودآگاهي نيز تكيه مي‌كند و مي‌گويد:« ملت اجتماع خودآگاهي است كه داراي گذشته‌اي مشترك و طرحي مشترك براي آينده است.»

 

 

ملت ايراني، در كشاكش غياب و حضور

در مقابل مفهوم ملت در معناي جديد اما از واژه «قوم» نيز مي‌توان ياد كرد كه از مفهومي «طبيعي»تر برخوردار است. قوم يك واحد اجتماعي است كه تبار و نژاد مشترك دارد و اعضاي اين گروه تباري توسط زبان و اسطوره‌هاي مشترك و خاطرات ديرينه و ازلي واحدي به يكديگر پيوند مي‌خورند. بر اين مبنا مي‌توان ايرانيان دوران باستان را يك قوم ناميد چراكه اقوام ايراني در زمان باستان، نيا و زبان مشترك و سرزمين مشتركي به نام «ايران ويج» داشتند. مفهوم ايران يا ايرانشهر از مفاهيم قديمي تاريخ ايران در ميان اقوام ايراني به حساب مي‌آيد. مفهوم و ايده «ذهني» ايرانشهر اما در دوره ساسانيان در مسيري «عيني» با مرزهاي مشخص و حكومت مقتدر متمركز و دين زرتشتي به عنوان دين رسمي و زبان پهلوي و اسطوره‌هاي ايراني پيوند خورد و به نوعي يك ملت را شكل داد. پايه‌هاي عيني اين ملت كه در عصر ساساني ساخته شده بود اما با حمله اعراب فروپاشيد.

درنتيجه ورود اعراب، مرزهاي مشخص ايران و دولت متمركز و مقتدر ساساني از ميان رفت و واحد بزرگي به نام خلافت به جاي آن نشست و نهاد دين زرتشتي نيز فرو پاشيد و ايران در يك واحد سرزمين بزرگتر تحت عنوان دارالاسلام ادغام شد. با اين همه در دو قرن اول ورود اعراب به ايران و در واكنش به سياست‌هاي تبعيض نژادي امويان عليه موالي و ايرانيان، مجددا زمينه‌هاي بروز خودآگاهي قومي و نه ملي در مفهوم جديد آن در ايران شكل گرفت و اين خودآگاهي‌ها خود را در نضج نهضت شعوبيه در قرن دوم و اوج آن در سرايش و نظم شاهنامه فردوسي در قرن چهارم هجري و نيز نهايتا برآمدن دودمان سامانيان نشان داد. با برآمدن سامانيان دين اسلام به جاي دين زرتشتي، در مقام مولفه‌اي ذهني، هويت ملت ساز جديدي را رقم زد و دولت ساماني مظهري شد از تركيب ايرانيت و اسلاميت.

 

حكومت سامانيان و صفاريان اما به سان ميان پرده‌اي در قرن سوم و چهارم ديده شدند و از دوران حكومت سلجوقيان و هجوم قبايل ترك تا دوره مغول، مجددا مفهوم ايرانشهر در ايران به حاشيه رانده شد و همچنان خلافت عباسي در بغداد مستقر باقي ماند و حكومت‌هايي ايراني نماينده اين خلافت محسوب مي‌شدند. با فروپاشي خلافت بغداد درپي حمله هلاكو بود كه دوران تازه‌اي در تاريخ ايران آغاز شد و مجددا عناصر مربوط به ايرانشهر و ايران زمين در ادبيات ايران فعال شد و هويت ايراني شرايط مساعدي براي بيان خود يافت. پس از حمله مغول دو فرآيند اعتلاي ايده ايرانشهر (تاريخ و اسطوره‌هاي مشترك و تسلط دوباره زبان فارسي) و نيز بسط و گسترش تشيع زمينه را براي ظهور دولت صفوي در آغاز قرن دهم هجري فراهم كرد. با اين حال در فاصله زماني ميان حمله مغول تا تشكيل دولت صفوي، اگرچه پايه‌هاي ذهني مفهوم ملت موجود بود اما ملت در ايران شكل نگرفت چراكه پايه‌هاي عيني مفهوم ملت همچون دولت فراگير و متمركز و مرزهاي سرزميني مشخص در ايران غايب بود.

 

 

ملت و دين در ايران

يكي از مراحل مهم در تكوين دولت – ملت‌هاي غربي، بروز تقابل ميان هويت‌هاي ديني و ملي بود. بعد از اصلاح ديني، كليساي رم و سلطه پاپ بر امپراتوري مقدس روم يكي از موانع اصلي در برابر روند «ملت –دولت» سازي بود. ظهور ناسيون و شكل‌گيري ناسيوناليسم در غرب از دل چنين چالش و تضادي با مسيحيت زاده شد و بدين ترتيب ناسيوناليسم در اروپاي غربي خود را در خارج از فضاي ديني و گاه حتي در تقابل و ضديت با دين تعريف مي‌كرد. فرآيند و مسير ملت سازي در ايران اما اساسا به صورتي كاملا متفاوت طي شد. در ايران دوره صفويه و حتي قاجار، ناسيوناليسم ايراني نه از رهگذر تقابل با مذهب كه از رهگذر چالش با قدرت‌هاي خارجي بود كه متولد شد. مليت ايراني در دوره صفويه به دليل چالش با قدرت خارجي عثماني و ميان دولت شيعي صفوي و دولت سني عثماني قوام يافت و در دوره قاجار نيز ناسيوناليسم در چالش با روسيه و قدرت‌هاي استعمارگر غربي (انگلستان) تحكيم افزون‌تري پيدا كرد.

 در تمام اين مراحل – چه در دوره صفوي و چه قاجار- يكي از مولفه‌هاي شكل‌گيري و قوام ناسيون ايراني و گرايش‌هاي ناسيوناليستي در برابر قدرت‌هاي خارجي، دين بود؛ آنچنانكه تقابل اصلي، تقابل ميان ملت اسلام و كفار تعريف مي‌شد و اسلام و مشخصا مذهب تشييع به نماد پاسداري از مرزهاي ايران و حفظ كيان و هويت ايراني تبديل شده بود. بدين ترتيب در تاريخ ايران برخلاف غرب، ملت، مليت، ملت گرايي و ناسيوناليسم با دين عجين شد و رهبران شاخص و نمايندگان اصلي ناسيوناليسم ايراني نيز نه تنها ضد دين نبودند بلكه ملت‌خواهي آنها با اسلام خواهي و ناسيوناليسم آنها با دين عجين شده بود. البته درجوار اين جريان ناسيوناليستي كه با دين عجين شده بود، جرياني نه قدرتمند نيز وجود داشت كه مي‌كوشيد صورتي متفاوت از مليت ارائه كند. فتحعلي آخوندزاده و تاحدودي نيز ميرزاآقاخان كرماني به دنبال تبيين ايده ايرانيت و مليت خارج از فضاي اسلاميت بودند و آخوندزاده حتي به دنبال آن بود كه ملت ايران را با مولفه‌ها و هويت‌هاي باستاني همچون دين زرتشتي و زبان فارسي سره تعريف كند. با اين حال همچنان‌كه گفته شد جريان غالب ملت سازي در ايران برخلاف تجربه غربي نه بيگانه با دين كه برعكس قوام گرفته از دين بود.

 

 

صفويان و دولت پيشاملي

والتر هينتس، تاريخدان آلماني، در كتاب «تشكيل دولت ملي» ، شايد تحت تاثير ايده آلماني ملت (كه عنصر نژادي و استقلال ملي در آن قوي‌تر است و پيشتر توضيح داده شد) است كه به صفويان عنوان دولت ملي مي‌دهد. اما برخلاف نظريه هينتس نمي‌توان مدعي وجود دولت ملي در دوره صفويه بود. براي فهم بهتر شرايط حكومت در دوران صفوي و بعد از آن چه بسا بهتر آن باشد كه تكوين ملت و دولت – ملت در تاريخ ايران را به صورت پروسه‌اي چند مرحله‌اي درنظر آورد. تاسيس دولت صفوي در ايران را اگرچه يك نقطه عطف تاريخي در راستاي ملت سازي بتوان برشمرد اما نمي‌توان موجد ملت سازي در ايران دانست. بعد از سده‌هاي ميانه تاريخ ايران (نه قرون وسطي) كه با ورود اسلام آغاز مي‌شود، دوره صفوي را مي‌توان دوره «تاريخ جديد» ايران دانست و اين دوران جديد با افت و خيزها و نوسان‌هايي تا مشروطيت ادامه يافت. اما تكوين ملت (ناسيون) به معناي جديد و ملت – دولت اساسا پديده‌اي متعلق به دوران تاريخ معاصر ايران يعني دوران مشروطيت به بعد است.

اين واقعيت البته بدان معنا نيست كه در دوره صفويه تا انقلاب مشروطه زمينه‌هاي عيني لازم براي ملت سازي فراهم نشده است. نبايد فراموش كرد كه در تاريخ غرب نيز پروژه ملت– دولت سازي اساسا پروسه‌اي طولاني بوده است و راه زيادي طي شد تا واحدهاي بزرگ امپراتوري گونه به شكل واحدهاي ملي درآمدند. صفويان را نمي‌توان دولت ملي ناميد اما مي‌توان آن را دولتي پيشاملي ناميد و البته ظهور و بروز اين دولت پيشاملي، مرحله‌اي ناگزير براي تكوين دولت ملي در ايران بود. صفويان در گام اول توانستند مفهوم ايرانشهر را با مرزهاي جغرافيايي هم‌تراز و منطبق كنند و در گام دوم تشيع را به عنوان مذهب رسمي مستقر كنند تا براساس تشيع، چارچوب جغرافيايي و مرزهاي اين واحد سرزميني را درمقابل حكومت عثماني حفظ كنند. اگرچه هر دو طرف اين ستيز - صفوي و عثماني- ترك زبان بودند اما آنچه صفويان را در انسجام نسبي در داخل و مقاومت در مقابل عثماني پيروز كرد، مذهب تشيع بود.تشيع موجب شد ايران برخلاف تمامي كشورهاي اسلامي عربي كه به گونه‌اي جذب امپراتوري عثماني شده بودند،

 

از اين ادغام دور بماند.

 

 

وجود يك دولت متمركز و سراسري كه بعد از ساسانيان براي اولين بار در تاريخ ايران ظهور كرده بود به همراه وجود مرزهاي مشخص و رواج مفهوم ايرانشهر و «ممالك محروسه ايران» به اضافه ايجاد ديوانسالاري گسترده و فراگير كه بخش‌هاي مختلف سرزمين ايران را به يكديگر متصل كرده تاحدود زيادي وضعيت و موقعيت دوران ساسانيان را بازتوليد كرد و بدين ترتيب دولت صفوي به يك دولت پيشاملي در تاريخ ايران تبديل شد. پيشاملي از آن روي كه هنوز ملت صرف نظر از تمايزات مذهبي و قومي و قبيله‌اي تمام بخش‌هاي جامعه، نتوانسته بود پيرامون هويتي به نام هويت ملي متشكل شود و بروز و ظهور خارجي مليت در دوره صفوي نيز بيشتر در قالب دين بود و نه در قالب ملت. در داخل كشور هم هنوز رعيت به «ملت» داراي حق حاكميت تبديل نشده بود و ملت همچنان رعاياي حاكميت محسوب مي‌شدند و اقتصاد سياسي ايران نيز همچنان در قالب پيشاسرمايه داري بود. اين درحالي است كه سرمايه داري يكي از مولفه‌هاي لازم براي تحقق عيني ملت در كشوري واحد است. از دوران صفوي تا دوره مشروطه ما شاهد بروز هويت‌هاي عمودي زيادي در جامعه بوديم كه خود از غياب يك مليت واحد در ميان مردم كشور نشان داشت.

بروز هويت‌هاي مذهبي، هويت‌هاي محلي، هويت‌هاي قومي و قبيله‌اي كه مي‌توانست در شرايطي خاص بخش‌هايي از كشور را جدا كند، همگي حكايت از غياب ملت داشت؛ كمااينكه بر زمينه همين شكاف‌ها بود كه بخشي از شرق ايران نيزجدا شد و كشور افغانستان از دل آن بيرون آمد. مختصر آنكه بعد از سقوط صفويان در يك دوره هفتادساله ما شاهد «افغانيزه شدن» ايران (پراكندگي قبيله‌اي و شبه فئودالي) بوديم و باري ديگر نوبت به آغامحمدخان قاجار رسيد كه اين بساط متفرق را جمع كند. بدين ترتيب صفويان نتوانسته بودند پايه‌هاي محكمي را در بخش‌هاي گوناگون ساخت‌هاي اجتماعي ايران براي ايجاد ملت فراهم كنند و تجربه ملت سازي در دوران صفوي پروسه‌اي ناتمام و نيمه كاره بود. اينها همگي دلايلي روشن به حساب مي‌آيند تا نتوانيم بر خلاف تصور «هينتس» از شكل گيري پايه عيني ملت در دوران صفويه سخن بگوييم. عنصري كه باعث شد كساني مانند هينتس دولت صفوي را دولت ملي بنامند وجود مرزهاي مشخص است كه براي اولين بار در ايران بعد از اسلام خود را در عصر صفوي نشان داد. صفويان از يك سو امپراتوري و خلافت را دچار قبض كردند و از سوي ديگر واحدهاي ملوك الطوايفي شبه فئودالي را بسط دادند و نهايتا روي مرزهاي تاريخي ايران در غرب با عثماني‌ها و در شرق با ازبكان و گوركانيان خط مرزي مشخص كشيدند.

 

بدين ترتيب سرزمين ايران در دوره صفويان تولد دوباره پيدا كرد. با اين همه دولت صفوي در تعريف، يك دولت ملي به حساب نمي‌آيد و در بهترين حالت مي‌توان آن را تقريبا معادل دولت‌هاي مطلقه غربي تعريف كرد. بدين معنا كه در غرب براي گذار از فئوداليسم به سرمايه داري دوره‌اي تحت عنوان عصر سلطنت‌هاي مطلقه تجربه شد كه سلطنت مطلقه بر پراكندگي فئودالي غلبه و زمينه را براي تكوين سرمايه‌داري هموار كرده بود. در دوره صفويان نيز بر همين منوال پراكندگي ملوك الطوايفي ايران از ميان رفت و با تكيه بر ديوانسالاري صفوي و مذهب تشيع، نظم و وحدت در تمام سرزمين ايران برقرارشد. از اين نظر حكومت صفوي شباهت زيادي با سلطنت‌هاي مطلقه قرن هفدهم در اروپا داشت و مي‌توان گفت كه دولت صفوي داراي پاره‌اي از ويژگي‌هاي دولت ملي بود اما با تكيه بر نظريه‌های بسبام، دوران حكومت صفوي را بايد دوران حكومت دولتي پيشاملي بر ايران دانست كه در غياب زمينه‌هاي ذهني، زمينه‌هاي عيني را براي عبور از عصر قوميت به عصر مليت در ايران فراهم كرد. بدين ترتيب قطعا اگر در تاريخ ايران با دولت صفوي مواجه نبوديم، پديده‌اي تحت عنوان انقلاب مشروطه نيز روي نمي‌داد و لذا حضور دولت صفوي به عنوان يك دولت جديد ايراني اما پيشاملي در پروسه تكوين تاريخي ملت ايران و ظهور يك واحد سياسي مشخص تحت عنوان ملت – دولت را نبايد كم اهميت جلوه داد.

 

صفويان دولتي پيشاملي در ايران ايجاد كردند كه در اين دولت پيشاملي عنصر سرزمين، تاريخ، خاطره و فرهنگ مشترك با مذهب تشيع آميخته و سنتزي از ايرانيت و شيعي‌گري تكوين شد. با اين‌همه اقدامات صفويان با مفهومي كه ما امروز از مليت به معناي تحقق آزادي‌ها و حقوق شهروندي و قبول حاكميت شهروندي براي آحاد و افراد عضو ملت مي‌شناسيم تفاوت داشت. ميان تاسيس دولت صفوي تا انقلاب مشروطه مرحله‌اي با افت و خيزهاي زياد طي شد. در اين مرحله تاريخي تجربه نادرشاه افشار، تجربه‌اي منحصربه فرد بود. نادر درنظرداشت تجربه‌اي متفاوت با تجربه صفويه در پيش بگيرد. او مي‌خواست دولتي تاسيس كند كه مطابق تعريف، به دولت‌هاي سكولار امروز نزديك‌تر بود.نادر به دنبال اين بود كه مذهب و دين را از دولت جدا كند و برهمين اساس اقداماتي از جمله خارج كردن اوقاف از دست روحانيت انجام داد. نادر برنامه‌اي براي ايجاد تفاهم مذهبي ميان شيعه و سني و حل تضادهاي سياسي ايران و عثماني در ذهن داشت. اما تجربه حكومت‌گري نادر موقت و ناكام بود و خود نشانگر اين مساله شد كه راه ملت سازي و دفاع از استقلال ايران نه از مسير جداكردن مذهب از حكومت بلكه از همكاري و تعامل اين دو با يكديگر مي‌گذرد.

 

صفويان، ملت سازي ايراني و مكتب ساختارگرا

 

در باب تكوين ملت ديدگاه‌هايي مختلف وجود دارد. برخي تكوين ملت را پديده‌اي غيرارادي و برخي پديده‌اي برساختني و ارادي مي‌دانند. اما شرايط ايران قابل تحليل بر اساس دو مكتب «ازلي گرايي» كه ملت را واحدي طبيعي ريشه دوانده از قوميت مي‌داند و مكتب «ابزارگرايي» كه تكوين ملت را امري كاملا برساخته اراده و تدبير بشري مي‌داند، نيست. تجربه ملت سازي ايرانيان را چه بسا بهتر آن باشد كه در قالب مكتب «ساختارگرا» توضيح داد. طبق اين ديدگاه ملت سازي در ايران از يك سو حاصل قوميت و فرآيند تاريخي قوم ايراني است و از سوي ديگر نيازمند اعمال يك سلسله تغييرات و ايجاد نهادها و تلاش براي ايجاد ساخت‌هاي مشخص در حيات سياسي و اجتماعي ايرانيان است. مطابق نگاهي ساختارگرايانه، ملت سازي صرفا پديده‌اي خودبه خودي نيست همانطور كه پديده‌اي صرفا اراده گرايانه نيز نيست و نمي‌توان اجتماعي كه هيچ‌گونه وجه اشتراك با يكديگر ندارند را با ايجاد يك دولت مقتدر متشكل كرد. كشورهاي مختلف با توجه به شرايط تاريخي و سياسي خود تجربه‌هاي مختلفي را در فرآيند ملت سازي طي كرده‌اند. جامعه ايران نيز اگرچه از هويت‌هاي مادون ملي، مذهبي و قبيله‌اي فراواني برخوردار بوده اما اين صفويان بودند كه در قالب يك دولت پيشاملي توانستند مبتني بر يك نظم ديوانسالار سراسري، قالبي بزرگ در سرزمين ايران فراهم كنند و تمام خرده هويت‌هاي مادون ملي را در يك هويت بزرگتر ادغام كنند يا حداقل به وفاق و وحدت برسانند.

 

 

پی نوشت :

 

از همه عزیزان شرکت کننده  در این تاپیک ،انتظار می رود تا با صبر و حوصله و با رعایت اخلاق علمی ، نظرات ارزشمند خودشان را ارائه  فرمایند //MR9 

14

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

دولت و هویت ملی در اندیشه دکتر عبدالحسین نوایی

 

 

هویت، پرسش از چیستی یک ملت است و آنچه را که سبب تمایز خود از اغیار می گردد، شامل می شود.

 

از آنجا که شکل گیری هویت منشأ تشکیل یک ملت و تاسیس دولت ملی nation state در یک کشور است، لذا هر ملت، آغازگاه خاصی را در تاریخ خود به عنوان شکل گیری هویت و دولت ملی خود قلمداد می کند. این امر موجب شده تاریخ نگاران و متفکران ایرانی در برابر پرسش <هویت ایرانی> سعی دریافتن پاسخی مناسب به این موضوع داشته باشند.

 

در نتیجه برخی، شکل گیری دولت صفوی توسط شاه اسماعیل در سال ۹۰۷ هـ .ق، گروهی، وقوع انقلا ب مشروطه در سال ۱۲۸۵ هـ .ش و بعضی نیز تاسیس سلسله پهلوی در سال ۱۳۰۴ هـ .ش را به عنوان مبنای تاریخی و شناختی هویت ملی و دولت ملی در ایران دانسته و از این رهگذر به تامل درخصوص هویت ایرانی بپردازند.

 

 

دکتر عبدالحسین نوایی نیز از جمله متفکران مهم این مرزوبوم است که در آثار خود تاملا ت فکری خاصی را دنبال کرده و پرسش های مهمی درباره هویت این سامان درافکنده است. از آنجا که تبیین دو موضع تاریخی انقلا ب مشروطه و تاسیس دولت پهلوی و تاثیرشان در شکل گیری و تعمیق اندیشه دولت ملت و هویت ایرانی مجال و فرصت دیگری می طلبد، در این نوشته سعی بر این است که درخصوص دولت صفوی و نگاه متفکران به آن به عنوان مبنای نخستین هویت و دولت ملی نظری اجمالی افکنده و سپس دیدگاه دکتر عبدالحسین نوایی در خصوص خاستگاه و بازیابی نخستین هویت ایرانی و تعامل آن با فرهنگ غربی و اسلامی به بحث گذاشته شود.

 

 

تاسیس دولت صفوی به عنوان یک حادثه مهم تاریخی تاکنون پرسش های مهمی را در مورد دولت ملی و هویت ایرانی برانگیخته است. از سوی دیگر تشکیل دولت ملی در ایران و زمان و چگونگی آن از مهم ترین مسائل تاریخی است که هنوز پاسخی در خور نیافته است و بحث درخصوص آن به تاسی از ابوالفضل بیهقی مستلزم نگارش تاریخ برپایه ای دیگر است. دکتر عبدالحسین نوایی را اگر نتوان تنها پژوهشگر متخصص و متعهد این برهه از تاریخ ایران دانست، حداقل او با تصحیح نسخ خطی و تدوین اسناد و مکاتبات این دوره، از معدود متفکران ایرانی این دوره است که نگاهی فنی و عمیق به آن دارد.

 

 

موضع و نگاه متفکران ایرانی و غربی به تاریخ دوره صفویه نمایانگر اتخاذ مواضع نظری خاصی است که اتخاذ هر کدام از این مواضع نظری مستلزم تحقق پیامدها و ارائه نقطه نظرات خاصی در بررسی این دوره است، به نحوی که حتی نگاه به آن تا امروز نیز بین سنت های مختلف در ایران جاری و ساری است و به گفته یکی از متفکران معاصر: <ایران جدید را بدون تعیین ماهیت دولت جدید نمی توان شناخت و از سوی دیگر ایران جدید و دولت جدید تابعی از دولت صفوی است که ماهیت دولت آن به شدت محل اختلا ف است.

 

در خصوص ماهیت دولت صفوی تاکنون حداقل سه نظریه مختلف ارائه شده است.

 

 

دیدگاه نخست، دولت صفوی را تاسیس نخستین دولت ملی در ایران می داند و برای این فرض استدلا لا ت مهمی ارائه می کند. این دیدگاه توسط والتر هینتس، اشمیت، راجر سیوری، نظام الدین مجیر شیبانی، آرامش دوستدار، داریوش آشوری، عباس زریاب خویی و ... طرح شده و مبنای فکری برخی تاریخ نگاران قرار گرفته است. نظریه مزبور تاسیس دولت صفوی را شکل گیری دولت ملی در ایران می داند که مبتنی بر بازگشت به اندیشه های ایران قبل از اسلام است. در این دوره بود که مرزهای ایران عصر ساسانی احیا شد و اولین دولتی است که به علت تمایز از جهان اسلا م سنی، مذهب خاصی را اتخاذ کرد که هم برای دولت و هم مذهب پیامدهای خاصی دربرداشت. این دیدگاه در سنت خود استدلا لی را طی می کند که از درون ملیت می گذرد و منابع آن به ناسیونالیسم باز می گردد و مبنای شکل گیری باستان گرایی در ایران نیز قرار گرفته است.

 

 

دومین نظریه، دولت صفوی را تاسیس جدید در قلمرو ایران نمی داند، بلکه آن را امتداد عثمانی یا آناتولی قلمداد می کند. مهم ترین نظریه پردازان آن فاروق سومر، کلارک، دکتر رحیم لو (استاد دانشگاه تبریز) و... می باشند. این افراد معتقدند ساخت قدرت در صفوی امتداد ساخت سنتی دولت در جهان اسلا م است. صفویان آگاهی ملی نداشتند، بلکه خود را صوفیان مسلمانی می دانستند که بیشتر با صوفیان آناتولی متحد بودند. آنها به جای اندیشیدن به مرز، به عقیده می اندیشیدند و ساخت آن نیز الگوبرداری از جهان اسلا م است. پس این دولت، ملی نیست، بلکه امیرنشینی از جهان اسلا م است.

 

 

 

 

در این دیدگاه به رسمیت شناختن تشیع یک تلاش سیاسی به منظور تاسیس قدرتی جدید است البته نه در تمایز با عثمانی ها که دیدگاه نخست بر آن تاکید داشت. در واقع دولتی که زبان رسمی و درباری آن ترکی است، علمای آن از جبل عامل هستند، فرماندهان و امیران آن از قزلباشان آناتولی و ساخت های قدرت ترکی اند، پس ایرانی و ملی نیست و دولت جدید در ایران را باید در دوره استعمار یا رضاشاه جست وجو کرد.

 

 

دکتر سیدجواد طباطبایی اما با وام گیری از نظریه نخست، برخی از فرض های آن را رد می کند و در کتاب خود <دیباچه ای برنظریه انحطاط ایران> در امتداد نظریه نخست، دیدگاه جدیدی عرضه می کند. وی با نقد نظریه والترهینتس، نظریه دولت ملی وی را مربوط به قرون ۱۸و۱۹ آلمان می داند که هینتس سعی در تحمیل آن الگو و ارزش ها بر ایران قرن شانزدهم میلادی دارد. طباطبایی به جای اینکه از یک اندیشه یا نظام سیاسی سخن بگوید، متاثر از نظام اندیشه هگلی، به یک تداوم هگلی در مفهوم دولت نظر دارد.

 

وی جنگ چالدران را نخستین جنگ هویت بخش می داند که ایران می خواهد از اسلا م، عرب و ترک جدا شود.

 

 

اما این موضوع به صورت ناخودآگاه در صفوی وجود دارد و یک آگاهی سوبژکتیو و مبتنی بر دانایی نیست.

 

 

در واقع نکته اساسی این است که فرمانروایی صفویان، اگرچه دولت ملی نبود، اما باتوجه به تحولی که تاریخ ایران زمین در این دوره پیدا کرد، برخی از مصالح ملی تقویت شد. ۲

 

دکتر طباطبایی گرچه این نقد را وارد می کند، ولی در ادامه دچار تناقض شده و کاملا در دامان نظریه نخست غرق می شود تا جایی که مذهب را با ملیت آشتی ناپذیر می داند و در ادعاهایی دیگر معتقد است، بیشتر این حوادث مبتنی بر شکل بخشی ملت بود و برعکس غرب تاکنون دولت ملی در ایران شکل نگرفته است.

 

نگاه دکتر نوایی اما به دولت ملی و هویت در ایران به علت غور در اسناد تاریخی و تصحیح متون ارزشمند دوره صفویه به گونه ای خاص است. گرچه وی دیدگاه خود را در چارچوب نظریه اول بسط می دهد، اما در نوشته ها به ویژه <خاطرات> خود سعی در یافتن پلی میان مذهب و ملیت در ایران دارد و نه مانند دیدگاه نخست، مذهب را در ملیت حل می کند و نه مانند برخی از متفکران متعلق به آن موضع نظری، بر طبل انحطاط، زشتی و بدگویی از تاریخ و گذشته ایران به ویژه دوره صفوی می کوبد و همچنین برخلاف دیدگاه دوم، ایران را به کل متعلق به جهان اسلام نمی داند و نظریه متفکران آن را که هویت نسل ایرانی به علت تحولا ت و دگرگونی های تاریخی دست نیافتنی است، رد می کند.

 

 

 

دکتر عبدالحسین نوایی ظهور دولت صفوی را از اهم دوران تاریخی ایران می داند که <سرانجام توانستند پس از مدت ها ایرانی متمرکز و آباد و سلطنتی به قدرت و توان فراوان بنیان نهند که نزدیک دو قرن ونیم بر ایران و ایرانی حکومت کنند و حتی پس از انقراض نیز اندیشه جهان بینی خود را در لباس تشیع دوازده امامی بر نسل های بعدی تا امروز توشه دنیا و آخرت قرار دهند. در سال۹۳۰ هـ/ ۱۵۲۴ م که شاه اسماعیل درگذشت، دیگر هیچیک از این حکام خودکامه و سرداران گردنکش سلطنت جوی بر جای نبودند و تنها دودمان صفوی بود که بر سراسر این کشور پهناور حکومت می کرد و دولت، دولت پسران شیخ صفی بود.

 

 

دکتر نوایی گرچه از درگیری ایران و عثمانی و ضعف هر دو و سود بردن دنیای آزمند و حیله گر و سودپرست مغرب زمین می نالد، اما اقدامات شاه اسماعیل برای حفظ موجودیت کشور و ایجاد وحدت کلمه در بین افراد مختلف این سرزمین پهناور را شایسته بلکه بایسته می داند.

 

 

در چارچوب همین دیدگاه، دکتر نوایی بر تعمیق شناخت متفکران ایرانی از تاریخ عثمانی و برقراری ارتباط فرهنگی عمیق با ترکیه امروزی که بخش عمده ای از اسناد تاریخی ایران دوره صفوی را در آرشیوهای خود دارد، تاکید می کند۵ لذا در مقدمه غنی و محققانه خود بر کتاب <احسن التواریخ> می نویسد:< من چنین عقیده دارم که ایرانیان به دانستن و جغرافیایی ممالک مجاور خود بیشتر نیاز دارند تا به تاریخ مللی از اروپا که رابطه آنان با ما در دایره تجارت و سیاست محدود است و برخلا ف این نکته بدیهی، دانش آموزان و دانشجویان ایرانی از تاریخ ممالکی چون فرانسه و انگلستان و حتی اطریش و آلمان بیشتر اطلا ع دارند تا از هند و ترکیه و عراق و افغانستان.>

 

 

 

 

دکتر نوایی در تاکید دولت صفوی برای تبلیغ تشیع در شبه جزیره آناتولی و جمع شدن طوایف ترک زبان اطراف آنها که در دیدگاه دوم برجسته است، می گوید: <شیعیان آناتولی هنوز هم عقاید و رسوم دینی عجیبی دارند که بازمانده ادیان کهن ایرانی مثل مذاهب مهری و زرتشتی و مانوی است، با روپوشی نازک از دیانت اسلا م. نکند اینگونه عقاید آنان سنخیتی با دعوت صفویه که ماهیت آن روشن نیست، ولی مسلما بشارت به ظهوری بوده، موجب این همگامی شدید شده باشد.

 

 

تلقی فوق از تاریخ ایران و گذشته آن، به ویژه دوره صفوی باعث شد که استاد به بازخوانی تاریخ ایران در دوره صفویه و قاجاریه بپردازد و مدعی بازنویسی تاریخ ایران برپایه اسناد شود. در نتیجه، خوب و بد پیشینیان را با هم می دید و کسانی امثال محمدعلی جمالزاده و کتاب <خلقیات ما ایرانیان> را به شدت نکوهش می کرد: ...< جمالزاده دامن همت به کمر بسته بود و هرچه فحش و فضیحت فرنگی ها بود، در دفتر خود آنها را ثبت کرد به عنوان خلقیات ما ایرانی ها. آیا واقعا آنجوری هستیم...

 

دلیلی ندارد که ما خودمان را در مقابل خارجی ها کوچک بدانیم و اینها را ثبت و ضبط کرد. به جای اینکه درا ین مردم احساس ایرانی بودن و احساس هویت داشتن را تقویت کنیم بیاییم تا آنجا که ممکن است مستقیم وغیرمستقیم بکوبیم... کسانی که به کشور من، همشهریان من، هموطنان من، اینقدر بی مهر و مغرض هستند، من از آنها خوشم نمی آید... سهم تمدن دنیا را اگر بخواهند حساب کنند، می بینیم که ما ایرانی ها سهممان کمتر از کسان دیگر نیست...>

 

 

بدین سان دکتر نوایی این سخن ذبیح بهروز را تایید می کرد که <نباید هرچه فرنگی می گوید، روی سرمان بگذاریم و هرچه ایرانی بگوید، ناخوانده و نااندیشیده دور بیندازیم. باید ببینیم آن حرفی که فرنگی زده، غرض توش نیست، مرض توش نیست، حرف حسابی است، درست است؟ بپذیریم... چون خارجی است، دلیلی ندارد آن را وحی منزل بدانیم و غیرقابل انکار... هنوز ما مکتب انتقادی در تاریخ نداریم. جای حقیقت در ایران خالی است.>

 

 

دکتر نوایی در همین راستا در نقد خود به حزب توده می گوید: (جامعه ایرانی نمی خواست دینش را رها کند، نمی خواست هویتش را رها کند، حزب توده مکتب وقیح هتاکی، افترا و تهمت را ایجاد کرد و برای هرکسی انگی زدند. حتی به گذشته ها توهین کردند و وقاحت را به حدی رساندند که گفتند ایران حریم سیاسی شوروی است)

 

بنابراین دکتر نوایی با بررسی اسناد، متون و نسخ کهن مقاطع مختلف تاریخ ایران سعی در تبیین هویت ملی و دولت ملی در ایران داشت و در این زمینه آثار فراوانی برای جامعه علمی ایران به عنوان سند هویت بخش آن به یادگار گذاشت. زمان آن فرا رسیده است با نقد و بررسی این آثار سهم و نقش برجسته وی را در تعالی فرهنگ ایرانی و تعامل آن با فرهنگ اسلا می مشخص نمود تا از این طریق همراه و همسو با برخی از به اصطلاح محققانی حرکت نکرد که به تاریک اندیشی و فحش و فضیحت به گذشته ایران مشغولند و خوراک مناسب برای برخی از مغرضان داخلی و خارجی فراهم می نمایند.

9

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

هنوز در آرزوی تسلط عثمانی بر ایران و پاکسازی نژادی هستی ...

0

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

هنوز در آرزوی تسلط عثمانی بر ایران و پاکسازی نژادی هستی ...

 خط دوم رو خوندی ؟ اگر حرف حساب داری بسم الله . اگر نه مزاحم بقیه نشو .مدیر گرامی که منتقلش کرد همه حرف های حاشیه ای و فرافکنی ها پاک می شود .

3

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

سلام

الف- خیر الکلام ما قل و دل

ب- به نظر این حقیر ما هنوز هم در ایران چیزی به نام ملیت ایرانی نداریم که بخواهیم دولت-ملت داشته باشیم

ج- پست دوم چه  ربطی به پست اول داشت؟

0

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

صفویان به نظر بنده یک دولت کاملا ملی بوده اند. یکی از مهمترین دلایلی که میتوان برای ان ذکر کرد گسترش شاهنامه خوانی  در کشور به عنوان حماسی ملی ایرانیان به منظور زنده کردن احساسات ملی گرایی در بین ایرانیان بوده است. شیعه شدن ایران در زمان صفویان نیز احتمالا در امتداد همین سیاست های ملی بوده است. در همین راستا در زمان صفویه کتاب زستم نامه در امتداد شاهنامه تدوین شد که در ان رستم توسط امیرالمومنین مسلمان گردید.  همین نشان میدهد که صفویه به دنبال پیوند ایرانی گری با شیعه گری بوده اند.  

1

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
این نکته کاملا مشخص که صفویان ملی ترین حکومت ایرانی بعد از اسلام بودند. این حکومتی که شما فرمودید که پیشاملی در واقع در مورد صفویان صدق نمیکنه. بلکه این لقب رو به تیموریان و بخصوص دوره ی حکومت امیر تیمور گورکانی بیشتر صادق. در زندگی نامه ی امیر تیمور گورکانی آماده که وی به هر شهری حمله میکرد آنجا رو یک کشور می نامید. برای مثال محاصره ی کشور اصفهان یکی از بخش های کلیدی زندگی تیمور لنگ و یا کشور شیراز که تحت کنترل مظفریان بودند. تیمور لنگ با ورود به ایران بابت عشق و علاقه ای که فرهنگ ایران داشت در بدو ورود نکته ای رو دریافت اونم اینکه از نام ایران فقط در شاهنامه مانده و بین خواص. تیمور لنگ درابتدا شکل و سیاق جدیدی رو به تجمع ادبیان و دانشمندان داد. حکومت های ضعیف و قوی و کوچک بزرگ محلی رو از پای در آورد.تیمور لنگ با اینکه زرتشتیان رو کافر و شیعیان رو مرتد مینامید با این حال به طبع داعش گونه ای که داشت. از کنارشون میگذشت. و با ادیبانه این دسته ها که در ایران و عراق و حتی اناطولی اکثریت بودند مباحثه میکرد و در رواج شاهنامه خوانی و گسترش علم نقش بسزایی داشت. اما نکته ی خیلی مهمتر این که تیمور لنگ رو میتوان پدر ایران صفوی و البته امپراطوری عثمانی نامید. دلیل این است که تیمور لنگ سیاست ادغام حاکمین محلی رو در پیش میگرفت در اکثر موارد همان کاری که کوروش کبیر میکرد. امیر تیمور با شکست سلطان عثمانی هم عصر خود یعنی سلطان بایزید. به در خواست این سلطان نسل وی رو حاکم اناطولی نگه داشت و البته این نکته ضروری که بگم طرح حمله به قسطنطنیه که بعد ها توسط سلطان محمد فاتح اجرا شد اولین بار توسط تیمور لنگ ریخته شد کشتی های مورد نظر از زمان وی ساخته شد وی راه فایق شدن بر آتش یونانی را کشور کرد همچنین راه گذر از زنجیر معروف ساحلی این شهر. اما هم زمان راه جنگ در شرق رو در پیش گرفت و مسولیت رو به سلطان بایزید سپرد. وی در مسیر برگشت با جد بزرگ شاه اسماعیل که شیعه بود مباحثه کرد و تحت تاثیر علم و عرفان وی قرار گرفت. به همین علت مردم آذربایجان و چند ولایت دیگر معاف از مالیت شدند و نسل شاه اسماعیل از همانجا در آمدی کسب کردند چون تیمورلنگ مبالغی رو سالانه برای صفویان به عنوان هدیه می فرستاد. پس حکومت تیموریان رو می توان حکومت پیشاملی در ایران نامید. صفویان با اعلام کردن مذهب تشیع در سراسر ایران اتحاد بزرگی بین اقوام اکثرا شیعه ایران ایجاد کردند و با ایجاد حس وطن دوستی حاصل از شاهنامه چنان اتحادی درست کردند که در جنگ چالدران و... از تمامی اقوام تا آخرین قطره ی خون جنگیدند
2

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

با تشکر از دوستان

به نظرم ملت به مفهوم مردمی هستند که حکومت موجود مسلط (نوع حکومت مد نظر بنده نیست) در محدوده خود را پذیرفته باشند. مهم نیست که انگیزه مردم آن ناحیه برای قبول حاکمیت یک دولت چه چیز باشد ولی به هر صورت ملت مفهوم خود را خواهد یافت. انگیزه می تواند قومیت مشترک، دین و مذهب مشترک و حتی گذشته تاریخی مشترک باشد. البته تاریخ نشان داده است که حتی با هر کدام از این انگیزه ها بازهم مواردی وجود داشته و دارد که ملتی تشکیل نشود و یا چندپاره شود. دین و مذهب اکثر ایران و عراق مسلمان شیعه است ولی این دو از زمان های زیادی دیگر ملت مشترکی نبوده اند. اکثر ایرانیان با مردم افغانستان از نظر قومیت و نژاد و زبان شبیه هستند و همچنین با کردهای خارج از کشور ولی از زمان طولانی دیگر آنها جزئی از کشور ایران نبوده اند. در مورد گذشته تاریخی نیز عراق و کویت تقریبا تاریخچه و زبان مشترکی داشته اند ولی در زمان اشغال کویت توسط عراق هیچگاه کویتی ها خود را عراقی نپنداشته اند. البته علت این جدایش ها ممکن است جنگ ها و دسیسه های استعمار بوده باشد ولی شرایط حال حاضر این گونه به نظر می آید.

در زمان دولت صفویه نیز همانطور که بقیه دوستان نیز اشاره کردند ایجاد انگیزش برای حس ملی گرایی و ملت پنداشتن خود تنها بر عوامل مذهبی که مد نظر نویسنده تاپیک است اختصاص نداشت بلکه صفویان تقریبا از بعد از شاه اسماعیل عوامل تاریخی و گذشته ایران پیش از اسلام را نیز با مذهب اجین کردند و برای تقویت ملی گرایی بکار بردند. نمونه آن برگزاری جشن نوروز و ماه محرم در کنار هم در آن دوران بود که دکتر شریعتی آن را در بیان تفاوت شیعه علوی و شیعه صفوی نشان داده است.

3

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

 

سلام

الف- خیر الکلام ما قل و دل

ب- به نظر این حقیر ما هنوز هم در ایران چیزی به نام ملیت ایرانی نداریم که بخواهیم دولت-ملت داشته باشیم

ج- پست دوم چه  ربطی به پست اول داشت؟

 

 

در مورد این که ما هنوز ملیت ایرانی نداریم با شما موافقم ، اصلا یکی از دلایل ایجاد این تاپیک هم همین هست .

پست های اول و دوم دو دیدگاه از دو فرد متفاوت در مورد مساله ( دولت ملی ) در ایران هستند .

 

صفویان به نظر بنده یک دولت کاملا ملی بوده اند. یکی از مهمترین دلایلی که میتوان برای ان ذکر کرد گسترش شاهنامه خوانی  در کشور به عنوان حماسی ملی ایرانیان به منظور زنده کردن احساسات ملی گرایی در بین ایرانیان بوده است. شیعه شدن ایران در زمان صفویان نیز احتمالا در امتداد همین سیاست های ملی بوده است. در همین راستا در زمان صفویه کتاب زستم نامه در امتداد شاهنامه تدوین شد که در ان رستم توسط امیرالمومنین مسلمان گردید.  همین نشان میدهد که صفویه به دنبال پیوند ایرانی گری با شیعه گری بوده اند.  

 

دلیل شاهنامه خوانی برای ملی بودن یک دولت ، اصلا و اساسا با هیچ معیار علمی و تاریخی جور نیست . شاهنامه خوانی از همان دوره غزنوی در ایران و حتی مناطق غیرایرانی نشین هم به طور گسترده رایج بوده . کما این که بهترین و نفیس ترین نسخه های شاهنامه را در موزه توپکاپی استانبول و شاهنامه های بازمانده از امارت های ماورالنهری می توان یافت . اصلا نسخه مسکو که معتبرترین نسخه است از همین امارت های ماوراالنهری برگرفته شده . صحبت ما این است که اصلا چیزی به اسم مفهوم ملت در آن دوره وجود داشته تا بخواهیم روی بحث ( دولت ملی ) به آن استناد بدهیم .

 

این نکته کاملا مشخص که صفویان ملی ترین حکومت ایرانی بعد از اسلام بودند. این حکومتی که شما فرمودید که پیشاملی در واقع در مورد صفویان صدق نمیکنه. بلکه این لقب رو به تیموریان و بخصوص دوره ی حکومت امیر تیمور گورکانی بیشتر صادق. در زندگی نامه ی امیر تیمور گورکانی آماده که وی به هر شهری حمله میکرد آنجا رو یک کشور می نامید. برای مثال محاصره ی کشور اصفهان یکی از بخش های کلیدی زندگی تیمور لنگ و یا کشور شیراز که تحت کنترل مظفریان بودند. تیمور لنگ با ورود به ایران بابت عشق و علاقه ای که فرهنگ ایران داشت در بدو ورود نکته ای رو دریافت اونم اینکه از نام ایران فقط در شاهنامه مانده و بین خواص. تیمور لنگ درابتدا شکل و سیاق جدیدی رو به تجمع ادبیان و دانشمندان داد. حکومت های ضعیف و قوی و کوچک بزرگ محلی رو از پای در آورد.تیمور لنگ با اینکه زرتشتیان رو کافر و شیعیان رو مرتد مینامید با این حال به طبع داعش گونه ای که داشت. از کنارشون میگذشت. و با ادیبانه این دسته ها که در ایران و عراق و حتی اناطولی اکثریت بودند مباحثه میکرد و در رواج شاهنامه خوانی و گسترش علم نقش بسزایی داشت. اما نکته ی خیلی مهمتر این که تیمور لنگ رو میتوان پدر ایران صفوی و البته امپراطوری عثمانی نامید. دلیل این است که تیمور لنگ سیاست ادغام حاکمین محلی رو در پیش میگرفت در اکثر موارد همان کاری که کوروش کبیر میکرد. امیر تیمور با شکست سلطان عثمانی هم عصر خود یعنی سلطان بایزید. به در خواست این سلطان نسل وی رو حاکم اناطولی نگه داشت و البته این نکته ضروری که بگم طرح حمله به قسطنطنیه که بعد ها توسط سلطان محمد فاتح اجرا شد اولین بار توسط تیمور لنگ ریخته شد کشتی های مورد نظر از زمان وی ساخته شد وی راه فایق شدن بر آتش یونانی را کشور کرد همچنین راه گذر از زنجیر معروف ساحلی این شهر. اما هم زمان راه جنگ در شرق رو در پیش گرفت و مسولیت رو به سلطان بایزید سپرد. وی در مسیر برگشت با جد بزرگ شاه اسماعیل که شیعه بود مباحثه کرد و تحت تاثیر علم و عرفان وی قرار گرفت. به همین علت مردم آذربایجان و چند ولایت دیگر معاف از مالیت شدند و نسل شاه اسماعیل از همانجا در آمدی کسب کردند چون تیمورلنگ مبالغی رو سالانه برای صفویان به عنوان هدیه می فرستاد. پس حکومت تیموریان رو می توان حکومت پیشاملی در ایران نامید. صفویان با اعلام کردن مذهب تشیع در سراسر ایران اتحاد بزرگی بین اقوام اکثرا شیعه ایران ایجاد کردند و با ایجاد حس وطن دوستی حاصل از شاهنامه چنان اتحادی درست کردند که در جنگ چالدران و... از تمامی اقوام تا آخرین قطره ی خون جنگیدند

 

صرف این که حکومت های محلی رو از بین ببریم ، به منزله تشکیل دولت ملی قلمداد نمی شود . حکومت های صفاری ، سلجوقی ، غزنوی ، ایلخانی و تیموری  هم چنین کاری انجام دادند .

جد شاه اسماعیل اگر منظروتان خواجه علی سیاه پوش است ، هیچ سندی مبنی بر شیعه مذهب او در دست نیست . در دوره شیخ جنید جد شاه اسماعیل است که پس از سفر او به آناتولی و شام و تاثیر شیعیان غالی منطقه اسکندرون و فرقه بکتاشیه بر وی ، مذهب مبتنی بر نیاپرستی به وی و مریدانش که اکثرا از قبایل ترک و تاتار این مناطق ( بخش بزرگی شان در جریان حملات تیمور از آسیای میانه به این منطقه راه یافته بودند ) به خاندان صفوی راه یافت . خاندان صفوی پیشتر خاندانی شافعی مذهب و صوفی بودند .

 

فرمودید اقوام اکثرا شیعه ایران . خود مورخان صفوی در این مورد می گویند که : ( در آن عهد عموم اهالی ایران بر مذهب اهل سنت و جماعت بودند و زمره شیعه اثناعشری در عین ذلت و قلت تقیه می نمودند . وی ( شاه اسماعیل ) به ضرب شمشیر مروج مذهب جعفری شد و رونق به طریقت اثناعشری داد : روضة الصفا ، میرمحمد خاوندشاه ، صفحه 43 )

 

در جنگ چالدران نیز عمده سپاهیان شاه اسماعیل سواران قزلباش بودند که از جنگجویان چند ده قبیله ترک و تاتار ساکن شمال شامات و آناتولی تشکیل یافته بودند .

 

با تشکر از دوستان

به نظرم ملت به مفهوم مردمی هستند که حکومت موجود مسلط (نوع حکومت مد نظر بنده نیست) در محدوده خود را پذیرفته باشند. مهم نیست که انگیزه مردم آن ناحیه برای قبول حاکمیت یک دولت چه چیز باشد ولی به هر صورت ملت مفهوم خود را خواهد یافت. انگیزه می تواند قومیت مشترک، دین و مذهب مشترک و حتی گذشته تاریخی مشترک باشد. البته تاریخ نشان داده است که حتی با هر کدام از این انگیزه ها بازهم مواردی وجود داشته و دارد که ملتی تشکیل نشود و یا چندپاره شود. دین و مذهب اکثر ایران و عراق مسلمان شیعه است ولی این دو از زمان های زیادی دیگر ملت مشترکی نبوده اند. اکثر ایرانیان با مردم افغانستان از نظر قومیت و نژاد و زبان شبیه هستند و همچنین با کردهای خارج از کشور ولی از زمان طولانی دیگر آنها جزئی از کشور ایران نبوده اند. در مورد گذشته تاریخی نیز عراق و کویت تقریبا تاریخچه و زبان مشترکی داشته اند ولی در زمان اشغال کویت توسط عراق هیچگاه کویتی ها خود را عراقی نپنداشته اند. البته علت این جدایش ها ممکن است جنگ ها و دسیسه های استعمار بوده باشد ولی شرایط حال حاضر این گونه به نظر می آید.

در زمان دولت صفویه نیز همانطور که بقیه دوستان نیز اشاره کردند ایجاد انگیزش برای حس ملی گرایی و ملت پنداشتن خود تنها بر عوامل مذهبی که مد نظر نویسنده تاپیک است اختصاص نداشت بلکه صفویان تقریبا از بعد از شاه اسماعیل عوامل تاریخی و گذشته ایران پیش از اسلام را نیز با مذهب اجین کردند و برای تقویت ملی گرایی بکار بردند. نمونه آن برگزاری جشن نوروز و ماه محرم در کنار هم در آن دوران بود که دکتر شریعتی آن را در بیان تفاوت شیعه علوی و شیعه صفوی نشان داده است.

 

مفهوم مورد نظر شما ( دولت - ملت ) مدرن است که به تجربه دیده شده در دنیای غیرتوسعه یافته نه بر معنای مشروعیت و پایه های محکم ، که بر اساس اعمال زور و معادلات سیاسی بین المللی دوام آورده است و در چند دهه اخیر با تحولات شگرفی که در جهان رخ داده به شدت به چالش کشیده شده است ، کما این که کشورهایی مثل سودان ، یوگسلاوی ، اندونزی ، مغرب دچار تجزیه شدند و ده  ها کشور دیگر نیز در معرض تجزیه قرار دارند .

 

بر خلاف دید شما ، در بخش اعظم دوره صفوی ( سوای بخشی از دوران شاه عباس و دوران کوتاه شاه اسماعیل دوم )  هویت دولت صفوی نه بر اساس ایرانی بودن ، که بر اساس مذهب تعیین می شد . و در طول تاریخ ما کمتر ( ملت) ی را می یابیم که هویتش را بر اساس مذهب تعریف کرده باشد . در دوران خیر نیز تنها یک دولت - ملت ( پاکستان ) بر اساس هویت مذهبی تشکیل شده که طی دهه های اخیر با معضلات جدی ( مبارزه و هویت طلبی گروه های قومی (Ethnic group) پشتون و بلوچ ) مواجه است . دولت صفوی در نیروهای نظامی اش قوای غیرشیعه مذهب نداشت و اگر داشت بسیار اندک بود ، آن هم از میان غیرمسلمانان ، بخش عمده ای از اقوام ایرانی منطقه با آن سر نزاع و ستیز داشتند و هرگز مشروعیت آن را نپذیرفتند ، بلوچستان از قلمرو دولت صفوی خارج بود ، بلوچ ها هموراه به عنوان راه زنان و تاراج گران مناطق شرقی قلمرو صفوی شناخته می شدند و به شورشیان پشتون برای حمله به اصفهان در پایان دولت صفوی یاری رساندند ، کردستان از قلمرو این دولت خارج بود ، پشتون ها نیز همواره مردمی مزاحم این دولت دیده می شدند و سرانجام آن را ساقط کردند ، تاجیک ها که بیشینه مردم خراسان را داشتند وضعیتشان مشابه بود ، بنگرید به نامه شاه تهماسب به عبیدالله خان ازبک در سال 966 قمری (60 سال پس از تاسیس پادشاهی صفوی ) : ( رعایای اکثر ممالک خراسان از خواص و عوام ایشان در اعتقاد و مدهب باطل ...با تو موافق اند ) .

حال آن که مثلا نادرشاه در دشت مغان آشکارا خود را شاه ایرانیان ( جدا از مذهب و دینشان ) می داند و برای پادشاهی شروطی قائل می شود که به نظرش این مردمان را در یک واحد با هم آشتی و پیوند دهد . پادشاهی های زند و قاجار نیز وضعیت مشترکی دارند و این وضع را در نیروهای نظامی و اسناد به جا مانده می توان دید . در نتیجه اگر روی مقدمه ایجاد دولت ملی بحث می شود ، باید این وضعیت را در دورانی پس از صفویه و از دید من در دوره مشروطه جست .

 

در پست های بعدی سعی می کنم روی زایش ملت های مدرن اروپایی و اصولا بحث ( ملت ) متمرکز شوم .

ویرایش شده در توسط Moltke
4

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

دولت - ملت ها در سراسر دنیا قدمتی در حدود 200 سال دارند و کوشش های اولیه برای تایین حدود و مرزها بر میگرده به حدود 400 سال پیش و پیمان وستفالیا ، دولت ملت های غربی محصول مدرنیته هستند و برای گریز از نظام های پادشاهی مطلقه ، فئودالی ، و حکومت های مذهبی و قومی ، با تکیه بر "قرارداد اجتماعی" ساخته شدند ،...

 

- اصولا استفاده از صفویه برای نقد دولت - ملت مدرن در ایران مغالطه است ، چون صفویه یک حکومت قومی بوده و هیچ وقت در هیچ زمان ادعای داشتن یک دولت ملی رو نداشته ، این رو به این علت آوردید که ریشه دولت ملی شیعی رو نقد کنید و البته وارد هم نیست ، حکومت های بعدی هم عمدتا یا فدرال بودند یا تسلطی نداشتند تا رضا خان ، ولیکن صفویه با اینکه دولت ملی نبوده اما نقش مهمی در ایجاد (فهم ملی) و جدا سازی فرهنگ پارسی از عرب داشته هر چند که تلاشهای بسیاری قبلتر هم صورت میگرفته حتی از دوران عباسی ،...

- بکاربردن این ایده که ما چند فرهنگی و چند زبانی هم هستیم و نمیتونیم دولت - ملت داشته باشیم اشتباه هست .(بسیاری از کشورها مولتی نشنال- استیت هستن)

- مهمترین عامل پذیرش دولت ملت ها و ساخت دادن به اونها بیشتر توسط جامعه ملل و سپس سازمان ملل به رهبری جهان سرمایه داری اتفاق افتاد تا موقعیت های جغرافیایی ضعیف تر در حیطه  شوروی سابق  نیفتند ، اساس جنبش ها و انقلاب های ملی گرایی در اروپای شرقی این بود ،...

 

- بهتره بجای بکار بردن عبارت که " ملیت ایرانی نداریم "، بگیم نداشتیم ،...

 

خط اول سخنانتان کاملا صحیح است .

اما خط دوم ، صحبت بنده هم این باست که اصولا صحبت از حکومت ( ملی ) در قرن 16 میلادی در آسیا اشتباه است ، صحبت من این است که اصولا ( ملت ) نمی تواند هویت مذهبی داشته باشد و اگر کسی چنین بگوید اشتباه می کند ، ریشه همین بحث ( دولت - ملت ) ایران نیز تازه برمی گردد به دوران مشروطه و پهلوی ، در مورد تلاش های جداسازی هم این فقط صفویه نیست و همان صحبت شما ( حکومت های پس از عباسی ) در ایران نقش مشابه داشتند .

ما و هر کشور دیگری می توانیم دولت - ملت داشته باشیم ، ولی اگر هویت این دولت - ملت درست تعریف نشود با چالش های بزرگی مواجه می شویم ، هویتی که چه در دوره پهلوی ( آریایی ) و چه دوره اخیر ( شیعی ) نادرست تعریف شده و در 80 سال اخیر هزینه ها و چالش فراوان ایجاد کرده است .

 

----------------------------------------------------------------------------------------

مورد اول به طور خلاصه  : آلمان

 

در ابتدای قرن 19 مناطق آلمانی زبان اروپا در ده ها واحد حکومتی پخش و پراکنده شده بودند . بخش اعظم این مناطق هم چنان اسما جزیی از ( امپراتوری مقدس روم ) حساب می شد .

با پیشرفت های شگرف تکنولوژیک ، گسترش تجارت و آشنایی مردم این مناطق ، و سپس جنگ های ناپلئونی و هجوم دولت جدید فرانسه ، مردم این مناطق حس مهم ( واحد بودن سرنوشت)  یافتند که به خوبی می شود در گفتارهای فیلسوف آلمانی ، فیشته ، آن را مشاهده کرد . سال های 1815 تا 1871 دوره زایش ملت مردن آلمان بود .

 

نکات اساسی :

1- تقریبا همه مردم ( ملت آلمان مدرن ) سوای اقلیتی لهستانی نژاد در استان پوزن پروس شرقی ، به زبان آلمانی تکلم می کردند . ( نقش زبان ، مذهب بی تاثیر است ، کاتولیک و پروتستان هم پا هستند)

2 - تجارت و روابط بسیار تنیده میان این مردمان برقرار بود .

3 - مردم مناطق مختلف المانی نژاد در سال 1848 نشان دادند به سرنوشت مشترک اعتقاد دارند .

4 - فرآیند تشکیل امپراتوری المان از طرف مردم آلمانی و بومیان هزار ساله آن مناطق صورت گرفت نه نیروی مهاجم خارجی . ( مثلا در دوره صفوی قزلباشان )

 

 

کدام یک از نکات بالا در مورد ایران پیش از دوره پهلوی و مشروطه صدق می کند ؟

 

با وجود تشکیل امپراتوری آلمان و رسمیت یافتن امپراتوری ویلهلم اول در سال 1871 ، همچنان واحدهای حکومتی در داخل این دولت به بقا ادامه دادند ، تنها در دوره آلمان نازی بود که این تشکیلات برچیده شد :

 

پادشاهی ها :

پروس

باورایا

ساکسونی

وورتمبرگ

 

گراند دوک نشین ها :

 

بادن

هسه

مکلنبورگ -شورین

مکلنبروگ - استرلیتز

اولدنبورگ

ساکسه - وایمار

 

امیرنشین ها :

لیپه

روس -گرا

روس - گریز

شامبورگ - لیپه

شوارلزبورگ - رودلشتات

والدک -پیرمونت

شوارلزبورگ - ساندرهاوسن

 

دوک نشین ها :

آنهالت

برونشوایگ

ساکسه آلتنبورگ

ساکسه - کوبورگ

ساکسه - مینینگن

 

شهرهای آزاد اتحادیه هانس :

برمن

هامبورگ

لوبک

 

قلمرو امپراتور :

آلزاس - لورن

 

 

600px-Deutsches_Reich_1871-1918.png

ویرایش شده در توسط Moltke
4

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
اما خط دوم ، صحبت بنده هم این باست که اصولا صحبت از حکومت ( ملی ) در قرن 16 میلادی در آسیا اشتباه است ، صحبت من این است که اصولا ( ملت ) نمی تواند هویت مذهبی داشته باشد و اگر کسی چنین بگوید اشتباه می کند ، ریشه همین بحث ( دولت - ملت ) ایران نیز تازه برمی گردد به دوران مشروطه و پهلوی ، در مورد تلاش های جداسازی هم این فقط صفویه نیست و همان صحبت شما ( حکومت های پس از عباسی ) در ایران نقش مشابه داشتند .

 

 

 

 

برای ملت از مبنای نظری دو مفهوم مجزا مد نظر هست ؛

 

race یا نژاد ، مبنای نژاد قومیت و یا رنگ پوست و مسائل فیزیکی هست.

ethnicity ، که علاوه بر مسائلی مثل قومیت و غیره موضوعات "فرهنگی" هم مسلط هست . یعنی بجای شناخت یکدیگر از روی رنگ پوست و نژاد ، مبناهای دیگری چون فرهنگ و تاریخ مشترک وحتی نشانه ها و سمبل های مشترک بر رنگ پوست و قبیله یا قومیت اصالت دارند .

 

بر همین مبنا ، دعواهایی که در پاکستان ازشون نام بردید ، بیشتر علتش رقابتهای فرهنگی هست ، اما در یک کالتوکریس یا دایره فرهنگی مشخص .....

 

ما و هر کشور دیگری می توانیم دولت - ملت داشته باشیم ، ولی اگر هویت این دولت - ملت درست تعریف نشود با چالش های بزرگی مواجه می شویم ، هویتی که چه در دوره پهلوی ( آریایی ) و چه دوره اخیر ( شیعی ) نادرست تعریف شده و در 80 سال اخیر هزینه ها و چالش فراوان ایجاد کرده است .

 

 

بزرگوار ، دولت تعریف میشود اما ملت تعریف نمیشود ، بلکه شناخته میشود ، ..

مشکل آنچنان که فکر میکنید پیچیده نیست ، بلکه تعاریفی که مبنای نقد قرار میدید مشکل ساز هستند .

 

وقتی صحبت از فرهنگ مشترک یا پایه ها و سنت های فرهنگی مشترک میکنیم ، قبلش باید فرهنگ رو تعریف کنیم و بعد دنبال این اشتراکات که مبنای شناخت ملت هستند بگردیم ، ولی شما بجای بمنای فرهنگی و حتی قومیتی ، صرفا تاریخ رو مبنا گذاشتید ، بدون شک این تاریخ هم تاریخ مشترکی هست و نمیشه ازش گذر کرد و نادیده گرفتش اما در این مورد که بخشی از تاریخ رو ملاک بزاریم و باقی رو نادیده بگیریم اشکال داره اما ، اشکال اساسی من به مبناهای نظری شماست ، در واقع مشکلات متدولوژیک در شکل دادن به بحث دارید ؛

 

نخست اینکه ، عمدتا تحلیل تاریخ رو برای تحلیل شرایط موجود جامعه بکار میبرید ، که این نه در نوع جریان شناختی ش ، نه در نوع مارکسیستی یعنی دیالکتیک تاریخی و نه حتی در مدل جامعه شناسی تاریخی ، نتونسته علمی باشه ، و گذشته از این ، پراکندگی ارتباطی بسیاری میان موضوعات مطروحه در این بحث وجود داره .

مثلا تیتر نوشته ؛ نقدی بر نظریه ( تشکیل دولت ملی در ایران ) و بعد برای این نقد ریشه های تاریخی و غربی میاره ! ، اون هم نه از یک جریان روا و قابل تحلیل بلکه یکدفعه گریز میکنه به صفویه . در حالی که کی گفته صفویه مبنای تشکیل دولت مدرن ملی در ایران بوده ؟ صحبت قبلی من بر این هست که صفویه بدون شک عنصر مهمی در تبیین ملت البته سنتی گذشته ما از سایر جمعیت های خاورمیانه بوده ، بنابراین میتونیم از صفویه به عنوان بخشی از شکل دهنده ها به قسمت " ملت " تعاریف ما یاد کرد ولی دولت نه ، چون ملت در اینجا مقدم بر دولت هست . بنابراین بکار بردنش برای نقد دولت ملی در ایران ایراد ذاتی داره . ..

 

اما مسئله دین و دولت ملی-مذهبی ؛

 

موضوعی که در ethnicity مطرح هست ، گسترده بودن اشتراکات فرهنگی ، تاریخی و زبانی هست ...

نخست بجای صحبت از تاریخ و اختلاف بر روی اون ، ابتدا باید ببینیم این فرهنگ چیه ؛

اگر تعریف تایلور که البته تعریف مدرنی برای امروز هست و مثل همین تعریف دولت - ملت راهی به تحلیل گذشته نداره  ، رو بپذیریم ؛

 

ادوارد تایلور (۱۹۱۷-۱۸۳۲) فرهنگ را، مجموعه پیچیده‌ای از دانش‌ها، باورها، هنرها، قوانین، اخلاقیات، عادات و هرچه که فرد به عنوان عضوی از جامعه از جامعهٔ خویش فرامی‌گیرد تعریف می‌کند. 

 

 

اشتراکات در موارد مندرج در تعریف فوق ، میتواند  به شکل گیری ethnicity و سپس به شکل گیری Nationality  بی انجامد ، تا نیشن یا ملت تابعه اون رو بشه توصیف کرد ، ..

 

از اونجایی که وجود ملت (بر هر مبنایی چه Race و چه ethnicity و حتی مردمانی در یک منطقه جغرافیایی و...) مقدم بر تشکیل یک دولت است ، نمیتواند نقد را بر دولت و تعریف دولت ابتدا وارد کرد . تمامی نقدها ، تعارضات و رقابت ها و ... قبل از دولت است و سپس بر سر دولت .

 

بنابراین مشکلی که شما از بابت عدم تعریف صحیح دولت - ملت در ایران مطرح میکنید یا ریشه مذهبی برای آن ، بر میگرده به اشکالاتی که در تعریف ملت هست .و باید دقت داشته باشید ، اشکالات بسیار بسیار عمیقی در تعریف ملت بر مبنای فرهنگ وجود دارد که غربی و شرقی نداره ، اروپای کنونی و حتی آمریکا سراسر پر است از این مشکلات و اتفاقا کاملا لاینحل مانده و برای آن پاسخ های بسیار بدی چون  جهانی سازی  و فرهنگ آمریکایی و ... مطرح هست ...

 

به همین خاطر اکثریت دولت - ملت های مدرن برای ایجاد یکپارچگی و انسجام ملی به سمت پلورالیسم یعنی خلاف معیارهای خرد و در جهت ریشه های مشترک گرایش پیدا میکنند . به این معنی نیست که ملیتی غیر مذهبی و ضد مذهبی شکل گرفته است یا باید شکل بگیرد تا مشکلا حل شوند ، و در گام بعددولت بر مبنای آن دولتی سکولار است یا نیست ، فعلا در مورد دولت چیزی نمیگم ،...

 

اینطور نتیجه میگیرم که مذهب چه بخواهیم چه نخواهیم ، بعنوان عنصر مشروعیت بخش به فرهنگ یا تبیین کننده بخشی از حدود آن لاجرم یکی از عناصر اصلی و غیر قابل حذف شکل دهنده به ملت هست .

مشکل شما بر سر شیعه یا سنی بودنشه ، خواهشا از این بگذرید و مذهب رو کلی نگاه کنید ، یهودیت و مسیحیت و... رو هم در این وادی بیاورید ،...

 

مورد اول به طور خلاصه  : آلمان

.

.

.

کدام یک از نکات بالا در مورد ایران پیش از دوره پهلوی و مشروطه صدق می کند ؟

 

این موارد در بالا پاسخ گفته شده ، و سوای اینکه اشکال تحلیلی داره و با توجه به اینکه مبنای بحث شما قراردادن صفویه هست و این اشکال اساسی داره که قبلتر گفتم  ، این سوال مطرحه که چه الزامی هست که صدق کنه ؟!

7

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

نظر بنده برای شناسایی ملت بر خواست خود مردم هست نه قواعد حقوقی و زور و فشار حکومت. امکان نداره کسی که خواهان جدایی از ملت هست رو جزء یک ملت به حساب آورد.

مقایسه آلمان به نظرم صحیح نیست چون اصلا مذهب نقشی در ملیت اروپا بعد از رنسانس نداشته.

اگر اعراب و رژیم صهیونیستی اسرائیل رو مبنا قرار بدیم و از دید نژادی به مسئله نگاه نکنیم ملیت اعراب همسایه فلسطین اشغالی می تونه رنگ مذهبی هم بگیره که همین طور هم هست. در واقع بطور مثال اگر عراق و سوریه کنونی بر اساس مذهب که همانطور که جناب وریور گفتند می تونه نشانه ای از فرهنگ آنها هم تلقی بشه تجزیه بشند میشه مذهب و دین رو هم عامل جدایی از مردم اطراف و اتحاد مردم خودی برای شناسایی ملت دونست که از اساس نظر شما برای ایجاد ملت برپایه فقط قومیت رو زیر سوال می بره.

1

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

 

 

دلیل شاهنامه خوانی برای ملی بودن یک دولت ، اصلا و اساسا با هیچ معیار علمی و تاریخی جور نیست . شاهنامه خوانی از همان دوره غزنوی در ایران و حتی مناطق غیرایرانی نشین هم به طور گسترده رایج بوده . کما این که بهترین و نفیس ترین نسخه های شاهنامه را در موزه توپکاپی استانبول و شاهنامه های بازمانده از امارت های ماورالنهری می توان یافت . اصلا نسخه مسکو که معتبرترین نسخه است از همین امارت های ماوراالنهری برگرفته شده . صحبت ما این است که اصلا چیزی به اسم مفهوم ملت در آن دوره وجود داشته تا بخواهیم روی بحث ( دولت ملی ) به آن استناد بدهیم .

 

شاهنامه خانی از زمان ساسانیان رواج داشته است. کلا داستان های شاهنامه از قبل از اسلام در ایران رواج داشت. با ایجاد تهدید ترکان در ماورا نهر خسرو انوشیروان دستور جمع اوری و تدوین این داستان ها در کتاب خدای نامه را به صورتی که در ان تورانیان ترک تلقی شوند به منظور گسترش احساسات ملی ایرانیان داد. وگرنه شواهد حاکی از این است که تورانیان ترک نبوده اند فردوسی بعدا این داستان ها را به صورت شعر دراورد. در بسیاری از دوران های تاریخی این اثر به عنوان وسیله ای برای تقویت ملی گرایی استفاده شده .این گسترش  شاهنامه خوانی به صورت دولتی یک بار دیگر و زمان صفویه تکرار شد. میتوان فهمید که صفویه هدفشان تقویت احساسات ملی ایرانیان به  عنوان یک ملت بوده است. ممکن است شاهنامه خوانی در مناظق غیر ایرانی نیز به عنوان یک اثر حماسی رواج داشته ولی گسترش ان توسط یک دولت حتما هدف سیاسی داشته است.


دولت - ملت ها در سراسر دنیا قدمتی در حدود 200 سال دارند و کوشش های اولیه برای تایین حدود و مرزها بر میگرده به حدود 400 سال پیش و پیمان وستفالیا ، دولت ملت های غربی محصول مدرنیته هستند و برای گریز از نظام های پادشاهی مطلقه ، فئودالی ، و حکومت های مذهبی و قومی ، با تکیه بر "قرارداد اجتماعی" ساخته شدند ،...

 

- اصولا استفاده از صفویه برای نقد دولت - ملت مدرن در ایران مغالطه است ، چون صفویه یک حکومت قومی بوده و هیچ وقت در هیچ زمان ادعای داشتن یک دولت ملی رو نداشته ، این رو به این علت آوردید که ریشه دولت ملی شیعی رو نقد کنید و البته وارد هم نیست ، حکومت های بعدی هم عمدتا یا فدرال بودند یا تسلطی نداشتند تا رضا خان ، ولیکن صفویه با اینکه دولت ملی نبوده اما نقش مهمی در ایجاد (فهم ملی) و جدا سازی فرهنگ پارسی از عرب داشته هر چند که تلاشهای بسیاری قبلتر هم صورت میگرفته حتی از دوران عباسی ،...

- بکاربردن این ایده که ما چند فرهنگی و چند زبانی هم هستیم و نمیتونیم دولت - ملت داشته باشیم اشتباه هست .(بسیاری از کشورها مولتی نشنال- استیت هستن)

- مهمترین عامل پذیرش دولت ملت ها و ساخت دادن به اونها بیشتر توسط جامعه ملل و سپس سازمان ملل به رهبری جهان سرمایه داری بود تا موقعیت های جغرافیایی ضعیف تر در حیطه  شوروی سابق  نیفتند ، اساس جنبش ها و انقلاب های ملی گرایی در اروپای شرقی این بود ،...

 

- بهتره بجای بکار بردن عبارت که " ملیت ایرانی نداریم "، بگیم قبلا نداشتیم ،...

مفهوم ملت در ایران ساسانی کاملا رواج  داشته است. شاهان ساسانی در کتیبه های خود رسما خود را شاه ایران و انیران(غیر ایرانی) مینامیدند.  مفهوم ایرانی به تمام ایران بزرگ تلقی میشده. نواحی اشغالی که ایرانی نبودند را انیران مینامیدند.  کتاب خدای نامه نیز که منبع کتاب شاهنامه است در این زمان تدوین شده است

0

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

در مورد این که ما هنوز ملیت ایرانی نداریم با شما موافقم ، اصلا یکی از دلایل ایجاد این تاپیک هم همین هست .

پست های اول و دوم دو دیدگاه از دو فرد متفاوت در مورد مساله ( دولت ملی ) در ایران هستند .

 

 

دلیل شاهنامه خوانی برای ملی بودن یک دولت ، اصلا و اساسا با هیچ معیار علمی و تاریخی جور نیست . شاهنامه خوانی از همان دوره غزنوی در ایران و حتی مناطق غیرایرانی نشین هم به طور گسترده رایج بوده . کما این که بهترین و نفیس ترین نسخه های شاهنامه را در موزه توپکاپی استانبول و شاهنامه های بازمانده از امارت های ماورالنهری می توان یافت . اصلا نسخه مسکو که معتبرترین نسخه است از همین امارت های ماوراالنهری برگرفته شده . صحبت ما این است که اصلا چیزی به اسم مفهوم ملت در آن دوره وجود داشته تا بخواهیم روی بحث ( دولت ملی ) به آن استناد بدهیم .

 

 

صرف این که حکومت های محلی رو از بین ببریم ، به منزله تشکیل دولت ملی قلمداد نمی شود . حکومت های صفاری ، سلجوقی ، غزنوی ، ایلخانی و تیموری  هم چنین کاری انجام دادند .

جد شاه اسماعیل اگر منظروتان خواجه علی سیاه پوش است ، هیچ سندی مبنی بر شیعه مذهب او در دست نیست . در دوره شیخ جنید جد شاه اسماعیل است که پس از سفر او به آناتولی و شام و تاثیر شیعیان غالی منطقه اسکندرون و فرقه بکتاشیه بر وی ، مذهب مبتنی بر نیاپرستی به وی و مریدانش که اکثرا از قبایل ترک و تاتار این مناطق ( بخش بزرگی شان در جریان حملات تیمور از آسیای میانه به این منطقه راه یافته بودند ) به خاندان صفوی راه یافت . خاندان صفوی پیشتر خاندانی شافعی مذهب و صوفی بودند .

 

فرمودید اقوام اکثرا شیعه ایران . خود مورخان صفوی در این مورد می گویند که : ( در آن عهد عموم اهالی ایران بر مذهب اهل سنت و جماعت بودند و زمره شیعه اثناعشری در عین ذلت و قلت تقیه می نمودند . وی ( شاه اسماعیل ) به ضرب شمشیر مروج مذهب جعفری شد و رونق به طریقت اثناعشری داد : روضة الصفا ، میرمحمد خاوندشاه ، صفحه 43 )

 

در جنگ چالدران نیز عمده سپاهیان شاه اسماعیل سواران قزلباش بودند که از جنگجویان چند ده قبیله ترک و تاتار ساکن شمال شامات و آناتولی تشکیل یافته بودند .

 

 

مفهوم مورد نظر شما ( دولت - ملت ) مدرن است که به تجربه دیده شده در دنیای غیرتوسعه یافته نه بر معنای مشروعیت و پایه های محکم ، که بر اساس اعمال زور و معادلات سیاسی بین المللی دوام آورده است و در چند دهه اخیر با تحولات شگرفی که در جهان رخ داده به شدت به چالش کشیده شده است ، کما این که کشورهایی مثل سودان ، یوگسلاوی ، اندونزی ، مغرب دچار تجزیه شدند و ده  ها کشور دیگر نیز در معرض تجزیه قرار دارند .

 

بر خلاف دید شما ، در بخش اعظم دوره صفوی ( سوای بخشی از دوران شاه عباس و دوران کوتاه شاه اسماعیل دوم )  هویت دولت صفوی نه بر اساس ایرانی بودن ، که بر اساس مذهب تعیین می شد . و در طول تاریخ ما کمتر ( ملت) ی را می یابیم که هویتش را بر اساس مذهب تعریف کرده باشد . در دوران خیر نیز تنها یک دولت - ملت ( پاکستان ) بر اساس هویت مذهبی تشکیل شده که طی دهه های اخیر با معضلات جدی ( مبارزه و هویت طلبی گروه های قومی (Ethnic group) پشتون و بلوچ ) مواجه است . دولت صفوی در نیروهای نظامی اش قوای غیرشیعه مذهب نداشت و اگر داشت بسیار اندک بود ، آن هم از میان غیرمسلمانان ، بخش عمده ای از اقوام ایرانی منطقه با آن سر نزاع و ستیز داشتند و هرگز مشروعیت آن را نپذیرفتند ، بلوچستان از قلمرو دولت صفوی خارج بود ، بلوچ ها هموراه به عنوان راه زنان و تاراج گران مناطق شرقی قلمرو صفوی شناخته می شدند و به شورشیان پشتون برای حمله به اصفهان در پایان دولت صفوی یاری رساندند ، کردستان از قلمرو این دولت خارج بود ، پشتون ها نیز همواره مردمی مزاحم این دولت دیده می شدند و سرانجام آن را ساقط کردند ، تاجیک ها که بیشینه مردم خراسان را داشتند وضعیتشان مشابه بود ، بنگرید به نامه شاه تهماسب به عبیدالله خان ازبک در سال 966 قمری (60 سال پس از تاسیس پادشاهی صفوی ) : ( رعایای اکثر ممالک خراسان از خواص و عوام ایشان در اعتقاد و مدهب باطل ...با تو موافق اند ) .

حال آن که مثلا نادرشاه در دشت مغان آشکارا خود را شاه ایرانیان ( جدا از مذهب و دینشان ) می داند و برای پادشاهی شروطی قائل می شود که به نظرش این مردمان را در یک واحد با هم آشتی و پیوند دهد . پادشاهی های زند و قاجار نیز وضعیت مشترکی دارند و این وضع را در نیروهای نظامی و اسناد به جا مانده می توان دید . در نتیجه اگر روی مقدمه ایجاد دولت ملی بحث می شود ، باید این وضعیت را در دورانی پس از صفویه و از دید من در دوره مشروطه جست .

 

در پست های بعدی سعی می کنم روی زایش ملت های مدرن اروپایی و اصولا بحث ( ملت ) متمرکز شوم .

 

 بنده با مدرک از اعمال کار هایی که تیمور لنگ انجام داد که باعث ایجاد دو امپراطوری بزرگ اسلامی به نام های عثمانی و صفوی شد رو اواردم. بعد شما میگی کشور گشایی و شکست  استقلال  دیگر قوم ها و کشور سون ها !!! تیمور لنگ با هر خون خواری که داشت . زمینه ساز تشکیل مجدد ایران شد .  بله منظور بنده خواجه علی سیاه پوش بود جد شاه اسماعیل صفوی . که البته در همان  زندگی نامه ی تیمور لنگ و دیگر کتاب های زندگی نامه گونه ی امیر تیمور گور کانی از وی به عنوان مرتد یا همون شیعه  نام بردند.  نسبت هایی که شما دادین بی مدرک و سند علمی . در همان دوره  این اقا رییس خانقاه و البته رهبر مذهبی صوفی گری بود که ارتباط مستقیم با تشیع داشتند  این اماکن . بعد ها حکومت شاه اسماعیل که البته باید  بگم تا جایی که اطلاع دارم مادری مسیحی داشتند و حرف شما درست بود . مذهب شیعه رو مذهب رسمی کل کشور کرد  که زمینه ساز ملی شدنن تک تک ولایات ایران شد . همان کار که اردشیر بابکان با رسمی کردن مذهب زرتشتی به عنوان سر دودمان دولت شاهنشاهی ساسانی اجرا کرد و حکومت و کشور ایران در ان دوره را که تحت  حاکمیت ملوک طوایفی اشکانیان بود رو به  کشوری کاملا ملی  تبدیل کرد.این یک مثال ترایخی کاملا مشهود از ملکر شخص شاه اسماعیل صفوی هست . 

 در ضمن شما گفتین  که اکثر موخین  گفتند ایران از جمعیت سنی بر خوردار بود . در حالی که این نکته دور از واقعیت . در ایران نسبت سنی ها به مقدار الان در اقلیت نبود ولی همان دوره ی امیر تیمور گورکانی می گفت در ایران شیعیان در اقلیتند ولی هر جا سفر  می کرد همش می گفت مرتد مرتد (شیعه ) در حالی که  از سر تعصب دینی این حرف و می زد . با ریشه گیری تارخی ساده می توان فهمید  مذهب شیعه قرن ها به عنوان مذهب اول بود . از دوران ال  بویه شیعه گر فته و خط نشون کشیدنشون نسبت به خلفای عباسی ایرانی ها  به سمت اکثریت شیعه رفتند .  یا واقعا با شمشیر کسی مذهبی رو قبول نمی کنه .

ویرایش شده در توسط Navard
0

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

لطفا وارد سیستم شوید برای ارسال نظر

شما قادر خواهید بود بعد از ورود به سیستم این نظر را ترک نمایید



ورود به سیستم