Arash

نبرد تکاوران در خرمشهر

امتیاز دادن به این موضوع:

Recommended Posts

اقتضای اونن زمان ، خیانت مردان دولتمون همه و همه داشت دست به دست هم میداد تا تاریخ یکبار دیگه بگه سال های دهه 60 شمسی یاد آور قجر بی عرضه بود
ولی دلاور مردی ارتشیان بود که به سپاه ما اجازه رشد داد تا کشور حفظ بمونه
  • Upvote 3

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
با سلام و تشکر از این تاپیک بسیار زیبا که در مورد یکی از بهترین واحد های ارتش کشور هستش میخواست بپرسم آیا اجازه دارم در مورد یکی از بهترینهای این عزیزان که در اینجا هم از اون یاد کرده اید یعنی [b]شهید دریابان تکاور محمد علی صفا[/b] که از نخبه های تکاوران بود مطالبی قرار بدم یا نه؟

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
[quote name='sarbazirani' timestamp='1389690136' post='359303']
با سلام و تشکر از این تاپیک بسیار زیبا که در مورد یکی از بهترین واحد های ارتش کشور هستش میخواست بپرسم آیا اجازه دارم در مورد یکی از بهترینهای این عزیزان که در اینجا هم از اون یاد کرده اید یعنی [b]شهید دریابان تکاور محمد علی صفا[/b] که از نخبه های تکاوران بود مطالبی قرار بدم یا نه؟
[/quote]

به قول دوستان نیکی و پرسش ؟!!

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
[center]بسم رب شهدا و صدیقین[/center]
[center]به یاد بچه محل[/center]
کسی بعد از شهادتش روزنامه ها برایش تیتر زدند بزرگترین شکارچی تانک در روزهای نخستین جنگ
بنده امیدوارم با این نوشته خدمتی کوچک برای پاسداشت مقام این شهید بزرگوار کرده باشم
این متن بگرفته از خاطرات همسر و برادر ایشان است امیدوارم برای دوستان نیز جالب باشد.
همسر شهيد «محمدعلي صفا» تكاور نيروي دريايي ارتش شهداي جمهوري اسلامي گفت: شهيد «محمدعلي صفا» از جمله شهداي برجسته‌اي است كه قهرماني وي تا جايي پيش رفت كه لقب «بزرگترين شكارچي تانك‌هاي عراقي» را در روزهاي نخست جنگ گرفت.
شهداي جمهوري اسلامي ايران به خصوص شهداي نيروي دريايي ارتش در ۸ سال دفاع مقدس نقش آفريني‌هاي بسياري كرده‌اند؛ شهيد «محمدعلي صفا» يكي از اين سربازان جان بركف كشورمان است.
همزمان با سي‌ويكمين سالروز شهادت اين رزمنده غيور و فرمانده فداكار دوران دفاع مقدس، «عادله خوب سيرت» همسر شهيد «محمدعلي صفا» در گفت‌وگو با خبرنگار ايثار و شهادت باشگاه خبري فارس «توانا» اظهار داشت: يكي از دوستان و همرزمان شهيد صفا در محله ما در تهران زندگي مي‌كرد؛ شهيد صفا براي مسائل آموزشي و نوع كارش از منجيل به تهران مي‌آمد و در مدت حضورش در تهران در منزل دوستش استراحت مي‌كرد كه اين رفت‌وآمدها سبب آشنايي شهيد صفا با برادرم شد و از اين طريق زمينه آشنايي بنده با ايشان و نهايتاً‌ ازدواج ما فراهم شد.
وي با اشاره به اينكه تاكنون هيچ‌گونه مصاحبه‌اي در خصوص همسرش با رسانه‌ها انجام نداده است، گفت: شهيد «علي بخشي» دبير خبر شبكه 6 سيما در نيروي دريايي ـ هر سال چند مرتبه با منزل ما تماس ‌‌مي‌گرفت و براي مصاحبه اصرار ‌مي‌كرد و من هميشه مي‌گفتم مصاحبه نمي‌كنم. شهيد علي بخشي به من ‌مي‌گفت فرزندان‌تان چطور؟ اما آنها هم پاسخشان اين بود كه مصاحبه‌اي انجام نمي‌دهند؛ هر چند شهيد بخشي چندين سال براي مصاحبه كردن اصرار ورزيد و ما امتناع كرديم، اما بالاخره سه ماه قبل از شهادتش، در يك بعدازظهر تابستاني به همراه يك روزنامه‌نگار به منزل ما آمد و گفت‌وگو كوتاهي درباره شهيد صفا انجام داديم.

*وجود عالي شهيد را نمي‌توان به قلم و با تصوير بيان كرد
همسر شهيد صفا در ادامه يادآور شد: با تمام صفاتي كه تاكنون از شهيد «محمدعلي صفا» بيان كردم، اعتقادم بر اين است كه هنوز مطالب زيادي نگفته‌ام؛ چرا كه نمي‌شود وجود عالي اين شهيد را معني كرد. خبرنگاران كه هميشه با من تماس مي‌گيرند، مي‌گويند از زندگي 31 ساله خودتان و دو فرزند شهيد بگوييد، اما هنوز نمي‌توانم. مي‌دانيد چرا؟ براي اينكه در توان خودم و قلم و كاغذ نمي‌بينم آن روزهاي بعد از شهادتش را بيان كنم و بايد در عمل ديد و احساس كرد.
وي با اشاره به حس و حال خود در تشييع پيكر شهيد صفا خاطرنشان كرد: زماني كه ما براي تشييع پيكر پاك اين شهيد آماده شديم، از در منزل مادري شهيد در شهرستان «[b]بجنورد[/b]» اشك‌ريزان بيرون آمدم؛ نگاهم به سيل جمعيتي افتاد كه براي شركت در مراسم تشييع پيكر همسرم شركت كرده بودند.
وي افزود: با وجود اينكه حالي در بدن نداشتم اما جمعيت زيادي توجهم را جلب كرد؛ اندوهم هزار برابر شد كه خدايا اين مردم، چه مي‌گويند، چه مي‌جويند؟ به دنبال كه هستند؟ با خودم ‌گفتم، اينها همه «صفا» را مي‌شناسند؟ گاه مي‌ديدم عده‌اي از مردان بي‌تابي مي‌كنند به خصوص يكي از آنها توجه مرا به خود جلب كرد كه جلوي در منزل زانو زده بود و سرش را به شدت به پله‌ها مي‌كوبيد. در همان حال از مادر صفا سؤال كردم او كيست؟ گفت: «عزيز ريشنلو» دوست محمدعلي است؛ پرسيدم ديگران چرا اينطور مي‌كنند، او گفت: اينها دوستان صفا در باشگاه ورزشي هستند، هرگز اغراق نمي‌كنم همه مردم شهر او را مي‌شناختند؛ همه از او به نيكي ياد مي‌كردند.
اين همسر شهيد با پرداختن به خصوصيات شهيد «محمدعلي صفا» يادآور شد: بعد از تشييع پيكر محمدعلي در بجنورد همان يكي، دو روز اول استاندار خراسان به ديدار ما آمد؛ اما همان سيل جمعيت همچنان در كوچه و خيابان پراكنده بودند به طوري كه استاندار خراسان نتوانست وارد منزل پدر شهيد صفا شود و همان جلوي در با ديدار از خانواده و صحبت با مادر شهيد صفا بسنده كرد. فروتني و متواضع بودن آن شهيد به گونه‌اي بود كه پس از اعلام خبر شهادتش تمام مردم بجنورد و شهرهاي اطراف در غم از دست دادن آن شهيد عزاداري كردند.

*ايثار و شهادت در سرشت شهيد صفا نهفته بود
وي در ادامه افزود: مروت و جوانمردي، سرشت پاك، شجاعت، حقيقت در گفتار، كردار نيك، داشتن انفاق و تعاون و مشورت در كارها و دارا بودن مراتب ايثار يعني شهادت، در سرشت و ذات شهيد صفا به وضوح به چشم مي‌خورد.
اين همسر شهيد تصريح كرد: من مدت 2.5 سال با شهيد صفا زندگي كردم. در حالي كه 20 ساله بودم صاحب دو فرزند شديم آن روزها علي 1.5 ساله بود و مريم هنوز به دنيا نيامده بود. در طول 1.5 سال محمدعلي هرگز من و علي را از خود دور نكرد.
خوب سيرت افزود: سه روز اول جنگ كه در بوشهر بوديم مرتب شهر بمباران مي‌شد و من بسيار مي‌ترسيدم؛ علي لحظه‌اي از بغل من كنده نمي‌شد؛ صفا كه اين ترس مرا مي‌ديد، مي‌گفت خودت از صداي بمباران مي‌ترسي بچه هم مي‌ترسد بچه‌ها حس‌شان خيلي عجيب وابسته به حس مادر است. نترس از چه مي‌ترسي؟ و وقتي غم شهادت محمدعلي بر دلم نشست همه حرف‌ها و نصيحت‌ها او در جانم تازه شد؛ هزاران انديشه كه هيچ يك از آنها را نمي‌توان به تحرير درآورد. دردي بزرگ، شهادت انساني عظيم، داشتن سن و سال كم و وجود دو فرزند و من براي تحمل همه اينها فقط به خدا پناه بردم.
وي با اشاره به تولد دخترش «مريم» گفت: زماني كه همه مراسم‌ها تمام شد من ماندم و علي، دخترم مريم در 20 اسفند 59 به دنيا آمد. آن روزها هم در بيمارستان غوغايي ديگر از شيون و زاري همه بستگان شهيد صفا و خانواده‌ خودم به پا شد؛ چرا كه با تولد فرزندم ياد و خاطره همسرم دوباره زنده شد. بالاخره آن روزها هم گذشت و علي و مريم كم‌كم بزرگ شدند.
*با شهادت همسرم، عشق واقعي به خداوند برايم ترسيم شد
همسر شهيد صفا در ادامه يادآور شد: شنيده بودم انسان وقتي عاشق مي‌شود (عشق به خدا) آن وقت است كه معني عشق را مي‌فهمد؟ من عاشق علي و مريم شدم. فهميدم معني عشق يعني چه، با توكل به خدا و عشق خستگي‌ناپذير به فرزندانم به زندگي خودم ادامه دادم و اگر از اينكه نتوانستم دوران همراهي با صفا را بيشتر تجربه كنم، اما خوشحالم كه دعاي خير مردم بركت زندگي ما شده است.
وي با پرداختن به خصوصيات بارز شهيد صفا گفت: هميشه مي‌گويم من دلسوخته‌ام. دلسوخته‌اي 20 ساله؛ و خداوند صداي دعاي دلسوختگان را سريع اجابت مي‌كند؛ زماني كه علي 6 ماهه بود و هنوز جنگ شروع نشده بود، صفا به خرمشهر اعزام شد و در درگيري‌هاي داخلي كشور در سال 58 بعد از 6 روز اقامت در خرمشهر گلوله‌اي به او اصابت كرد كه در اين مورد براي من تعريف مي‌كرد و مي‌گفت وقتي مجروح شدم ابتدا متوجه نشدم؛ اما بعد از مدتي متوجه خونريزي شدم و مرا به بيمارستان آبادان بردند .
خوب سيرت ادامه داد: صفا تعريف مي‌كرد در طول راه خيلي سعي كردم بيدار بمانم و احساسم بر اين بود كه اگر چشم‌هايم را ببندم شايد ديگر نتوانم بلند شوم؛ از خرمشهر تا آبادان بيدار بودم و حدود نيم ساعت خونريزي داشتم اما مقاومت مي‌كردم و در دل به خدا حرف مي‌زدم و حضرت علي را صدا مي‌كردم و با خود مي‌گفتم ياعلي؛ من به الفت و بزرگواري و خصوصيات اخلاقي شما امام بزرگوار، دل داده‌ام و سعي كرده‌ام خط مشي زندگي‌ام را از شما الگوبرداري كنم. من نام فرزندم را به خاطر حب به شما، علي گذاشتم و الان فقط مي‌خواهم به من فرصتي بدهيد تا يك بار ديگر علي 6 ماهه‌ام را ببينم .

*شهيد صفا ارادت خاصي به اميرالمؤمنين داشت
اين همسر شهيد با پرداختن به اينكه چگونه دعاي شهيد صفا براي ديدار دوباره فرزندش مورد اجابت قرار گرفت، خاطر نشان كرد: همسرم درباره درخواستش از خداوند براي ديدار دوباره فرزندش گفت زماني كه به بيمارستان رسيدم با وجود اينكه چشم‌هايم تار مي‌ديد، صداها را خوب مي‌شنيدم كه مي‌گفتند؛ دكتر نداريم. اين مجروح بايد به اتاق عمل برده شود؟ مي‌گفت از دعاها و نجواهاي دلم حس عجيبي داشتم كه ديدم يك نفر فرياد مي‌زند هواپيما به زمين نشسته و دو پزشك با آن آمده‌اند؛ مريض را به اتاق عمل ببريد. دعايم مستجاب شد. به هوش كه آمدم گفتند در شكمت تير خورده و از پشت و از كنار نزديك‌ترين مهره ستون فقراتت درآمده و روده‌ها آسيب ديده؛ برايم تعريف مي‌كرد كه سريع خدا را شكر كردم و با چشمان پر از اشك براي اينكه دعايم مستجاب شد «يا علي» گفتم.
وي در ادامه افزود: شهيد گفت ديدم دو نفر از گروهان‌ها و درجه‌دارها كه روزهاي قبل تير خورده بودند در همان اتاق هستند. به برادم (رضا صفا كه خود افسر ارتش بود) گفتم به خانواده‌‌ام خبر ندهيد تير خورده‌ام؛ پيام و تلگراف بود كه مي‌رسيد، از نيروي دريايي از تهران از بوشهر كه ناوبان يكم «محمدعلي صفا» را به تهران در يكي از بيمارستان‌ها منتقل كنيد و همسرم با اين موضوع شديدا مخالفت كرد و گفتم تا زيردستان من كه مثل من تيرخورده و با من بودند عازم تهران نشوند من هم همين‌جا در آبادان خواهم ماند؛ مگر خون من از آنها رنگين‌تر است.

*با وجود مجروحيت عشق به وطن باعث شد شهيد صفا در خرمشهر باقي بماند
خوب‌سيرت يادآور شد: بالاخره بعد از 15 روز صفا را به تهران و به بيمارستان نيروي دريايي آوردند؛ يكي، دو ماهي گذشت كه بعد از به دست آوردن اندكي بهبودي، به او گفتند يك سال معاف از خدمت هستي، ديدم روزي به منزل آمد و به من گفت؛ من هرگز نمي‌توانم بيكار بنشينم و حقوق بگيرم. در جواب نامه معاف از خدمت اينچنين نوشت من چندين سال پزشكيار بودم و مي‌توانم در بهداري ارتش مشغول شوم وقتي كه اين يكسال سپري شد و بهبودي‌اش را به دست آورد، محل يگان خدمت مربوطه اين شهيد موافقت كردند و همسرم در بهداري (داروخانه) مشغول كار شد.
وي بيان داشت: هميشه زخم‌هايش ترشح داشت؛ به دليل اينكه تير از نزديك‌ترين ستون فقرات خارج شده بود تعدادي از عصب‌هاي سياتيك او قطع شده بود كه گويا پزشكان گفتند اينها خود به خود ترميم خواهند شد اما شب‌ها هميشه كاسه‌اي بزرگ يخ را در لگني مي‌گذاشتم و او پاهايش را روي يخ‌ها قرار مي‌داد و مي‌گفت اين‌طوري احساس درد كمتر است.
اين همسر شهيد گفت: يك سال از خدمتش در داروخانه گذشته بود كه قصد كرد به محل خدمتش برگردد، من شديدا مخالفت كردم و او در جواب گفت در كوه‌هاي انگليس و دشت‌هاي منجيل و شيراز دوره‌هاي چريكي و رسته‌هاي رزمي سخت را گذرانده‌ام كه روزي به كشورم خدمت كنم، من عاشق كارم هستم و بالاخره به محل خدمت خود برگشت.

*شهيد صفا: مهم اين است كه مرگ يا زندگي من چه تأثيري بر روي ديگران دارد
خوب سيرت با اشاره به چگونگي حضور شهيد صفا در دفاع از خرمشهر خاطرنشان كرد: بعد از اينكه همسرم به تكاوران نيروي دريايي پيوست، جنگ شروع شد. بعد از 3،‌4 روز به من پيشنهاد دادند كه به تهران و نزد خانواده‌ام بيايم و صفا هم گفت همسران همه تكاوران به تهران خواهند رفت، پايگاه بايد خالي باشد شما هم برو من به ناچار اطاعت كردم و به همراه همسر شهيد خلبان «والهي» كه همسايه ديوار به ديوار ما بود، به تهران آمدم.
وي افزود: موقع خداحافظي به همسرم گفتم هيچ‌جا نرو و سعي كن در بوشهر بماني؛ به شدت از دستم عصباني شد، گفتم؛ به خاطر زخم‌هايت مي‌گويم هنوز بهبوديت را كاملاً به دست نياورده‌اي و همانطور كه لباس خدمت به تن داشت، صندلي را از زير ميز بيرون كشيد؛ كلاهش را به شدت روز ميز كوبيد و يك تكه ورق و كاغذ از جيبش درآورد و چيزي نوشت و آن را اشاره به من به طرفم هول داد و گفت؛ اين را بخوان نوشتم كه بخواني و بداني، من كه همچنان از حركت او بهت زده شده بودم، سكوت كردم و در مقابلش ايستاده بودم كه باز گفت؛ اگر من به عنوان يك فرمانده به جبهه نروم پس چه كسي بايد برود؟ انتظار داري زير دست من چه كاري انجام دهد؟ فكر مي‌كني براي چه اين لباس را پوشيده‌ام براي چه حقوق مي‌گيرم؟
اين همسر شهيد يادآورشد: همسرم در ديدار آخرش كاغذي روي ميز آشپزخانه گذاشت و رفت؛ او روي آن كاغذ نوشته بود [b]«من چه بخواهم و چه نخواهم به هر حال روزي خواهم مُرد و مرگ حق است. اين مهم نيست، مهم اين است كه مرگ يا زندگي من چه تأثيري بر روي ديگران دارد.»[/b]

[b]*لقب «بزرگ‌ترين شكارچي تانك» براي محمدعلي صفا در روزهاي نخست جنگ[/b]

وي با پرداختن به نحوه شهادت شهيد صفا تصريح كرد: بعد از 3 روز آمدن ما به تهران شب قبل با همسرم در روز 5 اسفند 59 صحبت كردم؛ در خانه پايگاه هوايي بود كه ‌گفت آمده‌ام گل‌ها را آب بدم و چيزي درباره رفتنش به من نگفت. مثل اينكه صبح روز 6 اسفند 59 عازم خرمشهر بود.
{بنده فکر میکنم در اینجا تاریخ اشتباه درج شده}
خوب سيرت اظهار داشت: 7 اسفند 59 كه تماس گرفتم در منزل و پايگاه نبود، دوستي داشت به نام جناب «سروان گلزاده» كه به من گفت صفا ديروز صبح عازم خرمشهر شده؛ گريه كردم و گفتم چرا صفا به من چيزي نگفت؛ صفا زخم‌هايش هنوز خوب نشده؛ هر شب كاسه بزرگ يخ را مي‌آوردم و پاهايش را روي يخ‌ها مي‌گذاشت تا خوابش ببرد؛ پيام من را به او برسانيد؛ جناب گلزاده گفت چشم شما ناراحت نباشيد مشكلي نيست ما هم امروز يا فردا به خرمشهر خواهيم رفت و صفا را خواهيم ديد و صحبت‌هاي شما را به او خواهم گفت.

وي افزود: دقيقاً روز عزيمت تا روز شهادتش يعني 12 مهر 59 تنها 6 روز طول كشيد؛ درست مانند سال 58 كه بعد از 6 روز حضور در خرمشهر مجروح شد.

[b]اين همسر شهيد در ادامه عنوان كرد: هميشه با خود مي‌گويم شهادت همسرم بايد در همان سال 1358 با اصابت آن گلوله پيش مي‌آمد؛ اما او خودش گفت كه از حضرت علي (ع) خواسته‌ است فقط يك بار ديگر فرصت ديدار فرزندش علي را داشته باشدكه دعايش واقعاً مستجاب شده بود؛ يك سال و 18 روز بعد از مجروحيت‌اش دوباره با حضور 6 روزه در خرمشهر به درجه رفيع شهادت نايل شد؛ بعد از انتشار خبر شهادت محمدعلي روزنامه‌ها از او به نام «بزرگ‌ترين شكارچي تانك» ياد كردند.[/b]

[b]*شهيد صفا را به خواسته مادرش در «بجنورد» به خاك سپرديم[/b]
وي با پرداختن به چگونگي خاكسپاري پيكر شهيد صفا در بجنورد تصريح كرد: خيلي‌ها مرا دلداري دادند اما من آن روزها احساس ‌كردم در بياباني پر از كلوخ و سنگ با دو فرزند تنها هستم، وقتي به چهره اشك سوخته مادر صفا نگاه مي‌كردم، قلب و روحم به هم مي‌ريخت؛ مادر همسرم همچنان از فراق شهادت فرزندش صورتش گداخته شده بود چرا كه محمدعلي را خيلي دوست داشت، عجيب دلم به حالش مي‌سوخت. او بسيار رنج ديده، مادري زحمتكش و فداكار و مظلوم بود. حالا دوست‌ داشتني‌ترين فرزندش را از دست داده بود من كه 20 سال بيشتر نداشتم چگونه مي‌توانستم تماشاي اين صحنه‌ها را تحمل كنم؟ چگونه؟ هر بار مادر صفا را مي‌ديدم همه چيز را فراموش مي‌كردم و براي او از همه بيشتر مي‌سوختم.

[b]اين همسر شهيد اظهار داشت: مادر شهيد صفا در سال 79 به رحمت ايزدي پيوست اما در مدت اين 20 سال هر هفته سر مزار شهيد صفا بود. يكي از دلايلي كه من راضي شدم صفا را در شهرستان بجنورد دفن كنند، احترام به خواسته مادرش بود كه پيغام داده بود من هر هفته اگر بر سر مزار علي نروم ديوانه مي‌شوم. تنها خواهشي كه از عروسم و خانواده‌اش دارم اين است كه اجازه دهند صفا را در شهر خودش خاكسپاري كنند.[/b]

*بهترين واژه براي «ايثار» جنگيدن در راه حق و آزادي براي دين اسلام است
خوب سيرت در بيان تعبيرش از واژه «ايثار» بيان داشت: در كتاب‌هاي فقهي مي‌خوانيم كه ايثار مراتب مختلفي دارد به همنوع خود كمك كردن از نظر مالي، معنوي، فكري، تعليم دادن مطالب علمي، وقت زندگي خود را براي انجام هر كاري براي همنوع خود صرف كردن، گذشتن از مال و ماديان خود هر چند آن را به سختي به دست آورده باشي همه اينها مصاديقي از ايثاراست؛ اما گذشتن از جان يعني شهادت به بيان فقه و قرآن و در نزد امامان و پيامبران و خداوند بلندترين مرتبه ايثار است.
وي ادامه داد:‌ جنگيدن در راه حق و آزادي براي دين، دفاع از كشور و مردم مظلوم و بي‌گناه بهترين تعبير براي «ايثار» است.
اين همسر شهيد با اشاره به موفقيت‌هاي فرزندانش در سنگرهاي علمي كشور يادآور شد: علي فرزند نخستم كه در زمان شهادت پدرش يك‌سال بيشتر نداشت در حال حاضر پزشك داروساز است و تحصيلاتش را در دانشگاه تهران به پايان رسانده است. اما مريم كه در زمان شهادت پدرش هنوز به دنيا نيامده بود اكنون دانشجوي پزشكي عمومي رشته جراحي زنان و زايمان دانشگاه شهيد بهشتي است.

[b]*مسئولين فرمان‌هاي امام راحل را به فراموشي نسپارند[/b]
وي اضافه كرد: ما كم بهايي براي به دست آوردن اين انقلاب و نظام نداده‌ايم، اينها را نمي‌توان با قلم نگاشت و به تصوير درآورد؛ داغ‌هاي دل مادران و پدران پير، همسران جوان، فرزندان خردسال، نوجوانان و جوانان، دل‌هاي پر از درد خواهران و برادران شهيد يا فرزنداني كه بعد از شهادت پدران خود به دنيا آمدند، هيچ يك را نمي‌توان وصف كرد.
[b]خوب‌سيرت گفت: شهدا روزي كه رفتند، بي‌شك در قلب‌شان ما را به خدا سپردند. فقط خدا. من هم به نوبه خود به فرزندانم علي و مريم ياد داده‌ام و هزاران بار با خود هميشه گفته‌ام صفا تو خونت در جواني بي‌آنكه لذتي از زندگي‌ات ببري، در راه اين انقلاب ريخته شد. دست خدا هميشه بر سر ماست. پاكي خونت هميشه در زندگي‌مان جاري است من حتي لكه خون تو را كه به پيراهنت نقش بسته قاب گرفته‌ام و به ديوار اتاقم نصب كرده‌ام.[/b]
خوب سيرت در پايان با اشاره به انتظار خانواده شهدا و ايثارگران از مسئولين و مردم خاطرنشان كرد: از مسئولين كشور و از ملت محترم و آزاده ايران تنها خواهانم كه خواسته‌هاي پيامبر اعظم (حضرت محمد «ص») ‌و كتاب بزرگ آسماني قرآن را به اجرا درآوريم؛ زيرا اسلام در عين حال كه دين وسيعي است بسيار ساده نيز هست. مسئولان فرمان‌هاي امام راحل بنيانگذار جمهوري اسلامي را به فراموشي نسپارند و در قلب‌ و عمل خويش پاسدار دين، خون شهدا و دل‌هاي سوخته خانواده‌هاي شهدا باشند.

[b]چون در این مصاحبه همسر شهید بیشتر به بعد روحانی و اخلاقی شهید اشاره کرده بودند آن را در ابتدا قرار دادم و در ادامه مصاحبه دیگری با برادر ایشان انجام شده که شخصیت این شهید بزرگوار که بی شک از تکاوران نخبه بوده اند و بیشتر از بعد حرفه ای بیان شده برای شما قرار می دهم[/b]
[b]بعد از شهادت محمدعلی صفا نامه تسلیتی از طرف پایگاه کماندویی رویال مارین انگلستان برای ما ارسال شد که در آن نامه ضمن ابراز همدردی به خاطر شهادت محمدعلی صفا اعلام شد مدت ۳ روز پرچم پایگاه را نیز نیمه برافراشته کرده اند.[/b]
شهید «محمدعلی صفا» در سال ۱۳۲۸ در بجنورد متولد شد و پس از گذراندن دوره ابتدایی در دبستان ابن سینا، دوره متوسطه را در دبیرستان همت به پایان رساند و سپس وارد ارتش شد.با توجه به این که هدف ارتش در آن هنگام تشکیل یک پایگاه کماندویی در ایران بود و شهید صفا نیز در رشته های مختلف ورزشی از جمله کاراته و کونگ فو تخصص خاصی داشت پس از گذراندن دوره های انتخابی در ایران برای ادامه دوره های تخصصی کماندویی در پایگاه کماندویی [b]رویال مارین انگلستان (پایگاه موش های صحرا)[/b] انتخاب شد.وی یک سال دوره کماندویی را در انگلستان گذراند و توانست [b]علاوه بر دوره های تخصصی تارزان کورس، پریدن از ارتفاع های بلند آبشار و کوه و دوره های رزمی، مدرک تخصصی [/b][b]S.P.S[/b][b] شکار تانک را از آن پایگاه دریافت کند[/b].[b]وی سپس به آمریکا فرستاده شد و توانست در پایگاه جان.اف.کندی پس از طی مراحل آموزشی سخت و طاقت فرسا مدرک تخصصی انهدام ناوهای جنگی را دریافت کند.وی از جمله کسانی بود که به دلیل انجام عملیات های عالی و بی نظیرش در پایگاه های کماندویی، برای دوره های کماندویی در جنگل های آمازون که به زندگی در شرایط سخت معروف است، انتخاب شده بود.[/b]
[b]به مناسبت روز ارتش در خصوص ویژگی های این شهید گفت و گویی با یوسف صفا برادر شهید محمدعلی صفا انجام دادیم تا تاریخ و زندگی پرافتخار این شهید گلگون کفن را ورق بزنیم.[/b]

▪ چه انگیزه ای موجب شد تا شهید صفا به ارتش جمهوری اسلامی ایران بپیوندد؟
ـ محمدعلی در همان سال های جوانی علاقه عجیبی به دفاع کردن داشت وهمیشه عاشق نبرد بود او همیشه روحیه قوی داشت و معتقد بود که همه کسانی که ایرانی و مسلمان هستند باید به کشور خود خدمت کنند.ورود محمدعلی به ارتش و کماندو شدن او نیز به همان علاقه عجیب او به دفاع کردن برمی گردد، از آن جایی که هدف ارتش ایران تشکیل یک پایگاه کماندویی ویژه مانند پایگاه کماندویی رویال مارین انگلستان در ایران بود، لذا از افراد قوی ارتش دعوت به عمل آمد تا در پایگاه کماندویی نیروی دریایی شرکت کنند و باتوجه به این که شهید صفا از فیزیک بدنی قوی برخوردار بود و علاقه زیادی به فعالیت های کماندویی داشت در آن دوره ها شرکت کرد.در آن هنگام حدود ۲۵۰ نفر از ارتش در دوره های انتخابی شرکت کردند و پس از گذشت ۱۸ ماه دوره های سخت و فشرده کماندویی در ایران که مربیان این افراد از فرماندهان پایگاه رویال مارین انگلستان بودند [b]شهید صفا به عنوان فرد برتر در انجام عملیات های ویژه انتخاب شد[/b] و به همراه ۸ نفر دیگر برای آموزش اولیه به پایگاه کماندویی رویال مارین انگلستان برای دوره های تخصصی شکار تانک اعزام شد.

▪ این دوره ها چه مدت ادامه داشت؟
[b]ـ یک سال دوره های تکمیلی کماندویی از قبیل [/b][b]S.P.S[/b][b]، شکار تانک، چتربازی، دوره های تخصصی تارزان کورس، دوره های رزمی جودو، کونگ فو و جنگ در خشکی، دریا و هوا، به طول کشید و محمدعلی در تمام این دوره ها ممتاز بود. تلاش های او موجب شد عنوان و مدرک متخصص شکار تانک را از پایگاه کماندویی رویال مارین دریافت کند.از آن جایی که شهید صفا توانسته بود دوره های یاد شده را با موفقیت در انگلستان به پایان برساند و عنوان کماندویی برتر را از آن خود کند برای آموزش دوره های تخصصی انهدام ناوهای جنگی به پایگاه کماندویی جان. اف .کندی آمریکا فرستاده شد و پس از گذراندن آموزش دوره های مختلف در آمریکا برای نخستین بار در ایران توانست مدرک تخصصی کماندوی ویژه با عنوان انهدام ناوهای جنگی را دریافت کند. هم چنین به دلیل شجاعت زیادی که او در عملیات های آموزشی از خودش نشان داده بود برای دوره های کماندویی زندگی در شرایط سخت به نام [/b][b]Long Hope[/b][b] (امید طولانی) در جنگل های آمازون برزیل نیز انتخاب شد.[/b]

▪ شهید صفا پس از بازگشت به وطن به چه کاری پرداخت؟
ـ از آن جایی که شهید صفا علاقه شدیدی به وطن و خدمت به مردم داشت و آرزو داشت که بتواند دوره های آموزش دیده خود را به هم وطنان آموزش دهد به کشور بازگشت و در قدم اول در پایگاه کماندویی نیروی دریایی ارتش در بوشهر به عنوان مربی و استاد به تعلیم و تربیت کماندوها پرداخت.در روزهای اول پیروزی انقلاب که کشور شرایط خاصی داشت و افراد ضد انقلاب در گوشه و کنار آشوب گری می کردند محمدعلی نیز همگام با مردم انقلابی به دفاع از انقلاب پرداخت و هنگامی که در اردیبهشت ۱۳۵۸ که خرمشهر توسط نیروهای ضدانقلاب و آشوبگران جدایی طلب تهدید می شد شهید صفا به عنوان فرمانده با کماندوهای ویژه نیروی دریایی عازم خرمشهر شد و توانست با هدایت و رهبری دیگر نیروها خرمشهر را از وجود ضد انقلابیون مسلح به سلاح های پیشرفته پاک سازی کند.اما او در هنگام درگیری با نیروهای ضد انقلاب از راه دور هدف تیراندازی قرار گرفت و از ناحیه شکم به شدت مجروح شد.
پس از مجروح شدن وی را به بیمارستان انتقال دادند و پس از ۳ بار عمل جراحی توسط پزشکان آلمانی قسمتی از روده های آن شهید قطع و برداشته شد.در این مدت ما از مجروح شدن محمد و بستری شدن ۴۰ روزه او در بیمارستان بی اطلاع بودیم و علت آن نیز این بود که شهید صفا نمی خواست ما را ناراحت کند.
پس از آن وی توانست سلامتی خود را با روحیه قوی که داشت دوباره به دست آورد.هم زمان با شروع جنگ تحمیلی با توجه به این که شهید صفا هنوز استراحت پزشکی داشت اما خود را برای نبرد با دشمن متجاوز آماده کرد[b].او بر این باور بود که باید از تخصص اش که در چند کشور مختلف دیده است برای خدمت به کشور و آموزش نیروهای ارتش استفاده کند.[/b]

▪ با شروع جنگ تحمیلی شهید محمدعلی صفا چه کرد؟
ـ با شروع جنگ تحمیلی زمانی که رژیم بعث عراق به رهبری صدام حسین به ایران تجاوز کرد، شهید صفا با قبول مسئولیت های مختلف، فرماندهی کماندویی نیروی دریایی ارتش را برای نابودی رژیم عراق و بیرون راندن آنان از ایران و آزادسازی خرمشهر برعهده گرفت.از آن جایی که شهید صفا آموزش های تخصصی کماندویی را در کشورهای مختلف گذرانده بود به تاکتیک های جنگی و استراتژیکی اشراف کامل داشت و این ویژگی بارز آن شهید بود.محمدعلی فردی خود ساخته و همیشه آماده برای دفاع از کشور بود و اعتقاد داشت که انسان برای نجات کشور و آزادی نسل های بعدی باید فداکاری کند.وی معتقد بود دولت برای آموزش در کشورهای مختلف هزینه زیادی کرده است و حالا زمان آن رسیده آن آموزش ها را برای نجات کشور به کار گیرد به همین دلیل هم زمان با تجاوز لشگر عراق به خرمشهر شهید صفا به هرماه ۱۵۰ نفر از کماندوهای ویژه نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران برای دفاع از کیان کشور و جلوگیری از تجاوز بیشتر به مناطق جنوب و جنوب غربی کشور عازم شدند.در روز ۳۱ شهریور سال ۱۳۵۹ ارتش بعث عراق به ظرفیت ۲ لشگر تانک و با تمام تجهیزات، به خرمشهر حمله کرد و نیمی از خرمشهر را به اشغال خود درآورد[b]. در این هنگام شهید صفا به همراه سایر کماندوها نیروی دریایی بوشهر با رشادت و جان فشانی و در حالی که تعداد نفرات آن ها کمتر از یک دهم لشگر عراق بود ۱۶۰ تانک لشگر عراق را منهدم کردند و ارتش عراق را به عقب راندند و به علت خسارت سنگینی که کماندوهای نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی به لشگر تانک صدام وارد آوردند بعد از اشغال خرمشهر، صدام متجاوز، خرمشهر را گورستان لشگر تانک خود نامید.[/b]

▪ این نبرد چه مدت ادامه داشت؟
ـ پایمردی دلاوران کماندوهای نیروی دریایی ارتش ما و نیروهای محلی و دیگر افراد ۳۴ روز ادامه داشت تا بر اثر خیانت بنی صدر، رئیس جمهور وقت ایران که معتقد بود ارتش ایران باید عقب نشینی کند تا مذاکرات صلح آغاز شود [b]هیچ سلاح و مهماتی در اختیار کماندوها قرار نگرفت و سرانجام با وجود مقاومت های بسیار کماندوهای نیروی دریایی ارتش و پس از انهدام صدها تانک و تار و مار کردن لشکر عراق، محمدعلی صفا در چهارم آبان ۱۳۵۹ بر اثر انفجار خمپاره و اصابت ترکش به ناحیه پیشانی، پا و پهلو به درجه رفیع شهادت نایل آمد.اعتقادات قوی شهید صفا و دیگر رزمندگان اسلام موجب شد تا آن ها بتوانند در برابر امکانات لجستیکی دشمن تا دندان مسلح مقاومت جانانه ای داشته باشند.[/b]

▪ به نظر شما بعد از آزادی خرمشهر اگر محمدعلی شهید نمی شد چه اقدامی می کرد؟
ـ اگر محمدعلی شهید نمی شد باتوجه به غیرت و عشقی که نسبت به وطن داشت تا آخرین لحظه جنگ در میدان نبرد باقی می ماند تا از میهن دفاع کند و این اقدامی بود که تمامی شهدا این انسان های والامقام در صورت شهید نشدن انجام می دادند. همه شهدا در جنگ تحمیلی نقش آفرینی کردند و توانستند جان، مال و ناموس مردم را از رژیم متجاوز و مزدور عراق نجات دهند و نمی توان برای افتخار آن ها قیمت تعیین کرد.

▪ یکی از خصوصیات ویژه این شهید را بیان کنید.
ـ از خصوصیات بارز محمدعلی، فروتنی و متواضع بودن آن شهید بود به طوری که پس از اعلام خبر شهادت وی تمام مردم بجنورد و شهرهای اطراف در غم از دست دادن آن شهید عزاداری کردند و عده زیادی از شهرهای اطراف، گرگان ومازندران برای تشییع جنازه محمدعلی به بجنورد آمدند و همگی در غم از دست دادن آن شهید به سوگ نشستند[b]. بعد از شهادت محمدعلی نامه تسلیتی از طرف پایگاه کماندویی رویال مارین انگلستان برای ما ارسال شد که در آن نامه ضمن ابراز همدردی به خاطر شهادت محمدعلی صفا اعلام شد مدت ۳ روز پرچم پایگاه را نیز نیمه برافراشته کرده اند[/b].خاک خرمشهر با خون شهدا به خصوص شهدای کماندوهای نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران آغشته شده است و شهید محمدعلی صفا به همراه کماندوهای نیروهای دریایی هنگامی که دشمنان، شهرهای جنوبی کشور به خصوص خرمشهر را به تصرف درآورده بودند حتی نگذاشتند یک وجب از خاک کشور به دست دشمن بیفتد.

▪ به نظر شما چگونه می توان نسل امروز را با ایثارگران و شهدا پیوند داد؟
ـ فعالیت ها، رشادت ها و اعتقادات شهدا را باید بیشتر منعکس کرد تا نسل حاضر اطلاعات دقیقی درباره رشادت ها و فداکاری هایی که آن ها در ۸ سال دفاع مقدس و با وجود مشکلات فراوان برای دفاع از وطن انجام دادند به دست آوردند و شهید محمدعلی صفا از جمله شهدایی است که از آن ها با وجود خدمات بی نظیرش برای کشور در ۸ سال جنگ تحمیلی کمتر یاد شده است.بازگویی خاطرات پایمردی ها و دلاور مردی های آن شهدای والامقام که با مقاومت جانانه خود در مقابل رژیم خون خوار صدام حسین که با شانتاژ استکبار جهانی همراه بود فقط می تواند تعداد اندکی از برگ های خاطرات آن دوران را ورق بزند، شهدای متعالی که درد آن ها ایمان، وطن و عشق بود.
  • Upvote 7

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
[center][url="http://gallery.military.ir/albums/userpics/10266/01~9.jpg"][img]http://gallery.military.ir/albums/userpics/10266/normal_01~9.jpg[/img][/url]
[/center]

نبرد تکاوران در خرمشهر ( قسمت پنجم ... ما خواهیم ایستاد )

به لوله تفنگ 106 نگاهی انداختم بی اختیار دستم به سمت لوله رفت و لمسش کردم سرد سرد بود کمی نگاهش کردم و با خود گفتم رفیق، بدجوری باید از شرمندگی عراقی ها دربیایم من و تو ...
دیگه دوست ندارم وقتی لمست کردم سرد باشی دوست دارم وقتی دستم لمست کرد دستم بسوزه ...دستی به سر و روش کشیدم و سرم رو بهش چسبوندم و بی اختیار به یاد دورانی که باهم تا به حال سپری کرده بودیم افتادم ، دوره های سخت سلاح سنگین درمنجیل و انگلستان ... انگار همین دیروز بود که از درب خانه پدری درمحله مجیدیه راه افتادم و رفتم برای ملوانی نیروی دریایی و بعد گزینش شدم برای واحد نوپای تکاوران نیرو دریایی...
بعد از طی دوره 36 هفته ای کلاه سبزی با تو کار کردن خیلی بیشتراز تخصص های دیگر برایم لذت بخش بود ...
حالا من و تو اینجاییم رفیق، من استاد سلاح سنگین 106 مرکز آموزش تکاوری و تو تفنگ 106... حالا وقتشه نشون بدیم به همه که چه قدرتی داریم .
ناوبان محمد صفا: مرادی جان خلوت کردی
ناوبان محمد رضا مرادی: آره نمیدونم چرا یکدفعه احساس کردم تفنگ 106 جون گرفته و میتونم باهاش صحبت کنم
ناوبان محمد صفا: اشکالی نداره همه خلوت کردن با خودشون


***
ناخدا ضربلیان: شاهین شاهین ...گرز...
شاهین شاهین ...گرز...

***

ناوبن محمد رضا مرادی: بیسیمه ، گرز گرز ...شاهین
گرز گرز...شاهین
به گوشم شاهین
ناخدا ضربلیان: سریعا خودت رو برسون به جیپ فرماندهی
ناوبان محمد رضا مرادی: اطاعت
محمد از فرماندهی بود، من میرم بچه ها مراقب اطراف باشید

***


[center][url="http://gallery.military.ir/albums/userpics/10266/02~10.jpg"][img]http://gallery.military.ir/albums/userpics/10266/normal_02~10.jpg[/img][/url][/center]


ناخدا صمدی: خوب رضا هم اومد گوش کنید عزیزان من از اینجا به بعد باید دقت کنید مطمئنا ستون پنجم تا حالا موضع گیری ما رو در منطقه به گوش دشمن رسونده باید با احتیاط وارد عمل بشیم جای هیچ گونه ریسکی نیست . فرماندهان گوش کنید، ابتدا لازمه گروه های شناسایی تشکیل بشن، گروه های 5 الی 4 نفره... باید مسیر های مختلفی برای ورود به شهر انتخاب کنیم
ناخدا ضربلیان ...
ناخدا ضربلیان: بله قربان...
ناخدا صمدی: تشکیل گروه ها با شما، دقت کن و نیرو هات روکاملا توجیه کن، حداقل 4 یا 5 مسیر برای ورود به شهر باید داشته باشیم نیرو های تحت امرت رو به خوبی توجیه بکن که مسیر ها امن و در ضمن کمی خلوت باشد .
ناخدا ضربلیان: قربان تعدد مسیر برای چیه ؟
ناخدا صمدی: نباید یکدفعه وارد شهربشویم بعدش هم ستون، ستون طویلی است از چند مسیر کم کم وارد شویم بهتر است اگر احیانا از طریق دشمن شناسایی شدیم و زیر آتش قرار گرفتیم تعدد مسیر موجب میشه کمتر تلفات بدهیم ...فرماندهان گروهان ها توجه کنند محل استقرار گروهان یکم...
ناوبان مرادی: کمی به صورت های استتار شده با کرم ناخدا ضربلیان افسر عملیات گردان ، دوست بسیار خوبم ناخدا سارنگ فرمانده پشتیبانی گروهان های رزمی گردان و دیگر دوستان نگاهی انداختم همگی محکم و با اراده گوش به فرمان ناخدا صمدی بودند .
ناخدا صمدی: ضربلیان با هم میریم ستاد اروند باید گزارش استقرار داده شود هماهنگی های لازم رو انجام بده...گروه های شناسایی تا 5 دقیقه دیگر آماده اعزام به ماموریت باشند .
بله قربان ...
یاران من به امید موفقیت کامل مرخص هستید ...

***

[center][url="http://gallery.military.ir/albums/userpics/10266/03~9.jpg"][img]http://gallery.military.ir/albums/userpics/10266/normal_03~9.jpg[/img][/url][/center]
ناوسروان شهید محمد رضا مرادی را بر روی ناو مشاهده میفرمایید ...

ناوبان مرادی: دوان دوان به سمت جیپ و گروهم رفتم کنار جیپ نشسته و به دوستان گفتم بچه ها شروع شد خودتون رو آماده کنید پلاکم رو از یقه ام درآوردم و بوسیدم و از دور نگاهم به ناخدا ضربلیان افتاد که دوان دوان در کنار ناو سروان یزدان پناه، پناه قرار گرفت ...
ناو استوار اکبر ساحلی: جناب مرادی
بله...


[center][url="http://gallery.military.ir/albums/userpics/10266/04~8.jpg"][img]http://gallery.military.ir/albums/userpics/10266/normal_04~8.jpg[/img][/url][/center]
تیمسار دریادار تکاور حسین سارنگ ایشان از پهلوانان به نام نبرد خرمشهر می باشند که در فروردین سال گذشته به یلان تکاور شهید پیوستند

ناخدا سارنگ پشته بیسیم هستند
ناوبان مرادی: گرز ...دماوند به گوشم ....

***
ناخدا ضربلیان : یزدان پناه جان گروه های شناسایی رو تعیین کن هرچه سریعتر مسیر های ورودی به شهر تعیین و تا هوا کامل روشن نشده ستاد گردان رو در محلی امن در شهر مشخص کن با بیسیم با هم در ارتباط هستیم
ناوسروان یزدان پناه : بله قربان

***

ناخدا ضربلیان: جناب ناخدا ماموریت ابلاغ شد، یزدان پناه راهی ماموریته ...
ناخدا صمدی: بشین باید سریعا بریم ستاد اروند...

***

ناوسروان یزدان پناه : بچه ها آروم... مسیر ها نشونه گذاری بشه... محمد شما اینجا مراقب اوضاع باش من میرم سمت مسجد...
ناو استوار محمود میرزا حسینی : بله قربان ...
ناوسروان یزدان پناه : محمود از سمت جنوبی کوچه وارد شو من سمت شمالش رو دارم ...
ناو استوار محمود میرزا حسینی: یزدان خونه ی نبش کوچه فکر می کنم مناسبه
آره خوبه میریم داخل خونه ...
خبری نیست محمود جان گروه رو بیار ....
بله قربان ...
ناوسروان یزدان پناه: خوب فکر می کنم مناسبه برای ستاد گردان دو طبقه و جاداره مکانش هم خوبه
بر می گردیم بچه ها دقت کنید دوباره به نشانه گذاری ها توجه کنید چیزی اشتباه نشه ...

***

سرباز: بفرمایید قربان ...
ناخدا صمدی: من فرمانده گرادن یکم تکاور هستم جناب سرهنگ تشریف دارن
سرباز : بله قربان بفرمایید
ناخدا صمدی : جناب سرهنگ ناخدا یکم تکاور صمدی هستم
جناب سرهنگ : سلام ناخدا خواهش میکنیم بفرمایید ، استقرار گردان به کجا رسید ناخدا؟ نقشه رو ملاحظه فرمایید اوضاع منطقه بسیار بحرانی است در منطقه شلمچه درگیری های عظیمی رخ داده و نیرویی سازمان یافته ای فعلا در اختیار نیست ناخدا باید شلمچه حفظ بشه تا نیرو ها ی کمکی به مواضع خودشون برسند .
ناخدا صمدی: بله کار استقرار گردان در حال انجام شدن است مطمئن باشید جناب سرهنگ ما تا آخرین نفس در خرمشهر و اطراف آن خواهیم جنگید ...
جناب سرهنگ : مطمئنا همین طوره موفق باشید ...

***

[center][url="http://gallery.military.ir/albums/userpics/10266/05~7.jpg"][img]http://gallery.military.ir/albums/userpics/10266/normal_05~7.jpg[/img][/url][/center]
ناخدا یکم تکاور کریم رستگار، اولین نفر از سمت چپ، ایشان از پهلوانان میدان نبرد خرمشهر می باشند در کسوت معاونت گردان یکم تکاوران بوشهر


ناخدا کریم رستگار : ناوبان مرادی نیرو هات رو حرکت بده از مسیر آلفا که در روی نقشه علامت گذاری شده با احتیاط به مقر خودتان وارد شوید در داخل شهر
ناوبان مردای : بله قربان ...
راه افتادیم و از مسیر آلفا خیلی با احتیاط وارد خرمشهر شدیم ستاد گردان چند کوچه ای به سمت جنوب با مسجد جامع فاصله دارد یک ساختمان دو طبقه که طبقه اول آن فضای مناسب برای برپایی بیسیم ها و وسایل مورد نیاز ستاد را دارا می باشد .
اکبر به سمت راست ...
گرز گرز ...دماوند
دماوند ...گرز
دماوند ما مستقر شدیم ...
ساعت حدود 9 صبح است و ما در مقر تعیین شده بر روی نقشه موضع گرفته ایم همرزمان من نم نم وارد شهر شده اند مردم نیز که از ورود ما به شهر مطلع شده اند به استقبال آمده اند .
اکبر جان مراقب اطراف باش من یه سر گوشی آب بدم ببینم چه خبره؟
ناخدا کریم رستگار: ناوبان مردای
بله قربان ...
سریعا خودت رو به محور شلمچه برسون پسر نیرو های ژاندارمری و همرزمامون درگیر هستن احتیاج به پشتیبانی دارند .
بله قربان ...
حالا وقتشه بچها... 5 دقیقه وقت داریم راه بیفتیم...
مهناوی دوم دهبزرگی : بله قربان...
ناوبان محمد رضا مرادی: نقشه رو از داخل جیپ برداشتم و نگاهی به منطقه شلمچه انداختم ...
هیاهویی اونجا برپاست ...
مهناوی دوم دهبزرگی: آقا رضا همه آماده اند ...
ناوبان دوم محمد رضا مردای : بسیار خوب پیش به سوی شلمچه...

***

ناخدا صمدی: ستاد اینجاست ؟ نه خوبه ...سریعا بیسیم ها مستقر و ارتباط با یگان ها برقرار شود .
ناخدا ضربلیان فرماندهان رو به ستاد دعوت کن ...
ناخدا ضربلیان: بله قربان ...
ناخدا صمدی:کریم جان چه خبر؟
قربان یک واحد رو فرستادم به شلمچه به فرماندهی ناوبان مردای ...
ارتباط با یگان مربوطه برقراره؟
بله قربان با هم در ارتباط هستیم و اتاق بیسیم ستاد کاملا روی پاست...
خوبه کریم جان ... فرماندهان رو جمع کن باید جلسه فرماندهی در اسرع وقت تشکیل شود ...

ناخدا کریم رستگار : بله قربان...
نا خدا صمدی : عزیزان من وقتی نداریم همین الان ناخدا رستگار از درگیری های سنگین در محور مرزی شلمچه خبر داده اند هم اکنون یک واحد از همرزمانتان در شلمچه درگیر هستند سریعا تیم های شناسایی دور افق رو تشکیل داده تا از تعداد نفرات دشمن ، تجهیزات ، راه های ارتباطی منطقه، مناطق صعب العبورو ... اطلاعات کافی رو داشته باشیم. بنا به گزارشات موجود در ستاد اروند عراق با تیپ 26 زرهی ، تیپ 6 زرهی که دارای گردانی است ورزیده تحت عنوان الحسن ، گردان یکم کماندویی از تیپ 32 نیرو مخصوص و گردان نهم از تیپ 33 نیرو مخصوص از محور شلمچه پل نو و نیرو هایی دیگردر نقاط در امتداد مرز وارد شده است طرح من با توجه به عده کم تنها دفاع متحرک است یعنی مبنای اقدامات ما باید جنگ های چریکی ، تک های شبانه و کمین باشد در منطقه ای به وسعت خرمشهر در غیر این صورت نمیتوانیم از نقاط تعیین شده دفاع کنیم مد نظر داشته باشید پشت تمامی این نیرو ها لشگرهای طلایی ارتش عراق ، لشگر 5 زرهی و لشگر زبده 3 زرهی است .
عزیزان من باید با چنگ دندان شهر حفظ شود امید من و همه فرماندهان نظامی هم اکنون به کلاه سبز هاست...

پایان قسمت پنجم

ادامه دارد...
  • Upvote 6

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
[center]
[url="http://gallery.military.ir/albums/userpics/10266/01~11.jpg"][img]http://gallery.military.ir/albums/userpics/10266/normal_01~11.jpg[/img][/url][/center]
[color=#0000ff]مرکز آموزش تکاوری منجیل، استاد سلاح سنگین 106 ناوسروان شهید محمد رضا مرادی در کنار فرمانده پشتیبانی گردان یکم تیمسار دریادار سارنگ ، بعضی از بومیان خرمشهر این پهلوان را به خوبی می شناسند...[/color]

دفاعی جانانه از شلمچه...

ناوبان محمد رضا مرادی:
شلمچه، منطقه فوق العاده حساسیه خاطرم هست همیشه استادان داخل دوره هایی که سپری میکردیم به ما گوشزد میکردن جنگیدن داخل این منطقه رو...
خمپاره...
حمید بیسیم رو بده ، گرز گرز ...دماوند
گرز گرز ...دماوند
ناخدا سارنگ: دماوند صحبت میکنه به گوشم
ناوبان محمد رضا مرادی: ما به سمت پاسگاه شلمچه داریم پیشروی میکنیم قربان درگیری ها اطراف پاسگاه های مرزی بسیار شدیده ما میریم به سمت پاسگاه شلمچه محور اصلی ورود از اونجاست سعی می کنیم نزدیکای پاسگاه موضع بگیریم و اجرای آتش کنیم ... به گوشم
ناخدا سارنگ: موفق باشی پسر محمد جان نشون بده استاد مرکز آموزش تکاوری چیه و کیه؟
ناوبان مرادی : اطاعت قربان
نزدیکای پاسگاه شلمچه هستیم از زمین آسمون آتیش می باره خدای من مگه میشه انقدر تانک و نفر بر رو یک جا و در منطقه به وسعت شلمچه جمع کرد . حمید همین جا خوبه موضع میگیریم .
من میرم سمت پاسگاه ببینم بچه ها در چه حالن
مهناوی دوم حمید دهبزرگی : آقا رضا کلاه خودت
ناوبان مرادی: نه این بهتره ... حمید این کلاه سبز تکاوری وقتی سرمه احساس قدرت میکنم هیچ تیرو فشنگی بهش کارساز نیست یادت رفته چقدر برای سر کردنش زحمت کشیدیم. بچه هارو جمع کن حالت آتش بگیرید من الان میام
مهناوی دوم دهبزرگی : روی چشم آقا رضا ...
خدا حفظت کنه دلاور از داخل ماشین چند ثانیه ای محو خیزش های استادم شدم ورزیدگی آقا رضا زبانزد بود یک نظامی و کلاه سبز تمام عیار آنقدر در کار با تفنگ 106 مهارت داشت که به دلیل همین مهارت برای همه بچه های سلاح سنگین شناخته شده بود از ماشین پاین اومدم و در جایی مناسب حالت آتش گرفته تا برای شلیک اولین گلوله آماده شویم به محض شلیک باید جای خودمون رو عوض میکردیم بچه ها رو توجیه کردم و ژ3 کماندییم رو دستم گرفتم و کلاه خود به سر منتظر موندیم تا فرمانده بیاد .
ناوبان مردای: سلام جناب سروان من تکاور مرادی هستم در چه حالید ؟
سروان ژاندارمری: میبینی که بیشتر از این نمیشه مقاومت کرد باید بریم عقب تلفاتمون زیاده ...
بیا پایین ...
سرباز غلامی جناح راست رو پوشش بده ...
آماده ای تکاور میریم سنگر جلویی ...
ناوبان مرادی : بله قربان
سروان ژاندارمری : بشین اونجا رو ببین بیشترین اذیت و آزار از اون ناحیه سنگر بندی شدست تانکاشون رو نگاه کن آماده ان از روی پاسگاه رد بشن
ناوبان مرادی : غلط کردن گردنشون خرد می کنیم به امید خدا ...
جناب سروان بچه های تکاور کجا هستن ؟
سروان ژاندارمی : خدا حفظتون کنه دلاورا اونها دارن از جنوب شرقی ما دفاع می کنن به همراه بچه های دژ و ژاندارمری در امتداد مرز پخشن و نفس عراقی ها رو گرفتن... تکاور ؟
ناوبان مردای : بله قربان
سروان ژاندارمی : اجازه میدی بازوت رو ببوسم ؟ این منطقه حوزه انتظامی منه و من بهترین نفراتم رواز دست دادم و الان پیکر هاشون داخل اتاق فرماندهی ولی حفظش کردم ازت میخام مردونه بجنگی ...
ناوبان مرادی : جناب سروان تکاورا تا الان چطور مبارزه کردن ؟
سروان ژاندارمری: مردونه
ناوبان مرادی : ما کلاه سبز ها همه با هم برادریم از یک جنسیم... نفسشون رو با 106 میگیرم
دوان دوان به سنگر قبلی و بعد به موضع نیرو های خودم رسیدم
بچه آمادس ؟ ...
مهناوی دوم دهبزرگی : بله قربان
ناوبان مرادی : حمید خودت بمون ، بقیه با تجهیزات کامل برن کمک ژاندارما
حمید بریم ...
وایسا پسر جناح راسته ...
آماده ای 10تفنگ من ، دوست دارم صدای غرشت همه جا رو پر کنه رفیق ،هدف ، تانک مقابل ...
نشونه گیری کردم و با تمام وجود فریاد زدم آتش...
مهناوی دوم دهبزرگی : زدینش قربان
ناوبان مردای : میریم جناح جنوب شرقی ....
حمید بپر پایین گلوله گذاری ، پسر زود باش لولش رو گرفته سمت ما
مهناوی دوم دهبزرگی: رفت آقا رضا
ناوبان مرادی: دارمش، آتش...


***

[center][url="http://gallery.military.ir/albums/userpics/10266/02~12.jpg"][img]http://gallery.military.ir/albums/userpics/10266/normal_02~12.jpg[/img][/url][/center]

شلمچه با ما ...

ناخدا سوم تکاور محبوبی :
سنگرای هلالی روبه رو ، تک تیر انداز دوشکا چی رو خفه کن ...
تک تیر انداز : بله قربان
ناخدا سوم محبوبی : شاهین شاهین ... دژ
آقا جون دیگه نمیشه مقاومت کرد با ژ3 وایسادیم جلو تی 55 ... پس این توپخانه کجا رو میزنه ، به گوشم
دژ صحبت میکنه مقاومت کنید نیرو ها به شدت داخل محور های دیگه درگیرن فعلا آتش توپخانه ای موجود نیست
ناخدا سوم محبوبی:
توپخانه عراق زمین گیرمون کرده چرا مقابل به مثل نمیشه دژ
خمپاره...
به گوشم ...
دژ ...
دژ...
ای به خشکی شانس اینم از بیسیم ، کریم من بیسیم ندارم ترکش خورده ، بچه ها آتش پشتیبانیم فعلا نداریم مقاومت کنید تا چند ساعت دیگه توپخانه خودی اعمال آتش میکنه ، خدای من خودت کمک کن آتشی در کار نیست .

***

[center][url="http://gallery.military.ir/albums/userpics/10266/03~11.jpg"][img]http://gallery.military.ir/albums/userpics/10266/normal_03~11.jpg[/img][/url][/center]


ناخدا یکم تکاور هوشنگ صمدی : ضربلیان نیرو های داوطلب چی شد ؟
ناخدا ضربلیان : قربان تعدادشون زیاده داریم سازماندهی شون می کنیم
ناخدا یکم صمدی : سعی کن اون هایی رو اول جذب کنی که خدمت رفتن آموزش های اولیه رو بهشون بده و تقسیم بندیشون کن داخل گروه های تکاوری ما بقی اموزش ها مثل کار با آر پی جی 7 رو باید داخل میدان نبرد ببینن گروهای آر پی جی سه نفره باشن یکی تکاور و دو نفر داوطلب ...
ناخدا ضربلیان : بله قربان خیلی مشتاق هستن بعضی هاشون با چاقو میخوان برن جلو
ناخدا یکم صمدی : ضربلیان باید کمبود ها از طریق همین نیرو ها جبران بشه نباید کسی خودش رو الکی به کشتن بده حواست رو جمع کن اول آموزش های رزم مقدماتی رو ببینن بعد وارد گرو های تکاوری بشن اگر لباس اضافه هم داریم بهشون بده میخام با تکاورا یکی بشن مفهومه ؟
ناخدا ضربلیان : بله قربان
ناخدا یکم صمدی : چند قبضه آر پی جی 7 داریم
ناخدا ضربلیان : 8 قبضه
ناخدا یکم صمدی : عجب ، درخواست میکنم از بوشهر 200 قبضه آر پی جی بیاد گروه های شکار رو راه بنداز از شلمچه خبرای خوبی مخابره نمیشه فکر می کنم رویارویی با تانک ها رو در پیش رو داریم افراد به خوبی کار با این سلاح رو آموزش ببینن باید بریم محور شلمچه دوست دارم افراد فرماندشون رو کنار خودشون ببینن....
ناخدا ضربلیان : بله قربان ....

***

ناوبان مرادی : جنگ برای بر هم زدن همه قانون ها به وجود آمده ولی درون خودش قانون های تعریف نشده بسیاری داره ...
نزدیکای ساعت 6:30 دقیقه غروب که میشه عملا میان طرفین اتش بس برقرار میشه نبرد های تا به اینجا خیلی سنگینه اما بچه ها هم خوب مقاومت کردن . مریم قشنگم الان سه روزی هست که بابا داره داخل شلمچه میجنگه میدونی دل بابا خیلی گرفته دارم برات نامه مینوسیم . میدونم الان نمیتونی نامه بابا رو بخونی ولی برات مینوسیم ...
این رو بدون بابا داره میجنگه که تو با چشمای قشنگت بتونی همه چیزای قشنگ ایران رو ببینی بدون هیچ مزاحمی ...
مهناوی یکم دهبزرگی : اقا رضا آب ، کریم اورده
ناوبان مرادی : حمید فردا سمت مرز رو باید بیشتر پوشش بدیم پاسگاه های خین ، مومنی ، حدود خیلی زیر فشارن هرچند که واقعا پاسگاه شلمچه مردونه واساده ولی امروز کشیدن عقب خیلی فشار دارن میارن ...
مهناوی دوم دهبزرگی : دارمش آقا رضا راستی داری نامه مینوسی ؟ برای کی ؟
ناوبان مرادی : اره ،برای دخترم آخه خیلی بابایی الان نمیتونه نامه هام رو بخونه ولی نمیدونم چرا فکر میکنم یه روزی میرسه که از پدر فقط همین نامه ها براش میمونه ...
مهناوی دوم دهبزرگی : این حرفا چیه تا امشب سه روزی هست نفسشون رو گرفتیم به امید خدا فردا هم زمینگیرشون میکنیم
ناوبان مرادی : آره کاری میکنیم که 4 مهر ماه همیشه تو ذهنشون بمونه فردا با بچه های ژاندارم و تکاور کمرشون رو خرد میکنیم ...

پایان قسمت ششم
ادامه دارد ...
  • Upvote 5

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
گویا یک درد مشترک است بین همه انهایی که در آن روز های حماسه و خون حضور داشتند این درد، درد غریبی است ... دست خودش نیست روز ها که میگذرد و تقویم با نگاه بعض آلودش به او میفهماند که به 31 شهریور ماه نزدیک و نزدیک تر میشویم گویی سکوت این مرد بی ادعا، فریادش بیشتر زبانه می کشد چشم هایش وقتی مارش نظامی از سیما پخش میشود به گونه ای دیگر به سرخی می گراید دیگر صدای ساخت و ساز های کلان ، اتومبیل ها و همهمه ها به گوشش نمیرسد مدام سوت خمپاره و ترکش های آن ، شنی تانک ها و غرش جنگنده ها فضای اطرافش را پر میکند دیگر نگاه ها آن نگاه های سرد بی روح نیست بلکه مدام چشمان زیبای محمد رضا مرادی ، محمد مختاری، اسماعیل شعبانی ، محمود میرزا حسینی، ابوالفضل عباسی ، بهمن شیر محمدی و هزارن فرزند دیگرش است که در مقابل چشمانش تداعی میشود . ناخدا یکم تکاور هوشتنگ صمدی یکی از آن هزاران مردان بی ادعاست که جنگ برایش هنوز تمام نشده ...

خرمشهر هر روز مقاوم تر میشود فرزندانش در محور های مختلف با دشمن به شدت درگیر هستند اما عمده نبرد ها در محور شلمچه به وقوع پیوسته است تا تاریخ سوم مهرماه پاسگاه های ژاندارمری و نیز تکاوران نیروی دریایی و نفرات گردان 151 پیاده دژ و نیرو های داوطلب اجازه نداده اند که نیرو های عراقی از پاسگاه شلمچه عبور کنند.

حد فاصل 4 کیلومتری شلمچه تا پل نو شاهد سهمگین ترین نبرد ها بوده است طبق گزارش های ارسالی در تمامی درگیری ها در منطقه مذکور کلاه سبزها محور مقاومت بوده اند .

عراق نیرو های خود را بیش از پیش در این منطقه تقویت نموده است و تصمیم دارد تا کار را یکسره کند تمامی تاکتیک ها ی ارتش بعثی با مقاومت جانانه کلاهسبز ها ، ژاندارمری، گردان دژ و نیرو های داوطلب بر هم خورده است...

نبرد همچنان ادامه دارد ...


[center][url="http://gallery.military.ir/albums/userpics/10266/01~13.jpg"][img]http://gallery.military.ir/albums/userpics/10266/normal_01~13.jpg[/img][/url][/center]
موضع تکاوران در عصر چهارم مهر ماه 1359 را در نقشه مشاهده میفرمایید باید کمی صبر کرد و دید تا ساعاتی دیگر چه میشود

[center][color=#ff0000]صبح روز 4 مهر ماه 1359 حد فاصل پاسگاه شلمچه – پل نو[/color][/center]

ستوان مهدی تهمتن : زوبین زوبین ...تکاور
زوبین زوبین ...تکاور
ستوان مهدی تهمتن : ما یک کیلومتری پاسگاه موضع گرفتیم آتیش خیلی سنگین دیگه نمیشه مقاومت کرد احتیاج به پشتیبانی داریم تکاور، به گوشم
ناخدایکم تکاور هوشنگ صمدی : زوبین مقاموت کنید داریم میکشیم به سمت شمال
ستوان مهدی تهمتن : تکاور جان انگار از زمین تانک میاد بیرون احتیاج به پشتیبانی سنگین داریم من با نفر وایسادم جلوی تانک سلاح سنگین ندارم ، تحرکاتی از شمال و جنوب هم دیده میشه ، به گوشم
جناب سرهنگ احتمالا میخان محاصرمون کنن پشت سیل بند عرایضی و منطقه نخلستانی باید پوشش بدیم ، به گوشم
ناخدا یکم تکاور هوشنگ صمدی : ناوسروان دهقان شما بخشی از گروهان بردار بکش به سمت شمال بچه های ژاندارمری 1 کیلومتری پاسگاهشون موضع گرفتن احتیاج به پشتیبانی دارن ، من و تیم پشتیبانی ناو سروان صفا جنوب شما رو داریم منطقه نخلستانی با ما
تکاور تکاور ...زوبین
زوبین جان مقاومت کن داریم میام به سمت شما
ستوان مهدی تهمتن : تکاور اینجا درگیری شدیده ..........................
ناخدا یکم تکاور هوشنگ صمدی : تکاور تکاور ... زوبین ، تکاور تکاور ...زوبین، به گوشی پسرم ، زوبین زوبین ...
ناوسروان دهقان عجله کن پسر برو سمت پاسگاه شلمچه
ناوسروان دهقان : اطاعت قربان ، تیم پشتیابنی ندارم
ناخدایکم تکاور هوشنگ صمدی : برو موضع بگیر برات میفرستم

***
[center]
[url="http://gallery.military.ir/albums/userpics/10266/02~14.jpg"][img]http://gallery.military.ir/albums/userpics/10266/normal_02~14.jpg[/img][/url][/center]

مهناوی دوم حمید دهبزرگی : آقا رضا 29 تا گلوله داریم رسید تحویلی گلوله رو از ستاد گردان با اجازتون من امضا کردم
ناوبان محمد رضا مرادی : خوبه مشکلی نیست حمید جان صبح ناخدا صمدی رو دیدم کناره گروهان سوم موضع گرفته بود
مهناوی دوم حمید دهبزرگی : آره به همه خط ها سرک میکشه اصلا تو گردان نیست تو خط با بچه ها میجنگه
دماوند دماوند ...گرز
دماوند دماوند ...گرز
مهناوی دوم دهبزرگی : گرز به گوشم
ناخدا سارنگ : گرز موقعیتتون کجاست ؟
مهناوی دوم دهبزرگی : قربان داریم میریم به سمت شلمچه
ناخدا سارنگ : گرز برو به سمت بچه ها ژاندارمری شلمچه درگیری شدیده احتیاج به آتیش سنگین دارن به گوشم
مهناوی دوم دهبزرگی : اطلاعت قربان ، ما از روی پل نو گذشتیم میریم به سمت هدف
آقا رضا دستور جدیده باید بریم به سمت پاسگاه


***

[center][url="http://gallery.military.ir/albums/userpics/10266/03~13.jpg"][img]http://gallery.military.ir/albums/userpics/10266/normal_03~13.jpg[/img][/url][/center]

[center][color=#0000ff]ناوسروان تکاور صفا ، اولین نفر از سمت راست را در تصویر مشاهده میفرمایید ایشان برادر شهید بزرگوار محمد صفا می باشند[/color][/center]

ناخدا یکم تکاور هوشنگ صمدی : خمپاره انداز 120 م.م نخلستان بگیر زیره آتیشت
صفا، میخام اون سنگرای هلالی رو بزنی چند تایی اجرای آتش کن بعد تو امتداد پاسگاه های حدود ، مومنی و خین رفت و آمد کن این خط رو بگیر زیره آتیشت ، افراد سلیمان محبوبی هم احتیاج به پشتیبانی دارن

***

ناوبان محمد رضا مرادی : حمید بچه ها اونجا موضع گرفتن اینجا برای استقرار اجرای اولین اتش خوبه بپر پایین گلوله گذاری کن ، وایساده کناره پاسگاه
مهناوی دوم دهبزرگی : آقا رضا رفت
ناوبان محمد رضا مرادی : پسر آماده ای ، ببین چطوری داره برات رجز میخونه ، میخام پوزش و به خاک بمالی ، آتش...

***
ناوسروان دهقان : تانک و زدن ، این رضاست آره خودشه ، بچه ها داخل سنگر جلویی ستوان تهمتن تیرخورده ، نیرو هاش میگن شهید شده باید تخلیه بشه ، تیر بار چی پوشش بده من رو

***

ناوبان محمد رضا مرادی : حمید گلوله
مهناوی دوم دهبزرگی : رفت
ناوبان محمد رضا مرادی : آتش

***

[center][url="http://gallery.military.ir/albums/userpics/10266/04~11.jpg"][img]http://gallery.military.ir/albums/userpics/10266/normal_04~11.jpg[/img][/url][/center]

ناوسروان دهقان : فتح الله پوشش بده ، اینجاست تیر خورده به سرش ، بزار بلندش کنم ، با تمام قدرتت بدو فتح الله ستوان رو برداشتم، بیسیمش رو بیار ...
تیربار چی پوشش بده ...
فتح الله بگیرش آروم بزارش زمین ، احتمالا تک تیر انداز زدش نبض نداره، رفته شهید شده ، فتح الله بیسیمش رو بده با ناخدا صمدی صحبت کنم
زوبین زوبین ...تکاور
ناخدا صمدی ، دهقان صحبت میکنه دیگه نمیشه مقاومت کرد تلفات بچه های ژاندارم زیاده ستوان تهمتن هم شهید شده باید بکشیم عقب به گوشم
ناخدا یکم تکاور هوشنگ صمدی : وجب به وجب بکشید عقب محور ما هم دیگه نمیشه مقاومت کرد تکرار می کنم وجب به وجب بکشید عقب ...
ناوسروان دهقان : اطاعت قربان
شهدا و مجروحین رو بدید رضا ببره عقب فتح الله بهش بگو نزدیکای پل نو موضع بگیره پوشش بده ما رو بچه وجب به وجب میریم عقب......

***

در روز 4 مهر ماه 1359 نیرو های ژاندارم و کلاه سبز در محور شلمچه با وجود مقاومتی جانانه مجبور به عقب نشینی تا پل نو میشوند دلیل این عقب نشینی را باید در تقویت نیرو های عراقی دید ، ارتش عراق با تقویت دو تیپ کماندویی 32 و 33 خود و همچنین گردان های زرهی تمامی تلاش خود را بر رو محور شلمچه معطوف کرده اند این درحالی است که نیرو های عراقی از پشتیبانی توپخانه و نیز نیروی هوایی به طور گسترده برخوردار بوده و فرمانده لشگر 5 زرهی مکانیزه از شخص سر فرماندهی عراق صدام حسین دستور دارد تا نفوذ نیرو های عراقی را از محور شلمچه به فرجام برساند .
نکته بسیار مهم در این بین مقاومت جانانه ارتش ایران در منطقه شلمچه می باشد به طوری که ارتش عراق حد فاصل 4 کیلومتری پاسگاه شلمچه تا پل نو را در مدت4 روز طی کرده است و این در حالی است که فرماندهان عراقی تاکتیک هجوم برق آسا را در دستور کار خود دارند و با مقاومت تکاوران دریایی ، نیرو های ژاندارم ، گردان 151 پیاده دژ و نیرو های داوطلب تمامی معادلات آنها بر هم خورده است و تغییر تاکتیک ارتش بعثی برای تسلط بر خرمشهر از طریق گسترش محور های درگیری خود گواهی است بر این ادعا ، حال با این توصیف باید دید کلاه سبز ها که محور مقاومتند چه تدبیری خواهند اندیشید ...

[center][url="http://gallery.military.ir/albums/userpics/10266/05~10.jpg"][img]http://gallery.military.ir/albums/userpics/10266/normal_05~10.jpg[/img][/url][/center]

[color=#ff0000]لازم به ذکر است کلاه سبز ها در تاریخ 4 مهر ماه 1359 در درگیری های خود در تمامی مناطق خرمشهر دو پهلوان، شهید داده اند که اولین پهلوان ، مهناوی دوم تکاور علی اکبر رجبی میباشد که در خونین شهر بر اثر انفجار گلوله توپ توپخانه عراق به شهادت میرسد و متاسفانه اثری از شهید بزرگوار یافت نمیشود .[/color]

[center][url="http://gallery.military.ir/albums/userpics/10266/06~8.jpg"][img]http://gallery.military.ir/albums/userpics/10266/normal_06~8.jpg[/img][/url][/center]

[color=#ff0000]پهلوان دوم ناو سروان تکاور جواد صفری می باشد که در پایگاه دریایی خرمشهر در حرکتی جسورانه با قرار گرفتن پشت تیر بار قصد مقابله با نیرو های دشمن را دارد که بر اثر اصابت گلوله مستقیم توپ به شهادت میرسد لازم به ذکر شهید بزرگوار از ورزیده ترین نیرو های اس بی اس و از قهرمانان آسیایی ورزش دو می باشد.[/color]

پایان قسمت هفتم
ادامه دارد ...
  • Upvote 8

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
این هم یکی از این تکاوران عزیز که در زمان جنگ انصافا کم نگذاشت
هر کی شناخت جایزه داره

[center][url="http://gallery.military.ir/albums/userpics/10266/60.jpg"][img]http://gallery.military.ir/albums/userpics/10266/normal_60.jpg[/img][/url][/center]

[center]
[url="http://gallery.military.ir/albums/userpics/10266/61.jpg"][img]http://gallery.military.ir/albums/userpics/10266/normal_61.jpg[/img][/url][/center]

[center][url="http://gallery.military.ir/albums/userpics/10266/62.jpg"][img]http://gallery.military.ir/albums/userpics/10266/normal_62.jpg[/img][/url][/center]

[center][url="http://gallery.military.ir/albums/userpics/10266/63.jpg"][img]http://gallery.military.ir/albums/userpics/10266/normal_63.jpg[/img][/url][/center]

این چند عکس هم خدمت دوستانی که این بزرگوار رو به جا نیاوردند

[center][url="http://gallery.military.ir/albums/userpics/10266/64.jpg"][img]http://gallery.military.ir/albums/userpics/10266/normal_64.jpg[/img][/url][/center]

[center][url="http://gallery.military.ir/albums/userpics/10266/65.jpg"][img]http://gallery.military.ir/albums/userpics/10266/normal_65.jpg[/img][/url][/center]

[center][url="http://gallery.military.ir/albums/userpics/10266/66.jpg"][img]http://gallery.military.ir/albums/userpics/10266/normal_66.jpg[/img][/url][/center]
  • Upvote 3

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
http://www.military.ir/forums/topic/24100-%da%af%d8%a7%d9%84%d8%b1%db%8c-%d8%aa%d8%b5%d8%a7%d9%88%db%8c%d8%b1-%d9%82%d8%af%db%8c%d9%85%db%8c-%d8%aa%da%a9%d8%a7%d9%88%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%a7%d8%b1%d8%aa%d8%b4/#entry299287

تكراريه برادر

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
[quote name='IRINavy' timestamp='1391117929' post='362484']
[url="http://www.military.ir/forums/topic/24100-%da%af%d8%a7%d9%84%d8%b1%db%8c-%d8%aa%d8%b5%d8%a7%d9%88%db%8c%d8%b1-%d9%82%d8%af%db%8c%d9%85%db%8c-%d8%aa%da%a9%d8%a7%d9%88%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%a7%d8%b1%d8%aa%d8%b4/#entry299287"]http://www.military....تش/#entry299287[/url]

تكراريه برادر
[/quote]

شرمنده
عکس ها واترمارک نداشت
نفهمیدم قبلا تو سایت خودمون هم ازشون موجود هست

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
[quote name='arash666' timestamp='1391118687' post='362486']


شرمنده
عکس ها واترمارک نداشت
نفهمیدم قبلا تو سایت خودمون هم ازشون موجود هست
[/quote]

دشمنت شرمنده عزيز
تقصير خودمه، اون موقع به اهميت واترمارك پي نبرده بودم! شد يه منبع مفت و مجاني واسه فروم گنج جنگ و بقيه
  • Upvote 2

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

لطفا وارد سیستم شوید برای ارسال نظر

شما قادر خواهید بود بعد از ورود به سیستم این نظر را ترک نمایید



ورود به سیستم