najaf47

*** خواندنی** خاطره‌ای جالب از زبان پزشک‌معالج سردار شهید هـمّـت

امتیاز دادن به این موضوع:

Recommended Posts

بسمه تعالی

با سلام
[b][size=18][color=green]
خاطره‌ای جالب از زبان پزشک‌معالج سردار شهید حاج ابراهیم همّت فرمانده دلاور لشکر 27 محمد رسول الله(ص)[/color]
[/size][/b]
[img]http://gallery.military.ir/albums/userpics/haj-ebrahim-hemmat.jpg[/img]

[b][color=indigo]خاطره دیدار دکتر ربانی استاد فعلی دانشگاه علوم پزشکی تهران و از جراحان بیمارستان صحرایی امام حسین (ع) در زمان دفاع مقدس با شهید محمدابراهیم همت خواندنی است.[/color][/b]

در یکی از روزهای زمان دفاع مقدس در بیمارستان امام حسین (ع) در منطقه دار خوین خوزستان مشغول عمل جراحی بودم که یکی از برادران مرا صدا کردند و گفتند کار مهمی پیش آمده و راه بیفتید با هم برویم و سپس مرا سوار ماشین لندکروز کردند و به‌‌ همان منطقه و در واقع قرارگاه و خط مقدم بود و در همین حین من کم‌کم احساس نگرانی کردم از این بابت که تک و تنها داشت مرا می‌برد و من نمی‌دانستم که مرا کجا می‌برد تا اینکه به مقر رسیدیم و مرا به داخل مقر هدایت کرد و بعد از پیاده شدن از ماشین شهید ممقانی را دیدم که ایشان من را از قبل می‌شناخت و من نیز با دیدن او آرام‌تر شدم و سپس مرا داخل زیرزمینی بردند که دیدم جوانی کف این سنگر دراز کشیده و‌‌ همان موقع فهمیدم که مرا آورده‌اند که این جوان را ویزیت کنم.

من دیدم که این جوان با یک چهره بسیار نورانی با ابهت و ملکوتی و بسیار زار و نزار با چشم‌های گود رفته و رنگ و روی پریده و بی‌رمق کف سنگر دراز کشیده بود و در این حین شهید ممقانی به من گفت شما کاری کنید که این جوان خوب شود و من هم ایشان را معاینه کردم و از او پرس و جو کردم دیدم که آب بدن این جوان رفته و تقریباً سه چهار شبانه روز است نه استراحت کرده و نه چیزی خورده و من دیدم که این جوان نیاز به استراحت درمان دارد و به آن‌ها گفتم که این مریض باید ۲۴ ساعت بستری شود و باید به او سرم وصل کنیم تا حال او خوب شود و سپس آن‌ها گفتند که ۲۴ ساعت زیاد است و ما او را می‌خواهیم و شما خیلی زود او را طوری درمان کنید که او سرپا شود و بتواند ادامه فعالیت دهد و به حالت عادی خود برگردد و آن‌ها فکر می‌کردند که او مریضی ساده‌ای دارد و با یک آمپول به حالت طبیعی خود برمی‌گردد و خوب می‌شود من بلافاصله به آن‌ها گفتم که این آقا در اثر فعالیت زیاد آب بدنش رفته و بدنش انرژی ندارد و خستگی مفرط دارد و اگر اجازه دهید من ۳ الی ۴ ساعته ایشان را به حالت طبیعی خود برمی‌گردانم و آن‌ها نیز این مطلب را قبول کردند.

بعد از این صحبت‌ها من به شهید ممقانی گفتم که مواد لازم را بیاورد که من ایشان را درمان کنم. دکتر ربانی ادامه داد که شهید ممقانی دنبال تهیه این وسایل رفتند و چند دقیقه بعد دیدم که یک موتوری آمده جلوی سنگر پارک کرد و موتورسوار به داخل سنگر آمد و کاغذی را به دست این جوان که داخل سنگر دراز کشیده بود داد و این جوان بلافاصله نامه را خواند و یکدفعه دیدم با خواندن این نامه از جایش بلند شد و برای من بسیار عجیب بود که این جوان که رمقی نداشت و تاب حرکت به یکباره از جایش بلند شد و از من خداحافظی و معذرت خواهی کرد و سوار موتور شد و رفت.

دکتر ربانی ادامه داد: من همین طور متعجب شدم که یک دفعه چه اتفاقی افتاد و سپس به بیمارستان رفتم . بعد از عملیات به اهواز برگشتم و در آن موقع بود که تازه فهمیدم که این جوان برومند شهید همت بود که در موقع عملیات خیبر موقعی که سوار موتور تریل شده و به سمت خط مقدم در حرکت بوده به درجه رفیع شهادت می‌رسد و این اولین و آخرین باری بود که شهید همت را زیارت کردم.

منبع:[url=http://www.mashreghnews.ir/fa/news/106106/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9%E2%80%8C%D9%85%D8%B9%D8%A7%D9%84%D8%AC-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%87%D9%85%D8%AA]مشرق نیوز[/url]

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
درود بر شهید بزرگوار ... باشد که نور جاودانه اش پیوسته روشنگر حضور و سلوک مان باشد ...

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
ژنرال های امریکایی چند ستاره چطور می تونن جلوی دست پرورده های حاج همت رو بگیرن.... (ژنرالی که در خط مقدم کنار سربازش شهید میشه)

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
من شهيد ها رو خيلي دوست دارم اما فكر كنم دوست داشتني چهره رو شهيد همت داره

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
[color=indigo]" بعد دیدم که یک موتوری آمده جلوی سنگر پارک کرد و موتورسوار به داخل سنگر آمد و کاغذی را به دست این جوان که داخل سنگر دراز کشیده بود داد و این جوان بلافاصله نامه را خواند و یکدفعه دیدم با خواندن این نامه از جایش بلند شد و برای من بسیار عجیب بود که این جوان که رمقی نداشت و تاب حرکت به یکباره از جایش بلند شد و از من خداحافظی و معذرت خواهی کرد و سوار موتور شد و رفت " [/color]


خدا دعوتش کرده بود

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
همه فرماندهان جنگ تحمیلی اسطوره هایی هستند برای ما جونا ولی صد حیف که شناسونده نمی شن به نسل جوونمون

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
تو این سایت از هر ننه قمری یک زنگی نامه است به غیر از فرماندهان دفاع مقدس خودمون
اگر دوستان موافق باشند یک بستی در این رابطه........

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

ایجاد یک حساب کاربری و یا به سیستم وارد شوید برای ارسال نظر

کاربر محترم برای ارسال نظر نیاز به یک حساب کاربری دارید.

ایجاد یک حساب کاربری

ثبت نام برای یک حساب کاربری جدید در انجمن ها بسیار ساده است!

ثبت نام کاربر جدید

ورود به حساب کاربری

در حال حاضر می خواهید به حساب کاربری خود وارد شوید؟ برای ورود کلیک کنید

ورود به سیستم

  • مرور توسط کاربر    0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.