MOHAMMAD

مباحث ویژه جنگ نرم(1)-آشنایی با ولایت فقیه، رکن اصلی نظام

امتیاز دادن به این موضوع:

Recommended Posts

[quote]سلام یه سوال دارم علت اینکه ولی فقیه رو نایب بر حق امام زمان می دونید چیه ...؟؟

مثلا چرا سید حسن نصرالله نیست ؟؟؟

و اینکه چرا امام بعد از تایین 4 تا نایب نوشتن که دیگه من نایب تایین نمی کنن و بعد از این غیبت کبرا آغار میشه و با توجه به این حرف چرا ما ولی فقیه رو نایب بر حق معرفی میکنیم ؟؟[/quote]

سلام.

در جواب این سوال میشه پاسخی تفصیلی داد، اما من خیلی خلاصه پاسخ میدم.

ما ولی فقیه رو نائب عام امام زمان میدونیم، بدین معنا که ولی فقیه رو مشخصا امام زمان تعیین نمیفرمایند، بلکه بر اساس مقبوله عمر بن حنظله، هر فردی که شرایط را دارا شود، میشود نائب عام امام زمان.
شرایطی که دارا بودن آن در یک فرد، منتج به این میشود که او را نزدیکترین فرد به امام معصوم بدانیم، و البته شایسته ترین فرد برای ولایت بر امت.

لازم بذکر است که بحث بر سر مقایسه ی جایگاه و درجه نیست، که در آن صورت هیچ فرد غیر معصومی با ائمه ی معصومین قابل قیاس نیستند. بلکه بحث شرایط و اختیاراتی است که نیاز است برای ولایت و پیش بردن امت اسلامی.

[quote]مثلا چرا سید حسن نصرالله نیست ؟؟؟ [/quote]

چون شرایطش را ندارد. در ضمن باید دید، که از نظر چه کسی نیست؟ اتشخیص ولی فقیه تا زمانی که حکومت اسلامی تشکیل نشده، بر عهده ی خود فرد است، که آن هم باید از طریق دیگر فقیهان باشد. اما زمانی که نظامی مانند نظام جمهوری اسلامی تشکیل شد، باید بر اساس ساختار آن ولی فقیه را شناخت.

وظیفه ی خبرگان هم، انتخاب ولی فقیه نیست، بلکه کشف ولی فقیه و معرفی آن به حامعه است.

[quote]و اینکه چرا امام بعد از تایین 4 تا نایب نوشتن که دیگه من نایب تایین نمی کنن و بعد از این غیبت کبرا آغار میشه و با توجه به این حرف چرا ما ولی فقیه رو نایب بر حق معرفی میکنیم ؟؟[/quote]

اینکه چرا ما وارد غیبت کبرا شدیم، بحثی است که در این مجال نمیگنجد. اما قسمت دوم:

"""""""""""""""""""""
با فرا رسيدن دوران غيبت كبري علماي واجد شرايط نيابت عامه را دارا هستند، به اين صورت كه ائمه ـ عليهم السّلام ـ شرايط و ضوابطي كلي را بيان كرده‌اند تا در طول زمان فرد يا افرادي كه آن ضابطه‌ها بر آنان تطبيق مي‌كند به عنوان نايب عام امام شناخته شوند. در ارتباط با اين كه علماء‌ و فقهاء چگونه نايب عام امام زمان (عج) هستند، به رواياتي تمسك شده است‌ كه به برخي از آنها اشاره مي‌شود:

1. مقبولة عمر بن حنظله: عمر به حنظله مي‌گويد: از امام صادق ـ عليه السّلام ـ پرسيدم: اگر بين دو نفر از شيعيان بر سر قرض يا ارث اختلافي پيش آمد، آيا جايز است كه به حكومت و قضات (وقت) مراجعه كنند؟ امام فرمودند: هر كس در مورد حق يا باطل به آنان مراجعه كند در حقيقت به طاغوت[3] مراجعه كرده است و هر چه را به حكم آنان بگيرد، به طور حرام گرفته است، هر چند حق ثابت او باشد، زيرا آن را به حكم طاغوت گرفته كه خداوند امر كرده به او كفر ورزند و انكار كنند. چنان كه مي‌فرمايد: مي‌خواهند طاغوت را به داوري بطلبند در حالي كه به آنان دستور داده شده كه به طاغوت كافر شوند.[4] پرسيدم: پس چه بايد بكنند؟ حضرت فرمود: بايدنگاه كنند ببينند چه كسي از شما حديث ما را روايت نموده و در حلال و حرام ما نظر افكنده و صاحب نظر شده و احكام و قوانين ما را شناخته است، او را به عنوان حاكم و صاحب رأي بپذيرند، زيرا من او را حاكم بر شما قرار دادم، اگر او بر اساس حكم ما، حكم نمايد و كسي از او نپذيرد، حكم خدا را سبك شمرده و ما را رد كرده است و كسي كه ما رد كند، خدا را رد كرده است و اين به منزلة شرك ورزيدن به خداي متعال است...»[5] """""""""""""""""""""


[3] . طاغوت كسي است كه برخلاف حق حكومت كند، يعني حكومت كساني كه بر اساس موازين اسلامي سزاوار آن مقام نباشند.
[4] . نساء، 60؛ يريدون أن يتحاكحوا الي الطاغوت و قد امروا ان يكفروا به.
[5] . شيخ كليني، كافي، ج 1، ص 67 ـ 68، باب الرّد الي الكتاب و السنه، ح 10، دار الكتب الاسلاميه، تهران، 1365، و نيز وسائل الشيعه، شيخ حر عاملي، ج 1، ص 34، ح 51، آل البيت، قم، 1409 ق و ج 27. ص 136 ـ 137.


و همچنین :


2. دليل ديگر بر اثبات نيابت براي فقهاء توقيع شريف و رفيعي است كه امام عصر (عج) به دومين نايب خاص محمد بن عثمان عَمْري در پاسخ از سؤالات اسحاق بن يعقوب نوشتند. اسحاق بن يعقوب مي‌گويد: از نايب امام خواستم نامه‌ام را به پيشگاه امام عصر (عج) برساند. در آن نامه مسائل مشكلي را كه داشتم پرسيده بودم و امام با خط خود جواب نوشته بود، از جملة سؤالاتم اين بود كه در پيش آمدها در عصر غيبت به چه كسي مراجعه كنم؟
در پاسخ مرقوم فرموده بودند: و امّا در حوادثي كه رخ مي‌دهد به راويان حديث ما مراجعه كنيد، آنها حجت من بر شما هستند و من حجت خدا بر راويان حديث هستم»[6]. بي‌شك مقصود از راويان حديث كساني نيستند كه تنها نقل حديث كرده و مجتهد در فهم نباشند، زيرا اگر اين معني منظور باشد مراجعه به حديث است نه راويان حديث، نيز روشن است كه هر كسي نمي‌تواند از احاديث، وظايف مردم را در حوادث واقعه بشناسد، بلكه بايد قوة اجتهاد و استنباط داشته باشد. بنابراين امام عصر (عج) در اين حديث مردم را در حوادث و رخدادهايي كه براي آنان پيش مي‌آيد به فقها و مجتهدان ارجاع داده است.


[6] . شيخ حر عاملي، وسائل الشيعه، ج 27، ص 140، ش 33424؛ بحار الانوار، ج 2، ص 90، باب 14، ح 13 و ج 53؛ بحار الانوار، صص 180 ـ 181، ح 10، از باب 31.




براي مطالعه بيشتر مي‌توانيد به منابع ذيل مراجعه فرمائيد:
1. ولايت و فقاهت، آيت الله جوادي آملي؛ 2. ولايت فقيه، آيت الله معرفت؛
3. كشف الاسرار، حضرت امام خميني؛ 4. ولايت فقيه، آيت الله مصباح يزدي.
5. پرسشها و پاسخها، آيت الله مصباح يزدي؛ 6. حكومت ديني، احمد واعظي؛




یا علی.

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
یکی از بحث های علما سر موضوع کشف و انتخابه اگه کشف باشه دیگه هیچ کس حق اعتراض نداره حتی اگه به دید یه عده عمل اشتباه باشه از دید عده ی دیگه که معتقد به کشف هستن این عمل توجیه میشه ولی اگه انتخاب باشه میشه از شخص ایراد گرفت و با عقل جمعی و شورا و مشورت کار رو جلو برد ؟؟ و یا حتی شخص رو در صورت عدم صلاحیت حذف کرد از کجا معلوم که این فرد درست کشف شده ؟

یه معلمی داشتم که می گفت بهترین آموزش اینه که همه موارد گفته بشه و شخص خودش انتخاب کنه نه اینکه عقاید شخصیمون رو به دیگران تحمیل کنیم

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
[quote]یکی از بحث های علما سر موضوع کشف و انتخابه اگه کشف باشه دیگه هیچ کس حق اعتراض نداره حتی اگه به دید یه عده عمل اشتباه باشه از دید عده ی دیگه که معتقد به کشف هستن این عمل توجیه میشه ولی اگه انتخاب باشه میشه از شخص ایراد گرفت و با عقل جمعی و شورا و مشورت کار رو جلو برد ؟؟ و یا حتی شخص رو در صورت عدم صلاحیت حذف کرد از کجا معلوم که این فرد درست کشف شده ؟

یه معلمی داشتم که می گفت بهترین آموزش اینه که همه موارد گفته بشه و شخص خودش انتخاب کنه نه اینکه عقاید شخصیمون رو به دیگران تحمیل کنیم[/quote]

درسته هر دو نظر وجود داره. اما بنده قائل به کشف هستم.

گفتید از کجا معلوم که درست کشف شده؟؟

اون وظیفه ی خبرگانه. یعنی بر اساس همون روایاتی که آوردم. وظیفه ی فقهاست. که اونها به این نتیجه و این فرد رسیدند.

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
شاید قسمتی از مطلب زیر نوشته اقای مستغاثی که به نقل قولهایی از فوکویاما میپردازه در سایت وجود داشته باشه ولی مروری بر اون خالی از لطف نیست :

[b]جبهه های امروز دفاع [/b]

اگر به کلام حضرت امام خمینی (ره) معتقد باشیم ، همان طور که در پیامشان پس از پذیرفتن قطعنامه 598 فرمودند:

"...جنگ ما جنگ عقیده است و جغرافیا و مرز نمی شناسد و ما باید در جنگ اعتقادیمان ، بسیج برزگ سربازان اسلام را در جهان به راه اندازیم..."

اگر سخنان دوراندیشانه مقام معظم رهبری را در طول این 20 سال به خاطر داشته باشیم که از نخستین ماههای ولایتشان ، همواره بر تهاجم و جنگ فرهنگی دشمن علیه انقلاب و ایران تاکید داشته و دارند،

و اگر اعتراف برخی از سردمداران فکری غرب را از یاد نبریم مانند سخن رییس وقت بنیاد ملی برای دمکراسی (NED) وابسته به سازمان CIA که در گزارش سال 1996 نوشت :

"...جنگ فراگیر اندیشه ها به بزنگاه خود رسیده است. در عصری که مصالح و ارزش های ایالات متحده از یورش بی امان عقیدتی نیروهای بی شمار خصم در رنج است در چنین اوضاع و احوالی روا نیست که ایالات متحده میدان نبرد عقیدتی را به دشمنان خود واگذارد..."

آنگاه با این واقعیت و باور همراه خواهیم بود که دفاع مقدس ما به آن 8 سال جنگ تحمیلی محدود نشده و اگرچه در آن ایام ، در شکل و قواره ای سخت و پر سر و صدا جریان داشت ، اما پس از آن به شکلی پیچیده ، خاموش و نرم تداوم پیدا کرد و در تمامی این سالهای پس از جنگ تحمیلی در انواع و اقسام اشکال فرهنگی و اقتصادی و سیاسی و رسانه ای و علمی و ...ادامه داشته و دارد و هر روز جدی تر و عمیق تر و پردامنه تر می شود.

البته امروز اسناد و مدارک بسیاری در دست است که جنگ نرم علیه انقلاب اسلامی پیش از پایان جنگ تحمیلی شکل گرفته بود و از همان زمان، اتاق های فکر و استراتژیست های غرب، شکست خود و صدام را در جنگ پیش بینی کرده بودند. در سال 1986 میلادی برابر با سال 1365 هجری شمسی آنگاه که رزمندگان اسلام در عملیات والفجر 8 ، فاو را فتح کرده و با عملیات کربلای 5 در آستانه فتح بصره بودند ، فرانسیس فوکویاما ، نظریه پرداز و تئوریسین برجسته آمریکایی به مناسبت انتشار کتابش ( پایان تاریخ) ، در کنفرانسی تحت عنوان "بازشناسی هویت شیعه" در اورشلیم اسراییل حضور پیدا کرد و طی یک سخنرانی مهم به نقاط قوت انقلاب اسلامی و شیعیان در مقابله با غرب صلیبی/صهیونی ، به تفضیل اشاره نموده و راههای مقابله با آن را یک به یک و با تکیه برجزییات ذکر کرد. فوکویاما در بخشی از کنفرانس اورشلیم گفت:

"...شیعه پرنده ای است که افق پروازش خیلی بالاتر از تیرهای ماست ، پرنده ای است که دو بال دارد یک بال سبز و یک بال سرخ ".

وی ادامه داد: "...بال سبز این پرنده همان مهدویت و عدالت خواهی اوست چون شیعه در انتظار عدالت به سر می برد ، امیدوار است و انسان امیدوار هم شکست ناپذیر است نمی توانید ملتی را شکست دهید که مدعی است کسی خواهد آمد که در اوج ظلم و جور ، دنیا را پر از عدل داد خواهد کرد".

فرانسیس فوکویاما در ادامه صحبت هایش اضافه کرد:

"... بال سرخ شیعه ، شهادت طلبی است که ریشه در کربلا دارد و شیعه را فنا ناپذیر کرده است. شیعه با این دو بال ، افق پروازش خیلی بالاست و تیرهای زهراگین سیاسی ، اقتصادی ، اجتماعی ، فرهنگی ، اخلاقی و... به آن نمی رسد... "

اما برای فوکویاما آن نقطه که خیلی اهمیت دارد بعد سوم شیعه است ، او در این باره گفت :

"... این پرنده زرهی بنام ولایت پذیری بر تن دارد ..."

در بین کلیه مذاهب اسلامی ، شیعه تنها مذهبی است که نگاهش به ولایت، فقهی است؛ یعنی فقیه می تواند ولایت داشته باشد. فوکویاما معتقد است :

"... ولایت پذیری شیعه که براساس صلاحیت هم شکل می گیرد ، آن را تهدید ناپذیر کرده است ..." فوکویاما در توضیح فناناپذیری شیعه گفت :

"...شیعه با شهادت دو چندان می شود. شیعه عنصری است که هر چه او را از بین ببرند بیشتر می شود "

[color=blue] او به جنگ ایران و عراق و فتح فاو اشاره کرد و خطر فتح بصره و کربلا را گوشزد نمود :

"... اینها (رزمندگان ایرانی) فاو را تسخیر کردند و می روند کربلا را هم بگیرند ، بعد از آن ، اینجا (اشاره به اورشلیم یا بیت المقدس که محل سخنرانی فوکویاما بوده) را هم قطعا میگیرند..."

فوکویاما پیشنهاد کرد که پیش از وقوع چنان فاجعه ای جنگ به هر صورت متوقف شود و برای پس از جنگ پروژه مهندسی معکوس برای شیعه و مهندسی صحیح برای غرب را پیشنهاد داد. فوکویاما معنی و مفهوم مهندسی معکوس برای شیعیان ایران را درابتدا "تهاجم به ولایت فقیه" ذکر نمود و تاکید کرد که "تا ولایت فقیه را نزنید ، نمی توانید به ساحت قدسی کربلا و مهدی تجاوز کنید" .

نظریه دیگری که فوکویاما برای مهندسی معکوس در مورد شیعیان ارائه داد را با عنوان "میکروپولتیک سلائق و میکروفیزیک قدرت" مطرح کرد. او گفت که برای پیروزی نهایی و قاطع بر یک کشور بایستی سلائق و تمایلات مردم را تغییر داد ، اگر میل و ذائقه مردم مسلمان ایران را از شهادت طلبی ، ایثار و جوانمردی و دهها ویژگی که به عنوان فرهنگ شیعه و انقلاب شکل گرفته به رفاه طلبی، مصرف گرایی و غرب زدگی و... تغییر دهیم ، راه غلبه سیاسی و نظامی نیز هموار می شود.

فوکویاما در ادامه مجددا تاکید کرد که :

"... شما باید ولایت فقیه را بزنید ، بعداگر بپرسید چگونه می شود ولایت فقیه را زد ؟ من می گویم از طریق اصلاح قانون اساسی . در قانون اساسی آنچه موجب قوام و بقای ولایت فقیه است شورای نگهبان است اگر بتوانید این رکن را از قانون اساسی حذف کنید ، خود بخود ولایت فقیه هم در یک رفراندم زده می شود ! شما باید این فیلتر را از بین ببرید ..."

او ادامه داد :

"‌اگر توانستید ولایت فقیه را بزنید بلافاصله پرنده شیعه افت می کند و سقف پروازش کاهش می یابد و تیرهای شما به راحتی به او می خورد ؛ آن وقت میکروپولتیک سلائق و تمایلات شما اثر می کند، آن فنا ناپذیری و تهدید ناپذیری هم به طریق اولی از بین می رود. آن وقت چنین جامعه ای از درون فرو می ریزد، بدون این که حتی یک تیر شلیک کنید..."[/color]

فوکویاما نتیجه گرفت:

" اگر ولایت فقیه را زدید ، در گام بعدی شهادت طلبی ایرانی ها را به رفاه طلبی تبدیل کنید. اگر این دو تا را زدید، خود بخود اندیشه امام زمانی از جامعه شیعه رخت بر می بندد و لاابالی گری و اباحه گری در جامعه گسترش می یابد..."

این نقطه آغاز جنگ نرم در سالهای پس از پایان جنگ تحمیلی علیه انقلاب و نظام اسلامی بود که دفاع مقدس ویژه خودش را می طلبید. فرهنگ رفاه طلبی و مصرف گرایی و غرب زدگی در فضای به اصطلاح سازندگی و توسعه اقتصادی پس از جنگ به شدت ترویج شد و پس از آن در دوران به اصطلاح اصلاحات و توسعه سیاسی ، همه آن اهداف و آرمان هایی که اساسا حضرت امام خمینی(ره) مد نظر داشت و انقلاب اسلامی را با دهها هزار شهید و جانباز به پیروزی و تثبیت رساند، زیر علامت سوال رفت تا همه عدالت طلبی و ظلم ستیزی نظام جمهوری اسلامی به فراموشی سپرده شود.

از همین رو بود که به تدریج حتی سینمای دفاع مقدس که تنها یادی از دوران آرمان خواهی و شهادت طلبی بود ، در آن عصر توسعه اقتصادی و سیاسی دوام نیاورد و به تدریج رو به تحلیل رفت تا اینکه در جشنواره فیلم فجر بیست و یکم در سال 1381 و اکران عمومی سال 1382 حتی یک فیلم درباره دوران جنگ تحمیلی برپرده سینماها نقش نبست.

اما پس از این انزوای مظلومانه سینمای دفاع مقدس ، در سالهای ابتدایی دهه 80 ، باز به لطف الهی و تلاش هنرمندان متعهد و مسلمان ، این نوع سینما از محاق درآمد و می رفت روزهای طلایی خود را در سینمای ایران تکرار نماید. سینمایی که به باور بسیاری از کارشناسان و منتقدان سینمای ایران ، تنها ژانر اریژینال و اصیل این سینما محسوب شده که عناصر سخت افزاری و نرم افزاری متعددی را برای سینمای ایران به ارمغان آورد و هنوز هم پربیننده ترین فیلم های سینمای پس از انقلاب ، به همین نوع سینما تعلق دارند.

اما در همان سال 1986 میلادی یعنی سال 1365 که فرانسیس فوکویاما در کنفرانس "بازشناسی هویت شیعه" در اورشلیم آن سخنان را درباره مقابله با شیعه و انقلاب اسلامی ذکر کرد و مهندسی معکوس را در این رابطه تشریح نمود ، طرح مهندسی صحیح درباره سیاست هایی که بایستی از سوی کانون های فرهنگی و هنری استعمار به درون ایران تزریق شود را هم ذکر کرد.

فوکویاما از جمله این سیاست ها را بی اعتبار کردن اسطوره ها و قهرمان های انقلاب و جنگ ذکر کرد و گفت که به هر شکل بایستی در سخنرانی ها ، کتاب ها ، داستان ها و فیلم ها ، از پدیده های انقلاب اسلامی به ویژه جنگ تحمیلی و دفاع مقدس اسطوره زدایی شود و براین نکته تاکید کرد که بایستی ماهیت دفاع مقدس از طریق زیر علامت سوال بردن آرمان ها و اهداف آن ، وارونه جلوه داده شود و به خصوص ارزش ها و اسطوره های آن که همواره این دفاع را به عنوان پتانسیل عملیاتی انقلاب زنده نگه می دارد ، مورد هتک و بی حرمتی قرار گیرد.

در این جا بود که متاسفانه سینمای دفاع مقدس دچار یک نوع آسیب و بهتر بگوییم آفت شد. نگاه ضد جنگ اگرچه در سینمای جنگ دنیا باب است (ارزشمندترین فیلم های جنگی تاریخ سینما در نوع ضد جنگ ساخته شد) اما در سینمای دفاع مقدس معنی و مفهومی نمی توانست داشته باشد. چراکه دفاع مقدس مردم ایران اساسا با جنگ های متعارف و رایج ، تفاوت ماهوی داشت.

دفاع مقدسی که اصلا ضدجنگ بود ولی در مقابل تجاوز، آن را از هر تکلیفی واجب تر می دانست چراکه این دفاع با ایدئولوژی ، تفکر، باور و اعتقادات دینی و ملی مردم ، ارتباطی تنگاتنگ داشت و در واقع برآمده از همان اعتقادات و باورها بود.

اگرچه از میانه دهه 80 فیلم هایی ظاهرا در حیطه سینمای دفاع مقدس ساخته شدند، اما متاسفانه برخی از آنها در خدشه دار نمودن ارزش ها و آرمان های دفاع مقدس تا آنجا پیش رفتند که حتی اصل آن را نیز زیر علامت سوال بردند. این بارزترین حضور جنگ نرم نظام سلطه در دل سینمای دفاع مقدس بود که به منصه ظهور رسید.

به بهانه اینکه قهرمانان و اسطوره های دفاع مقدس را بایستی برای نسل امروز ملموس تر و عینی تر به تصویر کشید ، همه آن ویژگی ها و خصوصیاتی را که در برخی فیلم های ضد جنگ هالیوودی و اروپایی دیده بودند از سربازان و مزدوران آمریکایی عینا کپی کرده و به قد و قامت سردارانی دوختند که یک دنیا را مات و مبهوت خود کردند و به راستی در یک جنگ جهانی حقیقی(که در واقع همه جهان استکبار و اعوان و انصارش را در مقابل ملت ایران و پشت سر صدام قرار داده بود)، حسرت حتی ربودن یک ریگ از خاک میهن را بر دل دشمنان تاریخی این آب و خاک گذاردند.

این به اصطلاح جنگی سازها ، بعضا دو طرف جنگ تحمیلی یعنی هم متجاوزین صدامی و هم ملتی را که فقط از آب و خاک و دین و کشورش دفاع می کرد را در یک ترازو قرار دادند و با یک میزان سنجیدند ، یا سرداران و فرماندهان جنگ را به استهزاء و سخره گرفتند و خلوت های عرفانی و الهی شان را با معیارهای دنیوی و مادی سنجیدند و یا در فیلم هایشان ساحت مقدس جبهه ها و سنگرهای پاک رزمندگان اسلام را به هر آنچه که سلائق بیگانه با دفاع مقدس می پسندید و شیفتگان وخود باختگان فرهنگ غرب می خواستند ، آلوده کردند تا به خیال خام خود ، غرب زده ها و از خود بیگانه ها را خوش بیایند و در خوش بینانه ترین نگاه به سینمای به اصطلاح دفاع مقدس جلب کرده و یا با سوء استفاده از نام و عنوان دفاع مقدس ، پول های هنگفت به جیب بزنند و در مقابل به قیمت خشنودی بیگانگان و دشمنان این ملت ، ارزش ها و مقدسات او را لگدمال کنند.

ایده ای که فرانسیس فوکویاما در سال 1986 ارائه داد و پس از آن هم توسط مجموعه ای از نهادها و مراکز فکری و اندیشکده ها و تینک تانک های غرب به صورت جزیی تر و با تدوین مانیفست ویژه ، تئوریزه شد و در راس دکترین جنگ نرم کانون های صهیونی قرار گرفت ، این بود که با بی اعتبار نمودن ارزش ها و اسطوره های اسلام و انقلاب و جنگ تحمیلی و بی تفاوت نمودن نسل جدید نسبت به آنها ، زمینه های فروپاشی ایدئولوژیک جامعه و پس از آن فروپاشی فیزیکال نظام جمهوری اسلامی را فراهم آورده و یا آن را دچار استحاله از درون گردانند. آنچه که در جریان فتنه سال 88 با تمام قوی و نیرو از سوی جبهه گسترده امپریالیسم جهانی دنبال گردید و متاسفانه در حیطه سینمای دفاع مقدس نیز خواسته یا ناخواسته برخی از فیلمسازان در دام آن گرفتار آمدند به خیال اینکه نگاهی نو نسبت به دفاع مقدس عرضه می دارند،غافل از آنکه همان ایده فوکویاما وتئوری های پژوهشکده های صهیونی را به مرحله اجرا در می آورند.

در اینجا برای فیلمسازان سینمای دفاع مقدس لزوم همان بصیرتی مطرح می شود که مقام معظم رهبری در جریان فتنه سال گذشته ، به کررات از آن سخن گفتند. اینکه اگرچه با نیت خیر و درست اما بدون بصیرت خدای ناکرده در زمین دشمن بازی خواهیم کرد و به جبهه خودی شلیک می نماییم و بر این تصوریم که دشمن را هدف گرفته ایم!

مقام معظم رهبری در سخنانی که به تاریخ 5 مرداد 1388 ایراد فرمودند ، مقوله بصیرت را مورد اشاره قرار داده و گفتند :

"... اگر من بخواهم یک توصیه به شما بکنم، آن توصیه این خواهد بود که بصیرت خودتان را زیاد کنید؛ بصیرت. بلاهائى که بر ملتها وارد میشود، در بسیارى از موارد بر اثر بى‏بصیرتى است..."

ایشان سپس در تشریح مقوله بصیرت ، مثال جبهه های جنگ را آورده و فرمودند:

"... بنده بارها این جبهه‏هاى سیاسى و صحنه‏هاى سیاسى را مثال میزنم به جبهه‏ جنگ. اگر شما تو جبهه‏ جنگ نظامى، هندسه‏ زمین در اختیارتان نباشد، احتمال خطاهاى بزرگ هست. براى همین هم هست که شناسائى می روند. یکى از کارهاى مهم در عمل نظامى، شناسائى است؛ شناسائى از نزدیک، که زمین را بروند ببینند: دشمن کجاست، چه جورى است، مواضعش چگونه است، عوارضش چگونه است، تا بفهمند چه کار باید بکنند. اگر کسى این شناسائى را نداشته باشد، میدان را نشناسد، دشمن را گم بکند، یک وقت مى‏بینید که دارد خمپاره‏اش را، توپخانه‏اش را آتش میکند به طرفى، که اتفاقاً این طرف، طرفِ دوست است، نه طرفِ دشمن. نمیداند دیگر. عرصه‏ سیاسى عیناً همین جور است. اگر بصیرت نداشته باشید، دوست را نشناسید، دشمن را نشناسید، یک وقت مى‏بینید آتش توپخانه‏ تبلیغات شما و گفت و شنود شما و عمل شما به طرف قسمتى است که آنجا دوستان مجتمعند، نه دشمنان. آدم دشمن را بشناسد؛ در شناخت دشمن خطا نکنیم. لذا بصیرت لازم است، تبیین لازم است..."

منبع : [url=http://smostaghaci.persianblog.ir/post/390]مستغاثی[/url]

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
خب به لطف الهی این هم بقیه مطلب:


|217|

دولت نبوى از ديدگاه قرآن
بررسىِ نظريه تفكيك رهبرىِ دينى و دنيوى در سيره نبوى
1- قرآن و رهبرىِ سياسى پيامبر
2- قرآن و مسئوليت‏هاى اجتماعىِ پيامبر
3- قرآن و اموال پيامبر
1. خمس
2. انفال
3. فى‏ء
4- قرآن و مسئوليت مسلمانان در برابر پيامبر
لزوم اطاعت از پيامبر
لزوم ارائه اطلاعات و گزارشات به پيامبر
لزوم استيذان از پيامبر
بررسىِ نظريه تفكيك رهبرىِ دينى و دنيوى در سيره نبوى

تشكيل دولت اسلامى، به وسيله پيامبر اسلام(ص) از نظر اسناد و مدارك تاريخى، چندان آشكار و واضح است كه حتى مخالفان و منتقدان حكومت دينى هم نتوانسته‏اند اصل آن را انكار كنند. آن‏ها براى توجيه ديدگاه خود، به‏ناچار راه‏هاى ديگرى را پيموده‏اند؛ مثل اين كه:

الف) نبوت و حكومت، دو مشغله جداگانه است، و فرماندهىِ امت، به عهده پيامبران خدا نبوده است. و اگر در مورد خاتم‏الانبيا، اين دو مشغله، در يك جا و در يك نفر، جمع شده و انطباق رخ داده است، حالت استثنايى و اختصاصى دارد[1].

ب) اقدام پيامبر در رهبرىِ غزوات، نصب قضات، گردآورىِ صدقات و جزيه و غنايم، همگى كارهايى در جهت اداره شئون دنيوىِ مسلمانان و خارج از دايره رسالت بوده است. قرآن در آيات متعددى شهادت مى‏دهد كه پيامبر، گذشته از رهبرىِ دينى، رهبرىِ سياسى را به عهده ندارد. او تنها وظيفه راهنمايى و اندرزگويىِ مردم را دارد[2].

البته توجيه اوّل، از نظر علمى، چندان سست و ضعيف است كه نمى‏توان آن را در سطح يك نظريه علمى، قابل بررسى دانست؛ زيرا اگر اين سخن را فرضاً بپذيريم كه انبياىِ گذشته، معمولاً فرماندهىِ امت را به عهده نداشته‏اند، ولى از آن جا كه نسبت
(1). مهدى بازرگان، مقاله آخرت و خدا، هدف بعثت انبياء، ص‏8.
(2). الاسلام و اصول‏الحكم، ص‏48 به بعد.

|218|

به پيامبر اسلام، عكس آن ثابت است و آن حضرت در تمام شئون حكومت دخالت داشته‏اند، لذا براى پيروان آيين اسلام، باتوجه به اصل تاسّى يگانگى و انطباق دين و دولت، يك اصل مطلوب، تلقى مى‏شود؛ زيرا قرآن كريم، رسول خدا(ص) را به عنوان اسوه حسنه به مسلمانان معرفى مى‏كند و مى‏فرمايد:
«لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنة» [1].

پس با قبول اسلام، همان چيزى كه حالت استثنايى و خصوصى، نام گرفته است، الگو و نمونه به حساب مى‏آيد، و اگر رويه ديگرى در انبياىِ گذشته رواج داشته، و در عصر آنان تفكيك و جدايى - باتوجه به شرايط خاص هر كدام - قابل قبول بوده، و خداوند مسئوليتى درباره فرماندهى و رهبرىِ سياسى بر عهده آنان نگذارده است اما در دوران اسلامى و عصر نبوى، چنين تفكيكى وجود نداشته و به اقتضاى سيره نبوى، مطلوب نيست.

ولى در بررسىِ توجيه دوم، كه استناد به آيات فراوانى نموده و در قالب مستدل ترى ارائه شده، بايد مسئله را از نظر منطق قرآن تحليل نماييم و براساس آن، به داورى و ميزان صحت و سقم آن بپردازيم.

براى به‏دست آوردن منطق قرآن كريم، در باره نقش پيامبراكرم(ص) در دولت اسلامى، سوال‏هاى زير را مى‏توان مطرح كرد:

1- قرآن كريم، پيامبر اسلام را به چه عنوانى معرفى مى‏كند؟

2- قرآن كريم، چه وظايفى را برعهده رسول خدا مى‏گذارد؟

3- قرآن كريم، چه اموال و دارايى‏هايى را از آنِ پيامبر مى‏داند؟

4- قرآن كريم، چه وظايفى را براى مردم، در مقابل حضرت بر مى‏شمارد؟
1- قرآن و رهبرىِ سياسى پيامبر

قرآن كريم، پيامبر اكرم(ص) را به عنوان فردى كه براى دخالت در زندگىِ مردم
(1). احزاب(33) آيه 21.

|219|

اولى است، معرفى مى‏كند ومى‏فرمايد:

«النبى اولى بالمومنين من انفسهم» [1].

اين آيه، از اولويت رسول خدا(ص) در مقايسه با ديگران، بر مومنين خبر مى‏دهد. اين اولويّت، در نزد مسلمانان، از صدر اسلام تاكنون، مفهومى روشن داشته است. ابن عباس، كه در آغاز سلسله مفسّران قرار دارد، در توضيح آن مى‏گويد:
آن جا كه پيامبر مردم را به چيزى فرامى‏خواند، هر چند مردم تمايل نداشته باشند، بايد به متابعت حضرت تن دهند و از خواسته خويش چشم پوشى كنند[2].

شيخ طوسى، اولى بالمومنين را به احق بتدبيرهم معنا كرده‏است؛ يعنى پيامبر براى تدبير و اداره مردم، از ديگران شايسته‏تر است[3].

ابوالفتوح رازى، از زبان مفسّران نقل مى‏كند كه:
معناى آن، اين است كه رسول خدار در امضاى احكام و اقامه حدود و فرمان دادن بر امت، از خود ايشان اولى است[4].

قرآن پژوهان و مفسّران تصريح كرده‏اند كه اين اولويت اختصاص به مسائل دينى نداشته، و همه امور دين و دنياى آنان را در برمى‏گيرد. لذا بر مردم لازم است كه از اوامر رسول خدا پيروى كنند و از آن چه كه او باز مى‏دارد، دورى نمايند و خواسته‏هاى او را بر اميال و تشخيص‏هاى خود مقدم دارند[5].

هم‏چنين در تائيد اين تفسير، برخى روايات نيز وجود دارد كه مى‏گويد: مقصود از اولويت، مقام فرماندهى و منصب زعامت است؛ مثلاً امام باقر(ع) فرمود:
اين آيه درباره رهبرى و فرماندهى نازل شده‏است[6].
(1). احزاب(33) آيه 6.
(2). تفسير ابوالفتوح رازى، ج‏15، ص‏46.
(3). شيخ طوسى، تبيان، ج 8، ص‏317.
(4). تفسير ابوالفتوح رازى، ج‏15، ص‏347.
(5). زمخشرى، كشاف، ج‏3، ص‏523؛ محمدحسين طباطبائى، الميزان، ج‏16، ص‏276.
(6). طريحى، مجمع‏البحرين، ص‏92، (ماده ولى).

|220|

شان نزول آيه نيز مويّد ديگرى براى آن است كه اولويت در اين آيه، رهبرىِ اجتماعى و سياسى را نيز در برمى‏گيرد؛ زيرا برطبق برخى از نقل‏هاى تاريخى، وقتى رسول خدا(ص)، تصميم به جنگ تبوك گرفت و فرمان بسيج عمومى صادر نمود، عده‏اى براى حركت در سپاه حضرت، به دنبال اجازه پدر و مادر خويش بودند. خداوند با فرو فرستادن اين آيه، رسول اكرم(ص) را به عنوان عالى‏ترين مقام زعامت و رهبرىِ جامعه اسلامى، كه هيچ نظر و راى ديگر، و يا هيچ ولايت و حق ديگر (مانند حقوق والدين) نبايد مزاحم آن تلقى شود، معرفى نمود[1].

قرآن كريم، در آيه ديگرى نيز از پيامبر به عنوان ولىّ ياد مى‏كند:
«انما وليّكم الله و رسوله والذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة و يوتون الزكوة و هم راكعون» [2].

معناى اصلىِ اين كلمه، آن گونه كه راغب در مفردات گفته است، قرار گرفتن چيزى در كنار چيز ديگرى است به نحوى كه فاصله‏اى در كار نباشد؛ يعنى اگر دو چيز، آن چنان به هم متصل باشند كه هيچ چيز در ميان آن‏ها نباشد، ماده ولى استعمال مى‏شود. به همين مناسبت، طبعاً اين كلمه در مورد قرب و نزديكى - اعم از قرب مكانى و قرب معنوى - به كار رفته است. و باز به همين تناسب در مورد دوستى، يارى، تصدى ِ امر، تسلّط و معانىِ ديگرى از اين قبيل استعمال شده است؛ چون در همه آن‏ها نوعى مباشرت و اتصال وجود دارد. [3]

راغب در باره موارد استعمال اين واژه مى‏گويد:
وِلايت به معناى نصرت است؛ امّا وَلايت به معناى تصدى و صاحب اختيارىِ يك كار است. گفته شده كه معناى هر دو يكى است و حقيقت آن، همان تصدى و صاحب اختيارى است[4].
(1). فضل طبرسى، مجمع‏البيان، ج‏4، ص‏338.
(2). مائده(5) آيه 55.
(3). مرتضى مطهرى، ولاء و ولايتها، ص‏7.
(4). راغب اصفهانى، مفردات، ص‏570.

|221|

جوهرى مى‏گويد:
هر كس كه كار ديگرى را به عهده گيرد، ولىِ‏ّ او است. [1]

و در معجم مقاييس‏اللغه آمده‏است:
همه معانىِ اين كلمه، به قرب و نزديكى بر مى‏گردد، و آن كس كه به كار ديگرى اقدام كند ولىِ او است. [2]

علامه طباطبائى باتوجه به موارد استعمال اين كلمه در قرآن، و نيز با اشاره به سمت‏هايى كه قرآن براى پيامبر ذكر كرده‏است، ولايت پيامبر را چنين توضيح مى‏دهد:
رسول خدا(ص) بر همه شئون امت اسلامى، در جهت سوق دادن آنان به سوى خدا، و براى حكمرانى و فرمانروايى بر آن‏ها و قضاوت در ميانشان، ولايت دارد. از اين رو، پيروى ِ مطلق، حقّى براى او، بر عهده امت اسلامى است. و البته اين ولايت، در طول ولايت خداوند، و ناشى از تفويض الهى است؛ يعنى چون اطاعت از او، اطاعت از خداوند است و در نتيجه، ولايت او ولايت خدايى است، بايد از او اطاعت كرد[3].

به بيان برخى بزرگان: باتوجه به مجموع آيات قرآن مى‏توان فهميد كه آن حضرت، در آنِ واحد، داراى سه شان بوده‏است:

اول اين كه، امام و پيشوا و مرجع دينى بوده؛ يعنى سخن و عملش براى مسلمانان سند و حجت بوده‏است:
«ما اتيكم الرسول فخذوه، و ما نهاكم عنه فانتهوا» [4]؛
آن چه را كه پيامبر براى شما آورده‏است بگيريد، و از آن چه شما را باز دارد بايستيد.

دوم اين كه، ولايت قضايى داشته؛ يعنى حكمش در اختلافات حقوقى و مخاصمات، نافذ بوده است:
(1). جوهرى، صحاح، ج‏6، ص‏2528.
(2). ابن فارس، معجم مقاييس‏اللغه، ج‏6، ص‏141.
(3). محمدحسين طباطبائى، الميزان، ج‏6، ص‏14.
(4). حشر(59) آيه 7.

|222|

«فلا وربك لايومنون حتى يحكموك فيما شجر بينهم» [1]؛
نه چنين است، به پروردگارت سوگند! ايمانشان واقعى نخواهد بود، تا در آن چه در بينشان اختلاف شود، داورت كنند.

سوم اين كه، ولايت سياسى و اجتماعى داشت؛ يعنى گذشته از اين كه مبيّن و مبلغ احكام بود، و گذشته از اين كه قاضى مسلمين بود، سائس و مدير اجتماع مسلمين بود، ولىّ امر مسلمين و اختيار دار اجتماع مسلمين بود. آيه كريمه «النبى اولى بالمومنين من انفسهم» و هم چنين «انما وليكم‏الله و رسوله» ناظر به اين شان سوم است. بر اساس چنين ولايتى، پيامبر اكرم(ص) رسماً بر مردم حكومت مى‏كرد و سياست اجتماع مسلمين را رهبرى مى‏نمود[2].
2- قرآن و مسئوليت‏هاى اجتماعىِ پيامبر

هر يك از شئون سه گانه پيامبر در پيشوايىِ دينى، ولايت قضايى و رهبرىِ اجتماعى، مسئوليّت‏هاى خاصى را بر عهده حضرت مى‏گذاشت. و رسول خدا براى انجام هر كدام، ماموريت و وظيفه ويژه‏اى داشت؛ مثلاً در ارتباط با عنوان اوّل، آن حضرت وظيفه تلاوت آيات بر امت، تعليم و تبيين كتاب و تزكيه آنان را بر عهده داشت:

«يتلوا عليهم آياته و يزكّيهم و يعلّمهم الكتاب و الحكمة» [3].

«لتبيّن للناس ما نزّل اليهم» [4].

و در ارتباط با عنوان دوم، حضرت وظيفه حكم كردن بين مردم را داشت:

«و ان احكم بينهم بما انزل الله» [5].

هم چنين در ارتباط با عنوان سوم نيز قرآن كريم ماموريت‏ها و مسئوليت‏هايى براى
(1). نساء(4) آيه 65.
(2). مرتضى مطهرى، ولاء و ولايتها، ص‏55-51؛ ر.ك: امام خمينى، رساله لاضرر.
(3). جمعه(62) آيه 2.
(4). نحل(16)آيه 44.
(5). مائده(5) آيه 49.

|223|

رسول اكرم(ص) بر مى‏شمارد. اين وظايف كه مربوط به حوزه رهبرىِ اجتماعى است، خود نمايانگر آن است كه آن حضرت، علاوه بر دو شان فوق، عهده‏دار زعامت سياسىِ مردم نيز بوده است؛ چه اين كه اين دستورات، چون از سوى خداوند ابلاغ گرديده و پيامبر نسبت به آن‏ها، ماموريت الهى يافته است، ازاين رو، زعامت و ولايت حضرت نيز مانند دو مسئوليت ديگر، جنبه الهى داشته است. لذا، اين احتمال كه دخالت‏هاى حضرت در زمينه مسائل اجتماعى و دولتى، خارج از محدوده وظايف دينى و دستورات الهى بوده، و خداوند چنين تكاليفى را بر دوش او نگذارده، و از وى نخواسته است، غير قابل اعتنا است.

آيات زير، نمونه‏هايى از ماموريت‏هايى است كه در ارتباط با رهبرىِ جامعه و اداره امت مى‏باشد:

1- «فامّا تثقفنّهم فى‏الحرب فشرّد بهم من خلفهم» [1].

آيه قبل از اين، از كسانى كه با پيامبر عهد و پيمان بستند و هر بار نقض نمودند، به عنوان بدترين جانوران ياد مى‏كند، و سپس در اين آيه، خطاب به‏پيامبر مى‏فرمايد:
اگر با چنين كسانى به كارزار و درگيرى پرداختى، آنان را چنان سركوب كن كه ديگر احدى از دشمنان، جرات و جسارت توطئه نداشته باشند، و محاربه با تو را رها سازند[2].

اين آيه، از يك سو بيانگر سياستى است كه امت اسلامى در برابر دشمنان متجاوز و پيمان شكن بايد اتخاذ كند و از سوى ديگر، بيانگر آن است كه مسئوليت برنامه‏ريزى، آماده سازىِ مقدمات، و بالاخره عينيّت بخشيدن به اين سياست، بر عهده پيامبر است.

2- «وان احد من‏المشركين استجارك فاجره حتى يسمع كلام‏الله ثم ابلغه مامنه» [3].

در آيات پيش از اين آيه، دستوراتى به همه مسلمين، در برخورد با مشركين داده شده است: «فاقتلوا المشركين،... خذوهم واحصروهم واقعدوا لهم كل مرصد» ؛ ولى در اين آيه، خصوص پيامبر(ص) دو ماموريت ويژه مى‏يابد:
(1). انفال(8) آيه 57.
(2). فضل طبرسى، جوامع‏الجامع، ج‏2، ص‏28.
(3). توبه(9) آيه 6.

|224|

يكى آن‏كه هر گاه يكى از مشركان اجازه بخواهد كه با امنيت و آرامش خاطر، كلام خدا را بشنود و با محتواىِ دين آشنا گردد، او را اجازه داده و امنيتش را تامين نمايد و ديگر آن كه، پس از پايان مهلتِ فراگيرىِ كلام خدا و گوش كردن به سخن حق، او را به محل امنش برساند.

از اين دو ماموريت پيامبر، و به ويژه مسئوليت دوم «ثم ابلغه مامنه» فهميده مى‏شود در مواردى كه اسلام، براى انسان‏ها، آزادى را پذيرفته و آن را محترم شمرده (مانند آزادى در بحث و تحقيق كه در اين آيه ذكر گرديده) مسئوليت تامين و حفظ اين آزادى و حريت، به عهده پيامبر(ص) (رهبر امت اسلامى) است، و حتى در شرايط بحرانى مهدورالدم بودن مشركان، كه آنان با فتنه‏انگيزى و پيمان شكنى، امان را از خود سلب نموده‏اند، در عين حال پيامبر موظف است كه براى حفظ آزادى و امنيّت مشركينى كه براى شنيدن كلام خدا مى‏آيند، از دستورات ديگر الهى مانند «قاتلواالمشركين كافة» چشم پوشى كند، و امنيّت و آزادىِ آنان را تامين نمايد[1].
3- «ياايهاالنبى حرّض المومنين على‏القتال» [2]؛
اى پيامبر! مومنان را به جنگ ترغيب نما.
4- «يا ايهاالنبى جاهد الكفّار و المنافقين واغلظ عليهم» [3]؛
اى پيامبر! تمام تلاش خود را در نبرد با كفار و منافقان به كار گير، و بر آنان سخت بگير.

اگر چه تكليف جهاد، يك وظيفه عمومى براى همه مسلمانان است و اختصاص به شخص پيامبر ندارد، ولى از آن جا كه انجام اين وظيفه اسلامى، براى تك‏تك مسلمانان به صورت فردى ممكن نيست، و مسلمين بايد به صورت هماهنگ، متشكل و سازماندهى شده در جنگ شركت جويند، و اين مهم، بر دوش فرماندهى و از وظايف او است، از اين رو، هنگامى مسلمانان مى‏توانند در صحنه جهاد توفيق يابند كه فرماندهىِ عالىِ امت اسلامى، پس از تصميم به جنگ، برنامه آن را تدوين، و مقدمات
(1). ر.ك: محمدحسين طباطبائى، الميزان، ج‏9، ص‏156-155.
(2). انفال(8) آيه 65.
(3). توبه(9) آيه 73.

|225|

آن را فراهم سازد. اين آيه، چنين وظيفه‏اى را برعهده رسول خدا(ص) مى‏گذارد.
5- «خذ من اموالهم صدقة» [1]
از اموال ايشان، صدقه (زكات) بگير.

برطبق برخى از روايات معتبر، با نزول اين آيه، پيامبر آن را به مردم ابلاغ نمودند، وپس از گذشت يك سال، مامورين خود را براى جمع‏آورى زكات، گسيل داشتند[2].

براساس اين ماموريت، پيوسته رسول خدا(ص) به جمع‏آورىِ زكات مى‏پرداخت و

- همان گونه كه در بخش قبل آورديم- مامورين خاصى، براى گردآورىِ آن گمارده‏بود.

هم چنين اين آيه، نشان دهنده آن است كه زكات يك وظيفه فردى، كه انجام آن صرفاً به عهده اشخاص گذارده شده باشد، نيست، بلكه مسلمانان در برابر پيامبر اسلام

- و پس از آن در نزد امام مسلمين - براى اداى آن، مسئول مى‏باشند. از اين رو، هم پيامبر مامور گرفتن است، و هم مردم موظفند دستور و فرمان رهبر جامعه اسلامى را جدّى گرفته و با مطالبه مامورين وى، به آن‏ها بپردازند و از مصرف خودسرانه آن خوددارى كنند[3].

لذا فتواى مشهور بين فقها آن است كه بر پيشواى مسلمين واجب است: مامورينى براى جمع‏آورىِ زكات، قرار دهد[4].
6- «واما تخافن من قوم خيانة فانبذ اليهم على سواء» ؛[5]
و اگر از خيانت گروهى بيم داشتى، به طور عادلانه، به آن‏ها اعلام كن كه پيمانشان لغو شده است.

وقتى كه آثار خيانت دشمنان آشكار مى‏شود، و رسول خدا(ص) در مى‏يابد كه آنان در صدد پيمان شكنى و نقض عهد مى‏باشند، آن حضرت نيز عهد و پيمان با آنان را
(1). همان، آيه 103.
(2). حر عاملى، وسائل‏الشيعه، ج‏6، ص‏3.
(3). محمدحسن نجفى، جواهرالكلام، ج‏15، ص‏421.
(4). محدث بحرانى، الحدائق‏الناضره، ج‏12، ص‏223.
(5). انفال(8) آيه 58.

|226|

ملغا اعلام مى‏دارد.

بر طبق اين آيه، در صورتى كه رسول خدا(ص) بين مسلمانان حضور دارد، پيمان‏هاى مسلمين با ملل ديگر، با امضاى پيامبر ارزش و اعتبار دارد؛ چه اين كه در مواردى كه اين پيمان‏ها لغو مى‏شود، فقط شخص آن حضرت مى‏تواند به‏اين كار اقدام نمايد.

او علاوه بر آن كه بيان كننده شريعت و بازگو كننده قانون الهى است، تجسّم اراده امّت است، و چون قراردادهاى بين‏المللى، با امضاى رهبران سياسى ملت‏ها منعقد مى‏گردد، و يا از سوى آنان لغو مى‏شود، چنين كارى مانند ديگر شئون رهبرى، بر عهده رسول خدا(ص) مى‏باشد.
7- «وان جنحوا للسّلم فاجنح لها» [1]؛
اگر ايشان به صلح تمايل داشتند، تو نيز آن را بپذير.

همان گونه كه تصميم به جنگ، از سوى پيامبر گرفته مى‏شود و مسلمانان نمى‏توانند از سوى خود، بدان اقدام كنند، تصميم به ترك مخاصمه و قبول صلح نيز از اختيارات و مسئوليت‏هاى فرماندهىِ عالىِ سپاه اسلام است. از اين رو، خداوند در اين امر خطير، شخص حضرت را مخاطب قرار داده و به او دستور مى‏دهد: «فاجنح لها» .
8- «انا انزلنا اليك الكتاب بالحق لتحكم بين‏الناس بما اريك الله» [2]؛
ما قرآن را به حق بر تو فرو فرستاديم تا در بين مردم براساس آن چه كه خداوند به تو ياد داده است، فرمان دهى.

حكم در تعبيرات قرآن و سنت، همان گونه كه حكم قضايى را - كه از سوى قاضى صادر مى‏شود - در بر مى‏گيرد، شامل حكم ولايى و حكومتى نيز - كه از سوى حاكمان و فرمانروايان صادر مى‏گردد - مى‏شود. لذا فرمان خداوند به اين كه:

«و اذا حكمتم بين الناس ان تحكموا بالعدل» [3]؛ در بين مردم به عدالت حكم كنيد. چنين
(1). همان، آيه 60.
(2). نساء(4) آيه 105.
(3). نساء(4) آيه 58.

|227|

تفسير شده است:
خداوند از فرمانروايان و حكّام خواسته است كه بر طبق عدالت، حكم كنند[1].

هم چنين به حضرت داود گفته شده: چون خداوند، تو را خليفه قرار داده است، به عدالت حكم كن.

«يا داوود انا جعلناك خليفة فى‏الارض، فاحكم بين‏الناس بالحق» [2].

در اين آيه، حكم به عنوان شانى كه بر خلافت و حكومت مترتب است، قلمداد شده است:

با توجه به اين استعمال‏ها و چنين شواهدى، اختصاص دادن حكم به حكم قضايى، در سوره نساء، كه خداوند از پيامبر مى‏خواهد كه بين مردم حكم نمايد:

«لتحكم بين‏الناس» وجهى ندارد. به علاوه، تامل در مضمون خود اين آيه، نشان مى‏دهد كه مقصود از حكم، صرفاً حكم قضايى نيست؛ زيرا:

اولاً، محور اصلىِ آيات قبل از آن، جهاد است، و در جهاد، مسلمانان با فرماندهى و حكم ولايىِ حضرت، كه نمايانگر زعامت مسلمين است، در ارتباطند، نه با حكم قضايى. ميدان جنگ، محكمه قضاوت نيست كه قاضى و حكم قضايى بطلبد. بلكه ميدان جنگ، صحنه فرماندهى است كه نياز به حاكم و فرمانده دارد و با حكم ولايى اداره مى‏شود.

ثانياً، با صرف نظر از سياق آيات قبل، حكم پيامبر، براى از بين بردن اختلافات و در گيرى‏هاى مسلمين است. از اين رو، دايره حكم رسول خدا(ص) در شعاع اختلافاتى است كه بين مسلمين بروز مى‏كند: «يحكموك فيما شجر بينهم» [3]. و پر واضح است كه رفع بسيارى از اختلافاتى كه در سطح جامعه و در بين گروه‏هاى مختلف رخ مى‏دهد، فراتر از كار قاضى و حلّ نزاع‏هاى شخصى است. تنها رهبر سياسىِ امت مى‏تواند به اين منازعات خاتمه داده و آرامش را به جامعه برگرداند.
(1). فضل طبرسى، مجمع‏البيان، ج‏2، ص‏63.
(2). ص(38) آيه‏26.
(3). نساء(4) آيه 65.

|228|


ثالثاً، در اين آيه، حكم كردن بين مردم به عنوان غايت و هدف فرو فرستادن قرآن، ذكر گرديده است، در حالى كه مسائل قضايى، بخش بسيار اندكى از محتواى قرآن را تشكيل مى‏دهد. لذا تبيين غايت نزول قرآن، تنها در محدوده اين بخش بسيار اندك غير مناسب است. بر خلاف آن كه حكم به معناى حكومت و تشكيل دولت باشد، كه ذكر جامعه ايده‏آل به رهبرىِ رسول خدا(ص) به عنوان آرمان نزول قرآن، با مجموعه آيات قرآن، داراى تناسب و ارتباط است.
3- قرآن و اموال پيامبر

قرآن كريم، اموال عمومى را از آنِ پيامبر اكرم(ص) مى‏داند؛ چه اموالى كه از دست مردم به عنوان ماليات به بيت المال مى‏ريزد، و چه ثروت‏هايى كه به صورت طبيعى وجود دارد.

تامل در اين دارايى‏ها از نظر كميّت و مقدار آن‏ها، و نيز نوع مالكيّت حضرت، و مسئوليت‏هايى كه متقابلاً برعهده پيامبر قرار گرفته است، نشان دهنده موقعيّت‏ رسول خدا(ص) در زعامت و رهبرىِ جامعه، و نقش آن حضرت، در دولت اسلامى است. در قرآن كريم، اموال زير، متعلق به پيامبر دانسته شده است:
1. خمس
«و اعلموا انما غنمتم من شى‏ء فان لله خمسه وللرسول ولذى القربى و اليتامى و المساكين و ابن السبيل» [1]؛
بدانيد هر گونه غنيمتى به دست آوريد، خمس آن براى خدا و براى پيامبر و براى ذى‏القربى و يتيمان و مسكينان و در راه ماندگان است.

در اين آيه، بخشى از خمس، از آن پيامبر دانسته شده است. ولى از آنجا كه بر اساس تفاسير اهل بيت(ع)، سهم خداوند و سهم ذى القربى - كه مقصود خصوص
(1). انفال(8) آيه 41.

|229|

ائمه(ع) است - نيز، در اختيار پيامبر است، لذا در مجموع، نيمى از خمس، مربوط به آن حضرت است.

از نظر فقه شيعه، خمس اختصاصى به غنايم جنگى ندارد، و به همه درآمدها، ازمعادن گرفته تا توليد، تجارت و كشاورزى، تعلق مى‏گيرد. از اين رو، مى‏توان حدس زد كه نصف خمس (سهم پيامبر) چه رقم هنگفتى را تشكيل مى‏هد. رقمى كه در واقع، يك دهم كل ثروت و درآمد خالص يك كشور را تشكيل مى‏دهد.

اختصاص اين درآمد سرشار براى پيامبر چه حكمتى دارد؟ آيا در زندگىِ شخصى حضرت، نياز به چنين ثروت انبوهى است؟ آيا خداوند به اين وسيله خواسته است كه پيامبر خود را در رديف ثروتمندترين مال‏اندوزان جهان قرار دهد تا وى بهترين امكانات مادّى را از اين طريق براى خويش فراهم سازد؟ و يا خمس، بودجه دولت اسلامى است كه در برخى روايات، از آن به عنوان وجه‏الاماره[1] تعبير شده است و اين بودجه در اختيار پيامبر اسلام قرار گرفته است تا به عنوان رهبر امت اسلامى و زمامدار مسلمين، به مصارف خاص آن برساند؟ به تعبير ديگر، خمس ملك شخصى حضرت نيست، بلكه بخشى از بيت‏المال است كه حق تصرف در آن، در جهت مصالح عمومى جامعه، با رسول خدا است.

فرضيه اوّل كه با نظام قانون‏گذارىِ اسلام و با سيره رسول اكرم(ص) ناسازگار است، از نظر دانشمندان اسلامى، مردود است[2].
2. انفال

«يسالونك عن‏الانفال، قل‏الانفال لله و للرسول» [3].

قرآن كريم تصريح مى‏كند كه انفال نيز - مانند اراضى‏اى كه بدون لشكركشى به تصرف مسلمين در آمده، اراضى موات، معادن و ارث كسى كه وارث ندارد - از آن ِ
(1). حر عاملى، وسائل‏الشيعه، ج‏6، ص‏341.
(2). امام خمينى، كتاب‏البيع، ج‏2، ص‏495.
(3). انفال(8) آيه 1.

|230|

پيامبر(ص) است.

در انفال، بر خلاف خمس، مسئله تقسيم و سهام مطرح نبوده و تمام آن، يك جا در اختيار رسول خدا است؛ زيرا آن چه كه مال خدا نيز شمرده مى‏شود، در اختيار ولىّ الهى است. در دو روايت، امام صادق(ع) مى‏فرمايند:

«و ما كان لله من حق فانما هو لوليّه» [1].

«الانفال لله و للرسول فما كان لله فهو للرسول، يضعه حيثُ يحب» [2].

بدون شك، اين ثروت عظيم نيز به‏عنوان مال شخصىِ پيامبر قرار داده نشده است، بلكه او به عنوان زمامدار مسلمين، برنگهدارى، مصرف در جهت مصالح عمومى وتوزيع عادلانه آن، ولايت دارد. و لذا پس از وفات حضرت هم، به جانشين بر حق او، كه پيشواى لايق مسلمين است، منتقل مى‏گردد. اميرالمومنين(ع) مى‏فرمايند:

«ان للقائم بامورالمسلمين بعد ذلك (اى‏الخمس) الانفال التى كانت لرسول الله» [3].
3. فى‏ء
«ما افاءالله على رسوله من اهل‏القرى فللّه وللرسول و لذى‏القربى و اليتامى و المساكين و ابن السبيل كيلا يكون دولة بين الاغنياء منكم» [4].
آن چه را كه خداوند از اهل اين آبادى‏ها به رسولش باز گرداند، از آنِ خدا و رسول و خويشاوندان او و يتيمان و مستمندان و در راه ماندگان است.

اين آيه، و آيات ديگرى از سوره حشر، ناظر به جريان برخورد پيامبر اسلام(ص) با يهوديان بنى نضير است. آنان هر چند با حضرت، پيمان عدم تعرض و مصالحه امضاكرده بودند، ولى در پيمان شكنى پيشگام شده، نمايندگان خود را به نزد ابوسفيان
(1). كلينى، كافى، ج‏1، ص‏537.
(2). حر عاملى، وسائل‏الشيعه، ج‏6، ص‏367.
(3). همان، ص‏370.
(4). حشر(59) آيه 7.

|231|

به مكه فرستادند و با او هم قسم شدند كه يك صدا و متّحد عليه اسلام، عمل نمايند.

به دستور پيامبر اسلام، گروهى از مسلمانان، آنان را محاصره كردند. و بالاخره، بنى نضير پذيرفتند كه سرزمين خود را رها كرده و از آن ديار كوچ كنند[1].

اموال بنى نضير در اختيار پيامبر قرار گرفت و حضرت در پاسخ اين سوال كه آيا اين اموال را نيز پس از آن كه خمس آن را بر مى‏داريد، بين سربازان، تقسيم خواهيد كرد، فرمود: خداوند، آن را براى من قرار داده است[2].

البته رسول خدا(ص) اين اموال را نيز براساس مصلحتى كه تشخيص مى‏داد، بين مهاجرين تقسيم كرد.

در روايات اسلامى، از فى‏ء يعنى اموالى كه از كفار، بدون درگيرى ِ نظامى به تصاحب مسلمانان در مى‏آيد، [3] به مال خالص پيامبر، تعبير شده‏است[4].

و از اين جهت، بين غنيمت كه فقط يك پنجم آن، از آنِ پيامبر است، با فى‏ء تفاوت است[5].

علاوه بر خمس، انفال و فى‏ء كه قرآن كريم متعلق به پيامبر(ص) مى‏داند، بودجه‏هاى ديگرى نيز در اختيار حضرت قرار دارد؛ زيرا زكات نيز به وسيله آن حضرت جمع‏آورى و به مصرف مى‏رسد؛ چه اين كه ماليات سرانه كفار نيز كه جزيه نام دارد، در اختيار آن حضرت قرار مى‏گيرد.

با كم‏ترين آشنايى با منطق قرآن و فقه اسلامى، مى‏توان فهميد كه اين بودجه فراوان، به عنوان منبع هزينه زندگىِ شخصىِ پيامبر، و يا منبع هزينه تبليغ احكام توسط آن حضرت نيست. به بيان امام عسكرى(ع):
(1). سيره ابن‏هشام، ج‏3، ص‏199؛ واقدى، مغازى، ج‏1، ص‏363.
(2). واقدى، همان، ج‏8، ص‏377.
(3). فضل طبرسى، مجمع‏البيان، ج‏2، ص‏543؛ و در مورد تفاسير گوناگون فى‏ء ر.ك: دراسات فى ولاية الفقيه و فقه الدولة الاسلامية، ج‏3، ص‏349.
(4). حر عاملى، وسائل‏الشيعه، ج‏6، ص‏374.
(5). شيخ طوسى در كتاب خلاف مى‏نويسد: الفى‏ء كان لرسول‏الله(ص) خاصة و هو لمن قام مقامه من الائمة، و به قال على(ع) و ابن عباس و عمرو لم يعرف لهم مخالفاً. (خلاف، ج‏4، ص‏182).

|232|

خداوند با سپردن نيمى از خمس به پيامبر، تربيت يتيمان، بر آوردن نيازهاى مسلمين، پرداخت بدهكارى آنان و تامين هزينه حج و جهاد را، از او خواسته است[1].

سيره پيامبر اسلام نيز در دوران مدينه، به خوبى نشان مى‏دهد كه اين درآمدها، در چه راه‏هايى مصرف شده است و چگونه آن حضرت، نيازهاى اساسىِ دولت اسلامى را از آن تامين كرده است. لذا امثال على عبدالرزاق كه پنداشته‏اند رسول خدا(ص) در زمينه تشكيل دولت، وظيفه‏اى نداشته و خداوند از او چنين كارى را نخواسته بود، بايد به اين سوال پاسخ دهند كه پس چرا خداوند، اين اموال فراوان را در اختيار پيامبر قرار داد و در قرآن به آن تصريح نمود؟

آن چه را كه پيامبر از ماليات‏هاى اسلامى، مانند خمس و زكات و جزيه و خراج دريافت نمود، و آن چه را كه از منابع ملّى ثروت مانند انفال، در اختيار داشت، مجموعا ً بيت‏المال و خزانه دولتى را تشكيل مى‏داد، كه در برابر هر يك از اين درآمدها، رديف خاصى از نيازهاى جامعه اسلامى قرار داشت، نيازهايى از اين قبيل:

- تامين امنيت مرزهاى كشور اسلامى[2].

- تامين حقوق كارگزاران مالياتى[3].

- تامين نيازهاى قضاوت[4].

- تامين هزينه نيروهاى مسلّح[5].

- تامين زندگىِ از پا افتادگان[6].

- اداىِ دين[7].
(1). بحارالانوار، ج‏96، ص‏198.
(2). بالامام... منع الثغور و الاطراف (تحف‏العقول، ص‏323).
(3). يعطيهم الامام من الصدقه بقدر ما يراه (دعائم‏الاسلام، ج‏1، ص‏266).
(4). «و افسح له فى البذل ما يزيل علته و تقل معه حاجته الى الناس» (نهج‏البلاغه، ص‏1009).
(5). «ثم لاقوام للجنود الا بما يخرج الله لهم من الخراج الذى يقوون به على جهاد عدوهم» (همان، ص‏1003).
(6). مرّ شيخ مكفوف كبير يسال، فقال(ع) «...انفقوا عليه من بيت‏المال» (حر عاملى، وسائل‏الشيعه، ج‏11، ص‏49).
(7). يجب على الامام ان يقضى عنهم ديون انفقوها فى طاعة الله من غير اسراف (تفسير قمى، ج‏1، ص‏299).

|233|


- جبران خسارت بى‏گناهان[1].

- پرداخت ديه[2].

- عمران[3].

و آموزش و پرورش[4].
4- قرآن و مسئوليت مسلمانان در برابر پيامبر

جامعه اسلامى در برابر پيامبر اكرم(ص) چه وظيفه‏اى دارد؟ آيا تنها مسئوليت مسلمانان اين است كه به احكام و دستورات خداوند كه آن حضرت ابلاغ مى‏كند عمل نمايند، و براى رسول خدا(ص) فراتر از بيان قانون الهى و مسئله گويى شانى وجود ندارد و در نتيجه، امت اسلامى فقط به فرمان‏برى از خداوند و دستورات او مامورند؟ و يا جامعه اسلامى همان گونه كه از احكام خداوند تبعيت مى‏كند، بايد دستورات پيامبر را نيز به اجرا در آورد، و همان طور كه در دايره‏تكاليف الهى، هم چون نماز و روزه، موظف به اطاعت از خدا است، در دايره مقرراتى كه از سوى پيامبر به مرحله اجرا گذارده مى‏شود نيز موظّف به‏اطاعت از پيامبر است؟

قرآن كريم در آيات فراوانى، مردم مسلمان را به فرمان برى از پيامبر فرا مى‏خواند و براى آنان چنين وظايفى را بر مى‏شمارد:

1- از پيامبر اطاعت كنيد.

2- در اختلافات به او مراجعه كنيد.

3- جريانات روز و رخدادها را با او در ميان بگذاريد.

4- تخلف از دستور حضرت روا نيست.
(1). «مااخطات القضاة فى دية او قطع فعلى بيت مال المسلمين» ( تهذيب، ج‏10، ص‏203).
(2). «من مات فى زحام يوم الجمعه او يوم عرفه او على جِسر لايعلمون من قتله فديته من بيت‏المال» (همان، ص‏201).
(3). «من طلب الخراج بغير عمارة اخرب البلاد» (نهج‏البلاغه فيض‏الاسلام، ص‏1013).
(4). «فاما حقّكم علىّ تعليمكم كيلا تجهلوا و تاديبكم كيما تعلموا» (نهج‏البلاغه، خطبه 114).

|234|


5- با دخالت حضرت در امور اجتماعى، احدى از خود اختيارى ندارد.

6- در موقعيت‏هاى خطير و مسئوليت‏هاى مهم، فقط با اجازه پيامبر مى‏توان صحنه را ترك كرد.

و...

چنين وظايفى براى عموم مسلمانان، حكايت از آن دارد كه در بينش قرآنى، پيامبر اسلام(ص) صرفاً در جايگاه مسئله‏گويى و بيان احكام قرار ندارد و حوزه نفوذ و دخالت او به ابلاغ وحى، محدود نمى‏گردد و مسلمانان نيز نبايد فقط براى فراگيرىِ احكام، آن حضرت را مرجع خود بدانند، بلكه موظفند در عرصه مسائل اجتماعى، از خط مشى و سياستى كه توسط رسول خدا(ص) ترسيم مى‏شود، پيروى كرده، و در جريانات سياسى - اجتماعى، برطبق نظر او عمل نمايند، و در برابر امر و فرمان او گردن نهند.

امام خمينى در اين زمينه مى‏فرمايند:
رسول الله(ص) از آن جهت كه پيام‏آورى از سوى خداست، از خود امر و نهى ندارد، و اگر در زمينه احكام الهى، دستور دهد - مثلاً به نماز امر كند - تنها ارشاد به فرمان الهى است؛ زيرا او نسبت به اوامر و نواهىِ خداوند، صاحب امر و نهى نمى‏باشد، و صرفاً آن‏ها را ابلاغ نموده و از طرف خداوند براى مردم گزارش مى‏كند؛ چه اين كه دستورات ائمه(ع)نيز درباره احكام الهى چنين است و از اين نظر، اوامر پيامبر(ص) و ائمه(ع) براى مردم، مانند اوامر مجتهد براى مقلد خويش است؛ مثلاً وقتى فقيهى مى‏گويد: خون نجس است، سخن او به مانند كلام پيامبر، ارشاد به حكم الهى است. از اين رو، مخالفت با چنين اوامرى، فقط مخالفت با خداست، نه مخالفت با پيامبر(ص) يا امام(ع) و يا فقيه.
ولى اگر پيامبر از آن جهت كه رهبر جامعه اسلامى است فرمان دهد، پيروى و فرمان‏برى از خود او لازم است؛ مثلاً وقتى سپاهى را براى حركت به سوى يك منطقه فرا مى‏خواند، اطاعت از فرمان او به عنوان زمامدار، واجب است، و دستور او به مانند دستور الهى لازم‏الاجرا است، هر چند ارشاد به حكم الهى نبوده و مستقلاً از سوى خود حضرت صادر شده است. دستور قرآن به «اطيعواالرسول» پس از «اطيعواالله» ناظر به لزوم پيروىِ مسلمانان

|235|

از چنين فرمان‏هايى است[1].

اينك برخى از آيات قرآن را كه بازگو كننده وظايف مسلمانان نسبت به رهبرى ِ پيامبر اكرم(ص) مى‏باشد، مرور مى‏نماييم:
لزوم اطاعت از پيامبر

در آيات متعددى، از مسلمانان خواسته شده‏است كه علاوه بر اطاعت خدا، از پيامبر اكرم(ص) نيز اطاعت كنند:

«اطيعواالله واطيعواالرسول» [2].

اين تكرارها كه خود، حكايت از اهميت موضوع دارد، مى‏فهماند كه حركت جامعه اسلامى، بر اساس دو الگو مشخص مى‏گردد: دستور خدا و دستور پيامبر. و اگر فرد يا گروهى به بهانه تمسك به‏قانون خداوند و عمل بدان، خود را از رهبرىِ پيامبر و دستورات آن حضرت بى‏نياز بداند و فرامين رسول خدا(ص) را ناديده انگارد، زندگى‏اش صبغه دينى و اسلامى نداشته، مورد رضايت خداوند نيست.

اين آيات گواه آن است كه در جامعه ايده‏آل اسلامى، كه قرآن اصول و مبانى آن را مشخص نموده است، تفكيك بين قوانين الهى و دستورات نبوى - به عنوان حاكم اسلامى - غير قابل قبول است. و اگر شريعت از زبان پيامبر اخذ مى‏شود و تدوين مى‏گردد، ولايت و حكومت نيز بايد بر طبق نظر آن حضرت، شكل گيرد، و جامعه اسلامى با بودن شريعت خداوند، نبايد خود را از ولايت پيامبر مستغنى ببيند.

علامه طباطبائى، در تفسير آيه «ياايهاالذين آمنوا اطيعواالله واطيعواالرسول واولى‏الامر منكم» [3] مى‏گويد:
جاى ترديد نيست كه مقصود از اطاعت خداوند، اطاعت از او در مواردى است كه به وسيله وحى توسط پيامبرش به ما رسيده است؛ اما پيامبر در ميان امت، دو شان دارد:
(1). امام خمينى، الرسائل، ج‏1، ص‏50.
(2). نساء(4) آيه 59؛ مائده(5) آيه 92؛ نور(24) آيه 54؛ محمد(47) آيه 33؛ تغابن(64) آيه 12.
(3). نساء(4) آيه 59.

|236|

يكى تبيين و توضيح كتاب الهى: «وانزلنا اليك‏الكتاب لتبين للناس ما نزل اليهم» [1].و البته جزئيات احكام را هم هر چند در كتاب نيامده است، ولى پيامبر از خداوند دريافت و ابلاغ مى‏كند.
و ديگرى تشخيص و ارائه طريق در مسائل اجتماعى كه به اداره نظام مسلمين مربوط است، و آن حضرت براساس صلاح ديد خود، نظر مى‏دهد. و در اين بخش براى تصميم‏گيرى، مامور به مشاوره شده است: «و شاورهم فى‏الامر فاذا عزمت فتوكل على‏الله» [2] و خداوند بدين وسيله، امّت را در مشورت شريك و سهيم، و پيامبر را در تصميم‏گيرى مستقل قرار داده است. از اين جا روشن مى‏شود كه اطاعت از پيامبر، مفهومى غير از اطاعت از خداوند دارد و هر كدام داراى معناى خاصى است، هر چند چون خداوند اطاعت پيامبر را لازم دانسته‏است، لذا اطاعت از پيامبر، در حقيقت اطاعت از خدا است. پس مفاد اين آيه چنين است: مردم بايد از آن چه پيامبر دستور مى‏دهد، چه منشا سخن حضرت، وحى و چه راى باشد، پيروى نمايند[3].

تامل در سياق آياتى كه امر به اطاعت از پيامبر شده است نيز اين برداشت قرآنى را تاييد مى‏كند؛ مثلاً در سياق آيات جنگ و جهاد، و به دنبال دستور «اطيعواالله» ، فرمان «اطيعوا الرسول» مطرح شده است:

«يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول ولا تبطلوا اعمالكم» [4].

فلسفه اين كه در دعوت به جهاد و براى تحريك مسلمانان به حضور در ميدان نبرد، اين دو اطاعت، در كنار يكديگر ذكر شده‏است، آن است كه جهاد، از يك سو، حكم‏الهى است كه از طرف خداوند تشريع شده است، و از سوى ديگر، يك حكم ولايى و حكومتى است كه از طرف پيامبر، و با توجه به شرايط خاص زمان و مكان، صادر مى‏گردد. از اين رو، حضور در سپاه اسلام و حركت با تشوق مسلمين،
(1). نحل(16) آيه 44.
(2). آل‏عمران(3) آيه 159.
(3). محمدحسين طباطبائى، الميزان، ج‏4، ص‏388.
(4). محمّد(47) آيه 33.

|237|

باتوجه به جنبه اوّل، اطاعت از خدا و با توجه به جنبه دوم، اطاعت از پيامبر است.

علامه طباطبائى، در اين جا نيز تاكيد مى‏كند كه:
براساس اين آيه، اطاعت از پيامبر(ص) در زمينه دستوراتى كه براى اداره جامعه اسلامى و از موضع ولايت و حكومت صادر مى‏كند، لازم است[1].

قابل توجه است كه در برخى آيات، به جاى «اطيعواالله و اطيعواالرسول» ، دستور «اقيمواالصلوة واتواالزكوة واطيعواالرسول» [2] داده شده است، كه از آن استفاده مى‏شود اطاعت خدا به معناى انجام تكاليف الهى، مانند نماز و روزه است، و فراتر از اين تكاليف، تكليف ديگرى نيز به عنوان اطاعت از پيامبر وجود دارد.

حضرت امام خمينى در اين باره مى‏گويند:
اطاعت از اوامر خداى تعالى، غير از اطاعت از رسول اكرم(ص) است. كليه عباديّات و غير عباديّات - احكام شرع الهى - اوامر خداوند است، و رسول خدا در باب نماز، هيچ امرى ندارد و اگر مردم را به نماز وا مى‏دارد تاييد و اجراى حكم خداست، ما هم كه نماز مى‏خوانيم، اطاعت امر خدا را مى‏كنيم. اطاعت از رسول اكرم، غير از اطاعة الله است. اوامر رسول اكرم آن است كه از خود آن حضرت صادر مى‏شود و امر حكومتى مى‏باشد؛ مثلاً از سپاه اسامه پيروى كنيد، ماليات‏ها را از كجا جمع كنيد و... اين‏ها اوامر رسول اكرم است. خداوند ما را الزام كرده كه از حضرت رسول اطاعت كنيم... البته از باب اين كه خداى تعالى فرمان داده كه از رسول و اولوالامر پيروى كنيم، اطاعت از آنان، در حقيقت اطاعت از خدا هم مى‏باشد. [3]
لزوم ارائه اطلاعات و گزارشات به پيامبر

قرآن مسلمانان را موظف مى‏داند كه اطلاعات و اخبار خود را - به ويژه در شرايط حسّاس جنگ، قبل از انتشار در بين مردم - به پيامبر اكرم(ص) ارائه نمايند
(1). محمدحسين طباطبائى، الميزان، ج‏18، ص‏248.
(2). نور(24) آيه 56.
(3). امام خمينى، ولايت فقيه، ص‏75.

|238|

تا هم رهبرىِ جامعه در جريان تازه‏ترين رويدادها قرار گيرد و هم بدين وسيله، از اشاعه‏اخبار بى اساس و شايعات جلوگيرى شود. به علاوه، اگر پخش چنين اخبار حسّاسى، حساب شده و در زمان مناسب انجام نگيرد و هر خبر و گزارشى مستقيماً و بدون ارزيابى و سنجش به مردم منتقل گردد، مى‏تواند موجب بروز نگرانى‏هايى در جامعه شود:
«واذا جاءهم امر من‏الامن اوالخوف اذاعوا به ولو ردوه الى‏الرسول والى اولى‏الامر منهم لعلمه الذين يستنبطونه» [1]
و هنگامى كه خبرى ايمنى بخش يا ترسناك به آن‏ها برسد، فوراً آن را پخش مى‏كنند، در حالى كه اگر آن را به پيامبر و اولوالامر خويش ارجاع دهند، اهل تحليل و بررسى، حقيقت مطلب را تشخيص خواهند داد.

در اين آيه از ارجاع اين امور به خداوند، سخن به ميان نيامده، و فقط از مسلمانان خواسته شده است كه چنين مسائلى را با پيامبر و اولى‏الامر در ميان بگذارند، درحالى كه در موارد اختلاف، مسلمانان مامورند كه واقعه را به خداوند و پيامبر ارجاع دهند:

«فان تنازعتم فى شى‏ء فردوه الى‏الله و الرسول» [2].

رمز اين تفاوت آن است كه در اختلافات، نياز به قانون و حكم شرعى است، و اين قانون و حكم از مبدء وحى سر چشمه مى‏گيرد و از سوى خداوند تشريع شده است، در حالى كه در بررسىِ اخبار و شايعات، كار حاكم اسلامى، صرفا ً موضوع شناسى و ارزيابىِ گزارشات است و او است كه با تحليل دقيق خود بايد نسبت به صحت و سقم اخبار نظر دهد[3].

پس اين آيه نيز صراحت دارد كه پيامبر اكرم(ص) صرفاً ابلاغ كننده احكام الهى و پيام رسان قانون خدا نيست، بلكه علاوه بر كارشناسىِ احكام، مسئوليت كارشناسى ِ موضوعات، حوادث و رخدادهاى سياسى - اجتماعى نيز بر عهده او است و همان گونه
(1). نساء(4) آيه 83.
(2). همان، آيه 59.
(3). محمدحسين طباطبائى، الميزان، ج‏5، آيه 22.

|239|

كه مسلمانان براى دريافت احكام به او مراجعه مى‏كنند، براى دريافت تحليل صحيح مسائل جارىِ جامعه نيز بايد در نزد او زانو زنند و هرگز خودسرانه به قبول يا ردّ و يا بازگو كردن جريانات سياسى اقدام ننمايند.
لزوم استيذان از پيامبر

قرآن از مسلمانان مى‏خواهد كه در مسائل مهم اجتماعى - سياسى، هرگز بدون اجازه از رسول اكرم(ص) صحنه را ترك نكنند و از اين رهگذر، متذكر مى‏شود كه در دايره مسائل اجتماعى، افراد نبايد با تشخيص و صلاح ديد شخصى خود، تصميم گيرى كرده و اقدام نمايند، بلكه در مسائل مربوط به نظام اسلامى، اصل اوّلى اين است كه با او باشند و بر محور او حركت كنند، و در شرايط استثنايى تنها با اجازه از او به محل ديگرى رفته، و به كار ديگرى بپردازند:
«انماالمومنون الذين آمنوا بالله ورسوله واذا كانوا معه على امر جامع لم يذهبوا حتى يستاذنوه ان‏الذين يستاذنوك اولئك‏الذين يومنون بالله ورسوله فاذا استاذنونك لبعض شانهم فاذن لمن شئت منهم واستغفرلهم؛» [1]
مومنين واقعى فقط كسانى‏اند كه به خدا و پيامبرش ايمان آورده و اگر در امر مهمّى با او باشند، بدون اذن او به جايى نمى‏روند. همانا آنان كه از تو اذن مى‏خواهند ايمان به خدا و رسولش دارند، در اين صورت اگر از تو براى برخى كارهاى خود اجازه خواستند، به هر كدام كه بخواهى اذن ده و برايشان طلب آمرزش كن.

آيات ديگر قرآن نيز دلالت دارد كه موضوع استيذان از پيامبر اكرم(ص) به عنوان رهبر جامعه اسلامى، براى عدم حضور در هر يك از صحنه‏هاى خطير اجتماعى، در بين مسلمانان صدر اسلام، امرى پذيرفته شده و رايج بوده و حتى منافقانِ بهانه‏گير و راحت طلب نيز كه پيوسته به دنبال عذر تراشى براى فرار از ميدان‏هاى فداكارى بودند، خود را موظف به‏استيذان از حضرت دانسته و بدون آن، جرات ترك صحنه را نداشتند[2].
(1). نور(24) آيه 62.
(2). توبه(9) آيه‏هاى 86، 45 و 83؛ احزاب(33) آيه 13.

|240|

«واذا انزلت سورة ان آمنوا بالله وجاهدوا مع رسوله استاذنك اولواالطول منهم وقالوا ذرنا نكن مع‏القاعدين؛»
هر گاه سوره‏اى نازل شد كه امر به ايمان به خدا و جهاد به همراه پيامر كرد، منافقان توانمند و ثروت‏اندوز از تو استيذان و تقاضاى معافى از جهاد كرده و گفتند: بگذار ما از معاف شدگان باشيم[1].

در مجموع، اين آيات نمايانگر آن است كه امت اسلامى، در برابر رهبر و زمامدار خود - پيامبر اكرم(ص) - چه مسئوليتى بر دوش دارد، و خداوند از عموم مسلمانان خواسته است كه شعاع ولايت و رهبرىِ آن حضرت را بر سراسر زندگىِ اجتماعى خود بگسترانند و هيچ يك از صحنه‏هاى تلاش خويش را از حضور و هدايت پيامبر خدا بر كنار ندارند.

قرآن از مسلمانان مى‏خواهد كه با دخالت رسول خدا(ص) در امور اجتماعى و پس از اعلام نظر حضرت، ترديدى به خود راه نداده، و يك پارچه تسليم باشند:
«ما كان لمومن ولامومنة اذا قضى الله و رسوله امراً ان يكون لهم‏الخيرة من امرهم ومن يعص الله و رسوله فقد ضلّ ضلالً مبينا» [2]
وقتى خدا و پيامبر او در كارى فرمان دادند، هيچ مرد و زن مسلمانى، اختيارى در كار خود ندارد، و هر كس با خدا و رسولش مخالفت كند، آشكارا گمراه شده است.

در اين آيه، مقصود از قضاى پيامبر، دخالت آن حضرت در شئون گوناگون زندگىِ مردم و مسائل مختلف حكومت است[3] و هر چند خداوند تاكيد مى‏كند كه چنين مسائلى، مسائل خود مردم است: من امرهم ، مربوط به زندگى ايشان بوده و سود و زيانش براى آن ها است، و لذا حق مشاركت و دخالت دارند، ولى در همين مسائل هم وقتى پيامبر خدا، به عنوانِ رهبر دولت اسلامى، دخالت نمود و كار را به دست گرفت، جايى براى مداخله ديگران باقى نمى‏ماند و هيچ كس نبايد خود را
(1). توبه(9) آيه 86.
(2). احزاب(33) آيه 36.
(3). محمدحسين طباطبائى، الميزان، ج‏16، ص‏321.

|241|

صاحب اختيار بداند.

اين وظيفه اسلامى نيز نمايانگر آن است كه پيامبر اكرم(ص) در حكومت اسلامى، ازموقعيت ممتازى برخوردار است و از طرف خداوند، حكم و نظر او براى اداره نظام اسلامى، نافذ قرار داده شده، تا جايى كه احدى در برابر قدرت رهبرى‏اش، توان معارضه ندارد.

وظايف و مسئوليت‏هاى مسلمانان نسبت به رسول خدا(ص)، به موارد فوق محدود نمى‏شود و قرآن كريم در آيات ديگرى نيز تكاليف آنان را بازگو نموده‏است. آيات زير نيز در اين رابطه قابل مطالعه و بررسى است:

- بر پيامبر پيشى نگيريد:

«ياايهاالذين آمنوا لاتقدموا بين يدى الله ورسوله» .[1]

- از فرمان حضرت تخلف نورزيد:

«ما كان لاهل المدينة ومن حولهم من الاعراب ان يتخلّفوا عن رسول الله» [2].

- داورىِ پيامبر را قبول كنند:

«فلا و ربك لايومنون حتى يحكموك فيما شجر بينهم ثم لايجدوا فى انفسهم حرجا ً مما قضيت ويسلّموا تسليماً» [3].

در پايان، بدين نكته نيز بايد اشاره نمود كه هر چند در بسيارى از آيات قرآنى، شخص رسول خدا(ص) مورد خطاب قرار گرفته و رسالت او به عنوان رئيس دولت اسلامى تبيين گرديده است، ولى اين بدان معنا نيست كه اين گونه وظايف، اختصاص به حكومت نبوى داشته و پس از آن حضرت، قابل اجرا نمى‏باشد. اين آيات، نماينگر شان اجتماعى رسول خدا(ص) از سوى خداوند، و راهنماى حكومت آن حضرت است، و البته اين فصل، صرفاً در صدد تبيين همين واقعيت است.
(1). حجرات(49) آيه 1.
(2). تو

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
|245|

فصل چهارم: رئيس دولت اسلامى
شرايط رئيس دولت اسلامى
مبانىِ شرايط رهبرى
1- وحدت رهبرىِ دينى و دنيوى
2- امانت‏دارى و حكومت
3- حاكميت قانون
4- فلسفه اجتماعىِ رهبرى
الف) نمودِ رهبرى
ب) اصالت رهبرى
شرايط رئيس دولت اسلامى

اداره دولت اسلامى را به چه كسى بايد سپرد؟

كسى كه در اين منصب قرار مى‏گيرد، به چه ويژگى‏هايى نياز دارد؟

همه انسان‏ها در پرتو عقل فطرى و درك وجدانىِ خود، بر اين حقيقت اتفاق نظر دارند كه در سپردن كارها لياقت و شايستگىِ افراد را بايد درنظر گرفت. و بر اساسِ همين معيار عقلانى، براى انجام كارهاى شخصىِ خويش، كارگزارانى لايق بر مى‏گزينند، تا جايى كه حتى ساعت مچىِ خود را هم براى تعمير، به دست هر كس نمى‏دهند، و در معالجه بيمار، به اظهارات افراد غير متخصّص اعتنا نمى‏كنند و چنان چه افرادى احيانا ً به اين اصل و ضابطه، توجه نداشته هر كار را به هر شخصى بسپارند، مورد ملامت قرار گرفته، و روششان به دور از رشد و حكمت، تلقى مى‏گردد.

بر مبناى اين قانون خردپسند، زمام امور جامعه، بايد در اختيار افراد شايسته قرار گيرد. البته شايستگى، يك مفهوم نسبى است و براى انجام هر كار، فراهم بودن شرايط خاصى، شايستگى و لياقت شمرده مى‏شود؛ ولى در عين حال، عقل در همه زمينه‏ها، آگاهى، توانايى و درستكارى را به عنوان اصول كلى و غيرقابل تغيير لياقت مى‏داند و فرمان مى‏دهد كه در هر كار بايد به سراغ انسان آگاه، توانا و درستكار رفت تا:

- در پرتو آگاهى‏اش، مسئوليت خود را به خوبى بشناسد و به همه جوانب آن احاطه داشته باشد.

|246|


- و در پرتو توانايى‏اش قدرت استفاده از اطلاعات خويش را داشته و بتواند مسئوليت خود را به انجام رساند.

- و در پرتو درستكارى‏اش، آگاهى وتوانايىِ خود را در راه عملى ساختن وظيفه خود به شكل كامل و مطلوب به كار گيرد.

از اين‏رو، افرادِ جاهل، عاجز و خائن كه از چنين شرايطى برخوردار نيستند، از دايره شايستگى خارجند.

زمامدار مسلمين نيز بايد در محدوده مسئوليت‏هايى كه بر عهده دارد، از علم، قدرت و امانت بهره‏مند باشد.

براى آشكار شدن ارزش و اهميت هر يك از اين شرايط، و نيز نقش و تاثير آن‏ها در اداره جامعه، ابتدا بايد جايگاه امام و رهبر را در جامعه و سپس منزلت زمامدار جامعه را از ديدگاه اسلام بررسى نماييم.
مبانىِ شرايط رهبرى

اصول و مبانىِ زير، بيانگر فلسفه سياسىِ اسلام در مورد مسئله رهبرى است و هر يك از آن‏ها زيربناى شرايطى را كه براى رهبرىِ جامعه، لازم است، تبيين مى‏نمايد.
1- وحدت رهبرىِ دينى و دنيوى

در انديشه اسلامى، رهبرىِ دينى و دنيوى، از يكديگر تفكيك ناپذيرند و امام شخصيتى است كه اين رهبرىِ فراگير و دو جانبه را به عهده دارد.

عدمه حلى، امامت را چنين تفسير مى‏كند:
رياسة عامة فى امورالدين والدنيا لشخص من الاشخاص نيابة عن‏النبى[1]
پيشوايىِ همگانى و همه جانبه در امور دين و دنيا، به نيابت از پيامبر(ص).

متكلمان بزرگ اهل سنت نيز همين تعريف را پذيرفته‏اند؛ مثلاً قوشجى به تبعيت
(1). باب حادى عشر، ص‏39.

|247|

از صاحب مواقف مى‏گويد:
الامامة رياسة عامة فى امور الدين و الدنيا، خلافة عن النبى[1].

محقق لاهيجى، اين تعريف را در ميان فرق اسلامى، از شيعه و سنّى، مورد اتفاق نظر مى‏داند[2]:
بدان كه امامت، رياستى است بر جميع مكلفين در امور دين و دنيا بر سبيل خليفگى از پيغمبر، و اين تعريف كه كرديم مر امامت را، مسلّم است ميان جميع فرق از اهل اسلام و كسى را در معناى امامت خلافى نيست[3].

از اين رو، مى‏توان گفت كه هيچ يك از طوايف مسلمين، جدايىِ رهبرىِ دينى، از رياست دنيوى را نپذيرفته‏اند. اين نظريه، در وحدت و يگانگىِ رهبرى، بر مبناى اصولى چند است:

الف) دين ناظر به زندگى است، بلكه در حقيقت، اسلام چيزى جز شيوه زندگى كردن مطابق خواست خداوند نيست. از اين رو، دين در لحظه لحظه آن چه انجام مى‏دهيم، برمى‏سازيم، مى‏انديشيم و احساس مى‏كنيم، جريان دارد. و چون دين به صورت كلى يا جزئى در برگيرنده همه جريانات و جوانب زندگىِ انسان است، هيچ امرى از حوزه شمول و اطلاق آن خارج نمى‏ماند، و هيچ چيزى كه از قلمرو دين مقررّ و مقدّر شده از جانب خداوند بيرون باشد، وجود ندارد[4].

پس چون براى دين، حوزه‏اى جدا و بيرون از زندگى نمى‏توان درنظر گرفت، رهبرىِ دينى، بدون رهبرىِ دنيوى، قابل تصور نمى‏باشد. و آن جا كه دين، خارج از صحنه زندگِ دنيا قرار گرفته باشد، در حقيقت و ماهيتِ دين، مسخ و دگرگونى صورت گرفته است.
(1). قوشجى، شرح تجريد، ص 365. ميرسيد شريف جرجانى نيز امام را چنين معرفى مى‏كند: الامام: هو الذى له الرياسة العامة فى الدين و الدنيا جميعاً ( تعريفات، ص‏16) و ماوردى مى‏گويد: الامامة موضوعة لخلافة النبوة فى حراسة الدين و سياسة الدنيا ( احكام السلطانيه، ص‏5).
(2). محقق لاهيجى، گوهر مراد، ص‏329.
(3). همو، سرمايه ايمان، ص‏107.
(4). ر.ك: محمدحسين طباطبائى، شيعه در اسلام، ص‏3.

|248|


ب) اسلام قوانين فراوانى براى زندگىِ دنيوى انسان‏ها عرضه كرده، و فلاح و سعادت انسان را در اجراىِ آن‏ها قرار داده است. از اين رو، رهبرىِ مسلمانان، بايد پايبند به اين قوانين بوده و آن‏ها را دستورالعمل دولت خويش بداند تا جامعه بر اساس اسلام اداره شود.

ج) پيامبر اسلام(ص) كه سيره و زندگى‏اش، الگو و نمونه مسلمانان است[1] و مسلمانان بايد در همه ابعاد زندگى و از آن جمله، در شكل و شيوه حكومت، از وى پيروى نمايند، داراى رهبرىِ يگانه‏اى در امور دين و دنياى مسلمانان بوده است و در دولت وى، همه جوانبِ زندگىِ امت اسلامى، مورد توجه و اهتمام قرار داشته است. پس از آن حضرت نيز اين وحدت، امرى مسلّم و قطعى شمرده مى‏شده، تا جايى كه هيچ يك از فرق اسلامى، در آن ترديد نداشته‏اند.

بر اين اساس، رئيس دولت اسلامى - كه امور دين و دنياى مردم را سامان مى‏دهد - بايد از ويژگى‏هاى دو جانبه‏اى برخوردار بوده و داراى جامعيت باشد:

الف) ويژگى هاى متناسب با رهبرىِ دينى.

ب) ويژگى‏هاى متناسب با رهبرىِ دنيوى.
2- امانت‏دارى و حكومت

براساسِ يك اصل بنيادين در فلسفه سياسىِ اسلام، عهده‏دارىِ امور اجتماعى، در سطوح مختلف آن، از رهبرى تا مديريت كوچك ترين واحدهاى ادارى، امانتى است كه در اختيار فرمانروايان و كارگزاران قرار مى‏گيرد. از اين‏رو:

الف) كسانى شايسته حكومتند كه از شرايط و ويژگى‏هاى خاص امانت دارى برخوردار باشند.

ب) حكومت، با مسئوليت توام است، و حاكم، تنها به مقتضاى محدوديت‏ها و شرايط امانت دارى، در امور اجتماعى مى‏تواند دخالت داشته باشد.
(1). «لقد كان لكم فى رسول اللّه اسوة حسنه» (احزاب (33) آيه 21).

|249|

با توجه به نكته اوّل، هر شخصى صلاحيت اشغال مناصب اجتماعى را ندارد و باتوجه به نكته دوم، در هيچ يك از مناصب اجتماعى، برخورد مالكانه، و تصرّف‏ خود سرانه نمى‏توان داشت.

زير بناى اين تفسير از حكومت، قرآن كريم است كه حاكم و سرپرست جامعه را به عنوان امين و نگهبان اجتماع مى‏شناسد، و حكومت عادلانه را نوعى امانت كه به او سپرده شده، و بايد ادا نمايد، تلقى مى‏كند[1].

قرآن چنين مى‏گويد:
«ان اللّه يامركم ان تودوا الامانات الى اهلها واذا حكمتم بين‏الناس ان تحكموا بالعدل»[2]
خدا فرمان مى‏دهد كه امانت‏ها را به صاحبانشان برگردانيد و در وقتى كه ميان مردم حكم مى‏كنيد، به عدالت حكم كنيد.

عموم مفسّران پذيرفته‏اند كه دستور اداىِ امانت متوجه حكمرانان است[3].

هر چند برخى بر اين نظرند كه تنها فرمانروايان مخاطب آيه‏اند، به قرينه اين‏كه جمله بعد: وقتى كه در ميان مردم حكم مى‏كنيد، به عدالت حكم كنيد. خطاب به آن‏ها است و برخى ديگر چنين اختصاصى را از آيه استفاده نكرده‏اند؛ ولى به هر حال، حكومت را نيز از جمله امانت ها شمرده‏اند[4].

يونس بن عبدالرحمن نيز وقتى از حضرت كاظم(ع) درباره اين آيه سوال مى‏كند، امام(ع) امانت را به امامت تفسير نموده و تنها ائمه را مخاطب اين فرمان مى‏داند،
(1). مرتضى مطهرى، سيرى در نهج‏البلاغه، ص‏131.
(2). نساء(4) آيه 58.
(3). در اين آيه، تصريح نشده است كه اين امانت از آنِ كيست و چه كسى صاحب آن شمرده مى‏شود و از سوى چه كسى به حاكم سپرده مى‏شود؟ در عين حال، برخى از نويسندگان اسلامى اصرار دارند كه عهده دار شدن امور جامعه، امانتى است كه از طرف مردم به فرمانروايان اجتماع واگذار مى‏شود (جعفر سبحانى، معالم‏الحكومة الاسلاميه، ص‏228) و بر اين اساس، نتيجه‏گيرى كرده‏اند كه مشاغل عامه، حتى در بالاترين سطح آن، يك نمايندگى است (على غفورى، آگاهى‏هايى درباره قانون اساسى، ج‏1، ص‏102).
(4). براى توضيح در اين مورد، ر.ك: شيخ طوسى، تفسير تبيان، ج‏3، ص‏234؛ فضل طبرسى، تفسير مجمع‏البيان، ج‏2، ص‏63؛ فخر رازى، تفسير كبير، ج‏10، ص‏139؛ زمخشرى، تفسير كشاف، ج‏1، ص‏524.

|250|

هر چند كه دستور اداى امانت به صاحب آن، موارد ديگر را نيز در برمى‏گيرد[1].

در اصول كافى، روايات متعددى نقل شده كه امانت به امامت ائمه(ع) تفسير يا تطبيق گرديده‏است[2].اين سخنان پيشوايان دين و نيز مفسّران قرآن، گوياى آن است كه رهبرىِ جامعه و حكومت، حتى در كامل‏ترين و عالى‏ترين مرحله آن، كه بر اعتقاد شيعه با نصّ و نصب شخصى همراه، و امام داراى امتيازات غير عادى مانند عصمت مى‏باشد، باز هم امانت تلقى گرديده، از اين رو، مقيّد است و امام موظف است به عنوان امانت دار عمل نمايد[3].

برداشت امين‏الاسلام طبرسى از اين آيه و روايات مربوط به آن، اين است كه:
خداوند با تعبير لزوم اداى امانت، حكمرانان را فرمان مى‏دهد كه به رعايت مردم قيام كنند[4].

در روايت ديگرى حضرت على(ع) فرمود:
«حق على الامام ان يحكم بما انزل اللّه و ان يودى الامانة» [5]
بر امام لازم است كه بر طبق فرمان خداوند، بين مردم حكومت كند و امانتى كه به او سپرده شده، ادا نمايد.

سپس حضرت اضافه نمود:
هرگاه چنين كند، بر مردم لازم است كه فرمان او را بشنوند و اطاعتش را بپذيرند و دعوتش را اجابت كنند.

اميرالمومنين(ع) در بخشنامه‏هاى دولتىِ خود به دولتمردان، اين برداشت قرآنى از حكومت را منعكس ساخته است. آن حضرت در نامه‏اى به حاكم آذربايجان نوشت:
(1). شيخ صدوق، معانى‏الاخبار، ص‏108.
(2). ر.ك: محمدباقر مجلسى، مرآةالعقول، ج‏3، ص‏179؛ شرح ملاصالح مازندرانى بر كافى، ج‏6، ص‏73.
(3). «ان اللّه يامركم ان تودوا الامانات الى اهلها» (نساء(4) آيه 4).
(4). تفسير مجمع‏البيان، ج‏2، ص‏63.
(5). الميزان، ج‏4، ص‏385.

|251|

«ان عملك ليس لك بطعمة، ولكنّه فى عنقك امانة، وانت مسترعى لمن فوقك ليس لك ان تفتات فى رعيّته» [1]
مبادا بپندارى كه حكومتت، شكارى است كه به چنگت آمده، خير، امانتى است كه بر گردنت قرار گرفته، و مافوق تو از تو رعايت و نگهبانى، و حفظ حقوق مردم را مى‏خواهد، تو را نرسد كه به استبداد و دلخواه خود در ميان مردم رفتار كنى.

در بخشنامه‏اى به ماموران وصول ماليات نيز از آنان مى‏خواهد كه به عدل و انصاف رفتار نمايند و به مردم در باره خودشان حق داده، صبور و پرتحمّل باشند؛ زيرا وكلاى امتند:

«فانصفوا الناس من انفسكم، و اصبروا لحوائجهم، فانكم خزّان الرعيّة، وكلاء الامّة» [2].

براى دست يابىِ شهروندان به حقوق خويش، و نيز حركت حكومت در مسير عدالت، روحيه امانت دارى در رهبرى، و ماموران حكومتى، اساسى‏ترين نقش را ايفا مى‏كند. مصلح بزرگ اسلامى، سيد جمال‏الدين اسدآبادى، از اين خصيصه، به عنوان مقوّم اساس حكومت و روح وحيد حكومت ياد مى‏كند. او در كتاب نيچريه مى‏نويسد:
آسايش امم و انتظام معيشت آن‏ها وقوع نمى‏پذيرد، مگر به يكى از انواع حكومات. و حكومت به جميع انواعش، متحقق و پايدار نمى‏شود، مگر:
الف) به جماعتى كه به صف حراس (نگهبانان) متصف شده، در منع تعديات اجانب و قلع و قمع قتالين و قطاع طريق و سراق كوشند.
ب) و به گروهى كه به شريعت دانا بوده و قوانين و نظامات دول و امم را بدانند و بر منصه حكم و قضا نشسته، رفع خصومات نمايند.
ج) و به اشخاصى كه ضرايب و جبايات را بر وفق قانون حكومت، از عموم اهالى جمع نموده و حفظ نمايند.
د) و به كسانى كه آن اموال را در منافع عموميه، چون بناى مدارس و بنياد دارالشفاها
(1). نهج البلاغه، نامه 5.
(2). همان، نامه 51.

|252|

صرف كنند و معاشات مستخدمين دولت را برسانند.
ادا كردن اين جماعت‏هاى چهارگانه، كه اركان حكومت‏ها مى‏باشند، خدمت‏هاى خود را به نوعى كه فساد براساس حكومت راه نيابد، موقوف است بر خصلت امانت، و اگر امانت در آن‏ها نباشد، راحت و امنيت از جميع آحاد رعيت منسلب گرديده، حقوق‏ها بالتمام باطل خواهد شد... و البته هر قومى كه بدين گونه حكومت خائنه اداره شود، يا بالمرّه مضمحل و يا به دست اجانب اسير افتاده، مرارت عبوديّت را كه بدتر از مرارت اضمحلال و زوال است، خواهد چشيد.
پس هويدا گرديد كه خصلت امانت، قوام بقاىِ انسان و مقوّم اساس حكومت است، و راحت و امنيت بدون او حاصل نشود و سلطه و عظمت و علوّ كلمه امم به غير او صورت نبندد، و روح و جسد عدالت همين سجيّه است و بس[1].
3- حاكميت قانون

مسلمانان با توجه به پيوندهاى مسلكى و مكتبىِ خويش، امت اسلامى را تشكيل مى‏دهند و جامعه آنان، كه بر اساس شناخت و انتخاب راه و هدف معين براى زندگى به وجود مى‏آيد، جامعه‏اى مسلكى و مكتبى است.

محور اداره چنين جامعه‏اى، همان قانون مورد قبول مكتب است. و قانون عبارت است از:
ضوابط و مقررّات معينى كه از طرف يك منبع داراى قدرت و اعتبار اجتماعى مقرر شده و در آن براى همه كسانى كه در قلمرو آن منبع زندگى مى‏كنند، تكاليف، حقوق، حدود و مسئوليت‏هايى، معين مى‏گردد كه همه به رعايت آن ملتزم باشند و به عواقب تخلف از آن گردن نهند.

مبدا قانون، براى مسلمانان، خواسته و اراده يك فرد يا يك گروه و طبقه و يا يك ملّت نيست، بلكه معيارهاى روشن و قاطعى است كه به عنوان دين، از راه عقل و
(1). ر.ك: سيدجمال‏الدين اسدآبادى، نيچريه يا مادى‏گرى، ص‏36-35؛ رشيد رضا، المنار، ج‏5، ص‏177.

|253|

وحى شناخته مى‏شود.

فلسفه تشكيل دولت اسلامى، به اجرا در آمدن قانون الهى است و به طور كلى، سازمان‏هاى اجرايى و در راس آن‏ها رهبرى، براى رسيدن به آرمان‏هاى مكتب و استقرار نظام و قوانين آن به وجود مى‏آيند.

حضرت امام خمينى، به صورت روشن و صريح، از قانون خدا، به عنوان زير بناى حكومت اسلامى ياد كرده‏اند، تا جايى كه راىِ زمامدار مسلمين، حتى اگر پيامبر اكرم(ص) هم باشد، در حكومت، هيچ گونه نقشى ندارد و آن حضرت نيز بايد صرفا ً تابع اراده الهى باشد:
حكومت اسلام، حكومت قانون است. در اين طرز حكومت، حاكميت منحصر به خداست، و قانون، فرمان و حكم خداست. قانون اسلام يا فرمان خدا، بر همه افراد و بر دولت اسلامى حكومت تام دارد. همه افراد، از رسول اكرم(ص) گرفته تا خلفاى آن حضرت و ساير افراد تا ابد، تابعِ قانون هستند، همان قانونى كه از طرف خداى تبارك و تعالى نازل شده... حكومت در اسلام به مفهوم تبعيت از قانون است و فقط قانون بر جامعه حكم فرمايى دارد. آن جا هم كه اختيارات محدودى به رسول اكرم(ص) و ولات داده شده، از طرف خداوند است. حضرت رسول اكرم(ص) هر وقت مطلبى را بيان يا حكمى را ابلاغ كرده‏اند، به پيروى از قانون الهى بوده است، قانونى كه همه، بدون استثنا بايستى از آن پيروى و تبعيت كنند. يگانه حكم و قانونى كه براى مردم متبع و لازم‏الاجرا است، همان حكم و قانون خدا است. تبعيت از رسول اكرم(ص) هم به حكم خداست كه مى‏فرمايد:
«اطيعوا الرسول» ، راى اشخاص، حتى راى رسول اكرم(ص)، در حكومت و قانون الهى هيچ گونه دخالتى ندارد. همه تابع اراده الهى هستند[1].

قرآن كريم با تعبيرات گوناگون و در آيات متعدد، تنها فرمان و قانون خداوند را معتبر مى‏شناسد[2].و از عموم مسلمانان و خود پيامبر(ص) مى‏خواهد كه در برابر آن
(1). امام خمينى، ولايت فقيه، ص‏35-34.
(2). هر چند قانون اصالتاً از طرف خدا است، ولى با اذن الهى، افرادى مى‏توانند مقرراتى وضع نمايند.

|254|

تسليم بوده، و آن را محور عمل و مبناى داورى‏ها قرار دهند:
«ان الحكم الا اللّه» [1]
حكم جز از آنِ خدا نيست.
«و ما اختلفتم فيه من شى‏ء فحكمه الى اللّه» [2]
در موردى كه بين شما اختلاف پديد آمد، بايد حكمش را از خدا بخواهيد.
«فاحكم بينهم بما انزل اللّه» [3]
بايد بر طبق آن چه كه خداوند نازل كرده، حكم كنى.
«ان احكم بينهم بما انزل اللّه و لا تتبع اهوائهم» [4]
حتماً بايد بر طبق حكم خدا حكم كنى و بپرهيز از اين كه از خواسته‏هاى آن‏ها پيروى كنى.
«و من لم يحكم بما انزل اللّه فاولئك هم الكافرون» [5]
آن كه طبق حكم نازل شده از سوى خداوند حكم نكند، آنان كافرند.
«و من لم يحكم بما انزل اللّه فاولئك هم الظالمون» [6]
آن كه طبق حكم نازل شده از سوى خداوند حكم نكند، آنان ستمگرند.
«و من لم يحكم بما انزل اللّه فاولئك هم‏الفاسقون» [7]
آن كه طبق حكم نازل شده از سوى خداوند حكم نكند، آنان فاسقند.
«يا ايها النبى اتق اللّه ولا تطع الكافرين و المنافقين... و اتبع مايوحى اليك من ربّك»[8]
اى پيامبر! از خداوند پروا داشته باش، و كافران و منافقان را فرمان مبر... و آن چه را از پروردگارت به تو وحى مى‏شود، پيروى كن.
(1). يوسف(12) آيه 40.
(2). شورى(42) آيه 10.
(3). همان، آيه 48.
(4). مائده(5) آيه 49.
(5). همان، آيه 44.
(6). همان، آيه 45.
(7). همان، آيه 47.
(8). احزاب(33) آيه 2-1.

|255|

«و استقم كما امرت ولا تتبع اهواءهم و قل امنت بما انزل‏اللّه من كتاب» [1]
و پايدار باش، و از هواهايشان پيروى مكن، و بگو به هر كتابى كه خدا فرو فرستاده ايمان دارم.
«ثم جعلناك على شريعة من الامر فاتبعها و لا تتبع اهواء الذين لا يعلمون» [2]
آن گاه تو را به شيوه‏اى از دين نهاديم، پس از آن پيروى كن و از هواهاى كسانى كه نمى‏دانند پيروى نكن.
«اتبع ما اوحى اليك من ربّك» [3]
آن چه از پروردگارت به تو وحى شده، پيروى كن.
«اتبع مايوحى اليك» [4]
از آن چه به تو وحى مى‏شود، پيروى كن.
«و لن ترضى عنك اليهود ولا النصارى حتى تتبع ملتهم، قل ان هدى اللّه هو الهدى و لئن اتبعت اهوائهم بعد الذى جاءك من العلم مالك من اللّه من ولى ولا نصير» [5]
يهوديان و مسيحيان هرگز از تو خشنود نخواهند شد تا آن كه از كيش آن‏ها پيروى كنى، بگو: هدايت راستين، هدايت خداست و اگر پس از دانشى كه سوى تو آمده، از ميل‏هاى آن‏ها پيروى كنى در برابر خدا هيچ دوست كار ساز و ياورى نخواهى داشت.
«افغير اللّه اتبعنى حكما و هو الذى انزل اليكم الكتاب مفصلاً» [6]
آيا جز خدا داورى بجويم، و حال آن كه او است كه اين كتاب را جزء به جزء، به سوى شما فرستاده است.
«قل ان هدى اللّه هو الهدى و امرنا نسلّم لرب العالمين؛» [7]
(1). شورى(42) آيه 15.
(2). جاثيه(45) آيه 18.
(3). سوره انعام(6) آيه 106.
(4). يونس(10) آيه 109.
(5). بقره(2)، آيه 120.
(6). انعام(6)آيه 114.
(7). همان، آيه 71.

|256|

بگو: بى گمان، هدايت خدا، به راستى هدايت است، و ما فرمان يافته‏ايم كه پروردگار جهانيان را گردن نهيم.

نتيجه طبيعىِ اين اصلِ اساسى حكومت اسلامى، آن است كه زمامدار امت اسلام، بايد از ايمان قوى و آگاهىِ وسيع به قوانين مكتب برخوردار باشد؛ چه اين‏كه حضرت على(ع) در پاسخ به پيشنهاد زمامدارى فرمود:
... بدانيد اگر پيشنهاد شما را بپذيرم، آن گونه كه خوداز حكم خدا مى‏دانم، در ميان شما عمل مى‏كنم[1].

و پس از قبول خلافت، در برابر اعتراض مخالفان مساوات و عدالت فرمود:
من به كتاب خدا نگاه كردم، و بر اساس فرمان آن، عمل كرده و به سنّت پيامبر اقتدا نموده‏ام... و در اين باره، به راى خود نظر نداده‏ام[2].

چنين حاكمى، چون خود مقيّد به مكتب و قانون الهى است، به فرمان دار خود نيز دستور مى‏دهد كه بر طبق همين قانون عمل نمايد، كه تنها راه سعادت هر كس در پيروى از قانون الهى است، و انكار يا بى‏اعتنايى بدان، موجب شقاوت است:

«امره... (ب) اتبّاع ماامر به فى كتابه من فرائضه و سننه التى لايسعد احد الا باتباعها و لا يشقى الا مع جحودها و اضاعتها» [3].

و همين تقيّد به قانون شرع است كه او را از به كارگيرىِ روش‏هايى كه در ميان سياستمداران، براى ادامه حيات و تداوم سلطه دولتى، رايج است، باز مى‏دارد و اين تقيّد را بر طولانى شدن حكومت خويش ترجيح مى‏دهد. انواع مخالفت‏ها و خطرات را براى خود مى‏پذيرد تا بر اصول، آسيبى وارد نشود. او به مزاحمين و توطئه‏گران در حكومت خود مى‏فرمود:

من مى‏توانم شما را همراه و موافق خود سازم، ولى حفظ دين خودم را بر اين كار ترجيح مى‏دهم.
(1). نهج‏البلاغه، خ‏92.
(2). همان، خ‏205.
(3). همان، نامه 53.

|257|
«وانى‏لعالم بما يصلحكم و يقيم اودكم، ولكنى لاارى اصلاحكم بافساد نفسى» [1]؛

در اين جا امام(ع) اشاره دارد كه مى‏تواند با اعمال قدرت و به كارگيرىِ روش‏هاى توام با خشونت، جلوى پراكندگىِ نيروها را گرفته، و همه را در پشتيبانى و دفاع از حق، بسيج نمايد؛ ولى چنين سياستى را براى سامان يافتن دولتش نمى‏پذيرد؛ چرا كه تباهى ِ دين و زير پا گذاشتن قانون الهى را به همراه دارد[2].

از نظر تحليل گرانى كه در تعيين سياست و خط مشى دولت‏ها، براى حفظ مبانى ِ مكتب، ارزش و موقعيتى قائل نيستند، طبيعى است كه على بن ابى‏طالب(ع) دولتمردى ناموفق به شمار آيد؛ چرا كه وفادارى‏اش به‏اسلام و پايبندى‏اش به دين، او را از برخوردهاى سركوب گرانه و خارج از قاعده و قانون، باز مى‏داشت و او را به مدارا سوق مى‏داد.

پطروشفسكى، استاد تاريخ دانشگاه لنينگراد مى‏نويسد:
على پرورده محمد(ص) و عميقاً به وى و اسلام وفادار بود... على تا حدّ شور و عشق، پايبند دين بود، صادق و رستگار بود، و تمام صفات اولياءاللّه در وجودش جمع بود؛ ولى بالكل از صفات ضرورىِ يك رجل دولتى و سياستمدار عادى، عارى بود. خرده گيرى‏هاى اخلاقى، كه ناشى از علل دينى بود، وى را از اخذ تصميم باز مى‏داشت و گرايشى به مدارا در نهادش ايجاد كرده بود[3]

به هر حال، براى آن كه در برنامه‏هاى اجتماعى، اقتصادى و سياسىِ جامعه‏اى دخالت داشته باشد، و عامل تعيين كننده و جهت دهنده به حساب آيد، تعهد دينى و آگاهىِ اسلامى، سازمان رهبرىِ آن، نقش بسيار موثرى مى‏تواند داشته باشد.
4- فلسفه اجتماعىِ رهبرى

نقش رهبرى را تنها در محدوده وظايف اجرايى او نبايد ارزيابى كرد، و به رهبر
(1). نهج‏البلاغه، خ‏69: من به آن‏چه كه شما را به راه آورده، انحرافتان را از بين مى‏برد، آگاهم؛ ولى با تباه كردن خودم به اين كار نمى‏پردازم.
(2). ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج‏6، ص‏104؛ شرح ابن ميثم، ج‏2، ص‏190.
(3). پطروشفسكى، اسلام در ايران، ترجمه كريم كشاورز، ص‏49.

|258|

جامعه، به عنوان فردى كه صرفاً مسئول اجراى يك سلسله قوانين است، نبايد نگريست. چنين كارهايى ساده‏ترين شئون او است و فقط صورت و نمودى از حوزه تاثير گذارى و نفوذ رهبرى، به حساب مى‏آيد.

هم چنان كه رهبرى را با راهنمايى نبايد اشتباه گرفت، راهنما راه را نشان مى‏دهد و ارائه طريق مى‏كند، و چه بسا ممكن است اساساً خود در صحنه حضور پيدا نكند و در كنارى ايستاده باشد، و بعد از اشاره به راه و چاه، بگويد:
من آن چه شرط بلاغ است با تو مى‏گويم‏ خواه از سخنم پند گير و خواه ملال

راهنمايى، بيش از دلالت، ارشاد، اطلاع دادن و آگاه كردن نيست و ابزار آن هم معمولاً گفتار است؛ ولى رهبرى، جلو افتادن و به دنبال خود كشاندن است، بسيج نيروها، سازمان دهى و به پيش بردن آن‏ها است[1].

پس از آن كه راه، آشكار، و هدف مشخص گرديد، به مركزيتى نياز است كه قدرت‏ها را متمركز و متشكل ساخته و آن‏ها را سازمان بخشد. نيروهاى خفته را بيدار، نا شكفته‏ها را شكفته، و همه را به حركت وادار سازد و به پيش برد[2].

فارابى، در الگويى كه از نظام اجتماعىِ مدينه فاضله ارائه مى‏دهد، جايگاه رهبرى را با تحليل دقيق روان شناسى و جامعه شناسى، مشخص كرده، و براساس اين تحليل و ارزيابى، ويژگى‏هاى رهبر را معيّن ساخته‏است:
به طور كلى، مردم طبيعتاً از لحاظ مراتب فنون گوناگونند، و استعدادها و فطرت‏هاى افراد هر گروه، نسبت به فن و علمى كه مستعد آن است، متفاضل و گوناگون است، برخى صاحب استعداد كاملند، و بعضى استعدادشان ناقص است. و آنان كه در استعدادِ انجام كارى متساوى‏اند، دراثر اختلاف در تربيت و تمرين و تعلم، متفاضل و مختلف مى‏شوند.
و آن كه در فنى از فنون، قدرت استنباط آن كم‏تر است، بر آن كس كه در آن قسمت استعداد
(1). لذا امامت (رهبرى)، منصبى فراتر از نبوّت (ابلاغ دين) است، هر چند كه اين دو مى‏تواند در يك فرد جمع شود؛ مانند حضرت ابراهيم(ع) وپيامبر اسلام(ص).
(2). ر.ك: مرتضى مطهرى، امامت، ص‏29 و 235 و مقاله مديريت و رهبرى در اسلام، امدادهاى غيبى، ص‏169.

|259|

ندارد يا استعداد استنباط كم‏تر دارد، رياست دارد. اينان نيز بر حسب اختلاف قوت‏ها و در جهت ارشاد و تعليمات درست و يا نادرست، مختلف و متفاضلند. و چون هدف از آفرينش وجود انسان، اين است كه به سعادت نهايى برسد، به ناچار بايد معناى سعادت را بشناسد و سپس اعمالى را كه لازم است انجام دهد تا به وسيله آن‏ها به سعادت برسد، به خوبى باز شناسد و به دنبال آن، انجام دهد. و بيان شد كه مردم در فطرت‏هاى شخصى ِ خود گوناگونند. بنابراين، هيچ انسانى فطرتاً نمى‏تواند از پيش خود، سعادت را بشناسد و هم نمى‏تواند از پيش خود، آن چه را كه بايسته عمل است، مورد عمل قرار دهد، و بلكه در هر دو مورد، نياز به مرشد و راهنما دارد.
و چنين نيست كه هر گاه افراد انسانى بدين دو امر راهنمايى شدند، خود به خود و بالضرورة، بدون باعث و محركى اقدام به انجام آن كنند، و در حقيقت اغلب مردم در اين وضعند. و از اين جهت است كه محتاج به مرشد و راهنمايى مى‏باشند كه هم به درستى، سعادت و مقدمات عملىِ آن را به آن‏ها بشناساند و هم محرك و موجب عمل بدان‏ها باشد.
و در هر انسانى نيروى ارشاد غير نمى‏باشد، و نيز در هر انسانى اين نيرو نيست كه بتواند مردم را بر انجام اعمال لازم وادار كند. بنابراين، كسى كه داراى آن چنان نيرويى نباشد كه بتواند مردم را بر انجام كارهاى لازم وادار كند، و نيز نتواند ديگران را در كارهاى سعادت آميز به كار گيرد، اين چنين كس، نه در همه امور، و نه در هيچ امرى از امور، نمى‏تواند رئيس، باشد[1].

برخى از نويسندگان، رهبرى را چنين تعريف كرده‏اند:
رهبرى، داشتن قدرت و نقشِ خلاق در:
الف - سازمان بخشى به‏نيروهاى متفرق انسانى؛
ب - حداكثر استفاده از آن‏ها در نيل به هدف‏ها است.
از اين رو، ملاك رهبرىِ واقعى، بيش از هر چيز، جنبه عملىِ آن است، نه داشتن مقام،
عنوان، و يا حتى تنها كارشناسى و تبحر و دانشمندى[2].
(1). ر.ك: فارابى، سياست مدنيه، ترجمه وتحشيه سيدجعفر سجّادى، ص‏191-189.
(2). ناصرالدين صاحب‏الزمانى، ديباچه بر رهبرى، ص‏46.

|260|

امروزه بررسى و تحليل ابعاد گوناگون مسئله رهبرى، تنها در علوم سياسى نمى‏گنجد، بلكه علوم و دانش‏هاى ديگر نيز به آن مى‏پردازند؛ مثلاً جامعه شناسان، در مباحث گوناگون، از قبيل: گروه‏هاى اجتماعى، قدرت اجتماعى و جنبش‏هاى اجتماعى، به تناسب از رهبرى و نقش آن، سخن مى‏گويند[1].هم چنين روان شناسان وقتى اثرات اجتماعى در فرايندهاى روانى را مورد مطالعه قرار مى‏دهند، و به تحليل رفتارهاى اجتماعى مى‏پردازند، به سراغ مسئله رهبرى ونقش آن مى‏آيند.

روشن است كه در اين جا به بررسىِ آن مباحث نمى‏توان پرداخت؛ ولى در مدخل شناخت ويژگى‏ها و صفات رهبرى، اشاره به برخى از آن نكات مفيد است:
الف) نمودِ رهبرى

مديريت اجرايىِ يك گروه يا تشكيلات، با رهبرىِ آن، فرق دارد. جامعه شناسان از نقش اوّل به عنوان رهبرىِ اجرايى، و از نقش دوم، به عنوان رهبرىِ فرهمند، تعبير مى‏كنند.

در يك جنبش اجتماعى، رهبرىِ فرهمند، توده‏هاى مردم را در حمايت از آرمان‏ها و اهداف جنبش بسيج مى‏كند، و كار كرد عمده آن، ايجاد شوق و اشتياق، برانگيختن هيجان پيروان و ترغيب آن‏ها به وحدت است؛ ولى نقش رهبر اجرايى با آن بسيار تفاوت دارد. رهبر اجرايى، به امورى از قبيل: سازماندهىِ نيروها و تقسيم كار معطوف مى‏باشد. در جنبش استقلال هند، از مهاتماگاندى به نام فرهمند، و از جواهر لعل نهرو به نام رهبر اجرايى، ياد مى‏شود[2].

از ديدگاه جامعه شناسى، تاثير رهبرىِ لايق، در يك جنبش اجتماعى به گونه‏اى است كه:
هيچ جنبش اجتماعى بدون رهبرىِ لايق، به موفقيت نائل نمى‏شود، نوع ايدئولوژىِ
(1). ر.ك: بروس كوئن، مبانى جامعه‏شناسى، ترجمه غلامعباس توسلى و رضا فاضل.
(2). همان، ص‏409.

|261|

جنبش، افرادرا بدان ترغيب مى‏كند، و رهبرى، حمايت آن‏ها را جلب مى‏نمايد. رهبرى ِ لايق، حسّ همبستگى را در جنبش تحكيم مى‏بخشد و پيوسته اعضا را از ارزش‏ها و اهداف مشتركشان آگاه و به آن علاقه مند مى‏سازد[1]

از اين رو، رهبرىِ پويا و با نفوذ، نيروى محركّه دگرگونى‏هاى اجتماعى شمرده مى‏شود[2].

البته تشكل و بسيج نيروها در سطح جامعه، و به حركت در آوردن آن‏ها در يك مسير، نمود بيرونىِ تاثير رهبرى است، و تاثير درونى و روانىِ آن، خلقِ انگيزه‏ها، برانگيختن شوق‏ها و به عزم و اراده رساندن ميل‏ها و گرايشات است كه از آن به تمركز توجه افراد تعبير مى‏كنند[3].
ب) اصالت رهبرى

اين سوال كه اصالت با رهبر است يا رهبرى، در ابتدا گنگ به نظر مى‏آيد، ولى مقصود اين است كه آيا ارزش رهبر از شخص او ناشى مى‏شود، و در گرايش عشق و علاقه، هدف را، شخصِ او بايد قرار داد و همين كه او چيزى را انتخاب كند يا بخواهد يا بستايد، به همين دليل، بايد آن را خير و صلاح دانست؟

در فرض تقدّم و اصالتِ رهبر، هدف‏ها و آرمان ها پس از او و تابع او - و قهرا ً بى مقدار - اند. به هيچ چيز فراتر از او نبايد انديشيد، و هر چيز را به پاى او بايد قربانى كرد؛ ولى بر مبناى اصالت رهبرى، شخص، ميزان ارزش‏ها و خواسته‏ها تلقى نمى‏شود، بلكه از او به منظور دست يابى به آرمان و هدف رهبرى پيروى مى‏شود، و هر گاه كه او از اين نقش ناتوان شود، يا فرد ديگرى باامتيازات بيش‏تر، لياقت رهبرى را يابد، رهبر تغيير مى‏كند[4].
(1). همان، ص‏409.
(2). همان، ص‏433.
(3). نرمان ل.مان، اصول روان‏شناسى، ترجمه محمود ساعتچى، ج‏2، ص‏671.
(4). ناصرالدين صاحب‏الزمانى، ديباچه‏اى بر رهبرى، ص‏120.

|262|

در برترين رهبرى، بيش‏تر آرمان و جهان بينى، مورد نظر قرار مى‏گيرد، در حالى كه در برترين رهبر، گرايش به ويژگى‏هاى شخصى است:
رابطه برترين رهبر و برترين رهبرى، رابطه‏اى پيچيده و شگفت‏انگيز است. ظاهراً رهبر را به خاطر رهبرى و هدف دلخواه آن مى‏خواهند؛ لكن گاه برترين رهبرى‏ها، قربانى ِ هوس‏ها، خودكامگى‏ها و جاه‏طلبى‏هاى برترين رهبران شده است. آنان سخنانى زيبا، گيرا، فريبا، ديگر خواهانه و حتى گاه، حق بر زبان مى‏رانند، توده را افسون مى‏كنند و به هر سو كه خاطر خواه آنان است مى‏كشانند و سوق مى‏دهند[1]

آن گاه برترين رهبران، برترين رهبرى را هم خواهند داشت كه در عالى‏ترين مرتبه كمال انسانى قرار داشته باشند، و هرگا حاضر به قربانى كردن رهبرى براى خويش (رهبر) نباشند. اوج اين فضيلت در رهبران معصوم(ع) است.

از اين رو، لغزش ناپذيرى و عصمت، حلقه‏اى است كه دو اصلِ برترين رهبرى و برترين رهبر را به هم پيوند مى‏دهد، و در نتيجه، برترين رهبران، در جامعه، برترين رهبرى را هم ارائه مى‏كنند.

اما در صورتى كه پيشواى معصوم، مستقيماً رهبرى را در دست نداشته باشد، با اصل قرار گرفتنِ رهبرى و آرمان‏هاى آن، رهبر تنها در حد پايبندى بدان‏ها و به اندازه حركت بر مدار آن‏ها قداست مى‏يابد. لذا قداست مقام رهبرى، جامه قدس بر تن هر شخصى كه بر اين منصب تكيه زده باشد، نمى‏پوشاند و متابعت از رهبران نالايق و فاسد را توجيه نمى‏كند.
(1). همان، ص‏117.

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
|263|

شرايط رهبرى در نظام‏هاى سياسى
شرايط رهبرى در نظام‏هاى سياسى
شرايط و صفات رهبر
شرايط عام رهبرى
رشد
حُسن ولايت
قوّت
تعبيرات ديگر
ديدگاه متفكران اسلامى
شرايط رهبرىِ مكتبى
افلاطون و رهبرىِ فيلسوفان
ماكياولى و تلوّن پذيرىِ رهبرى
فارابى و فضايل انسانىِ رهبر
ماركس و خصلت‏هاى طبقاتىِ رهبر
شرايط رهبرى در نظام‏هاى سياسى

دانشمندان علوم سياسى، به بحث از شرايط حاكمان و دولتمردان، چندان روى خوش نشان نمى‏دهند، و اين كه فردى كه حكومت را به دست مى‏گيرد، بايد داراى چه خصوصيات و امتيازاتى باشد، براى آنان اهميت زيادى ندارد. بر اين اساس، در قانون اساسىِ بسيارى از كشورهاى پيشرفته، براى به دست گرفتن قدرت سياسىِ جامعه و اداره كشور، كم ترين شرايط ذكر شده است.

در انگلستان چون نظام سلطنتى حاكم است، اساساً هيچ شرط خاصى براى تعيين پادشاه در نظر گرفته نشده و سلطنت به شكل موروثى، از پادشاه به وليعهد منتقل مى‏گردد. در فرانسه براى آن كه فردى با انتخاب مستقيم مردم به رياست جمهورى برسد، كافى است كه از طرف حداقل پانصد نفر از شهروندان، به شوراى قانون اساسى معرفى شود و بيش از اين، شرطى وجود ندارد. در آمريكا رئيس جمهور بايد تابعيت آن كشور، 35 سال سن و 14 سال اقامت متوالى در آن جا، داشته باشد.

در هيچ يك از اين نظام‏هاى سياسى، در بالاترين مقام رسمىِ كشور، نه از نظر آگاهى و معلومات، و نه از نظر امانت دارى و وظيفه شناسى، و نه از نظر كاردانى و توانايى، شرطى در نظر گرفته نشده است. اين برخورد سهل پندارانه، با كسى كه قدرت سياسىِ جامعه را به دست مى‏گيرد و نظام را اداره مى‏كند، ريشه در يكى از اين دو عامل دارد:

|264|


الف) در اين نظام‏هاى سياسى، رهبرى به پايين ترين درجه و نازل ترين مرتبه، تنزّل يافته و نقش و تاثير آن در روند حكومت و تكامل اجتماع، ناديده انگاشته شده است. لذا دون ترين شهروندان، و كم مايه‏ترين افراد، مى‏توانند به‏اختيار دارى ِ كشور رسيده، قدرت را به دست گيرند و پيشواى ملت شمرده شوند و در نتيجه؛ تصميم گيرى در مهم ترين، حساس ترين و سرنوشت سازترين مسائل جامعه را به عهده داشته باشند!

ب) در اين نظام‏ها، جايگاهى براى رهبرى درنظر گرفته نشده، و فردى كه در اثر و راثت و يا راى مردم، به عنوان عالى ترين مقام كشور شناخته مى‏شود، هرگز از موقعيت رهبر واقعى، بهره‏اى ندارد. رهبرىِ واقعى از آنِ قدرتمندانى است كه به صورت فردى يا گروهى و حزبى، در پشت صحنه قرار داشته، و خط دهىِ جريانات اجتماعى را انجام مى‏دهند.

اين گونه رهبرىِ پنهان و نامرئى كه نه با راى مردم و انتخاب آنان سر كار مى‏آيد، و نه برنامه و اهدافش آشكار و در دست رس ملت است، و نه رفتار و اعمالش در مقابل چشم مردم و قابل نظارت و كنترل آن‏ها است، و نه در انجام رهبرى، مسئوليت و تكليفى متوجه اوست، خطرناك ترين و پرآسيب ترين نوع رهبرىِ اجتماعى است.

در بسيارى از اين كشورها، كه در ظاهر به صورت دموكراسى اداره مى‏شود، و حكومت على القاعده بايد به دست نمايندگان ملت باشد، گروهى خاص كه گاه - به درست يا نادرست - نخبگان ناميده مى‏شوند، قدرت را به دست دارند و به علت دارا بودن ثروت، تسلط بر رسانه‏هاى گروهى و... از توانايىِ اعمال قدرت نيز برخوردارند[1].

مطالعه سيستم‏هاى حكومتى كه در غرب بر سركار است و بررسىِ تجربه آنان به خوبى دو مشكل بالا را تاييد مى‏كند و نشان مى‏دهد كه:
(1). بروس كوئن، مبانى جامعه‏شناسى، ص‏392.

|265|

از يك طرف، رهبرىِ قانونى و عقلانى، كه بر طبق قانون به حكومت مى‏رسد، از شان و منزلت رهبرىِ واقعى، بى‏بهره است.

و از طرف ديگر، رهبرىِ پنهان، بر سرنوشت كشور مسلط بوده و مردم را بى‏اختيار، به هر سو كه بخواهد، با ابزارهايى كه در اختيار دارد، مى‏كشاند[1].و در نتيجه، گروه‏هاى فشار، براى تحميل خواسته‏هاى خود، آزادىِ عمل دارند[2].
(1). ر.ك: استانسفيلد ترمز (رئيس اسبق سازمان سيا)؛ پنهانكارى و دموكراسى، ترجمه ابوترابيان.
(2). ر.ك: آريان‏پور، زمينه جامعه‏شناسى، ص‏381.

|266|

شرايط و صفات رهبر

شرايط و صفات لازم در رهبر، دو گونه‏اند: شرايط عام رهبرى و شرايط رهبرى ِ مكتبى.
شرايط عام رهبرى

اين شرايط، به جامعه خاصى و به رهبرىِ مخصوصى مربوط نمى‏شود، بلكه ويژگى‏هايى است كه از ماهيت رهبرى و نقشى كه بايد ايفا كند، برمى‏خيزد. چنين شرايطى براى رهبرىِ هر جامعه، با حاكميت هر نظام سياسى، و بر اساس هر مكتب و ايدئولوژى، مطرح است.

پژوهشگران در رفتارهاى اجتماعى، به صفات لازم رهبر توجه داشته، و موفقيت او را مرهون دو عامل مى‏دانند:

يكى توانايى‏ها و صفات رهبر؛ ديگرى موقعيت خاص او براى ايجاد رهبرى[1].
موقعيت و خصوصيات رهبر، تماماً با يك ديگر مرتبط هستند. اگر موقعيت براى ايجاد رهبرى وجود نداشته باشد، در اين صورت، شخص رهبر، يك فرد كاملاً بى‏اهميتى خواهد بود. از طرف ديگر، اگر موقعيت يا مرحله خاصى، آماده و براى بازى نيز نقش
(1). نرمان ل.مان، اصول روان‏شناسى، ج‏2، ص‏641 و 671.

|267|

فراهم باشد، ولى شخصى با خصوصياتِ لازم وجود نداشته باشد، باز هم رهبرى به وجود نمى‏آيد[1]

اهمّ شرايطى كه براى رهبرى لازم شمرده شده است، به اين شرح است:

1- حُسن تشخيص و سرعت تشخيص.

2- قاطعيت درتصميم و سرعت در اخذ تصميم.

3- شهامت در اقدام و سرعت در اقدام.

4- پيش بينىِ اقدامات احتياطى در صورت شكست.

5- ظرفيت تحمّل انتقاد و عقايد مخالف.

6- شهامت قبول مسئوليت شكست.

7- تقسيم كار مناسب.

8- تفويض اختيار در حوزه توانايىِ افراد.

9- سازمان بخشى.

10- درشتى در عين نرمى، شكوه در عين درويشى.

11- اصرار در پرورش استعدادهاى زير دستان.

در نقطه مقابل اين صفات مثبت، كه رهبرى بايد واجد آن‏ها باشد، صفات منفى قرار دارد كه با رهبرى ناسازگار است؛ مثل عدم اعتماد به نفس، شك و ترديد در تصميم گيرى و عدم تحمل انتقاد. استاد مطهرى، با توجه به شرايط بالا، برخى صفات ديگر را نيز افزوده‏اند:
پيش قدمى، همدردى، مومن ساختن افراد به هدف كلّىِ اجتماعى، شناخت شرايط زمان، ايمان و اعتقاد به هدف، و از همه بالاتر، قدرت اراده و شخصيت و تحت تاثير قرار دادن اراده‏ها و تسخير آن‏هاست كه با نوعى قدرت القا و تلقين همراه است[2]

با صرف نظر از اين كه در اين عناوين، گاه بين شرايط رهبر و وظايف رهبرى،
(1). همان، ص‏674.
(2). مرتضى مطهرى، امامت و رهبرى، ص‏216، 217، 237، 238؛و ر.ك: ناصرالدين صاحب‏الزمانى، ديباچه رهبرى، ص‏67-66.

|268|

خلط شده، و با ناديده گرفتن كامل يا ناقص بودن اين فهرست، روشن است كه هر يك از اين ويژگى‏ها مى‏تواند مورد بررسىِ مستقل قرار گرفته و به ويژه، ميزان نقش و تاثير آن‏ها در رهبرى، مشخص گردد، ولى اين بررسى در اين جا ضرورتى ندارد، به ويژه كه لزوم اين گونه شرايط در رهبرى، از نظر متفكران مسائل اجتماعى، مورد قبول بوده، و فلسفه نياز بدان‏ها آشكار است.

در عين حال، نبايد غفلت كرد كه در رهبرىِ مورد قبول اسلام نيز وجود چنين شرايطى لازم است؛ زيرا عقل فطرىِ انسان، و خردِ ناب بشر، نياز به آن‏ها را احساس مى‏كند و همين قضاوت و داورى، براى اعتبار و لزوم اين شرايط كافى است؛ زيرا هماهنگى بين عقل و شرع، در اين مكتب پذيرفته شده است. از اين رو، پس از درك ضرورت آن‏ها به وسيله عقل، احتياج به دليل شرعى از قرآن و حديث نيست.

به علاوه، در متون معتبر اسلامى نيز شواهد فراوانى در تاييد اين گونه شرايط وجود دارد؛ مثلاً عناوين زير ناظر به آن‏ها است:
رشد

حضرت على(ع) سفيهان را براى حكومت دارى، نالايق مى‏داند:
«ولكنّى اسى ان يلى امر هذه الامة سفهاوها» [1]
... نگرانى‏ام اين است كه بى خردان بر امت اسلامى حكومت كنند.

سفاهت در برابر رشد قرار دارد، و سفيه در برابر رشيد. البته سفاهت با جنون - در برابر عقل - تفاوت دارد. عقل از شرايط عمومىِ تكليف است و مجنون و ديوانه، تكليف و وظيفه‏اى ندارد، برخلاف رشد، كه فقط در برخى از قوانين و مقررّات دخالت دارد؛ مثلاً اسلام براى تصرف در اموال، علاوه بر بلوغ و عقل، رشد را هم لازم مى‏داند و اجازه نمى‏دهد كه اموال و سرمايه‏هاى افراد غير رشيد، هر چند بالغ و عاقل هم باشند، در اختيارشان قرار گيرد؛ زيرا چنين افرادى توان حفظ اموال خويش و
(1). نهج‏البلاغه، نامه 62.

|269|

قدرت تشخيص و درك روش صحيح بهره بردارى از ثروت‏هاى خود را ندارند[1].

هم چنين براى تشكيل زندگىِ خانوادگى، زن و شوهر بايد داراى رشد بوده و بفهمند كه در اثر پيمان ازدواج، چه تعهدهايى به سراغ آن‏ها مى‏آيد وتوان انجام اين مسئوليت‏ها را داشته باشند.

روشن است كه رشد، يك مفهوم نسبى است؛ يعنى هر مسئوليتى، رشدِ متناسب با خود را مى‏طلبد. براى مديريت يك تشكيلات سياسى، يا موسسه اقتصادى و يا پادگان نظامى، بايد لياقت، كاردانى و شايستگىِ متناسب با هر كدام را درنظر گرفت و لياقت براى يكى از آن‏ها لزوماً به معناى توفيق در اداره ديگرى نمى‏باشد.

بر اين اساس، رشد در مفهوم عام خود عبارت است از:
لياقت و شايستگى براى نگهدارى و بهره‏بردارى از امكانات و سرمايه‏هايى كه در اختيار انسان قرار دارد.

اولين عنصر رشد، شناخت كامل سرمايه‏ها، استعدادها و مسئوليت‏هايى است كه در اختيار انسان است و عنصر ديگر آن، قدرت، لياقت و شايستگى در جهت به كارگيرىِ استعدادها و هدايت آن‏ها درمسير بالندگى است.

با اين برداشت، رشد، تعبير جامع و گويايى از همه لياقت‏هاى لازم در رهبرى است.

حضرت على(ع) در بيان ديگرى، هوشمندىِ فكرى، گويايى زبانى و صولت عملى را لازمه رهبرى مى‏داند و مى‏فرمايد:

«يحتاج الامام الى قلب عقول، و لسان قوول، و جنان على اقامةالحق صوول»[2].

طبيعى است كه اگر در جامعه‏اى اين لياقت‏ها و توانايى‏ها در رهبرى وجود نداشته باشد، و به چنين ارزش‏هايى بهاىِ كافى داده نشود، حاكميت در اختيار سفيهان قرار مى‏گيرد و در نتيجه، اجتماع در سراشيبى هلاكت، تمدن‏ها در مسير ويرانى، استعدادها در جهت نابودى و همه سرمايه‏هاى مادى و معنوىِ جامعه، ضايع مى‏گردد،
(1). «و ابتلوا اليتامى حتى اذا بلغوا النكاح فان آنستم منهم رشداً فادفعوا اليهم اموالهم» (نساء(4) آيه‏6).
(2). آمدى، غررالحكم، ج‏6، ص‏472، ح‏11010.

|270|

و به تعبير پيامبر اكرم(ص):
«اذا اراداللّه بقوم شراً ولىّ عليهم سفهائهم» [1]
وقتى خداوند سيه روزى را براى مردمى مقدّر نمايد، سفيهان و بى‏خردانشان را حاكم آنان قرار مى‏دهد.
حُسن ولايت

رسول خدا، از حُسن ولايت به‏عنوان يكى از شرايط رهبرى ياد كرده‏اند:
«لا لرجل فيه ثلاث خصال: ورع يحجزه عن معاصى‏اللّه، وحلم يملك به غضبه، وحُسن الولايه على من يلى حتى يكون لهم كالوالد الرحيم» [2]
امامت و پيشوايى، تنها شايسته كسى است كه داراى اين سه ويژگى باشد: ورع و تقوايى كه او را از گناه باز دارد. حلم و خويشتن دارى كه بدان بر خشم و غضب خويش مسلط باشد، حُسن ولايت و رهبرىِ پسنديده، به گونه‏اى كه مانند پدر مهربان براى مردم باشد.

تعبير حُسن ولايت نيز از تعبيرات جامع و گويايى است كه به شرايط لازم براى رهبرى و مديريت اشاره دارد.
قوّت

از ديدگاه حضرت على(ع) شايسته ترين افراد براى رهبرى، كسى است كه علاوه بر داناتر بودن به قوانين الهى، از بيش ترين توانايى برخوردار بوده، از همه مردم، تواناتر و قوى‏تر باشد تا بتواند قافله بشرى را در اثر آگاهى برتر و توان بى‏نظير خود، به راحتى از گردنه‏هاى صعب‏العبور و دشوار، عبور دهد:
«ايهاالناس ان احق‏الناس بهذاالامر اقواهم عليه، واعلمهم بامراللّه فيه، فان شغب شاغب استعتب فان ابى قوتل» [3]
(1). على متقى هندى، كنزالعمال، ج‏6، ص‏7.
(2). كافى، ج‏1، ص‏407.
(3). نهج‏البلاغه، خ‏173.

|271|

اى مردم! شايسته ترين شخص به‏امامت، تواناترين مردم است بر آن، و داناترين آنان به امر خداوند پس اگر فتنه‏گرى، تبهكارى كرد، از او بازگشت به حق خواسته شود، و اگر امتناع نمود، با او قتال مى‏شود.

حضرت رضا(ع) امامت را شايسته كسى مى‏داند كه نه داراى جهل و نادانى باشد كه او را به شك و دو دلى مى‏اندازد، و نه ترس و هراس در او نفوذ كند كه او را به لرزه مى‏اندازد، بلكه لازم است بر امامت، توانا و به سياست، آگاه باشد:
«الامام عالم لم يجهل، وراع لاينكل... مضطلع بالامامة، عالم بالسياسة» [1].

ائمه(ع) نيز براى اثبات امامت خويش، به وجود اين ملاكات و برخوردارى از اين امتيازات، احتجاج مى‏كردند و شايستگىِ خود را براى رهبرى، مستند به اين صفات مى‏نمودند. حضرت على(ع) پس از وفات پيامبر اكرم(ص) فرمود:
من براى جانشينىِ رسول خدا، از همه به آن حضرت سزاوارترم... (زيرا) در دين از شما افقه، و در شناخت سرانجام كارها از شما آگاه‏تر، زبانم از شما گوياتر و در عمل از شما مقاوم تر و پايدار ترم[2].

در بيان ديگرى، حضرت در مقام بر شمردن امتيازات اهل بيت، كه امامت را به ايشان اختصاص مى‏دهد، امتياز «المضطلع بامر الرعيه» را مطرح مى‏سازد؛ يعنى آنان در رسيدگى به كار مردم، قوى و توانمندند[3].

هم چنين از ياران نزديك خود كه مسئوليت‏هاى درجه اول حكومت را به عهده داشتند، مى‏خواستند كه در انتخاب فرمانروايان، اين صفات و معيارها را در نظر بگيرند:
اى مالك! از سپاهيانت كسى را فرماندهى ده كه... دير به خشم آيد، زود عذر پذيرد، به زير دستان مهربان باشد، بر زورمندان سخت گيرى و گردن فرازى نمايد، درشتى او را
(1). كافى، ج‏1، ص‏202.
(2). «انا اولى برسول اللّه... و افقهكم فى الدين، و اعلمكم بعواقب الامور و اذر بكم لساناً و اثبتكم جناناً» (طبرسى، احتجاج، ج‏1، ص‏46).
(3). ابن قتيبه، الامامة والسياسة، ج‏1، ص‏19.

|272|

از جا نكند، و نرمى او را ننشاند.
مالكا!... فرمانروايان را از افراد باتجربه بگمار... كه مدبّر و آينده‏نگر بوده، زودتر و بهتر، عواقب حوادث و پى‏آمد كارها را بفهمند[1]

بر اساس اين ضابطه، از وفادارترين اصحاب خود مى‏خواستند كه اگر توانايى مسئوليت‏هاى اجتماعى را ندارند، خود را در معرض رهبرىِ مردم قرار ندهند[2].

و گاه در اثر ضعف مديريت، صادق‏ترين ياوران ايشان، مشكلاتى را ايجاد مى‏كردند.

حضرت على(ع) در نامه‏اى به كميل (فرماندار خود) نوشت:
تو پل پيروزىِ غارتگران و جنايتكاران شدى.

و اين، نه به خاطر ضعف ايمان و فقه، بلكه در اثر ضعف سياست و تدبيرش بود كه حضرت از او گلايه نمود و سياستش را توام با ضعف آشكار و منجر به تباهى، قلمداد كرد، و از او به عنوان فردى كه روش استوار و محكم ندارد، هيبتى در او ديده نمى‏شود و شوكت دشمن را نمى‏شكند، ياد نمود[3].
تعبيرات ديگر

علاوه بر تعبيرات كلى گذشته، كه هر يك خصلت‏هاى متعددى را در بر مى‏گيرد، تعبيرات خاص و جزئى هم در اين زمينه، در متون اسلامى به چشم مى‏خورد؛ مانند سعه صدر كه اميرالمومنين(ع) آن را لازمه رياست و مديريت دانسته‏اند:

«آلة الرياسة سعة الصدر» [4].

نياز به اين خصلت از آن جا ناشى مى‏شود كه رهبرىِ جامعه، در معرض حوادث سنگين، اخبار ناگوار و برخوردهاى گوناگون است كه اگر در چنين مواردى، از ظرفيت
(1). نهج البلاغه، نامه 53.
(2). مثلاً پيامبر(ص) به ابوذر فرمود: آن‏چه را كه براى خود مى‏پسندم براى تو هم مى‏پسندم، همانا تو را ناتوان مى‏يابم، از اين‏رو فرمانروايىِ دو نفر را هم به عهده نگير. (بحارالانوار، ج‏22، ص‏406).
(3). نهج‏البلاغه، نامه 61.
(4). همان، كلمات قصار 176.

|273|

و تحمّل بالايى برخوردار نباشد، از تدبير امور و چاره‏جويىِ مشكلات در مانده شده، دولت و ملت را به تباهى مى‏افكند[1].

در آيات قرآن نيز اشاراتى به خصلت‏هاى لازم رهبرى ديده مى‏شود؛ مثلاً درباره طالوت كه از طرف خداوند به فرمانروايى بر گزيده شد، قرآن نقل مى‏كند كه عده‏اى به واسطه تنگدستى، صلاحيت رهبرى‏اش را مورد ترديد و انكار قرار دادند؛ ولى به آن‏ها پاسخ داده شد:
«ان‏اللّه اصطفاه عليكم وزاده بسطة فى‏العلم و الجسم» ؛[2]
خداوند او را از لحاظ دانش و نيروى بدنى، برترى داده است.

و به اين وسيله، به آنان كه از رهبرىِ طالوت، به بهانه آن كه او از توانگران و ثروتمندان نبوده و از طبقات مرفّه جامعه انتخاب نشده، سرباز مى‏زدند، و در اثر فرهنگ غلط و منحطشان، ثروت را براى صلاحيت رهبرى لازم مى‏شمردند، هشدار داده شده است كه آگاهى و توانايى، سرنوشت رهبرى را رقم مى‏زند.

قرآن از زبان حضرت يوسف(ع) نقل مى‏كند كه او شايستگى‏اش براى خزانه‏دارى ِ مصر را به دو ويژگى حفظ و علم مستند نمود:

«اجعلنى على خزائن الارض انى حفيظ عليم» [3].

اين سخن بدان معنا است كه من در حسابدارى، توانا و آگاهم[4] و يا من توان نگهدارىِ خزانه، و آگاهى به سياست‏هاى مالى دارم[5].
ديدگاه متفكران اسلامى

شرايط حاكم و زمامدار، در حكمت، كلام و فقه اسلامى مورد بحث متفكّران
(1). ابن ميثم بحرانى، شرح نهج‏البلاغه، ج‏5، ص‏338.
(2). بقره(2) آيه 249.
(3). يوسف(12) آيه 55.
(4). ابوالفتوح رازى، تفسير روض‏الجنان، ج‏11، ص‏96.
(5). زمخشرى، تفسير كشاف، ج‏2، ص‏482.

|274|

مسلمان قرار گرفته است و آنان علاوه بر شرايط خاصى كه به اقتضاى اسلامى بودن دولت و حكومت، مطرح نموده‏اند، به تبيين ويژگى‏هاى عام رهبرى نيز پرداخته‏اند:

ابن سينا در اين باره، از تفكّر و توان نسبت به امور سياسى، تدبّر و خردمندى عميق، برخوردارى از خُلق بزرگوارانه، مثل شجاعت و عفت و حسن تدبير نام برده است[1].

فارابى براى پيشواى جامعه، دو شرط اساسى را لازم مى‏داند:

الف) آشنايىِ كامل با فن مديريّت اجتماع.

ب) توان به كارگيرى اين فنّ و استفاده عملى از آن. [2]

خواجه نصيرالدين طوسى هم به تبعيت از فارابى مى‏نويسد:
علامت مَلِك على‏الاطلاق، استجماع چهار چيز بُوَد: اول حكمت، كه غايت همه غايات است. و دوم تعقّل تام كه مودّى بُوَد به غايت. و سيّم جودت اقناع و تخييل كه از شرايط تكميل بُود. و چهارم قوّت جهاد كه از شرايط دفع و ذب باشد[3].

ماوردى (فقيه شافعيان در قرن پنجم) قدرت فكرى در جهت سياست گذارى و برنامه ريزى، و تدبير جامعه و نيز شجاعت و دلاورى در جهت پاسدارى از كيان اجتماع و ملت در مقابله با دشمن را براى رهبرى لازم مى‏شمارد[4].

علامه حلى، دو خصوصيّت جرات و شجاعت و هوشمندى و تدبير را از شرايط مورد اتفاق همه فرق اسلامى مى‏داند[5].

ابن خلدون، كفايت را از شرايط منصب امامت قرار مى‏دهد؛ بدين معنا كه امام بايد توان اقامه حدود و ورود در جنگ را داشته و بتواند مردم را با رهبرىِ خود بسيج كند، در امور سياسى هوشمند و قوى باشد؛ زيرا با اين خصوصيات مى‏تواند وظايف خود را
(1). ابن سينا، الشفا، الهيات، ص‏451.
(2). فارابى، فصول منتزعه، ص‏49.
(3). خواجه نصيرالدين طوسى، اخلاق ناصرى، تصحيح مينوى و حيدرى، ص‏285.
(4). ماوردى، احكام السلطانيه، ص‏6.
(5). علامه حلّى، تذكرةالفقهاء، ج‏1، ص‏452.

|275|

در پاسدارى از دين، جهاد با دشمن، اقامه حدود و تدبير جامعه انجام دهد[1].

ديگر متفكران اسلامى نيز برخوردارى از اين صفات را - كه لازمه رهبرى است - مسلّم دانسته‏اند[2].

بر اين اساس مى‏توان گفت كه دانشمندان مسلمان، در بررسىِ شرايط رهبرى بر طبق داورىِ صريح و روشن عقلانى، و با توجه به نكاتى كه در متون دينى وجود دارد، از نقش مديريت و كاردانى و ضرورت و جايگاه آن در رهبرى، غفلت نداشته و در كنار شرايط ديگر، بدان تصريح نموده‏اند. از اين رو، در رهبرىِ جامعه اسلامى، همه ويژگى‏هاى عام رهبرى بايد در نظر گرفته شود و اعتنا به شرايط ديگر، نبايد به ناديده گرفتن و يا بى‏اهميت تلقى كردن اين شرايط بينجامد.
شرايط رهبرىِ مكتبى

مكتب‏هاى سياسى، نگرش يك سانى نسبت به جايگاه رهبر و وظايف آن در نظام اجتماعى ندارند. از اين رو، هر كدام علاوه بر شرايط عامى كه مورد قبول همه است، شرايط ويژه‏اى را نيز براى رهبرى لازم مى‏دانند. اين شرايط ويژه كه در هر آيين فكرى، شكل خاصى به خود مى‏گيرد، تابعى از بينش مكتب نسبت به مسائل زير است:

الف) جهان‏بينىِ مكتب، و غايتى كه براى زندگىِ انسان در نظر دارد.

ب) ايدئولوژى مكتب، و نظامى كه براى زندگىِ انسان، پيشنهاد مى‏كند.

ج) نيازها و ضرورت‏هايى كه در رهبرى مى‏بيند.

د) تكاليف و وظايفى كه در جامعه، بر عهده رهبر قرار مى‏دهد.

ه) برنامه و شيوه‏هايى كه به رهبرى ارائه مى‏كند.

روشن است كه پاسخ‏هاى متنوع به چنين مسائلى، تا چه اندازه در تعيين مشخصات فردى كه شايسته رهبرى است، موثر است. در اين جا ابتدا به چند نمونه از اين پاسخ‏ها،
(1). ابن خلدون، مقدمه، ص‏135.
(2). ر.ك: باقر شريف‏القرشى، نظام‏الحكم والاداره فى‏الاسلام، ص‏218.

|276|

كه ويژگى‏هاى رهبرى را بر اساس مكتب و مرام نشان مى‏دهد، اشاره مى‏كنيم و سپس شرايط رهبرىِ اسلامى را بررسى مى‏نماييم:
افلاطون و رهبرىِ فيلسوفان

حكماى يونان، حكمت و فلسفه را محور انسانيت انسان، ملاك امتياز او و غايت سير علمى و عملى‏اش مى‏دانند. از اين رو، حكومت را زيبنده حكيم، و فيلسوف را شايسته شهريارى معرفى مى‏كنند. افلاطون مى‏گفت:
تا زمانى كه فيلسوفان شهريار نگردند، و يا شهرياران به روح و قدرت فلسفى مجهّز نشوند و عظمت سياسى با شكوه فلسفى به هم در نياميزد، شهرها و دولت‏ها هرگز از پليدى‏ها ايمنى نخواهند يافت و تا آن زمان، هرگز نوع بشر، روى رفاه و آسايش به خود نخواهد ديد. [1]

ارسطو كه شايد چنين نقطه‏اى را دور از دست رس جوامع متعارف مى‏ديد، حكومتى را مى‏پسنديد كه عدّه‏اى از برگزيدگان و صالحان قوم، رهبرىِ آن را به دست داشته باشند[2].

ارسطو، در كتاب معروفش، سياست، وقتى به اين سوال مى‏رسد كه چه كسى بايد حكومت كند؟، احتمالات و فرضيات گوناگونى را مطرح مى‏سازد، و هر يك از آن‏ها را مورد نقد و ايراد قرار مى‏دهد: تهى دستان، توانگران، نيكان، بهترين فرد، ولى بالاخره حكومت نيكان (اريستوكراسى) را ترجيح مى‏دهد، تا آنان كه در فضيلت از ديگران برترند، - البته نه با معيارهاى خود سرانه يا نسبى - بلكه برترىِ مطلق دارند، از همه پيشى گيرند[3].
ماكياولى و تلوّن پذيرىِ رهبرى

ماكياولى و هم فكران او، يگانه هدف دولت را تحصيل جاه و افتخار مى‏دانند و
(1). ر.ك: افلاطون، جمهورى (دوره آثار افلاطون) ترجمه محمدحسن لطفى، ج‏4، ص‏484.
(2). ر.ك: ارسطو، اصول حكومت آتن، ترجمه باستانى پاريزى، مقدمه مترجم، ص‏3.
(3). ارسطو، سياست، ترجمه حميد عنايت، ص‏127، 172 و 173.

|277|

بر اساس اين مبناى نظرى، نتيجه مى‏گيرند كه پيروى از اخلاق، هميشه طريقه عقل نيست، بلكه چنين كوششى براى عمل به خوبى‏ها، سياستى مخالف عقل است.

از نظر ماكياولى، يك شهريار خردمند، بايد اين اصل را راهنماى خود قرار دهد كه:
براى حفظ مقام و موقعيت خويش بايد داراى اين قوّه شود كه از نيكى بپرهيزد، و بايد بداند كه غالباً ضرورى است بر خلاف راستى، محبت، انسانيت و دين، رفتار كند تا حكومت خويش را پا بر جا نگاه دارد.[1]

با چنين بينشى، نه ظلم، قبيح ديده مى‏شود، و نه از عاقبتى كه در رستاخيز در انتظار ظالمان است، خبرى است. به نظر ماكياولى صفت ويژه‏اى كه شهريار را به كسب نام بلند مى‏رساند، آمادگىِ او است براى هر كارى كه ضرورت ايجاب كند، خواه آن كار اتفاقاً بر فضيلت منطبق باشد يا بر رذيلت، تا بالاخره به هدف خود نايل شود:
شهريار بايد ذهنى داشته باشد آماده چرخيدن به هر سويى كه نسيم بخت و تلوّن امور اقتضا كند.[2]

بنابراين، براى شهريار، هيچ خط قرمزى وجود ندارد و او در كار سياست، از هر قيد و بندى رها است، و بايد آمادگىِ ورود به هر منطقه‏اى را كه ديگران ممنوعه مى‏دانند، داشته باشد.

آن جهان بينى و اين الگوى رهبرى، صفات خاصى را براى رهبر اقتضا مى‏كند، صفاتى كه بتواند او را براى هر اقدام آماده، و زمينه در پيش گرفتن هر روش را در او ايجاد نمايد، خصلت‏هايى كه همه قضاوت‏هاى فطرى، احكام وجدانى، دستورات عقلانى و مقررّات دينى را از نظر او محو نمايد. آن گاه چنين شخصى شايستگى ِ شهريارى خواهد داشت!
(1). كوئنتين اسكينر، ماكياولى، ترجمه عزت‏اللّه فولادوند، ص‏71 و 72.
(2). همان، ص‏74.

|278|

فارابى و فضايل انسانىِ رهبر

در نقطه مقابل، فارابى و هم فكرانش ابتدا با توجه به مبانىِ اعتقادى و جهان بينى ِ خود، ايده مدينه فاضله را مطرح مى‏سازند، و براى تبيين آن، به تعريف فضيلت انسان و اوج كمال انسانى مى‏پردازند و براساس غايتى كه از جامعه آرمانىِ خويش، مشخص مى‏نمايند (يعنى همكارى و تعاون براى دست يابى به آخرين مرتبه سعادت) مسير چنين جامعه‏اى و جهت گيرىِ آن را از يسار (زندگى راحت و بدون دغدغه) و تمتّع (لذت و كيف) به آن غايب، هدايت مى‏كنند.

فارابى تصريح مى‏كند كه در جامعه‏اى كه مردم به منظور رسيدن به راحتى يا لذت، حريم يك ديگر را نگه مى‏دارند، مزاحم هم نمى‏شوند، دست به تعدّى و تجاوز نمى‏زنند، و خلاصه به شكل قانونمند و نظام يافته عمل مى‏كنند، از حقيقت فضيلت خبرى نيست، و آن چه كه در چنين جامعه‏اى خود را نشان مى‏دهد، تنها شَبَه و نمودى از حق است ونه خود آن.

از نظر فارابى، در جامعه‏اى كه به عدالت، حيا، راستى و ديگر فضايل، به عنوان ابزار زندگى راحت تر نگريسته مى‏شود، و راحتى، لذت، ثروت، جاه و قدرت، به عنوان بالاترين آرمان بشرى قلمداد شده، و تعيين كننده ملاك ارزش‏ها باشد، در حقيقت فضيلتى وجود ندارد. او با اين ديد نسبت به حيات انسان و فلسفه زندگى ِ بشر، مَلِك حقيقى را كسى مى‏داند كه:

غرض و هدفش از رهبرى و مديريت جامعه، رساندن خود و ديگر شهروندان به سعادت حقيقى باشد. نتيجه طبيعىِ چنين برداشتى از فلسفه رهبرى و جايگاه آن، اين است كه صفات خاصى براى رهبرى لازم است. رهبر بالضروره بايد در ميدان فضايل، از همه پيشى گرفته، و در آراستگى به كمالات، از ديگران مقدّم باشد تا بتواند ديگران را نيز به سعادت برساند.

الملك فى‏الحقيقة هوالذى غرضه ومقصوده من صناعته التى يدبّر بهاالمدن، ان يفيد نفسه وسائر اهل‏المدينة السعادة الحقيقية... ويلزم ضرورة ان يكون ملك المدينة الفاضلة اكملهم

|279|

سعادة اذ كان هو السبب فى ان يسعد اهل المدينة.[1]
ماركس و خصلت‏هاى طبقاتىِ رهبر

در مكتب ماركس، ويژگى‏هاى پيشتازان و پيشاهنگان، باتوجه به پايگاه طبقاتى ِ آن‏ها مشخص مى‏گردد. مجموع آثار ماركس نشان مى‏دهد كسى كه برگزيده و پيشتاز طبقه به حساب مى‏آيد، داراى اين امتيازات است:

الف) نماينده هر طبقه، متعلق بدان طبقه و از درون همان طبقه بر خاسته است.

ب) نماينده مجموع طبقه است.

ج) برگزيدگان يك طبقه، فعال ترين بخش اين طبقه براى رهبرى است.

د) در اثر جاذبه اخلاقى يا نفوذ كلام، و يا موقعيت خود، بر تمام طبقه تاثير گذارده و بر آن مسلط است[2].ماركس در صدد بود كه با شرط كردن تعلق طبقاتىِ رهبران و پيوند گسترده آنان با مجموعه طبقه، از فاصله گرفتن رهبران جامعه از توده مردم، جلوگيرى كند. او حتى مى‏گفت: نمايندگان طبقاتى، هر لحظه بايد قابل عزل باشند تا چنين مصيبتى اتفاق نيفتد.

معيار طبقاتى كه ماركسيسم براى شناخت مدعيان رهبرى، از رهبران حقيقى ارائه مى‏كند، بر مبانى و اصول فراوانى مبتنى است، اصولى از اين قبيل:

- هر ايدئولوژى كه در هر جامعه طبقاتى ظهور كند، ضرورتاً رنگ طبقه خاصى دارد.

- تنها طبقه استثمار شده، آمادگىِ روشنفكرى و اصلاح طلبى دارد.

- رهبر فراتر از خواسته‏هاى طبقه خود، چيزى ارائه نمى‏كند[3].
(1). فارابى، فصول منتزعه، ص‏47-45.
(2). انور خامه‏اى، تجديد نظرطلبى از ماركس تا مائو، ص‏338.
(3). ر.ك: بحث‏هاى استاد مطهرى در كتاب جامعه و تاريخ، تحت عنوان مبانى و نتايج نظريه ماديت تاريخ.

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
باز هم قبول نمی کنه، نمی دونم ایراد از مرورگر من ( اپرا ) هست یا از چیز دیگه؟!

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
در تشیع ولایت فقیه تنها یک نظریه سیاسی است و نه اصلی واجب الرعایت برای همه انسانها۰ این نظریه اولین بار توسط ملا احمد نراقی در حدود ۲۰۰ سال پیش ارائه شد که ایشان قائل به ولایت فقیه در امور عامه بودند، پس از ایشان شیخ مرتضی انصاری نظریه ولایت عامه را رد کرد و حکم داد که بنا بر احتیاط واجب فقها در امور حسبیه که امور محدودی هستند، ازجمله سرپرستی دیوانگان، یتیمان و ... ولایت دارند. پس از ایشان صاحب کفایه آخوند ملا محمد کاظم خراسانی آمدند و به کل ولایت فقیه را رد کردند.پس از مرحوم آخوند علما چند دسته شدند، یک سری معتقد به ولایت در امور حسبیه و دیگری ولایت عامه، تا اینکه آیت الله خمینی ظهور کرد، ایشان نظریه بسیار افراطی ابرازنمودند و ولایت مطلقه را مد نظر گرفتند که ولایت مطلقه بالاترین شدت از ولایت را برای فقها قائل شده است و در تاریخ تشیع هیچ فقیهی چنین نظری نداشته است . لذا مسئلۀ "ولایت فقیه" صرفاً جنبۀ تفسیری و نظری میباشد و از اصول اسلامی نمیباشد! و به نظر این بنده نظریۀ ولایت فقیه اصولاً با روح و فوندامنت به عبارتی با اصل و ایدئولوژی وجهانبینی اسلام تشیع و سنت پیغمبر اکرم (ص)و اهل بیت در تناقض شدیدی وجود دارد! زنده باشید محققان آزادۀ شیعۀ علوی و اسلامی بدونه تعصب کورکرانه تناقض ولایت فقیه و انتخاب مردم------->ولایت به معنای قیمومیت بر محجورین است، و با آرای مردم، انتخاب مجلس خبرگان و مانند آن تناقض دارد ;یعنی مردم چه خودشان فقیه را انتخاب بکنند یا افرادی راانتخاب کنند که برایشان ولی انتخاب بکنند، معنایش آن است که عاقل و خردمندند، و حق راءی دارند، در این صورت، ولی نمیخواهند، از آن طرف، اگر فقیه، ولی مردم است، پس مردم حق راءی ندارند این تناقض ، نشان میدهد رژیمی که بر اساس ولایت فقیه استوار است رژیم متناقضی است.دلیل دیگر این است که میگویند :در معاملات به معنای اعم هرگونه شرطی که با متن قرارداد، مباین و مخالف باشد، فاسد و مفسد آن عقد است .منباب مثال مسئله ولایت فقیه به این شکل است که ;یعنی مردم در همه پرسی تعهد متقابل با فقیه جامع الشرایط میبندند و راءی میدهند که بی راءی باشند و قرار داد میبندند که دیگر در قراردادها دخالت نکنند .چون معنای ولایت آن است که تمام اختیار در دست ولی است، و مردم مولی علیه و محجورند و حق حرف ندارند . پس این گونه رفراندمها و راءی دادنها، چون مخالف با محتوای قرار داد و تعهد متقابل است، ،فاسد است و قهرا مفسد هم خواهد بود، بنابراین، رفراندم هایی که تاکنون برگزار شده فاسد و مفسد و حکومت ناشی از آن هم باطل است و هرگونه قرارداد، خرید و فروش و داد و ستد داخلی و خارجی هم باطل است . عن ابی عبدالله ـ علیه السلام ـ قال: کلّ رایه ترفع قبل قیام القائم فصاحبها طاغوت یعبد من دون الله عزّوجلّ » یعنی: « از حضرت جعفر صادق (ع) نقل شده است که فرمود: هر پرچمی که ـ به قصد تشکیل حکومت ـ قبل از قیام امام زمان برافراشته شود صاحب آن طاغوتی است که غیر از خداوند بزرگ پرستش می شود!لذا ولایت فقیه یک بدعت است.فقهایی که با نظریه ی ولایت فقیه مخالف هستند تشکیل حکومت در دوران غیبت امام دوازدهم را امری باطل و طاغوتی می دانند آنها نیز برای اثبات مدعای خود به روایاتی استناد می کنند مثلاً: اتقوا الحکومه فأنّ الحکومه إنّما هی للإمام العالم بالقضاء » یعنی: « از حکومت بپرهیزید چون حکومت فقط به امامی که عالم به قضاء باشد اختصاص دارد.

فقهای مخالف نظریه ی ولایت فقیه علاوه بر استناد به چنین روایاتی به نقد روایات مورد استناد پیروان نظریه ی ولایت فقیه نیز پرداخته اند برای مثال شیخ مرتضی انصاری فقیه برجسته و نامدار شیعی در کتاب « المکاسب » بحث ولایت فقیه را مطرح کرده است وی ده روایت مورد استناد طرفداران ولایت فقیه را نقد و بررسی نموده و سپس گفته است: این اخبار دلالت ندارند که فقهاء از طرف شارع به ولایت منصوب شده اند و مانند پیغمبر اکرم (ص) و ائمه دارای همه ی اختیارات حکومتی هستند .

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
یه جمله معروفی هست که میگه: بهترین راه حمله به یک تفکر و عقیده اینه که بد ازش دفاع کنی

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
[quote]یه جمله معروفی هست که میگه: بهترین راه حمله به یک تفکر و عقیده اینه که بد ازش دفاع کنی[/quote]

شما فکر کنم نوشته سمندون رو اصلا نخوندی، سمندون از ولایت فقیه دفاع نکرده، بالکل ردش کرده!! ( البته از دیدگاه خودش)

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
[quote][quote]یه جمله معروفی هست که میگه: بهترین راه حمله به یک تفکر و عقیده اینه که بد ازش دفاع کنی[/quote]

شما فکر کنم نوشته سمندون رو اصلا نخوندی، سمندون از ولایت فقیه دفاع نکرده، بالکل ردش کرده!! ( البته از دیدگاه خودش)[/quote]

این دیدگاه شخصی من به تنهایی نیست دیدگاه علمای نجف و قم هم هست من با تحقیق به این نتیجه رسیدم که ولی امر مسلمین باید از اتفاقاتی که در هر گوشه و کنار جهان رخ میدهد باخبر باش و علم غیب داشته باشد باید از احوال اسمانها اگاه باشد به احدی به اندازه سر سوزن ظلم نکند ۱۰۰ درصد معصوم باشد .یاران امام زمان تا ظهور انحضرت ناشناخته اند. سید حسنی یکی از نایبهای امام زمان در عصر غیبت هستند .هر وقت ایشان قیام کردن امام مهدی هم با ایشان میایند.

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
با تشکر ویژه از برادر محمد عزیز ،

عذر خواهی می کنم که وسط صحبت های دوستان وارد می شوم


[quote]این دیدگاه شخصی من به تنهایی نیست دیدگاه علمای [color=red]نجف و قم[/color] هم هست[/quote]

شما بی زحمت چند نفر از علمای نجف و قم را نام ببر که دیدگاهی مثل شما داشته باشند .

البته به جز آیت الله ح . و . خ وهمچنین آیت الله ی . ب . ز (( خداوند متعال همه ما را به راه راست هدایت فرماید انشاالله ))


--------------------------------------------


اگر شما ولایت فقیهی را قبول نداری ، خود دانی ، اما چرا با انتساب عقیده خود به سایر علما سعی در صحیح وانمود کردن نظر خود و بدنام کردن سایر علما داری ؟؟

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع نسبت به پاسخ بیشتر بسته شده است.

  • مرور توسط کاربر    0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.