mostafa_by

عاشقانه‌ي سه پادشاهي - نخستین تقابل لیو بی و لو بو

امتیاز دادن به این موضوع:

Recommended Posts

یه سوال دارم

یه داستان قدیمی چینی تو انجمن نظامی چیکار میکنه؟

انجمن ادبیات ملل برای این مناسبه فکر کنم

تو اینترنت هست از انجمن ها هست

  • Upvote 1
  • Downvote 6

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
33 minutes قبل , FOCAL گفت:

یه سوال دارم

یه داستان قدیمی چینی تو انجمن نظامی چیکار میکنه؟

انجمن ادبیات ملل برای این مناسبه فکر کنم

تو اینترنت هست از انجمن ها هست

امکانش هست ما رو از نظرات گرانسنگ خودتان محروم بفرمایید؟

  • Like 1
  • Upvote 4

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
54 minutes قبل , FOCAL گفت:

یه سوال دارم

یه داستان قدیمی چینی تو انجمن نظامی چیکار میکنه؟

انجمن ادبیات ملل برای این مناسبه فکر کنم

تو اینترنت هست از انجمن ها هست

 

سوال خوبی است.

در حد خود پاسخگو هستم. اگرچه که مدیران ارشد بهتر می توانند این سوال را پاسخ دهد.

 

اول اینکه این تاپیک، یک «داستان قدیمی چینی» نیست. بلکه بخشی از تاریخ چین است.

شاید بفرمایید منظور همان است. بخشی از تاریخ چین چه ربطی به انجمن نظامی دارد.

اما مجدداً می بایست عرض نمایم که این «بخشی از تاریخ چین»، نه از لحاظ فرهنگی، ادبی، هنری و ...، که از لحاظ نظامی مورد بررسی قرار گرفته است.

به عبارتی یک برهه صد ساله که مملو از جنگ های تاریخی، استراتژی های نظامی مختلف، جنگ سالاران، ژنرال ها و استراتژیست های نظامی قابل تاریخ در آن حضور دارند و خود، اثرگذار بر روی تاریخ نظامی چین بوده است.

 

دوم اینکه اگر دقت بفرمایید، این تاپیک در بخش «جنگ و تاریخ»، در مجموعه «مباحث جامع نظامی» و در مبحث «جنگ های باستان» ایجاد شده است که همانطور که از اسمش پیداست، در این مبحث تاریخ جنگ های باستان مورد بحث و بررسی قرار می گیرد. پس به نظر نمی رسد تاپیک، در محدوده مباحثی که سایت پیش بینی کرده است قرار نگیرد. چرا که حداقل علناً ذکر نشده است که جنگ های باستان مثلاً روم یا یونان یا ایران می تواند مورد مداقه قرار گیرد، ولی چین خیر. کما اینکه تاپیک های دیگری در همین مبحث درخصوص جنگ های باستان کشورهای مختلف، از ژاپن و چین گرفته تا دیگر کشورها، ایجاد شده است و به نظر نمی رسد که تنها این تاپیک به این مباحث پرداخته باشد.

 

سومین مطلب این است که احتمالاً منظور شما این بوده است که تاپیک، کمتر محتویات نظامی داشته و بیشتر به داستان سرایی پرداخته است. بنده این ایراد شما را وارد دانسته و آن را بر ضعف قلم خویش می پندارم و بلاشک عذرخواهی می کنم. اما این، سبک نگارش و ادبیات حقیر است که تاریخ را نه به شکل مرسوم آن در ایران که مملو از اسم و تاریخ است و بسیار خشک مطرح می شود، که به شکل داستان تعریف می کنم که در مخاطب، احساس نزدیکی و فهم و همذات پنداری تاریخی بهتری نسبت به آن برهه را پدید آورده و به نوعی به آشتی بیشتر مخاطبین با تاریخ بپردازم. قطعاً اگر به این هدف نرسیده ام، ایراد از ضعف کلام و نگارش بنده بوده است که ان شاءالله با توصیه ها و راهنمایی های شما و دیگر دوستان، این ایراد تا حد توان مرتفع گردد.

 

اما در پایان؛

اگر تصمیم مدیران سایت بر این باشد که این تاپیک، برخلاف موازنین، قوانین و سیاستگزاری های سایت میلیتاری است، به این تصمیم احترام می گذارم.

  • Like 1
  • Upvote 11

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
1 hour قبل , Deepblue گفت:

امکانش هست ما رو از نظرات گرانسنگ خودتان محروم بفرمایید؟

البته دوست عزیز

میتونید تشریف ببرید

  • Downvote 4

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
1 ساعت پیش, mostafa_by گفت:

 

سوال خوبی است.

در حد خود پاسخگو هستم. اگرچه که مدیران ارشد بهتر می توانند این سوال را پاسخ دهد.

 

اول اینکه این تاپیک، یک «داستان قدیمی چینی» نیست. بلکه بخشی از تاریخ چین است.

شاید بفرمایید منظور همان است. بخشی از تاریخ چین چه ربطی به انجمن نظامی دارد.

اما مجدداً می بایست عرض نمایم که این «بخشی از تاریخ چین»، نه از لحاظ فرهنگی، ادبی، هنری و ...، که از لحاظ نظامی مورد بررسی قرار گرفته است.

به عبارتی یک برهه صد ساله که مملو از جنگ های تاریخی، استراتژی های نظامی مختلف، جنگ سالاران، ژنرال ها و استراتژیست های نظامی قابل تاریخ در آن حضور دارند و خود، اثرگذار بر روی تاریخ نظامی چین بوده است.

 

دوم اینکه اگر دقت بفرمایید، این تاپیک در بخش «جنگ و تاریخ»، در مجموعه «مباحث جامع نظامی» و در مبحث «جنگ های باستان» ایجاد شده است که همانطور که از اسمش پیداست، در این مبحث تاریخ جنگ های باستان مورد بحث و بررسی قرار می گیرد. پس به نظر نمی رسد تاپیک، در محدوده مباحثی که سایت پیش بینی کرده است قرار نگیرد. چرا که حداقل علناً ذکر نشده است که جنگ های باستان مثلاً روم یا یونان یا ایران می تواند مورد مداقه قرار گیرد، ولی چین خیر. کما اینکه تاپیک های دیگری در همین مبحث درخصوص جنگ های باستان کشورهای مختلف، از ژاپن و چین گرفته تا دیگر کشورها، ایجاد شده است و به نظر نمی رسد که تنها این تاپیک به این مباحث پرداخته باشد.

 

سومین مطلب این است که احتمالاً منظور شما این بوده است که تاپیک، کمتر محتویات نظامی داشته و بیشتر به داستان سرایی پرداخته است. بنده این ایراد شما را وارد دانسته و آن را بر ضعف قلم خویش می پندارم و بلاشک عذرخواهی می کنم. اما این، سبک نگارش و ادبیات حقیر است که تاریخ را نه به شکل مرسوم آن در ایران که مملو از اسم و تاریخ است و بسیار خشک مطرح می شود، که به شکل داستان تعریف می کنم که در مخاطب، احساس نزدیکی و فهم و همذات پنداری تاریخی بهتری نسبت به آن برهه را پدید آورده و به نوعی به آشتی بیشتر مخاطبین با تاریخ بپردازم. قطعاً اگر به این هدف نرسیده ام، ایراد از ضعف کلام و نگارش بنده بوده است که ان شاءالله با توصیه ها و راهنمایی های شما و دیگر دوستان، این ایراد تا حد توان مرتفع گردد.

 

اما در پایان؛

اگر تصمیم مدیران سایت بر این باشد که این تاپیک، برخلاف موازنین، قوانین و سیاستگزاری های سایت میلیتاری است، به این تصمیم احترام می گذارم.

ممنونم

با توضیحات شما جوابمو گرفتم

سپاس

  • Upvote 2
  • Downvote 2

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
بر 17 خرداد 1398 در 22:46 , mostafa_by گفت:

پ.ن 2 : رنگ آمیزی اسامی و شهرها از چیزی که فکر می کردم، سخت تر بود.

بله واقعا کار مشکلی هست. دستت درد نکنه. به نظرم خوشخوان تر شده.

بر 17 خرداد 1398 در 22:46 , mostafa_by گفت:

پس در ابتدا، به شیائو دون (Xiahou Dun – Yaunrang) فرمان داد که در رأس سپاه سواره نظامی 50 هزار نفره، به سرعت به سمت لویانگ حرکت نماید.

من هنوز هم برام سخته هضم تعداد. پیش قراول 50هزار تا؟!؟ پس ارتش اصلی چقدر بوده؟ هزینه تدارکات و پشتیبانی اینا رو کی میداده؟ اینا که همش می جنگیدن پس کی کار می کرده؟

بر 17 خرداد 1398 در 22:46 , mostafa_by گفت:

ولی گویا سرنوشت امپراطور شیان این بود که همواره این نقش را داشته باشد. روزگاری دونگ ژو، سپس لی جوئه و گوا سی و امروز سائو سائو.

به نظرم این علاقه به حفظ امپراطور ریشه در عقاید مذهبی هم دارد. وگرنه ما در ایران به ندرت چنین مواردی داشته ایم و در اسرع وقت پادشاه را می کشته اند و خودشان مدعی می شدند. یه تاریخچه مذاهب در چین هم می نوشتی عالی بود.

  • Like 1
  • Upvote 1

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
5 hours قبل , Deepblue گفت:

من هنوز هم برام سخته هضم تعداد. پیش قراول 50هزار تا؟!؟ پس ارتش اصلی چقدر بوده؟ هزینه تدارکات و پشتیبانی اینا رو کی میداده؟ اینا که همش می جنگیدن پس کی کار می کرده؟ 

 

خوب در چین قدیم (و ایضاً امروز) چیزی که زیاد وجود داشت، آدمیزاد بود!

البته درخصوص آمار و ارقام نبردهای قدیم در تاریخ امروز حرف و حدیث های متعددی هست. ولی نکته این هست که با حتی تعدیلات آماری تاریخ جدید، آمار نبردهای چینی ها عجیب و غریب بود از لحاظ بکار بردن نیرو و تجهیزات.

من هم به متون تاریخی وفادار مونده ام.

 

اما درخصوص سوال شما، سپاهی که فقط خود سائو سائو در این نبرد هدایت می کرد، به گفته خودش 200 هزار نفره بود.

 

درخصوص «همه اش جنگیدن» هم باید عرض شود که خوب طبیعتاً سربازها با نبرد، درآمدزایی می کردند. در آن زمان هم تجارت به سان امروز که نبود. نظام ارباب و رعیتی بود و رعایا بر روی زمین ارباب ها کار می کردند یا برایشان جنگ می کردند و از این طریق ارتزاق می کردند.

خیلی با مفاهیم امروزی پول و درآمد، نباید قیاس کرد شرایط آن عصر را.

من باب قیاس، این عصر تقریباً معاصر با اواخر عمر دوره اشکانی در ایران است.

 

5 hours قبل , Deepblue گفت:

به نظرم این علاقه به حفظ امپراطور ریشه در عقاید مذهبی هم دارد. وگرنه ما در ایران به ندرت چنین مواردی داشته ایم و در اسرع وقت پادشاه را می کشته اند و خودشان مدعی می شدند. یه تاریخچه مذاهب در چین هم می نوشتی عالی بود.

 

طبیعتاً در گذشته، امپراطورها در اکثر کشورها، مقدس و فرزند خدایان نامیده می شدند و طبیعتاً عوام نظر مساعدی روی ایشان داشتند و خواص هم که خود این داستان ها را سر هم می کردند، طبیعتاً اهمیتی بدان نمی دادند.

در متون تاریخی گذشته، به وفور دو واژه «خون سلطنتی» و «فرزند آسمان» در درخصوص پادشاهان و امپراطورها در کشورهای مختلف دیده می شود.

 

اما در این ماجرا، علت اصلی این بوده که کشته شدن امپراطور بدون داشتن وارثی معین، به هرج و مرج بیشتر منجر می شد. چون هرکس ادعای امپراطوری می کرد. به همین دلیل مادامی که مدعی امپراطوری چندانی وجود نداشت، معمولاً با شخص امپراطور کاری نداشتند و بیشتر آلت دست مقامات می شد.

بطور مثال همین امپراطور شیان (لیو شیه - Liu Xie)، در شرایطی در کودکی به امپراطوری رسید که قبل از آن لیو شیان (برادر وی که پنج سال از او بزرگتر بود)، چند ماهی امپراطوری را تجربه کرده بود و پس از به قدرت رسیدن دونگ ژو، توسط وی مسموم شده و به قتل می رسد و به جای وی، برادرش بر تخت سلطنت می نشیند.

 

در نقطه مقابل می بینید که هنگامی که سائو پی، امپراطور شیان را مجبور به واگذاری حکومت نموده و در ادامه، خود اعلام امپراطوری می کند، از آن طرف لیو بی و چند سال بعد سون چوان (Sun Quan) هم اعلام امپراطوری می کنند و رسماً کشور تبدیل به سه «امپراطوری» می شود! همان عصر «سه پادشاهی» معروف!

 

پس در نظر گرفتن اهمیت امپراطور برای حفظ وحدت حاکمیت در چین بسیار مهم بوده است.

بویژه وقتی در نظر بگیریم اولین امپراطوری که چین را متحد نمود، چین شی خوان (Qin Shi Huang)، امپراطور مخوف و بنیانگزار سلسله چین (Qin Dynasty) بود که پس از هفتصد سال آشوب و جنگ بین ایالت های مختلف چین چند پارچه (در دو عصر «بهار و پاییز» - Spring and Autumn و «دولت های جنگ طلب» - Warring States)، این کشور را متحد نمود و با مرگ وی، دوباره آشوب و چند دستگی در کشور حکمفرما بود تا زمان پیروزی لیو بانگ بر شیان یو (Xiang Yu) و برپایی سلسله هان که 400 سالی دوام داشت (منهای دوره ای کوتاه در میانه آن). بعد از هان هم که تا 100 سال دوباره همین آشوب را شاهد بودیم تا اینکه جین، کشور را متحد نمود. باز هم دوباره چند تکه ای بودن را در اعصار مختلف تجربه نمودند تا قرن ها بعد.

 

پس اساساً چین به خودی خود مستعد تجزیه شدن و آشوب بود. پس طبیعی بود حاکمان عاقل ترجیح می دادند که حداقل اهرم های نگاه داشتن وحدت، در جامعه حفظ شوند. ولی در زمان نیاز، ابای چندانی از امپراطور کشی نداشتند. کما اینکه آشوب بوجود آمده در عصر شیان یو و لیو بانگ هم با کشته شدن پادشاه هوای (king Huai - پادشاه چو) به دستور شیان یو آغاز شد و لیو بانگ از فرصت استفاده کرد و به خونخواهی هوای درآمد و کشور را علیه شیان یو متحد کرده و او را در نبرد گایشیا شکست داد.

 

در آخر، بد نیست این گیف را بار دیگر تماشا کنیم تا ببینیم چین در اعصار مختلف چه مساحت و حاکمیت هایی را تجربه نموده است :

 

Territories_of_Dynasties_in_China.gif

  • Like 2
  • Upvote 6

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
11 hours قبل , f222 گفت:

نقشه ی تقسیم امپراطوری هان بین جنگسالاران اندکی پس از ترور دنگ ژو

 

https://wiki--travel.com/images/map-of-china-xuzhou/map-of-china-xuzhou-24.png

 

با تشکر از شما بابت ارائه این نقشه و کمک به ارتقای سطح تاپیک؛

البته نقشه ای که ارائه فرمودید، براساس تاریخی که اشاره فرمودید (اندکی پس از ترور دونگ ژو) قدری با مغایرت روبرست.

 

به این دایره ها توجه بفرمایید :

 

map-of-china-xuzhou-24.png

 

 

بطور مثال می بینیم که سائو سائو، لویانگ را گرفته است. ایضاً گوا سی، لی جوئه و دونگ ژو!!! در چانگ آن هستند (بیضی سبز رنگ).

طبیعتاً بعد از ترور که دونگ ژو نمی توانسته زنده باشد. می دانیم که وی در سال 192 میلادی کشته شد.

 

پس فرض می کنیم این نقشه، برای همان زمان فتح چانگ آن توسط سپاه شیلیانگ باشد. یعنی همان سال 192 میلادی.

 

Threekingdoms192.jpg

 

 

اما خوب. باز هم به مشکل برمی خوریم. چون می بینیم که سائو سائو تا لویانگ را فتح کرده است (دایره قرمز) که داستان فتح آن را در قسمت سیزدهم با هم خواندیم.

می دانیم که این نبرد، در سال 197 میلادی رخ داده است. پس منطقاً نقشه به آن دوره باز نمی گردد و البته اگر سال 197 هم باشد، گوا سی زنده نیست.

 

از طرف دیگر می دانیم که تائو  چیان در سال 194 میلادی مرد و لیو بی حاکم ایالات شو شد. با توجه به اینکه وقایعی که در قسمت چهاردهم خواهید خواند، جای لیو بی و لو بو در سال 197 میلادی برعکس می شود. یعنی لو بو می شود حاکم ایالت شو و لیو بی به شیائو پی (دایره قهوه ای) می رود (یعنی مطابق نقشه). پس طبیعتاً نقشه تا 197 میلادی نیست.

 

همچنین محدوده ای که سون سه (Sun Ce) در اختیار دارد (دایره آبی پر رنگ)، به سال 198 میلادی برمی گردد.

می دانیم که اولین بازی که سون سه سرزمینی را در اختیار می گیرد، به سال 195 میلادی باز می گردد.

 

Threekingdoms195.jpg

 

اما اگر بپذیریم که نقشه به سال 198 میلادی باز می گردد، اینبار با مشکلی به نام گونگسون زان مواجه می شویم (دایره آبی کمرنگ).

چرا که محدوده ای که متعلق به وی است، بسیار بزرگتر بود و می دانیم که گونگسون زان در سال 199 میلادی در نبرد ییجینگ و در تقابل با یوآن شائو کشته می شود.

البته شاید هم بتوان گفت که این نقشه، زمان نبردهای یوآن شائو و گونگسون زان را به تصویر می کشد. یعنی اواسط سال 198 میلادی.

ولی در آن صورت با قلمرو یوآن شو (دایره قهوه ای) مواجه می شویم که بسیار کوچکتر از این حجم بوده است. چرا که سون سه عمده قلمرو وی را فتح نموده است.

 

بنابراین این نقشه، به دوران پس از کشته شدن دونگ ژو تعلق ندارد و در بهترین حالت و کم تناقض ترین آن، به اواخر سال 198 میلادی برمی گردد؛ چون در 199 میلادی، هم تکلیف یو و گونگسون زان مشخص شده و هم تکلیف یوآن شو و هر دو کشته شده اند. همچنین ژانگ یانگ در نبرد با سائو سائو کشته شده و هنی به قلمرو سائو سائو اضافه شده است و ژانگ شیو نیز قلمرو خود را به سائو سائو واگذار نموده است. لو بو هم که ... (این را بهتر است در ادامه بخوانید. هرچند به نظر همه سرنوشت وی را می دانند.)!

 

Threekingdoms198.jpg

 

 

شاید این موردی که بنده اشاره کردم، از نظر دوستان کم ارزش به نظر برسد. چرا که شش سال در تاریخ، معمولاً زمان زیادی نیست.

اما کافیست در نظر بگیرید که اینهمه تغییر و حذف و رویش و زایش جنگ سالاران، در طی کمتر از شش سال رخ داده است. در عصر منتهی به سه پادشاهی، روزها و ماهها، باعث تغییرات نقشه می شد؛ چه برسد به بازه ای طولانی مانند 6 سال!

 

در پایان از این که به گشایش بیشتر بحث و مباحثی که در داستان فرصت کافی برای پرداختن به آن نیست، کمک فرمودید از شما سپاسگزارم.

به امید مشارکت بیشتر شما، @Deepblue عزیز و دیگر دوستان گرامی در تاپیک و بهره مندی بیشتر از نقطه نظرات ارزشمند تمامی دوستان گرامی.

  • Like 1
  • Upvote 7

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

 

در قسمت قبل دیدیم که با حیله سائو سائو و شون یو، فرآیند پایان اتحاد بین لیو بی و لو بو آغاز گردید. با فرستاده شدن لیو بی به جنگ یوآن شو، ژانگ فی عهده دار محافظت از شهر شد. ژانگ فی، علی رغم این که قول داده بود که در هنگام اردوکشی برادرانش برای نبرد با یوآن شو و محافظت از شهر، به مستی روی نیاورد. اما در مهمانی کنترل خود را از دست داد و پس از مستی، پدرخوانده لو بو را مورد ضرب و شتم قرار داد.

و حالا ادامه ماجرا ...!

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

قسمت پانزدهم نخستین تقابل لیو بی و لو بو

 

هنگامی که لو بو نامه سائو بائو را دریافت نمود، به سرعت چن گونگ را فراخواند تا درمورد این نامه به وی مشاوره بدهد. چن گونگ وقتی نامه را خواند، بسیار خوشحال شد. به لو بو گفت این همان فرصتی بود که از ابتدا در پی آن بودیم. دیگر فرصتی بهتر از این نصیب ما نخواهد شد. لیو بی و ارتش از ایالت بسیار دور بوده و امکان بازگشت سریع را ندارند. ژانگ فی تنهاست و مست و توان نظامی وی در حداقل ممکن قرار دارد. دروازه های شهر نیز در برابر ما گشوده خواهد شد و نیازی به اتلاف نیرو برای تهاجم نداریم. از روز اول هم ما به این طمع به شیائو پی آمدیم که روزی ایالت شو را تسخیر نماییم. هم اکنون فرصت محقق ساختن این خواسته، فراهم شده است.

 

لو بو هم توصیه وی را پذیرفت و دستور آماده شدن سپاه را داد. حال ایالت شو لقمه آماده ای است برای ببر تیزدندان تا آن را ببلعد. اما زمان اندک بود و نمی شد زمان زیادی را مهیای فراهم سازی تدارکات سپاه خرج نمود. پس ترجیح داد که حمله غافلگیرانه و البته پر ریسکی را ترتیب دهد. حمله ای که درصورت مقاومت شهر، قطعاً به شکست می انجامید و سرانجام بدی در انتظار لو بو می بود. اما لو بو این ریسک را پذیرفت.

 

لو بو در رأس سپاه سواره ای پنج هزار نفره حرکت نمود و به چن گونگ و گائو شون (Gao Shun) که از فرماندهان ارشد ارتش لو بود دستور داد تا ارتش پیاده را رهبری نموده و به شو بیاورند. شیائو پی چندان دور نبود. پس خیلی زود نگهبانان دروازه های شهر، لو بو را در مقابل خود دیدند. هنگامی که لو بو رسید، گفت : «پیک مخفی لیو بی رسیده است!». این رمزی بود که سائو بائو به لو بو گفته بود. همانطور که وعده داده شده بود، با گفتن این رمز، دروازه های شهر توسط مردان سائو بائو بر روی لو بو و سپاهش گشوده شد و حمله آغاز شد.

 

در این هنگام، ژانگ فی در خوابی عمیق به سر می برد. معمولاً وقتی وی، بخصوص پس از مستی، به خواب می رفت، هیچ کس جرأت بیدار کردن وی را نداشت. پس همگان دو دل بودند که چه کسی قرار است این خبر شوم را به وی بدهد. بالاخره یک نفر شجاعت این کار را پیدا نمود و با ترس و لرز ژانگ فی را بیدار کرد و خبر حمله لو بو را داد.

 

ژانگ فی خشمگین از جا جهید و به سمت زره و سلاح خود رفت. اما مستی امانش نداد و نقش بر زمین شد. وی نمی توانست به درستی روی پای خود بایستد. بالاخره با هر ترتیبی که بود و با عصا نمودن نیزه ماری و کمک اطرافیان، خود را به اسبش رساند. اما هنوز به دروازه خروجی نرسیده بود که با سربازان لو بو مواجه شد. با شجاعتی بی نظیر به دل سپاه دشمن زد تا راه خود را باز کند. اگر چه که مستی به وی اجازه مبارزه درستی را نمی داد، اما همه می دانستند که مواجهه با ژانگ فی برابر است با مرگ آنی. لو بو هم که از قدرت ژانگ فی آگاهی داشت، ترجیح داد اجازه دهد وی فرار کند. تعداد اندکی از محافظان و سربازان نیز وی را همراهی می کردند. ژانگ فی راه خود را باز نمود و از شهر خارج شد؛ اگرچه نتوانست خانواده لیو بی را نیز با خود ببرد.

 

اما سائو بائو که از طرفی از ژانگ فی کینه به دل گرفته بود و از سوی دیگر می دید که تنها چند ده نفر همراه ژانگ فی هستند و او نیز مست است و تعادل درستی ندارد، تصمیم گرفت که انتقام خود را بگیرد. پس به تعقیب وی پرداخت تا کارش را یکسره سازد. اما ژانگ فی با دیدن خائن، گویی جان دوباره گرفت. نعره ای هراسناک کشید و به جای فرار، به سمت سپاه سائو بائو حمله نمود. این حرکت دلیرانه موجب هراس سپاه شد و هر یک به سمتی گریختند. هیچ کس دوست نداشت با خشم ژانگ فی مواجه شود. سائو بائو هم که این صحنه را دید، تلاش نمود فرار نماید. اما دیر شده بود و ژانگ فی به او بسیار نزدیک شده بود. اسب ژانگ فی سریع تر از سائو بائو به دنبال وی می آمد و فرار سائو بائو خیلی به درازا نکشید. ژانگ فی چندین ضربه از پشت به وی زد و اسب سائو بائو، پیکر بی جان وی را به سمت شهر بازگرداند. اما قبل رسیدن به دروازه ها، به درون خندق ها افتاد و در آب ناپدید شد.

 

اگرچه خائن از بین رفته بود، اما خشم ژانگ فی فروکش نکرده بود. وی به یاد قولی می افتاد که به لیو بی داده بود و چه ادعاها که برای حفظ آن قول پیش ژنرال ها و مشاوران نکرده بود. اما به همین سادگی، تمام داشته هایشان را بر باد داده بود. پس با سری افکنده، به اردوگاه لیو بی رفت. داستان را تعریف نمود و به شدت گریست. لیو بی که دیگر کاری نمی توانست انجام دهد، به آرام نمودن برادرش پرداخت و تلاش کرد با سخنان دلگرم کننده، از غم وی بکاهد. اما تأثیری نداشت.

 

گوان یو پرسید : «چه بر سر خواهران ما (خانواده لیو بی) آمد؟». لیو بی گفت : «آن ها هم به سرنوشت شهر دچار شده اند.». سکوتی تلخ فضا را در بر گرفت. اما سرانجام گوان یو با عصبانیت، ژانگ فی را خطاب سخنان خود قرار داد و گفت : «مگر تو قول نداده بودی که از شهر محافظت کنی و لب به شراب نزنی؟ چرا قولت را عمل نکردی؟ این کار تو باعث شد هم شهر از دست برود و هم زنان برادرمان. حال چطور می خواهی با خودت کنار بیایی؟».

 

ژانگ فی با شنیدن این سخنان، تحمل خود را از دست داد. شمشیر از نیام برکشید تا جان خود را بگیرد. اما لیو بی به سرعت دست ژانگ فی را گرفته شمشیر را به کناری پرتاب نمود. او گفت : «برادران مانند دست ها و پاها هستند و زنان و فرزندان به مانند لباس. اگر لباسی آسیب ببیند می توان آن را ترمیم نمود. اما اگر دست و پایی قطع شود چطور می توان آن را به بدن وصل نمود؟ ما با هم در باغ هلو سوگند یاد کردیم که در یک روز بمیریم ]برای هم بمیریم.[. این درست است که شهر و زنان و فرزندانم را از دست داده ام. اما کاری است که شده است و زمان را نمی توان به عقب بازگرداند. من دیگر طاقت از دست دادن تو را ندارم. به علاوه، من مطمئنم لو بو به خانواده من آسیبی نخواهد رساند.».

 

لیو بی درست می گفت. چرا که از همان زمانی که شهر به تسخیر لو بو درآمد، وی دستور داد سربازانی از خانواده لیو بی به شدت محفاظت نموده و اجازه ندهند احدی به آن ها تعدی نماید و یا کم و کسری داشته باشند. البته وی این کار را از روی جوانمردی انجام داد. اما خیلی زود، نتیجه این سیاست خود را دید.

 

اما خبر موفقیت لو بو در تسخیر شهر، خیلی زود به یوآن شو رسید. وی که از شنیدن این خبر خوشحال شده بود، تصمیم گرفت با حیله ای زیرکانه، شر لیو بی را از سر خود باز کند. پس پیکی را نزد لو بو فرستاد و به او گفت درصورتی که در حمله به لیو بی، ما را یاری نموده و او را از میان بردارد، هدایایی گرانبها از آذوقه، اسب، طلا و نقره و پارچه های ابریشمی دریافت خواهد نمود.

 

لو بو در دام افتاد و عمده سپاهش را به گائو شون سپرد تا از پشت به اردوگاه لیو بی حمله نمایند. با نزدیک شدن سپاه لو بو، لیو بی به سرعت سپاه خود را از شو یی به گوانگ لینگ (Guangling) منتقل نمود و در نتیجه به سلامت از این مهلکه گریخت. اما هنگامی که گائو شون برای دریافت هدایای وعده داده شده، نزد جی لینگ رفت، وی چند روزی به بهانه اینکه سرورش رفته است، او را معطل نگاه داشت. اما پس از چند روز به وی اعلام نمود که یوآن شو گفته است : «اگرچه گائو شون به لیو بی حمله نموده، اما هنوز او از بین نرفته است و در نتیجه هیچ پاداشی به وی تعلق نمی گیرد.».

 

گائو شون سرافکنده نزد لو بو بازگشت و ماجرا را بازگو نمود. لو بو از خشم از جا جهید و دستور داد سپاهیان آماده شوند تا خود به یوآن شو حمله نماید. اما چن گونگ وی را از این کار باز داشت. او گفت که یوآن شو هم تدارکات بیشتر و هم سپاه پرتعداد و قوی تری از تو دارد و امکان موفقیت تو در این نبرد وجود ندارد. به جای این کار، از لیو بی درخواست کن که به شهر برگشته و شیائو پی را در اختیار او بگذار. از وجود وی استفاده کن تا بعداً وی را به نبرد با یوآن شو و یوآن شائو بفرستی. لو بو هم با این پیشنهاد موافقت کرده و نامه ای به لیو بی نوشت.

 

نامه هنگامی به لیو بی رسید که در نبردهای تعقیب و گریزی با سپاه یوآن شو، نیمی از سپاه خود را از دست داده بود. اگرچه برادرانش به شدت از این پیشنهاد خشمگین شدند و آن را بی احترامی نسبت به برادرشان تلقی نمودند، اما لیو بی از این پیشنهاد استقبال نمود. چون نیک می دانست که در حال حاضر، بهتر از این گزینه نصیب وی نخواهد شد. پس به نزد لو بو رفت.

 

هنگامی که به ایالت ژو رسید، لو بو می ترسید که لیو بی به نیت واقعی وی پی برده باشد. اما تلاش نمود که خود را خونسرد نشان داده و عادی رفتار کند. پس به استقبال لیو بی رفته و او را در آغوش کشید. به وی گفت که حمله وی نه از سر طمع برای گرفتن شهر، که به این دلیل بود که ژانگ فی کنترل خود را از دست داده بود و بیم آن می رفت که آشوب، شهر و سپاهیان را در بر بگیرد. به همین دلیل هم تصمیم گرفت که با این کار، نظم را به شهر بازگرداند و حالا که لیو بی، خود به سلامت برگشته است، می تواند کنترل شهر را به دست وی بسپارد.

 

لیو بی نیز زیرکانه پاسخ داد که وی از همان ابتدا نیز به دنبال دادن اختیار شهر به دستان با کفایت او بود و حال که این انتقال قدرت انجام گرفته است، خیال وی نیز راحت شده است. لو بو از این پاسخ، بسیار خرسند شد. پس دستور داد بانو گان (Lady Gan) و بانو می (Lady Mi)، همسران لیو بی را نزد وی آورند. وقتی آن دو، همسر خود را صحیح و سالم یافتند، بسیار خوشحال شدند. آن ها از مهمان نوازی و حمایت لو بو تعریف ها نموده و گفتند که چطور از ایشان مراقبت و پذیرایی شده است. لیو بی نیز به برادرانش یادآور شد که همانطور که گفته بود، وی می دانست که لو بو از ایشان مراقبت خواهد نمود و آسیبی نخواهند دید.

 

اما ژانگ فی، به هیچ وجه حاضر به مواجهه با لو بو نبود و حتی به جای سپاسگزاری قبل از خروج، ترجیح داد زودتر خانواده لیو بی را به سمت شهر شیائو پی اسکورت نماید. لیو بی و گوان یو نیز پس از تشکر از لو بو، به سمت شیائو پی حرکت نمودند. به دستور لو بو، هدایا و آذوقه و مایحتاج ایشان نیز برایشان ارسال گردید. پس بار دیگر، آرامش بین دو جگ سالار برقرار شد. اما در هر صورت حیله سائو سائو گرفته بود و اتحاد اولیه از بین رفته بود.

 

--------------------------------------------------------------------------------- 

 

در قسمت بعد، ضلع سوم سه پادشاهی، سون سه (Sun Ce - bofu) وارد داستان خواهد شد و داستان وسعت بیشتری پیدا خواهد نمود.

 

===================================================================

 

پ.ن 1 : این قسمت قدری کوتاه تر نوشته شد. به این دلیل که ترجیح دادم داستان سون سه در قسمتی مجزا تقدیم حضور دوستان گردد. پس اگر این قسمت نتوانست انتظار دوستان را برآورده سازد و داستان قدری بی کشش دنبال شد، از حضور تمامی دوستان صمیمانه عذرخواهی می نمایم.

 

پ.ن 2 : مثل همیشه، از نظرات سازنده و ارزشمند تمامی دوستان استقبال می کنم. پس لطفاً به منظور بهبود تاپیک، حقیر را از نظرات خود بهره مند نمایید.

 

 

  • Like 4
  • Upvote 10

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
بر 6 شهریور 1398 در 11:45 , mostafa_by گفت:

 

در قسمت قبل دیدیم که با حیله سائو سائو و شون یو، فرآیند پایان اتحاد بین لیو بی و لو بو آغاز گردید. با فرستاده شدن لیو بی به جنگ یوآن شو، ژانگ فی عهده دار محافظت از شهر شد. ژانگ فی، علی رغم این که قول داده بود که در هنگام اردوکشی برادرانش برای نبرد با یوآن شو و محافظت از شهر، به مستی روی نیاورد. اما در مهمانی کنترل خود را از دست داد و پس از مستی، پدرخوانده لو بو را مورد ضرب و شتم قرار داد.

و حالا ادامه ماجرا ...!

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

قسمت پانزدهم نخستین تقابل لیو بی و لو بو

 

هنگامی که لو بو نامه سائو بائو را دریافت نمود، به سرعت چن گونگ را فراخواند تا درمورد این نامه به وی مشاوره بدهد. چن گونگ وقتی نامه را خواند، بسیار خوشحال شد. به لو بو گفت این همان فرصتی بود که از ابتدا در پی آن بودیم. دیگر فرصتی بهتر از این نصیب ما نخواهد شد. لیو بی و ارتش از ایالت بسیار دور بوده و امکان بازگشت سریع را ندارند. ژانگ فی تنهاست و مست و توان نظامی وی در حداقل ممکن قرار دارد. دروازه های شهر نیز در برابر ما گشوده خواهد شد و نیازی به اتلاف نیرو برای تهاجم نداریم. از روز اول هم ما به این طمع به شیائو پی آمدیم که روزی ایالت شو را تسخیر نماییم. هم اکنون فرصت محقق ساختن این خواسته، فراهم شده است.

 

لو بو هم توصیه وی را پذیرفت و دستور آماده شدن سپاه را داد. حال ایالت شو لقمه آماده ای است برای ببر تیزدندان تا آن را ببلعد. اما زمان اندک بود و نمی شد زمان زیادی را مهیای فراهم سازی تدارکات سپاه خرج نمود. پس ترجیح داد که حمله غافلگیرانه و البته پر ریسکی را ترتیب دهد. حمله ای که درصورت مقاومت شهر، قطعاً به شکست می انجامید و سرانجام بدی در انتظار لو بو می بود. اما لو بو این ریسک را پذیرفت.

 

لو بو در رأس سپاه سواره ای پنج هزار نفره حرکت نمود و به چن گونگ و گائو شون (Gao Shun) که از فرماندهان ارشد ارتش لو بود دستور داد تا ارتش پیاده را رهبری نموده و به شو بیاورند. شیائو پی چندان دور نبود. پس خیلی زود نگهبانان دروازه های شهر، لو بو را در مقابل خود دیدند. هنگامی که لو بو رسید، گفت : «پیک مخفی لیو بی رسیده است!». این رمزی بود که سائو بائو به لو بو گفته بود. همانطور که وعده داده شده بود، با گفتن این رمز، دروازه های شهر توسط مردان سائو بائو بر روی لو بو و سپاهش گشوده شد و حمله آغاز شد.

 

در این هنگام، ژانگ فی در خوابی عمیق به سر می برد. معمولاً وقتی وی، بخصوص پس از مستی، به خواب می رفت، هیچ کس جرأت بیدار کردن وی را نداشت. پس همگان دو دل بودند که چه کسی قرار است این خبر شوم را به وی بدهد. بالاخره یک نفر شجاعت این کار را پیدا نمود و با ترس و لرز ژانگ فی را بیدار کرد و خبر حمله لو بو را داد.

 

ژانگ فی خشمگین از جا جهید و به سمت زره و سلاح خود رفت. اما مستی امانش نداد و نقش بر زمین شد. وی نمی توانست به درستی روی پای خود بایستد. بالاخره با هر ترتیبی که بود و با عصا نمودن نیزه ماری و کمک اطرافیان، خود را به اسبش رساند. اما هنوز به دروازه خروجی نرسیده بود که با سربازان لو بو مواجه شد. با شجاعتی بی نظیر به دل سپاه دشمن زد تا راه خود را باز کند. اگر چه که مستی به وی اجازه مبارزه درستی را نمی داد، اما همه می دانستند که مواجهه با ژانگ فی برابر است با مرگ آنی. لو بو هم که از قدرت ژانگ فی آگاهی داشت، ترجیح داد اجازه دهد وی فرار کند. تعداد اندکی از محافظان و سربازان نیز وی را همراهی می کردند. ژانگ فی راه خود را باز نمود و از شهر خارج شد؛ اگرچه نتوانست خانواده لیو بی را نیز با خود ببرد.

 

اما سائو بائو که از طرفی از ژانگ فی کینه به دل گرفته بود و از سوی دیگر می دید که تنها چند ده نفر همراه ژانگ فی هستند و او نیز مست است و تعادل درستی ندارد، تصمیم گرفت که انتقام خود را بگیرد. پس به تعقیب وی پرداخت تا کارش را یکسره سازد. اما ژانگ فی با دیدن خائن، گویی جان دوباره گرفت. نعره ای هراسناک کشید و به جای فرار، به سمت سپاه سائو بائو حمله نمود. این حرکت دلیرانه موجب هراس سپاه شد و هر یک به سمتی گریختند. هیچ کس دوست نداشت با خشم ژانگ فی مواجه شود. سائو بائو هم که این صحنه را دید، تلاش نمود فرار نماید. اما دیر شده بود و ژانگ فی به او بسیار نزدیک شده بود. اسب ژانگ فی سریع تر از سائو بائو به دنبال وی می آمد و فرار سائو بائو خیلی به درازا نکشید. ژانگ فی چندین ضربه از پشت به وی زد و اسب سائو بائو، پیکر بی جان وی را به سمت شهر بازگرداند. اما قبل رسیدن به دروازه ها، به درون خندق ها افتاد و در آب ناپدید شد.

 

اگرچه خائن از بین رفته بود، اما خشم ژانگ فی فروکش نکرده بود. وی به یاد قولی می افتاد که به لیو بی داده بود و چه ادعاها که برای حفظ آن قول پیش ژنرال ها و مشاوران نکرده بود. اما به همین سادگی، تمام داشته هایشان را بر باد داده بود. پس با سری افکنده، به اردوگاه لیو بی رفت. داستان را تعریف نمود و به شدت گریست. لیو بی که دیگر کاری نمی توانست انجام دهد، به آرام نمودن برادرش پرداخت و تلاش کرد با سخنان دلگرم کننده، از غم وی بکاهد. اما تأثیری نداشت.

 

گوان یو پرسید : «چه بر سر خواهران ما (خانواده لیو بی) آمد؟». لیو بی گفت : «آن ها هم به سرنوشت شهر دچار شده اند.». سکوتی تلخ فضا را در بر گرفت. اما سرانجام گوان یو با عصبانیت، ژانگ فی را خطاب سخنان خود قرار داد و گفت : «مگر تو قول نداده بودی که از شهر محافظت کنی و لب به شراب نزنی؟ چرا قولت را عمل نکردی؟ این کار تو باعث شد هم شهر از دست برود و هم زنان برادرمان. حال چطور می خواهی با خودت کنار بیایی؟».

 

ژانگ فی با شنیدن این سخنان، تحمل خود را از دست داد. شمشیر از نیام برکشید تا جان خود را بگیرد. اما لیو بی به سرعت دست ژانگ فی را گرفته شمشیر را به کناری پرتاب نمود. او گفت : «برادران مانند دست ها و پاها هستند و زنان و فرزندان به مانند لباس. اگر لباسی آسیب ببیند می توان آن را ترمیم نمود. اما اگر دست و پایی قطع شود چطور می توان آن را به بدن وصل نمود؟ ما با هم در باغ هلو سوگند یاد کردیم که در یک روز بمیریم ]برای هم بمیریم.[. این درست است که شهر و زنان و فرزندانم را از دست داده ام. اما کاری است که شده است و زمان را نمی توان به عقب بازگرداند. من دیگر طاقت از دست دادن تو را ندارم. به علاوه، من مطمئنم لو بو به خانواده من آسیبی نخواهد رساند.».

 

لیو بی درست می گفت. چرا که از همان زمانی که شهر به تسخیر لو بو درآمد، وی دستور داد سربازانی از خانواده لیو بی به شدت محفاظت نموده و اجازه ندهند احدی به آن ها تعدی نماید و یا کم و کسری داشته باشند. البته وی این کار را از روی جوانمردی انجام داد. اما خیلی زود، نتیجه این سیاست خود را دید.

 

اما خبر موفقیت لو بو در تسخیر شهر، خیلی زود به یوآن شو رسید. وی که از شنیدن این خبر خوشحال شده بود، تصمیم گرفت با حیله ای زیرکانه، شر لیو بی را از سر خود باز کند. پس پیکی را نزد لو بو فرستاد و به او گفت درصورتی که در حمله به لیو بی، ما را یاری نموده و او را از میان بردارد، هدایایی گرانبها از آذوقه، اسب، طلا و نقره و پارچه های ابریشمی دریافت خواهد نمود.

 

لو بو در دام افتاد و عمده سپاهش را به گائو شون سپرد تا از پشت به اردوگاه لیو بی حمله نمایند. با نزدیک شدن سپاه لو بو، لیو بی به سرعت سپاه خود را از شو یی به گوانگ لینگ (Guangling) منتقل نمود و در نتیجه به سلامت از این مهلکه گریخت. اما هنگامی که گائو شون برای دریافت هدایای وعده داده شده، نزد جی لینگ رفت، وی چند روزی به بهانه اینکه سرورش رفته است، او را معطل نگاه داشت. اما پس از چند روز به وی اعلام نمود که یوآن شو گفته است : «اگرچه گائو شون به لیو بی حمله نموده، اما هنوز او از بین نرفته است و در نتیجه هیچ پاداشی به وی تعلق نمی گیرد.».

 

گائو شون سرافکنده نزد لو بو بازگشت و ماجرا را بازگو نمود. لو بو از خشم از جا جهید و دستور داد سپاهیان آماده شوند تا خود به یوآن شو حمله نماید. اما چن گونگ وی را از این کار باز داشت. او گفت که یوآن شو هم تدارکات بیشتر و هم سپاه پرتعداد و قوی تری از تو دارد و امکان موفقیت تو در این نبرد وجود ندارد. به جای این کار، از لیو بی درخواست کن که به شهر برگشته و شیائو پی را در اختیار او بگذار. از وجود وی استفاده کن تا بعداً وی را به نبرد با یوآن شو و یوآن شائو بفرستی. لو بو هم با این پیشنهاد موافقت کرده و نامه ای به لیو بی نوشت.

 

نامه هنگامی به لیو بی رسید که در نبردهای تعقیب و گریزی با سپاه یوآن شو، نیمی از سپاه خود را از دست داده بود. اگرچه برادرانش به شدت از این پیشنهاد خشمگین شدند و آن را بی احترامی نسبت به برادرشان تلقی نمودند، اما لیو بی از این پیشنهاد استقبال نمود. چون نیک می دانست که در حال حاضر، بهتر از این گزینه نصیب وی نخواهد شد. پس به نزد لو بو رفت.

 

هنگامی که به ایالت ژو رسید، لو بو می ترسید که لیو بی به نیت واقعی وی پی برده باشد. اما تلاش نمود که خود را خونسرد نشان داده و عادی رفتار کند. پس به استقبال لیو بی رفته و او را در آغوش کشید. به وی گفت که حمله وی نه از سر طمع برای گرفتن شهر، که به این دلیل بود که ژانگ فی کنترل خود را از دست داده بود و بیم آن می رفت که آشوب، شهر و سپاهیان را در بر بگیرد. به همین دلیل هم تصمیم گرفت که با این کار، نظم را به شهر بازگرداند و حالا که لیو بی، خود به سلامت برگشته است، می تواند کنترل شهر را به دست وی بسپارد.

 

لیو بی نیز زیرکانه پاسخ داد که وی از همان ابتدا نیز به دنبال دادن اختیار شهر به دستان با کفایت او بود و حال که این انتقال قدرت انجام گرفته است، خیال وی نیز راحت شده است. لو بو از این پاسخ، بسیار خرسند شد. پس دستور داد بانو گان (Lady Gan) و بانو می (Lady Mi)، همسران لیو بی را نزد وی آورند. وقتی آن دو، همسر خود را صحیح و سالم یافتند، بسیار خوشحال شدند. آن ها از مهمان نوازی و حمایت لو بو تعریف ها نموده و گفتند که چطور از ایشان مراقبت و پذیرایی شده است. لیو بی نیز به برادرانش یادآور شد که همانطور که گفته بود، وی می دانست که لو بو از ایشان مراقبت خواهد نمود و آسیبی نخواهند دید.

 

اما ژانگ فی، به هیچ وجه حاضر به مواجهه با لو بو نبود و حتی به جای سپاسگزاری قبل از خروج، ترجیح داد زودتر خانواده لیو بی را به سمت شهر شیائو پی اسکورت نماید. لیو بی و گوان یو نیز پس از تشکر از لو بو، به سمت شیائو پی حرکت نمودند. به دستور لو بو، هدایا و آذوقه و مایحتاج ایشان نیز برایشان ارسال گردید. پس بار دیگر، آرامش بین دو جگ سالار برقرار شد. اما در هر صورت حیله سائو سائو گرفته بود و اتحاد اولیه از بین رفته بود.

 

--------------------------------------------------------------------------------- 

 

در قسمت بعد، ضلع سوم سه پادشاهی، سون سه (Sun Ce - bofu) وارد داستان خواهد شد و داستان وسعت بیشتری پیدا خواهد نمود.

 

===================================================================

 

پ.ن 1 : این قسمت قدری کوتاه تر نوشته شد. به این دلیل که ترجیح دادم داستان سون سه در قسمتی مجزا تقدیم حضور دوستان گردد. پس اگر این قسمت نتوانست انتظار دوستان را برآورده سازد و داستان قدری بی کشش دنبال شد، از حضور تمامی دوستان صمیمانه عذرخواهی می نمایم.

 

پ.ن 2 : مثل همیشه، از نظرات سازنده و ارزشمند تمامی دوستان استقبال می کنم. پس لطفاً به منظور بهبود تاپیک، حقیر را از نظرات خود بهره مند نمایید.

 

 

خیلی عالی بود... واقعا ممنون

منتظر مابقی داستان هستیم

  • Upvote 1

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

لطفا وارد سیستم شوید برای ارسال نظر

شما قادر خواهید بود بعد از ورود به سیستم این نظر را ترک نمایید



ورود به سیستم

  • مرور توسط کاربر    0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.