nozheh

Members
  • تعداد محتوا

    688
  • عضوشده

  • آخرین بازدید

اعتبار در انجمن

58

درباره nozheh

  • رتبه حساب کاربری
    استوار یکم
  1. سلام دوستان زنده باد آزادي. بن بودم تازه آزاد شدم. سوالي داشتم از خدمت دوستان عزيز: وزن اين پهپاد چند كيلوگرمه و جسن بدنش از چيه؟؟ تشكر
  2. nozheh

    مسابقه تاکتیک نظامی

    من دارم يكم كار ميكنم. اگر خوب شد در سايت قرار ميدم. بچه ها اگر گردان به دونيم تقسيم بشه اسمش چي ميشه؟ گروه؟
  3. [quote]اينكه قاضي پرونده‌هاي جرائم خودشون رو ميان ترور مي‌كنن هم كاملاً ماهيت ترور كنندگان رو مشخص مي‌كنه! البته اگه يكي از دوستان اخراجي بود، الان اين موضوع رو به ج.ا ربط مي‌داد؛ براي بدنام كردن كردهاي ضد انقلاب و خائن [/quote] مصطفي جان ممكنه بيشتر توضيح بديد؟؟ جملتون خيلي مبهم هستش.من چيزي نفهميدم...
  4. دوستان كسي ميدونه كار كدوم گروه بوده؟ به نظر شما كار پزواك نبوده؟؟
  5. nozheh

    اینترانت چیست؟!

    [quote][quote]اميد جون ديگه هر بيسوادي ميدونه اينترانت چيه. تاپيك درست كردنت چي بود؟ Evil or Very Mad حالتو بگيرم؟؟ Mr. Green [/quote] بنده خودم نمی دونستم!! و گفتم شاید یک نفر مثل من باشه و این مطلب به دردش بخوره!! اشکال نداره بگیر!! اما اگه می خوای تا من یه حال قوچول ازت بگیرم؟!نظرت چیه؟! [/quote] ما كرتيم حاجي زمين خوردتيم
  6. نا سلامتي يكي ار نمايندگان مجلس خبرگان ترور شده... هيشكي حرفي براي گفتن نداره؟؟
  7. nozheh

    اینترانت چیست؟!

    اميد جون ديگه هر بيسوادي ميدونه اينترانت چيه. تاپيك درست كردنت چي بود؟ حالتو بگيرم؟؟
  8. به گزارش خبرگزاري فارس از سنندج ماموستا محمد شيخ‌الاسلام غروب امروز توسط افرادي ناشناس در مقابل مسجد و پس از اقامه نماز مغرب و عشاء مورد سوء قصد قرار گرفت و شهيد شد. بنابر اين گزارش اين سوءقصد به دنبال ترور دو قاضي شعبه 4 دادگاه سنندج و ترور امام جمعه موقت سنندج در طول يك هفته اتفاق افتاده است. رئيس بيمارستان بعثت در گفتگو با خبرنگار فارس در سنندج گفت: هم‌اكنون پيكر ماموستا شيخ‌الاسلام در سردخانه بيمارستان قرار دارد. فارس: رئيس جمهوري در پيامي به مناسبت شهادت نماينده مردم كردستان در مجلس خبرگان رهبري دو روز عزاي عمومي در اين استان اعلام كرد. به گزارش خبرگزاري فارس از سنندج اين پيام ساعتي پيش توسط معاون اول وي به صورت تلفني به مدير كل صدا و سيماي مركز كردستان اعلام شد. ماموستا محمد شيخ‌الاسلام نماينده مجلس خبرگان رهبري بعد از نماز مغرب امشب در جلوي مسجد سيد قطب سنندج توسط افرادي ناشناس به شهادت رسيد. http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8806260864
  9. nozheh

    شوخ طبعي ها در جبهه

    [quote]نه . اشنايي ندارم. سردار شهيد عاصي زاده دلاور و يك مربي عملياتهاي ابي و خاكي به اسم شهيد بياباني رو ميشناسم كه اموزشهاي اون معروف بود. ( اموزش تكاوري ميداد و سخت گير هم بود) [/quote] جالب بود. پس با دستكاري شناسنامه و تقلب رفتيد جبهه اين سرهنگ جعفر خرمي با اينكه از ناحيه پا جانبازه آموزش تكاوري در دانشگاه افسري فلكه سوم تهران پارس ديده و هيكل قوي داره و در عين حال خيلي خيلي مهربونه و با بچه ها رفيقه. ايشون از خاطرات تكاور شدنشون براي ما تعريف ميكردن كه اگر مايل بوديد تعريف ميكنم. راستي ايشون ميگفت كسي كه به آموزش تكاوري ميداد از اونهايي بود كه زمان جنگ با 2-3 نفر ديگه ميرفتن چاهاي نفت موصل رو به آتيش ميكشيدن و برميگشتن. ميگفت بچه لاله زاره. فاميلش متاستفانه يادم رفته... i_dont't_know
  10. nozheh

    شوخ طبعي ها در جبهه

    [quote]خدمت شما عرض كنم كه اين قبيل كارها بيشتر در مناطق غربي كه كوهستاني بود امكان بيشتر داشت كه تا اونجايي كه بنده اطلاع دارم مدتي اين تيپ اونجا مستقر بود. البته چون نيروهاي يزدي كارائي كمي در سرما داشتند دوباره به مناطق جنوب برگشتند. نميگم دورغ ميگه ولي امكانش هست كه منطقه غرب بوده. [/quote] والله اين خاطره خيلي معروفه و به گفته دبيرمون تقريبا تمام بچه هاي تيپ الپنير ببخشيد الغدير اين خاطره رو شنيدن. اگر با بچه هاي الغدير در تماس باشيد ميتونيد ازشون بپرسيد. [quote]مسابقه باز و بسته كردن اسلحه هم يكي از هيجان اورترين كارها بود. شليك رگبار با يك دست و شليك دو تا ار پي جي با هم لذت خاص خودش رو داشت. (اين اخري رو من هم امتحان ميكردم )[/quote] خوبه پس شما هم شيطنت داشتيد در دوران جواني. چند سوال: 1- چند سالگي رفتيد جبهه؟ 2- ركورد دار سريعتر باز و بسته كردن اسلحه مال كي بود؟ شما؟ 3- شليك 2تا آر پي جي اونم همزمان به گوش آسيب نميرسوند؟؟ 4- سرهنگ جعفر خرمي از بچه هاي تيپ الغدير رو ميشناسيد؟؟
  11. nozheh

    شوخ طبعي ها در جبهه

    [quote]نوژه عزيز سلام من تو فاو از نزديك با بچه هاي الغدير بودم. اين معلم شما احتمالا خط سوم بوده وگرنه اصلا امكان پخت غذا در خط نبود. چاي هم به زحمت و فقط در 2 وقت كه حدودا هر دفعه 1 ساعت ميشد و ديد عراق روي ما كمتر بود در چاله اي كه حدود 1 متر پائينتر از سطح بود چا درست ميكرديم. براي اتيش هم از چوب صندوق مهمات استفاده ميكرديم. كه زود اتيش ميگرفت و دود كمي داشت. [/quote] سلام جناب آرماني بزرگوار والله نميدونم دقيق كجا خدمت ميكرد. اما قبل از اينكه اين خاطره رو تعريف كنه روي تخته سياه نقشه منطقه رو كشيد و ميگفت جايي كه ما بوديم درگيري خيلي كم بود. مثلا 2-3 روزي يه صداي تيري به گوش ميرسيد. يا بعضي وقتها يه هفته ميشد هيچ صدايي به گوشمون نميرسيد و حوصلمون سر ميرفت و ميرفتيم پشت خاكريز چنتا فشنگ شليك ميكرديم كه اونها هم جوابمون رو ميدادن. البته تا اونجا كه يادمه اسمي از فاو نياورد. يه جاي ديگه بود. اگر ذهنم ياري كنه ....
  12. nozheh

    دانشنامه ی مصـــور نظـامی!

    اميد جان ممنونم ارت. يكي از بهترين تاپيكهايي كه تو ميليتاري ديدم همين بود. بازم ادامه داره ديگه نه؟
  13. nozheh

    شوخ طبعي ها در جبهه

    ميخوام يه خاطره اي به نقل از دبير آمادگي دفاعي سال دوم دبيرستان نقل كنم: آبگوشت كله( از زبان دبير دفاعيمون): كلاس دوم راهنمايي بودم كه چند نفر از برادران پاسدار اومدن سركلاس و گفتن هركه دارد هوس كربلا بسم الله . من هم جز اولين كساني بودم كه دستم رو بالا كردم. كاري نداريم به چه سختي تونستم از بابام رضايت بگيرم. خلاصه اعزام شديم جبهه. بچه ها تيپي كه ما در آن خدمت ميكرديم معروف بود به تيپ الپنير. همون الغدير بود منتها چون هميشه خدا غذاي ما نون و پنير گچي بود بهمون ميگفتن الپنير. يه چند ماه گذشت بچه هاي سنگر ما هوس غذاهاي مادرامون رو كرديم. آقا يه نفر رفت شهر بهش گفتيم يكم برنج بخره با ماهي تا يه غذايي بپزيم و بخوريم. خلاصه يكي از هم سنگرهامون رفت و يك كيلو برنج خريد و 2-3 تا ماهي. بعد از اينكه برگشت يهو ديديم بچه هاي سنگر بغل اومدن پيش ما كه توروخدا از غذاتون به ماهم بدين. ماهم گفتيم اصلا. گفتن خب پولشو ميديم ماهم گفتيم شما كه ميخوايد پول بديد بريد رستوران شهر. بچه هاي سنگر بغل گفتن : همين؟ ماهم گفتيم: همين. گفتن باشه گذر پوست به دباغ خونه ميفته. خلاصه ماحرف اونهارو شوخي گرفتيم. بچه ها اومديم غذا درست كنيم بلد نبوديم چطور برنج رو درست ميكنن. من گفتم فكر كنم ميريزيم كف ماهيتابه و سرخش ميكنيم. يكم امتحان كرديم ديدم نه برنج قهوه اي شد خلاصه رفتيم سراغ بچه هاي سنگر بغل اونا گفتن ما بلديم به شرطي كه به ماهم غذا بدين. ماهم گفتيم عمرن. حاظريم از گرسنگي بميريم به شما غذا نديم. خلاصه يه پير مرد رو از چنتا سنگر اونورتر پيدا كرديم كه اين بلد بود چطور برنج و ماهي درست كنن. خلاصه ما اونروز يه غذاي چرب و چيلي خورديم و بچه هاي سنگر بغل هم كه دوستان صميمي ما بودن ازمون ناراحت شده بودن. يك هفته از اين جريان گذشت تا اينكه: ديديم يكي از بچه هاي سنگر بغل داره ميره شهر و بچه ها دارن بهش پول ميدن. پرسيديم كجا ميري گفت دارم ميرم شهر بند و بساط غذا بخرم. پرسيديم چي ميخواي بخري؟؟ گفت بساط آبگوشت كله. تا اسم آبگوشت كله اومد دل همه ضعف رفت. گفتيم به به. برو زود بيا. يهو طرف گفت به شما نميديم ها. الكي دلتون رو صابون نزنيد گفتيم عجب ادمهايي هستيد شما. دلتون مياد ما پنير گچي بخوريم شما آبگوشت كله؟ گفت : چطور شما دلتون مياد برنج و ماهي بخوريد و به ما نديد. ماهم مثل شما. گفتيم باشه ايراد نداره. خلاصه رفت و اومد و شروع كردن به آشپزي. يك بوي مطبوعي تو كل خط پيچيده بود كه نگو. ديدبان ها گزارش داده بودن كه سربازهاي عراقي اومدن لب خط و دارن بو ميكنن ببينن بوي چيه خلاصه اينها از ساعت 11 امروز آبگوشت رو بار گذاشتن براي ناهار فردا. زيرش هم كم كردن. شب كه شد منتظر شديم بچه هاي سنگر بغل بخوابن و بريم عمليات تروريستي انجام بديم شب يواش يواش من و يكي ديگه از بچه ها كه شهيد شد رفتيم تو سنگر اونا قابلمشون رو برداشتيم آورديم تو سنگر خودمون. بعد تمام محتويات قابلمه رو خالي كرديم تو يه قابلمه ديگه و بيك نيك رو روشن كرديم و زيرش هم زياد تا زودتر بپزه. بعد تو قابلمه سنگر بغل يه آجر گذاشتيم و برگردونديم سرجاش. اين آبگوشت كله تا ساعت 2-3 جا افتاد و ما خاموشش كرديم و شروع كرديم به خوردن. حالا نخور كي بخور. ديگه اونقدر خورديم و خنديديم كه تا صبح از دل درد نتونستيم بخوابيم. صبح ساعت 7-8 صبح ديديم صداي جيغ و داد داره مياد از سنگر بغل كه آي دزد - آي دزد آبگوشتمونو بردن. يهو بچه هاي اون سنگر اومدن سراغ ما. هي هرچي گفتن شما آبگوشت مارو دزديدين؟ ماهم ميگفتيم نه مگه ما گشنه آبگوشت شما هستيم گفتن باشه . خدايا هركي آبگوشت مارو دزديده حرومش باشه و همين امروز هرچي خورده بالا بياره. خلاصه ماهم خنديديم اونها هم خنده هاي عصباني ميكردن. بعد دوباره اونها تصميم گرفتن آبگوشت كله درست كنن و بازهم آبگوشت كله اونها دزديده شد. منتها اين بار توسط سربازهاي عراقي كه شب دنبال بو راه مي افتادن و غذا رو ميدزديدن و ميرفتن. اميدوارم كه خوشتون اومده باشه
  14. nozheh

    انتخاب مديران سايت

    [quote]از قلم نیفتادی! [/quote] چاكرتيم...
  15. nozheh

    انتخاب مديران سايت

    سعيد جون سلام منم بودما... منو از قلم انداختي آقا من در تمام انجمن هاي بخش جنگ ميتونم فعاليت مفيد داشته باشم. به خصوص انجمن توان نظامي ارتش هاي دنيا و مباحث كلي و عمومي نظام. راستي به مديران انتخاب شده تبريك عرض ميكنم. خصوصا برادر نصير ايراني و آذرخش. انشالله كه موفق باشيد.