mostafa_by

War
  • تعداد محتوا

    2,336
  • عضوشده

  • آخرین بازدید

  • Days Won

    18

mostafa_by آخرین امتیاز شما در روز 17 خرداد

mostafa_by شما بیشتری مطالب مورد علاقه کاربران را دارید!

اعتبار در انجمن

5,530 نشان حکمت

درباره mostafa_by

  • رتبه حساب کاربری
    سرهنگ دوم

Profile Information

  • Gender
    Male
  • Location
    تهران - پشت هیچستان ...!
  • Interests
    کتاب، بازی کامپیوتری، ورزش، خلاصه همه چیز جز نظامی گری ...!! ;)

Contact Methods

  • Yahoo
    mostafa_by@yahoo.com

آخرین بازدید کنندگان پروفایل

12,177 نمایش های پروفایل
  1. در قسمت دهم، خواندیم که لو بو به لیو بی پناه برد و لیو بی نیز شهر شیائو پی را برای اقامت در اختیار او قرار داد. این اتحاد، سبب شد فتح ایالت شو سخت تر از قبل شده و سائو سائو نیز که از فتح آسان آن ناامید شده بود، به حرف مشاور اعظم خود؛ شون یو توجه نمود و منتظر فرصتی شد تا دو ببر به جان یکدیگر افتاده و یکدیگر را بدرند. و حالا ادامه ماجرا ...! --------------------------------------------------------------------------------- قسمت چهاردهم – آغاز پایان حال که امپراطور به سلامت به شوچانگ منتقل شده بود و دربار شکل گرفته بود، دیگر وقت آن رسیده بود که فکری به حال ایالت شو بکند. دیگر از انتظار کشیدن خسته شده بود. گویا قرار نبود بین دو جنگ سالار جنگی در بگیرد. پس مشاورین و ژنرال های خود را فراخواند و موضوع را مطرح کرد. فرماندهان، مثل همیشه معتقد به راهکار نظامی بودند. بویژه شو چو که معتقد بود با 50 هزار نفر قادر به فتح ایالت شو خواهد بود. اما سائو سائو نیک می دانست که حمله نظامی به شو چو چقدر می تواند دردسرساز باشد. بویژه اینکه یوآن شائو که تا حالا سپاه قدرتمندی را فراهم آورده است، مترصد فرصتی است که فتوحات خود را به مرکز کشور معطوف دارد و درصورتی که سائو سائو متحمل تلفاتی سنگین شود، دیر یا زود با حمله یوآن شائو مواجه خواهد شد. در این میان، شون یو پیشنهادی را مطرح نمود : استفاده از استراتژی «یک دام برای دو ببر». وی پیشنهاد نمود از آنجایی که لیو بی بدون حکم و با امر تائو چیان فقید، ایالت شو را در اختیار دارد، نخست وزیر سائو سائو با استفاده از نفوذی که بر روی امپراطور دارد، حکم فرمانداری ایالت شو را برای لیو بی صادر نماید. از سویی دیگر، دستور پنهانی را برای لیو بی تهیه نماید که در آن، از وی خواسته شود که لو بو را گردن بزند. بدین شکل اگر لیو بی از تصمیم اطاعت کرده و لو بو را به قتل برساند، خود به خود مشکل از سر راه برداشته شده و راه فتح شو، هموار خواهد شد. اما درصورتی که لیو بی از این کار سر باز زند، باز هم دو جنگ سالار به یکدیگر بدبین شده و اتحاد آن ها مثل سابق نخواهد بود و هریک مترصد فرصتی خواهند بود که دیگری را از میان بردارد. سائو سائو از این توصیه استقبال نمود و به سرعت احکامی را برای لیو بی آماده نمود و با امضای امپراطور، به ایالت شو فرستاد. هنگامی که لیو بی با حکم فرمانداری از سوی امپراطور مواجه شد، از پیک خواست که مراتب قدردانی خود را به نخست وزیر اعلام نماید. اما پیک از این فرصت استفاده نموده و آرام به وی گفت که نخست وزیر حکم دیگری را نیز برای وی فرستاده و منتظر جواب است. لیو بی حکم را که خواند تعجب نمود. اما با سیاست ورزی تمام به پیک اعلام نمود که اوامر نخست وزیر اجرا خواهد شد. پس از آن که پیک برای استراحت و پذیرایی به سرای مخصوص رفت، لیو بی فرماندهان و مشاوران خود را فرا خواند و موضوع را با ایشان در میان گذاشت. ژانگ فی معتقد بود که بهترین تصمیم، کشتن لو بو خواهد بود. چرا که وی در آینده دردسرساز خواهد شد. همچنین این تصمیم باعث خواهد شد که کدورت بین لیو بی و سائو سائو (به دلیل مداخله در فتح ایالت شو) از میان رفته و صلح بین این دو برقرار شود. لیو بی پاسخ داد که کشتن لو بو در خانه خود، از جوانمردی به دور است و امری غیراخلاقی است. پس با این تصمیم مخالف است. اگرچه آن شب جدال بین موافقان و مخالفان، نتیجه ای را در بر نداشت. پس قرار شد روزی دیگر به بحث بنشینند. روز بعد لو بو به دیدار لیو بی رفته و انتصاب وی به مقام فرمانداری شو را تبریک گفت. لیو بی نیز به گرمی وی را پذیرفت و با یکدیگر به بحث و گفتگو نشستند. اما ناگهان ژانگ فی وارد شد و با شمشیری که از نیام برکشیده بود، به سمت لو بو حمله ور شد و قصد جانش را نمود. اما لیو بی سریعاً مداخله نمود و اجازه نداد وی آسیبی به لو بو برساند. لو بو که از این رفتار متعجب شده بود، از وی پرسید که چرا قصد جانش را کرده است؟ ژانگ فی پاسخ داد : «این دستور سائو سائو است. او به برادرش دستور داده است که تو را به قتل برساند ...!». سخن ژانگ فی هنوز به پایان نرسیده بود که با فریاد لیو بی مواجه شد. بشدت او را مواخذه نمود و دستور داد اتاق را ترک نماید. سپس لو بو را به همراه خود به اتاق خصوصی اش برده و در آن جا به صحبت با وی نشست. لو بو که هنوز متعجب بود، ماجرا را از لیو بی پرسید. او هم نامه سائو سائو را به لو بو نشان داد. لو بو با خواندن نامه، خشمگین شد و گفت این حیله سائو سائو است که می خواهد بین ما اختلاف بیاندازد. لیو بی نیز با وی هم نظر بود. به وی گفت که قصد دارد با دادن پاسخی مبهم به سائو سائو، هم این حیله را ناکار سازد و هم حساسیتی را بوجود نیاورد. سپس هر دو به بحث و گفتگو و خوردن و نوشیدن تا پاسی از شب پرداختند. شب هنگام سه برادر گرد هم آمدند. ژانگ فی و گوان یو پرسیدند که چرا لیو بی را نکشیم؟ لیو بی در جواب گفت سائو سائو قصد دارد ما را از یکدیگر جدا کرده و به جان هم بیاندازد و خود از این فرصت برای فتح شو استفاده نماید. وی به خوبی حیله سائو سائو را فهمیده بود. گوان یو با تصمیم برادرش موافقت نمود. اما ژانگ فی هنوز دل چرکین از این تصمیم بود و اعتقاد داشت که لو بو به زودی برای آن ها دردسرساز خواهد شد. اما لیو بی تصمیم خود را گرفت و گفت این کاری است که یک انسان با شرافت می بایست انجام دهد. فردای روز، به پیک اطلاع داد که به سائو سائو بگوید اوامر وی در دست اجراست. پس پیک به سرعت خود را به ایالت یان رساند تا پیغام لیو بی را به سائو سائو برساند. اگر چه وی در حقیقت مأمور بود آنچه که رخ داده را به او اطلاع دهد. پس پیک بعد از رساندن پیام، شرح ماوقع را نیز به اطلاع سائو سائو رساند و گفت که لیو بی، لو بو را از ماجرا مطلع ساخته است. سائو سائو، شون یو را نزد خود فراخواند و گفت که این حیله با شکست همراه شده است و باید فکری دیگر کرد. شون یو اندکی تأمل کرد و گفت نقشه دیگری دارد. حیله ای با نام «ببر در برابر گرگ». نامه ای را به یوآن شو فرستاده و به وی اطلاع دهیم که لیو بی قصد حمله به سرزمین های وی و اراضی نزدیک به رودخانه هوای (Huai River) را دارد. این خبر باعث خشمگین شدن یوآن شو و حمله وی به ایالت شو خواهد شد. از سوی دیگر این حمله را به لیو بی اطلاع دهد تا وی مهیای نبرد با یوآن شو گردد. لو بو قطعاً از این فرصت استفاده خواهد کرد تا به لیو بی خیانت کرده و ایالت شو را در اختیار بگیرد. سائو سائو از این حیله بسیار خوشنود شد و مقدمات آن را فراهم نمود. هنگامی که نامه به دست یوآن شو رسید، وی با عصبانیت سخنانی تند علیه لیو بی را بر زبان آورد که چطور مشتی گدا و بیچاره به چنین جسارتی رسیده اند که بخواهند سرزمین های او را غصب نمایند. پس سریعاً به فرماندهان سپاه خود دستور داد تا مهیای نبرد با لیو بی شوند. جی لینگ (Ji Ling) که قدرتمندترین فرمانده خود بود را در رأس سپاه صد هزار نفره خود قرار داد و به وی دستور داد تا سر لیو بی را برایش بیاورد. از سوی دیگر، لیو بی نیز که از این لشکرکشی باخبر شده بود، ناچار شد که سپاه سی هزار نفره خود را مهیای نبرد سازد. اما حالا نگران بود که در نبود وی، اتفاقی برای شهر بیافتد. پس به این فکر افتاد که چه کسی قرار است از شهر محافظت نماید. گوان یو، پیشنهاد نمود که وی به محافظت از شهر گمارده شود. اما لیو بی که در میدان جنگ به وی نیاز داشت، از این پیشنهاد استقبال ننمود. پس ژانگ فی پیش قدم شد. اما لیو بی به او نیز اعتماد نداشت. پس گفت : تو با خوردن شراب، کنترل خود را از دست داده و سربازانت را مورد ضرب و شتم قرار می دهی. در این صورت قادر به کنترل شهر نخواهی بود و آشوب حکمفرما خواهد بود. اما ژانگ فی قول شرف داد که تا برگشتن برادر، لب به شراب نزند. آن قدر اصرار نمود تا لیو بی راضی شود که شهر را به دستان وی بسپارد. اگر چه چن دنگ (Chen Deng – Yuanlong) را که مشاوری باهوش و توانا بود را در کنار وی قرار داد و از برادرش خواست که در امور با وی مشورت نموده و از کمک او استفاده نماید. سپاه لیو بی در شو یی (Xuyi) به سپاه نانیانگ رسید. اگرچه سپاه لیو بی یک سوم سپاه جی لینگ بود، اما آوازه سرداران لیو بی باعث هراس هر سپاهی بود. پس جی لینگ تصمیم گرفت که خود وارد نبرد تن به تن شده و با به زیر افکندن ژنرال های لیو بی، باعث افزایش روحیه ارتش خود و برهم خوردن نظم و روحیه سپاه دشمن شود. پس به میدان آمده و درشت ترین کلمات را نثار لیو بی نمود و گفت : «ای مردک دهاتی بی دست و پا! به چه اجازه ای به سرزمین ما حمله کرده ای؟». لیو بی پاسخ داد : «من از سوی امپراطور دستور دارم تا فرماندار بی کفایت و گستاخ را نابود سازم. هرکس در برابر این دستور بایستد، نابود خواهد شد.». جی لینگ که خشمگین شده بود به سوی سپاه لیو بی تاخت. گوان یو نیز به مقابله با وی برخاست. نبرد دو ژنرال به درازا کشید و هیچ یک موفق نشد دیگری را شکست دهد. جی لینگ جانانه و شجاعانه جنگید. اما نیک دریافت که حریف قدرت و مهارت گوان یو نیست و دیر یا زود شکست خورده و جانش را از دست خواهد داد. پس پیشنهاد نمود که هر دو قدری استراحت نمایند و مجدداً به میدان جنگ برگردند. گوان یو نیز موافقت نمود. ساعتی بعد گوان یو به میدان نبرد برگشت. اما جی لینگ یکی دیگر از ژنرال های خود به نام شون ژنگ (Xun Zheng) را به میدان فرستاد. گوان یو از او خواست که بازگشته و به جی لینگ بگوید که خود به میدان بازگردد. اما شون ژنگ پاسخ داد که : «توی بی همه چیز و گمنام در شأن مبارزه با ژنرال ما نیستی.». این حرف برای وی گران تمام شد. چرا که با خشم گوان یو مواجه شده و با اولین ضربه سرش را از دست داد. به دنبال این، سپاه لیو بی حمله را آغاز نمود و سپاه جی لینگ که حالا ترس و بی نظمی در آن افتاده بود، با تلفات سنگین عقب نشینی نمود. لی جینگ با عقب نشینی به زمینی دیگر به استحکام مواضع پرداخت و در نهایت دو سپاه رو در روی هم قرار گرفتند. اما در شهر، خبر دیگری بود. ژانگ فی که خبر موفقیت برادرانش را شنیده بود، دستور داد جشنی برپا کنند. غذا و شراب ناب مهیا شد و همه به شادی پرداختند. ژانگ فی گفت که وی به برادرش قول داده که مشروبی ننوشد. ولی امشب به دلیل پیروزی در جشن، این کار را خواهند کرد. ولی از فردا نوشیدن مشروب قدغن است. پس همه به میگساری پرداختند الا یک نفر : سائو بائو (Cao Bao). سائو بائو از ژنرال های سابقه دار تائو چیان بود که رابطه سببی با لو بو نیز داشت. وی از آن دسته ژنرال هایی بود که لب به شراب نمی زد. ولی ژانگ فی از رد کردن پیشنهاد نوشیدن وی ناراحت شد ]در چین اینطور رسم بود که هنگام نوشیدن شراب در مهمانی، همه با هم می نوشند و ننوشیدن شراب بدون دلیل موجه نوعی بی احترامی محسوب می شود.[. وی معتقد بود بی معنی است که یک ژنرال نظامی، مشروب ننوشد. پس وی را وادار به نوشیدن نمود. سائو بائو هم از سر احترام پیاله ای نوشید. حالا دیگر ژانگ فی بر دور مشروب خواری افتاده بود و خمره بزرگی از شراب را به همراه دیگران نوشید. وقتی حسابی مست شد، سائو بائو را دید که چیزی نمی نوشد. پس به وی دستور داد باز هم بنوشد. اما سائو بائو سر باز زد. ژانگ فی به او گفت که وی چندی پیش نوشیده بود و چرا اکنون نمی نوشد و به وی اصرار فراوان نمود. اما سائو بائو قبول ننمود. ناگهان ژانگ فی که از مستی، کنترل خود را از دست داده بود وی را تهدید نمود که اگر حاضر به نوشیدن با وی نشود، صد ضربه چوب خواهد خورد ]یکی از تنبیهات در چین باستان بدین شکل بود که فرد را بر روی تخته ای برهنه می بستند و با دو چوب بزرگ از دو طرف بر کمر وی ضربه می زدند.[. وی نگهبانان را خبر نمود که دستورش را اجرا نمایند. چن دنگ تلاش کرد که مداخله کند. اما ژانگ فی وی را از خود دور نمود و گفت بهتر است در کار نظامیان دخالت ننماید. مداخله دیگران هم بی نتیجه بود. سائو بائو از ژانگ فی درخواست عفو نمود. کار داشت ختم به خیر می شد که اشتباهی بزرگ مرتکب شد. سائو بائو گفت «اگر فرزندخوانده من را ببینی، مرا خواهی بخشید.». ژانگ فی پرسید : «چه کسی فرزندخوانده توست؟». سائو بائو پاسخ داد : «لو بو!». در این هنگام، خشم تمام وجود ژانگ فی را فرا گرفت. او گفت : «حقیقتاً قصد نداشتم تا تو را بزنم. اما حالا که فکر می کنی من از لو بو می ترسم، تو را خواهم زد. اصلاً تو را به جای او خواهم زد.». اصرار اطرافیان بی فایده بود و سائو بائو زیر ضربات چوب قرار گرفت. پس از پنجاه ضربه، ژانگ فی دستور متوقف نمودن حکم را داد و او را رها نمود. اما سائو بائو که در آتش خشم و نفرت از او می سوخت، تصمیم به انتقام گرفت. پس مخفیانه پیکی را نزد لو بو فرستاد و به وی اطلاع داد که شهر از مدافعان، خالی و باقیمانده ارتش لیو بی (بالاخص ژانگ فی) همه مست هستند. پس اگر بخواهد به شهر حمله کند، وی نیز او را یاری خواهد نمود ...! =================================================================== پ.ن 1 : از اینکه مدت بسیار زیادی از آخرین آپدیت تاپیک گذشته است از دوستان صمیمانه عذرخواهی می کنم. ان شاءالله که روزگار قدری سهل تر بگیرد تا بتوانم بیشتر و سریع تر در خدمت دوستان گرامی باشم. تلاش می شود قسمت بعدی هم تا هفته آینده تقدیم حضور دوستان گردد. پ.ن 2 : از آنجایی که بسیاری از قسمت های داستان باقی مانده و تقریباً کند پیش می رویم، تلاش نمودم که قدری از حواشی و بالاخص دیالوگ ها زده و به روایت داستان سرعت بیشتری ببخشم. پس اگر قدری ادبیات داستان با گذشته تفاوت داشت و یا سرعت روایت، باعث ایجاد ضعف هایی در داستان پردازی شده بود، از تمام عزیزان عذرخواهی می کنم. ان شاءالله با ذکر انتقادات و پیشنهادات خود، حقیر را در بهبود تاپیک و داستان کمک نمایید.
  2. با تشکر از شما بابت ارائه این نقشه و کمک به ارتقای سطح تاپیک؛ البته نقشه ای که ارائه فرمودید، براساس تاریخی که اشاره فرمودید (اندکی پس از ترور دونگ ژو) قدری با مغایرت روبرست. به این دایره ها توجه بفرمایید : بطور مثال می بینیم که سائو سائو، لویانگ را گرفته است. ایضاً گوا سی، لی جوئه و دونگ ژو!!! در چانگ آن هستند (بیضی سبز رنگ). طبیعتاً بعد از ترور که دونگ ژو نمی توانسته زنده باشد. می دانیم که وی در سال 192 میلادی کشته شد. پس فرض می کنیم این نقشه، برای همان زمان فتح چانگ آن توسط سپاه شیلیانگ باشد. یعنی همان سال 192 میلادی. اما خوب. باز هم به مشکل برمی خوریم. چون می بینیم که سائو سائو تا لویانگ را فتح کرده است (دایره قرمز) که داستان فتح آن را در قسمت سیزدهم با هم خواندیم. می دانیم که این نبرد، در سال 197 میلادی رخ داده است. پس منطقاً نقشه به آن دوره باز نمی گردد و البته اگر سال 197 هم باشد، گوا سی زنده نیست. از طرف دیگر می دانیم که تائو چیان در سال 194 میلادی مرد و لیو بی حاکم ایالات شو شد. با توجه به اینکه وقایعی که در قسمت چهاردهم خواهید خواند، جای لیو بی و لو بو در سال 197 میلادی برعکس می شود. یعنی لو بو می شود حاکم ایالت شو و لیو بی به شیائو پی (دایره قهوه ای) می رود (یعنی مطابق نقشه). پس طبیعتاً نقشه تا 197 میلادی نیست. همچنین محدوده ای که سون سه (Sun Ce) در اختیار دارد (دایره آبی پر رنگ)، به سال 198 میلادی برمی گردد. می دانیم که اولین بازی که سون سه سرزمینی را در اختیار می گیرد، به سال 195 میلادی باز می گردد. اما اگر بپذیریم که نقشه به سال 198 میلادی باز می گردد، اینبار با مشکلی به نام گونگسون زان مواجه می شویم (دایره آبی کمرنگ). چرا که محدوده ای که متعلق به وی است، بسیار بزرگتر بود و می دانیم که گونگسون زان در سال 199 میلادی در نبرد ییجینگ و در تقابل با یوآن شائو کشته می شود. البته شاید هم بتوان گفت که این نقشه، زمان نبردهای یوآن شائو و گونگسون زان را به تصویر می کشد. یعنی اواسط سال 198 میلادی. ولی در آن صورت با قلمرو یوآن شو (دایره قهوه ای) مواجه می شویم که بسیار کوچکتر از این حجم بوده است. چرا که سون سه عمده قلمرو وی را فتح نموده است. بنابراین این نقشه، به دوران پس از کشته شدن دونگ ژو تعلق ندارد و در بهترین حالت و کم تناقض ترین آن، به اواخر سال 198 میلادی برمی گردد؛ چون در 199 میلادی، هم تکلیف یو و گونگسون زان مشخص شده و هم تکلیف یوآن شو و هر دو کشته شده اند. همچنین ژانگ یانگ در نبرد با سائو سائو کشته شده و هنی به قلمرو سائو سائو اضافه شده است و ژانگ شیو نیز قلمرو خود را به سائو سائو واگذار نموده است. لو بو هم که ... (این را بهتر است در ادامه بخوانید. هرچند به نظر همه سرنوشت وی را می دانند.)! شاید این موردی که بنده اشاره کردم، از نظر دوستان کم ارزش به نظر برسد. چرا که شش سال در تاریخ، معمولاً زمان زیادی نیست. اما کافیست در نظر بگیرید که اینهمه تغییر و حذف و رویش و زایش جنگ سالاران، در طی کمتر از شش سال رخ داده است. در عصر منتهی به سه پادشاهی، روزها و ماهها، باعث تغییرات نقشه می شد؛ چه برسد به بازه ای طولانی مانند 6 سال! در پایان از این که به گشایش بیشتر بحث و مباحثی که در داستان فرصت کافی برای پرداختن به آن نیست، کمک فرمودید از شما سپاسگزارم. به امید مشارکت بیشتر شما، @Deepblue عزیز و دیگر دوستان گرامی در تاپیک و بهره مندی بیشتر از نقطه نظرات ارزشمند تمامی دوستان گرامی.
  3. خوب در چین قدیم (و ایضاً امروز) چیزی که زیاد وجود داشت، آدمیزاد بود! البته درخصوص آمار و ارقام نبردهای قدیم در تاریخ امروز حرف و حدیث های متعددی هست. ولی نکته این هست که با حتی تعدیلات آماری تاریخ جدید، آمار نبردهای چینی ها عجیب و غریب بود از لحاظ بکار بردن نیرو و تجهیزات. من هم به متون تاریخی وفادار مونده ام. اما درخصوص سوال شما، سپاهی که فقط خود سائو سائو در این نبرد هدایت می کرد، به گفته خودش 200 هزار نفره بود. درخصوص «همه اش جنگیدن» هم باید عرض شود که خوب طبیعتاً سربازها با نبرد، درآمدزایی می کردند. در آن زمان هم تجارت به سان امروز که نبود. نظام ارباب و رعیتی بود و رعایا بر روی زمین ارباب ها کار می کردند یا برایشان جنگ می کردند و از این طریق ارتزاق می کردند. خیلی با مفاهیم امروزی پول و درآمد، نباید قیاس کرد شرایط آن عصر را. من باب قیاس، این عصر تقریباً معاصر با اواخر عمر دوره اشکانی در ایران است. طبیعتاً در گذشته، امپراطورها در اکثر کشورها، مقدس و فرزند خدایان نامیده می شدند و طبیعتاً عوام نظر مساعدی روی ایشان داشتند و خواص هم که خود این داستان ها را سر هم می کردند، طبیعتاً اهمیتی بدان نمی دادند. در متون تاریخی گذشته، به وفور دو واژه «خون سلطنتی» و «فرزند آسمان» در درخصوص پادشاهان و امپراطورها در کشورهای مختلف دیده می شود. اما در این ماجرا، علت اصلی این بوده که کشته شدن امپراطور بدون داشتن وارثی معین، به هرج و مرج بیشتر منجر می شد. چون هرکس ادعای امپراطوری می کرد. به همین دلیل مادامی که مدعی امپراطوری چندانی وجود نداشت، معمولاً با شخص امپراطور کاری نداشتند و بیشتر آلت دست مقامات می شد. بطور مثال همین امپراطور شیان (لیو شیه - Liu Xie)، در شرایطی در کودکی به امپراطوری رسید که قبل از آن لیو شیان (برادر وی که پنج سال از او بزرگتر بود)، چند ماهی امپراطوری را تجربه کرده بود و پس از به قدرت رسیدن دونگ ژو، توسط وی مسموم شده و به قتل می رسد و به جای وی، برادرش بر تخت سلطنت می نشیند. در نقطه مقابل می بینید که هنگامی که سائو پی، امپراطور شیان را مجبور به واگذاری حکومت نموده و در ادامه، خود اعلام امپراطوری می کند، از آن طرف لیو بی و چند سال بعد سون چوان (Sun Quan) هم اعلام امپراطوری می کنند و رسماً کشور تبدیل به سه «امپراطوری» می شود! همان عصر «سه پادشاهی» معروف! پس در نظر گرفتن اهمیت امپراطور برای حفظ وحدت حاکمیت در چین بسیار مهم بوده است. بویژه وقتی در نظر بگیریم اولین امپراطوری که چین را متحد نمود، چین شی خوان (Qin Shi Huang)، امپراطور مخوف و بنیانگزار سلسله چین (Qin Dynasty) بود که پس از هفتصد سال آشوب و جنگ بین ایالت های مختلف چین چند پارچه (در دو عصر «بهار و پاییز» - Spring and Autumn و «دولت های جنگ طلب» - Warring States)، این کشور را متحد نمود و با مرگ وی، دوباره آشوب و چند دستگی در کشور حکمفرما بود تا زمان پیروزی لیو بانگ بر شیان یو (Xiang Yu) و برپایی سلسله هان که 400 سالی دوام داشت (منهای دوره ای کوتاه در میانه آن). بعد از هان هم که تا 100 سال دوباره همین آشوب را شاهد بودیم تا اینکه جین، کشور را متحد نمود. باز هم دوباره چند تکه ای بودن را در اعصار مختلف تجربه نمودند تا قرن ها بعد. پس اساساً چین به خودی خود مستعد تجزیه شدن و آشوب بود. پس طبیعی بود حاکمان عاقل ترجیح می دادند که حداقل اهرم های نگاه داشتن وحدت، در جامعه حفظ شوند. ولی در زمان نیاز، ابای چندانی از امپراطور کشی نداشتند. کما اینکه آشوب بوجود آمده در عصر شیان یو و لیو بانگ هم با کشته شدن پادشاه هوای (king Huai - پادشاه چو) به دستور شیان یو آغاز شد و لیو بانگ از فرصت استفاده کرد و به خونخواهی هوای درآمد و کشور را علیه شیان یو متحد کرده و او را در نبرد گایشیا شکست داد. در آخر، بد نیست این گیف را بار دیگر تماشا کنیم تا ببینیم چین در اعصار مختلف چه مساحت و حاکمیت هایی را تجربه نموده است :
  4. سوال خوبی است. در حد خود پاسخگو هستم. اگرچه که مدیران ارشد بهتر می توانند این سوال را پاسخ دهد. اول اینکه این تاپیک، یک «داستان قدیمی چینی» نیست. بلکه بخشی از تاریخ چین است. شاید بفرمایید منظور همان است. بخشی از تاریخ چین چه ربطی به انجمن نظامی دارد. اما مجدداً می بایست عرض نمایم که این «بخشی از تاریخ چین»، نه از لحاظ فرهنگی، ادبی، هنری و ...، که از لحاظ نظامی مورد بررسی قرار گرفته است. به عبارتی یک برهه صد ساله که مملو از جنگ های تاریخی، استراتژی های نظامی مختلف، جنگ سالاران، ژنرال ها و استراتژیست های نظامی قابل تاریخ در آن حضور دارند و خود، اثرگذار بر روی تاریخ نظامی چین بوده است. دوم اینکه اگر دقت بفرمایید، این تاپیک در بخش «جنگ و تاریخ»، در مجموعه «مباحث جامع نظامی» و در مبحث «جنگ های باستان» ایجاد شده است که همانطور که از اسمش پیداست، در این مبحث تاریخ جنگ های باستان مورد بحث و بررسی قرار می گیرد. پس به نظر نمی رسد تاپیک، در محدوده مباحثی که سایت پیش بینی کرده است قرار نگیرد. چرا که حداقل علناً ذکر نشده است که جنگ های باستان مثلاً روم یا یونان یا ایران می تواند مورد مداقه قرار گیرد، ولی چین خیر. کما اینکه تاپیک های دیگری در همین مبحث درخصوص جنگ های باستان کشورهای مختلف، از ژاپن و چین گرفته تا دیگر کشورها، ایجاد شده است و به نظر نمی رسد که تنها این تاپیک به این مباحث پرداخته باشد. سومین مطلب این است که احتمالاً منظور شما این بوده است که تاپیک، کمتر محتویات نظامی داشته و بیشتر به داستان سرایی پرداخته است. بنده این ایراد شما را وارد دانسته و آن را بر ضعف قلم خویش می پندارم و بلاشک عذرخواهی می کنم. اما این، سبک نگارش و ادبیات حقیر است که تاریخ را نه به شکل مرسوم آن در ایران که مملو از اسم و تاریخ است و بسیار خشک مطرح می شود، که به شکل داستان تعریف می کنم که در مخاطب، احساس نزدیکی و فهم و همذات پنداری تاریخی بهتری نسبت به آن برهه را پدید آورده و به نوعی به آشتی بیشتر مخاطبین با تاریخ بپردازم. قطعاً اگر به این هدف نرسیده ام، ایراد از ضعف کلام و نگارش بنده بوده است که ان شاءالله با توصیه ها و راهنمایی های شما و دیگر دوستان، این ایراد تا حد توان مرتفع گردد. اما در پایان؛ اگر تصمیم مدیران سایت بر این باشد که این تاپیک، برخلاف موازنین، قوانین و سیاستگزاری های سایت میلیتاری است، به این تصمیم احترام می گذارم.
  5. در قسمت قبل، ماجرای فرار پر حادثه امپراطور تا رسیدن به لویانگ و نیز درخواست کمک از سائو سائو مورد بررسی قرار گرفت. و حالا ادامه ماجرا ...! ----------------------------------------------------------------------------------------- قسمت سیزدهم – انتقال پایتخت به لانه ببر هنگامی که سائو سائو از ماجرای فرار امپراطور از دست فرماندهان غاصب پایتخت خبردار شد، به مشورت با مشاوران خود پرداخت. اگر چه نیک می دانست که این، فرصتی طلایی برای وی خواهد بود، اما ترجیح می داد که نظر مشاورانش را نیز جویا شود. شون یو این را با عملکرد لیو بانگ (Liu Bang یا امپراطور گائوزو، موسس سلسله هان) مقایسه نمود و آن را فرصتی دانست که هر چند قرن یکبار ممکن است رخ بدهد. دیگر مشاورین هم نظر موافق خود را عنوان نمودند. پس سائو سائو به سرعت دست به کار شد و سپاه خود را برای حرکت مهیا ساخت. اما او می دانست که چطور می تواند امپراطور را تحت تأثیر قرار دهد. پس در ابتدا، به شیائو دون (Xiahou Dun – Yaunrang) فرمان داد که در رأس سپاه سواره نظامی 50 هزار نفره، به سرعت به سمت لویانگ حرکت نماید. شیائو دون هنگامی به کاروان امپراطور رسید که آن ها در حال فرار از لویانگ بودند. چرا که سپاه لی جوئه و گوا سی به نزدیکی لویانگ رسیده بودند و دونگ چنگ به امپراطور پیشنهاد کرده بود که به سمت شرق کوهستان خواشان بگریزند. آن ها در ابتدا فکر می کردند که با بخشی از سپاه لی جوئه مواجه شده اند. اما وقتی فهمیدند که سائو سائو، یکی از برجسته ترین ژنرال هایش را برای نجات جان امپراطور فرستاده است، به شادمانی پرداختند. شیائو دون به امپراطور احترام گذاشت و عنوان نمود سائو سائو به محض خبردار شدن از عزیمت امپراطور به لویانگ، من را به عنوان پیشقراول سپاه به نزد شما فرستاد تا قبل از اینکه سپاه آماده حرکت شود، من با جان خود به دفاع از امپراطور بپردازم. به همراه خود، دو تن از قدرتمندترین ژنرال های ارتش سائو سائو را نیز آورده ام : شو چو (Xu Chu – Zhongkang) و دیان وی (Dian Wei) که هماوردی در میدان نبرد ندارند. امپراطور حقیقتاً مدیون سائو سائو شده بود و اشک شوق در چشمانش حلقه زده بود. مدتی نگذشته بود که کاروان امپراطور مشاهده نمود که سپاه عظیم دیگری به سمت ایشان در حرکت است. بار دیگر، هراس کاروان امپراطور را در بر گرفت. اما به زودی فهمیدند که فرمانده این سپاه، کسی نیست جز سائو هونگ (Cao Hong – Zilian)؛ پسر عموی سائو سائو (در کتاب، فیلم ها، سریال ها و انیمیشن های مربوط به عصر سه پادشاهی، از وی به عنوان برادر سائو سائو یاد شده است، ولی در منابع تاریخی، پسر عموی سائو سائو معرفی شده است.). سائو هونگ پس از شرفیابی به خدمت امپراطور و ادای احترام، عنوان داشت که پس از حرکت شیائو دون، سائو سائو نگران شد که شاید سپاه وی برای مقابله با سپاه قدرتمند شیلیانگ کافی نباشد. پس من را در رأس پیاده نظام نزد امپراطور فرستاده است تا خود، با ارتش اصلی به زودی به شما ملحق شود. در کنار من، دو تن از برترین ژنرال های پیاده نظام، لی دایان (Li Dian) و یوئه جینگ (Yue Jing) حضور دارند. امپراطور بار دیگر تحت تأثیر وفاداری سائو سائو و نیز قدرت سپاه وی قرار گرفته بود. در همین هنگام سپاه لی جوئه و گوا سی به نزدیکی محل استقرار کمپ امپراطور رسیدند. پس امپراطور دستور داد که سپاهیان سائو سائو به مقابله با آن ها برخیزند. جناح راست سپاه به شیائو دون و جناح چپ به شو چو سپرده شد. در میانه سپاه نیز سائو هونگ در رأس پیاده نظام قرار گرفت و به دشمن تاختند. سپاه شیلیانگ با این حمله قدرتمند، شکست سختی را خورد و عقب نشینی نمود. سپاهیان سائو سائو نیز به تعقیب دشمن پرداختند. پس از امن نمودن مسیر و به اصرار شیائو دون، کاروان امپراطور، در حالی که سواره نظام او از آن ها محافظت می نمود، به لویانگ بازگشت. روز بعد سائو سائو در رأس سپاهی عظیم، خود را به لویانگ رساند. بار دیگر امپراطور، تحت تأثیر قدرت و توانایی سائو سائو قرار گرفت. وی در کمال ادب و احترام، تمامی آداب شرفیابی نزد امپراطور را به جای آورد (از جمله سه نوبت تعظیم (سجده) نمودن به امپراطور) و با خود، لباس های زیبا و نیز خوراکی مطبوع نزد ایشان آورد. سائو سائو با زکاوت و هوش خود نیک می دانست که این، بهترین هدیه برای کسانی است که ماههاست نه غذایی مناسب خورده اند و نه لباسی خوب بر تن دارند. حالا تمامی دربار، یا نظری مساعد نسبت به سائو سائو داشتند و قدردان وی بودند و یا مرعوب قدرت و توانایی وی شده بودند. عملاً کلام سائو سائو، نظر غالب دربار شده بود. اما در سپاه شیلیانگ، بحث شدیدی بین ژنرال ها درگرفته بود. لی جوئه و گوا سی معتقد بودند که باید شبانگاه به کمپ سائو سائو حمله نمایند و سپاهیانش را تار و مار نمایند. آن ها بیش از اندازه روی توان نظامی سپاه شیلیانگ (که حالا پس از شکست های متعدد بشدت ضعیف شده بود) حساب باز می کردند. اما جیا شو (Jia Xu)؛ مشاور ارشد نظامی لی جوئه، مخالف این حمله بود و اعتقاد داشت تا دیر نشده باید به عقب نشینی بپردازند و به شهر و دیار خود بازگردند. این حرف، موجب خشم لی جوئه شد و شمشیر از نیام کشید تا جان وی را بگیرد. اما با وساطت دیگر ژنرال ها، جیا شو جان سالم بدر برد. اگرچه او شبانه از کمپ گریخت و به روستای پدری خود بازگشت. وی بعدها به خدمت دوان وی درآمد و سپس به ژانگ شیو مشاوره داد تا اینکه سرانجام در پی شکست ژانگ شیو از سائو سائو، تا پایان عمر به خاندان سائو خدمت نمود. صبح روز بعد، سپاهیان سائو سائو و در رأس آن سیصد سوار به فرماندهی سه ژنرال قدرتمند سپاه؛ شو چو، سائو رن (Cao Ren – Zixiao) و دیان وی، به سپاهیان شیلیانگ هجوم آوردند. این سیصد سوار وظیفه داشتند تا نظم و آرایش سپاه را بهم ریخته، سپس عقب نشینی کرده و از سویی دیگر بدان هجوم آورند. در این میان، لی شیان (Li Xian) و لی بیئه (Li Bie)، برادرزاده های لی جوئه به سمت آن ها تاختند تا کارشان را یکسره کنند. اما شو چو، قدرتمندترین ژنرال سائو سائو هر دو نفر را بر خاک افکند و سرشان را پیش کش ارباب خود نمود. سائو سائو که بشدت تحت تأثیر قدرت و توانایی شو چو در از بین بردن بهترین ژنرال های ارتش لی جوئه قرار گرفته بود، وی را با فان کوای (Fan Kuai)؛ قدرتمندترین ژنرال لیو بانگ که عامل پیروزی وی در مهمترین نبردهایش نیز بود، مقایسه نمود. پس از بهم ریختن نظم شیلیانگ، حالا نوبت به سائو سائو بود که خودی نشان دهد. وی جناح راست را به شیائو دون سپرد و جناح چپ در اختیار سائو هونگ قرار گرفت. خود نیز میانه سپاه را عهده دار شد و به سپاه شیلیانگ تاخت. اکثر سپاه دشمن نابود شد و دیگران فراری شدند. سائو سائو نیز خود در رأس سپاه، به تعقیب آن ها پرداخت و تا پاسی از شب، تعقیب و گریز و نبرد ادامه داشت. لی جوئه و گوا سی با پنهان شدن در بیشه ها و کوهستان، توانستند جان سالم به در ببرند و بگریزند. اما دیگر تهدید آن ها از بین رفته بود. سپاه سائو سائو فاتحانه به شهر بازگشت و جشنی بزرگ برپا شد. سائو سائو، حال ناجی تاج و تخت و امپراطور شده بود و بدل به قدرتمندترین فرد دربار شده بود. درباری که البته قدرت سابق را نداشت و حال، کشور در دستان جنگ سالاران تکه تکه شده بود و هر یک، در تلاش برای کسب قدرت به فتح سرزمین های اطراف و یا جمع آوری سپاه مشغول بود. سائو سائو هم به خوبی می دانست که امپراطور، از اختیار کافی برخوردار نیست. اما نقشه های جالبی در سر داشت که به کمک اوامر امپراطور، می توانست آن ها را پیاده نماید. با مشاهده شرایط، یانگ فنگ و هان شیان که روزگاری همراه با شورشیان موج سفید، ناجی امپراطور بوده و فداکاری فراوانی نموده بودند، به خوبی دریافتند که آینده ای در دربار نخواهند داشت. پس به بهانه تعقیب باقیمانده سپاه شیلیانگ، به همراه سپاهیان خود از شهر خارج شدند و در دالیانگ مستقر شدند. در این زمان بود که سائو سائو با یکی از با استعدادترین افراد آشنا شد : دونگ ژائو (Dong Zhao – Gongren). مشاوری ارزشمند و دانا که در گذشته به یوآن شائو و ژانگ یانگ (Zhang Yang – Zhishu) خدمت کرده بود و هنگامی که فهمیده بود امپراطور در خطر است، خود را به وی رسانده بود تا در خدمتگزاری حاضر شود. سائو سائو نیز در شناخت افراد با استعداد، توانایی بسیاری داشت و خیلی زود، استعدادش را کشف نمود و او را متقاعد ساخت که به وی بپیوندد. دونگ ژائو تا پایان عمر خود در خاندان سائو بود و پس از سائو سائو، به سائو پی (Cao Pi – Zihuan. پسر ارشد سائو سائو و اولین امپراطور سلسله وی) و سپس سائو روی (Cao Rui – Yuanzhong. پس ارشد سائو پی و دومین امپراطور سلسله وی) خدمتگزاری نمود. سائو سائو برای سنجیدن خرد وی، به مشورت با او پرداخت. در ابتدا از وی پرسید که با یانگ فنگ و هان شیان چه باید بکند. دونگ ژائو پاسخ داد که آن ها قدرت چندانی ندارند و قابل اعتنا نیستند. سپس از لی جوئه و گوا سی پرسید. او گفت با توجه به اینکه سپاه شیلیانگ عمدتاً از بین رفته است، آن ها توان کافی برای تهدید ندارند. سائو سائو نیز تصمیم گرفت که برای سرشان جایزه تعیین کنید تا زحمت نابودی شان را دیگران بکشند. اما وقتی درمورد پایتخت سوال نمود، پاسخ دونگ ژائو به دل سائو سائو نشست. وی عنوان داشت که با توجه به اینکه پایتخت ویران شده است و در آن آذوقه ای یافت نمی شود، پس بهتر است امپراطور و دربار را به شوچانگ (Xuchang) منتقل نماییم. این شهر، در ایالت یان قرار داشت که در اختیار سائو سائو بود و این، بدان مفهوم بود که امپراطور عملاً در چنگ سائو سائو خواهد بود. اما سائو سائو شادی خود را بروز نداد و در پاسخ گفت که چطور ممکن است این انتقال انجام شود، آنگاه که در دالیانگ، به یانگ فنگ خواهند خورد و از داخل نیز خود امپراطور و دربار، مخالف این انتقال خواهند بود. دونگ ژائو از وی خواست که در نامه ای، دلایل خود برای انتقال پایتخت را به درباریان اطلاع دهد. خود آن ها موافقت خواهند نمود. سائو سائو با دیگر مشاوران خود (از جمله شون یو) نیز به مشورت پرداخت و وی نیز نظری مشابه را ابراز نمود. پس تصمیم به انتقال پایتخت گرفته شد. دربار نیز که مجذوب و یا مرعوب سائو سائو بودند، خود تسهیل گر راه شده و امپراطور را به تغییر پایتخت راضی نمودند. این پیشنهاد، بار دیگر بار غمی را بر دوش امپراطور نهاد. او می دانست که اگر چه تهدید فعلی برطرف شده است، اما هیچ بعید نیست دیگر جنگ سالاران همان مسیری را طی کنند که دو ژنرال شیلیانگ طی نموده بودند. پس وی نیاز به جنگ سالارانی را داشت که وی را محافظت نمایند. ولی رفتن به پایتخت مدنظر سائو سائو، برابر بود با تبدیل شدن به عروسک خیمه شب بازی سائو سائو. ولی گویا سرنوشت امپراطور شیان این بود که همواره این نقش را داشته باشد. روزگاری دونگ ژو، سپس لی جوئه و گوا سی و امروز سائو سائو. کاروان امپراطور حرکت به سمت شوچانگ را آغاز نمود. اما در میانه راه، همانطورکه سائو سائو پیش بینی می نمود، یانگ فنگ راه را بر سپاه سائو سائو بست و عنوان داشت که او، امپراطور را ربوده است. مذاکرات نتیجه ای نداشت و دو سپاه روبروی یکدیگر موضع گرفتند. فرمانده سپاه یانگ فنگ، کسی نبود جز شو خوان. فرماندهی سپاه سائو سائو نیز به شو چو سپرده شده بود. دو ژنرال در نبردی تن به تن در مقابل هم قرار گرفتند. اما شو چوی قدرتمند با گوان دائوی خود، حریف تبر بلند شو خوان نبود و پس از رد و بدل شدن ضربات متعدد، هر دو ژنرال خسته از نبرد به اردوگاه خود بازگشتند. سائو سائو بسیار مشتاق بود که این ژنرال قدرتمند را به خدمت بگیرد. پس ژنرال ها و مشاورین خود را برای مشورت فرا خواند و موضوع را مطرح نمود. من چونگ (Man Chong – Boning)، یکی از ژنرال های سائو سائو که دوستی دیرینی با شو خوان داشت، پیشنهاد نمود که مخفیانه به اردوگاه دشمن رفته و شو خوان را راضی نماید که به وی بپیوندد. اگرچه این نقشه بسیار پر ریسک بود، اما مورد موافقت سائو سائو قرار گرفت. نیمه های شب، در میانه تاریکی من چونگ به اردوگاه یانگ فنگ وارد شد. با احتیاط فراوان خیمه ها را وارسی نمود تا به خیمه شو خوان رسید. وی به جای خواب، بر روی نبرد روز آینده مشغول مطالعه و بررسی بود. پس هنگامی که من چونگ وارد خیمه وی شد، شگفت زده شد. من چونگ به وی توضیح داد که او اکنون در سپاه سائو سائو حضور دارد و از علاقه ارباب خود به قدرت و توانایی وی گفت. شو خوان در گذشته نیز به سائو سائو تمایلاتی داشت، اما علاقه وی به یانگ فنگ، هربار مانع از این شده بود که او را رها ساخته و به سائو سائو بپیوندد. در ابتدای گفتگو نیز باز همین موضع را تکرار نمود. اما من چونگ آنقدر با وی صحبت نمود و استدلال های مختلفی را ارائه کرد تا در نهایت او را راضی به ترک اردوگاه سازد. البته من چونگ علاقه داشت که وی، یانگ فنگ و هان شیان را شبانه به قتل رسانده و سر آن دو را به عنوان هدیه به سائو سائو تقدیم نماید. اما شو خوان این را رسم جوانمردی نمی دانست و قویاً با آن مخالف نمود. پس تنها به همراه چند نفر از یاران خود سوار بر اسب و شبانه از اردوگاه خارج شدند و به سوی اردوگاه سائو سائو حرکت نمودند. اما یانگ فنگ به محض باخبر شدن از این اقدام شو خوان، به سرعت به همراه هزار نفر از سواران خود به دنبال وی براه افتاد و فریاد می زد «آن خائن را بگیرید!». تعقیب و گریز آغاز شده بود. اما طولی نکشید که یانگ فنگ فهمید تمام این ها، نقشه سائو سائو بوده و او در کمینی هولناک گرفتار شده است. سائو سائو با دیدن یانگ فنگ فریاد زد : «خیلی وقت بود منتظرت بودم! تلاش برای فرار بی فایده است!!». همین طور هم بود. علی رغم تلاش یانگ فنگ برای شکستن حلقه محاصره، موفقیتی حاصل نشد. اما در این هنگام، هان شیان به کمک یانگ فنگ شتافته و نبردی سنگین درمی گیرد. در این نبرد، یانگ فنگ موفق به فرار می شود و سائو سائو نیز به تعقیب این دو می پردازد. اما سپاه یانگ فنگ و هان شیان، دیگر یا نابود شده و یا تسلیم سائو سائو شده بودند. پس یانگ فنگ و هان شیان نیز چاره ای ندیدند جز آن که یه یوآن شو بپیوندند. انتقال امپراطور و دربار به شوچانگ، با موفقیت انجام پذیرفت. تمامی دشمنان خرد نیز نابود شده بودند. با این انتقال، سائو سائو به مقام نخست وزیری رسید و دیگر مشاوران و ژنرال هایش نیز مقام هایی رسمی دریافت نمودند. حالا دیگر همه چیز آماده و مهیا بود که به برنامه ای که ماه ها از آن عقب افتاده بود، بپردازد : تسخیر ایالت شو. ----------------------------------------------------------------------------------------- اما چه بر سر فرماندهان شیلیانگ آمد؟ در قسمت دهم اشاره شد، فان چو در سال 195 میلادی به دستور لی جوئه گردن زده شد. پس از وقایع تعقیب و گریز امپراطور، باقیمانده سپاه شیلیانگ با شکست از سائو سائو، راه غرب را در پیش گرفتند. اما دیگر توان چندانی برای ژنرال های شکست خورده باقی نمانده بود که بخواهند خطرناک باشند. گوا سی به شهر می (Mei County) و لی جوئه به شهر چانگ آن رفته و در آنجا مستقر شدند. از طرفی جایزه ای در خور برای سر هر دو دیده شده بود. پس هرکس ممکن بود وسوسه شده و آن ها را به قتل رساند. از طرف دیگر، ژانگ جی نیز تصمیم گرفت که مسیر خود را از این دو جدا سازد. اما هیچ یک از این سه ژنرال پر آوازه، روزگار خوشی را ندیدند. در سال 196 میلادی، ژانگ جی قصد حمله به فرمانداری نانیانگ (که در شمال ایالت جینگ (Jing Zhou) قرار داشت) را نمود. اما در این حمله و در گرماگرم نبرد برای فتح شهر رنگ (Rang County)، با تیری مستقیم کشته شد. گوا سی در سال 197 میلادی، توسط یکی از ژنرال های خود به نام وو شی (Wu Xi) به قتل رسید و و وی به همراه باقیمانده سپاهش نیز به لی جوئه پیوستند. اما خود لی جوئه نیز چندان خوش شانس نبود. تنها چند ماه بعد و در تابستان 197 میلیادی، دوان وی (Duan Wei)؛ یکی از فرماندهان لی جوئه شورش نمود و لی جوئه را به همراه خانواده اش قتل عام نمود و سر وی را تقدیم به سائو سائو نمود. بدین ترتیب هر چهار ژنرال قدرتمند باقیمانده سپاه دونگ ژو و شیلیانگ، در فاصله کمتر از سه سال کشته شده و تهدید شیلیانگ برای همیشه برطرف گردید. =================================================================== پ.ن 1: اگرچه این قسمت آنقدر داستان داشت که شاید می شد آن را در دو قسمت تعریف نمود، اما ترجیح بر این بود که زودتر از این واقعه گذر کرده و به تقابل آینده سائو سائو با لیو بی بپردازیم. چرا که این برهه کوتاه تاریخی آنقدر حوادث ریز و درشتی را به خود دیده است که امکان پرداختن جزئی به تک تک آن حقیقتاً ممکن نیست. پس اگر دوستان پرشی را در داستان مشاهده نمودند، به بزرگی خود ببخشند. البته اگر این پرش، به داستان اصلی آسیبی زده است، بفرمایند تا با توضیح بیشتر، این آسیب تا حد امکان ترمیم گردد. پ.ن 2 : رنگ آمیزی اسامی و شهرها از چیزی که فکر می کردم، سخت تر بود. ولی اگر به بهتر شدن فهم متن کمک می کند، با کمال میل آن را انجام خواهم داد. پس لطفاً دوستان نظرشان را درمورد رنگ آمیزی اسامی و شهرها بفرمایند تا بازخورد مناسب آن را بگیریم. پ.ن 3 : مجدداً از تمامی دوستان بابت این تأخیر طولانی عذرخواهی می کنم. ان شاءالله قسمت بعدی را نیز در اولین فرصت ممکن، تقدیم دوستان خواهم نمود. پ.ن 4 : همچون گذشته، مشتاق خواندن نظرات، نقدها و انتقادات ارزشمند و سازنده دوستان هستم. پس حقیر را در نوشتن هرچه بهتر این داستان یاری فرمایید.
  6. عرض سلام و ادب خدمت دوستان عزیز و گرامی. ابتدا بابت وقفه تقریباً دو ماهه ای که برای آپدیت تاپیک پیش آمد صمیمانه پوزش می طلبم. در حقیقت فرصت کافی، برای انسجام فکر و نگارش متن در این مدت وجود نداشت. امید این بود تعطیلی رحلت حضرت امام (ره) و عید فطر، فرصت کافی برای نگارش بدست بدهد که اگرچه مسائل متعدد، عملاً مانع از این شد که از این فرصت، استفاده بهتری شود، لکن تلاش شد که به هر شکل ممکن، قسمت سیزدهم آماده شود. ان شاءالله طی این یکی دو روز، قسمت سیزدهم با عنوان «انتقال پایتخت به لانه ببر» تقدیم حضور دوستان خواهد شد. در این قسمت، داستان نبرد سائو سائو با سپاه لی جوئه و گوا سی، انتقال پایتخت به شوچانگ و نیز وقایع پس از آن را خواهید دید. از بابت این تأخیر عذرخواهی می کنم.
  7. ضمن تشکر از دوستان گرامی بابت نظرات ارزشمندشان؛ من هم با اجازه نظرم را در این زمینه عرض می کنم. امید است که به کمک یکدیگر، به برداشتی مناسب از شرایط روز برسیم. ابتدای امر؛ ببینید. در نظر هر دو عزیز، این موضوع به چشم می خورد که مذاکره با کسی که میز مذاکره را ترک نموده است، به نوعی تأیید وی محسوب می شود. ابتدا باید دید این امر، تا چه حد به واقعیت نزدیک است و تا چه اندازه، محصول برداشت های ما از مفهوم مذاکره. به نظرم بهتر است در ابتدای امر، بین مفاهیمی نظیر «مذاکره»، «مفاهمه» و «مصالحه» تفاوت قائل شویم. طبیعتاً دوستان گرامی، تعاریف هریک از این واژگان را به خوبی می دانند و نیازی به دوباره گویی نیست. اما مذاکره در تعریف ساده آن، معنی و مفهوم خاصی را ندارد که ورود به آن، مؤید نگاه، رویکرد و یا سیاست خاصی باشد. اجازه بدهید با عاریه گرفتن تعریف ویکی، به تعریفی مشترک از این واژه برسیم : صد البته این واژه، تعاریف دیگری در علوم سیاسی و بخصوص حقوق بین الملل دارد که به موضوع، عمق بیشتری می بخشد. اما اجازه بدهید به منظور ساده سازی بحث، به همین تعریف اکتفا کنیم. در این تعریف، اصل و اساس هدف یک مذاکره مشخص است. ماهیت آن نیز مشخص است. چگونگی اجرای آن نیز مشخص است و نیز، شرایط تحقق یا عدم تحقق آن نیز هویداست. هنگامی که ما از «مذاکره» صحبت می کنیم، در مفهوم عام، گفتگو و در مفهوم دیپلماتیک، رویارویی با زبان مشترک با طرف مقابل است. همانطور که در یک گفتگو (ولو خصمانه)، ابتدا نیاز است که مترجمی حضور داشته باشد تا گفتگوی طرفین را به یکدیگر منتقل نماید. مذاکره، همان زبان مشترکی است که در تمام دنیا، به عنوان ابزار بدیهی دیپلماسی می شناسند. پس اساساً حضور یا عدم حضور یک کشور پای میز مذاکره، نه تنها تابو و نشانه شکست نبوده، بلکه بدیهی ترین ابزار ممکن برای پیشبرد دیپلماسی یک کشور محسوب می شود. اما چرا در ایران، این داستان اینقدر عجیب بود. اجازه بدهید اینطور عرض کنم که این، فقط ایران نبوده که در آن، مذاکره به مفهومی منفی و به نوعی تابو بدل شده باشد. بلکه در گذشته برخی کشورها بوده اند که به این بلیه دچار شده و همین نگاه درمورد آن ها نیز وجود داشته است. ساده ترین نمونه آن، کره شمالی بوده که دهه ها مذاکره را کنار گذاشته و برای خود تابویی از مذاکره ساخته بود که هرگونه نشستن بر سر یک میز با رقبا و یا دشمنان، به معنی شکست در طی طریق امروز است. مثالی دیگر، در داستان اعراب و اسرائیل بود که به دلیل اختلافات اساسی و دشمنی ها، دهه ها هیچ برخورد دیپلماتیکی بین ایشان برقرار نگردید تا امروز، هر صحبت حتی غیر مستقیمی با ایشان، نوعی تابو شکنی و شکست تلقی شود. اما در نقطه مقابل می بینیم که حتی در اوج جنگ های جهانی، اروپایی ها هیچ گاه باب مذاکره را نبستند و بارها به یکدیگر پیام هایی را رد و بدل می ساختند؛ بدون اینکه در جنگشان وقفه ای پدید آید. صد البته باید بین دیپلماسی قبل و بعد از جنگ دوم جهانی، تمایزی اساسی قائل شد. چرا که این نبرد، بسیاری از مفاهیم مدرن سیاست بین الملل را تغییر داد و جهان بعد از این نبرد خونین، به تعاریف و مفاهمات بهتری رسید که پایه گذار حقوق بین الملل نوین گردید. در ایران، همانطور که اشاره شد، تعریف غلط از مفاهیم حقوقی (بالاخص در سیاست بین الملل)، باعث این شد که ایران در یک دهه آغازین انقلاب، به انزوای سیاسی عجیبی دچار شود. بارها و بارها شرایط مناسب سیاسی را از دست داده و مذاکره را حتی تا پایان جنگ، نفی نماید. البته برادر بزرگوارم، جناب alalal فرمودند : من هم با این نظر موافق هستم که قرار نیست از گذشته تاریخ، امروز را نتیجه بگیریم و بحث درخصوص عبرت هاست. اما این عبرت ها، برای جلوگیری از اشتباهات گذشتگان است و نه صرفاً داستان هایی آموزنده و اگر قرار نباشد ما از عبرت ها، عبرت بگیریم که دیگر چنین نامی برازنده آن نیست! البته طبیعتاً اشتباهات یک دهه آغازین انقلاب، دلایل متعددی دارد که از حوصله این بحث خارج است. ایضاً اینکه چه کسانی، با چه دلایل و یا جهان بینی و برداشتی، به این تصمیمات دست زدند هم موضوع بحث نیست. بحث صرفاً بر سر نتیجه است که هرچه بود، این نتیجه را حاصل نمود. در شانزده سال بعد، تلاش بر این شد که رویکردی جدید آزموده شود که نتایج مثبت و منفی خود را داشت. اگرچه به ترمیم جدی وجهه بین المللی ایران منجر شد و این مفهوم که ایران، زبانی جز زبان زور را نمی فهمد، به کلی از اذهان زدود. قواعد دیپلماتیک بهتر رعایت شد و البته بعضاً وقایعی پیش آمد که به این رویکرد، آسیب های جدی ای را وارد نمود که باز از دلایل آن می گذرم و صرفاً ذکر تاریخ می کنم تا به امروز برسیم. اما در دهه هشتاد میلادی و بالاخص پس از لو رفتن برنامه هسته ای ایران توسط سازمان مجاهدین خلق (منافقین)، ایران وارد پروسه خطرناکی شد که اهمیت مذاکره در آن، بسیار پررنگ تر شد. به عبارتی استفاده از ظرفیت دیپلماسی برای حل تعارضات، برای دور کردن خطر تهدیدات نظامی، به اولویت اول ایران تبدیل شد. اما اشتباهی که در دهه اول انقلاب انجام پذیرفت، بار دیگر دامان کشور را گرفت و آن، «یک کاسه دیدن غرب» و «تلاش برای رسیدن به موفقیت مطلق از طریق مذاکرات» بود. مفهومی که از یک سو، نافی گزینه «صبوری» بود (که نیاز اصلی سیاست می باشد) و از سوی دیگر، انتظارات زیادی را در جامعه بوجود آورد (برای فهم بهتر اوضاع، کافیست دریابیم که در دهه هشتاد، ایران با سه کشور فرانسه، انگلستان و آلمان، مذاکرات مستقیمی را در زمینه هسته ای داشت که به هیچ وجه در جامعه، نه تابو بود و نه مفهوم شکست را متبادر می نمود). در نتیجه وقتی نتایج اولیه حاصل نگردید، ایران هم از فرآیندهای داوطلبانه خارج شد (برخلاف حرف های امروزی، رهبری مستقیماً در صحبت های عمومی خود دستور دادند که همان دولتی که محدودیت ها را بوجود آورده است، آن را برچیند و دولت هشتم هم اطاعت امر نمود) و هم به گونه ای این خروج انجام گرفت که شرایط، نه به سان دو سال قبل که مذاکرات تازه شروع شده بود، که بدتر از آن شود. البته باور عمومی در ایران این بود که با اتخاذ سیاستی تهاجمی و البته نگاه به شرق، می توان از ابهت غرب کاست و به این ترتیب، زمین بازی را تغییر داد. ولی از سویی شرق هم نه علاقه و نه توان لازم برای این رویارویی را داشت و نه اساساً در این تقابل، حتی بی طرف ماندند. در نتیجه این شد که نه میز مذاکره، با بازیگران قبلی پر شد و نه موضوعات مطرح شده، موضوعاتی بود که در گذشته مطرح می شد. ایران دقیقاً تلاشی را که مدنظر جناب @arminheidari عزیز نیز هست، انجام داد که نتیجه آن این شد که دائماً سطح مذاکره کنندگان غربی پایین تر آمده و از سوی دیگر، فشارهای سیاسی علیه ایران افزایش یابد. رفتن پرونده ایران از شورای حکام به شورای امنیت نیز بهترین هدیه به ایالات متحده بود که اختیار بازی را بدست گرفته و البته به لطف سیاست های هوشمندانه باراک اوباما، رئیس جمهور وقت این کشور، به افزایش فشار علیه ایران و جمع آوری متحد بپردازد. در این دوره، دو تابو بوجود آمد. تابوی اول، تابوی هسته ای و مذاکره ناپذیر بودن آن بود (همان داستان کندن فرمان و ترمز قطار هسته ای) که بارها از سوی ایران عنوان شد که دیگر موضوع مذاکره نبوده و ایران حاضر است سر مسائل دیگر به مذاکره بپردازد و بازگشت به گذشته امکان پذیر نیست. اما تابوی دوم، تابویی بود که از ابتدای انقلاب و پس از اشغال سفارت امریکا، در جامعه مطرح گردید و آن، تابوی «مذاکره با ایالات متحده» بود. تابویی که البته خود ایران آنقدرها هم بدان پایبند نبود و بارها سر برخی منافع مشترک، گفتگوهایی انجام پذیرفت که بارزترین آن، داستان موسوم به ایران - کنترا بود. ولی حداقل در ادبیات رسمی مسئولین، این تابو وجود داشت و هرگونه مذاکره با امریکا، در حکم «همراهی با شیطان» تلقی می شد. البته در عراق در دهه هشتاد، مذاکراتی چند با واسطه بین ایران و امریکا انجام گرفت که چندان به درازا نکشید. همچنین می دانیم که در افغانستان، مذاکرات کاملاً مستقیمی در سطح فرماندهان ارشد نظامی دو کشور وجود داشت؛ تا جایی که به عملیات مشترک نظامی نیز رسید (و داستان آن در همین سایت نقل شده است). اما اصرار به ساخت این تابو در ذهن مردم، به این امر منجر شد که وقتی در سال 92، ایران تصمیم به مذاکره مستقیم با ایالات متحده (البته در قالب E3+3) گرفت، گویی اتفاقی عجیب در دنیا رخ داده است که ایران، قرار است با ایالات متحده به «مذاکره» بپردازد. خرق عادت و بدعتی که وقتی به اصل مفهوم آن توجه می کنیم، می بینیم که چقدر موضوع پیش پا افتاده ای بود. همین شد که در ایران، دو نتیجه عجیب و البته دور از واقعیت امر بدست آمد. نتیجه اول اینکه ایران، بالاخره تسلیم شده است و نتیجه دوم، اینکه قرار است از این پس، همه مشکلات حل شود. در حالی که در واقعیت، تنها ایران بازگشتی منطقی داشت به مسیر صحیح دیپلماسی. تازه به زبان مشترک با دیگران دست یافته بود. در مذاکرات، به مسیری بازگشت که از ابتدا، برای آن برنامه ریزی شده بود. یعنی دیگر نه بحث های فلسفه و تاریخ ایران مطرح بود و نه مباحثی که خارج از دستور جلسه بود. به عبارتی، مذاکرات مستقیماً بر روی «برنامه هسته ای ایران» شکل گرفت؛ با حضور تمامی بازیگران و با شنیدن مستقیم نظرات ایشان؛ بدون نیاز به اینکه طرفینی که در بازی نیستند، بخواهند در آن کارشکنی کنند. نتیجه این مذاکرات، برجام شد که با تمام نقاط قوت و ضعف خود، موفقیتی خاص بود؛ به این دلیل که با کشوری که نفی مذاکره کرده بود، به توافق دست پیدا کرده بودند. کشوری که اوباما جهانیان را قانع نموده بود که زبان سیاست بین الملل را نمی فهمد و البته بهانه های آن را نیز خود ایرانی ها به آن ها داده بودند. ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- تمامی این تاریخچه را که البته همه دوستان هم می دانند و به یاد دارند، به این دلیل عرض کردم که تازه، به اصل بحث بپردازیم که «چرا مذاکره لازم است»؟ به عبارت ساده تر، از مفاهیم اولیه مذاکره عبور کنیم که به قول دوستمان «مگر از مذاکره چه چیزی نصیبمان شد که بخواهیم مذاکره کنیم». همه با هم هم نظر شویم که مذاکره به خودی خود، نه چیزی را بهتر می کند و نه بدتر. نه امتیازی را برای ما به همراه دارد و نه ضرری. بلکه دستیابی به ادبیاتی مشترک با دیگر کشورهاست. برای مذاکره، نه نیاز است با کشوری دوست بود و نه نیاز است روابطی، طبیعی داشت. ایالات متحده و شوروی چهل و پنج سال جنگ سرد را با یکدیگر تجربه نمودند، ولی هیچ وقت باب مذاکره را نبستند. حتی در اوج درگیری های غیرمستقیم خود در جنگ کره و یا ویتنام. قطعاً وضعیت امروز ایران با ایالات متحده، بسیار بهتر از وضعیت روزگاری بود که دو ابرقدرت تسلیحات هسته ای خود را به سوی یکدیگر نشانه گرفته بودند و کوچکترین اشتباه محاسباتی از سوی هر یک از طرفین و یا عدم کنترل ژنرال ها و سیاستمداران جنگ طلب، می توانست به بروز یک فاجعه منجر شود. اما موضوع دیگری که شاید دوستان مدنظر داشته باشند این است که چون ایران، در شرایط ضعیف تری نسبت به دشمن (یا رقیب یا هر اسمی که بتوان روی ایالات متحده گذاشت)، برخوردار است، پس مذاکره بی فایده است. چرا که دشمن دست بالا را دارد و ایران، شرایط مذاکره را ندارد. اما این هم اشتباهی است که به فرصت سوزی بیشتر منجر می شود. چرا که در فرض «تقویت ایران» (که مدنظر برادر گرامی @arminheidari نیز بود)، باز هم ایران به پای ایالات متحده نمی رسد و از قضا این، تنها فرصتی مناسب برای فشار بیشتر این کشور به ایران، برای جلوگیری از تقویت خود را فراهم خواهد نمود و زمان طلایی را به ضرر ایران هدر خواهد داد. اما اگر این فرض محقق نشود و وضعیت ایران، بدتر از گذشته شود (چرا که رفتن به سمت برنامه های مدنظر دوست بزرگوارم، جناب حیدری، نیازمند مخارج سنگین اقتصادی است که ایران همین امروز در امور اولیه خود نیز مانده است و عملاً امکان پذیر نیست؛ مگر با تزریق سرمایه کلان اقتصادی که بعید است کشوری، چنین لطفی را در حق ما داشته باشد.)، این به مفهوم تضعیف بیشتر ایران خواهد بود و در نتیجه، میز مذاکره در بازگشت ایران بدان، خیلی منفعتی را به دنبال نخواهد داشت. من با فرمایشات برادر عزیزم @alala کاملاً موافق هستم که وزارت امور خارجه ایران و نیز رئیس جمهور محترم، هیچ گاه مذاکره را نفی نکرده اند و از قضا شعار خوبی را دنبال می کنند که «کسی که میز مذاکره را ترک نموده است، به میز مذاکره بازگردد.». در این زمینه اختلاف نظری نداریم. اما موضوع اصلی اینجاست که در ایران، متأسفانه وزارت امور خارجه و حتی شخص رئیس جمهور، از قدرت کافی برای تصمیم گیری سیاسی برخوردار نیستند و وقتی از دیگر نهادها و شخصیت های نظام، پیامی متفاوت مخابره می شود (آنهم در علن و نه در خفا)، طبیعی است که پیام سمت قوی تر، به عنوان موضع رسمی ایران مدنظر قرار گیرد و نه گفتار دیپلماتیک سیاستمداران. از سوی دیگر، موضوع اینجاست که ایالات متحده، به هر دلیلی، زیر توافق قبلی زده است. اما همزمان، بحث مذاکره با شرایط جدید را مطرح ساخته است. اما ایران اصرار دارد مذاکره، صرفاً درخصوص موارد مطرح شده در گذشته باشد که این، تکرار اشتباهات گذشته است (به همین دلیل من تاریخچه رویکرد گذشته ایران را مطرح کردم که بدانیم طی طریق به سبک گذشته، ممکن است (عرض کردم ممکن است. چون به قول برادر بزرگوارم، متغیرهای متعددی وجود دارد که می تواند نتیجه را تغییر دهد و لزوماً نتیجه واحدی حاصل نگردد) نتایج نامطلوبی را برای کشور به همراه داشته باشد.). به عبارتی وقتی رقیب بر سر موضوعی مشخص، اعلام آمادگی برای مذاکره می کند، این که ما موضوع دیگری را در نظر گرفته و برای آن، اعلام آمادگی برای مذاکره نماییم اشتباهی اساسی است. البته که مذاکره بر سر آن، به مفهوم پذیرش نیست. در بدترین حالت، می توان از آن، برای «شفاف سازی» مواضع و حقایق استفاده نمود و شکستن حلقه محاصره سیاسی. طبیعتاً حالات دیگر نیز متصور خواهد بود. به عبارتی دیدگاه هایی نظیر «نه جنگ، نه مذاکره» (ولو در کوتاه مدت) و یا «عدم مذاکره با این دولت» (که باز تجربه تاریخی کشور خودمان، نشان می دهد که نتیجه چندان مطلوبی حاصل نخواهد شد) و یا بدتر از آن، سپردن قضیه به زمان، به جای استفاده موثر از دیپلماسی و مذاکره برای همین «صرف زمان» و نیز امید واهی داشتن به بهبود خود به خود اوضاع با گذشت زمان، اشتباهات استراتژیکی است که ایران نباید در دام آن گرفتار آید. همانطور که مجدداً تابو سازی از موضوعات مختلف و یا تابو سازی در امر مذاکره، می تواند مجدداً هزینه هایی سنگین را به کشور تحمیل نماید. کما اینکه همین تلاش مجدد برای تابوسازی مذاکره با ایالات متحده، منجر به این شد که هر رفت و آمد واسطه گرایانه ای (عراق، عمان و جدیداٌ ژاپن)، تعبیر به «تسلیم ایران» در جامعه می شود که این، هزینه ای کاملاً غیرضروری و نادرست بوده است و ادامه آن می تواند اندازه این هزینه را بالا و بالاتر ببرد. از قضا برای جلوگیری از تابوسازی ها، هرگونه تابویی که ضرورت نداشته باشد؛ حتی مثل دیدار رئیس جمهور ایران و ایالات متحده می بایست شکسته شود، قبل از آنکه شکستن این تابوها، خود منجر به ایجاد هزینه برای نظام شود. شما در نظر بگیرید که اگر در همان سال 94 که توافق برجام به امضای طرفین رسید، روسای جمهور دو کشور دیدار می کردند، اگر چه در کوتاه مدت ابراز احساساتی را از گروه های مختلف جامعه به همراه می داشت، اما امروز به امری بدیهی و طبیعی تبدیل می شد. کما اینکه اگر امروز آقای دکتر ظریف با پمپئو در هر جایی از جهان دیدار مستقیم داشته باشد، موضوعی خاص و بدعت آمیز نیست و دیدارشان هم به مفهوم رد و بدل کردن امتیاز نیست. کما اینکه اصلاً کار وزرای امور خارجه، چنین دیدارهایی است. آنگاه که این تابوهای خود ساخته (که بیشتر مصرف داخلی دارد و از قضا باعث حیرت جهانیان است) را کنار بگذاریم و از دادن هزینه های بی مورد دست برداریم، تازه در خانه اول قرار خواهیم گرفت. همان خانه ای که دیگر کشورها هم در آن حضور دارند. تازه وارد بازی «منافع» خواهیم شد. ولی اینقدر دیگر اوضاع مان عجیب نیست که جهانیان حیرت کنند که یک وزیر امور خارجه از ایران، قرار است با وزیر امور خارجه ایالات متحده دست بدهد (و حقیقتاً قدری مایه خجالت است که درمورد ما، چنین نگاهی داشتند که امری چنان بدیهی بدل به تابویی قدرتمند شده بود) و برای به تصویر کشیدن این رخداد تاریخی، عکاس ها سر و دست بشکنند. آن وقت هست که دیگر نگران این نیستیم که مذاکره با کسی که بازی را بهم زده است، تأیید وی خواهد بود. چرا که مادامی که وی را به نتیجه مطلوب مدنظرش نرسانیم، در عمل چنین تأیید و نفعی را به وی منتقل نخواهیم کرد و جز این، هر چه که هست، برگرفته از هزینه پرداخت شده همین تابوسازی های امروز است. کما اینکه هر روز که تأخیر در این فرآیند اتفاق می افتد، این هزینه بیشتر و بیشتر می شود؛ بدون اینکه منفعتی آتی از آن حاصل گردد. ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- تمامی این موارد عرض شد تا به اینجا برسیم که چه دوستانی که موافق مذاکره هستند (حالا با هر شرایطی) و چه عزیزانی که نافی آن، به مرحله بعد بپردازند که «چطور باید مشکلات را حل نمود». به عبارتی، به جای اینکه توان یکدیگر را بگیریم که مذاکره خوب است یا بد و باید بشود یا نباید بشود، به این بپردازیم که مشکلات آینده را چطور باید از پیش رو برداریم. چون وارد شدن به بحث اینکه «مذاکره برای ما چه نتیجه ای داشت»، عملاً بی نتیجه خواهد بود. کما اینکه موافقان مذاکره هم می توانند بگویند «عدم مذاکره برای ما چه نتیجه ای داشت». پس به نظرم، اگر از بحث ماهوی «مذاکره» رد شده و به «چگونگی» آن بپردازیم، نتیجه بهتری را حاصل خواهیم نمود. البته طبیعتاً ما در اینجا، صرفاً نقش تحلیلگری داریم و نه تصمیم سازی و اگر هم حرفی می زنیم، با همین رویکرد است و موافقت، یا مخالفت ما با امری، دلیل بر انجام شدن یا نشدن آن نخواهد بود.
  8. راستی. دیدم این دوست بزرگوارمان اینقدر روی قیمت نفت تأکید دارند و به گمانشان وقوع جنگی در خاورمیانه، می تواند باعث جهش قیمت نفتی شود. البته این باور عجیبی نیست و بسیاری از تحلیلگران معمولاً چنین تصوراتی را دارند. حتی به خاطر داریم که ایران به قدری روی این باور، حساب کرده بود که فکر می کرد تحریم نفت ایران، و یا حتی مرگ ملک عبدالله (پادشاه سابق عربستان) باعث جهش قیمت نفت به بیش از 200 دلار می رسد. به عبارت ساده تر، آنقدر تحلیل افزایش و کاهش قیمت نفت، بالاخص در ایران، سطحی گرفته می شود و برای آن یک متغیر در نظر گرفته می شود که از نظر ایشان، هر اتفاقی می تواند منجر به رشد انفجاری قیمت نفت شود. پس تعجبی ندارد که عمده سیاست هایشان را نیز بر روی همین مدل تهدیدات نفتی پایه ریزی می کنند که البته تاکنون این قضیه، نتیجه ای را هم به دنبال نداشته است. چند واقعه ای که طی این چهل سال گذشته، روی آن مانور زیادی داده و آن را موجب جهش قیمت نفتی (شبیه به چیزی که در جنگ یوم کیپور و تحریم اعراب شاهد بودیم) می دانسته اند این وقایع بودند : جنگ ایران و عراق (88-1980) جنگ نفتکش ها (8-1981) حمله ایالات متحده به لیبی (1986) مداخله ایالات متحده در خلیج فارس در جنگ نفتکش ها (8-1987) جنگ اول خلیج [فارس] (1991) جنگ عراق (2003) جنگ لبنان (2006) جنگ داخلی سوریه (2010 تاکنون) تحریم نفتی ایران (2010) جنگ لیبی (2011) تحریم های یکجانبه ایالات متحده علیه ایران (2018) این ها، تنها چند مورد از وقایعی بودند که عمدتاً تحلیلگران (بویژه تحلیلگران داخلی)، روی آن، نظر بر افزایش سرسام آور و شوک دهنده قیمت نفت داشتند که وقوع آن، سیاست های غرب و بویژه ایالات متحده را با شکستی قطعی مواجه خواهد نمود. اما بد نیست نگاهی تاریخی بر سیر تغییرات قیمت هفتاد سال گذشته نفت بیاندازیم تا ببینیم این مدعیات، در عمل چه نتیجه ای را به دنبال داشته است : این نموار، به خوبی نشان دهنده وضعیت افزایش قیمت نفت در مقاطع مختلف، به ویژه در مقاطعی که تصور می رفت وقایع مختلف، به رشد انفجاری و شوک آور قیمت نفت منتهی شود، را نشان می دهد. اما اگر بخواهیم، تغییرات قیمت روزانه قیمت نفت اوپک (که مبنای قیمت گذاری نفت ایران است) را در طی شانزده سال گذشته (از ابتدای سال 2003) مورد بررسی قرار دهیم، نمودار زیر به ما کمک خواهد کرد : برای اینکه دقت تغییرات حفظ شود، آمار روزانه قیمت نفت اوپک در این نمودار خدمت دوستان تقدیم گردید که خطای تحلیل به حداقل ممکن کاهش پیدا کند. امید است زین پس دوستان بزرگوارم در سایت میلیتاری، با دقت و بررسی بیشتری، روی گزینه هایی نظیر «افزایش قیمت نفت» و «شوک نفتی»، تأمل بفرمایند و این را بدانند که اساساً لزوماً هر جنگی در خاورمیانه، به «افزایش سرسام آور قیمت نفت» منجر نخواهد شد و مولفه های متعددی برای تعدیل قیمت نفتی وجود خواهد داشت.
  9. عرض سلام و تشکر از بابت پاسخ. اساساً کسی انتظار پاسخ خط به خط را از شما نداشت. اما انتظار اینکه در موضوع سخن بگویید و حداقل پاسخ مخاطبتان را بدهید، به نظر نمی رسد انتظار زیادی باشد که باز از سوی شما نادیده گرفته شد. مشکل شما این است که وسط اقیانوس، انتظار دارید چون کوسه به ما حمله کرده است، بالای درخت برویم! هرچقدر هم سوال می شود وسط اقیانوس، درخت از کجا بیاوریم، شما صرفاً پاسخ می دهید «مجبوریم»!!! گویی اجبار، بوجود آورنده و تسهیل کننده شرایط خواهد بود. همین که ما مجبور باشیم، امکان ضربه اول به امریکا را پیدا می کنیم، امریکا پاسخی در خور به ما نمی دهد، دلار پایین می کشد و همه چیز به خوبی و خوشی حل می شود! بعد وقتی می پرسیم چطور، باز جوابی از شما نمی بینیم. من کاری به موارد دیگر ندارم. اما این خوشبختانه ای که شما فرمودید علی الحساب ایراد تهدید و اولتیماتوم توسط کشورهای غربی که تاکنون موضعی بی طرف داشتند علیه ایران، افزایش قیمت دلار در کشور، ریزش قابل توجه بورس طی سه روز اخیر و البته ادامه روند کاهشی قیمت نفت را به همراه داشت و کوچکترین امری که موضوع مطلوب نظر شما را به همراه داشته باشد، در پی نداشت و به نظر هم نمی رسد هفته بعد نیز هفته بهتری باشد. پس بسیار خوشحال می شوم که دلیل این خوشحالی زاید الوصف شما را بدانم. شاید هم فکر می فرمایید که اگر مثلاً بعد از گذشت 60 روز، ایران به بخشی از تهدیدات خود عمل نمود و از طرف دیگر اروپا، همگام با ترامپ شد و تحریم های شورای امنیت هم بازگشت، دلار به کانال 4000 تومان بازخواهد گشت و بورس رونق پیدا خواهد کرد و پول های بلوکه شده ایران به کشور سرازیر خواهد شد که چنین خوشحالی ای را از شما شاهد بودیم. امیدوارم دلیلی منطقی برای این خوشحالی خود داشته باشید. از اتهام های شخصی که به بنده وارد دونستید می گذرم و صرفاً به اصل فرمایش شما می پردازم. این که از نظر شما، نقض بدیهیات، به علت جهل به موضوع و ندانستن امر، کاملاً طبیعی و جزو حقوق انسان هست، بسیار عجیب به نظر می رسد! ربط دادن آن به آزادی بیان از این هم عجیب تر و به نظر می رسد حتی با مفهوم آزادی بیان (که یک مفهوم حقوقی است و تعریف مشخص خود را دارد) نیز آشنایی دقیق (بر مبنای شناخت تعریف و مفهوم آن از طریق مطالعه) ندارید و بیشتر، تعریفی خود ساخته برای آن دارید که برای چنین موضوعی به کار می برید. اما تصور عجیب و غریب شما که فکر می فرمایید کسی در پی بستن دهان شماست، خود گویای بسیاری از مسائل است که توصیه می کنم از این سطح از هراس ساختگی ذهنی بپرهیزید که اساساً قوانین فوروم مشخص است و مادامی که ذیل آن به فعالیت بپردازید، کسی معترض به شما نخواهد شد. این را هم بنده از سر دلسوزی خدمت شما عرض کردم که ارزش کلام خود را با ورود به مباحثی که از آن سررشته ای نداشته و یا مطالعات دقیقی روی آن ندارید، پایین نیاورید. ولی خوب. اگر اصرار دارید که بگویید 2+2=3؛ آنهم بدون مطالعه ریاضیات و این را هم نظر خود بگویید (که لابد شدنی است! چون قوانین فیزیک هم در ابتدا چرت و پرت!!! بودند!)، مختارید. طبیعتاً خوانندگان هم براساس همین سطح دانش شما روی موضوع، قضاوت خواهند کرد. هرچند به جد به شما توصیه اکید می کنم که در حوزه ای که صاحب نظر هستید، نظر بدهید و در سایر موارد، از نظرات کارشناسان و منبع، استفاده بفرمایید. ------------------------------------------------------------------------------------- علی ایحال در فرمایش شما، مطلب جدیدی ندیدم که بخواهم پاسخی به آن بدهم. حقیقتاً هم خیلی با خودم کلنجار رفتم که بخواهم پاسخ بدهم. آن هم به احترام نقل قول از بنده بود که پاسخ ندادن را بی ادبی به شما می دانستم. امیدوارم پس از این بحث پینگ پنگی، به موضوع برگردید و درخصوص «چگونگی» ها سخن بگویید. - چگونه قرار است جلوی افزایش قیمت دلار را طرح عجیب شما بگیرد؟ - چگونه قرار است اقتصاد ایران را یک جنگ (ولو محدود) نجات دهد و از فروپاشی اقتصادی کشور جلوگیری نماید؟ - چگونه قرار است ایران، امکان زدن ضربه اول را داشته باشد (خواهشاً نفرمایید که برویم بالای درخت چون مجبوریم! بفرمایید وسط اقیانوس درخت از کجا بیاوریم.)؟ - چگونه قرار است ایران، جنگ را در سطح محدود نگاه دارد؟ به نظرم، پاسخ به فرمایشات 7 بندی جناب @MR9 بتواند راهگشای بحث باشد. نیازی به «خط به خط» پاسخ دادن نیست. ولی پاسخ به سوالات مطرح شده، منهای احترامی که به مخاطب می گذارید، می تواند تبیین گر نظر شما باشد. پس امیدوارم مبنایی «منطقی» برای فرمایشات خود ارائه بفرمایید با تشریح آن و اینقدر هم روی گزینه «اجبار» و نیز «مذاکره» و «قیمت دلار» مانور ندهید. چون به حد کافی این موضع خود را تشریح فرموده اید و البته موضوع اختلافی ای هم از ابتدا نبوده است. صرفاً به تشریح و تبیین ادعای خود بپردازید که بهترین گزینه، پاسخ به سوالاتی است که از شما پرسیده شده است.
  10. جناب Deepblue عزیز؛ حقیقت قدری ناامید شدم از پاسخی که فرمودید. اگرچه قبلاً در پیام خصوصی عرض کرده بودم که در این زمینه ها با هم اختلاف نظر اساسی داشته و تقریباً نقطه اشتراک چندانی نداریم. اما با شناختی که از شما داشتم (بویژه در بحث های خصوصی)، انتظار من این بود که فرمایشات و پاسخ تان را قدری دقیق تر، مستندتر و مستدل تر ارائه بفرمایید و در موضوع سخن بگویید. لکن چیزی که در عمل دیدم، مقدار زیادی شعار، بخشی حرف های صد در صد خلاف واقع و نیز برخی قیاس های مع الفارق بود و کمترین مستندی برای دفاع از فرضیه و راهکاری که از آن دفاع می فرمایید ندیدم (علی رغم درخواست چندین باره). قصد ندارم این بار پستی طولانی در پاسخ شما عرض کنم. چون به نظرم یا آن را نخواندید و یا بسیار سطحی خواندید و به جای تأمل بر روی گفتار، تعجیل بر نوشتار را در دستور کار داشتید و بر همین اساس از هر خط گشتید ببینید چطور می شود سریع و زود پاسخ داد. لذا به احترام پاسخی که نوشتید، صرفاً به چند نکته کوتاه بسنده می کنم. این عجیب ترین اظهار نظری بود که به عمر خود دیدم! اینکه تخصص (احتمالاً منظور شما صاحب نظر بودن است!) در مقام اجراست!! ایضاً این که کسی که در زمینه ای، دانشی نداشته باشد، حق دارد نظر!!!! خود را داده و اگر منع شود، نافی آزادی بیان است!! اگر منظور شما از آزادی بیان، باز نمودن دهان و بیان آواهایی مربوط و نامربوط باشد، فرمایش شما صحیح است. اما اگر منظور شما این است که هرکسی ندانسته می تواند نظری منطقی ارائه کند، این تناقضی بدیهی با عقل و منطق دارد. مثلاً شما از فیزیک چیزی سر در نمی آورید و بعد در قالب آزادی بیان عنواین می کنید که مثلاً فرمول سرعت می شود جرم تقسیم بر حجم؟!! لابد کسی هم نباید معترض شود که چرا در زمینه ای که حتی از آن سر رشته ای ندارید نظر می دهید؛ چون شما حق آزادی بیان دارید و دوست دارید فرمول سرعت را اینطور بنویسید؟! یا مثلاً در قالب آزادی بیان!!!! بنویسید که مغز اگر بمیرد، فرد می تواند بلند شده و به زندگی ادامه دهد و این نظر من است!! به نظر شما این حرف، چقدر خنده دار و غیرمنطقی به نظر می رسد؟! دقیقاً اظهار نظر درخصوص اقتصاد و سیاست و دیگر مباحث علمی دیگر هم به همین اندازه خنده دار است توسط کسانی که از آن سررشته ندارند!! بدتر اینکه نه تنها نمی دانند، بلکه نمی خواهند بپذیرند که نمی دانند و نمی خواهند بپذیرند که ندانسته نظر ندهند!!! اساساً هر آوایی که از دهان ما خارج می شود، نامش «نظر» نیست. چرا که نظر، از یک فرآیند منطقی نتیجه گیری می شود که محصول تفکر و پردازش ذهنی است که آن نیز محصول دریافت داده های مربوط و مناسب است و در تمامی این موارد، دانش و معلومات، اصلی ترین نقش را، هم در گزینش داده و هم در پردازش ذهنی و تفکر، ایفا می کند و انتظار اینکه بدون این ها، به «نظر» برسیم، درست مانند آن لباس پادشاهی است که نه پارچه دارد و نه نخ و سوزن و نه فرآیند دوخت و دوز آن طی شده است و نشستن آن بر تن فرد، تنها عریانی او را به نمایش می گذارد و نه زیبایی. به این فرمایش شما وارد نمی شوم. چون به قدری غلط در آن دیدم که حقیقتاً طرح آن را به مصلحت نمی دانم. ولی عجیب است که شما از نزدیک به یک قرن تاریخ مدرن دیپلماسی و تعامل کشورها، دو سال حضور یک استثناء در تاریخ بشریت را به عنوان شاهدی برای مدعیات عجیب و غریب خود می آورید! تو گویی اگر این بحث دو سال پیش انجام می پذیرفت، الان در شرایط خلاء می بایست حرف می زدیم! از قضا داشتن نگاه علمی، این کمک را به شما می کند که به جای چسبیدن به استثنائات، به کلیات و قواعد کلی بپردازید. امیدوارم در این رویه که ترامپ را به عنوان شاخصی جهانی برای اثبات فرضیات توطئه و برده انگاری تمام دنیا، معرفی می فرمایید تجدید نظری جدی فرمایید که اساساً در خود غرب هم ترامپ را در هیچ معادله ی سیاسی ای لحاظ نمی کنند؛ چه برسد به ایراد تحلیل بر روی ایشان. اگر کمترین شناختی از شخصیت دونالد ترامپ داشتید، شاید این نظرات را ارائه نمی فرمودید. توصیه اکید می شود کتاب «وحشت : ترامپ در کاخ سفید» نوشته باب وودوارد افسانه ای را مطالعه فرمایید. این هم بخشی دیگر از فرمایشات به غایت عجیب و پر از غلط شما بود که البته این دو فرمایش شما را می گذارم به حساب همان «ندانستن و اصرار به اظهار نظر کردن» که گویا آن را بد نمی دانید و در قالب آزادی بیان تفسیر می فرمایید. ولی باور بفرمایید که دانش، از آسمان به مغز ما خطور نمی کند و نیاز به خواندن و پژوهش و بررسی و تحلیل و جمع آوری داده و مستندات و صرف زمان و زحمت دارد. به نظرم اگر به جای بیان 10 مطلب در زمینه های متفاوت، دو مطلب در زمینه ای که «حقیقتاً صاحب نظر» هستیم ارائه نماییم، کلام ما هم دقت بالاتری پیدا خواهد کرد و هم پوسته و هسته منطقی تری را پیدا خواهد نمود و در نتیجه اثرگذاری آن نیز بیشتر خواهد شد. عجیب است که شما فکر می کنید که اگر مثلاً جنگی شود، دلار کمتر می شود یا ارزش پول ملی ریزش کمتری را خواهد داشت و مشکلات حل خواهد شد! انگار مثلاً دشمن یک نفر را به بازار ایران فرستاده است که دلار را بالا و پایین کند! یا اینکه اگر امروز تحریم نفتی هستیم، با حمله پیشدستانه محبوب شما، امریکا به غلط کردن افتاده و راه را برای ایران باز کرده و تمامی جهان را از تحریم ایران معاف نموده، بازارهای اقتصادی را به روی ایران باز می نماید، محدودیت مبادلات پولی حل می شود و خلاصه همه چیز به سان داستان های افسانه های جن و پری، به خوبی و خوشی به پایان می رسد که اینطور از گزینه «جنگ» حمایت می فرمایید!! داستان فرمایش شما، شبیه کسی است که برای دفع موش، خانه را به آتش می کشد؛ از ترس اینکه موش غذاهای خانه را بخورد! به همین دلیل بود که اصرار بر این امر بود که برای نظرات خود، پایه های منطقی و مستدل نیز بچینید تا ببینیم چطور می شود شرایط را «بهبود» بخشید! اگرچه فرمایشات بعدی شما (که مخلوط عجیبی از شعار و رویا پردازی بود)، این را به ما نشان داد که گویا راهکاری نیست. چون فرمودید : ما متأسفانه این مدل ادبیات را در دوران گذشته، بسیار بسیار زیاد دیدیم و البته نتیجه این «خدا رو شکر»ها و «خوشبختانه»ها و «مردم ایران ترسی ندارند»ها و «عبرت» ها و «نترسیدن از جنگ»ها و ... را هم با گوشت و پوست درک کردیم. کاش در یک بحث منطقی، استدلالی بیشتر از این شعارهای عجیب و غریب را ارائه می فرمودید که البته شجاعتی را نیز نمی خواهد از پشت کامپیوتر، چنین مواردی را مطرح فرمودن. حتی می شد بالاتر هم رفت و گفت آن ها هیچ غلطی نمی توانند بکنند و موشک هایشان را به گل تبدیل می کنیم و ناوهایشان را با فوت غرق می کنیم و یا تانک هایشان را با پرنده های ابابیل منهدم می کنیم. مادامی که بحث، از فرآیند منطقی خود خارج شده و به سمت شعار و احساسات برود، عملاً هیچ حد و مرز و محدودیتی برای آن نیست و می شود هر چیزی را که دوست داریم، برای آن بکار ببریم و خوشحال باشیم که حداکثر شجاعت و باورهای خود را در قالب کلام گنجاندیم. ولی متأسفانه این مدل بحث های شعاری نیست که گذشته و حال این فوورم را ساخته است. در اینجا اکثر دوستان، تلاش می کنند که منهای باورهای مذهبی و اعتقادی، نظراتشان را بر پایه منطق بیان بفرمایند. اگر ضد جنگ صحبت می شود، به دلیل علم بر اثرات مخرب جنگ است. اساساً انسان عاقل، از جنگ گریزان است و کسی استقبالی از جنگ نمی کند. بویژه در قالب چنین کلمات حماسی. طبیعتاً اگر نیاز به جنگ باشد، هر کس که علاقه ای به وطن داشته باشد، بسان گذشتگان خود، به «دفاع از میهن» روی خواهد آورد. اما این بدان معنی نیست که برای اثبات این امر، باید اینطور شور و اشتیاق داشت برای گزینه جنگ و آن را به این شکل عجیب و احساسی، تبلیغ نمود. ----------------------------------------------------------------------------------------------------- در کل امیدوار هستم مسئولین امر، باوری متفاوت با شما داشته باشند و جنگ را اینطور فانتزی، پروانه ای، حماسی، حلال مشکلات و تغییر دهنده بازی نبینند و راهکاری منطقی تر برای «حل مشکل» داشته باشند و نه «بدتر کردن مشکل». به عبارتی برای «ساختن» ایران برنامه داشته باشند و نه «ویرانی» آن. ================================================================= پ.ن 1 : بار دیگر از شما تقاضا می شود برای فرمایش و فرضیه خود، مستندات و استدلالات خود را ارائه فرمایید و نه فرمایشات عجیبی از این جنس که به نظر می رسد دوستان میلیتاری را آنقدر قابل ندانستید که فرصت بهتر و بیشتری برای پاسخگویی بگذارید و به ارائه پاسخی ساده و هیجان انگیز بسنده فرمودید که شاید جوان ها را به شور و شعف وادارد. امیدوارم این بار اگر قصد پاسخگویی دارید، فرمایشات خود را قدری دقیق تر، با جزئیات بهتر و بیشتر و با مستندات ارائه فرمایید. بهترین راه هم پاسخ دادن به فرمایشات هفت بندی جناب @MR9 است که در بالا نقل قول شد. ارائه پاسخ دقیق به این سوالات، می تواند گره کور بحث را باز نماید. ضمن اینکه نظر ارزشمند ایشان در این زمینه را می توانید در این پست مطالعه فرمایید که دوستان با دانش دیگرمان نیز نظرات تکمیلی و نقدهای خود را در این خصوص در ادامه عنوان نمودند و شما هم می توانید مستندات و استدلالات نظر خود را بدان افزوده و در نتیجه، از این بحث نتیجه ای بهتر و منطقی تر بگیریم و همه از آن استفاده بهتری ببریم. پ.ن 2 : مجدداً یادآور می شوم که ما به دنبال راهکاری برای «برون رفت از وضعیت امروز» به منظور «بهبود شرایط کشور» هستیم. طبیعتاً ما نمی توانیم جلوی جنگ افروزی دشمنی که قسم خورده باشد برای حمله را بگیریم. اما می شود تا حد امکان، جلوی بهانه ها برای جنگ افروزی خصم را بگیریم تا از این طریق، کشور آسیبی نبیند. پس مجدداً از شما درخواست می کنم که فرمایشات خود را در راستای «بهبود» شرایط فعلی بنویسید و نه نوشتن «پایانی حماسی» برای ایران و کمک به شیاطینی که آرزوی نابودی این مرز و بوم را دارند. پ.ن 3 : توصیه می کنم قدری وقت گذاشته و نقل قول های ارزشمند بزرگترین ژنرال ها و سیاستمداران دنیا را در این تاپیک ملاحظه فرمایید. به نظر می رسد در منطقی تر کردن نگاه شما به جنگ، بسیار موثر باشد.
  11. عرض سلام و احترام خدمت شما و دیگر دوستان گرانمایه میلیتاری. معمولاً در این مدل از بحث ها، به دلایلی ورود نمی کنم. اما با مطالعه نظر دوست خوبم، بهتر دیدم که من هم نظراتی چند را عرض نموده و نقد / دیدگاه خود را ارائه نمایم. اول، عرضم را با مطلع پایانی فرمایش ایشان آغاز می کنم : متأسفانه این فرمایش و نگاه که البته اپیدمی آن در جامعه به خوبی هویداست، نظری است که نه مبنای علمی دارد و نه عقلی. مگر علم اقتصاد و یا علم سیاست، مفهومی عام است که افراد، به صرف در معرض آن بودن، واجد شرایط درک و فهم آن شوند. شما در معرض بیماری هم قرار می گیرید، ولی نه پزشک می شوید و نه صاحب نظر در زمینه پزشکی و اگر نظری هم بدهید (که براساس دیده ها و شنیده ها باشد)، قطعاً نظری علمی و منطقی نیست (ولو اینکه برحسب اتفاق نظر درستی هم باشد.). چرا که علم پزشکی الف تا یاء خود را دارد و مادامی که به سراغ مطالعه و مداقه در آن نرویم (که لزوماً به مفهوم داشتن تحصیلات آکادمیک نیست و می شود همان راه ایشان را با مطالعه منابع شان رفت و از نظرات اساتیدشان بهره مند شد و بر آن دانش مسلط شد)، امکان این را ندارد که نظری صحیح و علمی بدهیم. در مباحث علمی هم اساساً مفهوم «نظر شخصی» معنی خاصی پیدا نمی کند. چون بحثی مثل زیبایی یا لذت از طعم غذا نیست که بسته به ذائقه و دید و فکر افراد متفاوت بوده و نظر همه هم براساس آن دید، درست یا منطقی به نظر برسد. به عبارتی «نظر شخصی» در مباحث علمی؛ بالاخص علوم انسانی، باز برگرفته از دیدگاه های متفاوت «صاحب نظران» خواهد بود و نه عوام (نسبت به آن علم. ولو اینکه گوینده مثلاً در رشته ای دیگر پروفسور و صاحب نظر جدی باشد.). بر همین اساس، ما یا صاحب نظر هستیم که بتوانیم نظر خود را عنوان کنیم، و یا نیستیم و ناچار، به استناد دیگر منابع و گفتگوها و تحلیل های علمی صاحب نظران منطقی در این زمینه می بایست حرفی را مطرح کرده و مستظهر به مستندات و منابع محکم نماییم که طبیعتاً آن هم از دایره «نظر شخصی» خارج خواهد بود. و اما بعد. البته که این یکی از راه حل هاست. ولی راه حل معقولی نیست. چون بحران فعلی را به بحران بزرگتری منتقل می کند که دهه ها دامان کشور را خواهد گرفت. اما استدلالی که برای آن آوردید، استدلال صحیحی نیست. این استدلال، قدری مشابه همان استدلالی است که از قضا نظام هم بسیار پیرو و پیگیر آن است که همه کشورها برده اند و تنها یکی دو کشور آزاده وجود دارد که طبیعتاً نه دیدگاهی علمی و نه منطقی است و بیشتر برپایه باور به فرضیات توطئه استوار است. اگرچه غرب در عصر استعماری تا همین چند دهه پیش، چنین سیاستی را دنبال می کرد، اما با ورود مفاهیم مدرن به عرصه سیاست روز و تعمیم آن به کشورهای خرد جهان و عبور از مرزهای چند کشور ابرقدرت، اندک اندک مناسبات تفاوت هایی اساسی را به خود دیده است که آن مدل قدیمی برده داری مدرن از کشورها جای خود را به تعاملات اقتصادی و سیاسی داده است. البته طبیعی است که به هم پیوستگی اقتصادها و نیز نیازهای مشابه سیاسی، اشتراکات و یا حتی پیروی هایی را برای کشورهای مختلف به همراه داشته است. ولی این هم نه براساس مدل «دستور ارباب / اطاعت رعیت»، که بر مبنای منفعت ملی و انتظار جبران متقابل یا سود آتی است. اگر بخواهم نظر خود را در خصوص این گزینه عرض کنم، باید بگویم که ابداً قائل به طرفداری از امریکا نبوده و بالعکس، معتقدم نظام بعدی که در ایران به روی کار بیاد، چهل سال عقبگرد را به ایران خواهد آورد؛ همانطور که از بعد اقتصادی، نظام فعلی هم چهل سالی عقب تر رفت نسبت به نظام گذشته و مادامی که ساختارها و مشکلات اساسی این نظام (که برگرفته از مردم آن است و نه حاکمان که اساساً حاکمان جز مردمانش نیستند)، بهبودی حاصل نخواهد شد و حداکثر شاید دردسرهایی نظیر تحریم ها را شاهد نباشیم (کما اینکه در عصر دولت گذشته، تا اواخر عمر دولت تحریمی نبود، ولی اوضاع اقتصادی مساعدی را هم شاهد نبودیم و در دولت های قبلی نیز ایضاً). ولی این به این معنی نیست که بشود دیدگاه «حمایت از امریکا غلط است = غرب دشمن ایران است» را پذیرفت. این دیدگاه نیز به هیچ وجه دیدگاهی علمی و منطقی نیست و بیشتر برگرفته از باورها و دیده ها و شنیده های ماست تا نگاهی علمی به ماجرا. چون اساساً هر انتخابات (ولو رقابت با رئیس جمهور مستقر)، پرونده ای مستقل از دیگر انتخابات بوده و نیاز به مطالعه ای جدی بر روی نامزدها، تحرکات، گفتگوها، سخنرانی ها، اسپانسرها، مناظره ها، نظرسنجی ها، تبلیغات و ... دارد و تازه در نهایت برآوردی تقریبی حاصل شود که باز ممکن است با نتیجه نهایی تفاوت داشته باشد. بالاخص در انتخابات پیچیده ای نظیر انتخابات ریاست جمهوری ایالات متحده که پروسه ای تقریباً دو ساله را طی می کند و حداقل تا فوریه سال 2020 که انتخابات درون حزبی آن آغاز می شود، اصلاً و ابداً نمی توان حتی درمورد کلیات امر نیز نظر داد؛ چه برسد به اینکه از الان، رئیس جمهور پیروز را مشخص کنیم. آنهم قبل از آغاز جدی فرآیند. این فرمایش شما بدان معنی است که از توان نظامی کشورهای منطقه چندان آگاه نیستید که بویژه امارات را فاقد داشتن ارتشی قابل اعتنا در نظر گرفته اید. به نظر می رسد مروری کوتاه بر روی توانایی های نظامی امارات متحده عربی براساس مطالب مندرج در همین وب سایت، این دیدگاه شما را بصورتی جدی تعدیل خواهد نمود. اما مسئله اصلی این است که تقابل ایران با اعراب منطقه، تقابل با یک کشور خاص نیست و با مجموعه ای از اعراب و ارتش های ایشان است و اینطور نیست که ایران مثلاً به بحرین حمله کند و تنها با ارتش بحرین طرف باشد. این تازه فارغ از ائتلاف های نظامی اعراب با دیگر کشورها نظیر ایالات متحده است که اساساً موضوع بحث را تا حدودی تغییر می دهد. به عبارتی داستان به این سادگی نیست که بگوییم «به این ها که می شود ضربه زد. ولی خیلی موثر نیست.». چون همین می شود ضربه زد، خود نتایجی را ممکن است به دنبال داشته باشد که دردسری فراتر از تقابل محدود با ایالات متحده را داشته باشد و بر همین اساس ایران سال هاست خردمندانه، با تحریکات مستقیم و غیرمستقیم اعراب مدارا کرده و به عبارت دیگر، وارد زمین بازی طراحی شده از سوی ایشان (و یا قدرت های بالاتر) نشده است. به عبارت بهتر، تاکنون پاسخ چندانی به آن ها داده نشده است که به دنبال نتیجه مفید یا غیر مفید آن باشیم. اما عمده اختلاف حقیر با شما، درخصوص این به اصطلاح «گزینه آخر» است. اول اینکه این، نه تنها گزینه آخر محسوب نمی شود، که اساساً این طور نیست که اگر دیگر گزینه ها رد شود، این درستی انتخاب این گزینه خود به خود اثبات می شود. به عبارت دیگر، اگر چیزی در جیب جا نشود، اثبات گر این نیست که پاسخ، لزوماً برج ایفل است. دوم اینکه، قیاس ایالات متحده امروز با امریکای درگیر در جنگ ویتنام، بزرگترین اشتباه ممکن است. چرا که اولاً امریکا در ویتنام نه با ویت مینه ها، که با شوروی و چین درگیر بود. مشابه وضعیتی که در جنگ کره تجربه نمود. طرف های مقابل، تکنولوژی و تسلیحاتی مشابه را در اختیار ویتنام قرار داده بودند که امکان مقابله با امریکایی را فراهم می ساخت (همانطور که در جنگ افغانستان، امریکا تسویه حسابی اساسی با شوروی نمود). ولی تمامی این موارد، به جنگ های کلاسیک دهه های گذشته و عصر تسلیحات هدایت نشده برمی گشت که سهم تکنولوژی کمتر و سهم نیروی انسانی و نفرات، بیشتر بود. کما اینکه اگر ما فکر کنیم چون ایالات متحده در جایی مثل ویتنام تلفاتی داده است، پس همان اشتباهات را در جنگ های بعدی هم انجام خواهد داد و یا از ترس تلفات وارد معرکه ای نخواهد شد، اشتباه مطلق است. همانطور که تحلیل «امریکا به جایی که نیروی نظامی خوبی دارد حمله نمی کند» نیز اشتباه بوده که تجربه عراق سال 1991 و یا صربستان و نبرد بالکان نیز خود گویای بسیاری از مسائل است. امروزه هم اختلاف تکنولوژی نظامی به حدی بالاتر رفته است که دیگر در معادلات بشدت لحاظ می گردد و هم اینکه امریکای آن روزگار، امریکای امروز نیست و این مدل قیاس تاریخی، قیاسی به غایت غلط است. اگرچه قطعاً نقاط ضعفی دارد و این بدان معنی نیست که ورود امریکا به نبرد، مساوی با پیروزی آن خواهد بود. اما نتیجه مقابل آن را نیز قطعاً اثبات نمی کند. طبیعتاً هم اگر روزی ایران با ایالات متحده درگیر جنگ شود، تصور اینکه روسیه و چین و امثالهم بخواهند به ایران تسلیحات مدرنی را بدهند که با آن به جان امریکایی ها بیافتند، مقداری خوش خیالی است (اگرچه 100% قابل رد هم نیست). ولی گذشت عصری که با داشتن استینگر و یا سام 6، می شد دمار از روزگار طرف مقابل درآورد. پس بصورت منطقی، در نبردی آتی می بایست روی توانایی خود ایران حساب باز کرد و نه متحدان فرضی؛ به مدل ویتنام. سوم، تحلیل منسوخ دلار بدون پشتوانه و یا بدهی های ایالات متحده، جزو آن تحلیل هایی است که امیدوارم روزی از وب فارسی رخت بربندد! حداقل بیش از یک قرن است که دیگر داستان «طلا = پشتوانه پول» منسوخ شده است و پشتوانه پول، موارد دیگری است که از قضا دقیقاً مصداق آن، اقتصاد ایالات متحده است. توضیح این موضوع از حوصله بحث خارج است و اگر مایل بودید، در فضایی مناسب تر به آن بیشتر خواهم پرداخت. بدهی بالای ایالات متحده هم باز نه به معنی ضعف اقتصادی، که دقیقاً اثبات گر قدرت اقتصادی است. چون اساساً در مبادلات تجاری، کشورها نقد کار نمی کنند و براساس حساب های فی مابین عمل می کنند که این رقم، نه فقر امریکا، که قدرت اقتصادی این کشور است که چنین حجمی از مبادلات را در دل خود نگاه می دارد و افزایش نیز دارد و ریسک آن هنوز به اندازه ای نیست که بخواهند در مبادلات اقتصادی خود تجدید نظر نمایند. طبیعتاً این رقم هم دائماً تسویه شده و رقم مبادلات جدید جایگزین آن می شوند. ولی چون معمولاً درمورد اقتصاد، مردم و تحلیلگران عوامانه نظر می دهند (شاید با آن توجیه مشابه شما که چون درگیر اقتصاد هستند، پس صاحب نظر آن می توانند باشند)، تصورشان از بدهی، چیزی نظیر دستی گرفتن از این کشور و آن کشور و یا مفهوم Insolvency است که عدم توان تسویه بدهی های این کشور را نشان می دهد و در نتیجه بحران عظیم اقتصادی. از قضا همین تحلیل است که حضرات آیات سخنران در نماز جمعه و فلان و بهمان تریبون را فریب داده و ایشان در هر سخنرانی خود، امریکا را رو به فروپاشی اقتصادی می خوانند و امیدوارند که با همین فرمانی که پیش می روند، قبل از فروپاشی اقتصادی کشور، فروپاشی ایالات متحده را به نظاره بنشینند. یادمان نرود که امکان ندارد با داده ای غلط، تحلیلی صحیح حاصل گردد. ایضاً نیز تحلیل غلط، نتیجه صحیحی را به دنبال نخواهد داشت. از دستاوردهای ایران و امریکا در عراق بگذریم. اگرچه که بسیاری معتقدند ایالات متحده، استراتژی مشخصی در حمله به عراق و افغانستان نداشت و به عبارتی بسیاری بیشتر، اهداف ایدئولوژیک داشت تا سیاسی (نگاهی شود به دیدگاه های مذهبی تیم جرج بوش پسر). ولی بحث آن مجزاست و از حوصله دوستان، خارج. اما درخصوص اقدامات اجرایی : سرنوشت این دو گزینه، قبل از طرح مشخص است. اصلاحات ساختاری در ایران هر سال سخت تر و امکان ناپذیرتر می شود. اگرچه ما هم چنین تمایلاتی داریم، اما به نظر می رسد که رخ دادن این اصلاحات اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و سیاسی در کشور، بیشتر نیاز به معجزه داشته باشد تا همت مسئولین. چون مشکلات و معضلات و نیروهای مقاوم عدیده ای پیش روی آن هاست که رفتن به سمت بخشی از آن را امکان ناپذیر می سازد. از بسط آن، به دلیل احتمال ورود ناخواسته به مسائل سیاسی، صرفنظر می کنم. می ماند اقدام اجرایی نهایی مدنظر شما : عرضی که در پیغام خصوصی خدمت شما داشتم را اینجا نیز عرض می کنم. علم اقتصاد را اینطور تعریف می کند که «علم تخصیص منابع محدود به نیازهای نامحدود است». به عبارتی، در اقتصاد، هیچ وقت «نیازهای نامحدود» را ملاک نظر قرار نمی دهند. بلکه منابع را در نظر گرفته و بر آن اساس، به سراغ نیازهای نامحدود می روند و می بینند که تا کدامین نیازها و براساس چه اولویتی و نیز با چه کیفیتی را می توانند برطرف نمایند. مشابه همین امر، در سیاست و مباحث نظامی نیز وجود دارد. اینکه ما «مجبور باشیم»، به وجود آورنده توان لازم برای برطرف سازی نیازمان نیست. بلکه اساساً این نیازمان است که می بایست براساس توانایی مان، تعدیل شده و انعطاف پذیری داشته باشد (که اگر نداشته باشد قطعاً محکوم به فنا خواهیم بود.). به عبارت ساده تر، ما براساس توانایی های خود و دشمن مان، می بایست گزینه هایمان را چیده و به بهترین ترکیب ممکن دست پیدا کنیم. والا با دست زدن به اقداماتی انتحاری با این توجیه که «چاره دیگری نداریم»، جز کمک به دشمن کاری نکرده ایم. بالاخص اینکه این اقدامات، بر پایه «تحلیل های غلط» شکل گرفته باشد. مفهوم ریسک هم اساساً نه به تنهایی، که در کنار مفهوم «شانس موفقیت» مورد بررسی قرار می گیرد. بطور مثال اگر من از طبقه دوازدهم ساختمانی به پایین بپرم، 99 درصد امکان مرگ دارد و یک درصد اینکه لباسم لابلای درختان گیر کرده و فرودی ایمن را داشته باشم. حالا فرض کنید که طبقه دهم هم آتش گرفته و احتمال اینکه بسوزم هم زیاد است. حالا چقدر توجیه پذیر است که بگویم این یک ریسک است و انجام می دهم؟ چون اساساً هدفم زنده ماندن است و نه چگونه مردن. ولی اگر چگونه مردن هم بود، باز راه های متعددی است برای مردن که طبیعاً موضوع بحث نیست. پس اگر ما قائل به این هستیم که ایران قرار است به «بهبود اوضاع برای خود» دست بزند و نه «بدتر شدن شرایط»، منطقاً باید تحلیل هایی مدنظر قرار گیرد که این هدف و مقصود را دست یافتنی تر نماید. امری که در فرمایشات شما به سختی دیده می شود و بیشتر به نظر می رسد که در راستای افزودن به صف حامیان دشمن باشد تا پا پس کشیدن آن. از سوی دیگر، شما در تفسیر اوضاع به نظر می رسد جایگاه دو کشور را به غلط در نظر گرفته اید. به عبارتی ایران را بازیگر فعال منطقه و ایالات متحده را بازیگر منفعل در نظر گرفته اید که بر این اساس، به عمل ایران واکنشی مطابق نظر ایران نشان داده و حجم و میزان و زمان بازی را ایران تعیین می کند. این موضوعی است که حتی به سادگی از سوی بازیگران فعال نیز امکان پذیر نیست؛ چه برسد به اینکه اساساً ایران، جایگاهی مشخص در این داستان داشته و نقش آن نیز مشخص است. البته شاید بهتر باشد که بفرمایید از چه راهکاری حمایت می فرمایید که هم ایران، توانایی آسیب زدن و ضربه زدن مستقیم به امریکا را داشته باشد، هم امریکا را به قول شما وارد برخوردی مستقیم و نامحدود نکند و منفعت / نجات نهایی از آن ما باشد. می خواستم این قسمت از عرایضم را در قالب چند پرسش از شما عرض کنم که دیدم دوست بزرگوارم؛ جناب @MR9 به خوبی و کامل تر از بنده، این سوالات را مطرح فرموده اند. پس با اجازه از ایشان، سوالاتشان را خدمت شما ارائه می کنم. به نظر می رسد پاسخ دقیق، علمی و منطقی به این سوالات، گره گشای این بحث خواهد بود : --------------------------------------------------------------------------------------- پ.ن 1 : امیدوارم وارد فاز «دو قطبی موافق و مخالف ج.ا» نشوید. چون مانع از تحقق یک بحث منطقی است. بعبارت دیگر، تنها با دید تحلیلی به این بحث و عرایض نگریسته و پاسخ خود را نیز بر همان اساس بیان فرمایید. بهتر است همگان در بحث، بی طرفی را رعایت کرده و بسان چند ناظر در کشوری در مثلاً شمال اروپا که هیچ تأثیری از این وقایع نمی پذیرند، مباحثه داشته باشیم و تنها مستندات و استدلالات را مبنای تحلیل و قضاوت و تصمیم گیری در نظر داشته باشیم. پ.ن 2 : شاید در این شرایط، راهکاری به نظر ما نرسد. اما طبیعتاً نه ما در مقام تبیین کننده استراتژی ها و سیاست های نظام هستیم که نیاز باشد حتماً «راهکاری» ارائه کنیم و هم اینکه شاید ارائه نکردن راهکار در مواردی که چیزی به ذهنمان نرسد، بهتر از ارائه راهکاری غلط و در نتیجه پیچیده تر شدن بیشتر اوضاع باشد. پس خواهشی که دارم این است که حداقل در مقام تحلیل، بحث «اجبار» و نیز «الزام به ارائه راهکار» را موقتاً از ذهن دور بفرمایید و قدم به قدم بر پایه تحلیل و مستندات پیش برویم. اگر این مسیر طی بشود، ان شاءالله راهکارهایی نیز به ذهن خطور خواهد کرد تا اینکه بخواییم روی یک راهکار نه چندان مناسب، سنگرها و مواضع دفاعی مان را در بحث بسته و به نتیجه ای قطعی برسیم.
  12. مطلب بسیار خوبی بود و الحق و الانصاف نگاهی بی طرفانه و صحیح به تاریخ داشت. هم به اهمیت ژنرال محبوب جناب @MR9 اشاره درستی داشت و هم نقش آن را بیش از آنچه که بود، در نظر نگرفته بود. به عبارتی دو گزاره غلط «زمستان روسیه باعث شکست سپاه ناپلئون شد» و «زمستان روسیه باعث شکست سپاه آلمان نازی شد» را با توضیحات صحیح، اصلاح نموده و نیز اثر مخرب متقابل آن بر روی ارتش شوروی را نیز به خوبی تبیین نمود. همچنین اشاره صحیح به ژنرال گل و لای که با ترکیب راسپوتیزا و خاک چسبنده زمین غرب شوروی، بلایی بدتر از ژنرال سرما بر سر ورماخت آوردند و عملاً سرعت حرکت آن ها را بی اندازه کند نمودند و فرصتی عالی برای بازسازی خطوط دفاعی به شوروی دادند (که اهمیت آن به مراتب بیشتر از سرمایی است که اینقدر روی آن مانور داده می شود.). اما یک ابهام (و یا شاید هم اختلاف نظر) با نویسنده محترم داشتم که با اجازه ابهام را پرسیده و از شما توضیح بیشتری را مطالبه می کنم برای رفع ابهام. فرمودید : این برایم عجیب بود که شما، اتحاد جماهیر شوروی را در نبرد با فنلاند (موسوم به نبرد زمستانی یا جنگ زمستان)، پیروز اعلام فرمودید. چرا که عملاً هیچ یک از اهداف قطعی مدنظر دست نیافت و تنها بخش کوچکی از خاک فنلاند را اشغال نمود؛ آنهم با هزینه و تلفاتی فوق العاده سنگین. امکان دارد شما استدلال و مستندات خود مبنی بر پیروزی اتحاد جماهیر شوروی در این نبرد را بفرمایید؟
  13. صلح شاید عبارت چندان جالبی برای آن نباشد. چرا که دو ژنرال روغن ریخته را نذر امامزاده کردند! هان رونگ جزو دوستان دو ژنرال بود و نزد آن ها اعتبار بالایی داشت. از سوی دیگر، امپراطور به لویانگ نزدیک شده بود و دیگر تعقیب کردن آن ها برای سپاه شیلیانگ قدری خطرناک شده بود. چرا که از جنوب به ایالت یان و جینگ و از شرق و شمال شرقی به جی نزدیک بودند و فاصله هر یک از جنگ سالاران به امپراطور بسیار نزدیک تر از آن ها بود و حمله به لویانگ می توانست منجر به تار و مار شدن سپاه شیلیانگ شود. نگاهی به موقعیت ایالت سیلی (بویژه شرق آن و هنی - Henei) بیاندازید : از طرفی دیگر حالا سپاه شیلیانگ می بایست از رودخانه زرد می گذشت که این خود زمان بر بود. پس طبیعی بود که ژنرال ها (ولو در ظاهر) با این پیشنهاد موافقت نمایند. البته آن ها به این وعده خود عمل نکردند و در نهایت هم به این ریسک دست زده و به لویانگ حمله نمودند. ولی چون این قضیه به قسمت بعدی بازمی گشت، اشاره ای به آن نشد و اگر قسمت بعدی را بخوانید، خواهید دید که چرا حمله به لویانگ، تصمیمی منطقی به نظر نمی رسید. ----------------------------------------------------------------------------------------------- راستی دوستان. بدلیل نیاز، ناچارم قسمت آخر پست قبلی را نقل قول نمایم. لطفاً اگر چنین نرم افزاری را می شناسید بفرمایید :
  14. عرض سلام و ادب. با تشکر از پاسخ خوب شما؛ اگه اجازه بدهید بنده نیز نظرم را درمورد فرمایشات شما عرض کنم : این موضوع، به نتانیاهو برنمی گردد. کما اینکه اسرائیل تا همین دو سال پیش هم اگر جایی را می زد یا کسی را ترور می کرد (در عصر همین نتانیاهو)، نه تأیید می کرد و نه تکذیب. از ترور محمود المبحوح در دبی (آن هم با پاسپورت دیگر کشورها) و ترور فرماندهان حزب الله لبنان در چندین نوبت در دوران جنگ سوریه گرفته تا ترور کسانی که مثلاً آزاد کرده بود (نظیر سمیر قنطار) و یا حتی بمباران پایگاه ها و فردوگاه های سوری در هنگام انتقال و یا تخلیه محموله ها. تمامی این موارد در زمان نتانیاهو رخ داد و اسرائیل هم دقیقاً همین سیاستی که فرمودید را در پیش گرفت. تازه عملکرد وی در دهه نود و سیاست هایش در لبنان را هم می شود به این لیست بلند بالا اضافه نمود. پس موضوع، شخص و شخصیت نتانیاهو نبوده و نیست. مگر اینکه معتقد باشیم که یا وی عوض شده است و یا اینکه پیر و خرفت شده و روی رفتارش تأثیر گذاشته است که به نظرم این گزینه ها بسیار ساده انگارانه بوده و بعید می دانم مدنظر شما باشد و شما این رفتار را جزو ویژگی های فردی وی در نظر گرفته اید. داستان از نگاه بنده چیز دیگری است. اعلام علنی این کارها، به نظر می رسد در راستای سیاست جدید وی در تقابل مستقیم با ایران باشد که کار از پیغام و پسغام غیر مستقیم، به مستقیم کشیده شده است. به عبارتی ما این جدیت را در گذشته، در زمان ناصر نیز دیده ایم که اسرائیل هرگاه نیاز بود جدیت خود را نشان دهد، کارهایی علنی انجام می داد و عملاً هم اعلام می کرد به دلیل سیاست های بعدی. بحث این موضوع طولانی است و نیازمند پست و فضایی جدا. اما توصیه می کنم اگر معتقد به این هستید که این مدل اعلام ها، ویژگی فردی نتانیاهو است، تاریخچه آن را یکبار مرور بفرمایید. شاید به نظر دیگری رسیدید. اجازه بدهید این فقره را با شما با جدیت مخالفت کنم. چون از قضا هرکس که با مدل سخنرانی های وی آشنا است، می داند که وی از گذشته تاکنون، عادت به استفاده از تصاویر (به عنوان یکی از تاکتیک های تأثیرگذار سخنرانی) داشته و هنوز نیز از این سیاست برای اثرگذاری بیشتر روی مخاطب استفاده می کند. به عبارتی با استفاده از تصاویر در زمان سخنرانی، می توان اثربخشی و هم افزایی نفوذ پیام را بشدت افزایش داد و البته مهم است که چطور و از چه تصویری استفاده شود. نتانیاهو در این زمینه تبحر دارد و در موارد مختلفی از این تاکتیک استفاده نموده است که از قضا چندی پیش یکی از خبرگزاری های داخلی (و یا شاید هم بی بی سی فارسی. دقیقاً بخاطر ندارم کدامیک) تحلیلی بر روی این کار نتانیاهو نوشته و تاریخچه این گونه کارهای وی را نیز درآورده بود که با جستجویی در فضای وب می توانید بدان دست یابید (اگر پیدا نکردید بفرمایید شب از آرشیوم آن را پیدا کرده و تقدیمتان کنم). خلاصه امر اینکه تاکتیکی که از نظر شما، ضعف نتانیاهو می باشد، جزو یکی از تاکتیک های موثر سخنرانی است و به اشکال مختلفی هم پیاده می شود (یک نمونه ساده آن را در دوران دانشگاه در قالب ارائه های دانشگاهی حتماً خودتان انجام داده اید.). حالا اینکه هر وقت وی عکسی را نشان می دهد، رسانه های ایرانی و برخی دیگر در فضای مجازی آن را ترول می کنند، دلیل بر درست یا غلط بودن آن نمی شود و نیز آن هایی که باید از این اقدام تأثیر بپذیرند هم قطعاً دنبال کننده چنین ترول هایی نیستند. منهای این که این مواردی که فرمودید را نتانیاهو با چندین سیاست مختلف پیاده کرده است و نه یک سیاست مشخص (که از نظر شما تهدید به جنگ است)، اما باید عرض کنم که از قضا هم نتانیاهو و هم ترامپ، دقیقاً فهمیده اند که کجا را باید نشانه بگیرند. ریشه ماندگاری فلسطینیان از گذشته تا امروز، بحث حمایت های معنوی و بخصوص و بخصوص و بخصوص مالی اعراب از این کشور بوده است. البته طبیعتاً آن هم برای رضای خدا نبوده است. ولی در کل همین کمک های مالی و معنوی و حتی بعضاً تسلیحاتی آن ها بوده است که امکان اداره دولت را به ایشان داده است. بطور مثال می خواهم یادآور شوم وضع غزه را تا قبل از سال 2007 که در دست دولت خودگران بود و پس از آن که حماس غزه را تسخیر نمود و دولت موقت را اخراج، عربستان اعلام کرد کمک های خود به دولت در غزه را قطع می کند و همین باعث شد که حماس از پس هزینه های غزه برنیامده و مشکلات پشت سر هم بر سر آن نازل شود که بحران اقتصادی امروز غزه (که بعضاً باعث تظاهرات هایی هم شده است) محصول بذر همان سال هاست. البته در این چند سال ایران تلاش زیادی نمود که با حاتم بخشی، این مشکل بوجود آمده توسط عربستان را جبران نماید. یعنی هزینه کرد نه برای تسلیح و تجهیز غزه و مبارزه علیه اسرائیل؛ که برای جبران کمبود بودجه برای اداره معمول آن که عملاً باعث افزایش بیش از معمول هزینه برای ایران و البته عدم دریافت منفعت متقابل از بابت اثرگذاری نظامی حماس بر روی اسرائیل شده است. بالعکس هر سال که می گذرد، دولت حاکم در غزه، دست به عصاتر پیش می رود و تا جایی که می تواند از سیاست های ماجراجویانه علیه اسرائیل تا حد توان پرهیز می کند و همین موضوع نیز یکی از موارد اختلاف نظر ایران و حماس بوده است (حتی قبل از جنگ داخلی سوریه). تلاش های ایران برای سرمایه گذاری روی دیگر گروه های فلسطینی در غزه را نیز خودمان بهتر می دانیم و این هم چیزی است که از قضا در این سال ها ما هم علنی کرده ایم (و البته دلیل آن نه پیر و یا عوض شدن رهبران سیاسی و نظامی مان، که به دلیل تغییر پیام و روش ارسال آن بوده است.). اگر اسرائیل امروز موفق شود حمایت های مادی و معنوی اعراب را از فلسطین قطع نماید، به این معنی است که دولت های فلسطینی (و به تبع آن افکار عمومی مردم) تحت فشار قرار خواهند گرفت برای به رسمیت شناختن اسرائیل و یا راه سختی و بدبختی واقعی. به عبارت ساده تر، برخلاف شما اسرائیل دو گزینه پیش پای ایشان قرار می دهد. اگر امروز نتانیاهو سیاست های گذشته در قبال فلسطینیان را برای مذاکرات صلح پیاده نمی کند، دلیل آن هم نه ضعف سیاست های وی، که دقیقاً تغییر زمین بازی است. در گذشته این همراهی عربی و غربی با موضوع صلح وجود نداشت و اساساً یکی از شروط صلح که امریکا روی آن پافشاری می کرد، بازگشت اسرائیل به مرزهای قبل از 1967 میلادی و نیز اجرای همان مصوبه جامعه ملل در سال 1947 درخصوص اورشلیم (بیت المقدس) و نیز تخلیه شهرک های اسرائیل در مناطق فلسطینی ها بوده است. امری که از همان ابتدا نتانیاهو با آن مخالف بود (اولمرت و شارون از قضا انعطاف بیشتری روی این زمینه داشتند.) و اکثریت اسرائیل نیز با وی هم نظر بودند و اساساً این موضوع، یکی از تبلیغات اصلی نتانیاهو بود که با کمک آن بر کادیما غلبه کرد. اما طبیعتاً وی نیز می دانست که می بایست امتیازاتی بدهد برای صلح. ولی می خواست تا حد امکان، این امتیازات اندک و کم ارزش باشد. امروز اگر نتانیاهو می خواهد همان امتیازات حداقلی را هم ندهد و یا بسیار بسیار کمتر از آن را بدهد، تنها به این دلیل است که موازنه بشدت به نفع اسرائیل تغییر نموده است و اسرائیل از موضع پیروز دارد مذاکره می کند و زمان کاملاً به نفع وی پیش می رود؛ برعکس طرف فلسطینی. اگر نظر شما این است که این موضوع باعث متحد شدن فلسطینیان در موضع مقاومت می شود باید عرض کنم که متأسفانه از این امر خبری نیست. به رگ گردن باد کردن های جناب محمود عباس و دیگر فتح ای ها چندان توجه نفرمایید. متأسفانه ایشان اهل مقاومت نیستند و داستان مقاومت از نظر آن ها سال هاست که تمام شده است (تلاششان را کرده اند و به بی نتیجه بودن آن رسیده اند از نگاه خود!). امروز تمام تلاششان بر روی احیای سرزمین عرب نشین در فلسطین طبق مصوبه جامعه ملل است و دیدیم که چند سال پیش تمام تلاششان را کردند که به عنوان عضو ناظر در سازمان ملل پذیرفته شوند. امری که در گذشته حتی طرح آن را نیز فلسطینی ها خیانت آمیز می دانستند. اما دیدیم که آن را جشن هم گرفتند. البته طبیعتاً بخشی از مردم فلسطین، تنها راه را مقاومت می دانند (مانند موضع ایران). اما متأسفانه این آمار سال به سال دارد کمتر و کمتر می شود. سیاست امروز نتانیاهو این است که نه تنها به فلسطینی ها امتیاز خاصی نمی دهد، بلکه حقوق بیشتری را هم سلب می کند تا فردای روز، آن حقوق سلب شده را به عنوان بخشی از وجه المصالحه پرداخت نماید و حداقل امتیاز را بدهد (چیزی شبیه به داستان هسته ای و مذاکره و مصالحه بر سر چیزی که قبلاً در گذشته اصلاً وجود هم نداشت!). البته من مشکلی در این نگاه نمی بینم که امیدوار باشیم این سیاست نتانیاهو، نه تنها به صلح نیانجامد، بلکه با رفتن اعراب از این بازی و تنها ماندن دو سه کشور مثل ایران و سوریه (اگر فرض کنیم پای کار باشد که تجربه نشان داده است نیست) و لبنان (آن هم حزب الله)، فلسطینیان بیشتر به سمت مبارزه و مقاومت پیش بروند. بالاخره این هم یک فرضیه است و قابل بررسی. اما اگر وجه مقابل آن باشد و صلح با اعراب، فلسطینیان را به این نتیجه برساند که واقعیت امر را بپذیرند و خود را خسته نکنند، به نظر می رسد که نتیجه ی نامطلوبی برای ما حاصل می گردد. در هر صورت این گزینه ای است که به نظرم باید مستقل از این بحث و با دقتی بیشتر مورد بحث و بررسی قرار گیرد. از بابت اطاله کلام عذرخواهی می کنم. -------------------------------------------------------------------------------- پ.ن : موارد مطرح شده به معنی «نفی اصل و حق مقاومت مردم فلسطین» نبوده و نیست. بلکه تحلیلی است بر روی نحوه تفکر فلسطینی ها و مواجهه شان با این قضیه با فرض صلح اعراب با اسرائیل که طبیعتاً مستقل از خواست و میل و نظر شخصی ماست. حال ممکن است درست و یا غلط باشد. وگرنه آرزوی ماست که ملت فلسطین یکبار در تاریخ با هم متحد شده و سرنوشتشان را خود رقم بزنند.
  15. نتیجه تقریباً نهایی انتخابات مجلس اسرائیل : بدین ترتیب احزاب میانه و چپ گرا (که چهار حزب عرب را نیز شامل می شود) در مجموع 55 کرسی از 120 کرسی کنست را بدست آوردند و 65 کرسی دیگر به احزاب راست گرا رسید. پس اگرچه نتانیاهو و حزب لیکود نتوانست کرسی بیشتر از رقیب خود گانتز و ائتلاف آبی و سفیدها بدست آورد، اما به دلیل کسب اکثریت کرسی ها توسط جناح راست، نخست وزیر آتی اسرائیل خواهد بود. احزاب عرب هم در مجموع 10 کرسی که سه کرسی کمتر از دوره قبل بوده است، را بدست آوردند. مشارکت این دوره از انتخابات نیز 68% بود که نسبت به دوره گذشته، 4% کاهش داشته و در حد دو دوره قبل (انتخابات سال 2012) بوده است. در آخر نکته ای که خدمت دوستان عرض شد را اینجا نیز یادآور می شوم. دو حزب کادیما (Kadima) که دو نخست وزیر قبل از نتانیاهو از این حزب بودند (آریل شارون و ایهود اولمرت) و هاتنوعا (Hatnuah که از کادیما در سال 2012 انشقاق پیدا کرد) به رهبری تزیپی لیونی (وزیر امور خارجه اسرائیل در دولت اولمرت و رهبر حزب کادیما تا قبل از انشقاق) در این دوره، از رقابت انصراف دادند و در انتخابات شرکت نکردند که این امر در جای خود نیاز به توجه و بررسی بیشتر توسط دوستان دارد. کادیما از سال 2015 و پس از کناره گیری شائول موفاز (که در سال 2012 جایگزین لیونی شده بود)، عملاً از قدرت فاصله گرفته است. اما هاتنوعا به دلیل اینکه حزب کارگر به مانند گذشته، حاضر به ائتلاف با هاتنوعا نشد، ترجیح داد در این دوره مشارکتی نداشته باشد. در انتخابات سال 2015، دو حزب کارگر و هاتنوعا با تشکیل ائتلاف و تحت عنوان اتحاد صهیونیستی (Zionist Union)، اصلی ترین رقیب حزب لیکود بودند و موفق به کسب 24 کرسی شدند. با تشکر از شما؛ امکان دارد برای «دوری از سیاست عقلانی»، مصادیقی را بفرمایید و بیشتر توضیح بدهید که چه مواردی مدنظر شماست؟ همچنین آیا در این سال ها که مذاکرات صلح در جریان بوده است، نتانیاهو در رأس قدرت حاضر نبوده و فردی میانه رو به دنبال مذاکرات صلح بوده است؟ آیا وی به دنبال «عدم ایجاد صلح» است و یا گرفتن امتیاز بیشتر در هنگام ضعف رقیب (بدیهی ترین اصل حفظ منافع در عرصه سیاست)؟ اگر امکان دارد نظر خود در این زمینه را نیز بیشتر تشریح بفرمایید. در آخر، نتانیاهو یک چهار سال در زمان کلینتون، نخست وزیر اسرائیل بود و یک ده سالی هم تا الان (از زمان اوباما تا ترامپ) نخست وزیری را تجربه کرده است. آیا تاکنون آشنایی ما با سیاست های وی (که بیش از 14 سال در قدرت بوده و در تقابل با ما)، در بهبود اوضاع به نفع ما تأثیر خاصی داشته است که از نظر شما با این انتخاب جدید، قرار است اوضاع به ضرر اسرائیل و به نفع ما شود؟