mamad

يك خاطره بسيار جالب از شهيد صياد شيرازي حتما بخونيد

امتیاز دادن به این موضوع:

Recommended Posts

تو يه عمليات قرار بود تعدادي از بچه هاي بسيجي تحت فرماندهي يكي از دسته هاي ارتش به عمليات اعزام بشن. منم جزو همون بچه بسيجي ها بودم. فرمانده دسته ارتشي كه يه كم آدم بداخلاقي بود به محض ديدن ما يه چيزايي زير لب گفت و برگشت به سمت نيروهاش و با كلي اخم و با صداي بلند گفت : من با اين جوجه ها برم عمليات. اينا كه چيزي بلد نيستن. همين طور كه داشت غرغر ميكرد شهيد صياد شيرازي به همراه چند نفر ديگه با ماشين اومدن. فرمانده ارتشي با عجله به سمت شهيد صياد رفت تا مثلا شكايت ما رو پيش مافوقش بكنه. ما نفهميديم اونا چي گفتن و چي شنيدن. فقط ديديم يهو شهيد صياد محكم خوابوند تو گوش اون فرمانده ارتشي بعد دست انداخت درجش رو پاره كرد و به دژبان دستور داد تا اونو ببرن بازداشتگاه. و در حالي كه اون فرمانده رو به سمت ماشين دژبان ميبردن با صداي بلند فرياد زد : تو كي هستي كه به بسيجي توهين ميكني. بعد هم اومد پيش ما و با كلي شرمندگي از تك تكمون بابت رفتار اون فرمانده عذرخواهي كرد. تو اتاق كار راوي اين خاطره يه عكس بزرگ از شهيد صياده كه روش نوشته : گل سرخ ارتش به آرزويش رسيد. منبع :وبلاگ نيروهاي ويژه شاديه روحش يه صلوات بفرستيد

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
بیچاره اون فرمانده! خدا بیامرزه شهید صیاد شیرازی رو! :mrgreen:

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

لطفا وارد سیستم شوید برای ارسال نظر

شما قادر خواهید بود بعد از ورود به سیستم این نظر را ترک نمایید



ورود به سیستم

  • مرور توسط کاربر    0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.