ssalii

روايت سردار سعيد قاسمي از قيچي شدن نيروهاي لشگر 14 امام حسين در عمليات رمضان

امتیاز دادن به این موضوع:

Recommended Posts

[align=justify]ديدم گلّه‌گلّه تانك است كه با آرايش دشتبان دارند به سمت جنوب مي‌آيند. همان‌طور كه توي بحر سياحتشان رفته بودم، به دلم بد نياوردم.چرا؟خب، از آنجا كه در جريان فتح خرمشهر بروبچه‌هاي اصفهاني تيپ 8 نجف اشرف و تيپ 14 امام حسين(ع) كلي از تانك‌هاي عراقي را در داخل شهر غنيمت گرفته بودند، احساس اوليه‌ام اين بود كه لابد اين‌ها تانك‌هاي خودي هستند و دارند براي تقويت نيروهايمان كه از شرق به غرب جلو كشيده‌اند و با دشمن درگيرند، از شمال به سمت جنوب مي‌آيند كه بعد بپيچند به سمت غرب و بروند به كمك بروبچه‌‌هاي خط مقدم. اين شد كه كمي جلوتر رفتم.
منتها اين بار كمي شك كردم.بر چه مبنايي شك كردي؟روي اين حساب كه در حركتشان آرايش خيلي منظم و كلاسيك گرفته بودند. به خودم گفتم: آخر بچه‌هاي زرهي ما كه اهل حركت دشتبان، آن هم با يك چنين آرايش كلاسيكي نيستند. آن‌ها معمولاً به صورت ستوني حركت مي‌كنند.
يك دستگاه تانك جلودار مي‌شود و به راه مي‌افتد، مابقي تانك‌ها، پشت سرش حركت مي‌كنند. اين‌ها ولي، با آرايش كامل دشتبان و آن پرچم‌هايي كه روي آنتن تانك‌ها زده بودند، مشكوك به نظر مي‌رسيدند.اين شد كه دفعتاً ترمز گرفتم و به سمتشان دوربين كشيدم. ديدم پرچم‌هاي روي تانك‌ها، از دم عراقي است! پشت سر اين تانك‌ها هم گروه زيادي از نفرات پياده، مسلسل به دست و منظم، در حال بدو رو، دارند حركت مي‌كنند و به جلو مي‌آيند. با توقف من، يك‌باره اين تانك‌ها هم متوقف شدند.
عجيب بود كه از طرف آن‌ها هيچ واكنش خصمانه‌اي مشاهده نمي‌شد. حتي از طرف پياده‌هايشان هم يك گلوله به من شليك نشد. حدس مي‌زدم قصد دارند با اين عدم واكنش، من را خام كنند كه سادگي كنم و به جلو بروم تا مرا اسير بگيرند. اين ماجرا سابقه قبلي داشت.كجا؟در مرحله سوم حمله فتح ‌مبين، احمد متوسليان كه بچه‌هاي اطلاعاتي‌اش توي چند محور پراكنده شده بودند، براي كسب اطلاع از وضعيت مواضع لشكر 10 زرهي سپاه 4 صدام در جَبَلِ تينه، ناچار شد فرمانده گردان ابوذر خودش، يعني برادرمان "سيد مصيب ميرسجادي" را با موتور بفرستد براي شناسايي.
آن بنده خدا هم رفت سروقت تانك‌ها. عراقي‌ها اول واكنش نشان ندادند و او خيال كرد خدمه تانك‌ها در رفته‌اند و اين تانك‌ها را به امان خدا در آنجا رها كرده‌اند. وقتي حسابي با موتور به آن‌ها نزديك شد، يك‌باره تيربارهاي اين تانك‌ها روي سر ميرسجادي آتش متقاطع باز كردند. زمين خورد و آمدند او را اسير گرفتند. حالا اينجا هم اين بي‌پدرها چنين خوابي براي من ديده بودند. اين‌كه به طرفم اجراي آتش نمي‌كردند، ناشي از اين توه‍ّم بود كه گمان نمي‌كردند آن‌ها را شناسايي كرده باشم.آنجا لابد كُپ كردي، بله؟!اگر كُپ كرده بودم كه ديگر مجالي براي واكنش مناسب پيدا نمي‌كردم؛ چرا خب، وضعيتم اشكي بود حسين جان. توي آن حال و هوا، خودم فكر مي‌كردم من از اين مهلكه ديگر جان سالم به در نمي‌برم؛ وسط اين دشت بي‌سر و ته، منم و همين موتور، آن‌طرف دويست و خورده‌اي دستگاه تانك است، به علاوه صدها نفر سرباز مسلح، حالا اين‌ها حتي اگر به صورت ضربدري هم به سمت من شليك كنند، راه فرارم بسته مي‌شود و الفاتحه!دست آخر، زير لب بسم‌الله گفتم. دوربين را از بند آن، حمايل شانه‌ام كردم، گاز موتور را گرفتم و درجا 180 درجه سر و ته كردم!
هنوز در حال سر و ته كردن موتور بودم كه عراقي‌ها فهميدند چه قصدي دارم؛ همين‌طور با كاليبر تانك و گلوله‌هاي ضدتانك و ضدنفر "بي.ام.پي" و تير مستقيم تانك و رگبار كلاش و تيربار، به طرفم آتش باز كردند.
تمام قوتم را گذاشتم توي دست راستم، موتور را تا جايي كه گاز مي‌خورد، گاز دادم. آن‌ها همه دور و برم را داشتند مي‌كوبيدند؛ جلوي موتور را مي‌زدند، عقب موتور را مي‌زدند، تير بودكه از بغل گوش و زير دست من رد مي‌شد. مدام توي دلم مي‌گفتم الان مرا مي‌زنند، يك دقيقه ديگر مي‌زنند.حالا براي اين‌كه الكي هم شده دلم را خوش كنم، شروع كردم با موتور، زيگزاگي حركت كردن يا به قول خودمان چهارنعل تاختن به روش چپ اندر قيچي.
در صورتي كه چنين مانوري بي‌فايده بود؛ چون وقتي آن‌ها داشتند توي آن دشت به صورت متمركز به طرف يك نقطه شليك مي‌كردند، چه من زيگزاگ مي‌رفتم، چه مستقيم، فرقي نداشت. منتها ما توي آن حول و ولا، دلمان را خوش كرده بوديم كه حالا داريم مثلاً تاكتيكي به خرج مي‌دهيم [مي‌خندد] ...
از اين ويراژها مي‌داديم!پس در آن لحظات، اين حجم زرهي دشمن مثل يك ساطور داشت عمود بر خط دفاعي نيروهاي "قرارگاه عملياتي فتح"؛ كه آرايش آن‌ها از شرق به غرب بود، فرود مي‌آمد. معلوم شد دل‌نگراني "حسن باقري" كاملاً موجه بود. چه مي‌گويي؟تعبير جالبي را به كار بردي؛ بله، خلاصه پ‍ُرگاز به سمت جنوب در حركت بودم و در همان وضعيت، دلم مثل سير و سركه مي‌جوشيد؛ چون مي‌دانستم با پايين آمدن اين ساطور زرهي، چه اتفاق شومي در حال رخ دادن است. يعني عنقريب است كه اين مجموعه زرهي گردن‌كلفت دشمن مي‌آيد و پشت بچه‌هاي ما را كه سَرِ كانال‌ پرورش ماهي رو به سمت غرب آرايش گرفته‌اند و دارند تأسيسات پمپاژ آب كتيبان را مي‌كوبند، مي‌بندد.
حالا دل‌شوره من بيشتر از اين بابت بود كه توي اين شلوغي و وانفسا اگر حسن باقري را پيدا نكنم، چه مقام مسئولي را بايد گير بياورم تا به او بگويم آقا! بچه‌ها را از آنجا بكشيد عقب. اين نيروهايي كه آسوده‌خاطر از بابت پشت سرشان دارند رو به سمت غرب مي‌جنگند، عنقريب است كه عقبه‌شان قيچي بشود.
رسيديم به جايي كه حسن باقري را ملاقات كرده بودم، مدتي دنبال او بيابان را سر و ته كردم ولي فايده نداشت. وقتي ديدم نمي‌توانم حسن را پيدا كنم، آمدم پشت خاك‌ريز دژ مرزي عراق.چرا آنجا رفتي؟آخر، واحدهاي خودي، امكانات لجستيك، تعاون و پست‌هاي امداد بهداري رزمي‌شان را يك پله جلوتر كشانده و پشت همين دژ مرزي عراق مستقر كرده بودند. يكي دو كيلومتر كه پشت دژ، در امتداد آن رو به پايين حركت كردم، متوجه يك نفربر "ام ـ 113" مركز پيام شدم كه آنتن‌هاي بلند "آر.سي ـ 292" آن مشخص مي‌كرد بايد مال فرماندهي يكي از تيپ‌هاي ما باشد.
سريع رفتم جلو، موتور را زدم روي جك و رفتم توي نفربر. ديدم برادر "مرتضي قرباني"؛ فرمانده تيپ 25 كربلا، مشغول مكالمه بي‌سيم با شهيد رداني‌پور؛ فرمانده قرارگاه عملياتي فتح است. حالا در حاشيه اين نكته را گفته باشم كه من برادر قرباني را مي‌شناختم، ولي ايشان مرا نمي‌شناخت. وقتي مكالمه‌اش تمام شد، سربسته به او گفتم يك مورد فوق‌العاده حساسي پيش‌ آمده، منتها لازم است به طور خصوصي آن را به او بگويم. با هم از نفربر خارج شديم.
خودم را معرفي كردم و گفتم: مسئول واحد اطلاعات تيپ 27 هستم. من را حسن باقري به آن سمت بالا فرستاده و الان دارم از مقابل يك چنان تشكيلات زرهي گردن‌كلفتي مي‌آيم. اين هم خلاصه آخرين مشاهدات عيني من است:واكنش آقاي قرباني به صحبت‌هايت چه بود؟ايشان بلافاصله رفت و از داخل "ام ـ 113"، كالك را آورد، آن را باز كرد و با همان لهجه نمكين اصفهاني‌اش به من گفت: "كو دادا، آنجايي كه مي‌گويي اين تانك‌ها دارند مي‌آيند، كدام طرفي است؟"
موقعيت پيشروي تانك‌هاي عراقي از شمال به جنوب را روي كالك به او نشان دادم. برگشت گفت: "تو داري اشتباه مي‌كني؛ داري جهت را اشتباه مي‌گويي."حالا فكر مي‌كنم تلقي آقاي قرباني از صحبت من اين بود كه من در تشخيص شمال از غرب دچار اشتباه شده‌ام و تانك‌هايي كه ديده‌ام، لابد دارند از سمت غرب به شرق جلو مي‌آيند. اين بود كه مي‌گفت: "تو داري جهت را اشتباه مي‌گويي، الان هم كه بچه‌هاي ما دارند مي‌جنگند، عراقي‌ها از رو‌به‌روي آن‌ها، از مقابل نهر كتيبان دارند به ما فشار مي‌آورند."
من در جواب گفتم: "برادر جان! من اين‌قدر گيج نيستم كه فرق جهت شمال به سمت جنوب را، با جهت غرب به سمت شرق نفهمم. من يك نفر اطلاعات عملياتي هستم؛ مي‌فهمم دارم چه مي‌گويم. قرباني باز گفت: "دادا، اشتباه مي‌كني؛ چه جوري اين تانك‌ها دارند از بالا به سمت پايين مي‌آيند؟!"
الغرض، ايشان كماكان حرف خودش را مي‌زد، من هم داشتم حرص و جوش مي‌خوردم به يك طريقي به او حالي كنم كه آقاجان! من كه براي تو خالي نمي‌بندم. خلاصه، وسط قيل و قال ما دو نفر بود كه ... چشم شما روز بد نبيند!واحدهاي مجهز به تانك "تي72" تيپ مستقل 10 زرهي، به همراه تيپ 6 زرهي و تيپ 8 مكانيزه از لشكر 3 زرهي ارتش عراق، به تعبير شهيد صياد شيرازي در كتاب "ناگفته‌هاي جنگ"؛ با استفاده از شيوه دفاع متحرك در آن ظهر داغ روز 23 تير از شمال به جنوب سرازير شدند و زدند به عقبه نيروهاي ما.دقيقاً! يك‌دفعه از پشت بلندگوي بي‌سيم نفربر فرماندهي، صداي جيليز ويليز بچه‌هاي تيپ 25 كربلا، از پشت نهر كتيبان درآمد. چپ و راست تماس مي‌گرفتند و برآشفته و با داد و فرياد مي‌گفتند: "آقا! دارند از پشت سر، ما را با تير مستقيم مي‌زنند. اين خرچنگ‌ها كي هستند؟ نكند ما را با عراقي‌ها اشتباه گرفته‌اند؟!"حالا نگو؛ آن طفلكي‌ها چون خيالشان از پشت سرشان راحت بود و اصلاً از سمت شمال هم خبري نداشتند، خيال مي‌كردند اين يگان زرهي‌اي كه از پشت دارد آن‌ها را مي‌كوبد، احتمالاً واحد خودي است كه آن‌ها را با دشمن عوضي گرفته. رفتم داخل نفربر، به قرباني گفتم: "حاج مرتضي؛ آقا جان! اين‌ها راست مي‌گويند، بعثي‌ها دارند از پشت آن‌ها را قيچي مي‌زنند، يك فكري بكن."براي تبيين و توصيف ماهيت دشوار فرماندهي در جنگ، معمولاً از اصطلاح "بار سنگين مسئوليت" استفاده مي‌كنند. براي آدم‌هايي كه چنان لحظاتي را تجربه نكرده‌ باشند، اين اصطلاح نمي‌تواند حق مطلب را ادا كند. اما من در آن لحظات تلخ، مصداق دقيق اين اصطلاح را در چهره و حركت و سكنات برادر قرباني مشاهده كردم. البته ديگر از دست او براي آن بچه‌ها كاري برنمي‌آمد. طي 22 ماهي كه از جنگ مي‌گذشت، اولين باري بود كه در عمليات‌هايمان يك چنان حجمي از نيروها را يكجا، دشمن از ما اسير گرفت.
حدس مي‌زنم حدود پانصد نفر، عمدتاً بچه‌هاي زخمي و جامانده، را آنجا اسير گرفتند و غروب همان روز، بعثي‌ها برخلاف تمام كنوانسيون‌هاي بين‌المللي و حتي موازين انساني، اين بچه‌ها را به دستور "ماهر عبدالرشيد تكريتي" در كنار نهر كتيبان تيرباران كردند.
آن روزها ماهر عبدالرشيد با درجه سرهنگي، فرماندهي لشكر 5 مكانيزه ارتش بعث عراق را به عهده داشت، اما در صحنه عمليات رمضان خيلي مبسوط‌اليد بود و با اين سفاكي‌هايي كه از خودش نشان داد، در پايان اين عمليات از دست صدام درجه سرلشكري گرفت و فرماندهي سپاه هفتم ارتش بعث را هم به او محول كردند.

*از ماجراي قتل ‌عام اسيران توسط "ماهر عبدالرشيد" چطور مطلع شديد؟

** در جريان مرحله دوم عمليات رمضان، چند افسر جزء و درجه‌دار شيعه عراقي كه داوطلبانه به ما تسليم شده بودند، اين قضيه را برملا كردند.حالا در ماجراي آن عقب‌نشيني تعجيلي از كنار نهر كتيبان، چه كساني موفق شدند به عقب برگردند؛ بچه‌هايي كه سَرِ نهر كتيبان بودند، خودشان را انداختند توي "كانال پروش ماهي."

*چرا؟

** آخر بعثي‌ها در غرب كانال به آن صورت نيرويي نچيده بودند تا از غرب به سمت شرق اين كانال پدافند كنند. بر اثر ت‍َك‌ِ شب گذشته بچه‌ها، آرايش واحدهاي دشمن در غرب كانال به هم ريخته بود و آنجا نيرويي نداشتند. در نتيجه تنها راه عقب آمدن، اين بود كه بيندازند توي كانال و رو به جنوب، پايين بيايند.
حتي يادم هست "مرتضي قرباني"، پاي بي‌سيم مركز پيام، به نيروهايي كه آن جلو داشت مي‌گفت: "دادا؛ همه بچه‌ها را سوار جيپ‌ها و خودروها كنيد. برويد در پناه ديواره كانال، رو به جنوب حركت كنيد."بچه‌ها براي عقب‌نشيني از سَرِ كتيبان، حتي به صورت گروهي سوار تانك‌هاي خودي مي‌شدند. همين‌جوري. في‌المثل روي يك دستگاه تانكي كه داشت عقب مي‌آمد. شايد حدود چهل پنجاه نيرو خودشان را مهار كرده بودند. بعد هركدام از اين تانك‌هاي ما را كه تانك‌هاي مدرن "تي72" عراقي‌ها با شليك مستقيم مي‌زدند، كل نفرات روي تانك هم، يكجا شهيد مي‌شدند. خلاصه آنجا يك چنين اتفاقاتي رخ داد و بعثي‌ها با يك اعتماد به نفس عجيبي، اين‌طور بچه‌ها را قتل ‌عام كردند. اولين بار بود كه بعد از تجربه شكست عمليات كلاسيك نصر در ديماه سال 59، يك چنين اتفاقي براي بچه‌هاي ما در عرصه يك نبرد گسترده با بعثي‌ها رخ مي‌داد.

منبع خبرگزاري فارس[/align]

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
عجب بلبشویی بوده. تانکهای عراقی تا عقبه نیروهای ما اومده بودند اونهم نه یکی دوتا . تقریبا دو تیپ زرهی از پشت اومدن اون وقت هیچ کی نفهمیده. ببین جنگ رو دست چه آدم های کار بلدی داده بودیم؟ پس وظیفه حفاظت از جناح های این لشکر با کدوم واحد بوده؟ این واحد چه چوری رفته جلو که هیچ واحد دیگری جناح هاش رو پوشش نداده تا به این راحتی دخلش بیاد؟
ای خدا.....

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
[quote]عجب بلبشویی بوده. تانکهای عراقی تا عقبه نیروهای ما اومده بودند اونهم نه یکی دوتا . تقریبا دو تیپ زرهی از پشت اومدن اون وقت هیچ کی نفهمیده. ببین جنگ رو دست چه آدم های کار بلدی داده بودیم؟ پس وظیفه حفاظت از جناح های این لشکر با کدوم واحد بوده؟ این واحد چه چوری رفته جلو که هیچ واحد دیگری جناح هاش رو پوشش نداده تا به این راحتی دخلش بیاد؟
ای خدا.....[/quote]

این دیگه برمیگرده به وسعت بالای منطقه عملیاتی و تعداد کم نیروهای ایارنی نسبت به نیروهای عراقی ...
هر چند نمی شه از سهل انگاری اطلاعات و عملیات لشکر 14 و 25 هم صرف نظر کرد :mrgreen:

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
عجب چیزی. یعنی واقعا هیچ واحدی وظیفه محافظت نداشته و یک جناح رو به امان خدا ول کرده بودند؟

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
دست بچه هاي اطلاعات عمليات درد نكنه!!!!حتي متوجه تماسهاي متعدد اين واحدها و بيسيم آنها هم نشدند!!!!!

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
بهش میگن نمک جنگ ( بر وزن نمک زندگی بخونید )

یه چندتا سوال ، عملیاتی که بعد از عملیات رمضان شکل گرفت چی بوده ؟ نتیجه اون چی بوده ؟
ایا این مدل اشتباه باز هم توی جنگ تکرار شده ؟

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
[quote]عجب بلبشویی بوده. تانکهای عراقی تا عقبه نیروهای ما اومده بودند اونهم نه یکی دوتا . تقریبا دو تیپ زرهی از پشت اومدن اون وقت هیچ کی نفهمیده. ببین جنگ رو دست چه آدم های کار بلدی داده بودیم؟ پس وظیفه حفاظت از جناح های این لشکر با کدوم واحد بوده؟ این واحد چه چوری رفته جلو که هیچ واحد دیگری جناح هاش رو پوشش نداده تا به این راحتی دخلش بیاد؟[/quote]

از سر تقصیرات واحدهای اطلاعاتی لشکرهای خودی نمیشه گذشت! قابل توجیه نیست!

ولی نبود جناح های این لشکر باعث این کشتار شد که مسئولیت اون به طراحی عملیات برمیگرده.

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
با فاصله كمي بعد از عمليات فتح خرمشهر عمليات رمضان انجام شد و همچنين بازگشت نيروهاي اعزامي به سوريه براي جنگ احتمالي با اسراپيل و ضعف اطلاعات عمليات باعث شده بود كه اولين مرحله از عمليات ورود به خاك دشمن با شكست مواجه شود .اگر چه اين شكست موجب گرديد در مواجه با دشمن و ترفندهاي جديد او كه با نام دفاع متحرك لقب گرفته بود براي عملياتهاي ديگر موثر واقع شود.

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
در عمليات رمضان عراق در زمين خودش دفاع مي كرد و به شرايط زمين خودش اشنا بود

عراق براي جلوگيري از تصرف بصره و يا حداقل جلوگيري از نزديك شدن ايران به بصره موانع بسيار سخت - پيچيده اي را قرار داده بود

اطلاعات نيروهاي ايراني از مواضع و ارايشات نيروهاي عراقي كم بود
درحالي كه عراق اطلاعات بروزي را از نقاط ضعف و قوت ايران توسط حاميانش بخصوص امريكا دريافت مي كرد
و احتمالا انها عراق را از خالي بودن ان منطقه از نيرو و نبود خط پدافندي آگاه كرده بودند .


البته اين اولين بار و آخرين بار هم نبود
عملياتهايي مانند والفجر مقدماتي - والفجر يك- كربلاي چهار و...
هم با مشكل اساسي روبرو بودند

( منافقين هم نقش عمده اي در افشاي اطلاعات داشتند)

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
ظاهرا بدترین شکست ایران توی کربلای 4 بود
( یه همسایه داشتم ( شهید قدیری ) تا چندسال مفقودالاثر بود ، این اواخر هم چندتا استخوان آوردن و گفتن شهید ( بنده خدا روزی که عروسی کرد دو روز بعدش رفت جبهه و دیگه نیومد )

ظاهراتوی عملیات کربلای 4 یکی از فرمانده هان ارشد اطلاعات کاملی بدست عراقی ها داده بوده
احتمال اینکه خائینی این اطلاعات را به عراقیها دادن اصلا بعید نیست ، چه بسا ماهواره های آمریکائی هم میتونستن این کار را انجام بدن.

( خاطرات یکی از افراد دوران جنگ خوندم که کالک منطقه دقیقا شبیه به همونی بوده که توی ستاد فرماندهی ایرانی مورد استفاده قرار میگرفته ، و تقریبا از روی همون تونسته بودن اون فرمانده خائن را دستگیر و اعدام کنند
اطلاعاتی که به عراقیها داده شده بود اینقدر دقیق بوده که حتی رنگ لباس ها را هم میدونستند و نیروهای عراقی با لباس ایرانی اومده بودن که تا وقتی به نزدیکترین موضع به ایرانیها هم میرسن کسی بهشون شک نکنه و درگیری رخ نده
یک غافلگیری در حد خفن بوده که خیلی کشته و زخمی و غرق شده داشته

و البته بعدش ( فکر کنم کربلای 5) انگار تلافیشو سر عراقیها در آوردن :oops:

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
جوكر عزيز
در عمليات كربلا 4 دشمن به نيروها نزديك نميشه
منتها با اطلاع از حمله نيروهاي ايراني
پدافند رو تقويت ميكنه
و عمليات شكست ميخوره
عراقي با شكستي كه به ايرانيا دادن فرض كردن كه ايران بيخيال شلمچه ميشه
در صورتي كه در كربلاي 5 كمر عراق شكست
همينطور در اين عمليات پدافند هوايي بسيار فعال بود و قريب به 70 فروند هواپيماي عراقي رو ساقط كرد
عموي خدابيامرز ما كه در نفت شه اسير شده بود
ميگفت كه به يكباره مارو در نفت شهر دور زدن
طوري مارو محاصره كردن كه اسير ها رو در خط شكسته شده با مينيبوس سوار ميكرد
اونطور كه خودش ميگفت
...

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
[size=9]در عمليات رمضان عراق در زمين خودش دفاع مي كرد و به شرايط زمين خودش اشنا بود

عراق براي جلوگيري از تصرف بصره و يا حداقل جلوگيري از نزديك شدن ايران به بصره موانع بسيار سخت - پيچيده اي را قرار داده بود [/size]

اين نظر دوستمان درست است . عراق در سرزمين خودش بعد از فتح خرمشهر آماده عملياتهاي بعدي ايران بوده است و اين را مي توان در عمليات زمضان مشاهده كرد .

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
اما در مورده عملیات های لورفته

کربلای 4 رو که امریکا لو داده و البته شوروی هم از قبل خبرایی داده بود ولی امریکا همچین تکمیلش یکنه که.... و البته اینبار یه تفاوت اساسی هست بین اطلاعات داده شده

عراق کاملا از همه چیز باخبر بوده و البته اینبار نیروهای خط اولش رو از کسانی انتخاب میکنه که هم تا اخرین گلوله میجنگن هم عمرا فرار بکن(تایپیک هدف خرمشهر نبود بلکه ابادان بود رو بخونید متوجه میشید)

توی عملیاتهای دیگه هم شوروی و امریکا از چند و چون ماجرا باخبر بودند اما اطلاعات کامل رو نمیدادند بلکه بخشی از اطلاعات رو میدادند یعنی کامل با عراق همکاری نمیکردند ولی با این وجود اون میزان اطلاعات رو اگر ما از عراق میداشتیم بابای عراق می اومد جلو چشمش ولی عراق با اونا هیچ کاری نتونست بکنه تا اواخر جنگ که یهو.......... لازم به ذکر نیست


در مورده کربلای 4 بگم که اونها اول اجازه دادند نیروهای ما به کمینگاه های مورد نظر برسند بعد که رسیدن همچین اتش مستقیم و نزدیک روشون می ریزن که کسی جون سالم در نبره

برای اطلاعات کمی تا قسمتی خوب میتونید سری کتاب بر بلندای شلمچه رو مطالعه کنید که بیشتر کربلای 4 رو توسط خاطرات شخصی نقل میشه... و این یعین عالی! چون خاطره شخصی یه چیز دیگه است./

ما توی کربلای 5 بسیار عالی عمل کردیم از نظر امادگی رزمی و... اما کمر عراق نشکست...
هرچند شاهکار ایران از این نظر که این عملیات با کربلای4 تنها دو هفته فاصله داشت و با این وجود خوب عمل کرد اما خوب بازم نتایج مورده نظر برای ما تثبیت نشد

با اوجود اون همه تلفاتی که عراق داشت و.... اما خوب وقتی ما نتونیم اهداف رو تثبیت بکنیم.... از اون طرفم که عراق سر سه سوت از تجهیزات قبلی بهتر میارود و از طرف ما ......

لازم به ذکره؟!

دوستان بی شوخی بگم که اگر حمایت کشورهای عربی و غربی و شرقی از عراق از بعد بیت المقدس تنها وساه یه هفته قطع میشد مطمئنا ایران با یه عملیات ساده هم میتونست تا قلب بغداد بره
متاسفانه ما هربار هم که عملیات کردیم و حتی نتیجه دلخواه رو نگرفتیم بازم برنده جنگ میبودیم اگر کمک به صدام نمیکردند ولی وقتی کمک میکردند بدتر نتیجه معکوس میداد عملیاتمون...

عراق از نظر اقتصادی بیش از 2 هفته قادر به نبرد با ایران نبود اما..... بعدم از بعد تسلیحاتی که الی ماشالله
ما حتی یه ذره از این حمایتها رو میداشتیم کار عراق خیلی زود تموم بود....

عملیات رمضان به هزاران دلیل شکست خورد یکیش اینکه سپاه و ارتش فکر میکردند که خودشون به تنهایی یه یل میباشند و میتونند جنگ رو تموم کنند و برا همین هریک جداگانه اقدام میکردند که این از بعد عزل بنی صدر سابقه نداشت و از قضای روزگار و حالگیری خدای مهلبون! بدفرم ایران دست این حماقت رو خورد!
ما تا وقتی پیروز مطلق نبردهای دفاع مقدس بودیم که سپاه و ارتش همزمان با هم همکاری میکردند
یکی مکمل دیگری بود و بدون دیگری پیروزی هم در کار نبود...


بهتره عبور از بحران هاشمی رو بخونید تا متوجه عمق عداوتها بشید که سرانجام دودش تو چشم خودمون رفت

از طرف دیگه ایران به خودش ممطئن شده بود و فکر میکرد که میتونه با تاکتیکهای عملیات های موفق قبلی بازم به عراق اونم تو خاک عراق! حمله بکنه
دوست ندارم بگم اما همون بلایی سر ایران اومد که سر عراق در ابتدای جنگ

ایران میخواست به سمت بصره حرکت بکنه و فکر میکرد چون اونا شیعی هم هستند کمکشون میکنند اما.... از طرف دیگه بازم مثل همیشه عراق اماده ی اماده بود..... اونم تو خاک خودش با روش جنگی جدید و البته اینبار دفاع از خاک وطنش...... پس سربازان انگیزه لازم رو هم بیش از پیش داشتند

چرا لشکر 14 اینجور قیچی میشه واسه اینکه که الحاق مورده نظر توسط این لشکر و فکر کنم لشکر 27 ثارالله شکل نمیگیره

یعنی یه نقطه واسه الحاق بوده که.... از طرف دیگه هم متاسفانه نیروی پیش قراول و احتیاطی هم وجود نداشته که شناسایی بکنه و ارتش هم که....!

در ضمن دوستان تجهیزات استراق سمع عراقی قوی تر از ماها همیشه بود هرچند ما از امریکا تجهیزات خوبی رو خریده بودیم اما یا بلد نبودیم استفاده کنیم یا به تعداد کافی نبود یا ارتش باهاش کمک سپاه نمیکرد و یا اینکه خیانت میشد!

همون سی 130 های فاش ایران میتونستند کل منطقه رو زیر کنترل ببرند که.....


بی خیال


اخرش اومدم اینجا پست زدم! چند بار اومدم نزدم اما .....!


یا حق

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
اين سعيد قاسمي توي يكي از سخراني هاش گفته
يك نيروي من كه نماز شب مي خوند و..... كالك عملياتي عمليات( والفجر . يك يا مقدماتي)
را بر مي داره و الفرار .... و اون ميشه كه

انها تقريبا از همه كارهاي ما با خبر بودند

واقعا خدا با ما بود

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
در پاسخ يكي از دوستان كه گفته بود يكي از نيروهاي نماز شب خوان سردار سعيد قاسمي كالك عمليات را بر مي دارد و فرار مي كند بايد بگم كه بيشترين ضربات را همين ستون پنجم بر سازمان رزم ايران وارد مي كردند و آنكه مي گويند ماهواره هاي امريكايي و استراق سمع عراقي ها و غيره بخش كوچكي از ماجراست َ كجا ماهواره مي تواند از كالك عملياتي در فلان قرارگاه عكس بگيرد يا ....

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

لطفا وارد سیستم شوید برای ارسال نظر

شما قادر خواهید بود بعد از ورود به سیستم این نظر را ترک نمایید



ورود به سیستم