Moltke

Members
  • تعداد محتوا

    792
  • عضوشده

  • آخرین بازدید

  • Days Won

    2

تمامی ارسال های Moltke

  1. حمله موشکی اسکاد ، 22 اکتبر 1973             پرتابگر موشک اسکاد       بخشی از جنگ یوم کیپور   نوع حمله : حمله موشکی بالستیک   مکان حمله : سرپل ارتش اسرائیل در دورسویر ، مصر   هدف : نیروهای ارتش اسرائیل   انجام دهنده : ارتش مصر   تلفات : 7 سرباز اسرائیلی کشته شدند           حمله موشکی اسکاد 22 اکتبر ، که در میانه جنگ یوم کیپور در سال 1973 میلادی انجام شد ، نخستین استفاده عملیاتی از موشک اسکاد در جهان به شمار می رود . به نظر می رسید  نیروهای مصری سه فروند موشک اسکاد به سوی اهداف اسرائیلی شلیک کردند . یک موشک به سمت شهر العریش در اشغال اسرائیل  شلیک شد و هدف دو موشک دیگر سرپل نیروهای اسرائیلی در طرف غربی کانال سوئز ، نزدیک دورسویر بود .       دلتای نیل ، به موقعیت پورت سعید ، دمیاط ، اسماعیلیه و العریش توجه کنید       پیش زمینه   یکی از درس هایی که مصر در جنگ شش روزه آموخت نیاز به سلاح های دوربرد برای هدف قراردادن عمق خاک اسرائیل بود . چنین سلاحی باید قابلیت مانورهای تهاجمی اسرائیل را کاهش می داد و به عنوان یک بازدارنده عمل می کرد . در پاسخ به این نیاز ، مصر خود را به سه نوع سلاح مجهز کرد :   1 – بمب افکن های سنگین با قابلیت هدف قراردادن عمق خاک اسرائیل 2 -  موشک های کروزی که قادر به خنثی کردن دفاع ضد موشکی اسرائیل بودند 3 – موشک های سطح به سطح دوربرد ، با قابلیت شلیک از داخل خاک مصر و تحت حفاظت شبکه پدافند هوایی این کشور   شوروی سابق از تجهیز مصر به قابلیت حملات عمقی هراس داشت ، امری که به تنش میان دو کشور انجامید . سرانجام اتحاد شوروی با تحویل موشک های کروز هواپرتاب KSR-2 ، بمب افکن های توپولف – 16 باجر ( به جای توپولف - 22 مورد تقاضای مصری ها ) ، و یک لشکر از موشک های اسکاد به مصر موافقت کرد . موساد از ژوئن 1973 از تحویل موشک های اسکاد به مصر اطلاع یافته بود . موشک ها در 24 آگوست وارد خاک مصر شدند .آموزش نیروهای مصری برای به کارگیری این سیستم ها نیز توسط مستشاران شوروی آغاز شد .       توپولف -16 مصری مجهز به دو فروند KSR-2       لشکر موشکی در اختیار مصر شامل 10 پرتابگر موشک اسکاد بود و سازمان اطلاعات نظامی اسرائیل  ( آمان ) تخمین زده بود که آموزش نیروی انسانی لازم برای عملیات با این سلاح  11 تا 12 ماه طول خواهد کشید ، بنابراین در بهترین وضعیت مصر در سه ماهه اول سال 1974  قادر به استفاده از آن خواهد بود . با این حال ، استفاده محدود از اسکاد برای مصر در اکتبر 1973 نیز میسر بود .   کیسیون آگنارات ( کمیته ای که بعدا برای بررسی دلایل ناکامی اسرائیل در پیش بینی دقیق و آمادگی در برابر نیروهای مهاجم در جنگ یوم کیپور تشکیل شد ) بعدها موشک های اسکاد را به عنوان عاملی که می توانست توازن قوا را در جنگ برهم بزند معرفی کرد . آمان پیش بینی کرد مصر تا زمانی که قادر به استفاده از اسکادهایش نباشد با اسرائیل وارد جنگ نخواهد شد ، زیرا اسکادها تنها سلاح مصری ها بود که قدرت نیروی هوایی اسرائیل را تحت الشعاع قرار می داد .   حمله    دستگاه اطلاعات اسرائیل اطلاعاتی مبنی بر عملیات شناسایی تیم های نظامی شوروی در روزهای 12 و 13 اکتبر  به منظور یافتن مکان مناسب برای شلیک موشک های بالستیک در مناطق پورت سعید ، اسماعیلیه و دمیاط دریافت کرد . براوردهای اطلاعاتی نشان می داد اسکادهای مصری قادر به هدف قرار دادن اهدافی مانند نتانیا ، و حتی حیفا در عمق خاک اسرائیل هستند . پروازهای شناسایی در منطقه به منظور یافتن پرتابگرهای اسکاد آغاز شد  و سیمچا دینیتز ، سفیر اسرائیل در ایالات متحده در مورد موشک های شوروی به هنری کیسینجر ، وزیر امور خارجه آمریکا اطلاع داد تا او نیز موضوع را با همتای خود در اتحاد شوروی در میان بگذارد .   در شب منتهی به 15 اکتبر ، نیروهای اسرائیلی با عبور از کانال سوئز و رسیدن به طرف غربی آن ایجاد سرپل هایی برای هجوم به عمق خاک مصر را آغاز کردند . روز بعد ، انور سادات رئیس جمهور مصر تهدید کرد در صورت حمله به عمق خاک مصر با حملات موشکی بالستیک پاسخ خواهد داد . در نتیجه موشه دایان ، وزیر دفاع اسرائیل تصمیم گرفت از حمله به اهداف اقتصادی مصر اجتناب کند  ، امری که در روزهای قبل بر آن پافشاری می کرد . در روز 20 اکتبر ، موشه دایان و دیوید العازر ، رئیس ستاد ارتش اسرائیل حمله به شهرهای پورت سعید و پورت فواد را در نظر گرفتند . در حین بحث ، موضوع موشک های اسکاد به عنوان پاسخ احتمالی مصر مورد بررسی قرار گرفت . یگان های موشکی مصری در اطراف پورت سعید چندین بار هدف حملات هوایی قرار گرفتند . مصری ها ادعا می کنند حملات هوایی گسترده اسرائیل به پورت سعید در آن زمان به این سبب بود که در صورت وجود پرتابگرهای اسکاد در این منطقه ، تمام شهرهای مهم اسرائیل در تیررس اسکادها قرار می گرفتند .                   دیوید العازر ، رئیس ستاد مشترک ارتش اسرائیل     در 21 اکتبر مصری ها ناامید از روند جنگ یک باتری از موشک های اسکاد را که پیشتر در بخش شرقی دلتای نیل مستقر بود ( جایی که تل آویو در تیررس قرار داشت ) به موقعیتی با فاصله ای اندک از کانال سوئز منتقل کردند .   در 22 اکتبر  شورای امنیت سازمان ملل با تصویب قطعنامه 338 خواهان اجرای آتش بس فوری در ساعت 19 همان روز شد .   طبق گفته ویکتور آیسرالیان ، مقام بلندپایه وزارت خارجه اتحاد شوروی ، لشکر موشک های اسکاد به طور کامل در کنترل و تحت عملیات مستشاران شوروی بود . رهبران مصر و مستشاران شوروی از این که جنگ بدون استفاده موثر از موشک های اسکاد در حال پایانی ناگوار بود بسیار سرخورده بودند . در نتیجه ، در ساعات پایانی منتهی به آتش بس ، سفیر شوروی در مصر سعی کرد با وزیر خارجه کشورش تماس بگیرد و خواهان صدور اجازه شلیک موشک های اسکاد به سمت اهداف اسرائیلی شود . سفیر موفق به تماس نشد و به وزیر دفاع شوروی روی آورد که سرانجام وی با این کار موافقت کرد . در آخرین دقایق منتهی به آتش بس  تیم های متخصص شوروی بدون اطلاع یا تایید مصری ها سه فروند موشک اسکاد به سوی اهداف اسرائیلی شلیک کردند . هر موشک حامل 2 تن مواد منفجره بود . یکی از موشک ها به العریش ، جایی که تدارکات ارسالی ایالات متحده به اسرائیلی ها می رسید برخورد کرد . دو موشک دیگر به سوی دورسویر ، سرپل قوای اسرائیلی در طرف شرقی کانال سوئز شلیک شدند . یکی از موشک ها با انفجار در میان تجمع کامیون های تدارکاتی اسرائیلی منجر به کشته شدن 7 نفر از سربازان تیپ 401 ام از لشکر 600 ام ارتش اسرائیل شد . برخورد موشک اسکاد حفره ای به قطر 15 متر و عمق 4 متر ایجاد کرد . سادات بعدها در خاطراتش ادعا کرد فرمان حمله به سرپل نیروهای اسرائیلی را شخصا صادر کرده است : " می خواستم اسرائیل بداند ما چنین سلاح هایی در اختیار داریم و بعدها در جنگ از آن ها استفاده خواهیم کرد " .       انور سادات     نتیجه   اسرائیلی ها که از وجود موشک های اسکاد مصری باخبر بودند در طول جنگ از حملات هوایی به اهداف استراتژیک مصری در عمق خاک آن کشور خودداری کردند . سخنان الی زیرا ، رئیس اطلاعات نظامی اسرائیل طی مشورت با ستاد مشترک ارتش اسرائیل برای برآورد وضعیت در روز 9 اکتبر اثر مهمی در اتخاذ این تصمیم داشت . با در نظر گرفتن حملات هوایی گسترده اسرائیل به اهداف مصری در عمق خاک این کشور در دوره جنگ فرسایشی ( 1970-1967 ) به اهمیت این موضوع پی برده می شود . این حملات خسارات شدیدی به قدرت نظامی مصر وارد آورده بود و با ناچار کردن بخش بزرگی از نیروهای نظامی و پدافندی مصر به عقب نشینی به عمق خاک این کشور ، از توان تهاجمی  آنان می کاست . در همین حال و در جبهه سوریه ، نیروی هوایی اسرائیل طی جنگ یوم کیپور  حملات سنگینی به  عمق خاک این کشور انجام داد و توان رزمی این کشور و حتی زندگی عادی شهروندانش  را مختل کرد . نیروگاه های بزرگ ، مخازن سوخت ، پل ها و جاده های اصلی کشور سوریه زیر آتش اسرائیل بودند .           منبع : http://en.wikipedia.org/wiki/October_22_Scud_missile_attack
  2. قتل عام افسران پلیس سری لانکا ، 1990       مکان : استان شرقی ، سری لانکا   زمان وقوع : 11 ژوئن 1990   هدف :  افسران غیرمسلح پلیس سری لانکا   نوع حمله : کشتار مسلحانه   سلاح های استفاده شده : سلاح  گرم     تلفات : 600 تا 774 نفر کشته   انجام دهنده :  ببرهای آزادی بخش تامیل  (LTTE)         پرچم ببرهای تامیل       کشتار سال 1990 افسران پلیس سری لانکا ، یک قتل عام دسته جمعی بود که در 11 ژوئن آن سال صورت گرفت . اعضای سازمان ببرهای آزادی بخش تامیل ، یک سازمان جدایی طلب تامیل ، متهم هستند در این واقعه بیش از 600 تن از افسران غیرمسلح پلیس سری لانکا را  در استان شرقی این کشور کشته اند . برخی منابع تلفات این حادثه را 774 تن دانسته اند .     پیش زمینه   مداخله هند   طبق پیمان امضا شده میان هند و سری لانکا ، نیروی حافظ صلح هندی در جولای 1987 وارد سری لانکا شد . این حضور در میان افکار عمومی و سیاست مداران سری لانکایی هوادار چندانی نداشت . در ژانویه 1989 ، رییس جمهور راناسینغه پرماداسا به قدرت رسید . دولت او ابتدا مذاکره با ببرهای تامیل را در پیش گرفت که عملیات نظامی خونینی را در شرق و شمال کشور به راه انداخته بود . پرماداسا نیز موافق حضور هندی ها در خاک سری لانکا نبود . در ژوئن 1989  یک توافق آتش بس با LTTE امضا شد . پرماداسا که سعی داشت رهبران ببرها را تحت نفوذ خود بگیرد مقادیر فروانی سلاح به آن ها تحویل داد تا با نیروی حافظ صلح هندی بجنگند . اما در پایان سال 1989 و تحت فشار افکار عمومی ، پرماداسا از هندی خواست نیروهایشان را برگردانند و نگه دارند . نخست وزیر هند ، ویشواناث پراتاپ سینگ ، نپذیرفت و نیروهایش را از سری لانکا خارج کرد .     شکست مذاکرات صلح   در همین حال ، هیئت مذاکره دولت سری لانکا به رهبری وزیر امور خارجه ،  عبدالقادر شاه الحمید ، با LTTE وارد مذاکره شد . هر چند گفتگوها در مراحل اولیه موفق بودند ، روی مسائل کلیدی مانند انحلال شورای استانی شمال شرقی و تصحیح بند ششم قانون اساسی کشور توافقی حاصل  نشد . مذاکره کننده و استراتژیست اصلی ببرهای تامیل ، آنتون بالاسینغام ، دولت را تهدید کرد و این مذاکرات را آخرین شانس آن برای جلوگیری از وقوع دوباره جنگ دانست . وضعیت پس از درخواست وزیر دفاع سری لانکا ، رانجان ویجراتنه از ببرها  برای کنار گذاشتن سلاح هایشان وخیم تر شد . رهبر ببرها ، ولوپیلای پرابهاکاران  این درخواست را رد کرد و خصومت ها بالا گرفت .       ولوپیلای پرابهاکاران ، رهبر ببرهای تامیل       وقایع هم زمان   طی این دوره حضور ارتش سری لانکا به پادگان ها محدود شد و برای شکست نخوردن مذاکرات علیه ببرها اقدامی صورت نگرفت . اما در اواخر می 1990 تنش ها بیشتر شد . ارتش دریافت LTTE  طی این دوره پناهگاه و سنگرهای فراوانی ایجاد کرده و در اطراف پادگان های دولتی مواضع دفاعی برپا کرده است . وزارت دفاع اما ، ارتش را ناچار به سکوت کرد .     حادثه ثاندیکولام   در 7 ژوئن 1990 یک خودرو حامل نیروهای دولتی که از واوونیا به سوی مولای تیوو در حرمت بود توسط ببرهای تامیل هدف قرار گرفت . یک سرباز کشته و 9 نفر زخمی شدند . وزارت دفاعی پاسخی نداد .     حادثه خیاط مسلمان   در 10 ژوئن 1990  پلیس ناحیه باتیکالوئا یک جوان مسلمان را که با یک زن سینهالی در وضعیت نامناسبی دیده شده بود دستگیر کرد . پلیس نمی دانست این جوان با ببرهای تامیل در ارتباط است . در ساعت 9:30 شب اعضای سازمان ببرهای تامیل وارد پاسگاه پلیس شدند و از پلیس خواستند جوان را آزاد کند . پلیس تقاضا را رد کرد و گفت او در بیمارستان شهر بستری است . ببرها این پاسخ را باور نکردند و دو تن از اعضای پلیس را ربودند .     قتل عام   در ساعت 6 صبح روز 11 ژوئن 1990 چریک های تامیل پاسگاه باتیکولوئا را محاصره کرده و 3 پلیس دیگر را نیز ربودند . یک ساعت بعد 250 نفر از اعضای مسلح سازمان ببرهای تامیل وارد شهر شدند و همه اعضای پلیس را بازداشت کردند . پلیس های سینهالی نژاد و خانواده هایشان به فرودگاه فرستاده شدند . افسران پلیس تامیل نژاد و خانواده هایشان به کلیسای مریم قدیس برده شدند . فرمانده پلیس شهر و 4 پلیس دیگر دستگیر شدند . طی غارت پاسگاه ها ، 45 میلیون واحد از پول سری لانکا ، طلا و جواهرات ، 109 قبضه تفنگ T56 ، 77 قبضه تفنگ T84 ، 28 قبضه مسلسل سبک ، 29 قبضه مسلسل خودکار ،56 مسلسل دستی ، 78 قبضه تفنگ مدل 303  و 78 قبضه تفنگ SAR80 هم به دست ببرها افتاد .   ببرهای تامیل به همه پاسگاه های پلیس در استان شرقی اخطار کردند باید تا ساعت 2:30 بعد از ظهر همان روز تخلیه شوند یا منتظر عواقب انجام ندادن این کار باشند . بازرس کل منطقه ، ارنست پررا نیز از پلیس خواست این درخواست را  به منظور جلب حمایت رییس جمهور بپذرد . افسران پلیس نیز به امید ترک منطقه با سلامتی و آزادی از اسارت ببرها این درخواست را پذیرفتند .   سپس افسران سینهالی به اردوگاه ها و پادگان های ارتش و نیروی هوایی فرستاده شدند ، اما افسران تامیل به مدرسه ها انتقال یافتند . تا این زمان ببرها 899 نفر از اعضای پلیس را ربوده بودند که از این میان 125 تن موفق به فرار شدند . اسرا به جنگل های وینایاگاپورام و ترینکومالی برده شدند . پس از انتقال ، ببرهای تامیل افسران پلیس را به صف کردند و همه را از پشت به رگبار بستند . بین 600 تا 774 نفر کشته شدند .   همه افسران چنین سرنوشتی نداشتند . ایوان بوتجو که فرمانده پاسگاه کالمونای بود تسلیم نشد و از ساعت 3 تا 6 بعد از ظهر با ببرهای تامیل جنگید . بتوجو می گفت ( اگر هم کشته نشوم شکنجه خواهم شد ) و درخواست حمایت هوایی و توپخانه ای کرد که پذیرفته نشد . در ساعت 5:20 بعد از ظهر مقامات بالاتر از او خواستند تسلیم شود . سربازانی که تسلیم شدند همه کشته شدند .   در کالمونای کاروان ارتش هم هدف حمله قرار گرفت و 10 سرباز کشته شدند . از کشته ها ،324 نفر مسلمان و سینهالی و بقیه تامیل بودند .         رژه زنان مسلح عضو سازمان ببرهای تامیل     پیامدها   تلاش های شاه الحمید برای آزادی اسیران فایده ای نداشت . این کشتار به آتش بس میان دو طرف پایان داد . در 18 ژوئن 1990  وزیر دفاع در پارلمان سری لانکا اعلام کرد  فقط به جنگ تمام عیار می اندیشد . دومین جنگ داخلی سری لانکا شروع شد . در اثر تخلیه های قبلی ، مناطق فراوانی به دست ببرها افتاده بود . راه ارتباطی دولت به شبه جزیره جافنا قطع شده بود و ببرهای تامیل کنترل بخش اعظم مناطق شمال و شرق کشور را در دست داشتند . پیش از این ، ببرهای تامیل توان جنگ متعارف چندانی نداشتند . طی جنگ داخلی اول ببرهای تامیل بیشتر یک نیروی چریک بودند تا متعارف .   در حین کشتار ، اعضای هیئت مذاکره کننده تامیل  ، یک متخصص مخابرات و دو رهبر نظامی ، که د هتل هیلتون کولومبو بودند بازداشت و به پادگان نظامی کالوتارا منتقل شدند . آن ها چند روز بعد آزاد و تحویل ببرها داده شدند . در کتاب سرلشکر ساراث موناسینغه ، ( نسخه ی یک سرباز ) ، آمده است که متخصص مخابرات مذکور از پرابهاکاران چنین پیامی دریافت کرده است : (( هر چه که اتفاق بیفتد ، یادتان باشد پولی را که به شما پیشنهاد شده با خودتان بیاورید )) .               وضعیت پراکندگی قومی در سری لانکا  : بنفش سینهالی ، قرمز تامیل سری لانکایی ، زرد تامیل هندی ، سبز مسلمانان ، سفید مناطق بدون وجود اکثریت قاطع یک قوم       منبع : http://en.wikipedia.org/wiki/1990_massacre_of_Sri_Lankan_Police_officers
  3. "بسم الله الرحمن الرحیم"      در مورد سلسله صفوی و تاثیرش در تاریخ ایران ، حرف و حدیث بسیار است . لازم دانستم به جهت اهمیت موضوع ، یکی از دیدگاه های مهم در این مورد را بررسی کنیم . خواهشمندم با قصد بحث علمی و سازنده وارد موضوع شوید .     صفويان، دولت پيشاملي؛ چرا نمي‌توان سلطنت صفويه را دولت ملي نام نهاد؟       صفويان اگرچه دولتي متمركز در ايران را سامان دادند اما توصيف آنها به دولت ملي و دولت- ملت ناميدن سلطنت آنها ناشي از بي‌احتياطي در تاريخ نگاري و بي توجهي به نظريات دولت است. سلطنت صفوي را بر اساس تعريفي از « ارنست رنان» دولتي پيشاملي در ايران مي‌توان ناميد كه البته نقشي اساسي در تثبيت دولت ملي در آينده ايران داشت. ادعاي فوق اما قابل فهم نيست مگر در گذر از تعريف مفهوم تاريخي ملت در اروپا و بررسي شرايط ايران در عصر صفوي و تطبيق آن دو با يكديگر.   ملت در تاريخ ايران   واژه ملت در زبان فارسي تا دوران مشروطيت به معناي يك گروه اعتقادي به كار مي‌رفت و اساسا از ريشه اعتقادي برخوردار بود. در ادبيات فرقه نگارانه ما، مثلا در كتاب «ملل و نحل»، واژه ملل كه جمع ملت است به معناي اديان به كار رفته و در كنار واژه نحل آمده است كه آن هم جمع واژه نحله و به معناي اديان كژآيين و انحرافي است. ملت كه به مفهوم دين بود اما در دوره مشروطيت به يكباره در ترجمه واژه «ناسيون» به كار رفت كه از مفهومي متفاوت برخوردار بود. واژه ناسيون ريشه‌اي لاتيني به معني نياي مشترك دارد و مترادف با يك گروه هم تبار و برخوردار از يك ريشه مشترك خوني است. بدين ترتيب بعد از مشروطه نيز براي مدتي واژه ملت از معنايي دوگانه (دين در معناي قديمي و ناسيون در معناي جديد) برخوردار بود و يك چندي گذشت تا آنكه واژه ملت در معناي جديد خود در زبان فارسي مرسوم شد. اينكه ملت در مفهوم جديد خود بر چه بنياني شكل گرفته بود قابل درك نيست مگر از گذر شناخت تحولاتي كه اروپا پشت سر گذاشت و در نهايت به تكوين واحدهاي «ملت – دولت» در كشورهاي اروپايي انجاميد.   مفهوم عيني «ملت»   در فرهنگ اروپايي واژه ناسيون در معناي «مردمان يك كشور» كه از مفهومي قومي و نژادي برخوردار بود به تدريج با مفهوم سرزمين و كشور گره خورد و از همين روست كه ناسيون امروزه هم به معناي ملت به كار مي‌رود و هم در معناي كشور. با شكل‌گيري واحدهاي سرزميني و ايجاد مرزهاي مشخص در اثر تحولات سياسي و اجتماعي قرن هفدهم و پس از آن، مفهوم قومي و نژادي ناسيون با مفهومي سرزميني نيز نسبت پيدا كرد و زمينه شكل‌گيري مفهوم جديد ناسيون در قالب ملت به وجود آمد. در اين مسير در گذر از قرون وسطي تا قرن هفدهم كه عهدنامه وستفالي بسته شد و از انعقاد اين عهدنامه تا قرن نوزدهم و تشكيل كنگره وين و دوران بعد از آن، مراحل مختلفي طي شد تا زمينه‌هاي تحقق واحدهايي به نام ملت و ملت – دولت شكل گرفت. با سقوط امپراتوري روم و انقراض روم غربي و انعقاد عهدنامه وردن در سال 843 و بعد از آن ظهور پروتستانتيسم و نهضت اصلاح ديني اروپا به تدريج از واحدهاي بزرگ امپراتوري به سمت واحدهايي كوچك سوق پيدا كرد.  فرآيند شكل‌گيري فئوداليسم در اروپا و متعاقب آن شكل‌گيري سرمايه داري در اروپاي جديد به تقسيم واحد بزرگ امپراتوري به واحدهاي كوچك فئودالي انجاميد و اين واحدهاي كوچك فئودالي نيز در اثر اتحاد بورژوازي شهرنشين با سلطنت‌هاي مطلقه نوظهور، به تدريج به تشكيل واحدهاي متمركز اروپايي و مرزگذاري ميان اين واحدهاي متمركز حول سلطنت مطلقه منجر شد و زمينه شكل گيري دولت‌هاي ملي جديد را فراهم كرد. بدين ترتيب براي تكوين دولت – ملت‌ها در اروپا ابتدا امپراتوري‌ها كوچك شدند و بعد از آن واحدهاي فئودالي بزرگتر شكل گرفتند و دو حركت معكوس قبض امپراتوري‌ها و بسط واحدهاي فئودالي پيش نيازي براي تكوين دولت – ملت‌هاي جديد در اروپا بودند.  در كنار اين تحولات عيني البته نبايد از نقش متفكران مختلف در پرداخت ذهني و فكري ايده‌اي به نام «ملت» غافل بود. مفهوم ملت در قرن 17 تا 19 البته از مفهومي دو سويه برخوردار بود. تحقق اين مفهوم با مبارزات ليبراليستي و شعار آزادي و حق حاكميت ملت در مقابل سلطنت‌هاي مطلقه تعريف مي‌شد و نوعي ناسيوناليسم ليبرال و آزاديخواه را مراد مي‌كرد كه نمود آن در انقلاب كبير فرانسه ديده شد. مفهوم فرانسوي ملت طبق انديشه روسو مفهومي آزاديخواهانه بود و در اين تعريف، دولت نماينده ملت به حساب مي‌آمد و رابطه‌اي منطقي ميان ملت، سرزمين به عنوان زيستگاه ملت و دولت كه نماينده حق حاكميت ملت است وجود داشت. سويه ديگر ظهور مفهوم ملت اما تمسك به آن در مقابل حاكمان بيگانه بود، آنگاهي كه ملت و حاكميت ، واحدي هم‌بسته را در كنار يكديگر درمقابل قدرت‌هاي ديگر ايجاد مي‌كردند. اين مفهوم از ملت بعدها در ناسيوناليسم عظمت طلب هيتلري در آلمان ديده شد. در آلمان عناصر پيشاملي يعني زبان مشترك، نژاد مشترك و اصالت‌هاي قومي مشترك بيش از فرانسه در پرداخت مفهومي ايده ملت اهميت پيدا كردند. فيخته، فيلسوف آلماني در رساله «گفتارها» كه خطاب به ملت آلمان نوشته بود، عناصري همچون زبان اصيل و خودبنياد، سرزمين مشترك و فرهنگ آزاد آلماني را به مفهوم ملت پيوند زده و معناي ملت را با ميهن پرستي عجين كرده و ملت آلمان را برتر از تمامي ملت‌هاي ديگر شمرده بود. در ادامه مسير همين نگاه آلماني است كه هگل «روح ملي» را ارتقا مي‌دهد و كل تاريخ را با اتكا برهمين روح ملي توضيح مي‌دهد و مي‌گويد «در هر عصر يك ملت وجود دارد كه وظيفه گذار ديالكتيكي جهان را بر عهده دارد و در عصر ما وظيفه گذار ديالكتيكي جهان به مرحله بالاتر به عهده ملت آلمان گذاشته شده است». از نظر هگل، دولت ملي برآمده از ملت آلمان، عالي‌ترين شكل قدرت سياسي محسوب مي‌شد. از همين رو بود كه در كشور آلمان ايده دفاع از ملت، جنبه‌اي كاملا رمانتيك و نژادگرايانه پيدا كرده بود. بدين ترتيب مي‌توان گفت كه ناسيون يا ملت گاهي بعد داخلي پيدا مي‌كند و خود را در خواسته آزادي بازمي‌نمايد (همچون نمونه فرانسه) و گاهي نيز بعد خارجي مي‌يابد و در خواسته استقلال ظهور مي‌يابد(همچون نمونه آلمان).     پايه ذهني «ملت»   متفكران بسياري همچون ارنست رنان، دوكلانژ، دوركيم و ماكس وبر راجع به ملت و ملت سازي در قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم بحث كرده‌اند. ارنست رنان در مقاله «ملت چيست؟» ضمن توجه به نقش نژاد، زبان، دين و اشتراك جغرافيايي در تعريف ملت، تاكيد دارد كه آنچه در ساختن يك ملت نقشي اساسي دارد، جان و درونمايه‌اي معنوي است كه ملت را به هم مي‌پيوندد. اين درونمايه معنوي در نگاه رنان از يك سو در گذشته مشترك و احساس تعلق يك گروه انساني به اين گذشته مشترك ريشه دارد و از سوي ديگر در ويژگي اكنوني و آينده ميل به زيست مشترك و اراده تداوم بخشيدن به ميراث مشترك ريشه دوانده است. بدين ترتيب رنان، عنصري ذهني و فرهنگي را به تعريف ملت افزود. براين مبنا ملت مفهوم و واقعيتي است كه دوپايه دارد، يك ياپه ذهني و يك پايه عيني و براي تشكيل يك ملت وجود هر دوعنصر ضروري است. گاهي ممكن است كه در يك جامعه پايه ذهني ملت وجود داشته باشد اما هنوز پايه عيني آن به وجود نيامده باشدكه درچنين صورتي با برداشتي تخيلي از ملت يا ملت خيالي روبرو مي‌شويم؛ ملت خيالي بدين معني كه مفهوم ملت در خودآگاهي اجتماعي يا قومي جامعه وجود دارد اما هنوز زمينه‌هاي تحقق خارجي آن فراهم نشده است. شايد بر همين اساس است كه ماكس وبر ضمن تاكيد بر عناصر روانشناختي، فرهنگي، سرزميني و تاريخي در تشكيل ملت، بر عنصر خودآگاهي نيز تكيه مي‌كند و مي‌گويد:« ملت اجتماع خودآگاهي است كه داراي گذشته‌اي مشترك و طرحي مشترك براي آينده است.»     ملت ايراني، در كشاكش غياب و حضور در مقابل مفهوم ملت در معناي جديد اما از واژه «قوم» نيز مي‌توان ياد كرد كه از مفهومي «طبيعي»تر برخوردار است. قوم يك واحد اجتماعي است كه تبار و نژاد مشترك دارد و اعضاي اين گروه تباري توسط زبان و اسطوره‌هاي مشترك و خاطرات ديرينه و ازلي واحدي به يكديگر پيوند مي‌خورند. بر اين مبنا مي‌توان ايرانيان دوران باستان را يك قوم ناميد چراكه اقوام ايراني در زمان باستان، نيا و زبان مشترك و سرزمين مشتركي به نام «ايران ويج» داشتند. مفهوم ايران يا ايرانشهر از مفاهيم قديمي تاريخ ايران در ميان اقوام ايراني به حساب مي‌آيد. مفهوم و ايده «ذهني» ايرانشهر اما در دوره ساسانيان در مسيري «عيني» با مرزهاي مشخص و حكومت مقتدر متمركز و دين زرتشتي به عنوان دين رسمي و زبان پهلوي و اسطوره‌هاي ايراني پيوند خورد و به نوعي يك ملت را شكل داد. پايه‌هاي عيني اين ملت كه در عصر ساساني ساخته شده بود اما با حمله اعراب فروپاشيد. درنتيجه ورود اعراب، مرزهاي مشخص ايران و دولت متمركز و مقتدر ساساني از ميان رفت و واحد بزرگي به نام خلافت به جاي آن نشست و نهاد دين زرتشتي نيز فرو پاشيد و ايران در يك واحد سرزمين بزرگتر تحت عنوان دارالاسلام ادغام شد. با اين همه در دو قرن اول ورود اعراب به ايران و در واكنش به سياست‌هاي تبعيض نژادي امويان عليه موالي و ايرانيان، مجددا زمينه‌هاي بروز خودآگاهي قومي و نه ملي در مفهوم جديد آن در ايران شكل گرفت و اين خودآگاهي‌ها خود را در نضج نهضت شعوبيه در قرن دوم و اوج آن در سرايش و نظم شاهنامه فردوسي در قرن چهارم هجري و نيز نهايتا برآمدن دودمان سامانيان نشان داد. با برآمدن سامانيان دين اسلام به جاي دين زرتشتي، در مقام مولفه‌اي ذهني، هويت ملت ساز جديدي را رقم زد و دولت ساماني مظهري شد از تركيب ايرانيت و اسلاميت.   حكومت سامانيان و صفاريان اما به سان ميان پرده‌اي در قرن سوم و چهارم ديده شدند و از دوران حكومت سلجوقيان و هجوم قبايل ترك تا دوره مغول، مجددا مفهوم ايرانشهر در ايران به حاشيه رانده شد و همچنان خلافت عباسي در بغداد مستقر باقي ماند و حكومت‌هايي ايراني نماينده اين خلافت محسوب مي‌شدند. با فروپاشي خلافت بغداد درپي حمله هلاكو بود كه دوران تازه‌اي در تاريخ ايران آغاز شد و مجددا عناصر مربوط به ايرانشهر و ايران زمين در ادبيات ايران فعال شد و هويت ايراني شرايط مساعدي براي بيان خود يافت. پس از حمله مغول دو فرآيند اعتلاي ايده ايرانشهر (تاريخ و اسطوره‌هاي مشترك و تسلط دوباره زبان فارسي) و نيز بسط و گسترش تشيع زمينه را براي ظهور دولت صفوي در آغاز قرن دهم هجري فراهم كرد. با اين حال در فاصله زماني ميان حمله مغول تا تشكيل دولت صفوي، اگرچه پايه‌هاي ذهني مفهوم ملت موجود بود اما ملت در ايران شكل نگرفت چراكه پايه‌هاي عيني مفهوم ملت همچون دولت فراگير و متمركز و مرزهاي سرزميني مشخص در ايران غايب بود.     ملت و دين در ايران يكي از مراحل مهم در تكوين دولت – ملت‌هاي غربي، بروز تقابل ميان هويت‌هاي ديني و ملي بود. بعد از اصلاح ديني، كليساي رم و سلطه پاپ بر امپراتوري مقدس روم يكي از موانع اصلي در برابر روند «ملت –دولت» سازي بود. ظهور ناسيون و شكل‌گيري ناسيوناليسم در غرب از دل چنين چالش و تضادي با مسيحيت زاده شد و بدين ترتيب ناسيوناليسم در اروپاي غربي خود را در خارج از فضاي ديني و گاه حتي در تقابل و ضديت با دين تعريف مي‌كرد. فرآيند و مسير ملت سازي در ايران اما اساسا به صورتي كاملا متفاوت طي شد. در ايران دوره صفويه و حتي قاجار، ناسيوناليسم ايراني نه از رهگذر تقابل با مذهب كه از رهگذر چالش با قدرت‌هاي خارجي بود كه متولد شد. مليت ايراني در دوره صفويه به دليل چالش با قدرت خارجي عثماني و ميان دولت شيعي صفوي و دولت سني عثماني قوام يافت و در دوره قاجار نيز ناسيوناليسم در چالش با روسيه و قدرت‌هاي استعمارگر غربي (انگلستان) تحكيم افزون‌تري پيدا كرد.  در تمام اين مراحل – چه در دوره صفوي و چه قاجار- يكي از مولفه‌هاي شكل‌گيري و قوام ناسيون ايراني و گرايش‌هاي ناسيوناليستي در برابر قدرت‌هاي خارجي، دين بود؛ آنچنانكه تقابل اصلي، تقابل ميان ملت اسلام و كفار تعريف مي‌شد و اسلام و مشخصا مذهب تشييع به نماد پاسداري از مرزهاي ايران و حفظ كيان و هويت ايراني تبديل شده بود. بدين ترتيب در تاريخ ايران برخلاف غرب، ملت، مليت، ملت گرايي و ناسيوناليسم با دين عجين شد و رهبران شاخص و نمايندگان اصلي ناسيوناليسم ايراني نيز نه تنها ضد دين نبودند بلكه ملت‌خواهي آنها با اسلام خواهي و ناسيوناليسم آنها با دين عجين شده بود. البته درجوار اين جريان ناسيوناليستي كه با دين عجين شده بود، جرياني نه قدرتمند نيز وجود داشت كه مي‌كوشيد صورتي متفاوت از مليت ارائه كند. فتحعلي آخوندزاده و تاحدودي نيز ميرزاآقاخان كرماني به دنبال تبيين ايده ايرانيت و مليت خارج از فضاي اسلاميت بودند و آخوندزاده حتي به دنبال آن بود كه ملت ايران را با مولفه‌ها و هويت‌هاي باستاني همچون دين زرتشتي و زبان فارسي سره تعريف كند. با اين حال همچنان‌كه گفته شد جريان غالب ملت سازي در ايران برخلاف تجربه غربي نه بيگانه با دين كه برعكس قوام گرفته از دين بود.     صفويان و دولت پيشاملي والتر هينتس، تاريخدان آلماني، در كتاب «تشكيل دولت ملي» ، شايد تحت تاثير ايده آلماني ملت (كه عنصر نژادي و استقلال ملي در آن قوي‌تر است و پيشتر توضيح داده شد) است كه به صفويان عنوان دولت ملي مي‌دهد. اما برخلاف نظريه هينتس نمي‌توان مدعي وجود دولت ملي در دوره صفويه بود. براي فهم بهتر شرايط حكومت در دوران صفوي و بعد از آن چه بسا بهتر آن باشد كه تكوين ملت و دولت – ملت در تاريخ ايران را به صورت پروسه‌اي چند مرحله‌اي درنظر آورد. تاسيس دولت صفوي در ايران را اگرچه يك نقطه عطف تاريخي در راستاي ملت سازي بتوان برشمرد اما نمي‌توان موجد ملت سازي در ايران دانست. بعد از سده‌هاي ميانه تاريخ ايران (نه قرون وسطي) كه با ورود اسلام آغاز مي‌شود، دوره صفوي را مي‌توان دوره «تاريخ جديد» ايران دانست و اين دوران جديد با افت و خيزها و نوسان‌هايي تا مشروطيت ادامه يافت. اما تكوين ملت (ناسيون) به معناي جديد و ملت – دولت اساسا پديده‌اي متعلق به دوران تاريخ معاصر ايران يعني دوران مشروطيت به بعد است. اين واقعيت البته بدان معنا نيست كه در دوره صفويه تا انقلاب مشروطه زمينه‌هاي عيني لازم براي ملت سازي فراهم نشده است. نبايد فراموش كرد كه در تاريخ غرب نيز پروژه ملت– دولت سازي اساسا پروسه‌اي طولاني بوده است و راه زيادي طي شد تا واحدهاي بزرگ امپراتوري گونه به شكل واحدهاي ملي درآمدند. صفويان را نمي‌توان دولت ملي ناميد اما مي‌توان آن را دولتي پيشاملي ناميد و البته ظهور و بروز اين دولت پيشاملي، مرحله‌اي ناگزير براي تكوين دولت ملي در ايران بود. صفويان در گام اول توانستند مفهوم ايرانشهر را با مرزهاي جغرافيايي هم‌تراز و منطبق كنند و در گام دوم تشيع را به عنوان مذهب رسمي مستقر كنند تا براساس تشيع، چارچوب جغرافيايي و مرزهاي اين واحد سرزميني را درمقابل حكومت عثماني حفظ كنند. اگرچه هر دو طرف اين ستيز - صفوي و عثماني- ترك زبان بودند اما آنچه صفويان را در انسجام نسبي در داخل و مقاومت در مقابل عثماني پيروز كرد، مذهب تشيع بود.تشيع موجب شد ايران برخلاف تمامي كشورهاي اسلامي عربي كه به گونه‌اي جذب امپراتوري عثماني شده بودند،   از اين ادغام دور بماند.     وجود يك دولت متمركز و سراسري كه بعد از ساسانيان براي اولين بار در تاريخ ايران ظهور كرده بود به همراه وجود مرزهاي مشخص و رواج مفهوم ايرانشهر و «ممالك محروسه ايران» به اضافه ايجاد ديوانسالاري گسترده و فراگير كه بخش‌هاي مختلف سرزمين ايران را به يكديگر متصل كرده تاحدود زيادي وضعيت و موقعيت دوران ساسانيان را بازتوليد كرد و بدين ترتيب دولت صفوي به يك دولت پيشاملي در تاريخ ايران تبديل شد. پيشاملي از آن روي كه هنوز ملت صرف نظر از تمايزات مذهبي و قومي و قبيله‌اي تمام بخش‌هاي جامعه، نتوانسته بود پيرامون هويتي به نام هويت ملي متشكل شود و بروز و ظهور خارجي مليت در دوره صفوي نيز بيشتر در قالب دين بود و نه در قالب ملت. در داخل كشور هم هنوز رعيت به «ملت» داراي حق حاكميت تبديل نشده بود و ملت همچنان رعاياي حاكميت محسوب مي‌شدند و اقتصاد سياسي ايران نيز همچنان در قالب پيشاسرمايه داري بود. اين درحالي است كه سرمايه داري يكي از مولفه‌هاي لازم براي تحقق عيني ملت در كشوري واحد است. از دوران صفوي تا دوره مشروطه ما شاهد بروز هويت‌هاي عمودي زيادي در جامعه بوديم كه خود از غياب يك مليت واحد در ميان مردم كشور نشان داشت. بروز هويت‌هاي مذهبي، هويت‌هاي محلي، هويت‌هاي قومي و قبيله‌اي كه مي‌توانست در شرايطي خاص بخش‌هايي از كشور را جدا كند، همگي حكايت از غياب ملت داشت؛ كمااينكه بر زمينه همين شكاف‌ها بود كه بخشي از شرق ايران نيزجدا شد و كشور افغانستان از دل آن بيرون آمد. مختصر آنكه بعد از سقوط صفويان در يك دوره هفتادساله ما شاهد «افغانيزه شدن» ايران (پراكندگي قبيله‌اي و شبه فئودالي) بوديم و باري ديگر نوبت به آغامحمدخان قاجار رسيد كه اين بساط متفرق را جمع كند. بدين ترتيب صفويان نتوانسته بودند پايه‌هاي محكمي را در بخش‌هاي گوناگون ساخت‌هاي اجتماعي ايران براي ايجاد ملت فراهم كنند و تجربه ملت سازي در دوران صفوي پروسه‌اي ناتمام و نيمه كاره بود. اينها همگي دلايلي روشن به حساب مي‌آيند تا نتوانيم بر خلاف تصور «هينتس» از شكل گيري پايه عيني ملت در دوران صفويه سخن بگوييم. عنصري كه باعث شد كساني مانند هينتس دولت صفوي را دولت ملي بنامند وجود مرزهاي مشخص است كه براي اولين بار در ايران بعد از اسلام خود را در عصر صفوي نشان داد. صفويان از يك سو امپراتوري و خلافت را دچار قبض كردند و از سوي ديگر واحدهاي ملوك الطوايفي شبه فئودالي را بسط دادند و نهايتا روي مرزهاي تاريخي ايران در غرب با عثماني‌ها و در شرق با ازبكان و گوركانيان خط مرزي مشخص كشيدند.   بدين ترتيب سرزمين ايران در دوره صفويان تولد دوباره پيدا كرد. با اين همه دولت صفوي در تعريف، يك دولت ملي به حساب نمي‌آيد و در بهترين حالت مي‌توان آن را تقريبا معادل دولت‌هاي مطلقه غربي تعريف كرد. بدين معنا كه در غرب براي گذار از فئوداليسم به سرمايه داري دوره‌اي تحت عنوان عصر سلطنت‌هاي مطلقه تجربه شد كه سلطنت مطلقه بر پراكندگي فئودالي غلبه و زمينه را براي تكوين سرمايه‌داري هموار كرده بود. در دوره صفويان نيز بر همين منوال پراكندگي ملوك الطوايفي ايران از ميان رفت و با تكيه بر ديوانسالاري صفوي و مذهب تشيع، نظم و وحدت در تمام سرزمين ايران برقرارشد. از اين نظر حكومت صفوي شباهت زيادي با سلطنت‌هاي مطلقه قرن هفدهم در اروپا داشت و مي‌توان گفت كه دولت صفوي داراي پاره‌اي از ويژگي‌هاي دولت ملي بود اما با تكيه بر نظريه‌های بسبام، دوران حكومت صفوي را بايد دوران حكومت دولتي پيشاملي بر ايران دانست كه در غياب زمينه‌هاي ذهني، زمينه‌هاي عيني را براي عبور از عصر قوميت به عصر مليت در ايران فراهم كرد. بدين ترتيب قطعا اگر در تاريخ ايران با دولت صفوي مواجه نبوديم، پديده‌اي تحت عنوان انقلاب مشروطه نيز روي نمي‌داد و لذا حضور دولت صفوي به عنوان يك دولت جديد ايراني اما پيشاملي در پروسه تكوين تاريخي ملت ايران و ظهور يك واحد سياسي مشخص تحت عنوان ملت – دولت را نبايد كم اهميت جلوه داد.   صفويان دولتي پيشاملي در ايران ايجاد كردند كه در اين دولت پيشاملي عنصر سرزمين، تاريخ، خاطره و فرهنگ مشترك با مذهب تشيع آميخته و سنتزي از ايرانيت و شيعي‌گري تكوين شد. با اين‌همه اقدامات صفويان با مفهومي كه ما امروز از مليت به معناي تحقق آزادي‌ها و حقوق شهروندي و قبول حاكميت شهروندي براي آحاد و افراد عضو ملت مي‌شناسيم تفاوت داشت. ميان تاسيس دولت صفوي تا انقلاب مشروطه مرحله‌اي با افت و خيزهاي زياد طي شد. در اين مرحله تاريخي تجربه نادرشاه افشار، تجربه‌اي منحصربه فرد بود. نادر درنظرداشت تجربه‌اي متفاوت با تجربه صفويه در پيش بگيرد. او مي‌خواست دولتي تاسيس كند كه مطابق تعريف، به دولت‌هاي سكولار امروز نزديك‌تر بود.نادر به دنبال اين بود كه مذهب و دين را از دولت جدا كند و برهمين اساس اقداماتي از جمله خارج كردن اوقاف از دست روحانيت انجام داد. نادر برنامه‌اي براي ايجاد تفاهم مذهبي ميان شيعه و سني و حل تضادهاي سياسي ايران و عثماني در ذهن داشت. اما تجربه حكومت‌گري نادر موقت و ناكام بود و خود نشانگر اين مساله شد كه راه ملت سازي و دفاع از استقلال ايران نه از مسير جداكردن مذهب از حكومت بلكه از همكاري و تعامل اين دو با يكديگر مي‌گذرد.   صفويان، ملت سازي ايراني و مكتب ساختارگرا   در باب تكوين ملت ديدگاه‌هايي مختلف وجود دارد. برخي تكوين ملت را پديده‌اي غيرارادي و برخي پديده‌اي برساختني و ارادي مي‌دانند. اما شرايط ايران قابل تحليل بر اساس دو مكتب «ازلي گرايي» كه ملت را واحدي طبيعي ريشه دوانده از قوميت مي‌داند و مكتب «ابزارگرايي» كه تكوين ملت را امري كاملا برساخته اراده و تدبير بشري مي‌داند، نيست. تجربه ملت سازي ايرانيان را چه بسا بهتر آن باشد كه در قالب مكتب «ساختارگرا» توضيح داد. طبق اين ديدگاه ملت سازي در ايران از يك سو حاصل قوميت و فرآيند تاريخي قوم ايراني است و از سوي ديگر نيازمند اعمال يك سلسله تغييرات و ايجاد نهادها و تلاش براي ايجاد ساخت‌هاي مشخص در حيات سياسي و اجتماعي ايرانيان است. مطابق نگاهي ساختارگرايانه، ملت سازي صرفا پديده‌اي خودبه خودي نيست همانطور كه پديده‌اي صرفا اراده گرايانه نيز نيست و نمي‌توان اجتماعي كه هيچ‌گونه وجه اشتراك با يكديگر ندارند را با ايجاد يك دولت مقتدر متشكل كرد. كشورهاي مختلف با توجه به شرايط تاريخي و سياسي خود تجربه‌هاي مختلفي را در فرآيند ملت سازي طي كرده‌اند. جامعه ايران نيز اگرچه از هويت‌هاي مادون ملي، مذهبي و قبيله‌اي فراواني برخوردار بوده اما اين صفويان بودند كه در قالب يك دولت پيشاملي توانستند مبتني بر يك نظم ديوانسالار سراسري، قالبي بزرگ در سرزمين ايران فراهم كنند و تمام خرده هويت‌هاي مادون ملي را در يك هويت بزرگتر ادغام كنند يا حداقل به وفاق و وحدت برسانند.     پی نوشت :   از همه عزیزان شرکت کننده  در این تاپیک ،انتظار می رود تا با صبر و حوصله و با رعایت اخلاق علمی ، نظرات ارزشمند خودشان را ارائه  فرمایند //MR9 
  4.   اولا نشان بدهید من در جایی به علمای شیعه توهین کرده ام . دوم این که بررسی کردم دولت صفوی با معیارهای ( دولت ملی ) یا دولت ( پیشاملی ) سازگاری ندارد . همان طور که دولت های قبلی ندارند ، اعم از سنی و شیعی و خوارجی مذهب . اصولا اطلاق لفظ دولت ملی به این دولت ها اشتباه است ، انواع و اقسام معیارها هم برای این امر تعریف شد . اندیشه ملی در ایران اگر هم بوده ، از نیمه دوم دوران قاجار شروع می شود و در دوران مشروطیت خودش را نشان می دهد .     نام افراد برجسته تاریخ ادبیات ایران را عنوان کردم ، نظرشان را هم . در برابر زوال ادب ایران در عهد صفوی هم ایشان نظری خلاف نظر شما دارند ، خود کتاب ها را بخوانید در می یابید . آقای ذبیح الله صفا اگر مخالف این نظر بود بر آن ردیه می نوشت نه این که تاییدش کند .     پس الحمدلله معترفید که این نظر خود شماست .     در نظر من ، اعلام چیزی به اسم ( مذهب رسمی ) در تناقض با مفهوم ملت است ، چه شیعه چه سنی چه یهودی چه مسیحی و چه بودایی . چون دین یک مقوله جدا از ملیت است . هر کس یک دور نوشته های من و شما را بخوانید می بیند تعصب از طرف کی هست .     وضع ادبیات کلاسیک ایران پیش و پس از صفویه را با نقل منبع مقایسه کردم . کسی نگقت جامی از سعدی و حافظ جایگاه بزرگتری داره . ولی منابعی که نقل کردم ، معتقدند پس از جامی شاعری در حد ادبیات کلاسیک پیشین ایران ظهور نکرد . اسم خاتم الشعرا را هم شعرای بعدی بر او نهاده اند نه یکی دو نفر .     مثل این که نگرفتید موضوع را . کتاب های فاخر ادبیات ایران متعلق به دوران صفوی اصلا موجود نیست یا بسیار کم است ، اما متعلق به همان دوره قرن 15 و 16 میلادی در ماوراالنهر و هند و عثمانی فراوان . این خود روشن کننده موضوع هست به قدر کافی .     وقتی شما از بایسنقر و شاهرخ و الغ بیک و هنر عهد تیموری و وضع علم ریاضی و نجوم و فیزیک در آن دوران چیزی نمی دانید ، باید هم این طور نظر بدهید . نمی دانم با کدام معیار می گویید صفویان خود را شاه ایران می دانستند و سلاجقه و غزنویان نه . لفظ ( مملکت قزلباش ) را که الحمدلله می دانید چه کسی به کار می برد و منظورش چه بود . اوزون حسن و سلطان محمود هم خودشان را ( شاه ایران ) می خواندند . رجوع کنید به مقاله آقای سعید نفیسی و کتاب های فاروق سومر و مینورسکی .     در مورد هنر ، حکومت های قبلی ایران هم کارنامه خوبی دارند . اما مساله این است که سوای ادبیات ، سایر هنرها چندان به موضوع بحث این تاپیک ارتباط نمی یابند . جدا از این که هنر تجسمی دوره صفوی ادامه هنر دوره تیموری است و در همان زمینه هنر هم سیاست های مذهبی چه قجایعی را موجب شده ( ماجرای میرعماد خوش نویس و سرنوشت دردناک او برای مثال )  ، بی انصافی است که رشد هنر در نیمه دوم دوره صفوی را نادیده بگیریم و من هم در این مورد هم نظرم . اما مساله این است که هنر تجسمی به آن چه موضوع این تاپیک است ربط چندانی پیدا نمی کند .   در مورد علم نیز همین طور ، این مقاله را در مورد وضع علم ( خاصه فیزیک )  در ایران پس از اسلام است اینجا قرار می دهم ، خوانندگان بخوانند و قضاوت کنند ، شما هم مختارید نویسندگان مقاله را دوباره ( ابله ) بپندارید یا خیر :   http://www.sciencecultivation.ir/far/pdf/sc05/5-2.pdf       اولا که (ایران ) خیلی بزرگتر از قلمرو صفوی است .  دوم این که در کشتار و تخریب ، صفویه نیز دست کم از پیشینیان نداشتند ، حتی در قبال مردم قلمرو خودشان ، فقط نمونه گیلان را در این دوره در نظر بگیرید کافی است . در مورد قیام های غریب شاه گیلانی و لشکرکشی میرغضب شاه عباس ( شیخ احمد آقا ) و خود شاه اسماعیل به گیلان تحقیق بفرمایید . دولت صفوی با رفتاری که با مردم ایران در دوره اولیه حکومتش و با زرتشتیان و افغان ها و کردها  و اهالی گیلان در دوره های بعدی داشت نشان داد چقدر به مردم ایران تعهد دارد .   قدر مسلم این که اگر مثلا عبیدالله خان ازبک هم بر عراق عجم چیره می شد ، او هم شاه ایران نامیده می شد . زبان دربار و اشعار او هم نشان می دهد به ایران چه حسی داشت :    باز جانم هوس ملک خراسان دارد -تن بی جان شده من هوس جان دارد روح بخش است شمالش چو دم روح الله - مگر او نیز هوای پل مالان دارد   بی ادبی تان در سطر آخر را هم نادیده می گیریم و باز هم طلب مدرک می کنم . کتاب ( سازمان اداری دولت صفوی )  اثر ولادیمیر مینورسکی معتبرترین منبع در این رابطه است ، که خواننده با مطالعه آن و مقایسه دستگاه حکومت صفوی با دولت های قبلی و مثلا عثمانی ، می تواند اطلاعات کافی کسب کند . انشالله مثل دفعه های قبلی باز هم نظر ( خودتان ) نباشد .     فرقش این بود که آریایی و حتی مغول و تاتار و عرب ، مذهب و عقاید مردم پیشین را پذیرفتند و عقاید خود را با قتل و کشتار تحمیل نکردند و دانشمندان دوره قبل را سلاخی نکردند و آواره کوه و بیابان نکردند .  خیر ، ایرانی بودن یعنی این که حق آب و گل قبلی ها را نگه داشت و به عقایدشان و زبان و فرهنگشان احترام گذاشت . هر کس که این کار را کرده ، خود را لایق ایرانی بودن کرده و هر کس که خیر ، نه . نه این که مردمان ایرانی با سابقه هزاران ساله ( کرد و بلوچ و تالش و تاجیک و پشتون و لارستانی و ...) را به سبب مذهبشان از دایره خودی خارج کرد و مذهب آن هایی را هم که دستت رسید به زور تغییر داد .     با مدرک نشان دادم که بر عکس هست .     وقتی شاه صفوی خودش را شاه ( شیعیان) می داند نه شاه ایرانیان ، و مساجد اهل سنت را مستراح می کند ، چه توقعی هست ؟ جالب است کرد و پشتون و بلوچ که صاحب مملکتند این جا متهم می شوند ، اما قزل باش آمده از آناتولی و شام و ملای آمده از لبنان و عراق صاحبخانه .     مذهب اقلیتی تازه وارد را آن هم به ضرب شمشیر قبول کنند ؟!!!! شما الآن اگر وضعیت مشابه پیش بیاید چنین می کنید ؟!     لابد شورش بختیاری ها و سام میرزا و محمد تقی خان شیرازی و سایر شورش های رنگارنگی که به اسم بازگشت صفویه انجام شد را هم سنی مذهبان ایران و با هماهنگی عثمانی انجام دادند ؟ الحمدلله ماهیت نادر از همان شروطش در دشت مغان برای پذیرش سلطنت مشخص است و اگر کسی شایسته ایم شاه ( ایران ) باشد نادر است . در همان لشکر کشی به هند هم قبایل بزرگ پشتون همه همراه و یاور نادر بودند تا نشان بدهند اگر شاهی تعصب مذهبی نداشته باشد و مردم قلمروش را فارغ از نژاد و مذهب رعیت خود بداند ، چه نتیجه ای حاصل می شود . بلوچ ها هم در سپاه نادر حضور گسترده داشتند و اشرف افغان را هم آن ها کشتند . در مورد قتل عام دهلی هم کتاب ( نادرشاه ) لارنس لکهارت و ( نادرشاه ) هنری مورتیمر دیوراند شرح واقعه را به طور کامل انجام داده است که می توانید مراجعه کنید . نادر به قصد کشتار وارد دهلی نشد بلکه پس از یک شورش و قتل چند صد سرباز ایرانی دست به تنبیهی کوتاه مدت زد .     نخیر ، روحانیان لبنانی و عراقی و قزل باشان آناتولی از مردمان بومی ایران ( ایرانی ) تر هستند لابد . احتمالا از سلسله های قبلی هم :) تعصب مذهبی این است که به مردم اصیل ایران تهمت بزنید ، چون هم مذهب شما نیستند و ( مذهب رسمی ) اعلام کنید و آن ها را شهروند درجه چند و غیرخودی بدانید ، که تا چنین فکری در ایران هست ، وحدت ملی و دوستی میان مردم ایران گزافه ای بیش نخواهد بود .     دولت عثمانی از ابتدا هدفش را جهاد با کفار تعریف کرده بود و اگر غیر این می کرد با مخالفت سربازانش رو به رو می شد . چه در جنگ با تیمور و چه آق قویونلو و چه شاه اسماعیل هم این مسائل پیش آمد .   اما این که حکومت های سنی مذهب ، از جمله غزنویان و سلاجقه و خوارزمشاهیان چه برخوردی با خلافت عباسی داشتند را اگر اندکی مطالعه کنید در می یابید ، دشمنی و در بهترین حالت عروسک و دستاویز پنداشتن ، رابطه این حکومت ها با عباسیان بود .   عین سخنان سلطان محمود غزنوی راجع به خلیفه عباسی در مورد اتهام حسنک وزیر به قرمطی بودن : ( به این خلیفهٔ خرف شده بباید نبشت که من از بهر عباسیان انگشت در کرده‌ام در همهٔ جهان و قرمطی می‌جویم و آنچه یافته آید و درست گردد بردار می‌کشند، و اگر مرا درست شدی که حسنک قرمطی است خبر به امیرالمؤمنین رسیدی که در باب وی چه رفتی. وی را من پرورده‌ام و با فرزندان و برادران من برابر است. اگر وی قرمطی است من هم قرمطی باشم ) . داستان لشکرکشی محمد خوارزمشاه به بغداد و توقف آن بر اثر بارش برف در اطراف همدان همان طور ، و نحوه برخورد ممالیک مصر و سلاجقه  با خلفای دست نشانده شان همان طور .       ----------------------------------------------------   به دلیل مسائل کاری پیش آمده ، متاسفانه  تا آینده نامعلوم فرصت مراجعه به سایت را نخواهم داشت . انشالله به محض ایجاد فرصت بار دیگر بحث را در صورت نیاز ادامه می دهم .
  5.   دفعه پیش که ادب و اخلاقتان را هم نسبت به اشخاص ، و هم نسبت به اهل سنت ایران نشان دادید ، این بار هم رویش الحمدلله مدیریت سایت هم که خواب هستند در این مواقع .   در مورد ادبیات فارسی عهد صفوی و قیاسش با دوره های قبلی ، و هم چنین خود زبان فارسی در جامعه آن دوران ، مدرک دادم ، آن هم از استادان و محققان معتبر ادبیات فارسی ، نه فقط ادوارد براون ، که ذبیح الله صفا ، علی اصغر حکمت ، منوچهر پارسادوست ، محمدخان قزوینی .   با وجود وضع کنونی ایران ، هنوز هم کتاب های این اساتید منابع علمی و درسی هستند .   شما که این قدر زیرکید ، چند تا کتاب بنویسید و حرف های این ابلهان  را ابطال کنید .   در عوض شما بی سند و مدرک هم چنان حرف خود را تکرار کردید . چرا لقب جامی ( خاتم الشعرا) است ؟ سطح شاعران دوره صفوی و تعدادشان را با دوره های پیشین مقایسه کنید .   حرف با ( تکرار ) قدرت استدلال نمی یابد . سند و مدرک معتبر ملاک این امر است .   البته در نظر شما شعر فارسی در دوره مملوکان مصر ، هند قرون 13 و 14 میلادی را هم لابد صفویان به آن جا فرستاده اند . راستی چرا نسخه های نفیس همه آثار ادب کلاسیک فارسی نه در ایران کنونی ، که از کتابخانه های استانبول و بخارا و دهلی به جا مانده ؟ نحوه برخورد دولت عظمای صفوی با این آثار چه بود ؟   همان طور هنر ، به ارث بردن هنر دوره تیموری آن هم در سطحی بسایر نازل تر ، و زوال هنر ایران در دوره صفوی و پس از آن را هم لطفا ابطال بفرمایید .     این که دیگر بامزه ترین قسمت حرفتان بود ، دستگاه اداری ایران در ابتدای قرن 20 ام و مقایسه آن با مثلا دولت همسایه عثمانی بهترین گواه برای نشان دادن اعتبار این مدعاست . کشوری که هنوز پس از 250 سال گذر از دولت صفوی هنوز در کف قدرت عشایر و تاخت و تاز آن هاست نه بوروکراسی شهری .     تکرار می کنم ، مدرکی مبنی بر وجود کردها ، بلوچ ها ، تاجیک ها و پشتون ها و سایر ایرانیان غیر هم مذهب صفویان که بیشینه اقوام ایرانی تبار هستند بیاورید . تبار قزلباشان که کاملا مشخص است در این مورد .     برای چندین و چند بار ، سعی دارید با تکرار حرف های بی سند ، به خیال خودتان ذهن سایرین را ( واکسینه) کنید .   مردم ایرانی تبار را که اگر کسی ادعای ایران و ایرانی بودن داشته باشد آن ها هستند را خائن ، تجزیه طلب و آشوبگر می خوانید ، دولتی را که نه بنیان گذارانش ، نه دستگاه روحانیتش ، و نه نیروی نظامی اش تبار ایرانی دارند و نه مذهبشان با مذهب بیشینه مردم ایران یکی بوده ، ( دولت ایرانی ) و دولت ملی می خوانید بی هیچ دلیل و مدرکی ( حکایت دزدی که صاحبخانه را هم متهم می کند ) . سلسله ای که از هیچ لحاظ نه بر غزنوی و سلجوقی و ایلخانی و آق قویونلو و تیموری در این زمینه  برتری ندارد را پر و بال می دهید .    و اما بی پایه ترین امری که شما و یکی دیگر از دوستان مطرح کردید ، ( وفاداری ) سنی مذهبان ایران به ( خلافت ) عثمانی و سایر دستگاه های مذهبی بود . جنگ های اوزون حسن و عثمانیان ( البته این پیش از اعلام خلافت عثمانی است ) ، شورش های مداوم کردهای قلمرو عثمانی بر آن ، جنگ افغان ها و عثمانیان پس از صفویه ،  حضور فعال سنی مذهبان ایران در جنگ های نادر و عثمانی کاملا نشان دهنده بی پایه بودن این سخن است . این که مردم بلوچ را که هچ نسبت و نزدیکی با دولت عثمانی ندارند را به آن ها بچسبانیم که دیگر ...   جالب است با این نحوه حرف زدن ، تازه انتظار دارید کرد و بلوچ و ترکمن و لارستانی و تالشی ، نسبت به شما و امثال شما نظر مثبت داشته باشند :)       به ایران ؟ یا به دولت قزلباشان آمده از آناتولی و شام ومذهب آن ها ؟! اصلا این ( ایران ) تعریفش در نظر شما چه هست ؟ با این نحوه طبقه بندی ، اولاد چنگیز که ایران را در کف قدرت خود داشتند چه تفاوتی داشتند با قزلباشان ؟   اصلا ایران به کنار ، در کجای دنیا دولت ملی بر اساس دین و مذهب شکل گرفته ؟ کدام دولت های جهان که دولت ملی محسوب می شوند روی این معیار ساخته شده اند ؟   صحبت این است که برخی اصلا نمی دانند ( ملت ) یعنی چه ، و بعد می آیند و بحث و استدلال و صحبت هم می کنند .   به اندازه کافی در این تاپیک منابع و مراجع برای مطالعه در این مورد و خصوصا نمونه ایران مطرح کردم که علاقه مندان بتوانند مطالعاتشان را ادامه دهند .
  6.   دوست گرامی   من که حمله پ ک ک به مثلا آمبولانس یا کارگاه راه سازی را توجیه نکردم . این کار همان قدر زشت و غیراخلاقی است که حمله ارتش جمهوری خواه ایرلند به شهروندان پروتستان ، یا حمله ببرهای تامیل به غیرنظامیان سینهالی ، یا گروگان گیری مدرسه بسلان توسط چریک های چچنی . سفسطه ای هم نشد . الگوی کار گروه های چریکی مشابه را عرض کردم .   اعمال زور یک قسمت همیشگی از هر استراتژی جنگ ضدچریکی است . اما این اعمال زور وقتی نتیجه مثبت و صحیح دارد که  اولا ( متناسب ) باشد ، دوم این که از طرف یک دولت دارای مشروعیت و دموکراتیک که همه اقشار مردم را نمایندگی می کند انجام شود .   چرا اعمال زور دهه های 1980 و 1990 که بارها سنگین تر و خشن تر بود فقط به گستردگی بحران می انجامید ، اما اعمال زور مثلا بین سال های 2004 تا 2011 هر چند نقایصی هم داشت ، نتایج بهتری در بر داشت ؟ اگر در کنار ابزار متناسب نظامی ( به دور از درگیری در شهرها و هدف قرار دادن غیرنظامیان و تخلیه روستاها ) ، زمینه تحصیل ، اشتغال ، احترام به هویت کردها هم ایجاد نمی شد ، چه فایده ای می داشت ؟   همان طور که گفتم ، کلید اصلی پیروزی در چنین بحرانی ، کسب حمایت حداکثری مردم منطقه مورد مناقشه یا همان پیروزی در نبرد ( ذهن ها و قلب ها ) است . هر طرفی که خواهان برتری است ، باید حمایت تعداد هر چه بیشتری را جلب کند . و هر دو طرف هم در این راه ابزارهای بسیاری در دست دارند و از اشتباهات یکدیگر هم بهره می گیرند .
  7.     با زدن این حرف ها ، کاملا میزان آگاهی خود از ایالات متحده و جامعه اش را مشخص کردید . بله دیگه ، پشت پرده است و کارتل و ... این ایرانی ها و هندی ها و ...هنری کیسینجر و جان کری و تد کروز و مارکو روبیو و کالین پاول و کاندولیزا رایس هم اصلا کاره ای نیستند ،  همه عروسک های دست نشانده همان کارتل های مورد نظر شما :) . همه هم به این کارتل ها سوگند وفاداری خورده اند :)     مدرک ؟ تعداد ؟     زمانی نلسون ماندلا هم ( تروریست ) محسوب می شد ، ایضا ارتش جمهوری خواه ایرلند که اکنون در همه جا مشروع و قانونی است ، اکنون حزب الله لبنان را هم خیلی کشورها تروریست اسم گذاری می کنند .  جالب است دو کشوری که بعدا عنوان تروریست را برای پ ک ک اعمال می کردند خودشان پیشتر بزرگترین حامیان آن بوده اند ( ایران و سوریه ) . اسم گذاری تروریست و فلان ، کاملا وابسته به روابط و منافع مشترک کشورهاست و هیچ منطق اخلاقی و اصولی پشتش وجود ندارد . پیشتر هم گفتم واژه ( ترور ) در ادبیات امروزی بیشتر یک واژه پروپاگندیستی و تبلیغاتی است و هیچ بار معنایی دیگری ندارد ، ترور در اصل یعنی خشونت سیاسی و این خشونت را همه نهادهای سیاسی اعم از دولت ها و گروه های غیردولتی می توانند اعمال کنند . خشونت سیاسی دولت ها در این مورد هم همواره بسایر سنگین تر و بزرگ تر بوده است .     مثلا چه بگویند ؟ بگویند این منطقه را تحویل کشور ارمنستان می دهند ؟ :) الآن مردم ساحل غربی ترکیه آن را تحویل یونانی ها می دهند ؟ می گویند این خاک ما نیست ؟ یا مثلا روسها سیبری را تحویل تاتارها و مغول ها می دهند ؟!     این ( چون ) و دلیلی که آوردید خیلی جالب بود . فرض کنید دولت آمریکا چند نفر از اهالی شهر فرگوسن را به زندان می برد و مورد تجاوز قرار می داد ، یا تظاهراتشان را با سلاح خودکار به خاک و خون می کشید .  بعد ؟! آیا در قانون اساسی ایلات متحده و نهادهای قانونی اش ، ( زبان رسمی ) ، ( دین رسمی ) تعریف شده ؟ هویت شهروندانش از هر تبار نادیده گرفته شده ؟ در برابر ورود افراد شایسته از هر نژاد و تبار به اقتصاد ، ارتش و دستگاه دولت ، گزینش و وابستگی به حزب خاصی ملاک است ؟   یک مثال روشن از کشور غربی دچار معضل شبیه ترکیه آوردم که دائما نادیده اش می گیرید : بریتانیای کبیر :) که مثلا در چشم خیلی ها عامل همه بدبختی های دنیا و ( تجزیه طلبی ) در خیلی جاهای دنیاست . این ( چون ) بریتانیا در برابر ارتش جمهوری خواه ایرلند چرا کار نکرد ؟ چرا ایرلند در سال 1922 از انگلستان جدا شد و بخش بازمانده ( ایرلند شمالی ) هم چندین دهه به مرکز بمب گذاری ، کشتن سربازان و حتی غیرنظامیان انگلیسی تبدیل شد و این ( عدم مسامحه ) بریتانیا در برابر گروه های مسلح ایرلندی جواب نداد ؟ و سرانجام تنها راه حل سیاسی و تقسیم قدرت جواب داد ؟   آمریکا و خصوصا فرانسه بافت قومی و اجتماعی کاملا متفاوتی دارند ، فرانسه تقریبا تک ملیتی و تک قومیتی  است ، مانند آلمان و کشورهای اسکاندیناوی و هرگز مشکلات این چنین نداشته است .   شما اصلا مشخص بفرما ( ترور ) یعنی چه ، تا رویش صحبت کنیم . آیا جنبش پولیساریو که صحرای غربی را از مغرب جدا کرد ( تروریست ) بود ؟ استقلال طلبان اریتره ای چطور ؟ همان طور مردم بوسنی و کوزوو ؟ گروه های چچنی که با روسیه جنگیدند ؟   اگر معیار شما نافرمانی آن هم از نوع مسلحانه در برابر دولت وقت است ، فکر می کنم بیشینه رهبران کنونی و قدیم دنیا هم زمانی ( تروریست ) بوده اند . از جمله ماندلا ، مائو ، دولت کنونی عراق ، دولت کنونی افغانستان و ...   شخصا با  اندیشه چپ از هر نوعش اختلاف دارم و بنابراین با گروه پ ک ک نیز . معتقدم حزب عدالت و توسعه برای کردهای ترکیه گزینه خیلی بهتری است . اما این که در مساله کردها ، همه چیز را به گردن پ ک ک بیندازیم و نقش تاریخ ، اقتصاد و جامعه را کم رنگ کنیم را اصلا نمی پذیرم .   دنیای سیاست و علم ، جای پروپاگاندا و شعارهای احساسی نیست . معضلات را می شود با اصلاح ، تلاش برای پیوند جوامع و ایجاد منافع مشترک حل کرد . اعمال زور و تامین امنیت به ضرب دستگاه های نظامی و امنیتی لرزان ترین و ناپایدارترین ابزار برای حفظ وحدت کشورهاست . هر کشوری که راه اول را رفت هزینه کمتر داد ، راه دوم را هم که اکنون نتایجش را در چند کشور دور و برمان می بینیم .     این مساله در خیلی کشورهای دیگر هم بوده ، از ایرلند و سری لانکا تا عمان . احزاب اپوزیسیون مسلح همیشه به نهادهای خدماتی و سرمایه گذاری دولتی حمله می کنند تا جایگاه آن در میان شهروندان را تضعیف کنند . در نهایت و در بلند مدت اگر عزم دولت ترکیه جدی باشد ، محبوبیت پ ک ک تضعیف می شود و قدرت مانورش کاهش می یابد . مردمی که ببینند وضع اسنان مجاورشان از هر لحاظ بهتر شده ،  در دراز مدت با آغوش باز به استقبالش خواهند رفت . این مسابقه ای برای کسب حمایت مردمی است که طرف مصمم تر و جدی تر در آن برنده می شود .     البته من که می دانم مشکل مورد نظر شما چیست . شما معتقد هستید کردها ذاتا مردمان شرور و آشوبگری هستند . در این سایت هم عده ای معتقدند کلا هر کس مذهبش سنی باشد شرور است . بعضی ها هم یهودی را از ریشه و اساس شرور می دانند ، جماعتی ترک نژاد را آدم کش و مخرب ، یکی سیاه پوست را نیمه میمون و ناقص العقل و ...و کاملا هم مشخص است که چنین طرز فکرهایی چقدر با علم و منطق و تاریخ سازگاری دارد و صاحبان چنین افکاری چه قماش آدم هایی هستند .
  8.   این نظریه را آقای محمد علی همایون کاتوزیان در کتاب هایش مطرح می کند و به نظر من هم با مستندات تاریخی ایران انطباق دارد .   شرح تاثیرش که مفصل است ، اما روشن است که عدم ثبات اقتصادی و اجتماعی در تاریخ ایران یکی از عوامل عمده ضعیف بودن ساختار دولت  - ملت ایران بوده . جنگ های مداوم ، ورود نیروهای عشایری تازه ، و فقدان یک سیستم متمرکز سبب شد ایران در طول تاریخ وارد چرخه ( هرج و مرج ، استبداد ) شود و طبقات اجتماعی پایداری در آن شکل نگیرد .   ایران شاید تا قرن 19 شاهد ورود و خروج تقریبا دائمی اقوام به داخل قلمروش بوده و یکی از دلایل پراکندگی شدید قومی در ایران همین مساله است . نبود ارتباط کافی میان مردم ساکن کشور سبب شده حس همسان پنداری به قوت کافی موجود نباشد . ده ها زبان و گویش زبانی در کشور موجود است  که آشکارا از نتایج نبود ارتباط مردم مناطق مختلف با یکدیگر بوده است .   در دورانی نه چندان دور ( قاجار ) جهان گردان روایت می کنند که به سبب نبود جاده و ارتباط و تجارت منظم در کشور، بارها پیش می آمد که  مردم روستایی از گرسنگی و قحطی جان می باختند و روستایی که در چند کیلموتری آن ها قرار داشت وضعیتی کاملا متفاوت داشت ( رجوع کنید به فصل های اولیه کتاب ایران بین دو انقلاب ، اثر یرواند آبراهامیان ) .   به همین دلایل از نظر من ایران در قرون گذشته از این لحاظ وضعیت مناسبی نداشته .
  9.   در ایالات متحده ، مرز روشنی بین گروه های قومی وجود ندارد ، نه در مناطق زندگی ، نه در زبان ، نه در دین . خودتان فرمودید ( مهاجر ) . مهاجر کسی است که به امید زندگی بهتر آمده و سابقه سکونت و در نتیجه احساس وابستگی چندانی به محل سکونتش ندارد . ایالات متحده را با همه کمبودها از محل سکونت قبلی اش بهتر می داند . در ایالات متحده هم لاتینوها و سیاهانی که سابقه سکونت بالا دارند وضعیتشان نسبتا مطلوب است . خصوصا لاتینوها که در تمامی سطوح قدرت ( اقتصادی ، نظامی ، سیاسی و فرهنگی ) در عالی ترین سطوح و نه به صورت گزینشی ( وفاداری به فلان حزب یا فلان نهاد حکومتی ) حضور دارند ، و در چشمشان جایگزین مطلوبی برای دولت ایالات متحده وجود ندارد . شاید در یک دهه اخیر کردها در ترکیه علنا برچسب نخورده باشند ، اما به مدت یک قرن بدترین برچسب ها ( ترک کوهی ، بی تمدن ، خرابکار ) رویشان بود . اگر اصلاحات یک دهه اخیر نبود ، الآن هم همان وضع دهه 1990 را در کردستان ترکیه و شهرهای دیگر آن کشور شاهد می بودیم . مثلا به جای کشته شده سربازان در اثر بمب کنار جاده ای آن هم چند روز یک بار ، شهرها و روستاها به میدان جنگ بدل می شد ، فعالیت اقتصادی کشور مختل می گشت ، و تلفاتی چند برابری حاصل می شد . همان طور که اگر دولت ایالات متحده به اعتراضات مدنی دهه 1950 و 1960 سیاهان پاسخ نمی داد ، باید آماده ورود گروه های مسلح سیاه پوستان و درگیری نظامی با آن ها می شد .     دولتی که ارامنه را کشتار کرد ( جماعت ترک های جوان و بعدا حکومت آتاتورک ) ، چند سال بعدش و چند دهه بعدش چند صد هزار غیرنظامی کرد را با وسایل مختلف ( کوچ اجباری ، سرکوب شورش های شیخ سعید پیران و سیدرضای درسیمی با انواع سلاح از جمله گازهای سمی ) کشتار کرد ، زبان کردی و حتی کلمه ( کرد ) را قدغن کرد و اساسا کردها را به یک قوم بیگانه از کشور ترکیه تبدیل کرد . مثلا توقع دارید که یک کرد در ترکیه ، از اقدام امپراتوری عثمانی در کشتار ارامنه تقدیر کند ؟ یا شاید مثلا مردم ساحل غربی از پاکسازی یونای تبارهای آن منطقه تشکر کنند ؟!     خب سطحش هنوز به مرحله شورش همگانی و جنگ مسلحانه نرسیده است . اگر دوا نشود هیچ بعید نیست به آن هم بکشد . هر چند با نظام اجتماعی و اقتصادی ایالات متحده بعید است .  البته این تبعیض بیشتر در ایالت های جنوبی هست و در سراسر ایالات متحده عمومیت ندارد .     سیاست های دولت در این زمینه بسیار موثر هست . تشویق سرمایه گذاران بومی و اعطای تسهیلات بسیار راهگشاست . می شود با تجارت های خرده پا و کوچک شروع کرد . که انجام هم شده و اگر ادامه یابد وضع خیلی بهتر هم می شود . اتفاقا مناطق کردنشین ترکیه به سبب نیروی کار ارزان و اشتیاق مردم به اشتغال و تحصیل پتانسیل بالایی برای رشد اقتصادی دارند . خلاصه کلام اگر دولت و جامعه ترکیه ( فقط دولت نیست ) می خواهند مساله کرد حل شود و هزینه های آن کاهش یابد باید ریسک سرمایه گذاری و کار در آن مناطق را بپذیرند . بحران چند دهه اخیر بالای چند صد میلیارد دلار هزینه به ترکیه تحمیل کرده که اگر به جای سخت افزار نظامی و هزینه های امنیتی ، درصدی از این هزینه ها صرف سرمایه گذاری اقتصادی ، فرهنگی و ایجاد شرایط اشتغال و تحصیل و کارآفرینی می شد اکنون مساله کرد تا حد زیادی حل شده بود .     بهتر است موضوع ایران این جا مطرح نشود که حساسیت زاست و موجب اختلاف .   من مثال دیگری را مطرح می کنم . احمد قدیراف ( رییس جمهور کنونی  جمهوری چچن ) فردی است میلیاردر و شاید بیشینه روس ها به عمرشان خواب ثروت امثال او را نبینند . اما این ثروت از چه راه کسب شده ؟ آیا به صرف وجود این که در میان چچن ها امثال او هستند ، پس در روسیه تبعیض هویتی ، اقتصادی و اجتماعی نسبت به چچن ها و داغستانی ها وجود ندارد ؟   این که فردی از هر قوم ، در یک دستگاه غیردموکراتیک و به وسیله اثبات سرسپردگی و اطاعت کامل از نظام سیاسی و در کنار آن کنار گذاشتن همیشگی بخشی از درامدش به عنوان باج سبیل به آن نظام ، بتواند به سطوح بالا راه یابد اصلا ناقض وجود تبعیض کلی و عامدانه سیستم نسبت به آن قومیت ، مذهب و تبار نیست .   همان نظام عامدانه در راه سرمایه گذاری در مناطق مورد نظرش مانع تراشی می کند تا به خیال خودش منطقه به بذل و بخشش کیسه اش محتاج بماند و هرگز فکر مستقل شدن نکند ، حال آن که این سیاست در دراز مدت نتیجه ای جز خشونت سیاسی ، درگیری و جنگ نخواهد داشت .   شاید در ترکیه یک دهه اخیر و اصلاحات سیاسی و اقتصادی ان وضع بهتر شده باشد ، اما به مدت 1 قرن چنین  وضعی آن هم در بدترین حالتش وجود داشت . و ترمیم شکاف های حاصل از یک قرن تبعیض فرآیندی است دشوار ، طولانی و نیازمند هوشیاری بسیار . خراب کردن همیشه ساده است و ساختن همواره سخت .   شکاف اجتماعی موجود در ترکیه شاید  تا حد زیادی تقصیر دولت کنونی نباشد ( جامعه ، روند تاریخی و وضعیت بین المللی هم هر کدام تاثیر خاص خودشان را دارند ) ، اما وقتی کسی مسئولیت اداره جامعه را به عهده می گیرد باید نسبت به معضلات ، مشکلات و اصلاح آن ها آگاه باشد و در راه بهبود وضعیت بکوشد .   حکومت داری به شکل صحیح کار آسانی نیست ، این حکایتی است که از شروع تمدن بشری بوده و خواهد بود . کسی موفق است که علم و ابزارهای مختلف را به نحوی به کار گیرد که مطلوب ترین شرایط ممکن حاصل شود . تجربه ایرلند شمالی شباهت بالایی به ترکیه دارد ، در پیش گرفتن مسیری که بریتانیا انتخاب کرد راه مناسبی است .   ترکیه اگر  مسیر مورد نظر امثال آقای دولت باغچه لی را در پیش بگیرد ، در بهترین وضعیت شاهد همان نتیجه ای می شود که بریتانیا در سال 1921 با ایرلند داشت ( استقلال ایرلند با تلفات پایین ) و اگر نه همان ماجراهای دهه 1990 تکرار می شود ، شاید با هزینه و تلفات چند برابری .   در این مسائل این که راه را غلط برویم و بعد بگوییم نخیر ، ما خوب بودیم و بر حق و طرف مقابلمان چنین بود و چنان ، گفتنش کار آسانی است ، همان طور که بریتانیا هم می توانست بگوید چرا اسکاتلندی ها و ولزی ها دست به اسلحه نمی برند و بمب گذاری نمی کنند ، پس کرم از ( ایرلندی های شرور ) است و ما هم باید با توپ و تفنگ سرجایشان بنشانیم . اما مشخص بود که نتیجه چه می شد .
  10.   در فلوریدا ( کسانی ) هستند ، در نیویورک هم ( کسانی ) . در ازمیر هم ( کسانی ) هستند و در شرناخ هم ( کسانی ) .  اما فاصله (میانگین)  درآمد فلوریدا و نیویورک ، به اندازه شرناخ و ازمیر هست ؟ آیا سوای فاصله درآمد ، تبعیض سابقه دار قومی هم هست ؟ آیا اختلاف های طبقاتی آمریکا به حدی بوده که از دلش گروه های چپگرای تندرو متولد شوند ؟ نمونه اش را در ایرلند شمالی داشتیم که این عوامل دست به دست هم دادند و حتی در جای توسعه یافته ای مثل بریتانیا بحرانی به آن بزرگی ایجاد کردند .   شکاف عظیم درآمد ترکیه از دهه ها پیش وجود داشت . پیش از دهه 1990 این شکاف حتی میان ساحل غربی و آناتولی مرکزی وجود داشت . شرحش این جا نمی گنجد ، اما خصوصی سازی صحیح ( بر خلاف به اصطلاح خصوصی سازی یا همان شبه دولتی سازی های دیگر جهان سوم ) که معمارش تورگوت اوزال بود و اجرای درست سیاست های لیبرال سازی اقتصاد ترکیه ، در آناتولی مرکزی جواب داد و اکنون این منطقه قلب صنعت ترکیه است .  حزب عدالت و توسعه هم همین روند را ادامه داد .   اما جنگ ، درگیری و تفکر شووینیستی ملی گرایی افراطی ترک که هنوز هم رگه های بسیاری از ان در ترکیه مانده اجازه نداد در مناطق کردنشین این سناریو دوباره اجرا شود . شاید استان اورفا تنها استثنا باشد و همین سبب شده سطح خشونت های سیاسی در آن بسیار پایین تر باشد .   ترکیه اگر خواهان رهایی از این معضل بلندمدت و کاهش هزینه های ان ست باید به طور جدی برای اجرای دوباره طرح آناتولی مرکزی در کردستان آن کشور تلاش کند .
  11.   قضیه تا حد زیادی شبیه همین مساله ای است که شما فرمودید ، به قول امیل دورکیم در نقد سوسیالیسم و مثلا کتاب سرمایه کارل مارکس ، ( تحقیق صورت نمی گیرد که نظریه ای حاصل شود ، بلکه تحقیق صورت می گیرد که نظریه از پیش طراحی شده تایید گردد ) .   در باب روحانیت در ایران پسا اسلامی : در میان مردم سنی مذهب ایران ( بخش هایی از شرق از جمله کرمان و سیستان را در نظر نمی گیرم چون به مدت چند قرن بیشینه مردمش پیرو مذهب خوارج بودند ) جدال شریعت و طریقت موجود بود که با ورود مردم ترک نژاد آسیای میانه به ایران که پیشینه مذهب شمنیستی و نیاپرستی به همراه داشتند ، کفه طریقت سنگین تر شد . علمای سنی مذهب ایران بیشتر شکل عارف و متکلم داشتند نه چیزی شبیه به مثلا مرجعیت تقلید امروز شیعیان یا نفوذ شدیدی که مثلا روحانیون سنی حنبلی مذهب امروز در میان معتقدان به جنبش سلفیه دارند . حتی چنین وضعی در میان روحانیون شیعه ایران ( بیشتر بومی قم و کاشان و اندکی نیز سبزوار ) موجود بود و آنان کم تر در امور حکومتی دخالت داشتند . مرجعیت روحانی نسبت به سایر قدرت ها در جامعه قدرت چندانی نداشت ( شاهان ، کدخدایان و خان ها ) و در اگر هم داشت در میان جمعیت شهری داشت نه مردم روستایی و عشایر که اکثریت ساکنان ایران بودند . البته با قدرت گیری تصوف در ایران تا حدی روستاها نیز به جرگه پایگاه قدرت آن بدل شدند . اما دوران صفوی تحول عظیمی در این زمینه محسوب می شود . دستگاه روحانیت شیعه اثنی عشری در این دوره به چنان نهاد منظم و تاثیرگذاری تبدیل شد که هرگز در هیچ مذهب دیگر اسلامی و نیز در خود تاریخ شیعیان اثنی عشری سابقه نداشت . شاید تنها بشود با دستگاه روحاینت مغان عهد ساسانی یا کلیسای کاتولیک در قرون وسطی مقایسه اش کرد . شاید یکی از دلایل شکل گیری چنین دستگاهی نزدیکی و آشنایی روحانیان تازه وارد لبنانی با همتایان مسیحیشان در آن کشور بود . تصوف در دوره صفویه تقریبا از میان شیعیان رخت بربست . تنها فرقه هایی مانند شیخیه در قرون بعدی حضوری ضعیف داشتند .   البته این مساله ای است که نیاز به بحث و تحقیق فراوان دارد و من بسیار خلاصه اش کردم .
  12. تا وقتی نابرابری در ترکیه این قدر شدید است ، شکاف هایی که گروه های چریکی مثل پ ک ک از ان بهره می برند فراوان خواهد بود . نقشه استان های ترکیه بر حسب درآمد سرانه ( رنگ تیره به معنی سرانه بالاتر ) :   https://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/thumb/4/40/Turkey_per_capita_income_by_province_2011.svg/640px-Turkey_per_capita_income_by_province_2011.svg.png
  13. از مقدمه سراسر ادب و احترامتان ، بخش های پایانی پستتان که ابراز محبت و بیان احساسات مودت آمیزتان نسبت به سنی مذهبان ایران بود می گذرم ، همان طور سایر مسائل بی ربطی که بیان کردید ، و اگر فرصت شد در آینده و جای مناسبش رویش صحبت خواهد شد . اما در مورد آن چه به موضوع تاپیک مربوط است :     وضع ادبیات ایران در دوره صفویه ( این را یک دیپلم علوم انسانی هم می داند )  :   شعر و ادبیات فارسی در دوره شاه اسماعیل و سراسر دوران صفویان از رشد و آفرینش، کم بهره بود. اختناق حاکم بر فضای عمومی کشور، شاعران را از خلق اثر هنری باز داشت. اندیشه و احساس، نیازمند فضای باز و روشن است تا بتواند قدرت خلاقیت خود را آشکار دارد. در زیر فشار و تیرگی فضای استبدادی، چشمه ی ذوق هنری می خشکد و در شوره زار آن شبنمی نمی روید ( دکتر منوچهر پارسادوست ، کتاب شاه اسماعیل اول ، چاپ 1375 )   می گویند از عهد جامی تا حال شعری که لایق خواندن باشد در ایران سروده نشده است  ( ادوارد براون ، تاریخ ادبیات ایران ، صفحه 67 )   نتیجه ی سیاست تعصب آمیز مذهبی شاه اسماعیل و جانشینانش آن بود که گویندگان خوش ذوق غزلسرا و مثنوی ساز و داستان پرداز که در ایران بودند از دربارها دوری جستند و یا برای اشاعه به دربارهای مشوق عثمانی و تیموری هند رو آوردند. ( دکتر ذبیح الله صفا ، مختصری در تاریخ تحول نظم و نثر فارسی، تهران: امیر کبیر، چاپ هشتم. تهران 1353. صفحه 94 )   تعصب مذهبی شاه اسماعیل و جانشینانش محیط اجتماعی ایران را برای پرورش ذوق شعری نامناسب ساخت و به تاریخ ادبیات ایران از آن زمان، امکان نداد که بزرگان نامداری چون فردوسی، سعدی، حافظ، مولوی و نظامی در صفحه های خود معرفی کند.با برتری یافتن نمشیرزنان بی فرهنگ سرخ کلاه و با چیرگی عالمان قشری ظاهربین، دورانی جدید از تنزل فکری و عقلی و ادبی در ایران پی ریزی شد که نه تنها با سقوط دولت صفوی از میان نرفت، بلکه هنوز و شاید تا دیرگاه هم برقرار خواهد ماند. ( همان  کتاب )     اگر دقت کنیم در زمان تیمور که هفتاد سال عمر کرد، به استثنای حافظ، لااقل 8 الی 10 شاعر دیگر بودند که هیچ نگارنده ی ادب فارسی نمی تواند از آنها چشم پوشی کند. در حالیکه در 220 سال حکومت صفویه تا آنجا که من دریافته ام به دشواری می توان در ایران شاعری با ذوق و قریحه ی اصیل پیدا کرد. از این که در چنین دوران درخشانی، هیچ شاعر بزرگی در ایران ظهور نکرده است، به قدری در شگفت شدم ( ادوارد براون)، که به دوست دانشمند و محققم- میرزا محمدخان قزوینی- که طالبان زبان و ادبیات، بی اندازه مدیون کوشش های او هستند، نوشتم تا بپرسم این موضوع را اگر قبول دارد، آن را چگونه توجیه می کند؟ در سال (1311 ه.ق) محمدخان قزوینی، درباره ادبیات دوره ی صفویه گفت: شکی نیست که در دوران صفویه، ادبیات و شعر در ایران تنزل کرد و حتی یک شاعر درجه ی یک هم وجود ندارد که معرف این دوره باشد. مهمترین علت این قضیه چنان که خودتان هم متوجه شده اید، شاید این باشد که شاهان این دوره به علت مقاصد سیاسی خود و ضدیتی که با امپراتوری عثمانی داشتند، بیشتر قوای خود را صرف اشاعه ی آیین تشییع و تشویق روحانیونی که از اصول و قوانین آن مطلع بودند می کردند؛ اگر چه این روحانیون سخت کوشیدند تا به ایران وحدت مذهبی بدهند ( که باعث وحدت سیاسی آن شد) و اساس و پایه ی ایران امروز را بنیاد نهادند) کشوری که مردم آن دارای یک مذهب، یک زبان و یک نژاد می باشند؛ اما از طرف دیگر در مورد ادبیات، شعر، تصوف و عرفان و به قول خودشان هر چه متعلق به « کمالیات» بود ( درمقابل شرعیات) نه تنها در توسعه ی آن اقدامی نکردند، بلکه به هر طریق ممکن در پی آزار و اذیت نمایندگان این « کمالیات» که با قوانین مذهبی آشنایی کامل نداشتند، برآمدند. به ویژه در مورد متصوفین که همه نوع آزار و اذیت را روا داشتند. چه به وسیله ی تبعید، جلای وطن، کشتار یا توبیخ و کشتن و سوزاندن بسیاری از آنها با دست خودشان یا به دست خود محکومین. در ایران امروز، رابطه نزدیک میان شعر و ادبیات از یک سو و تصوف و عرفان از سوی دیگر چنان مشهود است که نابودی یکی باعث انقراض آن دیگری می شود، به همین دلیل در دوران صفویه، دانش و فرهنگ، شعر و عرفان کاملا در ایران محو شده و رواق ها، خانگاه ها، عزلتگاه ها و خانه های درویشان چنان منهدم شد که امروز در سراسر ایران، نامی از این بناهای خیریه به گوش نمی خورد.... کسی که از اوضاع و احوال دوران صفویه بی اطلاع باشد، ممکن است با شگفتی از خود بپرسد آیا این همان ایران و دین مردمانش همان اسلام است؟ و اگر چنین است پس چرا در موارد استثنایی و نادر، در سراسر ایران، حتی یک خانگاه به چشم نمی خورد, در حالی که در برخی از ولایات ترکیه که در قلمرو صفویه نبوده، مثل بین النهرین، کردستان و سلیمانیه، بسیاری از این بناها از زمان ابن بطوطه تاکنون به جای مانده است. در دوران صفویه، به جانی فیلسوفان و شاعران بزرگ، فقهایی بزرگ ولی خشک، متعصب و متکلف چون مجلسی، محقق ثانی، شیخ حرعاملی، شیخ بهایی و... ظهور کردند. ( ادوارد براون ، تاریخ ادبیات ایران ، ص 38 و 39 )     ر فارسی نیز در دوره ی صفویه، به علت شرایط اختناق محیط و همچنین به سبب مهاجرت گروه کثیری از نویسندگان و ادبیان به خارج از کشور، راه انحطاط پیمود، به گونه ای که گفته می شود، نثر دوره صفوی، به طور کلی « در سنتی و کم مایگی از دوره ی تیموری هم ضعیف تر است و در نثرهای مصنوع به آثار دوره ی تیموری نمی رسد. در دوران پادشاهی شاه اسماعیل و جانشیناش، نه تنها شعر و ادب فارسی، بلکه « دانش» نیز زیر فشار گرفت. (سرزمین هند، علی اصغر حکمت، نشریه ش 22.کمیسیون ملی یونسکو در ایران، ج اول، تهران: 1342 صفحه 678)     در مورد وضعیت زبان فارسی در دوره صفویه ارجاعتان می دهم به صفحات قبلی همین تاپیک :       و اما بعد      شما که تاریخ خوانده اید ، بفرمایید ارتش صفوی مثل ارتش نادر پیاده افغان و بلوچ داشت ، یا سوار کرد و ترکمان و ازبک ؟ اسم چند نفر از فرماندهان ایرانی تبار ارتش صفوی ( خصوصا از اقوامی که پیشتر ذکر شد ) را هم ببرید تا این دروغ ما برملا شود . لابد سواره نظام و توپخانه نادر هم هیچ تفاوتی با دوره صفوی نداشت ؟               مطالبی که من نقل کردم هم به نقل از همین کتاب بود ، بی پایه بودن این نظریه با خواندن همان سطر اول ( سنجار ، یمن ، ابراهیم ادهم و ...) و بی تناسبی آن با داده های تاریخی اثبات می شود . داستان سیادت و امامان شیعه هم در دوره صفوی برای جلب مشروعیت مذهبی اضافه شد .     همه چیز با دقت خوانده شده . فرمودید ایران پس از اسلام دچار فروپاشی شد ، نشان دادم که نه . خیلی ببخشید ، دولت های ایلخانی و تیموری و آق قویونلو متعلق به قبل از حمله مغول هستند یا بعد ؟!!     شاهنامه خوانی همه جا رواج داشته ، این را پذیرفتید ، اما در مورد ( میشه فهمید ) شما و این که صفویان اصلا چقدر به رسوم ایرانی توجه داشتند و آیا مقوصدشان از شاهنامه خوانی ان بوده یا نه :   ( از جشن های ایرانی در این عهد تنها نوروز مقام و مرتبه دیرین را تا حدی حفظ کرده بود و آن های دیگر که رسم گبرکان و آتش پرستان شمرده می شد  جز میان مزداپرستان ایران که در وضعی بد به سر می بردند خبری در میان نبود . علت بازماندن نوروز در ان دوران تعصب آلود توافق ان است با روز جلوس علی بن ابی طالب به خلافت .... جشن سده اگر در آن عهد وجود داشت تنها میان زرتشتیان یزد و کرمان بود که از بس در دوران مرشدان کامل آزار می دیدند مهاجمان افغانی را با آغوش باز پذیرفتندو با آنان یاری ها کردند  ) - بنگرید به تاریخ ادبیات در ایران ، ذبیح الله صفا ، جلد پنجم ، چاپ 1369 ، صفحات 87 و 88   در مورد این که در دوره صفوی بر سر زرتشتیان و یهودیان ایران چه امد حرفی نمی زنم . جشن های سده و مهرگان را  حتی خلفای عباسی و شاهان غزنوی هم که ادعای ایرانی بودن نداشتند بزرگ می داشتند ، اما صفویه ؟! پس روشن است که در دوره صفوی هدف از مثلا شاهنامه خوانی آن که شما در نظر دارید نبوده است .     اولا که مسیحیت ارتدکس نزدیک به 9 قرن بعد از کنستانتینوس و در اثر اختلافات بیزانسیان با کلیسای رم به عنوان مذهب مسیحی مستقل ظهور کرد . دوما که اصلا چیزی به اسم ( دین ملی ) نداریم ، دین پدیده ای است جداگانه و در میان یک ملت ممکن است مذاهب و دین های بسیار موجود باشد . مثلا آلمان که هم کاتولیک دارد و هم پروتستان . کنستانیتن چیزی به اسم ( دین رسمی ) معرفی نکرد ، اجباری در پذیرش مسیحیت روا نمی داشت ، تنها مسیحیت را قانونی اعلام کرد و دست از کشتار مسیحیان کشید ، دینی که اکنون مذهب بیشینه مردم امپراتوری بود . حتی  بعد از او یک امپراتور غیرمسیحی و معتقد به آیین باستان روم ( یولیانوس ) سر کار آمد . مثل کنستانتین با شاه اسماعیل مثل این است که شاه اسماعیل مذهب بیشینه مردم مناطق حکومتش ( تسنن ) را برمی گزید :) و آن را قانونی اعلام می کرد .     کدام بی ادبی ؟ مقاله آقای نفیسی را که از برجسته ترین پژوهشگران در این زمینه بوده اند بخوانید تا پاسختان را بگیرید . به جای کپی کردن آن جمله ( اسم ایران که فراموش شده بود ) که عین جملات مرحوم ذبیح الله منصوری در کتاب هایی مثل ( منم تیمور جهانگشا ) و ( اه جنگ ایرانیان ) است ، منابع معتبر بیاورید . مثلا در کدام مناطق ؟     خنده دار این است که پس از کلی بحث ، شما هنوز اصل موضوع را نگرفته اید . اقوام ایرانی ( آن هم فقط شیعه شده ها ) به صورت مزدور ، و نه به صورت فرمانده و نیروی دائمی و تاثیرگذار در سیاست ، ان هم در کنار قزلباش و برده چرکس و گرجی می شوند ارتش ( ملی ) ؟ گرامی ، حالا کی گفت ارتش فرانسه بوربون با مزدورانش ، ارتش عثمانی و ینی چری ها ، یا ارتش امپراتوری روم ارتش ملی بوده ؟ ارتش ملی در خود اروپا هم تا پیش از انقلاب فرانسه وجود نداشته ، چه رسد به شرق چند هزار سال قبل . ارتش ملی را با معیارهایی که پیشتر تعریف شد بسنجید ، مثلا ارتش انقلابی فرانسه ، ارتش امپراتوری آلمان در سال 1870 ، ارتش ایتالیا در دوران اتحاد دوباره ، ارتش دانمارک یا نروژ و ...نه شله قلم کارهایی که وفاداریشان به شاه و امپراتور بود و نه ملت و کشور . دولت ملی پدیده ای است نوظهور و متعلق به دوران قرن 19 و بعدش ، دولت پیشاملی و زمینه ساز بحثش جداشت که در این مورد هم نشان دادم به صفویه نمی خورد .
  14.   چهار صفحه قبلی را بخوانید تا دریابید چه ثابت شده . از ارتش فراگیر به ( ارتش نسبتا فراگیر ) رسیدید . برادر من ، ارتش فراگیر یعنی ارتش نادرشاه مثلا ، که از همه اقوام و مذاهب در آن حضور داشتند و از همه اقوام و مذاهب فرمانده عالی رتبه داشت . نه ارتشی که فرماندهانش همه یا قزلباشند یا غلامان بی هویت و بی کس و کار شده گرجی ، از کرد و بلوچ و گیلانی و داعستانی و تاجیک در ان اثری نیست ، و پیاده هایش روستاییان مزدبگیرند و نه سربازان حرفه ای دائمی .     در مورد کردتبار بودن صفویان ، هر کسی اندکی به تاریخ آشنا باشد و داستان ( فیروزشاه زرین کلاه ) را بخواند به جعلی بودن این حکایت پی می برد . حکایت ( شاهزاده کرد سنجاری ) !! که بعد ساکن یمن می شود !! و بعدها به امامان شیعه هم وصل می شود !! ، و ایراهیم ادهم عارف او را به حکومت آذربایجان نصب می کند !!  شترگاوپلنگ خنده داری است که هیچ فرد آشنا با تاریخی آن را نمی پذیرد .   این قصه بی سند و بی پایه ( نزدیک شدن به مرزهای ساسانیان ) هم الله اعلم چه دلیلی است . نقشه ، امپراتوری ساسانی را ببینیم ، ایضا نقشه سلسله های مهم پس از اسلام در ایران را :   امپراتوری ساسانی     صفاریان     سامانیان   غزنویان     سلجوقیان   خوارزمشاهیان     ایلخانان     تیموریان       آق قویونلو     عجب کشور فروپاشیده ای !! این سلسله های بی خاصیت هم اصلا به مرزهای ساسانی نزدیک نشده اند !! تیموریان و سلاجقه و سامانیان و صفاریان و خوارزمشاهیان اصلا سلسله نبوده اند !! صدها دانشمند و ادیب و فقیه برجسته و شعرای بزرگ ادبیات کلاسیک فراسی در کدام دوران ها پا به عرصه گذاشته اند ؟ هنر و معماری ایرانی در کدام دوره ها رشد کرد ؟   و نقشه قلمرو صفوی در اوجش ( دوران شاه عباس )     صد البته که این نقشه دارای ایراد است . بلوچستان ( چه بلوچستان امروز ایران و چه بلوچستان پاکستان ) هرگز تحت حاکمیت صفویان نبود . بغداد 15 سال ( 1623 تا 1638) در دست صفویان بود و مراد چهرام عثمانی ان را پس گرفت ، عهد نامه ذهاب مرزهای غربی ایران را به همان شکل درآورد که امروز هست . عمده کردستان که کمتر از یکی دو سال در دست شاه عباس ماند .   این که ادبیات فارسی در دوران صفویه به زوال رفت و زبان فارسی کم اهمیت شد نیز انکارناپذیر است .     شاهمنامه خوانی همواره در ایران و میان اقوام غیرابرانی نژاد هم رواج داشت . نفیس ترین نسخه های شاهنامه هم در قلمرو عثمانیان و خان نشین های ازبک تهیه شده . نامه های سلاطین عثمانی و ازبک هم مملو از اشعار شاهنامه است . هیچ دلیلی بر برتری صفویان در این زمینه بر سلسله های قبلی و همسایگان نیست .     زرتشتی گری دین مردمان بومی ایران بود . تشیع اثنی عشری چطور ؟ تشیع غالی و علی اللهی صفویه مذهب هیچ بخشی از مردم ایران آن زمان نبود . بارها و به تفصیل شرح داده شد که مذهب بیشینه مردم ایران در آن زمان تسنن ( نیمه غربی شافعی ، نیمه شرقی حنفی ) بود . شیعیان زیدی در گیلان و طبرستان و شمال سمنان ، تشیع اثنی عشری در قم و کاشان و سبزوار . مذهب غالی قزلباشان چطور ( دین ملی ) است ؟ ورود روحانیون لبنانی بود که این تشیع غالی را تعدیل کرد .     عجب دلیل علمی و قاطعی !!     پاسخ داده شد .     این حدیث جعلی دختر یزگرد و امام حسین را عرب های شیعه قرون دوم و سوم هجری ساختند تا بگویند امامان شیعه امامیه از طرف پدر به پیامبر و از طرف مادر به شاهان می رسند تا تباری به نظر خودشان باشکوه تر ایجاد کنند . بر حسب عادت جاهلی ، عرب ها به نسب خود تفاخر می کردند و برای مثال محمد بن عبدالله بن حسن موسوم به نفس زکیه ( از امامان زیدی ) در نامه اش به منصور عباسی افتخار می کند که ( من گوهر میانین هاشمیانم و دارنده ناب ترین پدران و سره ترین خاندان . نه عجمان به نژادم راه یافتند و نه مادران فرزندان ( ام ولد ، منظور کنیزان است ) تار و پودی از تبارم بافتند . ) ، بنگرید به تاریخ کامل ابن اثیر ، جلد هشتم ، صفحه 3415 ، ترجمه دکتر سید حسین روحانی . لفظ ( کنیز زاده ) لفظ تحقیرکننده ای بود که برخی عرب ها به عادت جاهلی به کار می بردند و چون مادران چند تن از امامان شیعه امامی کنیز بودند عده ای به خیال خود کوشیده اند تا  با این لفظ جاهلی مقابله کنند . ترویج شایعه صفویان نیز بیشتر به جنبه دینی و تباری ماجرا برمی گردد ، وگرنه در هیچ تاریخ نگاری صفوی به چیزی از ساسانیان و تعریف از سلسله های پیش از اسلام برنمی خوریم و اصولا جز داستان های اساطیروار چیزی از آن دوران دانسته نبود ، پیش تر حداقل یعقوب لیث و سامانیان ادعاهای خیلی شدیدتری داشتند ولی کسی از آن ها به عنوان ( دولت ملی ) اسم نمی برد . قزلباشان صفوی اصلا تبار ایرانی نداشتند تا پیوند ( ایرانیگری ) ایجاد کنند . این توهم جماعتی از قلم به دستان چند دهه اخیر است و کاملا هم هدف از آن مشخص است .   ایدئولوژیک کردن تاریخ  آفت آن است که متاسفانه هنوز از طرف گروه های مختلف ادامه دارد . شما هم به جای لینک های بی سند اینترنتی ، بهتر است به مراجع تاریخی رجوع کنید .     دروغ بی پایه . لقب ( پادشاه ایران ) مورد استفاده شاهان متعدد پیش از صفویان بود . نمونه آشکارش اوزون حسن آق قویونلو . در نامه و ها و مکاتبات پیش از دوره صفوی هم لفظ ( ایران ) به کرات استفاده می شود . القاب ( سلطان جمشیدنشان ) و ( داراب شان ) همواره استفاده می شد . بنگرید به مقاله آقای سعید نفیسی : http://www.parsine.com/fa/news/19189/%D9%BE%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%AF   معیارهای تعریف شده برای ملت از طرف من بر اساس اسناد و مدارک معتبر هستند .   بیش از این مسائل تکراری و به قول آقای واریور ( دعوای تاریخی ) پیش نکشید .   هر وقت ثابت شد قزلباشان نه مهاجمان خارجی که ایرانی تبار ، زبانشان زبان مردم بومی ایران ، نیروی نظامیشان متشکل از همه مردمان ساکن ایران و دستگاه دولتشان متشکل از مردم بومی ایران است ، دولت ملی یا پیشاملی بودنشان اثبات می شود . وگرنه هیچ برتری بر سلسله های قبلی نخواهند داشت .
  15.   از درک متقابل شما سپاسگزارم . در باب زبان ، نگفتم تنها عامل تاثیرگذار ، بلکه یکی از عوامل و در ( اکثر موارد ) مهم ترین عامل ، چنان که بدون این عامل سایر عوامل قادر به تشکیل( ملت ) نخواهند بود . در مورد این ( مهم ترین ) عامل را با بررسی نمونه های متعدد تاریخی به این نتیحه رسیده ام . اما هستند نمونه هایی که در آن ها مسائلی مثل تاریخ مشترک و روابط اقتصادی مهم تر بوده اند ، مثل جدا بودن آلمان و اتریش با وجود زبان واحد . صحبت این است که در دید من ، آن اشتراک فرهنگی مورد نظر شما در حد بسیار بالایی وابسته به زبان است . در مورد زبان همه فهم نیز منظور این است که یکی از گویش های زبان که درصد هم پوشانی بیش تر با گویش ها دارد یا گویش آن قسم از سخنوران است که در فرآیند شکل گیری ملت فعال تر هستند مورد پذیرش سایر مردم شکل دهنده ملت قرار می گیرد .   پیشتر هم گفتم ، پایداری ، ثبات و کم چالش بودن یک دولت - ملت فقط وابسته به متشکل بودن آن از یک ملت واحد نیست ، چه بسیار کشورهایی که با وجود تک ملت بودن چالش های فراوان دارند و هستند کشورهای چند ملیتی که با اهمیت به مسائلی مثل روابط اقتصادی و منافع مشترک ، سیاست های داخلی صحیح و رفتار یکسان و مناسب با شهروندان طیف های مختلف وضع بسیار مطلوبی  داشته و دارند .     در نظر من اصطلاحاتی مثل ( دین رسمی ) ، ( مذهب رسمی ) ، ( زبان رسمی ) ، آن هم در مناطقی که تعدد زبانی و مذهبی وجود دارد و محدود کردن آن به یکی دو تا ، کاری است خطرناک ، تنش زا و مخل امنیت و ثبات آینده . زیرا نفس اصطلاح به معنی تقسیم مردم به خودی و غیرخودی و تفاوت قائل شدن میان آن هاست . در این مورد بنگرید به نقشه کشورهای دارای( دین رسمی ) و وضعیت آن ها را هم در مورد پایداری دولت - ملت ها ( نقشه آقای واریور ) مقایسه کنید .  
  16. اهمیت کار نادر در این بود که برای اولین بار پس از اسلام ، ارتشی به وجود آورد که از همه مردم ساکن قلمرو ایران بزرگ در آن حضور داشتند . کاری که هیچ کس نه پیش تر انجام داده بود و نه پس از آن صورت گرفت . از سواره نظام زبده ازبک و ترکمان و کرد تا جنگجویان پیاده قبایلی پشتون و بختیاری و حتی گرجیان و ارمنی ها با نظم و درایت نظامی ارتشی نیرومند را شکل داده بودند . توپخانه ارتش ایران برای نخستین بار در ردیف توپخانه های برتر آن روز جهان قرار گرفته بود و از توپخانه عثمانی هم بهتر عمل می کرد . ارتش ایران بر خلاف دوره های قبلی که اهمیت سواره نظام قربانی پیاده می شد یا برعکس ، این بار متوازن و بی نقص بود .   قلمرو دولت افشاری به حدود اصلی حوزه تمدنی ایران نزدیک شد . خان نشین های خیوه و بخارا و شهرهای مهم سمرقند و بخارا ، که گهواره ادبیات فارسی امروز بودند ،  بلخ و کابل و کشمیر و سراسر مناطق تاجیک و پشتون نشین به دولت افشاری ضمیمه شد . مهم تر از همه آن بود که تاجیک ها و پشتون های کوه نشین که قرن ها بود تسلط کسی را بر خود نپذیرفته بودند با نادر همراه شدند و نیروی نظامی خود را در اختیار او قرار دادند .   مردم ساکن ایران فارغ از قومیت و مذهب در دولت نادر نقش داشتند . این بزرگترین نقطه قوت او بود .   اما از سوی دیگر دولت افشاری ضعف های جدی داشت که برای پرداختن به آن بحث بسیار لازم است .       قلمرو خان نشین بخارا   قلمرو خان نشین خیوه
  17.   هر چند پیشتر نیز در طول تاپیک تعاریفی ارائه دادم ، در این پست به طور مشخص روی همین کلمات متمرکز می شوم . تعریف ها از دید خودم و البته نسبی است .   -------------------------------------------------------------------------------------------------------   ملت : مجموعه ای از انسان ها با بیشترین اشتراک فرهنگی ( در میان این اشتراکات زبان مشترک و همه فهم از همه مهم تر است ) ، روابط گسترده اقتصادی و منافع اقتصادی مشترک ، همسان پنداری حداکثری و اعقتاد به سرنوشت مشترک . در این تعریف ، واحدهای پیشاملی نظیر قبیله باید کم رنگ و بی اهمیت شده باشند .  ملت می تواند در میان یک ethnic group معین شکل بگیرد ، و در داخل مرزهای یک دولت - ملت نیز ممکن است چند ملت موجود باشند . بنابراین تعریف ، مثلا ملت های آلمان ، هلند ، ژاپن ، ایرلندی ، ایتالیایی قابل تعریف هستند . در داخل دولت ملت اسپانیا ، ملت های اسپانیولی و کاتالان موجودند . در داخل دولت - بریتانیا ، ملت های اسکاتلندی و انگلیسی موجود هستند .   -------------------------------------------------------------------------------------------------------   دولت - ملت : مردم تحت حاکمیت یک دولت در مرزهای مشخص   -------------------------------------------------------------------------------------------------------   دولت : نظام و سیستم دارای دستگاه اداری ( بوروکراسی ) و نیروی نظامی به منظور اعمال حاکمیت بر قلمرو مورد نظرش   -------------------------------------------------------------------------------------------------------   دولت ملی : دولتی که نماینده یک ( ملت ) است . با این تعریف دولت های آلمان ، ایتالیا ، فرانسه ، ژاپن و هلند دولت ملی هستند .
  18.   بسیار عالی من هم مایلم بحث را روی همین خط ادامه بدهیم ، اما تعصبات برخی دوستان اجازه نمی دهد و مسائل تکراری و پاسخ داده شده مطرح می شود . توجه بفرمایید که نمونه هایی که مطرح کردم ( آلمان ، سوئیس ، اسکاندیناوی ) در چه سطحی هستند .
  19.   کلی گویی های شما که پایان ندارد . بدون بررسی اساسی ، مطالبی می آورید که از پایه و اساس اشتباهند .   ناچارم خلاصه و یکایک به این سخنان پاسخ بدهم : اولا که سلسله آل بویه مذهب شیعه زیدی داشت . مذهبی که در میان اکثریت مردم گیلان و طبرستان رواج داشت و کسی هم وجودش را انکار نکرده . به کرات از حسین کیاچلاوی زیدی مذهب نام بردم که به دست قزل باشان به آتش کشیده شد . دوم این که بخش بزرگی از سپاه آل بویه را در دوره نخست سپاهیان مردآویج زیاری تشکیل می دادند و اصلا مسلمان نبودند . سلسله سلجوقی هم با وجود سنی بودن رفتار مشابهی با خلافت عباسی داشت . ضمن این که به جای کلی گویی ، مدرک بدهید که مذهب مردم مثلا اصفهان و فارس و کردستان و ماوراالنهر و سیستان در عهد آل بویه چه بود ( مثلا بخش بزرگی از مردم سیستان بر مذهب خوارج بودند که امروز دیگر نیستند ) .     سر جای خودشان در منابع تاریخی ، جایی که شما نمی دانید یا نمی خواهید بدانید .شبیه حکایت پان ترک هایی که چون امروز مردم آذربایجان ترک هستند ، می گویند از پیش از دوران هخامنشی هم آذربایجان مسکن اقوام ترک زبان بوده است !!     علویان = گیلان سربداران = سبزوار کسی در شیعه بودن این مناطق شک کرد ؟ البته اولی شیعه زیدی بود نه امامیه ( که در دوره صفوی این هم عوض شد )     خوب است خودتان فرمودید این ( آل محمد ) چه کسانی بودند . ضمنا حرف از تسنن و تشیع به عنوان مذهب منسجم در دوره اموی از اباطیل است . زمانی که هنوز 10% مردم ایران هم مسلمان نبودند .     موالی مورد نظر شما در شورش یکی از قاتلان مختار ( عبدالرحمن بن محمد بن اشعث ) که خیلی از قیام مختار هم بزرگتر بود شرکت کردند . دلیلش هم مشخص بود : نفرت از حکومت اموی . باز هم  سخن از مذهب شیعه یا سنی که در ابتدای دوره صفوی بود در قرن  اول هجری اشتباه است .     اگر سپاه عثمانی یا ازبک تا اصفهان و شیراز هم پیش می آمد ( همان طور که تا همدان و سمنان در قرن اول دوره صفوی پیش رفت ) ، آن وقت چه ؟     انکار کردن چنین چیزی از آن حرف هاست . شما فرق کوهستان های کردستان و بلوچستان و تالش و مرزهای کنونی ایران و روابظشان با سنی مذهبان همسایه را با وضعیت مثلا قزوین و اصفهان و شیراز درک نمی کنید ؟ چرا در حمله مغول و تیمور از سر مردم اصفهان و نیشابور مناره برپا می شود ، اما از سر مردم کردستان و گیلان و بلوچستان نه ؟     مردم مناطق دشت نشین اگر کمک کافی به آن ها نرسد در طول تاریخ همیشه طعمه جنگ جویان قبایلی عشایری ( که معمولا سواره نظام بودند ) می شدند . ضمن این که سطح کشتار و مرگ و میر 14 سال اول چنان گسترده بود که نیروی رزمی و سازمان یافته ای برای این کار وجود نداشت . باز هم توجهتان را جلب می کنم به وضعیت قزوین و همدان و سمنان حتی تا نیمه دوره صفوی . فرایند 200 ساله را با فرایند 14 ساله اول شاه اسماعیل ( پیش از چالدران ) یکی نگیرید . حتی خود شاه اسماعیل هم پس از چالدران تا حد زیادی از فشارهایش کاست . شاه اسماعیل دوم به شدت مخالف این روند بود . شاه عباس نیز در دوران اول حکومتش مدارا می کرد .   ------------------------------------------------------------------------------------------------------   لطف کنید یک دور حتی این لینک هایی را هم که خودتان می آورید بخوانید :         ----------------------------------------------------------------------------------------------------   اقوام ایرانی نژاد و جمعیت تقریبی آنها ( اینجا بحث قومی و زبانی است و منظور مردم کشور ایران کنونی نیست ) :   کردها : حدود 35 میلیون نفر پشتون ها : حدود 45 میلیون نفر بلوچ ها :  10 میلیون نفر تاجیک ها : 22 میلیون نفر فارس ها : 42 میلیون نفر گیلکی و مازندرانی : 10 میلیون نفر لرها و بختیاری ها : 6 میلیون نفر     درصد نفوذ مذهب شیعه اثنی عشری در میان این اقوام چقدر است ؟
  20.   متاسفانه مثل این که صفحات قبلی را با دقت نخواندید . ناچارم باز هم مکررات را تکرار کنم . حکمران سربداری ، از شهر سبزوار بود . شهری که در طول تاریخ از معدود مراکز تشیع اثناعشری در ایران بود . حوزه علمیه ای در ایران وجود نداشت = اعتراف به این که مذهب شیعه اثنی عشری در ایران پیش از صفوی دستگاه اداری و روحانیت نداشت . این که برای فعالیت راهی ایران شدند ، کسی نگفته مشکلی داشت ، معنی اش این است که روحانیت دستگاه صفوی نه از ایران که از خارج از آن جوشیده است .  دوم این که عثمانیان روحانیون شیعه لبنان را به سبک صفویه کشتار جمعی نکردند .     پیش داوری و بی اطلاعی از تاریخ . از احسا و بحرین و عراق هم جمع فراوانی آمدند که در رقابت با لبنانی ها شکست خوردند و از ایران رفتند . شیخ ابراهیم قطیفی ، میرنعمه الله حلی  ، این ها در دوران شاه تهماسب اسم های اشنایی اند که در رقابت با لبنانی ها شکست می خورند و ایران را ترک می کنند . روحانیت شیعه لبنان هیچ گاه در طول تاریخ مرجع علمی شیعه نبوده و مشخص است که با ورودش به ایران هم با توجه به ضعف علمی اش نمی توانسته مرکزیت ایجاد کند .     بخش اول سخنتان که کاملا نامفهوم است . هر جا که فشار کمتر و فرصت بیشتر بود شورش رخ داد . همدان و سمنان دو مثال هستند از ایران بزرگ . داستان چهل دختر و پسر اعتراف خود مورخان دربار صفوی است . و نمونه ای است از ابزارهای فرایند تغییر مذهب . شما اصلا خواندی مطلب را و گرفتی مساله را ؟ وقتی کتاب و روحانی باقی نماند و تشویق و تهدید همراه شود ، پس از دو قرن به نظرتان غیرطبیعی است که مردم مناطق غیرقابل دفاع از لحاظ جغرافیایی و فاقد دست رسی به کمک از سوی دیگران مذهبشان عوض شود ؟!     خوب است همه مورخان اعم از صفوی و غیرصفوی به اقلیت مطلق بودن شیعه اثنی عشری پیش از شاه اسماعیل معترفند ، شما پس از کلی صحبت هنوز هم همان ادعای کهنه و بی سند را مطرح می کنید . به پشتوانه کثرت یا به پشتوانه تیغ قزلباش ؟!
  21.   بخش دوم پستتان که تاییدی است بر مساله ( وارداتی ) بودن دستگاه روحانیت سلسله صفوی   در مورد بخش اول ، باز هم نافی سخنان من نیست .   در شهرهای مناطق مرکزی ایران نیروی نظامی باقی نمانده بود که بر صفویان بشورد و از کمک همسایگان هم خبری نبود . در هرات و یا بغداد یاری ازبک ها و عثمانیان موجود بود . با این وجود می بینیم که حتی تا 100 سال پس از شاه اسماعیل هم در مناطق مختلفی مثل سمنان و همدان جمعیت عمده اهل سنت وجود دارد و شاه عباس دست به کشتار و مجازات مردم آن مناطق می زند تا ریشه مذهب تسنن را در ان مناطق به کلی بخشکاند .
  22.   اگر این ( زور ) یکی دو ساله باشد و از مذهب قبلی هم منابع و علمای مذهبی باقی مانده باشند بله ، ولی در این جا سخن از یک فرآیند نزدیک به 200 ساله است . آن هم همراه با نابودی کامل آثار مذهب قبلی .   هر عالم مذهبی سنی که در قلمرو شاه صفوی ( دوران اولیه سلسله صفوی ) موجود بود یا کشته شد یا گریخت . نمونه اش سعد الدین تفتازانی و قاضی میبدی . در اواسط دوره صفوی نه عالم مذهبی سنی در مناطق مرکزی ایران باقی  مانده بود و نه کتاب مذهبی . به جای روحانیون سنی از لبنان و بحرین و عراق روحانی وارد ایران شده بود تا مذهب جدید تبلیغ شود و تکنیک جدیدی هم برای تبلیغ مذهب جدید ابداع شده بود : ((در هر شهری چهل دختر و چهل پسر یتیم را تحویل می گرفتند ، ملبوس و مایحتاج تعیین فرموده ، معلم و معلمه شیعه مذهب پرهیزکار و خدمت کاران صلاحیت شعار قرارداده تربیت می کردند و در هنگام بلوغ هر کدام را با دیگری تزویج داده ، غیر بالغی را در عوض می آوردند )) - تاریخ عالم آرای عباسی ، اسکندر بیگ منشی ، ص 133   پس از گذشت چند نسل که دیگر هیچ نشانی از مذهب قبلی باقی نمانده و تبلیغات مداوم و تشویق و تهدید ، فرایند تغییر مذهب کاملا طبیعی است . ( زنده نگهداشتن مذهب قدیم ) وقتی میسر است که آثار و افراد آگاه از آن باقی مانده باشند . وگرنه می بینیم که هر قوم ساکن ایران که وضعیت جغرافیایی مناسب برای دفاع داشت و از کمک همسایگان برخوردار بود وضع متفاوتی داشت .
  23.   صحبت فرصت نبود . پایگاه قدرت شاه اسماعیل قبایل قزلباش بودند و او نه می توانست و نه می خواست ارتشی غیر از این داشته باشد . اگر غیر از این می بود اصلا دولتی به اسم صفویه وجود نمی داشت . اگر صحبت فرصت بود که شاه تهماسب 50 سال فرصت داشت ، و با این حال هیچ گاه چنین کاری نکرد . قزلباش ها تا پایان دولت صفوی رکن رکین و قدرت اصلی لشکر صفویه بودند و تبار آن ها هم مشخص بود .     نگارنده سطور گرامی نفرموده است که این ( ایرانیان ) چه کسانی بودند .  نیروی موسوم به  ( غلامان خاصه ) شباهت تامی به سپاه ینی چری عثمانی داشت . اسیران گرجی و چرکس و ارمنی که به زور و با خشونت از جامعه خود جدا می شدند و گاهی به زور هم تغییر مذهب می دادند ، افراد این نیروی جدید بودند . از دوران شاه عباس و به دلیل ترس او از قزلباش ها که دیگر در وجود شاه صفوی عنصر ( روحانی و مذهبی ) چندانی نمی دیدند ، این تازه واردهای مسیحی و نیز نیروهای قبایلی دیگر ( یک نمونه اش ایل تازه تاسیس شاهسون ) که عمدتا باز هم از قبایل مهاجر ترک نژاد بودند به ساختار نظامی صفوی راه می یابند . این تازه واردان (شبه برده ) مسیحی که جز شاه برای خود پناهی نمی دیدند و در صورت حذف کردنشان هم شاه از واکنش های قبایلی نمی هراسید به زودی در ارتش شاه عباس قدرت زیادی یافتند .   عده ای از مردم مناطق مرکزی ایران که طی 100 سال گذشته به مذهب جدید گرویده بودند نیز به صورت پیاده نظام و تفنگ چی جذب شدند . که البته این نیروی پیاده نیروی دائمی نبود ، بلکه نیروی مزدبگیر موقت بود و هیچ نشانی از مردمانی مثل کردها ، لرها ، بلوچ ها ، داغستانی ها ، پشتون ها و تاجیک های مناطق شرقی در آن دیده نمی شد . و هیچ شخصیت برجسته ای هم از میان اینان برنمی خواست .   با نگاهی به تبار فرماندهان ارتش شاه عباس بهتر موضوع درک می شود :   مرشد قلی خان استاجلو ( قزلباش ) -  زینل بیک شاملو ( قزلباش ) - الله وردی خان ( گرجی ) - امام قلی خان ( گرجی ) - قراچقای خان ( قزلباش )   البته صحبت از ارتش ملی و حتی ارتش ( مرکب از مردمان همه مناطق کشور ) در دوران پیشامدرن صحبتی اشتباه است . ارتش ها در اروپای پیش از دوران انقلاب فرانسه هم وضعی مشابه داشتند و از نیروهای وفادار به شخص شاه و مزدبگیران روستایی تشکیل می شدند و سربازگیری از همه مناطق  به منظور تشکیل ارتش منظم و یکدست معمول نبود .   در شرق و ایران هم ارتش همواره شکلی قبایلی داشت و تنها در دوران نادر بود که ارتشی شبه منظم مرکب از همه مردمان قلمرو ایران شکل گرفت . در میان فرماندهان ارتش نادر هم از همه اقوام ساکن ایران دیده می شود .
  24. موضوع ( زبان ) را پیش تر در مورد شکل گیری ملت های مدرن مطرح کردم . ایران ( با تعریف جغرافیایی اش ) منطقه ای است با تنوع زبانی فراوان اعم از زبان های ایرانی ، آلتاییک ، سامی ، و حتی برخی زبان های خاص که در این خانواده ها جای نمی گیرند .   از دوران غزنوی به بعد ، و با توجه به این که بوروکراسی و دستگاه نظامی دولت سامانی توسط غزنویان به ارث رسید ، زبان فارسی به زبان اصلی مکاتبه و دربار اکثر پادشاهی های ترک نژاد خاورمیانه تبدیل شد .  این زبان به همین سبب طی قرون بعدی به زبان ارتباط میان مردمان مناطق مختلف ایران و آسیای میانه و حتی در مقیاسی بزرگتر ، هند و غرب خاورمیانه ( شام و مصر ) تبدیل شد .   تا اواخر قرن 17 میلادی ( دو قرن پس از ظهور سلسله صفویه ) ، هنوز زبان فارسی زبان درباری و مکاتباتی امپراتوری عثمانی بود . شاهان عثمانی اکثرا تحصیلات فارسی داشتند و به فارسی شعر می سرودند .  شعرای ایرانی چنان در قلمرو عثمانی محبوب بودند که گفته می شد :    شاعری متخلص به لئالی از مردم توقات ترکیه، برای اینکه منزلت بالاتری به دست آورد، ادعای ایرانی بودن می کرد.   تجار نظم از عجم آمد به سوی روم لیکن کسی نداشت چو این بنده بار لعل       بنگریم به وضعیت زبان فارسی در دوران صفوی ( تازه در دوران شاه عباس و یک قرن پس از تاسیس سلسله ) :   (( زبان ترکی یعنی زبان مادری همه شاهان صفوی و طوایف قزل باش که اساس دولت صفویه را تشکیل داده بودند در پایتخت جدید یعنی اصفهان نیز همچنانکه در تبریز و قزوین بود، زبان رایج و رسمی دربار و قشون باقی ماند  )) .   (( پیترو دلاواله جهانگرد ایتالیایی که طی دو سال اقامت در استانبول زبان ترکی را تا حد زیادی فرا گرفته بود ، در نامه مورخه 18 دسامبر 1617 ع که از اصفهان به دوستش ماریواسکیپانو نوشته است چنین میگوید : در ایران عموماً بیشتر به ترکی سخن میگویند تا فارسی، مخصوصاً بین بزرگان و رجال تکلم به زبان ترکی دلیل این نیست که ایرانیان برای آن ارزش بیش از فارسی قایل اند، بل بیشتر از این جهت است که تمام قشون از قزل باش ها تشکیل یافته است که اصلاً همه ترک هستند. غلامان شاه که هم از اقوام مختلف میباشند، بیشتر به زبان ترکی سخن میگویند و فارسی نمیدانند. از اینرو نه تنها امرا در امور مربوط به قشون، بلکه خود شاه هم که بیشتر اوقاتش را در میان آنان به سر میبرد برای تفهیم بهتر مطالب خود به زبان ترکی سخن میگوید و در نتیجه این زبان در تمام دربار و بین زنان و دیگران رواج کامل یافته است )) .   نیروی نظامی سلسله صفوی : قبایل ترک و تاتار ساکن شمال شام و مناطق مختلف آناتولی ، ( نه حتی قبایل ترک زبانی که چند صد سال در محدوده جغرافیایی ایران سابقه سکونت داشته باشند )    دستگاه تبلیغاتی و مذهبی : روحانیون لبنانی ، بحرینی و عراقی   این سه معیار را نیز بررسی کنید تا در مورد ( دولت ملی ) بودن یا حتی ( مقدمه ای بر تشکیل دولت ملی و دولت - ملت مدرن ) بودن دولت صفوی قضاوت شود .   خواهشمند است از بحث هی انحرافی و به میان آوردن مسائل بی ربطی مثل دولت باکو و رسانه های فلان و حزب فلان اجتناب فرمایید  .
  25.   بار اول  و دوم نیست که با لحن تمسخرآمیز و بی ادبانه تان مواجه می شوم . بعد از نظر شما ، زبان ، سرنوشت مشترک ، روابط اقتصادی که عنوان کردم جزو مسائل تاثیرگذار و شاید مهم ترین آن ها در مساله تشکیل ملت نیستند ؟ جمله آخرتان که کاملا غلط است ، دولت می تواند در غیاب ملت هم موجود باشد . دو صفحه در این مورد بحث شد .       نیاز حداکثری مشترک در همه جای دنیا در مرحله اول در تشکیل ملت های مدرن به زبان و ادبیات ، تجارت نزدیک و منافع مشترک برمی گردد . صحبت روی این است که دولت صفوی آیا شایسته عنوان ( دولت ملی ) هست یا نه ؟ دو خط آخرتان هم باز تکرار عادت تمسخر و طعنه همیشگی است .