mostafa_by

Members
  • تعداد محتوا

    2,305
  • عضوشده

  • آخرین بازدید

  • Days Won

    15

mostafa_by آخرین امتیاز شما در روز 12 اردیبهشت 1393

mostafa_by شما بیشتری مطالب مورد علاقه کاربران را دارید!

اعتبار در انجمن

5,211 Excellent

درباره mostafa_by

  • رتبه حساب کاربری
    Master Sergeant

Contact Methods

  • Yahoo
    mostafa_by@yahoo.com

Profile Information

  • Gender
    Male
  • Location
    تهران - پشت هیچستان ...!
  • Interests
    کتاب، بازی کامپیوتری، ورزش، خلاصه همه چیز جز نظامی گری ...!! ;)
  1. ببینید دوستان! اساساً این بحث که حماس گروهی تروریستی است یا گروهی مبارز یا چه و چه، بحثی کاملاً فرعی و بی ارتباط به اصل وقایع است. این که حماس تروریستی باشد یا نباشد، چه ارتباطی به منافع ایران و جهان اسلام در سوریه و فلسطین و منطقه پیدا می کند؟ مگر دشمن ایشان، که خود سرمنشاء تروریسم دولتی و شاگرد تنبل کلاس دموکراسی نیست که سالیان سال تنها با پارتی لابی های صهیونیستی در کشورهای اروپایی و امریکا و ایضاً فشارهای اقتصادی و سیاسی این کشورها (که اغلب هم داعیه دار حقوق بشر و آزادی و عدل و ... هستند) باعث معاف شدن از تمامی قوانین و مقررات بین المللی؛ از رعایت حقوق بشر گرفته تا حتی قوانین مصوب شورای امنیت که هر کشوری را می تواند به نابودی و یا تحریم محکوم نماید؛ شده است؟   برای مبارزه با چنین رژیم نامشروعی که حتی سازمان ملل هم بسیاری از سرزمین های تحت اشغال آن را به رسمیت نمی شناسد و بزرگترین حامی سیاسی، اقتصادی و نظامی آن؛ یعنی ایالات متحده نیز قادر به تأیید حق اشغال این سرزمین ها برای این رژیم نبوده و نیست، به نظر شما اهمیتی دارد که چه گروهی چه ماهیتی دارد؟   اصل موضوع، برچیدن بساط صهیونیست ها از پاره ی تن اسلام است. حالا این پاره ی تن از چه گروه هایی تشکیل شده و این گروه ها، هریک چه منافعی دارند و یا خواهند داشت. با کدام حکومت دوست و با کدامین یک دشمن اند و بسیاری موارد دیگر، بحث های فرعی است که بعد از برچیده شدن این بساط آغشته به خون، تازه می توان درخصوص آن بحث و گفتگو نمود.   در گذشته هم عرض کرده ام و مجدداً می گویم. این که ما به گروهکی کمک مالی و یا نظامی نماییم، دلیل بر این نیست که آن گروه لزوماً بدل به مزدوران ما شوند و یا در سیاست های آتی از ما حمایت نمایند. چرا که اگر می خواستیم از گروه های منطقه یارگیری کنیم، راحت تر بود که روی گره های شیعی سرمایه گذاری کنیم تا گروهی سنی که تفاوت های بنیادینی از نظر دینی با شیعیان ایرانی دارند.   اساساً برای همدل شدن و همراهی با سیاست ها، حتی نزدیکی ایدئولوژیکی هم ملاک نیست و این ارتباط می بایست از طریق دل و باور بوجود بیاید؛ نظیر چیزی که در لبنان شاهد بودیم. اما ایران به هر گروهی که بخواد اسرائیل را تحت فشار قرار دهد کمک کرده و می کند. کما اینکه به جنبش فتح هم کمک نمود. طبیعی است که بعد از سازش فتح با اسرائیل، کمک ها به سمت حماس رفت و البته در طی این سال ها جنبش جهاد اسلامی که در مبارزه با اسرائیل ثابت قدم تر بوده است بیشتر مورد حمایت ایران قرار گیرد و پس از آن هم باز گروهی دیگر ممکن است بوجود بیاید که آرمان فلسطین را دنبال نماید و حمایت ایران را از آن خود نماید و این چرخه کماکان ادامه خواهد داشت.   ---------------------------------------------------------------------   اصل هدف و منظور ایران، آرمان فلسطین است. اگرچه ممکن است برخی گروه ها نمک خورده و نمکدان بشکنند که گروه های فلسطینی در طول تاریخ کم از این موارد از خود نشان نداده اند.   بدیهی است عدم حمایت از این گروه ها، به صرف اینکه سابق بر این هم کیشان شان نمکدانی هم شکسته اند، جز به نفع و سود اسرائیل و حامیان ایشان نبوده و نیست و طبیعی است که اساساً یکی از نقشه های دشمنان هم می تواند این باشد که رفتارهایی از این دست را در اخبار و رسانه های خود بولد نمایند تا با فریب و مأیوس نمودن حامیان حقیقی آن ها، بخواهند به تضعیف این گروه ها پرداخته و بعداً کارشان یا یکسره کرده و یا به بیعت با یزیدان زمان مجبورشان نمایند.
  2.   عجیب است دوستانی که ادعا می فرمایند در امریکا رفت و آمد دارند، بدین اندازه از قوانین آن ناآگاهند و دوستان را اینطور راهنمایی غلط می فرمایند.   دوست گرامی.   پاسخ سوال اول شما خیر است.   موضوع به انتخابات اولین دور ریاست جمهوری جرج بوش در سال 2000 باز می گردد. در سیستم ایالات متحده، اکثریت مردم مفهومی ندارد. چرا که کشور فدرال است و اکثریت آرای الکترال مفهوم دارد.   آرای فدرال هم برخلاف فرمایش دوستمان، نه در لژهای فراماسونری و غیره، که براساس جمعیت و ویژگی های اقتصادی و سیاسی و ... هر ایالت تقسیم می شود. در هر ایالت، کاندیدای پیروز تمامی آرای الکترال را از آن خود خواهد نمود و در نهایت جمع آرای الکترال رئیس جمهور را تعیین خواهد نمود.   حالا شما فرض بفرمایید در یک ایالت پرجمعیت، مثلاً درصد آراء 90 به 10 باشد! طبیعی است که تعداد رأی پیروز بسیار بیشتر باشد. اما آرای الکترال آن تعداد مشخصی دارد و چه با 90 و چه با 51 درصد به وی تعلق پیدا خواهد کرد.   در سال 2000 هم ال گور تقریباً 500 هزار رأی از جرج بوش بیشتر داشت (و باز برخلاف فرمایش دوست دیگری، ال گور نه 51%، که 48.4% آراء مردمی را به خود اختصاص داد در برابر 49.7% آرای جرج بوش). اما در آرای الکترال، این بوش بود که بیشترین رأی را از آن خود ساخت (271 در برابر 266).   البته بوش، 30 ایالت را برده بود و ال گور 20 ایالت.   --------------------------------------------------------------------   و اما سوال دوم.   پاسخ خیر است.   قبل از هر مناظره، کمیسیونی تحت عنوان کمیسیون مناظره های ریاست جمهوری (Commission on Presidential Debates) با بررسی شرایط سه گانه ی کاندیداهای ریاست جمهوری، از شرکت کنندگان برای مناظره دعوت به عمل می آورد که اصلی ترین شرط آن، داشتن حداقل 15% آراء نظرسنجی هاست. بطور مثال در این دوره، گری جانسون، کاندیدای حزب لیبرترین و خانم جیل اشتاین، کاندیدای حزب سبز، حداکثر به ترتیب 13% و 8% رأی داشتند و متوسط آن ها نیز 8% و 3% بود. بنابراین حداقل تعیین شده برای ورود به مناظره ها را بدست نیاوردند.   البته همین ترکیب آراء هم باید به شما موضوع بدیهی میزان آرای ریاست جمهوری را بفهماند.   اما به جز مناظره های اصلی، مناظره های دیگری هم هستند. یعنی اینطور نیست که صرفاً کمیسیون مناظره های ریاست جمهوری، تعیین کننده ی مناظره ها باشد و مناظره های دیگری که از سوی این کمیسیون حمایت و برگزار نمی شود، نیز وجود دارند که در آن، معمولاً کاندیداهای دو حزب اصلی حضور ندارند و و سایر کاندیداها به طرح نظرات خود می پردازند.   بطور مثال به این تصویر توجه بفرمایید :     این آمار، مربوط به سال 2012 (انتخابات قبلی ریاست جمهوری ایالات متحده) بود که در آن، مناظره هایی که انجام گرفت (و از قضا دو کاندیدای دیگر انتخابات پیش رو، یعنی آقای گری جانسون و خانم دکتر جیل اشتاین در آن نیز حضور داشتند.) قابل مشاهده است.   لازم به ذکر است که در انتخابات سال 2012، آقای گری جانسون تقریباً 1,275,000 رأی آورد و خانم دکتر جیل اشتاین نیز نزدیک به 470,000 رأی! جانسون (کاندیدای حزب لیبرترین) کمتر از 1% و اشتاین (کاندیدای حزب سبز) کمتر از 0.4% آراء مردمی را بدست آوردند و طبیعتاً هیچ یک هم برنده ی ایالتی نشدند که آرای الکترال آن ایالت را داشته باشند!   -------------------------------------------------------------   پس اصل این فلسفه که :     رد شده و در نتیجه، نتیجه گیری جالب شما که :     نیز رد خواهد شد.   البته لازمه و پیش فرض درک کامل این موضوع، درک طبیعت ساختار احزاب در کشورهای اروپایی و ایالات متحده و ساختار سیاسی آن کشورهاست. والا اگر این تحلیل ساختار سیاسی را نداشته باشیم و ایضاً قوانین سیاسی آن را ندانیم، هرچقدر هم که توریستی یا به هر منظور دیگری به این کشورها سفر کرده باشیم، چیزی دستگیرمان نخواهد شد و با فردی که یک سفر خارجی هم نداشته است، تفاوتی نخواهیم داشت.   ======================================================   علی ای حال، آسان ترین راه ممکن، بافت فرضیات توطئه بدون دانش و مطالعه است. چرا که هر کسی می تواند هرچیزی را محصول توطئه و دست های پنهان و اتاق های فکر مخوف و شاخ بز نشان دادن با دست و دود و اسکلت و ... بداند. چون عاملی است که فارغ از اثبات پذیر نبودن، حداقل رد پذیر هم نیست. مثل اینکه ادعا کنیم در سیاره ی نپتون آب وجود دارد و اگر شک دارید اثبات کنید که آبی در آن نیست. البته اصلی بدیهی در فقه ما وجود دارد که «البینة علی المدعی». یعنی مدعی می بایست سند و مدرک ارائه کند و نه رد کننده. ولی خوب. اینجا ایران است و طرح ادعای بدون پشتوانه امری بدیهی است و پذیرفته شده.   ولی سخت ترین کار، مطالعه کردن و پژوهش کردن و آگاهانه نظر دادن است که امید است دوستان، اگر طالب دانایی هستند، این مسیر سخت، ولی با ارزش را برگزینند.   چرا که فردای روز، دیگرانی از شما سوال هایی مشابه خواهند داشت و اگر ناآگاهی خود را با ایشان شریک شده و ایشان را از داشتن اطلاعات درست محروم بفرمایید، به اندازه ی جهالت ایشان شما نیز مقصر خواهید بود.
  3. با عرض سلام خدمت تمامی دوستان گرامی؛ اول از همه، جا دارد از لطف و محبت دوست بزرگوارم، elo عزیز بابت ایجاد این تاپیک و پرداختن علمی - تاریخی و مستند به مباحث کمتر بازگو شده ی 8 سال دفاع مقدس، تشکر و قدردانی نمایم. و اما بعد؛ با توجه به اهمیت تعریف منبع و مستند برای ادامه ی بحث، دوستان نظرات ارزشمندی را فرمودند که اگر اجازه دهید، حقیر نیز حاشیه ای بر این متن بنگارد. 1- خاطرات شفاهی و کتبی، اگرچه در هیچ جای تاریخ هیچ کشوری، به عنوان سند رسمی و دسته اول محسوب نمی شود، اما یکی از اصلی ترین عوامل روشن سازی نقاط تاریک و کمتر بازگو شده ی تاریخ را دارد. به عبارتی ناگفته ها بیشتر از آن که از دل بولتن ها و گزارشات رسمی بیرون بیاید، از زبان همین عزیزان شنیده می شود که طبیعتاً بخشی از آن صحیح و بخشی به هر دلیلی ممکن است غلط باشد. این اشتباه محض است که بخواهیم به این دلیل، آن ها را نامعتبر جلوه داده و از عنوان نمودن آن ها خودداری نماییم. راه درست این است که خاطرات شفاهی مختلف و متفاوت و متضاد را در تاپیک به اطلاع عموم برسانیم و روی آن نیز اگر نقدی بود، عنوان نماییم که هم نگرانی دوستان از بابت چرخش 180 درجه ای و یا ثابت قدمی برطرف شود و هم از دیدگاه های مختلف، قضیه مورد بررسی قرار گیرد. 2- اگر در مطالعه ی تاریخ دچار خود سانسوری شویم، قطعاً نتیجه ای جز کانالیزه شدن افکار و اخبارمان نیز نصیبمان نمی شود. اینکه بگوییم چون فلانی چرخشی داشته است و یا فراری و خارج نشین و چه و چه بوده است، پس پیش فرض نظراتش غلط است یا نباید آن را مطالعه کرد و یا به آن استناد کرد، غلط اندر غلط است. شاید از قضا دشمن ما هم حرفی بزند که صحیح باشد و منطقی است که تمامی نظرات (حتی آن هایی که باب طبع مان نیست) را نیز از نظر گذرانده و با علم و آگاهی کامل نسبت به موضوع تصمیم بگیریم. والا اگر به خاطرات خودی ها بود که ما می بایست همان سال ها عراق را فتح می کردیم و این خیانت الف و ب و ج بود که نگذاشتند ما پیروز شویم و عراق را فتح کنیم. ولی خوب. دیدن نقشه های نبرد چیزی جز این را می گوید. پس در این موضوع، چندان فرق خاصی بین خارجی و داخلی نیست و مهم، تاریخ است. 3- توصیه ی من این است که این تاپیک، بر روی کلیات مباحث نظر دهی شود و اصل مطالب براساس موضوعات، در یک یا چند تاپیک مستقل مورد بررسی قرار گیرد. فی المثل اگر بحث بر سر عملیات بیت المقدس است، بحث های مختلف آن در این تاپیک انجام پذیرد و سپس، مطلب اصلی در تاپیکی که به منظور نقد این عملیات است گذاشته شود. بدین ترتیب کسی که می خواهد صرفاً موضوع را پیگیری نماید، به اتلاف وقت و سردرگمی دچار نمی شود و از سوی دیگر، تاپیک اصلی مرجعی علمی می شود برای ارجاعات آتی و اینطور اثری شکیل تر ساخته می شود. 4- اگر این مدل ها رعایت شود و مباحث جامع باشد، من با این مدل موافق هستم : 5- توصیه ی اکید من این است که دوستان قدری سیاست را فراموش نمایند و با این موضوع، صرفاً به عنوان یک کیس تاریخی - نظامی برخورد نمایند. برای لحظه ای تصور کنند که همه از گینه یا شیلی آمده ایم و قرار است تاریخ جنگ تحمیلی ایران را بررسی نماییم. هیچ یک از مسئولین را نمی شناسیم و درمورد آن ها نظری نداریم. هیچ حب و بغضی هم نسبت به ارتش و سپاه و بسیج و امثالهم نداریم. این دیدگاه باعث می شود که وارد بحث های فرعی و بی حاصل نظیر اینکه چرا سپاهی ها ال کردند و ارتشی ها بل و فلانی که فرمانده کل قوا بود این تصمیم را گرفت و بهمانی چرا همان کاری را کرد که امریکایی ها می خواستند و چه و چه و چه نشویم و وقت با ارزش خود را صرف بحث های بی حاصل سیاسی که نتیجه ای جز جدل های بی ارزش و البته نابودی این بحث زیبا ندارد، نکنیم. پس خواهش این برادر کوچکتر از شما بزرگواران این است که براساس این چارچوب، بحث را خود مدیریت فرمایید تا زحمت مدیران محترم من باب پالایش تاپیک و بحث، به حداقل برسد.
  4. تقریباً عمده وقایع جنگ، معما بود. معمای اول، آغاز جنگ و اینکه آیا می شد جلوی وقوع آن را گرفت یا خیر. معمای بعدی ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر. معمای بعدی ورود به خاک عراق. ... معمای پایانی، خاتمه جنگ.
  5.   قصد ورود به بحث دوستان خوبمان را ندارم. چون هر دو نفر (جناب hosm و VenomSnake عزیز) منطقی بحث می کنند. البته اگر حرف های عجیب و غریب برخی دوستان بگذارد.   ولی فقط درخصوص قسمتی که قرمز شده باید عرض کنم که قیاس شما صحیح نیست. کما اینکه انگلیسی ها برای مقابله با پرتغالی ها و یا عثمانی ها، به ایران شیعه  اثنی عشری عصر صفوی کمک های بسیاری کردند و حتی در تجهیز و تسلیح ایشان به سلاح های مدرن روز، بالاترین نقش را داشتند.   پس باید از این استدلال اینطور نتیجه گرفت که انگلیسی ها می دانستند ایران و شیعیان (بالاخص اثنی عشری) و حکومت دینی ایران، «مستعد برای کاشتن غده ای کشنده در بین مسلمین» تشخیص داده شده است و «یکی از گرفتاری های عمده ی مسلمین» نیز به همین دلیل ایران و شیعیان هستند؟ هرچند که متأسفانه برخی برادران اهل سنت، به غلط چنین باوری دارند، ولی اگر واقعیت را در نظر بگیریم، به نظر شما این گزاره به چه اندازه صحیح است؟   نمی توانید بگویید که این استدلال درخصوص آل سعود صحیح و وارد و اثبات گر است و همین استدلال، با همین گزاره درمورد ایران شیعی مردود. پس اگر معتقد به صحت این گزاره نیستید (که بعید است باشید)، بهتر است به استدلال خود یکبار دیگر توجه بفرمایید.   ======================================================   امیدوارم دوستان بگذارند بحث، روال منطقی خود را در پیش گیرد. والا با خودزنی و متلک پراکنی و توهین و آسمان و ریسمان بهم بافتن، هیچ کس چیزی یاد نمی گیرد.   ان شاءالله که همه، به بهتر شدن بحث کمک کنیم؛ نه تخریب آن.
  6.   حتماً خیری در آن بوده است.   البته قصد ادامه ی این بحث را ندارم. صرفاً یادآور شدم که هنگامی که لینک قرار می دهید و سعی می کنید جناح خاصی را با آن بکوبید، حداقل اول منطق طرف مقابل را پاسخ دهید و بعد به سراغ تخریب بروید.   1- اگر منظور شما این است که بطور کاملاً اتفاقی، لینک هایی از جناحی خاص و کاملاً هم هدفمند جهت کوبیدن ایشان گذاشتید و اصولاً فراجناحی حرف می زنید، من هم چون به اتفاق اعتقاد دارم عرض می کنم که شما جناحی نظر ندادید و تماماً بخت و اقبال در این انتخاب نقل قول ها نقش داشته است.   در غیر اینصورت ...!   2- همانطور که عرض شد، تاریخ را از ابتدا به انتها باید خواند؛ نه از انتها به ابتدا. ابتدا از کشورهای مختلف، جنگجویان نیامده اند و بعد سوریه به آتش کشیده شود. اول ببینید چه شد و بعد چه شد. والا با این مدل پس و پیش کردن تاریخ، به نتیجه ی مناسبی نخواهید رسید.   ضمن اینکه آمار 200 الی 300 هزار جنگجوی خارجی و دخالت 80 کشور و ...، رقم های جالبی است که ان شاءالله مستندی فراتر از مشرق ها داشته باشد. البته گویا باید از این آمار نتیجه گیری کنیم که مردم سوریه نقش چندانی در این جنگ ندارند و چون پروپاگاندای رسمی کشور، ارتش سوریه در حال مبارزه با نیروهای خارجی است و مردم سوریه حامی بشار و کشورشان هستند. امیدوارم که شما چنین نظری نداشته باشید.   ولی چیزی که مسلم است این است که در هر دیکتاتوری مردم برخاستند، تغییرات گسترده ای در حکومتشان شکل گرفت. یا بصورت توافقی مثل اردن، بحرین و مراکش، یا بصورت قهری نظیر مصر و تونس، یا بصورت جنگ داخلی نظیر لیبی و همین سوریه.   البته این دو مورد آخری هم آغازگر جنگ داخلی، باز حاکمان همین کشورها بودند که به روی مردمشان اسلحه کشیدند و راه هرگونه اصلاح بدون خشونت را بستند و نتیجه هم چیزی شد که دیدید.   حال اگر شما علاقه دارید همه چیز را از زاویه ی دید استکبار نگاه کنید و همه چیز را نقشه و توطئه ببینید مختارید. ولی اگر و تنها اگر به مستندات تاریخی و ترتیب وقوع حوادث نگاه بفرمایید، می بینید که فرشتگانی که در ذهن ترسیم کرده اید که اینطور قربانی هیولای استکبار شده اند، شاید و تنها شاید همان هیولایی باشند که شما با چراغ همی گرد شهر بدنبال یافتنشان هستید.   طبیعی است که وقتی در کشوری جنگ داخلی شکل بگیرد، هر کس بنا به مصلحت و یا منفعت خود، بخواهد نقشی در آن بازی کرده و سهمی از آینده ی سیاسی آن داشته باشد. ولی ترتیب وقایع داخلی این نیست که اول بازیگران خارجی وارد می شوند و بعد جنگ داخلی شکل می گیرد.   ان شاءالله که شجاعت تصحیح این نظرتان را داشته باشید.   علی ای حال ترتیب وقوع حوادث به نظر من واضح تر از آن است که با تداوم بحث تغییری در آن حاصل شود. هدف از نوشتن آن عریضه هم صرفاً یادآوری این بود که در تحلیل وقایع سوریه، بهتر است حداقل پای بازی های سبک سیاسی داخلی را به میدان باز نکنیم که در اینصورت تاپیک سوریه خود بدل به جنگ داخلی دیگری؛ در سایت میلیتاری خواهد شد.   سایت به اندازه ی کافی طعم تلخ سیاست را چشیده است. پس خواهش من از شما این است که وارد این بازی نشوید؛ ولو ناخواسته.
  7.   یعنی بشار اسد و پدرش سرکوب و خفقانی در سوریه نداشتند؟ نظام سوریه تک حزبی و وجود احزاب دیگر ممنوع نبود؟ بیش از 40 سال شرایط ویژه (که ایران در بحرانی ترین حالت ان در انقلاب اسلامی، کمتر از شش ماه آن را تجربه کرد و منجر به انقلاب اسلامی شد) از سوی حکومت اعلام نشد؟ اعتراضات به شدیدترین شکل سرکوب نشد؟ زندان ها از معترضین پر نشد؟ به تظاهرات ها شلیک نشد؟   ...   در آخر، سوریه دموکراتیک بود؟   به عبارت خیلی ساده تر، تحلیل هایی که منجر به چنین اظهار نظراتی شد، کدامین یک برپایه ی اطلاعات غلط و عدم درک شرایط  بودند؟   اینکه بعدها از این آب گل آلود، هر کشور و فرد و گروهی خواستند ماهی صید کنند، آیا تبیین گر مثبت بودن و خوب بودن بشار اسد است؟ کما اینکه ایران هم از آب گل آلود سوریه، ماهی های خود را صید می کند و امروز ایران به همان بهانه در سوریه و عراق حضور دارد که امریکا از آن سر دنیا به خاورمیانه می آید و حضور دارد! هر دو می گویند اگر ما در اینجا با دشمنانمان نجنگیم، باید در خاک خود با آن ها بجنگیم.   البته به نظر من دیدگاه غلطی هم نیست و با نگاه عملگرایانه، توجیه پذیر هم هست.   ======================================   پ.ن : عجیب است از دوستان که آنقدر بینش دارند که عمق نقشه های استراتزیک و توطئه های خصمانه ی غرب را می بینند و می فهمند. ولی در نگاهشان اول بروجرد دوم می شود و دوم خرم آباد، اول.   وجود شرایط فعلی در سوریه را محصول داعش و النصره ای می دانند که زمان اعتراضات و قبل از آن اصولاً در سوریه وجود خارجی نداشتند.   بگذریم. داشتن دید سیاسی و حزبی دیدن هر مسئله ای و نیاز به خالی کردن عقده های سیاسی و تصفیه حساب ها، چنین دیدگاه های بعدی را هم بدنبال دارد.
  8. ناگفته​‌های شهید صیاد شیرازی از فتح خرمشهر: شگفتی از همفکری کامل با محسن رضایی و داد و بیداد متوسلیان     شهید سپهبد علی صیاد شیرازی در کتاب «ناگفته‌​های جنگ» بخشی از خاطراتش را از عملیات آزادسازی خرمشهر نقل کرده است. به گزارش خبرنگار فرهنگی آنا، در این بخش می‌خوانیم: «فقط مانده بود خونین‌شهر. از شمال تا منطقة طلاییه جلو رفته بودیم و در کوشک به جاده زید حسینیه رسیده بودیم و الحاق انجام شده بود. جاده اهواز به خونین‌شهر هم کاملاً باز شده بود. پادگان حمید هم آزاد شده بود و سه قرارگاه روی یک خط قرار داشتند. در اینجا، نقص ما وضعیت دشمن در خونین‌شهر بود. بین خونین‌شهر و شلمچه، دشمن مثل یک غده سرطانی هنوز وجود داشت. یکی از حوادث مهمی که رخ داد و من سعی می‌کنم این حادثه را خوب تشریح کنم، مرحله آخر عملیات ماست. از عقب جبهه گزارش می‌شد که مردم با اینکه می‌دانند حدود پنج هزار کیلومتر آزاد شده و حدود پنج هزار نفر هم اسیر گرفته‌ایم، و عمده استان خوزستان آزاد شده، مرتب تکرار می‌کنند: «خونین‌شهر چه شد؟» یعنی تمام عملیات یک طرف، آزادی خونین‌شهر طرف دیگر. برای خودمان هم این مطلب مهم بود که به خونین‌شهر دست پیدا کنیم. می‌دانستیم اگر خونین‌شهر را نگیریم، دشمن همان طور که در شمال شهر اقدام به حفر سنگر کرد، در محور ارتباطی خونین‌شهر به شلمچه هم اقدام به حفر سنگرهای سخت می‌کند و ما دیگر نمی‌توانیم به این سادگی به این هدف برسیم. چندین شور عملیاتی با فرماندهان و اعضای ستادمان انجام دادیم. قرارگاه کربلا اداره کنندة منطقه بود. نتیجه که نگرفته بودیم هیچ، مطالبی که فرماندهان از وضع یگان‌هایشان می‌گفتند، نمایان می‌ساخت که باید به سرعت نیروها را بازسازی کنیم. یعنی باید عملیات را متوقف می‌کردیم و می‌رفتیم بازسازی کنیم؛ چون توان و رمقی برای واحدها باقی نمانده بود. حتی یکی از فرماندهان ارتش می‌گفت: «ما آن قدر وضعمان خراب است که تفنگ‌هایمان تیراندازی نمی‌کند. چون سربازها نرسیده‌اند تفنگ‌هایشان را پاک کنند.» چون با تنفگ ژ3 کار می‌کردند و تفنگ ژ3 نگه‌داری می‌‌خواهد. اگر بعد از تیراندازی و مقداری کار پاک نشود، گیر می‌کند.» اولین امداد غیبی رفتیم به اتاق جنگ. اعضای ستادمان رفتند و من و فرمانده سپاه تنها شدیم. حالت عجیبی پیدا کرده بودیم؛ از بس فشار روحی و روانی به ما وارد شده بود. لشکرهایی که در اختیار داشتیم، اسمشان لشکر بود، ولی از رمق افتاده بودند. در اینجا، خداوند یک امداد عظیم نصیب ما دو نفر کرد. برای من، این امداد از امدادهای بسیار بزرگ است که در سراسر مدتی که در جبهه بودم، از آن بالاتر را احساس نکردم. در این امداد، به یک طرح رسیدیم. وقتی که با هم در میان گذاشتیم، بین ما یک ذره بحث درنگرفت دیدگاه متفاوت نداشتیم اصلاً دو مسئولی بودیم که یک فکر و یک طرح واحد داشتیم. صحبت که می‌کردیم، نشان می‌داد یاری خداوند نصیبمان شده است؛ البته به برکت سعی و اخلاص رزمندگان اسلام. چون ما پشت سر آن‌ها بودیم و جلویشان نبودیم. چشم‌هایمان از خوشحالی درخشید. مثل اینکه کار تمام شده بود. حالت جالبی است که فرماندهی مطمئن باشد طرحی که می‌خواهد با اجرا دربیاورد، به طور یقین پیروزی است. یعنی ما پیروزی را در آن جرقة ذهنی که به وجود آمد، دیدیم. دو تایی با هم صحبت کردیم. مشکل کار در این بود که این طرح را چطور به فرماندهان ابلاغ کنیم. با آنان بحث‌های دیگر کرده بودیم و حالا ناگهان می‌خواستیم این طرح را مطرح کنیم. در ذهنمان بود که حتماً می‌گویند مشورت‌هایمان چطور شد؟ مخصوصاً بچه‌های سپاه، اهل بحث و مشورت و این چیزها بودند و فکر می‌کردیم اگر یک موقع چیزی را فی‌البداهه بگوییم، ممکن است برایشان سنگین باشد. خداوند یاری کرد و گفتم: «من این را ابلاغ می‌کنم.» یعنی مسئولیت ابلاغش را به عهده گرفتم. آقای محسن رضایی هم قبول کرد و گفت: «اشکالی ندارد. از طرف من هم شما به سپاه و ارتش ابلاغ کنید.» این یک دستور است! از قرارگاهمان، که در شرق کارون بود، به طرف غرب کارون رفتیم و خودمان را به قرارگاه جلویی رساندیم که نزدیکی‌های خرمشهر بود. قرارگاه موقتی بود. به فرماندهان ابلاغ کردیم که سریع جمع شوند. آمدند و جمع شدند. این جلسه، از تاریخی‌ترین جلسات است. از نظر نظامی، چون آشنا بودم، می‌دانستم که برای ارتشی‌ها مشکل نیست. منتها بچه‌های سپاه، چون نظامی‌های انقلابی جدید بودند، باید ملاحظه می‌شدند. برای اینکه آن‌ها هم کنترل شوند، مقدمه را طوری گفتم که احساس کنند فرصتی برای بحث نیست و به عبارت دیگر، دستور ابلاغ می‌شود و باید فقط برای اجرا بروند. چون وقت کم بود و اگر می‌خواست فاصله بین عملیات بیفتد، طرح خراب می‌شد. گفتم: «من مأموریت دارم ـ این طور گفتم که خودم را هم به عنوان مأمور قلمداد کنم ـ که تصمیم فرماندهی قرارگاه کربلا را به شما ابلاغ کنم. خواهش می‌کنم خوب گوش کنید و اگر سؤال داشتید بپرسید تا روشن‌تر توضیح بدهم. مأموریت را بگیرید و سریع بروید برای اجرا.» اینکه چه بود، مسئله فرعی بود. حالت جلسه مهم بود. محکم مأموریت را ابلاغ کردم. در یک لحظه، همه به هم نگاه کردند و آن حالتی که فکر می‌کردیم، پیش آمد. اولین کسی که صحبت کرد، برادر شهیدمان ـ که ان‌شاء‌‌الله جزء ذخیره‌ها مانده باشد ـ احمد متوسلیان، فرماندة تیپ 27 حضرت رسول(ص) بود. ایشان در این زمینه‌ها خیلی جسور بود. گفت: «چه جوری شد؟! نفهمیدیدم این طرح از کجا آمد؟» منظورش این بود که اصلاً بحثی نشده، ناگهان شما تصمیم گرفتید و طرح را ابلاغ کردید. من گفتم: «همین طور که عرض کردم، این دستور است و جای بحث ندارد.» تا آمدیم از ایشان فارغ شویم، شهید خرازی صحبت کرد. احتمالاً احمد کاظمی هم صحبت کرد. من یک خرده تندتر شدم و گفتم: «مثل اینکه متوجه نیستید. ما دستور را ابلاغ کردیم، نه بحث را.» از آن ته دیدم آقای رحیم صفوی با علامت دارد حرف می‌زند. توصیه به آرامش می‌کرد. خودش هم لبخندی بر لب داشت و به اصطلاح می‌گفت مسئله‌ای نیست. هم متوجه بود که این طور باید گفت و هم متوجه بود که این صحنه طبیعی است، باید تحملش کرد. آنچه مرا بیشتر ناراحت کرد، گفته‌های یک سرهنگ ارتشی بود؛ به نام سرکار سرهنگ محمدزاده. از عناصر ستاد خودمان هم بود؛ از استادان دانشکده فرماندهی و ستاد. استاد خوبی بود. ایشان گفت: «ببخشید جناب سرهنگ، ما راهکارهای زیادی برای عملیات دادیم. این جزء هیچ یک از راهکارها نبود.» فی‌البداهه خداوند به زبانم چیزی آورد که به درد این ارتشی بخورد و به زبانی باشد که او بفهمد. گفتم: «من از شما تعجب می‌کنم که استاد دانشکدة فرماندهی و ستاد هستید و چنین سؤالی می‌کنید. مگر نمی‌دانید تصمیم فرمانده در مقابل راهکارهایی که ستادش به او می‌دهد، از سه حالت خارج نیست؟ یا یکی از راهکارها را قبول می‌کند و دستور صادر می‌کند. یا تلفیقی از راهکارها را به دست می‌آورد و آن را ابلاغ می‌کند. یا هیچ یک از آن‌ها را انتخاب نمی‌کند و خودش تصمیم می‌گیرد. چون او بایستی به مسئولان بالا و خدا جواب بدهد. فرمانده ملزم به تصمیم‌گیری و اتحاذ تدبیری است که پیش خدا جواب‌گو باشد، نه پیش انسان‌های دیگر. این حالت سوم است.» من غافل شده بودم. ولی در اثر برخورد روانی برادر رحیم صفوی، کمی تحمل خودم را بیشتر کردم. داشتم ناامید می‌شدم و فکر می‌کردم این جلسه به کجا می‌انجامد. به خودم گفتم: «در نهایت، به تندی دستور را ابلاغ می‌کنم. بالاخره باید اجرا شود. میدان جنگ است و بایستی یک خرده روح و روان هم آماده باشد.» خداوند متعال می‌فرماید: «فان مع العسر یسرا. (سورة الانشراح، آیة 4)» او ما را کشاند تا نقطة اوج سختی و ناگهان آسانی را نازل کرد؛ بدون اینکه خودمان نقش زیادی داشته باشیم. جریان جلسه ناگهان برگشت. برادر احمد متوسلیان گفت: «من خیلی عذر می‌خواهم که این مطلب را بیان کردم. ما تابع دستور هستیم و الان می‌رویم به دنبال اجرا. هیچ نگران نباشید.» برادر خرازی هم همین طور. همه‌شان با هم هماهنگ کردند و شروع کردند به تقویت فرماندهی برای اجرای دستور. این طور که شد، گفتم: «بسیار خوب، این قدر هم وقت دارید. سریع بروید برای عملیات آماده شوید و اعلام آمادگی کنید.» دنبال محاصره بودیم آن‌ها که رفتند، غبار غمی دل مرا گرفت. در دل گفتم: «خدایا، با این قاطعیتی که در ابلاغ دستور نشان دادم، با این شرایطی که توی جلسه به وجود آمد و بعد هم خودت حلش کردی، حالا اگر این طرح نگرفت، آن وقت چه کار کنیم؟ دفعة بعد، توی اتاق‌های جنگ، نمی‌شود این طور دستور داد. چون یاد صحنه‌های قبلی می‌کنند.» آن طرحی که به عنوان جرقة امید و امداد الهی در ذهن خود احساس کردیم، این بود که گفتیم درست است ما بیست و پنج روز است در حال جنگیم و فرماندهان می‌گویند که بریده‌ایم و نیروهایمان باید بازسازی شوند، این را نمی‌توانیم نادیده بگیریم که اگر قرار باشد خونین‌شهر آزاد شود، الان باید آزاد شود. این را هم می‌دانیم که نیرویش را نداریم که آزادش کنیم. ولی حداقل می‌توانیم خونین‌شهر را محاصره کنیم. یعنی از یک جایی برویم بین خونین شهر و شلمچه. آن دفعه نتوانستیم از شلمچه برویم. از یک جای دیگر می‌رویم که آسان‌تر باشد و اعلام کنیم خونین‌شهر را محاصره کرده‌ایم. همین باعث می‌شود که نیروها بیشتر و زودتر به جبهه بیایند و ما تقویت شویم. آنچه به ذهن آمده بود، این بود. تصویری از آزادسازی نبود. بلکه محاصره خونین‌شهر بود تا در قدم بعدی شهر آزاد شود. محور را انتخاب کردیم. بهترین و سهل‌الوصول‌ترین محور برای چنین حرکتی، جادة خرمشهر به اهواز و شرق آن یعنی رودخانة عرایض بود. باید از رودخانه هم رد می‌شدیم. عمق عملیات چهار پنج کیلومتر بیشتر نبود. نیروها باید عبور می‌کردند و خودشان را به اروند می‌رساندند و ما اعلام می‌کردیم که خونین‌شهر را محاصره کرده‌ایم. در حالی که این محاصره کامل نبود. یک بخش از خونین‌شهر ـ جنوب شهر ـ را اروندرود تشکیل می‌داد که آن طرفش دشمن بود. دشمن می‌توانست به راحتی، با توپخانه، از آن طرف بکوبد. همة آتش‌ها هم می‌رسید؛ از خمپاره گرفته تا توپ‌خانه. یعنی نیازی نداشت توپ‌خانه‌اش را ببرد آن طرف. با داشتن جزایر ام‌الرصاص و سهیل، خیلی راحت می‌توانست پشتیبانی‌هایش را هم انجام دهد. ولی ما همین را هم پیروزی می‌دانستیم. باید نیروها را انتخاب می‌کردیم. گفتیم از بین لشکرهای ارتش و سپاه، نیروهایی که توانشان بالاتر است، انتخاب می‌کنیم. دیگر نمی‌گوییم قرارگاه فلان بجنگد. ببینیم توی لشکرها، کدام واحدها وضعشان بهتر است؛ آن را که سالم‌تر است به کار می‌گیریم. متوسلیان داد و بیداد می کرد اگر اشتباه نکرده باشم، از سپاه تیپ 27 حضرت رسول(ص) بود و تیپ 14 امام حسین(ع) و تیپ 8 نجف و احتمالاً تیپ فجر (احتمالاً، یعنی یک تیپ دیگر هم بود.) و از ارتش تیپ 1 لشکر 21 حمزه، به فرماندهی سرتیپ شاهین‌راد، و تیپ 3 از لشکر 77 خراسان. این‌ها با هم سه محور را تشکیل دادند؛ محور غربی، یعنی سمت راست، را حضرت رسول(ص) با تیپ 1 از لشکر 21، محور وسطی را تیپ 3 لشکر 77 و یک تیپ از سپاه (احتمالاً همان فجر است)، محور سمت چپ، که به خونین‌شهر وصل می‌شد، تیپ 8 نجف. البته محور سمت راست و چپ اصلی بودند. محور وسط فقط یک مقدار تعرض می‌کرد. سمت راست و سمت چپ با دشمن تماس داشتند. ولی وسطی فقط از جلو با دشمن تماس داشت و به آب می‌خورد. قرار شد با هم تک کنند و این کار را انجام دهند. شب، عملیات شروع شد. از همان اول شب، محور سمت راست به سرعت برید و رفت جلو. شکاف را ایجاد کرد و رفت جلو ولی آن قدر جلو رفت که دادش درآمد. می‌گفت: «هنوز سمت چپ من آزاد است. من دارم، هم از راست می‌خورم و هم از سمت چپ.» برادر احمد متوسلیان داد و بیداد می‌کرد. دو محور دیگر جلو نمی‌رفتند. ما داشتیم ناامید می‌شدیم. تا صبح هر چه راهنمایی و هدایت شدند، پیش نرفتند. حدود نماز صبح بود. یادم هست که بچه‌ها همه از حال رفته بودند و از خستگی افتاده بودند. تعداد قلیلی توی اتاق جنگ بودیم. نماز را خواندم. چشم‌‌هایم باز نمی‌شدند. می‌خواستم بخوابم. ولی دلم نمی‌آمد از کنار بی‌سیم کنار بروم. در همان اتاق جنگ، زیر نورافکن، ملحفه‌ای پهن کردم. دراز کشیدم تا کمی آرامش پیدا کنم. بلافاصله خواب سید عالی‌قدری را دیدم که با عمامه مشکی آمد داخل قرارگاه ما. صورتش را گرفته بود. چهره‌اش گرفته و غمناک بود. آمد و نگاهی به همه‌مان کرد. همه به احترام بلند شدیم. ایشان، مثل اینکه کارش را انجام داده باشد و کار دیگری نداشته باشد، برای من هم طبیعی بود، گفت: «می‌‌خواهم بروم. کسی نیست مرا راهنمایی کند.» بلافاصله دویدم جلو و گفتم: «من آمادگی دارم.» رفتم ایشان را راهنمایی کردم تا از قرارگاه بیرون بروند. از آنجا هم خارج شدیم. یک‌دفعه این طور به نظرم آمد که حیف است این سید عالی‌قدر راه برود، بهتر است که ایشان را بغل کنم و روی دست خودم بگیرم. همان کار را کردم و ایشان را روی دست گرفتم تا راه نرود. همان طوری که روی دست‌های من بودند، با حالت تبسم، به من نگاه کردند. اظهار محبت کردند. این اظهار محبت، خیلی من را متأثر کرد و به گریه افتادم. گریه‌ام آن قدر شدت داشت که از خواب پریدم. بیست دقیقه از زمانی که خوابیده بودم، گذشته بود ولی انگار اصلاً خوابم نمی‌آمد. حالت خاصی را احساس کردم. همان موقع، توی بی‌سیم داشتند تکبیر می‌گفتند. دو محور که گیر کرده بود، باز شده بود و رسیده بودند به اروند. یعنی سه محور با هم رسیده بودند به اروند. تمام مشکلات ما در پیشروی حل شده بود. خدا ان‌شاء‌الله با بزرگان بهشت محشورشان کند. برادر خرازی با کد و رمز اطلاع داد وضعیت ما خوب است و گفت: «توانسته‌ایم حدود هفتصد نفر از نیروها را متمرکز کنیم. اگر اجازه بدهید، از اینجایی که دشمن خط محکمی ندارد، بزنم به خط دشمن، توی خونین‌شهر.» 14هزار و 500 اسیر ریسک بزرگی بود. هفتصد نفر چه بود که ما بخواهیم به خونین‌شهر حمله کنیم؟ بعدش چه؟ حالت خاصی بر ما حاکم شده بود. زیاد خودمان را پایبند مقررات و فرمول‌های جنگ نمی‌کردیم که این کار بشود یا نشود. گفتم: «بزنید.» ایشان زد. یک ساعت هم طول نکشید. ساعت هشت صبح بود که گفتند: «ما زدیم. خوب هم گرفته. عراقی‌ها جلوی ما دست‌ها را بالا برده‌اند. ولی تعداد آن‌ها دست ما نیست. باید احتیاط می‌کردند و کُند به طرفشان می‌رفتند. یک هلی‌کوپتر 214 فرستادیم بالا که ببینیم وضعیت چه جور است. خلبان فریاد زد: «تا چشمم کار می‌کند، توی این خلبان‌ها و کوچه‌های خرمشهر، عراقی‌ها صف بسته‌اند و دست‌ها را بالا برده‌اند.» یعنی قابل شمارش نبودند. واقعاً مطلب عجیبی بود. نمی‌شد به عراقی‌ها بگوییم: «شما بروید توی سنگر؛ ما نیرو نداریم!» بالاخره باید کارشان را تمام می‌کردیم. باز خداوند یاری کرد و تدابیری اتخاذ شد که جالب هم بود. به نیروهایی که در خط داشتیم، گفتیم: «به صورت دشتبان، به صورت صف، یک طرفشان ـ یعنی طرف غرب ـ بایستند.» منظورمان این بود که آن‌ها را هدایت کنیم بیایند روی جاده و از طریق جاده بروند به طرف اهواز. گفتم: «فعلاً پیاده بروند به طرف اهواز!» تا اهواز صد و شصت و پنج کیلومتر راه بود. ماشین هم نداشتیم که آن‌ها را سوار کنیم. نیروها با دست اشاره می‌کردند که بروید توی جاده. آن‌ها هم پشت سر هم رفتند توی جاده. مگر تمام می‌شدند! تا بعد از ظهر طول کشید. هر چه می‌رفتند، تمام نمی‌شدند. عصر بود. پرسیدم: «بالاخره این اسرا چه شدند؟» گفتند: «دیگر نمی‌آیند.» رفتیم توی خرمشهر و خرمشهر را گرفتیم. آماری به ما دادند. حدود چهارده هزار و پانصد نفر در شهر اسیر شده بودند؛ اینکه داخل این سنگرها، چقدر امکانات و مهمات و وسایل و تجهیزات و غذا بود، جای خودش... *** منبع: ناگفته های جنگ: خاطرات سپهبد شهید علی صیاد شیرازی/ تدوین: احمد دهقان/ تاریخ نشر: آبان 1393/نوبت چاپ: هفدهم   لینک سایت منبع
  9.   ضمن تشکر از شما بابت معرفی این فیلم؛   اگر اجازه دهید قدری نقد به فرمایشات شما داشته باشم.   1- این فیلم، یک فیلم تاریخی نبود؛ بلکه فیلمی نمادین بود. کما اینکه به جز آدمیرال کاناریس (که در فیلم نامی هم از وی برده نمی شود و صرفاً به منظور مشخصی وی به تصویر کشیده شده است که در ادامه عرض می شود) و البته شخص چرچیل، باقی شخصیت ها غیرواقعی بودند. همین موضوع، نمادین بودن این فیلم را به تصویر می کشید که شما به سادگی از آن گذشتید و نحوه ی روایی داستان را به تاریخ نگاری برندگان جنگ متصل فرمودید.   2- فیلم با یک روایت تاریخی آغاز می شود. یعنی حضور پررنگ چتربازان و کماندوهای آلمانی در سال های پایانی جنگ برای انجام مأموریت هایی که انجام آن غیر ممکن بود (اشاره مشخص به آزادی موسولینی از زندانی که منطقاً کسی توانایی نفوذ به آن را نداشت). اگر چه شاید داستان فیلم، به نوعی تخیلی بود، ولی در حقیقت این اتفاقات افتاده بود و مثلاً خود اتو اسکورزنی و تیم تحت امر وی مأموریت ترور استالین، چرچیل و روزولت در ایران را داشتند که با توجه به اینکه ایران منطقه تحت اشغال متفقین بود و صدها کیلومتر با سرزمین های تحت اختیار نازی ها فاصله داشت، مأموریتی غیرممکن بود. ولی آلمان این دست مأموریت ها را در آن ایام طراحی می کرد. پس این فیلم، نمادی از تلاش تاریخی این یگان و طراحان پشت سر آن بود.   3- در ابتدای فیلم، آدمیرال کاناریس (با بازی ارزشمند آنتونی کوایلی فقید) به تصویر کشیده می شود که آشکارا از صحبت های هیلتر به دیوانگی یاد می کند و صحبت هایی را می گوید که مشخصاً وی جز در حلقه ی یاران مطرح نمی کرد. کاناریس یکی از مرموزترین شخصیت های آلمان نازی بود و در مقام رئیس آبور، ارتباطاتی با انگلیسی ها نیز داشت (هرچند که خود مستقل از انگلیس بود.). فیلم اشاره ای پرش وار به این قضیه داشت و پس از آن آدمیرال از فیلم محو می شود. ولی بیننده را به تردید می اندازد که در حقیقت طرح این عملیات چگونه لو رفت. چرا که بسیاری از عملیات هایی که انگلستان در آن زمان، در قالب «کشف اتفاقی» و یا «جلوگیری حادثه وار» مطرح می نمود، در حقیقت کاملاً با برنامه و اطلاعات و طرح ریزی بود. یک مثال ساده ی آن، شکستن دستگاه رمزنگار انیگما بود که شکستن آن را MI6 حتی به ارتش هم اطلاع نداد و تنها با استفاده از روش های آماری و حادثه سازی ها و کشف های اتفاقی، گاهاً نیروی دریایی خبردار می شد و با ولف پک مقابله می کرد. به عبارتی فیلم اشاره ای پرده وار به نقش احتمالی و مرموز کاناریس در لو رفتن برخی طرح های ترور و خرابکاری کماندوهای آلمانی داشت.   4- فیلم کاملاً انگلیسی ساز است و از متدهای فیلم های انگلیسی اقتباس نموده است. در فیلم، برخلاف فیلم های امریکایی ساز، بد و خوب مفهومی ندارد. آلمانی های بدی هستند که یهودی ها را به اردوگاه های کار اجباری می فرستند و فراریانشان را به قتل می رسانند. ولی از آن طرف آلمانی های خوبی هستند که مخالف این دیوانگی ها هستند؛ نظیر کلنل اشتاینر یا آدمیرال کاناریس. یا آلمانی ها را نه دیوهای جانی، که انسان هایی به تصویر می کشد که از طرفی برای نجات خود حاضر نیستند مردم را به قتل برسانند (و به زندانی کردنشان تا پایان مأموریت ترور بسنده می کنند) و یا وقتی که گیر می افتند و چاره ای جز مقابله یا تسلیم ندارند، از مردم به عنوان سپر انسانی استفاده نمی کنند و با رها کردن مردم، به امریکایی ها مجوز به گلوله بستن کلیسا با کالیبر سنگین و هدف قرار گرفتن با نارنجک را می دهند. در مواجهه با امریکایی ها، بیشتر خوی گاوچرانی و غرور ایشان، بویژه در فرماندهان ارشدشان را به تصویر می کشد و اینکه جنگجویان ماهری هستند و در مواجهه با کمین ها و مقاومت ها، تغییر تاکتیک های مناسبی می دهند (که این موضوع بارها در جنگ دوم جهانی به اثبات رسید). اما درنقطه ی مقابل آن، نقدهای نمادین به ایرلندی ها دارد که وطن پرستی شان زیر سوال می رود و اینکه برای اینکه منافع ایرلند را حفظ کنند، به چه اقداماتی دست می زنند. از قتل هایی که برای منفعت خودشان است لحظه ای دریغ نمی کنند و می بینیم انسانی ترین شخصیت دولین، زمانی است که وی دست از این بازی ها می کشد (اشاره به همان مبارزه انگلیس و ایرلند شمالی) و پی زندگی خود می رود.   5- پیام اصلی این فیلم، شرافت بود. آلمانی ها سربازانی شریف نشان داده شدند که برای فراری دادن فرمانده و معاون خود، حاضرند جانشان را فدا کنند؛ حتی در مأموریتی شکست خورده. این سربازان آنقدر شریف هستند که برای نجات جان یک کودک حاضرند جانشان را به خطر بیاندازند و در نهایت بمیرند. از طرفی وقتی آلمانی ها خود را لهستانی جا می زنند، با رفتار مناسب مردم و حتی سربازان امریکایی مواجه می شوند. خود اشتاینر فردی معرفی می شود که در انگلستان تحصیل کرده است و به ایشان احترام می گذارد (شخصیتی مشابه شخصیت واقعی کاناریس). برخورد امریکایی ها با آلمانی ها هم اکثراً براساس احترام بود و باور به اینکه همه دارند برای شرافت خود می جنگند. جالب اینکه شرافت سربازی آنقدر در این فیلم بولد شده بود که اشتاینر وقتی موفق به فرار می شود، حاضر نمی شود مسیر را ادامه دهد و با علم به کشته شدن، به سمت انجام مأموریت خود (که حال نیک می داند کاملاً لو رفته است و عملاً این کار امکان پذیر نیست) می رود. شاید شوک آورترین صحنه فیلم، صحنه ای است که اشتاینر موفق به ترور چرچیل می شود و بیننده برای لحظه ای خشک می شود و هر آن منتظر است که وی زنده شود که نمی شود. با مرگ اشتاینر اصل داستان مشخص می شود. ولی تلاش اشتاینر برای انجام این مأموریت در حالی که کمترین احتمالی برای موفقیت نداشت (و البته در کمال ناباوری و با بخت و اقبال، موفق هم شد!)، توسط خود انگلیسی ها ستودنی است.   به عبارت ساده تر، اگر با سبک روایت داستان و فیلم سازی انگلیسی ها آشنا باشید، بهتر می توانید این فیلم را درک نمایید و از تماشای آن لذت ببرید.   --------------------------------------------------------------   نکات دیگری هم در این فیلم بود که برای جلوگیری از اطاله ی کلام، از بیان آن صرفنظر نمودم.   امیدوارم جسارت حقیر را به بزرگی خود ببخشید. اگر هم توضیحی بر این عرایض داشتید خوشحال می شوم که آن را بخوانم.   --------------------------------------------------------------   پ.ن : با توجه به اینکه این متن در ساعت 1:30 بامداد نوشته شده است، اگر غلط املایی یا جمله بندی داشت از شما و سایر خوانندگان محترم عذرخواهی می کنم.
  10. ضمن تشکر از توضیحات ارزنده ی شما بزرگوار؛ به شخصه استفاده ی فراوانی از این مطالب بردم و با اکثر آن موافقم (و اندک موضوع اختلافی را هم در ادامه عرض خواهم کرد.). لکن بهتر دیدم که توضیحاتی درخصوص مواردی که از عرض بنده نقل فرمودید عرض نمایم.   1- استراتژی «جنگ جنگ تا پیروزی»، نقطه ی مقابل «جنگ جنگ تا اولین پیروزی مهم» بود که اولی توسط فرماندهان نظامی سپاه و دومی توسط سیاسیون اتخاذ شد. پس از فتح خرمشهر، بحث بر سر ماندن بر سر مرزها بود یا ورود به خاک عراق. حضرت امام (ره) موافق ماندن بر سر مرزها بودند و استدلالات خود را داشتند. لکن اکثر قریب به اتفاق مقامات سیاسی و نظامی، بر این عقیده بودند که می بایست وارد خاک عراق شوند. اینجا بود که بحث «تا کجا پیش رفتن» به پیش کشیده شد. فرماندهان ارتش و سیاسیون معتقد بودند که می بایست خاکی ارزنده از عراق در اختیار داشت و سپس به جنگ خاتمه داد. در نقطه ی مقابل سپاه معتقد بود که نظام دیکتاتوری صدام در ضعف قرار دارد و با فشار بیشتر سقوط بغداد هم در دسترس است. ضمن اینکه دقیقاً همان تحلیلی که بلای جان منافقین شد، بلای جان سپاه هم شد. یعنی باور عمومی این بود که به محض ورود سربازان ایرانی به خاک عراق، مردم عراق هم همراه و همگام با ایرانی ها بپا خواهند خاست و با فشار مضاعف، رژیم بعثی سقوط خواهند کرد. این استدلال وقتی غلط از آب درآمد که دیدند نه تنها مردم عراق با ایشان همراهی نکردند، که سربازانی که آنقدر در خاک ایران به راحتی مناطق را خالی می کردند و فرار را بر قرار ترجیح می دادند و یا از محاصره ها دست می کشیدند، برای وجب به وحب خاک خود می جنگیدند و اگر هم خاکی را از دست می دادند، سنگین ترین پاتک ها را به اجرا در می آوردند.   منظور اینکه این شعار، از همان سال 61 مطرح شد و بعد از فرمایش حضرت امام (ره) هم تنها شکل آن عوض شد. حتی می بینیم که در کلام حضرت امام (ره)، ایشان اشاره به شعار «جنگ جنگ تا پیروزی» و نقد مخالفین این شعار دارند. پس از این بود که شعار سپاه شد «جنگ جنگ تا رفع کل فتنه از جهان». ضمن اینکه منظور حضرت امام (ره) لزوماً جنگ سخت و خونین نبود. بلکه این، یک ایدئولوژی بود که جدال بی پایان نیکی و بدی را در نظر داشت. ولی سپاه معتقد بود این نبرد سرانجام آن می بایست حداقل به حذف رژیم بعثی شود و بعبارتی این شعار «استراتژیک» و قرآنی را تبدیل به شعاری «تاکتیکی» نمودند که البته نتیجه را هم دیدیم.   2- درخصوص ورود سپاه به نزاع با امریکایی ها، اول از همه باید در نظر داشته باشیم که جلسات متعددی برای این قضیه و بویژه به منظور تشکیل نیروی دریایی سپاه، چند سال قبل از این درگیری ها، تشکیل شده بود که در همین سایت میلیتاری هم چند باری مطالب مربوط به آن گذاشته شده است. این مسائل در همان سال ها مورد بحث قرار می گرفت. در داستان امریکایی ها هم این سپاه بود که سعی کرد مجوز ورود به نبرد با امریکایی ها را از حضرت امام (ره) بگیرند. هنگامی که در نهایت امریکایی ها اعلام کردند که کشتی های کشورهای عربی را با اسکورت خود و با پرچم کشور خود از تنگه ی هرمز عبور خواهند داد، مجدداً حضرات به حضرت امام (ره) رجوع نمودند. حضرت امام (ره) هم تنها فرمودند «من اگر بودم، می زدم.». ولی دستوری را صادر نکردند. اما سرداران محترم، همین حرف را به علامت چراغ سبز در نظر گرفتند و وقایع بعدی پیش آمد.   فارغ از اینکه شخص امام (ره) می توانند تصمیمات صحیح یا غلطی را بگیرند و یقیناً معصوم نیستند (و خود هم معترف به برخی تصمیم گیری های اشتباه بوده اند)، موضوع اینجاست که چرا سپاه در اوج درگیری های سنگین با عراق، جبهه ی دیگری را باز نمود؟ این درست است که برخی کشورهای عربی، به عراق کمک می کردند و یا نفت آن را با پرچم خود صادر می کردند. ولی حمله به آن ها به این نام، توجیه پذیر نبود و همین موضوع باعث شد ابتدا شوروی و سپس امریکا وارد خلیج فارس شوند و کشتی ها را تحت الحمایه خود قرار دهند. بدیهی است ایران علاقه ای به درگیری با شوروی نداشت؛ اگرچه نقش آن در تسلیح و پشتیبانی عراق، صدها برابر بیشتر از امریکایی ها بود. ولی این باور وجود داشت که با درگیر شدن با امریکا، ملت های منطقه به حمایت از ایران برمی خیزند و اعتبار بین المللی تقابل با امریکا نیز به ایران افزوده می گردد که البته نتیجه عکس را بدنبال داشت.   پاسخ های امریکایی ها معقولانه تر بود و حتی در حملات به سکوهای نفتی هم ابتدا با اخطار و هشدار، اقدام به تخلیه ی پرسنل و مدافعان می کردند و سپس آن را منهدم می ساختند. ولی واکنش سپاه تندتر و تندتر شد که نهایت آن، عملیات آخوندک شد که نتیجه ی خوبی را به دنبال نداشت. از سوی دیگر همین مسئله بود که باعث شد امریکایی ها در فاو هم مداخله ای کوتاه، ولی موثر داشته باشند.   بحث، بر سر انفعال نبود. کما اینکه اگر انفعال بود، درگیری با شوروی هم می بایست با همان حرارت دنبال می شد. از سوی دیگر ایران در موضعی نبود که بخواهد امریکا را به چالش بکشد و نتایج آن می توانست منجر به فاجعه ای حقیقی شود. چرا که امریکا، عراق نبود.   این درست است که لجستیک عراق از طریق کشورهایی نظیر کویت و حتی عربستان برقرار می شد. ولی آیا با حمله به آن ها، کمکی به قطع شدن این خط نمودیم؟ آیا ماشین جنگی عراق از کار افتاد؟ یا فقط شرایط برای ما بدتر شد و اوضاع یکسویه به نفع عراق به سرانجام رسید.   اینکه ما باید چه کار می کردیم، یقیناً توجیه مناسبی برای «هر تصمیمی» نیست. کما اینکه خیلی مواقع انفعال نتیجه ی بهتری دارد تا درگیری. بطور مثال وقتی در جنگ سال 2003، چند بار شهرهای جنوبی مورد اصابت راکت ها و موشک های امریکایی قرار گرفت، یک راه حل می توانست ریورس فایر و یا درگیری هوایی با جنگنده های امریکایی باشد. ولی موضعی که ایران اتخاذ کرد، سال ها کشور را ایمن نگاه داشت و با سرعت بخشیدن به ساخت تسلیحات و ادوات جدید، حاشیه ی امنیت بیشتری را هم برای کشور بوجود آورد. ولی اگر این درگیری رخ می داد شاید (دقت بفرمایید. عرض می کنم شاید!!) امروز هم سرنوشتی بهتر از عراق (حداقل عراق سال 1991 الی 2003) در انتظار ایران نبود.   در نهایت، مطالبی که درخصوص درگیری های سپاه در خلیج فارس با امریکایی ها در دوران نبرد تحمیلی عرض شد، عمدتاً بر پایه ی خاطرات و مستندات فرماندهان وقت و فعلی سپاه (بویزه نیروی دریایی سپاه) بود که دقیق ترین آن در مستند رو در رو با شیطان (قسمت اول) و از زبان سرداران محترم سپاه (بالاخص سردار فدوی) عنوان شد. یعنی نه مطالبی بود که طبقه بندی و مخفی بوده باشد و نه اساساً روایت منافقین و صهیونیست ها بود. صرفاً این بزرگواران سانسور کوچکی در نقل مطالب فرموده بودند و آن سانسور هم این بود که «واکنش های امریکایی ها به این حملات را عنوان نفرمودند» و البته عنوان کردند که امریکا واکنشی نشان نداد و جرأت واکنش نشان نداد و چه و چه. بدیهی است این سانسور عامدانه هم فقط در راستای این بود که این تصمیم سپاه را «درست» جلوه بدهند و بگویند دیدید که زدیم و نزدند و جرأتش را هم پیدا نکردند.   3- از نظر شخص من این نبرد هیچ برنده ای نداشت. مهم نبود طرفین در ابتدا چه شعارهایی را مطرح می کردند. بلکه وقتی قدرت یکدیگر را سنجیدند و استراتژی های خود را بستند، می بایست پیروز نبرد را براساس میزان دستیابی به این استراتژی ها در نظر گرفت که طبیعتاً عدم موفقیت یکی، به مفهوم پیروزی دیگری نیست. عراق به همان اندازه ناکام ماند که ایران. این قضیه وقتی دردناک تر می شود که بیاد بیاوریم که ادعا و طلب 100 میلیارد دلار خسارت و غرامت برآوردی ایران، نه در زمان صدام و نه پس از آن و در دولت های شیعی ابراهیم جعفری، نوری مالکی و حیدر العبادی به نتیجه نرسید. ولی خسارتی که عراق به کویت وارد ساخت هنوز که هنوز است هر ساله به حساب این کشور واریز می شود؛ چه در زمان صدام و چه پس از آن.   اما این بحث، صرفاً بحث خاتمه ی جنگ بود و اینکه آیا خاتمه ی جنگ، تصمیمی عقلایی و منطقی بود که از نظر من بود و خدا می داند لحظه ای حب و بغض از نهادی، در پشت این جملات قرار نگرفته بود (هرچند خود شما بزرگوار هم فرمودید که منظورتان از آن پاراگراف با حقیر نیست.). از قضا اصرارم این است که نتایج جنگ را صرفاً براساس نگاه میلیتاریستی ببنیم و نه خیانت الف و ب و ج در فریب امام و سیاه جلوه دادن وضعیت کشور و چه و چه! چون این نگاه، در بهترین حالت (که درست باشد)، غیرقابل اثبات است و در بدترین حالت، تهمتی ناجوانمردانه به مسئولین کشور که در سخت ترین ایام، کشور را بدون مشکلات معمول کشورهای جنگ زده (نظیر قحطی، گرانی های افسار گسیخته، کسری های شدید، ناامنی ها، ظلم ها و ...)، اداره نمودند.   ولی اگر هر یک از بزرگوران از این عرایض، برداشتی حمل بر اسائه ی ادب خدمت فرماندهان و رزمندگان بزرگوار داشتند، از تمامی این بزرگان و همچنین دوستان گرامی عذرخواهی و طلب حلالیت می نمایم.   ======================================   پ.ن : داستان مکالمه ی شهید احمد کاظمی و آیت الله هاشمی رفسنجانی را تاکنون نشنیده ام. اگر امکان دارد (و جزو اسناد معمولی و غیرطبقه بندی است)، آن را در این تاپیک ارائه بفرمایید تا حقیر و دوستان دیگر هم از آن استفاده ببرند.
  11. ضمن تشکر از فرمایشات شما بزرگوار؛     من باتوجه به شناختی که از شما بزرگوار طی این سال ها داشته ام، انتظاری جز این هم از شما نداشته و ندارم. اگر هم در عرایضم تندی و اسائه ی ادبی شده و یا می شود، پیشاپیش عذرخواهی می کنم و هدف هم این است که بحث، سمت وسوی منطقی خود را حفظ نماید که بتوان از آن، نتیجه ی مفیدی نیز گرفت.       من در عجبم که شما چرا گذشته ی نبرد را نمی بینید و صرفاً به ادعاهای جناب رضایی استناد می فرمایید؟ ایران در اوج اقتدار نظامی خود حداکثر جایی که توانست اشغال نماید، فاو بود که اساساً قرار هم نبود فقط فاو گرفته شود و هدف، بصره بود که هیچ گاه هم محقق نشد. جالب اینکه تمامی عملیات هایی که در خاک عراق انجام پذیرفت، با تلفاتی بسیار سنگین برای همراه بود که قبل از ورود به خاک عراق اصلاً سابقه نداشت (حتی در پر تلفات ترین عملیات ایران؛ یعنی بیت المقدس).   حال چه معجزه ای رخ داد که در پایان جنگ، زمانی که دیگر نه هواپیما و نه هوانیروز چندانی برای ایران باقی مانده بود که جور مقابله با نیروی زرهی قدرتمند عراق را بگیرد، نه پدافندی باقی مانده بود که در مقابل بمباران های بی امان عراقی ها از رزمندگان دفاعی نماید، و نه حتی تسلیحات سبکی (آتش تهیه بماند)، ایران و حضرات سپاهی توانایی فتح بصره را پیدا کردند؟ به عقیده ی شما، برای فتح بصره، به چیزی فراتر از ادعا نیاز نبود؟ چرا که اگر ادعا را مبنا قرار دهیم، جناب سردار نقدی هم امروز می فرمایند واشنگتن را هم فتح می کنیم و به قول یکی دیگر از بزرگواران، به فتح بیت المقدس قانع نمی شویم و کاخ سفید را هم حسینیه می کنیم!! ولی وقتی واقعیت های نبرد و داشته های طرفین را در نظر بگیریم می بینیم قضیه اینقدرها هم راحت نیست. به نظر شما، اینکه برخی اینطور ادعا می کنند و پس از پایان همه چیز، شاخ و شانه می کشند و رهبر معظم انقلاب هم خردمندانه دستور توقف در مرزها و پایبندی به قطعنامه را می دهد اینطور عجیب است؟   یعنی اصل ادعا که چطور قرار بود این اتفاق صورت پذیرد عجیب نیست؟   عجیب تر اینکه ادعاهای بدون مستندات جناب رضایی شما را به تعجب وا نمی دارد. مثلاً جایی که می فرمایند : «پس امام با ادامه جنگ در شرایطی که پیروزی‌های پی در پی در برهه پایانی جنگ، حاصل شده بود و قطعنامه را هم پذیرفته بودند مخالفت نمودند» اصلاً برای شما جای سوال نیست که «دقیقاً کدام پیروزی های پی در پی»؟!!   به عبارتی پس از کربلای 5 که آنهم عملیات موفقیت آمیزی نبود و حتی نزدیک بصره هم نشدند، کدام پیروزی های پی در پی ای در دو سال پایانی جنگ رخ داد؟ چون چیزی که من می دانم شکست پشت شکست بود که فاجعه امیزترین آن دادن همان فاوی بود که با 30 هزار شهید و زخمی گرفته بودیم و سال ها هم برای نگه داشتن آن تلفات می دادیم.   -------------------------------------------------------------------------   اما درخصوص عدم مخالفت مقام معظم رهبری، اولاً شما که چنین چیزی را نمی دانید. ثانیاً با فرض صحت ادعای حاج محسن، ایشان صرفاً واسط پیام بودند و نه مقام تصمیم گیرنده. اگر هم کسی می خواست تصمیم بگیرد، آیت الله هاشمی بودند که فرمانده جنگ بودند.   همان طور که عرض شد، آنقدر ذهنتان را درگیر مصاحبه ها و ادعاهای سردار رضایی فرموده اید که اصل قضیه را از یاد برده اید. اصل قضیه، توان نظامی ایران و عراق در انتهای جنگ است و نه ادعای این و آن. یعنی شرایطی که در نهایت منجر به پذیرش قطعنامه 598 شد و حتی چند روز بعد حضرت امام (ره) نامه ی شدید اللحنی را خطاب به آقای رازینی نوشتند بدین مضمون :   بسم اللّه‏ الرحمن الرحیم جناب حجت الاسلام آقای علی رازینی، رئیس سازمان قضایی نیروهای مسلح جنابعالی موظف می‏باشید: 1ـ دادگاه ویژۀ تخلفات جنگ را در کلیۀ مناطق جنگی تشکیل و طبق موازین شرع بدون رعایت هیچ یک از مقررات دست و پاگیر به جرایم متخلفان رسیدگی نمایید. 2ـ هر عملی که به تشخیص دادگاه موجب شکست جبهۀ اسلام و یا موجب خسارت جانی بوده و یا می‏باشد مجازات آن اعدام است. والسلام. 2/5/67 روح اللّه‏ الموسوی الخمینی   از سوی دیگر در نظر داشته باشید که اگر جناب محسن رضایی از عملکرد هشت ساله ی خود به عنوان فرمانده کل سپاه و کسی که سیاست آفند سپاه به تنهایی در خاک عراق را از اول تا آخر حمایت کرد و از طرف دیگر به نیروی دریایی فوق نوپای سپاه دستور داد که به پر و پای امریکایی ها بپیجند (که نتیجه ی آن فاجعه آمیز بود)، دفاع نفرماید چه کسی دفاع نماید؟ اگر ایشان نگوید که ما جنگ را بردیم و ما پیروز بودیم و ما می توانستیم فاتح کل عراق باشیم و چه و چه، چه کسی این ادعا را مطرح نماید؟   یادآور می شوم که این سپاه بود که شعار «جنگ حنگ تا رفع کل فتنه از جهان» را می داد و به کمتر از ساقط کردن رژیم بعثی و صدام حسین رضایت نمی داد. ولی اگر جنگ واقعاً ادامه پیدا می کرد، شاید نتیجه ای به مراتب فاجعه آمیزتر را شاهد می بودیم و خدا را شکر که حضرت امام (ره) آنقدر تدبیر و درایت داشتند که به این موضوع خاتمه دهند و خدا را شکر که سال ها بعد مکرشان به خودشان بازگشت و ظالمی به دست ظالمی دیگر نابود شد.
  12. دوست بزرگوارم. اصلاً عرایض بنده را مطالعه فرمودید؟ چرا از هر قسمت به قسمت بعدی پرش فرمودید؟   اینکه حمله به جبهه ی جنوبی چرا به عقب نشینی عراق انجامید که عرض شد بدلیل فشار غرب بود و توضیح مفصل آن به تاپیک مستقل معطوف شد. جالب اینکه در همین متنی که نقل قول فرمودید هم اشاره به این دارد که ارتش عراق پیشروی خود را متوقف نمود و در خاک ایران مستقر شد و بعد هم بدون درگیری شدیدی به عقب بازگشت! بدیهی است که اگر قصد اشغال کامل را داشت، توقفی هم در کار نمی بود و به راحتی به خرمشهر و آبادان بی دفاع می رسید و ایران هم به این سادگی توان باز پس گرفتن آن را نداشت. نمی خواهید بفرمایید که از هیبت و ابهت سپاه سراپا مسلح اسلام به هراس آمد و فرار را بر قرار ترجیح داد؟   منافقین هم که به تفصیل عنوان شد. چطور این دو را در هم ادغام فرمودید؟! بهتر نیست به جای تعجیل در پاسخگویی، به آرامش در مطالعه ی پاسخ دیگران روی بیاورید؟   نکته ی دوم اینکه آمار فوق، مجموع آمارهای دو نیروی نظامی ایران است و اگر سپاه هم چنین ادعایی داشته است، به این دلیل بوده که سپاه از سال 64 مسئولیت عملیات های آفندی را بعهده داشته است و مطلب مذکور کلیه ی امکانات تهاجمی نظامی ایران بوده است.   نکته ی سوم اینکه کمبود تجهیزات و ادوات نظامی ایران در سال های پایانی جنگ فصل مشترک قصه ی پرغصه ی تمامی نظامیان ایرانی بوده است و عجیب است که شما اصرار عجیبی دارید که ما در انتهای جنگ همه چیز داشتیم و این دست آمارها از ناکجا آباد آمده است. ضمن اینکه اصلاً به زیرنویس های همان تصویر هم توجه نفرمودید که این ادوات فارغ از میزان آمادگی و تجهیز بوده است و حتی کیفیت آن نیز مورد بررسی قرار نگرفته است.   1750 دستگاه تانک های مدرن روز روسی کجا و تانک های قدیمی و ضعیف تری چون ام 60 یا تی 55 های غنیمتی کجا!   ضمن اینکه حتی با فرض محال که نیروی زرهی ما اصلاً دو برابر آمار فوق الذکر هم بود و همه از تانک های مدرن تشکیل می شد، همه می دانیم که در پایان جنگ نه هوانیروز درست و درمانی داشتیم و نه نیروی هوایی خاصی. در نقطه ی مقابل ارتش عراق از نیروی هوایی و هوانیروز کاملاً بروز شده و مجهز برخوردار بود. پس سرنوشت هر نبرد زرهی جز نابودی قطعی تمامی ادوات ما نبود و درست همان بلایی سر ما می آمد که بر سر نیروی زرهی عراق در جنگ خلیج آمد.   درخصوص استراتژی جنگ هم بسیار تفاوت است بین استفاده از نیروی انسانی تعلیم دیده (ولو 45 روزه) و نیروی انسانی که حتی یک روز هم تعلیم ندیده و فقط به ندای حضرت امام (ره) به جبهه ها سرازیر شده است. نیرویی که حتی تفنگی نبود که به دستشان بدهیم و اگر هم تفنگ بود، فشنگ نبود. آن وقت شما از آسمان هفتم برای تمامی این نیروها تجهیزات و ادوات و تسلیحات فراهم نموده اید؟   انصافاً کمی واقع نگر باشید و مقدار اندکی به آمارهای رسمی و چیزی فراتر از ادعاهای غیرقابل اثبات استناد بفرمایید؛ اگر و اگر اصرار ندارید که حرف و نظر خود را به مخاطبان خود بقبولانید.   اما عجیب است که شما به نامه ی محسن رضایی اشاره می فرمایید بدون اینکه بببنید جناب رضایی چه ملزوماتی را برای انجام عملیات درخواست نموده است و درخواست هایی را داشته است که ایران در زمان شاه و در اوج اقتدار نظامی خود نیز توان برآورده کردن آن را نداشت؛ چه برسد به زمان جنگ و تحریم اقتصادی و نظامی و سیاسی و چه و چه!   جالب اینجاست که نامه به قدری با زبان بی زبانی اشاره نموده بود که خبری از جنگ نیست که دهه ها بعد جناب محسن رضایی به صرافت افتاده و خود نامه را با الحاقات و نوشته هایی که از قبل نبود، خواندند و کلی هم زیرنویس به آن اضافه کردند که منظورم از اینجا این بود و آن بود و چه و چه.   حالا شما تمامی این موارد و اعترافات بدیهی را نادیده می گیرید و می فرمایید سپاه و آقا محسن آماده ی هجوم به خاک عراق بودند؟ آنهم بعد از دقیقاً 6 سال درجا زدن در خاک عراق؛ در اوج توان نظامی سپاه و ارتش در ایام جنگ؟   ضمن اینکه پرش زیرکانه ی شما نسبت به خالی بودن جبهه ها از رزمنده های داوطلب (به گونه ای که آقا محسن در نامه ی خود برای ادامه ی جنگ پیشنهاد می کند باید تمامی جوانان بین 14 تا 50 سال اجباراً 4 ماه در سال!!!!! را در جبهه ها حضور داشته باشند!!!!) و همچنین خالی بودن خزانه کشور را هم نشانی از زیرکی شما در این بحث می دانم.   ----------------------------------------------------------------------------   در پایان، این عجیب است که ایران تنها کشوری است که در آن، برخی از مردم و مسئولین از اینکه تصمیمی عقلایی و منطقی گرفته شده است، ابراز ناراحتی نموده و همه سعی دارند بگویند ما در این تصمیم منطقی نقشی نداشتیم! اینکه جنگ 6 سال بدون کمترین منفعتی ادامه پیدا کرد و بسیاری از سرداران و سربازان ارزشمند ایران به شهادت رسیدند و خسارت های بیشماری به کشور و زیرساخت های آن وارد شد و حتی فاوی که با هزار و یک دردسر و زحمت گرفته بودیم و آن را حفظ کرده بودیم، سه روزه از دست رفت و نزدیک به 30 هزار رزمنده به اسارت دشمن درآمدند، گویی برای دوستان کافی نبوده است و انتظار بود مثلاً 10 سال دیگر هم جنگ ادامه پیدا می کرد تا شاید در خواب و خیال، غول بعثی که روز به روز بزرگتر و قوی تر می شد، بطور اتفاقی نابد شود و ایران پیروز نبرد باشد.   عجیب است که چرا دوستان سعی نمی کنند قدری، تنها قدری واقع نگری کنند و ببینند حضرت امام (ره) بزرگترین خدمت را به این کشور نمود که جنگ بی حاصل را متوقف نمود. این خردمندی از قضا کمترین انتظار از هر فرمانده نبرد است. اینکه بفهمند کجا جلو بروند و کجا عقب نشینی نمایند. کجا اعلام جنگ کنند و کجا جنگ را خاتمه دهند.   در نهایت به نظرموضوع بسیار بدیهی تر از این به نظر می رسد که این بحث به این شکل ادامه پیدا نماید. ولی اگر تمایل به بحث بر روی چگونگی رسیدن ایران به این نقطه بود، بنده در خدمت هستم.   نظر شما هم هرچه باشد برای من محترم است؛ اگرچه ممکن است با شما اختلاف نظری جدی در این زمینه داشته باشم.
  13.   ممنون از توضیحات شما بزرگوار؛   درخصوص پایان جنگ و اولتیماتوم آن منابع مختلفی به این موضوع اشاره کرده اند که اگر بخواهیم بدان بپردازیم، نیازمند تاپیکی جداگانه است. اگر تمایل داشتید تاپیک آن را ایجاد بفرمایید و مطالب ارزشمند خود را در آن قید بفرمایید و حقیر نیز اندک دانسته های خود را ارائه خواهم نمود.   اما درخصوص تک عراق؛ متأسفانه روایت شما کامل نیست بزرگوار. عراق در روزهای پایانی برای این حمله را انجام داد که بخواهد خاکی را بگیرد و در مذاکرات صلح، دست بالا را داشته باشد. ولی اصلی ترین دلیل این حمله این بود که نیروهای ایرانی را به سمت جنوب بکشاند و مسیر غرب را باز بگذارد. این مهم در خاطرات تقریباً تمامی سرداران محترم آورده شده است و نشان به آن نشان که عراق بدون مقاومت چندانی عقب کشید.   از سوی دیگر اگر عراق روی عملیات منافقین می خواست سرمایه گذاری نماید، حمایت هوایی خود از ستون ایشان را در خاک ایران قطع نمی کرد و عملاً با معدود هوانیروز باقیمانده ایران، قلع و قمع نمی شدند. کما اینکه تنگه چهارزبر که قتلگاه منافقین شد، اگر تنها بخش کوچکی پشتیبانی هوایی در آن وجود داشت، عملاً امکان حتی یک ساعت دفاع را نداشت.   ضمن اینکه نقشه ی اصلی این بود که منافقین کرمانشاه را تسخیر نمایند و به همین دلیل کرمانشاه تخلیه شده بود و قرار بود به محض استقرار منافین، کرمانشاه با بمب های ... هدف قرار داده شده و تکلیف منافقین یکسره شود که خدا را شکر کار به آنجا نرسید و در همان چهارزبر متوقف شدند. هرچند متوقف شدن ایشان در چهار زبر باعث شد که بخش عمده ای از نیروهای ایشان مجدداً به عراق بازگردند. چرا که بخشی از ستون هنوز حرکت نکرده بودند و بخش دیگر در نزدیکی مرزها بودند و عملاً به دام نیافتادند. در هر صورت درخصوص عملیات مرصاد حرف و حدیث زیاد است. ولی چیزی که به وضوح مشخص است اینست که منافقین پس از جنگ کاربردی برای صدام نداشتند و حمله ی ایشان به ایران در هر صورت برای عراق برد بود. اگر موفق به فتح تهران می شدند، رژیمی دست نشانده و وابسته به رژیم بعثی صدام روی کار می آمد. حتی اگر موفق به تثبیت قدرتشان در غرب هم می شدند، باز هم جای پای مناسبی بود برای افسران بعثی؛ به مانند دوران جولان کومله و دموکرات در سال های قبل و ابتدای جنگ. اگر هم شکست می خوردند و نابود می شدند، بخش عمده ای از نیروهای سربار صدام از بین می رفتند و منفعتی دیگر برای این رژیم حاصل می شد که شد.   --------------------------------------------------------------   اما دوست بزرگوارم؛ توصیه ی اکید حقیر به شما این است که هرگاه خواستید درخصوص توان آفندی ایران در انتهای جنگ مطلب خود را بیان بفرمایید، بار دیگر نیم نگاهی به آمار تعدادی (کیفیتی بماند) نیروها و تجهیزات طرفین در انتهای جنگ بیاندازید تا به وضوح مشخص باشد که چه کسی دست بالا را داشت. یک بار دیگر تصویر را حضورتان تقدیم می دارم :         این که پس از حمله ی عراق به ایران مجدد جبهه ها پر شد کمترین اهمیتی نداشت. چرا که تنها از سر جو بود. بطور مثال علی پروین هم با بنز خود به جبهه ها رفت. ولی چیزی که مشخص است اینست که آن جماعت بیشتر دیوار گوشتی و انسانی بودند تا رزمندگانی که مناسب ادامه ی جنگ باشند. ضمن اینکه نه برای این رزمندگان سلاح و تجهیزات خاصی بود، نه فرماندهی چندانی باقی مانده بود و نه اساساً ماندگاری خاصی در جبهه ها داشتند. کما اینکه در سال های پایانی، بزرگترین گلایه و ناراحتی فرماندهان جنگ، از کمبود بسیار شدید نیروهای داوطلب در میادین نبرد بود که حتی توان تثبیت مناطق عملیاتی را نداشتند؛ چه برسد به انجام عملیات آفندی.   در پایان، درگیری های ایران و امریکا در خلیج فارس که هر بار عملیات ایران با واکنش تندتر امریکایی ها مواجه شد که در نهایت به عملیات آخوندک منجر شد و البته تنش های شدیدی که یکی از نتایج آن فاجعه انهدام هواپیمای مسافربر ایرانی بود و هر لحظه احتمال حمله ی امریکایی ها بیشتر و بیشتر می شد را هم در معادلات خود در نظر بگیرید و فقط خواهشاً، خواهشاً، خواهشاً براساس آمار و ارقام ها و مستندات طبیعی برای تصمیم گیری تداوم یا پایان دادن به یک جنگ سخن بگویید و از موارد غیرقابل سنجش و اثبات و غیرملموس دوری گزینید تا بحث، نتیجه ی بهتری را حاصل نماید.
  14. یعنی می فرمایید ما در عملیات مرصاد، از عملیات آفندی استفاده کردیم؟   با تمام احترامی که به شما بزرگوار دارم، ولی بد نیست پستی که قبلاً در ابتدای این تاپیک ارائه کرده بودم را مجدداً حضورتان تقدیم نمایم.      
  15. استاد بزرگوارم؛ ان شاءالله که تمامی این تلاش ها منجر به شکست شود و همیشه سلامت باشید!       در اینکه اساساً فلسفه ی زنده ماندن گروه های فلسطینی به کمک های مالی، لجستیکی، آموزشی و حتی سیاسی کشورهای عربی بوده است کمترین شکی وجود ندارد. من فرمایش شما را یک پله بالاتر می برم و عرض می کنم این گروه ها حتی از سرویس های جاسوسی امریکا و شوروی هم کمک دریافت می داشتند.   حسین البشیر و زئید موچاسی، هر دو رابط PLO و KGB بودند که توسط اسرائیل ترور شدند. از سوی دیگر، CIA با علی حسن سلامه پس از واقعه ی مونیخ ارتباط برقرار کرده و در ازای تضمسن عدم حمله به امریکایی ها توسط سپتامبر سیاه، هم پول و هم اطلاعات به ایشان می دادند و حتی در ماجرای ترور سلامه در لندن هم این CIA بود که زمینه ی نجات سلامه را مهیا ساخت.   دیدیم که درست یک روز پس از پیروزی انقلاب، اولین کسی که پایش را در تهران گذاشت، مرحوم عرفات بود که آمد تا منبع مالی جدیدی پیدا نماید و اگر نبود جنگ هشت ساله و انتظار تقریباً بی جای ایران برای گرفتن جانب ایران در این جنگ (در حالی که عرفات نمی خواست هیچ یک از منابع مالی خود؛ ایران حضرت امام (ره) و عراق صدام حسین؛ را از دست بدهد) نبود، این کمک ها ادامه هم داشت.   طبیعتاً به تبع هرکدام از این کمک ها، برخی سیاست ها و شعارها نیز وارد ادبیات گروه های فلسطینی می شد و تلاشی ولو ظاهری برای نشان دادن همسویی این گروه ها با کمک کنندگان و حامیان صورت می پذیرفت.   بارزترین مثال آن، سازمان ابونضال بود که با تحت حمایت قرار گرفتن از سوی عراق صدام و ارتباط مستقیم با استخبارات عراق، کم کم تبدیل به دستگاه ترور مخالفان صدام حسین گردید و ماهیت آن بالکل تغییر نمود.   عرض من، بیشتر ناظر بر عامل تحریک برای تداوم مبارزات بود که عرفات سعی کرد مشی ناسیونالیسم عربی  و یا حتی اسلامی را به عنوان عاملی برای تداوم مبارزات فلسطینیان ارائه نماید در قبال مشی مارکسیستی گروه های فلسطینی و یا حتی انقلابی در دنیا.   کافیست در نظر بگیریم که همین مشی مارکسیستی بود که کشتار فرودگاه لود را (که طی آن 26 نفر کشته و 79 نفر مجروح به جای گذاشت) را رقم زد. کشتاری که به دست ارتش سرخ ژاپن رخ داد که یک گروه تروریستی مارکسیستی ژاپنی بود و برای حمایت از PFLP (و البته در حقیقت با اجیر کردن ایشان توسط PFLP) این حمله را ترتیب دادند.   کشتاری که سه ماه و اندی قبل از کشتار مونیخ بود.