onin

3- زندگی نامه امير سرلشگر خلبان شهيد منصور ستاري

امتیاز دادن به این موضوع:

Recommended Posts

سال 1327 بود. روستاي ولي آباد ورامين ميزبان نوزادي شد که او را منصور ناميدند. پدر کودک تازه از راه رسيده، شاعري فاضل بود که نه سال بعد ديده از جهان فروبست و خانواده را با تنگدستي تنها گذارد.

«ماتمکده عشاق» ديوان شعري بود که به ميراث از او بر جاي ماند و مايه دلگرمي فرزندان در تحصيل و کسب معرفت شد. منصور دوران ابتدايي را در مدرسه ولي آباد ورامين و دوران تحصيلات متوسطه را در روستاي «يونيک» باقرآباد به پايان رسانيد. او با وجود سختيهاي بسيار و طاقت فرسايي که در راه تحصيل اش وجود داشت با پشتکار و جديت فراوان به کسب علم مي پرداخت. در سال 1346 با پايان يافتن تحصيلات متوسطه وارد دانشکده افسري شد و پس از پايان دوران آموزش به درجه ستوان دومي نائل گشت. سال 1350 بود که براي گذراندن دوره عملي کنترل رادار، راهي کشور امريکا شدو پس از يک سال به ايران بازگشت و به عنوان افسر شکاري نيروي هوايي مشغول به کار شد. سه سال بعد يعني در سال 1354 در کنکور سراسري شرکت کرد و در رشته برق و الکترونيک پذيرفته شد اما با شروع جنگ تحميلي در حالي که بيش از چند واحد به پايان تحصيلات دانشگاهي اش باقي نمانده بود، دفاع از ميهن را ترجيح داده و تحصيل را رها کرد. وي افسري مؤمن، شجاع و تيزهوش بود. طرح ها و ابتکارات زيادي در تجهيز سيستم هاي راداري و پدافندي به اجرا گذارد که سدي محکم در برابر تجاوزات دشمن بود. در سال 1363 به دليل کارايي و لياقتي که از خود نشان داده بود به سمت معاونت عمليات پدافند نيروي هوايي منصوب گشت. سال 1364 زمان ارتقاء او به سمت معاونت طرح و برنامه نيروي هوايي بود. سرانجام اين نيروي متعهد و کارآمد در بهمن ماه 1365 به فرماندهي نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران منصوب گرديد و تاهنگام شهادت عهده دار اين امر خطير بود و سرانجام اين انسان خلاق و مشتاق پس از گذراندن 46 بهار پربار در سال 1373 به ديدار يار شتافت. يادش هميشه در دلها جاودان باد.


آن سالهاي سخت

سالهايي که به مدرسه مي رفتم سالهاي سخت و پررنجي بود . آن سرماي طاقت فرسا را که تا مغز استخوانم نفوذ مي کرد هرگز از ياد نمي برم. کرخي و سنگيني دستها و پاهايم را که در بوران برف به سياهي مي گرائيد و لبهاي ترک خورد از سرما را که هميشه دردناک و متورم بود. هيچگاه فراموش نخواهم کرد. يادم هست که يک روز که به قصد مدرسه از خانه خارج شدم کولاک شديدي از برف منطقه را فرا گرفته بود. پدر من از دنيا رفته بود و وضعيت مالي خوبي نداشتيم. هيچوقت نمي توانستيم آنقدر پول خرج کنيم که کفش بخريم. هميشه کتاني پارچه اي به پا مي کرديم حتي در روزهاي سرد زمستان کتاني در برف خيس مي شد و به پاهاي ما مي چسبيد و سرما تا عمق جانمان نفوذ مي کرد اما چاره اي جز تحمل آن نداشتيم. آن روز را خوب به خاطر دارم در راه مدرسه بايد از يک تنگه که به دره اي عميق مشرف بود رد مي شدم. با احتياط بسيار در حالي که چشمانم به خوبي نمي ديد از کناره ديوار به جلو رفتم که ناگهان باد شديدي در تنگه پيچيد و مرا چون تکه کاغذي بلند کرد و به قعر دره پرتاب نمود. در برفها فرو رفته بودم و تمام بدنم سنگين و بي حس بود، ناگهان احساس کردم که دارم از هوش مي روم، خطري بزرگ تهديدم مي کرد با تمام توان سعي کردم از جايم بلند شوم و به سختي بسيار، پس از چند بار سقوط، از دره بيرون آمدم. با مشقت زياد از تنگه بيرون رفتم و خودم را به خانه اي رساندم. با آخرين قوايي که برايم باقي مانده بود به در کوبيدم و ديگر چيزي نفهميدم. به هوش که آمدم در اتاقي گرم بودم، آنها مرا نجات داده بودند. ناخنهاي پاهايم سياه شد و افتاد اما خداوند زندگي دوباره اي به من بخشيده بود. تصميم گرفتم از اين فرصت دوباره بهترين استفاده را ببرم.



دلهاي ما با شماست

سال 1357 بود و منصور با درجه سرواني در تهران مشغول به خدمت بودو دل بزرگ او هميشه به آينده مي انديشيد. آن روزها تهران و اکثر شهرهاي ايران صحنه زد و خورد مردم و نيروهاي نظامي بود. از قم به تهران آمدم تا او را ببينم. چهره اي در هم و متفکر داشت. ايشان را از جريانات و اتفاقاتي که در قم مي گذشت مطلع کردم. غمي عميق در چهره اش نشست و انديشه اي بزرگ ذهنش را به تلاطم واداشت. او هم مرا از آنچه در نيروي هوايي مي گذشت مطلع کرد. وقت خداحافظي که رسيد با حالت عجيبي گفت: «تعدادي از پرسنل پدافند نيروي هوايي که فعاليتهاي انقلابي دارند مي خواهند بدانند در اين موقعيت حساس تکليفشان چيست؟ در ارتش بمانند يا آن را ترک کنند و به صف مردم بپيوندند.» او از من خواست تا اين موضوع را از نماينده امام سؤال کنم. به قم که رسيدم نزد نماينده امام (آيت الله محمد يزدي) رفتم و مسأله را طرح کردم. ايشان فرمودند: «در ارتش بمانند ولي براي انقلاب کار کنند، ما نمي خواهيم به ترکيب ارتش دست بخورد.» گفتم: «من نمي توانم مطلب را شفاهي بگويم لطفاً مکتوب بفرماييد.» ايشان هم نامه اي نوشتند و آن را داخل پاکتي قرار دادند و گفتند: « از قول من به اين افسران شجاع سلام برسانيد.» منصور که نامه را خواند چهره اش از هم گشوده شد. آن اندوه قبل ديگر در او موج نمي زد. رو به من کرد و گفت: «سلام ما را به حاج آقا برسانيد و بگوييد اکثر پرسنل نيروي هوايي دلهايشان با شماست و اگر موقعيتي به دست آورند براي پيروزي انقلاب با طاغوت خواهند جنگيد.» يک ماه بعد در 21 بهمن ماه 1357 اين وعده به حقيقت پيوست و نيروي هوايي به صف انقلاب مردم ملحق شد.




آن چهره خاک آلود

شهيد ستاري را همواره علاوه بر يک فرمانده شجاع به عنوان نيروي بسيجي مي شناختم. عمليات والفجر 8 بود، ما از اصل غافلگيري دشمن استفاده کرده و تمام تجهيزاتمان را در استتار کامل نخل ها پنهان کرده بوديم. شهيد ستاري مسئول پدافند هوايي بود و طبق نقشه گام به گام با عمليات هماهنگ بود اما در همان اولين روز شروع کار، سيستم سايت موشکي هاگ توسط دشمن شناسايي شد. عراق هم بلافاصله از سيستم موشکهاي ليزري و ضد رادار خود استفاده کرد و رادارهاي هاگ ما را از کار انداخت. بعد از اينکه سايت موشکي و پدافندي از کار افتاد، حجم بمباران دشمن به شدت افزايش يافت. در واقع ما از نظر پدافند خلع سلاح شده بوديم. عراق اقدام به بمباران شيميايي کرد. صحنه هاي آزار دهنده و عجيبي به وجود آمده بود، به شدت ناراحت و مضطرب بودم. سراغ جناب ستاري را گرفتم اما در آن شرايط حساس کسي از او خبري نداشت. گفتم: «هر طور شده ايشان را پيدا کنيد.» بعد از مدتي شهيد ستاري با چهره اي خاک آلود وارد اتاق شد. با لحن اعتراض آميزي گفتم: «شما کجائيد؟ اينها دارند بچه ها را دسته دسته به شهادت مي رسانند، يک فکري کنيد.» چهره ستاري آرامش خاصي داشت. گفت: «در منطقه عملياتي بودم، سايت هاگ را راه اندازي کرديم و حالا در حال حفاظت از آسمان منطقه است. آرامش عميقي وجودم را فرا گرفت. جلوي بمبارانهاي دشمن گرفته شوده بود.


بالاترين نشان

براي شرکت در مراسم سالروز استقلال پاکستان، همراه شهيد ستاري به آن کشور سفر کرديم، در کنار اين مراسم، برنامه هايي را براي هيئت ايراني تدارک ديدند، تا از مراکز نظامي کشور بازديد کنند. يکي از مراکز که براي بازديد در نظر گرفته شده بود، مرکز سيستم ارتباطات راداري بود، اين سيستم به وسيله مهندسين امريکايي تهيه شده بود، و طرز کار آن اينگونه به نظر مي رسيد که در يک اتاق اصلي، اطلاعات همه رادارهاي موجود در کشور دريافت مي شد. فرمانده نيروي هوايي پاکستان، (ژنرال حکيم) مشغول ارائه اطلاعاتي کلي درباره روش کار آن سيستم بود، که تيمسار سؤالاتي را پيرامون نحوه عملکرد سيستم و مسايل فني هواپيما پرسيد سؤالات کاملاً تخصصي بود. پس از پايان بازديد ژنرال حکيم به خانم بي نظيربوتو گفت: «فرماندهان نيروي هوايي زيادي را ملاقات کرده ام، ولي تا اين لحظه فرماندهي را به دانايي، دانشمندي و با هوشي تيمسار ستاري که در مسايل غير از تخصص سيستمهاي رادار خود تبحر داشته باشد، نديده ام. روز بعد «غلام اسحاق خان» رئيس جمهورپاکستان مراسمي را جهت تجليل از تيمسار ستاري تدارک ديد. در آن مراسم بود که بالاترين نشان نظامي پاکستان توسط رئيس جمهوري آن کشور به تيمسار اعطا شد.



جانباز بي ريا

سال 1370 براي تيمسار ستاري کسالتي پيش آمد، که در بيمارستان بستري شد، با شنيدن اين خبر براي ديدارشان به بيمارستان رفتم، پرستار براي تزريق آمپول به اتاق آمد و گفت: «انشاالله تيمسار خوب خواهند شد و از اين تزريق هاي پي در پي و بوي الکل راحت مي شوند. تيمسار خنديد و گفت: «نگران نباش! شامه من سالهاست که از استشمام هر بويي معذور است». من با وجودي که ارتباط بسياري با او داشتم، از موضوع بي خبر بودم با تعجب پرسيدم: «تيسمار! تا آنجا که من به ياد دارم، حس بويايي شما خوب کار مي کرد؟ تيمسار پاسخ داد: «بله، تا عمليات خيبر». تازه به خاطر آوردم که ستاري جانشين فرمانده قرارگاه رعد بود، و بر اثر شيميايي شدن در عمليات خيبر، حس بويايي خود را از دست داده است.


شهادت

قرار بود تعدادي از هواپيماها در پايگاه اصفهان تعمير و مجدداً راه اندازي شوند. پس از چند جلسه و قرار کاري هواپيماي تيمسار ستاري و همراهانش به مقصد اصفهان حرکت کرد. ساعتي بعد تيمسار مير عشق الله فرمانده پايگاه هوايي اصفهان در فرودگاه به استقبال فرماندهان بلند پايه اين نيرو آمد. بعد از استراحت کوتاهي برنامه بازديد از انبار قطعات آغاز شد. دقايق به سرعت مي گذشت، ميزبانان در پايگاه اصفهان خود را براي پذيرايي گرمي از فرمانده نيرو آماده مي کردند. غروب بود. خورشيد چون طشتي از خون در پس شاخه هاي استخواني درختان به بستر مي رفت، تيمسار ستاري با نگاهي عجيب به خورشيد چشم دوخته بود. اين آخرين نگاه از منظر چشمان او بود اما کسي اين واقعيت بزرگ را نمي دانست. لرزشي عجيب بر وجودش چنگ انداخت، زيپ کاپشنش را بالا کشيد، گويي با خورشيد از مشقتهاي دوران کودکي اش مي گفت، از رنجهاي سالهاي تحصيلش و از تلاش خستگي ناپذيرش براي اعتلاي ميهن اسلامي. صداي دلنشين اذان او را به خود آورد. همراهان که از ديدن اين حالت عجيب شگفت زده بودند با صداي تيمسار به خود آمدند. همگي در گوشه يکي از انبارها به نماز ايستادند و پس از بازديد از آخرين انبار با تعجب از فرمانده خود شنيدند که بايد به سرعت به طرف تهران حرکت کنند. اصرار تيمسار مير عشق الله و چند نفر از همراهان بي نتيجه بود. عليرغم همه تدارکهايي که ديده شده بود فرمانده، خرسند از ديدن نتايج تلاشها براي تعمير هواپيماها اصرار بازگشت داشت، به ناچار همگي راهي باند فرودگاه شدند. هنگامي که دستهاي مير عشق الله در ميان دستهاي فرمانده اش قرار گرفت حالت عجيبي بر دلش چنگ انداخت. در آن هواي سرد تبي مرموز دستهاي ستاري را گرم کرده بود و بويي خوشايند و غريب به مشام مي رسيد. خداحافظي به سرعت انجام شد و هواپيما اوج گرفت. شوري مؤذيانه دل مير عشق الله را مي آشفت. از باند به ترمينال آمد. دژبان در ورودي احترام نظامي گذاشت و با نگراني گفت: «تيمسار هواپيماي جناب ستاري سانحه ديده.» مير عشق الله در شگفت از آنچه مي شنيد به رمپ پروازي بازگشت و سراسيمه خود را به برج مراقبت رساند. آتشي بزرگ از دور هويدا بود و کادر برج مراقبت همه مضطرب و غمگين در انتظار خبرهاي دقيقتري بودند. مير عشق الله با عجله خود را به محل سانحه رساند. گروهي از دور در اطراف آتش راه مي رفتند. اميدي در دلش جوانه زد با خود گفت: «ظاهراً سرنشينان هواپيما زنده اند اما با رسيدن به محل سانحه دريافت که نيروهاي گروه ضربت در اطراف هواپيما به فعاليت مشغول بوده اند. از تصور آن که پيکر پاک دوستانش در محاصره آن آتش عظيم است بر خود لرزيد، با شتاب به سمت شعله ها دويد اما معاونش دست او را به عقب کشيد. مير عشق الله ديگر خوددار نبود، دستش را با فشار رها کرد و فرياد زد:«چرا باور نمي کنيد، اين آتش سوزنده نيست، جايي که ستاري باشد تکه اي از بهشت است.» صداي او که به سوي آتش مي دويد در سفير شعله ها محو شد. هر کسي به گوشه اي مي دويد.


سخن شهيد

... ما بايد اين واقعيت را بپذيريم که در يک مرحله اي قرار گرفته ايم که ديگر امريکايي و انگليسي نمي آيد براي ما کاري کند. پس به اميد چه کسي نشسته ايم؟ ما خود بايد با تلاش پيگير، کارهاي خود را انجام دهيم و نتيجه کارهايمان را هم به آيندگاني که بعد از ما مي آيند منعکس کنيم تا راه را اشتباه نروند...

شما بايد ثابت کنيد که در اين مملکت چه کاره ايد و در عين حال از اين نکته هم غافل نباشيد که اگر باز هم جنگي پيش آمد، دنيا به ما چيزي نخواهد داد. کسي ما را پشتيباني نخواهد کرد، بنابراين بايد به فکر برنامه ريزي هاي اساسي خود باشيم، و از درون خود را بسازيم، براي اينکه اگر بنشينيم به اين اميد که ديگران به ما کمک خواهند کرد اين يک خيال واهي بيش نيست، و با چنين تفکري هيچ کاري از پيش نخواهيم برد...



منبع: کتاب پاکباز عرصه عشق

عنوان اصلاح شد!
sina12152000

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
پروردگارا مقام شهداي ما عاليست متعالي فرما... اين شهيد عزيز خدمات ارزنده اي براي نيروي هوايي انجام دادند.روحش شاد...

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
دوست عزیز .... مطلب جالبی و تاثیر گذاری بود ولی متاسفانه اینگونه مطالب در سایت یه هیچ وجه بازدید کننده زیادی ندارند .... و این جای تاسف داره .... باز هم از شما متشکرم ولی بهتر نبود این مطلب رو در بخش جنگ آوران ارسال می کردید :!:

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
واقعاً جای همچین فرماندهان خلاق متعهد و دلسوزی در نیرو های نظامی خالی است.
از قدیم گفتند خداوند از بین انسانها گلچین می کند و شهدای ما نیز سردسته ی گلها بودند.

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
خداوند روحش را قرین رحمت و مغفرت خویش قرار دهد.

شهید ستاری جزو نوابغ نیروی هوایی بودند که ابتکارات دفاعی و هجومی ایشان این نیرو را از حالت منفعلانه خارج ساخت و باعث شد نیرویی که از کمبود قطعات یدکی و تسلیحات رنج میبرد تا پایان جنگ و بعد از آن سرحال و فعال باشد.

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
به نام یکتا پروردگار عالمیان

شهید امير سرلشکر منصور ستاری

[img]http://gallery.military.ir/albums/userpics/msgh3_20061029_1989890710.jpg[/img]
اكنون شرحی اجمالی از زندگی حرفه‌ای يكي دیگر از امیران سرفراز ارتش اسلام خواهیم داشت که به مدد نبوغ نظامی منشأ خدمات بسیاری در نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران بوده است. بدون شک ادعای نبوغ نظامی در مورد این شهید بزرگوار سخنی مبالغه آمیز نیست و هر آنکس که بازندگی حرفه ای این امیر دلاور ارتش اسلام آشنایی داشته باشد، پذیرش این موضوع برایش سهل و آسان خواهد بود.
در اردیبهشت ماه 1361، نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران یک آتشبار کامل موشک هاک را در 23 کیلومتری آبادان، بین جاده ماهشهر – آبادان مستقر کرده بود. با آغاز عملیات بیت المقدس که منجر به آزادسازی خرمشهر شد، این سایت مورد بهره برداری قرار گرفت و نیروها و رزمندگان مستقر در آنجا را زیر پوشش دفاعی خود قرار داد. بعد از گذشت چند ساعت درحالی که عملیات به اوج خود رسید، ناگهان سیستم خنک کننده اتاق کنترل موشک از کار افتاد و با اینکه متخصصان حاضر در آنجا تلاش زیادی را برای راه اندازی آن انجام دادند، ولی موفق نشدند و در آن شرایط سخت، سایت غیرقابل استفاده گردید. شهید ستاری که به عنوان فرمانده در بخشی دیگر حضور داشت، وقتی از این موضوع مطلع شد خود را به آنجا رسانیده و طرحی ابتکاری ارائه داد و مشکل را برطرف كرد. سرهنگ نعمت الله شعتی کریمی در خاطراتش طرح شهید ستاری را چنین بیان می کند: «شهید ستاری از ما سؤال کردند، حداکثر چه مدت می توانید اتاق کنترل موشک را به صورت فعال نگه دارید؟ با توجه به حرارت زیادی که دستگاهها تولید می کردند گفتیم: حداکثر 5 تا 6 دقیقه، بیش از این ممکن است دستگاهها بسوزند. شهید ستاری مقداری فکر کردند و سپس به طرف آنتن رادار رفتند، روی این دستگاه، اسکوپ (صفحه نشان دهنده رادار) که متخصص تعمیر دستگاه فقط برای تنظیم آنتن رادار از آن استفاده می کند قرار دارد. سپس شهید ستاری در پشت اسکوپ قرار گرفتند که فاصله شان تا اتاق کنترل موشک حدود 80 تا 90 متر بود. ایشان در آنجا به محض دیدن هواپیما در اسکوپ رادار به شخصی که در کنارشان بود اطلاع می دادند، آن شخص نیز به ما علامت می داد و ما بلافاصله سیستم اتاق کنترل را برای چند دقیقه روشن می کردیم و هواپیما را در کنترل گرفته و مورد اصابت موشک قرار می دادیم. با خلاقیت و ابتکاری که شهید ستاری از خود نشان دادند توانستیم به همین طریق در ظرف یکی دو ساعت، سه فروند از هواپیماهای دشمن را که قصد حمله به لشکرهای منطقه راداشتند منهدم سازیم. تعدادی از رزمندگان که از موضوع اطلاع داشتند با دیدن سرنگون شدن هواپیماهای دشمن، تکبیرگویان به داخل سایت آمدند و در حالی که از خوشحالی اشک شوق می‌ریختند، بچه‌های سایت را در آغوش کشیدند و به آنها تبریک گفتند.1
در اینجا شهید ستاری دو خصیصه مهم نبوغ نظامی را که فقط در افراد با نبوغ نظامی بالا یافت می شود از خود به نمایش می گذارد.
1 – ذکاوت و هوشیاری: هرچه توانایی ذهنی و قدرت فکری، هوشیاری و آمادگی ذهنی فرد بالاتر باشد، در اتخاذ تصمیم و ارائه خلاقیت کاربردی و ابتکار عملی موفق تر خواهد بود. فرماندهی که ذکاوت و هوش بالایی نسبت به دیگران دارد، مسلماً خیلی مؤثرتر از دیگر یکان ها عمل می کند و روش های بهتر و دقیق تری به کار می گیرد. اتکینسون می گوید، هوش هر فرد باید از حد متعارفی فراتر باشد تا آثار خلاقیت در او آشکار شود و به عنوان فردی خلاق دست به ابتکار و خلاقیت بزند.2
2 – سرعت عمل و عکس العمل در اجرای ابتکارات: انجام واکنش سریع و اتخاذ تدابیر لازم در كمترين زمان ممكن در ابتکار عمل، بسیار اهمیت دارد. تصمیماتی موجب خلاقیت می شوند که با حداکثر سرعت و کمترین مقدار اتلاف زمان همراه باشند، زیرا خلاقیت در بستر زمان محقق می شود. در میدان نبرد و مبارزه که هر آن دشمن منتظر غفلت و اشتباه ماست، اگر درنگ کرده و تعلل نماییم و در هدف و عمل خود سستی نشان دهیم، دشمن از فرصت استفاده کرده و ما را تهدید می کند، اما اگر فرمانده با تصمیمات مبتکرانه سریع و ضرب الاجل خویش ابتکار عمل را از دشمن بگیرد، می تواند با موفقیت جنگ را هدایت کند.
همچنین در طول جنگ تحمیلی، هواپیماهای ترابری (سی – 130) به علت تحریم اقتصادی از سوی کشور آمریکا با کمبود قطعه مواجه شده بودند. از جمله این قطعه ها، شاسی چرخ جلو این هواپیما بود که برای تعمیر و بازسازی به کشورهای آلمان و انگلستان فرستاده می شد و این کار هزینه هنگفتی را به نیروی هوایی تحمیل می کرد. زمانی که شهید ستاری به فرماندهی نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران منصوب می‌شوند، دستور می‌دهند که کارکنان متخصص فرماندهی لجستیکی نیروی هوایی باید خودشان این شاسی ها را بسازند. ایشان برای اینکه این باور را در متخصصان نیرو به وجود آورند، یک روز همه را جمع می کنند و طی سخنانی می گویند: اولین هدف من، خودکفایی نیروست و این مهم به دست توانای شما متخصصان امکان پذیر است. باید با توکل به خدا، دست به دست هم بدهیم و کار را شروع کنیم. کارکنان متخصص وقتی از حمایت های همه جانبه فرمانده نیرو مطمئن می شوند، بازسازی را شروع می کنند و پس از مدتی می توانند اولین شاسی را ساخته و روی هواپیما سوار کنند. علی رغم آزمایش های متعددی که روی این شاسی انجام می شود، در آخرین آزمایش که هواپیما با سرعت زیاد روی باند حرکت می‌کند، شاسی تاب نیاورده و می شکند. دماغه هواپیما به زمین اصابت کرده و مقداری خسارت می بیند. کارکنان که حاصل تلاش چند ماهه خود را بی ثمر می‌بینند، افسرده و ناراحت می شوند. امیر علی غلامی در خاطراتش می گوید: (وقتی شهید ستاری از ماجرا مطلع شد، دستور داد همه کارکنان را جمع کردند و با رویی گشاده، پس از احوالپرسی به شوخی گفت: برای من تعریف کنید که چگونه توانستید آهن به این کلفتی را به صورت گرد ببرید. فکر نمی کنم کسی این هنر شمار ا داشته باشد! کارکنان که انتظار چنین برخوردی را از فرمانده خود نداشتند خندیدند، چرا که شاسی کاملا به صورت گرد شکسته بود، اما کسی به آن توجه نکرده بود. شهید ستاری پس از این شوخی اضافه کردند: ناموفق بودن کار در مرحله اول نباید شما را مأیوس کند. کار را دنبال کنید و بگردید ببینید مشکلتان چه بوده! شهید ستاری در موقع رفتن ضمن قدردانی، به کارکنان پاداش دادند و آنها با این حرکت فرمانده جان تازه ای گرفتند و با شور و شوق بیشتری کار را ادامه دادند. شاسی جدیدی ساخته و روی هواپیما نصب شد و این بار هواپیما کاملا موفق پرواز کرده و به زمین نشست. 3
نوع و شکل را بطه ای که فرمانده با افراد تحت امر خود برقرار می کند، در حرف شنوی، اطاعت و جان نثاری آنان در مواقع اضطراری مؤثر است و فرمانده می تواند حتی در شرایط سخت و کمبود توان و تجهیزات به هرگونه ابتکار و خلاقیتی دست بزند، حتی اگر ضریب خطرپذیری آن بسیار بالا باشد. در این قضیه، شهید ستاری با رعایت همین نکته مدیریتی، کارکنان را به سمت امیدوار شدن و پشتکار هرچه بیشتر ترغیب کرد و بدین ترتیب کاری که در بادی امر نشدنی به نظر می رسید، عملی شد.
با شروع جنگ، نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران از لحاظ تعمیر و ساخت قطعات هواپیما – به دلیل تحریم اقتصادی و نظامی – دچار مشکل می شود، به طوری که به مرور زمان هواپیماهای جنگی کشورمان به دلیل نبود قطعات یدکی زمینگیر می گردند. با انتصاب شهید ستاری به فرماندهی نیروی هوایی، ایشان به فکر می‌افتد که هر طور شده این قطعات در داخل کشور ساخته شود. شهید ستاری عده‌ای از متخصصان و مهندسان نیروی هوایی را دعوت کرده و به آنها می گوید: ما به اندازه کافی، متخصص و مهندس داریم و فقط باید همت کنیم و تولید قطعات را شروع کنیم. با این سخنان، کار ساخت و تعمیر قطعات شروع می شود، ولی در ادامه کار، متخصصان و مهندسان مشکلی دیگری را برای شهید ستاری مطرح می کنند و آن، این بوده که اگر اعلام کنیم قطعات در داخل کشور ساخته شده اند، کارکنان متخصص تعمیر هواپیما و خلبانان با اعتماد به نفس کمتری ماموریت‌های محوله خود را انجام می‌دهند (چون هنوز به متخصصان داخلی اعتماد نداشته اند.) در مقابل این مشکل، سرهنگ حمیدرضا اردستانی می گوید، شهيد ستاري پس از كمي تفكر گفت: «مشکل خیلی راحت حل مي‌شود. شما قطعات را با برچسب خارجی بسته بندی کنید. این کار را کردیم و قطعات را با هماهنگی هایی که انجام دادیم، برچسب خارجی زده و به انبار می فرستادیم. سپس دوباره خودمان تحویل می گرفتیم و روی هواپیماها نصب می کردیم. بدین ترتیب خلبانان بدون اینکه از قضیه مطلع شوند پرواز می کردند و هیچ مشکلی در پروازهایشان به وجود نمی‌آمد.»4
در اینجا نیز شهید ستاری با سنجیدن اوضاع کشور و جنگ و عدم امکان تهیه تجهیزات و قطعات هواپیما از کشورهای سازنده هواپیما، یکی دیگر از خصیصه‌های فرماندهان دارای نبوغ نظامی را از خود نشان می دهد و آن تکیه بر پروردگار و اعتماد به اراده و توان نیروهای خودی است. یعنی در اینجا اعتقادات و ارزش های دینی مورد توجه فرمانده، در عمل به کمک او می‌آید، همان ارزش هایی که به او جرأت می دهد تا جان پاک خویش را در راهشان فدا نموده و دین و کشور خود را حفظ کند.
آنجا که نمی توان برآوردی از آینده و آن سوی تصمیم ها به دست آورد و موفقیت و یا شکست یکان را در عملیات پیش بینی کرد، تنها عامل مشوق فرمانده و نیروها، اتکاء به پروردگار و اعتماد به نیروهای خودی است.

پی نوشت ها:
1 – پاکباز عرصه عشق (مروری بر زندگی شهید سرلشكر ستاری)، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی ارتش، 1380، ص 58 و 59.
2 – روانشناسی هلیگارد، انکینسون، انتشارات رشد، ج اول، ص 55.
3 – پاکباز عرصه عشق، همان، صص 136 و 137.
4 – همان، صص 111 و 112.

http://aja.ir/main.asp?status=articles&id=13

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
موضوع تکراری است البته با محتوای متفاوت !
تاپیک به بخش دفاع مقدس منتقل شده و ادغام گردید.

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
با تشكر از زحمات شما
بايد عرض كنم شهيد ستاري افسر پدافند هوائي بودند و نه خلبان. البته دانش وسيع ايشان به خوبي خلبان نبودن آن شهيد بزرگوار را پوشش ميداد. زماني كه شهيد ستاري فرمانده نيروي هوائي شد (قرار بود شهيد بابائي فرمانده بشود) عده اي از خلبانان ناراضي بودند و ميگفتند كه فرمانده اين نيرو بايد حتما" خلبان باشد.

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
این سخنان که فرمانده نیروی هوایی حتما باید خلبان باشد از روی ساده لوحی و اشتباه است. فرمانده نیازی به سابقه عملی در تمام زمینه ها ندارد و نیروی هوایی هم فقط از هواپیما و خلبان تشکیل نشده و خیلی بخشهای گسترده دیگری دارد که متاسفانه اکثرا اسمی از آنها برده نمیشود. یک فرمانده اول از همه باید مدیر و مدبر باشد. شهید احمد کاظمی هم خلبان نبود و در ظاهر ربطی به نیروی هوایی نداشت اما مدیریت صحیح وی در زمان فرماندهی نیروی هوایی سپاه باعث تحولات در این نیرو شد. شهید ستاری هم بله خلبان نبود اما مدیر بود و قدرت ابتکار و درک و تحلیل مسائل را داشت. همین عوامل باعث سرپا ماندن نیروی هوایی در سختترین سالهای جنگ شد و مشاهده کردیم که تا پایان جنگ حتی با افزایش قدرت هوایی عراق و برتری ده به یک آن در مقابل ایران همچنان کنترل و امنیت آسمان ایران در دست خلبانان ایرانی بود و تا پایان جنگ عراقیها یک روز راحت از نیروی هوایی ما ندیدند حتی آن زمان که چند فروند جنگنده در هر پایگاه عملیاتی بود باز هم ابتکار عمل و برتری متعلق به فرزندان این مرز و بوم بود.

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

لطفا وارد سیستم شوید برای ارسال نظر

شما قادر خواهید بود بعد از ورود به سیستم این نظر را ترک نمایید



ورود به سیستم