newday

جنگاوران جاويد ايران زمين

امتیاز دادن به این موضوع:

Recommended Posts

كسي كه عمر را به جهنم فرستاد ؟

ابولولو : يا همان فيروز نهاوندي قهرمان ملی ایران در برابر یورش اعراب به ایران است .
وی عمر ابن خطاب خلیفه مسلمین را با خنجر خویش از پای در آورد و خشم ملت ایران که کشورشان توسط اعراب ویران شده بود را جبران نمود .
ابولولو یا فيروز غلام مغيرةبن شعبه بود .
طبري گويد: روزي فيروز سوي عمر آمد و او بامردي نشسته بود گفت ياعمر مغيره بر من غله نهاده است و گران است و نتوانم دادن بفرماي تاکم کند.
گفت چند است گفت روزي دو درم: گفت چه کار داني گفت درود گري دانم و نقاشم و کنده وآهنگري نيز توانم پس عمر گفت چندين کار که تو داني‚ دو درم روزي نه بسيار بود.
چنين شنيدم که توگوئي من آسيا کنم برباد که گندم آس کند. گفت آري. عمر گفت مرا چنين آسيا بايد که سازي.
فيروز گفت اگر زنده باشم سازم ترا يک آسيا که همه اهل مشرق و مغرب حديث آن کنند و خود برفت و عمر گفت اين غلام مرا بکشتن بيم کرد...
بماه ذيالحجة بود بامداد‚ سفيدهدم‚ عمر بنماز بامداد بيرون شد بمزگت ( مسجد ) رفت و همه ياران پيغمبر صف برکشيده بودند و اين فيروز پيش صف اندر نشسته کاردي حبشي داشت دسته بميان اندرچنانکه تيغ هردو روي بود و راست و چپ بزند و اهل حبشه چنان دارند.
چون عمر پيش صف اندر آمد فيروز او را شش ضرب بزد از راست وچپ بر بازو و شکم و يک زخم از آن بزد بزير ناف. از آن يک زخم جان سپرد . فيروز از ميان مردم بيرون جست...
چون ديگر روز بود عثمان بمزگت آمد و مردمان گرد آمدند و نخستين کاري که کرد عبيدالله بن عمر را بخواند و از همه پسران عمر عبيدالله مهتر بود و آن هرمزان که ازاهواز آورده بودند پيش پدرش و مسلمان شده بود همه باترسايان نشستي و جهودان و هنوز دلش پاک نبود و اين فيروز که عمر را کشت ترسا بود و او هم با هرمزان همدست بود و غلامي بود ازآن سعدبن ابي وقاص‚ حنيفه نام و هرسه بيک جاي نشستندي و ابوبکررا پسري بود نامش عبدالرحمن با عبدالله بن عمر دوست بود و اين کاردکه عمر را بدان زدند سلاح حبشه بود و بسه روز پيش از آنکه عمر رابکشتند عبيدالله با عبدالرحمن نشسته بود عبدالرحمن گفت من امروزسلاحي ديدم برميان ابولولو بسته عبيدالله گفت بدر هرمزان گذشتم اونشسته بود و فيروز ترسا غلام مغيرة بن شعبه واين ترساغلام سعد بن ابي وقاص بود و هرسه حديث همي کردند و چون من بگذشتم بر خاستند . آن کارد از کنار فيروز بيفتاد عبيدالله گفت آن سلاح حبشه دارند پس آن روز که فيروز عمر را آن زخم زد و از مزگت بيرون جست وبگريخت مردي از بني تميم او را بگرفت و بکشت و آن کارد بياوردعبيدالله آن کارد بگرفت و گفت که من دانم که فيروز اين نه بتدبيرخويش کرد والله که اگر اميرالمومنين بدين زخم وفات کند من خلقي رابکشم که ايشان اندرين هم داستان بوده اند پس آن روز که عمر وفات يافت عبيدالله از سرگور بازگشت بدر هرمزان شد و او را بکشت و بدرسعد شد و حنيفه را بکشت سعد از سراي بيرون آمد و گفت غلام مرا چرا کشتي عبيدالله گفت بوي خون اميرالمومنين عمر از تو ميآيد تو نيزبکشتن نزديکي عبيدالله موي داشت تا بکتف پس چون سعد را بکشتن بيمکرد سعد بن ابي وقاص فراز شد و مويش بگرفت و برزمين زد وشمشير از دست وي بستد و چاکران را فرمود تا او را بخانه کردند تاخليفه پديد آيد که قصاص کند پس چون عثمان بنشست نخستين کاريکه کرد آن بود که عبيدالله عمر را بيرون آورد از خانه و ياران پيغمبر نشسته بودند گفت چه بينيد و او را چه بايد کردن علي گفت او را ببايد کشتن بخون هرمزان که هرمزان را بيگناه بکشت و اينهرمزان مولاي عباس بن عبدالمطلب بود زيرا که آن روز که ويمسلمان شد گفت کسي خواهم که از اهل بيت پيغمبر باشد تا بردست وي مسلمان شوم و او را بعباس راه نمودند و بردست عباس مسلمان شد و قرآن و احکام شريعت آموخته بود و همه بني هاشم را در خون او سخن بود پس چون علي عثمان را گفت عبيدالله را ببايد کشتن عمروبن عاص گفت اين مرد را پدر کشتند و تو او را بکشي دشمنان گويند خداي تعالي کشتن اندر ميان ياران پيغمبر افکند و خداي ترا از اين خصومت دور کرده است که اين نه اندرسلطاني تو بود عثمان گفت راست گفتي من اين را عفو کردم و ديت هرمزان از خواسته خويش بدهم و عبيدالله را دست بازداشت -انتهي و بعضي ابولولو فيروز را ايراني و از مردم نهاوند گفته اند و آنگاه که عمر را بکشت مردمان در عقب وي شدند تا او را دستگير کنند و او چون گرفتاري خويش بدانست خود را باهمان خنجر که عمر را کشته بود بکشت و اين به سال بيست و سوم از هجرت در ماه ذي الحجة بود و غلات شيعه به او لقب شجاع الدين داده اند و هم گويند که وي از مدينه بگريخت و بسوي عراق شتافت و در شهر کاشان درگذشت. رجوع به حبيبالسيرج 1 ص 761 شود.
اکنون آرامگاه وی در مسیر راه کاشان به اصفهان است و هرساله صدها هزار نفر به زیارت وی می روند .

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

آقا دستت درد نكنه

خيلي حال دادي.



چو ايران نباشد....


ممنونم ستفان سوتي :|

شما كه اينقدر اطلاعات تاريخي خوبي داري حيف نيست خودت رو قاطي بحثهاي حاشيه اي ميكني تا همه بريزن سرت !
پسر خوب اينكه جناب عالي غرور ملي داري كاملا مشخصه ولي از اين داداش كوچيكت گوش كن هميشه مسالي رو مطرح كن كه به ما و بينندگان بيشمار سايت قوت قلب بده! هممون به خيلي چيزها اعتراض كه نه بيداد داريم هزارتا ولي بايد اين رو بدونيم ما دشمنهاي خيلي بزرگي داريم كه يكيش توي 117 كشور دنيا 374 پايگاه داره تازه اينا اعلان شدشه پس كمي دقت در ارسال پستهات ميتونه كلي تو بالا رفتن محبوبيتت كمك كنه


منم مثل شما علاقه به تاريخ و كشور اهورايي ام دارم
مردم و خاك و آب ايران بسيار با ارزشند و اينكه به آنان ظلم و جفا شود را برنميتابم
آمريكا زماني كه ايراني عزيز و قدرتمند باشد هيچ غلطي نميتواند بكند


به نظر شما قوی ترین سلسله ی ایران باستان کدومه

بايد گفت ساسانيان كه حدود 800 سال هيچ قدرتي نتوانست شكستشان دهد
هخامنشيان هم از اين لحاظ كه پايه هاي امپراطوري ايراني را گذاشتند و 400 سال بر اكثر نقاط متمدن جهان حكم راني كردند قابل ستايشند
بعد از آن هم اشكانيان به نظر من


البته یه تاپیک کامل تر وجود داره که خودم ساختمش

می زارم ببینید 11 صفحه است فکر کنم


البته من تاپيك شما رو مطالعه كردم
بسيار جالب و آموزنده بود اما چند مشكل تاريخي داشت (مثلا در مورد داستان بهرام چوبن كه خواندم)
و در ضمن من قول ميدم در ادامه از سرداران و داستانهايي هم در ادامه بنويسم كه هيچگاه نشنيده باشيد

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

هخامنشيان هم از اين لحاظ كه پايه هاي امپراطوري ايراني را گذاشتند و 400 سال بر اكثر نقاط متمدن جهان حكم راني كردند قابل ستايشند

اگر سال 550 قبل از میلاد را که کوروش توانست اکباتان را فتح کند شروع امپراتوری هخامنشیان بدانیم و سال 331 قبلا از میلاد را که به قول چرند پردازان یونانی در این سال الکساندر مقدونی توانست ایران را به طور کامل فتح کند(گرچه بنده از پایه در این رخ داد شک دارم!!!) را غروب حکومت هخامنشیان بدانیم به راحتی مشخص می شود که حکومت هخامنشیان حتی به 3 قرن هم نمی رسد تا چه رسد به عدد عجیب 400 سال!!!

بايد گفت ساسانيان كه حدود 800 سال هيچ قدرتي نتوانست شكستشان دهد

اول می پردازیم به 800 سال!!!!
ساسانیان تقریبا در اوایل قرن سوم بعد از میلاد به حکومت رسیدند و در سال 641 از صحنه روزگار محو شدند. حالا بیابید پرتغال فروش را؟؟!!
شما تقریبا تمام مدت حکمرانی سلوکیان و پارتها را در بخششی شاهانه به سلسه های پارسی هخامنشیان و ساسانیان بخشیدید که از این رو به همراه ماجرای سمرقند و بخارا و خال هندو باید در کتاب رکوردهای گینس نوشته شود.
حالا می رسیم به بی رقیب بودن ساسانیان.
مثل اینکه شما ماجرای هراکلیوس و باج سنگینی که از ایران گرفت و با آن خرانه خالی بیزانس را پر کرد را فراموش کردید. شکست های ساسانیان از بیزانس در سال های 627 و 629 میلادی تا اندازه ای برای ایران سنگین تمام شد که ایران را به آماجی ساده در برابر اعراب تبدیل شد.

و در ضمن من قول ميدم در ادامه از سرداران و داستانهايي هم در ادامه بنويسم كه هيچگاه نشنيده باشيد

امیدوارم در ارسال مطالب بعدی دقت بیشتری کنید، در غیر این صورت مجبور به ویرایش و حتی قفل تاپیک خواهم شد.
:|

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
دستت درد نکنه! به گذشتگان احترام بگزارید ولی به اونها وابسته نشید! از قهرمان هایی که در آینده از آن ها سخن گفته خواهد شد! دکتر محمود احمدی نژاد هست که الان خیلی ها قدرشو نمی دونن!

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
NewDay وقتی شما مطالبی رو با صرف وقت مینویسید دوست عزیز، سعی کنید نوشتارتان ثبتی، حقیقی باشند یعنی که تاریخ و اعداد ووووو پایه اصیل اسناد و در صورت درخواست قابل پی گیری و رجوع باشد. در غیر این صورت ارزش و بهای واقعیی بودن مطالب شما خود به خود پایین خواهد آمد و از طرف مسیولین قفل خواهد شد. با سپاس

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

اگر سال 550 قبل از میلاد را که کوروش توانست اکباتان را فتح کند شروع امپراتوری هخامنشیان بدانیم و سال 331 قبلا از میلاد را که به قول چرند پردازان یونانی در این سال الکساندر مقدونی توانست ایران را به طور کامل فتح کند(گرچه بنده از پایه در این رخ داد شک دارم!!!) را غروب حکومت هخامنشیان بدانیم به راحتی مشخص می شود که حکومت هخامنشیان حتی به 3 قرن هم نمی رسد تا چه رسد به عدد عجیب 400 سال!!!


درست است من به اشتباه حدود 300 سال امپراطوري جهاني را 400 سال نوشتم
البته ميدانيم كه هخامنشيان در سرزمين هاي پارسي حدود 2 قرن قبل تر هم پادشاهي ميكردند

اول می پردازیم به 800 سال!!!!
ساسانیان تقریبا در اوایل قرن سوم بعد از میلاد به حکومت رسیدند و در سال 641 از صحنه روزگار محو شدند. حالا بیابید پرتغال فروش را؟؟!!
شما تقریبا تمام مدت حکمرانی سلوکیان و پارتها را در بخششی شاهانه به سلسه های پارسی هخامنشیان و ساسانیان بخشیدید که از این رو به همراه ماجرای سمرقند و بخارا و خال هندو باید در کتاب رکوردهای گینس نوشته شود.
حالا می رسیم به بی رقیب بودن ساسانیان.
مثل اینکه شما ماجرای هراکلیوس و باج سنگینی که از ایران گرفت و با آن خرانه خالی بیزانس را پر کرد را فراموش کردید. شکست های ساسانیان از بیزانس در سال های 627 و 629 میلادی تا اندازه ای برای ایران سنگین تمام شد که ایران را به آماجی ساده در برابر اعراب تبدیل شد.


البته چون تغيير حكومت از پارتها به ساسانيان مانند يك كودتا و يا انقلاب داخلي در ايران رخ داد و ساسانيان از قدرت پيشينيان پارتي و مرام هخامنشي سود بردند من حدود 800 سال بيشكستي ايران تا آخر دوره ساساني را به جكومت ساسانيان بخشيدم ! :|
ماجراي هراكليوس و جنگي كه ايرانيان و روميان در آن به توافق رسيدند را همه ميدانيم كه دربار ايران يه دليل مشكلات داخلي مجبور به باج دهي شد و رومي ها هم چون ميدانستند قدرت وارد شدن به شهر هاي بزرگ ايران كه هركدام مانند يك پادگان و دژ مستحكم بود را ندارند پذيرفتند كه كنار بيايند
حالا شما همين را هم شكست حساب كنيد ميشود سرجمع 750 سال ! :| قبول؟

دستت درد نکنه! به گذشتگان احترام بگزارید ولی به اونها وابسته نشید! از قهرمان هایی که در آینده از آن ها سخن گفته خواهد شد! دکتر محمود احمدی نژاد هست که الان خیلی ها قدرشو نمی دونن!


ممنون
البته بگذاريد حداقل وقتي كه به دهه چهارم انقلاب اسلامي برسيم بعد شما هم بگوييد با سياست و قدرت اينان نيم قرن حكومت كرديم !


.................................

حال ميرسيم به چند سردار بزرگ خود جوش ايراني
كه بر ضد حكومت تازيان شوريدند


ابومسلم خراسانی : سردار ایرانی و داعی معروف عباسی مشهور به امین آل محمد و صاحب الدعوه است که در راس سیاه جامگان خراسان بر بنی امیه خروج کرد و مروان بن محمد خلیفه اموی را مغلوب و منهزم کرده و دولت خلفای بنی عباسی را تاسیس کرد ابومسلم به سال 124 ه.ق در کوفه بادعاء بنی عباس آشنایی پیدا کرد و چندی بعد به پیروزیهای شگفت آوری دست یافت و کارش به جایی رسید که خلیفه از قدرت او و محبوبیت اش در بین ایرانیان مرعوب شد در خلافت سفاح برادرش منصور اجازه خواست که ابومسلم را به قتل رساند ولی سفاح جایز ندانست وقتی منصور به خلافت نشست به دسیسه هایی دست یافت و عاقبت ابومسلم را ناجوانمردانه به قتل رسانید وی یاران و پیروان جان برکف بسیاری داشت و فرقه های مسلمیه راوندیه به خاطره او را گرامی می داشتند و کسانی مانند سنباد اسحاق ترک مقنع و بابک خرم دین داعیه خونخواهی او را داشتند بابک خرمدین تا به آن حد پیش رفت که می گفت روح ابومسلم در او حلول پیدا نموده است

استاذسيس : سردار دلير ايران که در نواحي هرات و بادغيس و سيستان بر ضد منصور خليفه ستمگر عباسي قيام کرد و عاقبت به فرمان منصور در بغداد به دار آويخته شد و يکي از سمبلهاي عرب ستيزي را در ايران به جاي گذاشت و درس وطن پرستي در برابر يورش بيگانگان براي جوانان به جاي گذاشت . استاسيس بسال 150 ه . ق. در خراسان بنام ابومسلم قيام کرد و درمدتي اندک چنانکه طبري و ابن اثير روايت کرده اند‚ سيصد هزار مردبد گرد آمدند. از نسب استاسيس در منابع موجوده چيزي بدست نمي آيد ‚ از زندگي او نيز قبل از سال 150 که آغاز خروج اوست چيزي معلوم نيست فقط از فحواي قول سيوطي در تاريخ الخلفاء چ مصر ص 174 چنين برميآيد که وي در خراسان امارت داشته و ظاهرا ازحکمداران و فرمانروايان محتشم و بانفوذ آن سامان بشمار ميرفته است.


مازيار : يکي ديگر از قيام کنندگان بر عليه حکومت اعراب در ايران . وي در طبرستان بنايي عظيم ساخت و در جهت بازگرداندن عظمت ايران به قبل از يورش تازيان تلاش کرد . وي در زمان معتصم عباسي قيام خود را آغاز کرد و در صدد بر آمد همگام با بابک خرميدن هویت ملی ایرانی را زنده کنند که در نهايت با جنگهاي معتصم دستگير و در بغداد کشته شد . او نيز يکي ديگر از تنديس هاي ملي گرايي ايرانيان در برابر تهاجم ديگر کشورها است


مرداويج : پسر زيار . سردار بزرگ ايراني که او نيز در جهت متلاشي کردن حکومت اعراب در ايران کوشيد و جان داد . وي فرمانده لشگر اسفار پسر شيرويه عامل نصر بن احمد ساساني بود طبرستان را براي اسفار فتح کرد . پس از کشته شدن اسفار- مرداويج قزوين و همدان و اصفهان و اهواز را گرفت و لشگر المقتدر خليفه جنايتکار عباسي را شکست داد . وي در کمال تاسف در سال 323 هجری قمری در حمام اصفهان به دست غلامان ترک کشته شد
مرداويج نام يك محله اصفهان نيز هست

يعقوب ليث : يکي ديگر از قيام کنندگان بر عليه حکومت اعراب در ايران که گامهاي اساسي در جهت بر اندازي تازيان در ايران برداشت وی نمونه ديگري از وطن پرستي ايرانيان در برابر هجوم بيگانگان به کشور شان بود . او پسر ليث رويگر بود . بواسطه کفايت و جوانمردي و دليري از رويگري و عياري به امارت سيستان رسيد . سپس هرات و کرمان و شيراز و خراسان را گرفت و در جهت پاکسازي ايران از دست اعراب گام برداشت . وي بر ضد معتمد خليفه کشتارگر عباسي قيام کرد و براي نابود ساختن حکومت عرب - جوانمردانه جنگيد . سپس قصد حمله به بغداد را کرد و در صدد آمد که خليفه ننگین عرب را بکشد ليکن عمرش کفاف نداد و در اثر بيماري در سال 265 هجری قمری در گندي شاپور یا جندی شاپور امروی خوزستان درگذشت


زاذويه حاکم سيستان : وی از مبارزین ایرانی بود که بر علیه حکومت عرب در ایران دست به قیامهایی زد .
طبري : در زمان عمرپس از فتح مصر سلطنت اسلام استوار شد ولکن در پارهاي از نواحي مردم بر امراء دست نشانده خليفه عرب ميشوريدند چنانکه اهل مصر براجل و اهل مکران بر راسل و اهل سجستان بر زادويه .

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
بگذاريد فردوسي را نيز سردار بزرگ
و قلم به دست قهرمان ايراني بدانيم


كه براستي فرهنگ تازي و مهاجم را در ايران كشت
و با شاهنامه جاويدانش ايران و ايراني را با آنچه كه بود آشنا ساخت

اين چامه به نقل از رستم فرخزاد فرمانده سپاه ايران نوشته شده و
قسمتي از انديشه فردوسي در مورد تازيان مهاجم است:

هنگامه ی دوم از تازش تازیان به ایران می آغازد. بار دیگر، آیینی نو بر آن است تا بر اریکه ی قدرت برآید.آشوب و غوغا در جهان در افکنده اند نا آیین تازه را به قدرت بنشانند و بنا به سروده ی دانای توس:

به هر کشوری در ستمکاره ای
پدید امد و زشت پتیاره ای

نشان شب تیره آمد پدید
رگ روشنایی بخواهد برید


در این میانه اما رستمی دیگر در کار است: رستم فرخزاد. سردار دلیر ایران که به جای رستم دستان، درفش کیانی بر دوش دارد.
اما ماجرا همان است. آیینی تازه بر آن است تا به قدرت دست یابد.
تمام طلبی در گوهر و ذات هر آیینی است و در این راه البته که به سوی قدرت خیز برمی دارد و چون با قدرت در آمیخت کمر به نابودی دیگران می بندد.
رستم فرخزاد نیز مانند جاماسب فرزانه، پایان داستان را به ضرورت تاریخ درمی یابد و در نامه ای تکان دهنده، به بیان روزگار خویش و این شکست بزرگ می پردازد.
در نخستین سطر این دادنامه، چنین می گوید:

که این خانه از پادشاهی تهی ست
نه هنگام پیروزی و فرهی ست


آنگاه سخن از دین نو می کند و در برابر یورش تازیان به ایران چنین سوک سر می کند:

بر ایرانیان زار و گریان شدم
ز ساسانیان نیز بریان شدم

ساسانیان که خود با یک کودتای دینی- دولتی، نظام دودمانی و آزاده ی اشکانیان را سرنگون کرده اند؛
این بار خود در دام آیین تازه گرفتار می آیند.
آیینی که به آشکار با شمشیر برای رسیدن به قدرت آمده است.

کزین پس شکست اید از تازیان
ستاره نگردد مگر بر زیان

برین سالیان چارصد بگذرد
کزین تخمه گیتی کسی نسپرد


رستم ایرانیان به غوغا برآمده را هشدار می دهد که:

تبه گردد این رنج های دراز
شود ناسزا، شاه گردن فراز


اما کسی به او گوش نمی دهد. آیینی که با فریاد دادخواهی و آزادی آمده است، در تابش شمشیرها، چشم مردمان را خیره می بندد و هرچنمد نشانشان می دهد، کسی به او نمی نگرد:

بپوشند از ایشان گروهی سیاه
ز دیبا نهند از بر سر کلاه

(انگار فردوسي طوسي امروز را ميديد. توجه كنيد:

برنجد یکی، دیگری بر خورد
به داد و به بخشش کسی ننگرد

زپیمان بگردند و از راستی
گرامی شود کژی و کاستی

رباید همی این از آن، آن از این
ز نفرین ندانند باز آفرین

نهان بتر از آشکارا شود
دل شاه شان سنگ حارا شود

شود بنده ی بی هنر شهریار
نژاد و بزرگی نیاید به کار

به گیتی کسی را نماند وفا
روان و زبان ها شود پرجفا


دریغا که این نامه ی پرشور و سراسر درد را نه تناه در آن روزگار فریب و ستم کسی، پاسخی نمی دهد؛
مانیز بر این نامه چشم فروبستیم و بر ما همان رفت که بارها و بارها بر دیگر ایرانیان!
در آن روزگار تیره بختی و تازش تازیان بار دیگر رحم و فکر و اندیشه می گریزد و کژدم کینه و نفرت بر جان ما چنگ می اندازد.


ز ایران از ترک و از تازیان
نژادی پدید آید اندر میان

نه دهقان نه ترک و نه تازی بود
سخن ها به کردار بازی بود
همه گنج ها زیر دامن نهند
بمیرند و کوشش به دشمن دهند


بار دیگر و ده ها بار دیگر این بیت ها را بخوانیم و به روزگار خویش بنگریم!
تکراری تلخ ! نگاه کنید:

چنان فاش گردد غم و رنج و شور
که شادی به هنگام بهرام گور
نه جشن و نه رامش، نه کوشش نه کام
همه چاره و تنبل و ساز دام

پدر با پسر کین سیم آورد
خورش کشک و پوشش گلیم
آوردزیان کسان از پی شود خویش
بجویند و دین اندر آرند پیش

چنین است روزگار ایرانیان پس از تازش تازیان:

بریزند خون از پی خواسته
شود روزگار بد آراسته

در برابر چنین یورشی، باردیگر اژدهای خیانت و ترس نفیر می زند. در آن آسیاب تاریخ، حکیم توس ما را بار دیگر به یاد داستان جمشید و ضحاک و گشتاسب می اندازد. اما درس نمی گیریم:

هر که نامخت از گذشت روزگار
نیز ناموزد ز هیچ آموزگار


پس خیانت کاران در برابر تازیان کمر به مرگ یزد گرد می بندند و:

یکی دشنه زد بر تهیگاه شاه
رها شد به زخم اندر از شاه،آه

شاه ترس زده و تنها می میرد و مردمان ستم زده، بی رحمی و کینه خود را نشان می دهند:

گشادند بند قبای بنفش
همان افسر و طوق و زرینه کفش

فگنده تن شاه ایران به خاک
پر از خون و پهلو به شمشیر چاک

و سپس پیکر پاره پاره ی شاه را به خاک و خون کشیده و برهنه در گردابی می اندازند.

و چون ایران به چنگ بیگانگان می افتد و منبر جای تخت را می گیرد و روزگار ابوبکر و عمر فرا می رسد و تسمه از گرده مردمان می کشند:

چو با تخت منبر برابر شود
همه نام بوبکر و عمر شود


شاهنامه با این بیت تلخ به آخر می رسد:

کنون زین سپس دور عمر بود
چو دین آورد، تخت منبر بود
.

به راستی از این کتاب، از شاهنامه که سند و گواه رستاخیز فرهنگی ما در هزار سال پیش است؛ چه آموخته ایم. چه درسی در این دو هنگامه از شاهنامه هست؟ دانای توس، آن فرزانه ی دور اندیش از چه رو این دو داستان را بدین گونه آورده است؟ بیایید این بار به جای پایان شوم و تلخ شاهنامه به آغاز آن بر گردیم و این پیام انسانی و والای شاهنامه را بار دیگر بخوانیم که وی کتاب بزرگ خویش را با نام جان و خرد آغاز کرده است. پاسدار جان های همه جانداران و چراغدار خرد و مهر باشیم.



در ضمن بنده در اين تاپيك تنها به كوتاه كردن چامه بلند فردوسي با آوردن مثل و تعريف بسنده كردم
و هيچ چيز از محتواي شعر كم و زياد نكردم كه هيچ ! كمي هم از تندي آن در اين نوشتار كاسته شده است !!!
اميدوارم قسمتي از شاهنامه باعث رنجش خاطر برخي از دوستان ايرانيم نگردد !
كه همه شاهنامه ميراث فرهنگي ايرانيست
به اميد روزي كه شاهنامه را بخوانيم
حتي در گوش كودكان تازه به دنيا آمده مان

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
ميخواستم از هخامنشيان و كوروش بنويسم
و شروع كنم از بزرگترين سردار ايران زمين (كوروش هخامنشي) و پادشاهان و سرداران بزرگش
يكي يكي نام ببرم
كه حيفم آمد در آغاز نظر تاريخ نويسان دشمن آنروز ايران و ايرانيان را در مورد ايراني ننويسم


گزینوفون می‌نویسد: کودکان ایرانی در مدارسشان فنون قضاوت و عدالت و اداره می‌آموزند.
معلمان در این مدارس قضایای مختلف را برای شاگردان به‌تمرین می‌گذارند، اتهامات فرضی ازقبیل دزدی و راهزنی و رشوه‌خواری و تغلب‌کاری و تعدی و اموری که معمولاً اتفاق می‌افتد را برضد برخی از دانش‌آموزان مطرح می‌کنند و از دانش‌آموزانِ دیگر می‌خواهند تا دربارۀ آنها حکم داده مرتکب چنین بزههائی را کیفر دهند. آنها همچنین یاد می‌گیرند که به‌کسانی که اتهام ناروا به‌دیگران می‌زنند نیز کیفر دهند. درنتیجۀ چنین آموزشهائی کودکانِ ایرانی از سنینِ اولیۀ عمرشان با بدیها و نیکیها آشنا می‌شوند و می‌کوشند که خودشان را به‌بهترین خصلتها بیارایند و در آینده مرتکب اعمال خلاف نشوند. آنها حتی می‌آموزند که کسی‌که توانِ انجام کار سودمندی برای دیگران دارد ولی از انجامش خودداری می‌ورزد را نیز مجازات کنند؛ زیرا خودداری از انجام کار نیک در عین توانِ انجام آن را ناشکری دربرابر نعمتهای خدا می‌شمارند، و ناشکری را درخور کیفر می‌دانند. این از آن‌رو است که آنها عقیده دارند که انسان ناشکر نسبت به ادای وظیفه‌اش در قبال پدر و مادر و اطرافیان و جامعه و کشورش سستی و اهمال می‌کند؛ و کسی‌که در انجام وظیفه‌اش اهمال کند انسان بی‌شرمی است که ممکن است مرتکب هر کار خلاف اخلاقی بشود. از دیگر آموزشهائی که در این مدارس به‌کودکان داده می‌شود تسلط بر نفس و نظارت بر خویش و نظارت بر کردارهای دیگران، و اطاعت کهتران از مهتران و کاردیدگان است. ایرانیان همچنین به‌کودکان می‌آموزند که چه‌گونه در خورد و نوشْ جانب اعتدال را مراعات کنند؛ به‌همین جهت، دانش‌آموزان نه با مادرانشان که با آموزگارانشان غذا می‌خورند، و این غذا را نیز آنها از خانه‌هایشان با خودشان می‌آورند. کودکان درکنار این آموزشها، تیراندازی و زوبین‌افکنی می‌آموزند. اینها آموزشهائی است که تا سنین 15 و 16 سالگی به‌کودکان و نوجوانان داده می‌شود، و پس از آن آنها وارد دوران جوانی می‌شوند و چیزهائی به‌آنها آموخته می‌شود که مخصوص بزرگسالان است


افلاطون می‌نویسد: بزرگ‌زادگان ایرانی در هفت‌سالگی اسب‌سواری می‌آموزند؛ چهار آموزگارِ فرزانه برای آموزشِ آنها گماشته می‌شوند. خردمندترینِ آموزگار شیوه‌های خداپرستی و امور حکومتگری را از روی اوستا (به‌تعبیر افلاطون: ماگیای زرتشت) به‌آنها آموزش می‌دهد؛ درستکارترین آموزگار به‌آنها می‌آموزد که در همۀ زندگی راست‌گو و راست‌کردار باشند؛ خوددارترین آموزگار شیوه‌های حکومت بر خویشتن را به‌آنها می‌آموزد؛ و دلیترین آموزگار به‌آنها می‌آموزد که دلیر و بی‌باک باشند


هرودوت در سخن ازخصلتهای ایرانیان می‌نویسد که ایرانیان دروغ را بزرگ‌ترین گناه می‌دانند، و وامداری را ننگ می‌شمارند، و می‌گویند وامداری از این‌رو بد و ناپسند است که کسی‌که بدهکار باشد مجبور می‌شود که دروغ بگوید؛
از این‌رو همواره از ننگِ بدهکار شدن می‌پرهیزند.
ایرانیان به‌همسایگان احترام بسیار می‌گزارند، هرچه همسایه نزدیک‌تر باشد بیشتر مورد توجه است و همسایگان دور و دورتر در مراتب پائین‌تری از احترام متقابل قرار دارند. ایرانیان هیچ‌گاه در حضور دیگران آب دهان نمی‌اندارند و این کار را بی‌ادبی به‌دیگران تلقی می‌کنند؛ آنها هیچ‌گاه در حضور دیگران پیشاب نمی‌کنند و این عمل نزد آنها از منهیات مؤکد است. در میگساری تعادل را مراعات می‌کنند و هیچ‌گاه چنان زیاده‌روی نمی‌کنند که مجبور شوند استفراغ کنند یا عقلشان را از دست بدهند. ایرانیان روز تولدشان را بسیار بزرگ می‌شمارند و در آن روز مهمانی و جشن برپا می‌کنند و سفره‌های گوناگون می‌کشند، گاو و گوسفند سرمی‌برند و گوشت آنها را در میان دیگران بخش می‌کنند (خیرات و صدقه می‌دهند). آنها هیچ‌گاه در آبِ رودخانه پیشاب نمی‌کنند و جسم ناپاک در آب جاری نمی‌اندازند؛ و اینها را از آن‌رو که سبب آلوده شدن آب جاری می‌شود گناه می‌شمارند


هرودوت می‌نویسد که ایرانیان معبد نمی‌سازند، برای خدا پیکره و مجسمه نمی‌سازند. آنها خدای آسمان را عبادت می‌کنند و میترا و اَناهیتا‌ و همچنین زمین و آب و آتش را می‌ستایند. آنها حیوانات را در جاهای پاک قربانی می‌کنند و گوشت قربانی را در میان مردم تقسیم می‌کنند و عقیده ندارند که باید چیزی از آن را به‌خدا داد، زیرا می‌گویند که آنچه به‌خدا می‌رسد و خشنودش می‌سازد روح قربانی است نه گوشت او. وقتی می‌خواهند قربانی بدهند حیوان را به‌جائی که فضای باز است می‌برند، آنگا به‌درگاه خدا دعا می‌کنند. در دعاکردن نیز رسم نیست که حسنات را برای شخصِ خود بطلبند، بلکه برای پادشاه و همۀ مردم کشور دعا می‌کنند و خودشان را نیز یکی از اینها می‌شمارند


يادمان نرود آنچه از سرداران بزرگ هخامنشي در ادامه خواهم نوشت ثمره اين گونه رفتار و تربيت ايرانيست
رفتاري كه در جامعه اجرايي بوده و تنها شعارهايي ديني و اجتماعي نبوده اند

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
ايول اينا يي كه مينويسي خيلي باحالن دمت گرم اين بهرام چوبين يه دژ داره تو استان ايلام شهرستان دره شهر به اسم تنگه ي بهرام چوبين يا چوبينه خيلي رفتم اونجا وسط يه شكاف بزرگ تو كوهه يه نهر هم از وسطش مي گذره يعني اونا ميتونستن اب شرب خودشونو بدون اينكه از قلعه خارج شن تامين كنن البته الان خرابه ولي خود اون شكاف بيانگر عظمت بهرام چوبينه ميگن تو ديواره هاي اين قلعه كه از دو طرف به كوه وصله گنج بهرام چوبين مدفون شده پله هاي رسيدن به اين گنجينه رو براي جلوگيري از دستبرد دشمنان خراب كردن احتمالا موقع تخليه ي قلعه اخه ميگن اونجا اخرين نقطه ي در گيري با خسرو پرويز بوده و به نوعي اخرين دژ بهرام چوبين بعد از شكست از خسرو بهرام چوبين دست از سياست مي كشه و بقيه ي عمرشو تو نواحي شرقي ايران به ارامي ميگذرونه خاندان مهران از اشكانيان بودند البته با امدن اردشير بابكان خانواده هاي قدرتمند اشكاني از بيم ترس قيام كشته شدند و از انها براي كار هاي بزرگ استفاده نمي شد ولي خاندان مهران به عنوان مرزداران شرقي امتحانشونو پس داده بودن و وطن پرستيشون ثابت شده بود

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
لازم به ذکره که بهرام چوبین اولین فردی بود که ابتدایی ترین موشک را ساخت!!!! اینگونه بود: در یک لوله قطور روغن می ریختند و ان را بسیار فشرده می کردند ودر ته لوله گویی که از علف و روغن درون خود داشت بود روغن را اتش می زدند و روغن به خاطر فشار زیاد اتش می گرفت و به هوا پرتاب می شد و پس از سرازیر شدنش گوی افتاده و اتش فراوانی را ایجاد می کرده و به علت این که مسافتی زیاد تر نسبت به منجنیق داشته به کار می رفته(بر علیه فیل ها) نیو دی ممنون از تایپ های قشنگی که می کنی :| :|

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

ايول اينا يي كه مينويسي خيلي باحالن دمت گرم


مرسي و ممنون از اطلاعتي كه نوشتي


لازم به ذکره که بهرام چوبین اولین فردی بود که ابتدایی ترین موشک را ساخت!!!!

اینگونه بود:

در یک لوله قطور روغن می ریختند و ان را بسیار فشرده می کردند ودر ته لوله گویی که از علف و روغن درون خود داشت بود روغن را اتش می زدند و روغن به خاطر فشار زیاد اتش می گرفت و به هوا پرتاب می شد و پس از سرازیر شدنش گوی افتاده و اتش فراوانی را ایجاد می کرده و به علت این که مسافتی زیاد تر نسبت به منجنیق داشته به کار می رفته(بر علیه فیل ها)

نیو دی ممنون از تایپ های قشنگی که می کنی



سپاسگذارم
بي شك اگر مهندسين آن روز و بهرام چوبين به عنوان سردار را امروز هم داشتيم
شهاب 10 و 12 را به امروز خارج از منظومه شمسي فرستاده بوديم :| (چي گقتم !!!) :|

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
خوب در مورد كوروش همه ما بسيار ميدانيم
در مورد داستان حماسي زندگي اش
كودكي بي نظيرش
جواني و پادشاهي و فتح هاي بي نظيرش

چون اينها را نيك ميدانستم در اين تاپيك از كوروش ولي جور ديگري مينويسم:

واپسین سخنان كوروش

گزنوفون مورخ نامدار یونانی
در کتاب کوروپدیا ( زندگی کوروش بزرگ ) چنین می نگارد
:

کوروش بزرگ پس از هفتمین بار که سراسر امپراتوری ایران را سرکشی کرد دیگر قدرت و توان جوانی را نداشت و روزگار پیری اش آغاز شده بود .
پدر و مادرش سالها پیش با دنیای فانی بدرود حیات گفته بودند .
وی به مناسبت هفتیمن سرکشی به کل سرزمینهای ایران که بیش از دهها کشور می شد جمع کثیری از رعیتهای و افراد عام ایران را گردآورد و سپس به آنها پاداشهای بسیاری بخشید .
سپس شبانگاه به بالین خواب رفت .
همان شب در عالم رویا ندایی او را مخاطب قرار داد و چنین گفت :

"ای کوروش خود را آماده ساز زیرا به زودی به ملکوت خدایان پرواز خواهی نمود "


کورش از شنیدن این ندا سراسیمه از خواب برخاست و خواب برای بزرگان بازگو کرد و چنین پاسخ شنید که به زودی به دیار جاوید خواهی شتافت .
کوروش پس از شنیدن این سخن دریافت که آماده سفری بس طولانی و ابدی خواهد بود و پایان زندگی پر فراز و نشیبش اش فرا رسیده است .
پس روی به درگاه یزدان نمود و چنین گفت :

ای ایزدان این آخرین قربانی من را پس از یک عمر مجاهدت و کوشش با لطف و کرم خویش بپذیرید .
من از یاری خداوند در تمامی مراحل زندگی ام سپاسگزارم . موهبت او بود که به من راه درست را نشان داد و دریافتم چگونه باید از خطا دوری بجویم.
خداوند را ارج مینهم که حتی در اوج قدرت هرگز از یادش دوری ننمودم .
اینک تنها و آخرین آرزویم این است :

"روزگار زن ٫ فرزندان ٫ دوستان ٫ مردم و میهن عزیزم سعادتمند گردد
و عمرم را با شرافت به پایان برسانم
"

کوروش پس از این سخن راهی کوه مقدس ایرانیان شد و قربانیان بسیاری را روانه خداوند کرد .
سپس به قصر خویش باز گشت تا اندکی بیاساید .
چون زمان استحمامش فرا رسید او را دعوت کردند تا خود را شستشو دهد ولی وی پاسخ داد که ترجیح می دهد در بستر خویش به استراحت بپردازد .
شب هنگام زمان شام فرا رسید . خادمانش وی را جهت صرف شام فرا خواندند ولی باز کورش از ترجیح داد که در بسترش آرامش اختیار کند .
ولی چون عطش بسیاری داشت از خادمانش آب درخواست نمود و نوشید .
فردای آن روز فرزندان را فراخواند . پسران کوروش در تمامی مراحل زندگی ( نبردها - سختی ها - شادمانی ها و . . . ) در کنارش بودند .
سپس بزرگان هر قوم ایران را نیز فراخواند . موبدان و ریش سپیدان و اندیشمندان را خواست که همگی کنارش گردآیند .
پس از آنکه افراد زیادی در محل حضور پیدا نمودند کوروش سخنان اش را آغاز کرد :


ای پسران - دوستان و بزرگان ایران اینک بدانید که عمر من به پایان رسیده است .
نشانه های بسیاری وجود دارد که همگی از سفر به دیار جاوید خبر میدهد .
من در زندگی ام مردی خوشبخت بودم .
در روزگار کودکی از تمامی نعمات زندگی که هر کودکی نیک به دان آراسته بود برخوردار بودم .
چون به دوران جوانی رسیدم مزایای جوانی را کسب کردم و از آن بهره جستم و در دوران پیری ام از هیچ نوع موهبتی محروم نبودم .
از روز نخست به خاطر دارم که هرچه به عمرم افزوده می شد احساس قدرت و توانایی بیشتری میکردم تا حدی که در روزگار پیری احساس ضعف ننمودم .
هر آرزویی که داشتم همگی برآورده شد و دست به هر کاری که زدم به یاری خدا پیروز و سرافراز شدم .
دوستان و یارانم از حسن تدبیر من برخوردار شدند .
دشمنانم جملگی فرمانم را گردن نهادند .
پیش از حکومت من کشورم سرزمین کوچک و گمنامی در آسیا بود که همه ساله مورد یورش بیگانگان قرار می گرفت .
حال که مرگ من فرارسیده است آن را بزرگترین و مقتدرترین کشور آسیا به دست شما می سپارم .
من به خاطر ندارم در هیچ جهادی برای عزت و سربلندی ایران زمین مغلوب شده باشم .
جمله آرزوهایم بر آورده شد و سیر زمان به کام من بود ولی در تمام مراحل زندگی از شکست و ضعف در هراس بودم و هیچگاه مغرور نشدم و خودپسندی را هرگز به خود راه ندادم .
در پیروزی های بزرگ هیچگاه پای از دایره اعتدال بیرون ننهادم و حتی شادمانی بی جهت ننمودم .
حال که آخرین لحظات زندگی را سپری میکنم خود را بسی خوشبخت و سعادتمند می دانم .
زیرا فرزندانم همگی سالم ٫ با نشاط و عاقل هستند و وطنم از همه جهت مقتدر و باشکوه است و یارانم مسرور و محتشمند .
آیندگان از من و کشورم به نیکی یاد خواهند کرد .
آیا با چنین موفقیت هایی نباید با آرامش خاطر و امید بسیار به دیار باقی چشم بر روی هم بگذارم ؟

حال زمان آن فرا رسیده است که من جانشین خود را برگزینم تا از نفاق و سخن بیهوده جلوگیری شود .
من هر دوی شما پسران ( کمبویجه و تانااوکسار ( بردیا )) را به یک اندازه دوست می دارم ولی امور کشوری را به دست فرزند بزرگتر می سپارم که تجربه بیشتری دارد .
من در دوران زندگی از سنت کشورمان بهره بردم و مقید به حرمت نهادن به برادران و بزرگتران بودم .
چه در راه رفتن و جه در سخن گفتن .
هنگام نشستن بزرگ تر و ریش سپیدان را مقدم از نشستن خود می دانستم .
به همین جهت به تمام فرزندانم از دوران کودکی آموزش دادم که در تمامی مراحل زندگی به مهتران و بزرگان احترام گذارند و آنها را بر خود مقدم شمارند .
شما و آیندگان نیز باید چنین کنید تا این سنت نیک ایرانی باقی بماند .
پس تو ای کمبوجیه پس از آنکه بر اریکه حکومت ایران نشستی دمی در زندگی و کشورت غفلت مکن و این موهبتی بزرگ که خداوند به من داده بود را حفظ کن .
تو ای تانااوکسار عزیز حکومت ماد ( آذربایجان و کردستان ) ٫ ارمنستان و کادوزی را به تو می سپارم .
خداوند را سپاسگزارم زیرا تمامی نیازهای یک پادشاه نیکو را در شما دو فرزند عزیزم می بینم .
کمبوجیه مسئولیت بیشتری نسبت به تو ای تانااوکسار بر عهده دارد .
هردوی شما بایستی گونه ای حکومت کنید که زمان استراحت نداشته باشید .
عشق به کارهای بزرگ و مشکل داشته باشید و در نهادتان پی ریزی کنید .
کوشش کنید که فریب کاری و نیرنگ بیگانگان در شما نفوذ نکند . زیرا اینها مانع از درست حکومت کردن است .


ای کمبویجه بدان که عصای زرین - سلطنت را حفظ نمی کند بلکه یاران صمیمی و نیک برای پادشاه بهترین و مطمئن ترین تکیه گاه است .
این را بدان که افراد وفادار عموما کم پیدا می شوند زیرا اگر این خصلت نیک فراگیر بود دیگر خیانت و دروغ و دشمنی وجود نداشت .
پس تو نیز بایستی در تلاش برای جذب چنین افرادی باشی که البته این کوشش با جور ٫ ستم ٫ زور و قدرت یافت نمی شود بلکه با یاری به دیگران ٫ کارهای نیک و رفتار پسندیده بدست می آید .
اگر برای اداره امور کشوری نیاز به یاری داشتی همکاران خود را از میان اشخاص شریف و اصیل برگزین .
هم میهنان خودمان بدون شک از خارجیان و مردمان کشورهای دیگر بهتر به کشورشان خدمت میکنند و به ما نزدیک ترند .
آنها از خون ماهستند و با آداب و فرهنگ و رسومات ما بزرگ شده اند . پس کوشش کن که از ایرانیان برای اداره این کشور بهره ببری .
این پیوستگی که میان ایرانیان وجود دارد به لطف خداوند است و شما نیز باید برای حفظ آن کوشش کنید .
اتحادتان را در تمام زندگی حفظ کنید تا همیشه پایدار و سرافراز باشید .
هر افتخاری که نصیب هر کدام از شما دو برادر شود گویی برای دیگر کسب افتخار شده است پس تلاش کنید که برای یکدیگر موفقیت بیافرینید .
هر کدام از شما که قدرت بیشتری داشته باشید هیچ کس جرات بی احترامی به برادر پایین تر را نخواهد کرد .
پس موفقیت هر کدام از شما موفقیت آن دیگری است .
در هیچ کجای گیتی ننگی بالاتر از نفاق و دورویی و دشمنی بین دو برادر و خانواده سراغ ندارم .


ای پسران عزیزم من هر دوی شما را به خدا و سپس سرزمین و وطنم را به شما می سپارم و از شما تقاضا دارم اگر می خواهید که رضایی خاطر من را فراهم سازید دست اتحاد و یاری به یکدیگر دهید تا پیوسته روح و روان من از شما شاد باشید .
امیدوارم این تقاضای من را عملی سازید زیرا من پیوسته ناظر بر اعمال شما هستم .
پس از مرگ شما دیگر روح مرا نمی بینید ولی اثرات آن را در زندگی خویش احساس خواهید کرد .
مگر بارها ندیده اید که کسی که دست به ریختن خون هم نوع خود می زند همیشه وحشت ٫ اضطراب و احساس گناه را در زندگی اش حس میکند و دمی راحتی و آسایش ندارد ؟
اگر روح و روان در زندگی زمینی تاثیری نداشت بدون شک هیچ گاه این افراد احساس پشیمانی و گناه نمی کردند و با انجام چنین کاری خشنود و سربلند می شدند .
من در طول زندگی ام پیوسته باور داشته ام که روح آدمی پس از مرگ از کالبد خاکی جدا می شود ولی هرگز محو یا نابود نمی شود .
هرگز نتوانسته ام باور کنم که زندگی یا روح و روان پس از مرگ وجود خارجی نداشته است .
من همیشه بر این باور بوده ام انسان مانند جوهری رنگین است که پس از مرگ آلودگی ها و رنگهای تیره اش از آن جدا می شود و پاکی و اصالتش آغاز می شود .
قطعات مختلف بدن به مبدا اصلی اش یعنی خاک باز میگردد .
یاران و هم میهنان من : مرگ شبیه به خواب است در مرگ است که روح انسان به ابدیت می پیوندد و چون از هر قید و بندی آزاد می شود بر آینده مسلط می شودو خبر آن را برای ما بازگو میکند .
پس بدانید که من در تمامی مراحل زندگی شاهد و ناظر کارهای شما هستم . پس هرگز پای از دایره درستی و خدمت بیرون نگذارید .
اگر هم بر این باور هستید که روح همراه با بدن نابود می شود و هیچ باقی نمی ماند از خدای بزرگ بهراسید که بدون شک ناظر و شاهد اعمال شماست ٫ نظام دنیا بر عهده اوست ٫ بر هر کاری تواناست و در بقایش شکی نیست .
اگر کارهای شما پیوسته در راه عدالت و مهرورزی باشد دیری نمی کشد که ارزش شما در بین مردم گسترش می یابد و قدرت شما روز به روز بیتشر می شود . ولی اگر چنین نکنید روز به روز ضعیف تر و به پایان حکومت خود نزدیکتر می شوید .
حتی اگر فقط به نزدیکان و محبوبان خود ظلم کنید بدانید که دیگران بر چنین پادشاهی اعتماد نخواهند کرد و پایه های حکومتش سست خواهد شد .
از تاریخ درس بگیرید و بر سرگذشت دیگران بیاندیشید .
در آئینه گذشتگان بسیار پدران و فرزندانی بوده اند که اتحاد و مهرورزی را از زندگی خود هرگز دور نکرده اند . پس از آنها الگو بگیرید .
نفاق در بین خانوده پادشاه بدون شک سلطنت و کشور را متزلزل می کند و ظلم و ستم دشمنی و کینه را ایجاد می کند .
همیشه الگوی خود را از میان افرادی برگزینید که در زندگی رستگار و سرافراز بوده اند و پای از راه عدالت و نیکی بیرون ننهادند .

دیگر بس است . گفتارم به داراز کشید .
فرزندان من پس از مرگ بدنم را در طلا یا نقره یا امثال آن نپوشانید .
زودتر آن را در آغوش خاک کشورم بسپارید که منشا نیکی و ثروتها و زیبایی هاست .
من عمر خویش را در یاری به مردم سپری نمودم .
نیکی به دیگران در من خوشدلی و آسایش فراهم می ساخت که این آسایش برایم از تمامی لذتهای زندگی بالاتر بود .
اکنون حس میکنم که روحم آهسته آهسته از بدنم دور می شود و بسی سبک شده ام .
این راهی است که همه شما نیز خواهید رفت .
اگر از میان شما کسی میخواهد که دستم را لمس کند و فروغ چشمم را ببیند نزدیک شوید زیرا پس از مرگ راضی نیستم دورم گرد آیید .
حتی به شما فرزندانم نیز اجازه نمی دهم بدن بی روحم را نظاره کنید و آه بکشید .
پس از مرگ همه مردم ایران را برای شرکت در سر مزارم که پیکر بی جان من در آن خاک شده است فراخوانید و از همگی آنان پذیرایی کنید .
از هر شهری که آمدند بگذارید که با رسومات و فرهنگ خودشان مراسم را اجرا کنند .
زیرا با این کار روح من در سرای ابدی بس شادمان و سربلند می شود .
اینک برای آخرین بار میگویم که بهترین ضربتی که به دشمنان میتوانید وارد کنید این است که :

با دوستان خود با مدارا و نیکی رفتار کنید

پسران من خدا یار و یاور شما باشد . بدرود من را به مادرتان برسانید .
یاران حاضر و کسانی که در این مکان نیستند برای همیشه با شما بدرود می گویم .
پس از ادای این سخنان حضار برای فشردن دست کوروش بزرگ پادشاه دادگسترشان به کنار وی رفتند و پس از ساعتی کوروش بی صدا و آرام بر بستر مرگ جای گرفت و روان و خاطری پایدار و بزرگ منشانه از خود به جای گذاشت


اين نوشته هردوت بود
و صد در صد مخالف آنچه دشمنان ايران زمين از مرگ كوروش بزرگ در جنگ با قومي در شمال ايران يا در بستر و توسط زني يهودي يا نميدانم كجايي گفته اند
و اين نوشتار تاريخ نويس معروف است كه با آنچه در پست قبلي در مورد مرام و منش كوروش ميدانيم بيشتر انطباق دارد

من كوروش را بسيار با ارزش تر از هر مردمي در تاريخ جهان يافته ام

ای مرد؛
هنر تو هر چه باشد و از هر کجا که خواهی آمد .
زیرا میدانم که خواهی آمد .
من کوروش هستم کسی که شاهنشاهی جهانی ایرانیان را بنا نهاد .
از این رو بر من و بر این خاک که جسد من را در بر دارد رشک مورز .
مرا بگذار و بگذر .
از کتیبه کوروش بزرگ در پاسارگاد


تصویر

تصویر

تصویر

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

البته چون تغيير حكومت از پارتها به ساسانيان مانند يك كودتا و يا انقلاب داخلي در ايران رخ داد

در مورد تغییر حکومت از پارت ها به پارس ها جند نکته ظریف وجود دارد که امیدوارم در آنها دقیق شوید.
نکته اول، در زمان پارت ها چندین منطقه از ایران حکومت خای خودمختار برپا بود که از جمله آنها می توان به ایالت پارس اشاره کرد که این خودمختاری نه به دلیل عدم توان حکومت مرکزی بلکه دلیل خاصی داشته که امیدوارم خودتان آن را پیدا کنید.(منبعی در انتهای مطلب برای شما می گذارم تا کنکاش شما راحت تر شود)
نکته دوم، در زمان پارت ها دین رسمی ایران میترائیسم یا همان مهرپرستی بوده که در زمان ساسانیان به مزداپرستی تغییر کرده.
نکته سوم، با اینکه پارت ها طولانی ترین زمان حکومت بر ایران را در زمان باستان داشتند کمترین اثر از آنها به جا مانده که این موضوع بسیار سوال برانگیز است تا جایی که ما حتی به طور صحیح و کامل از اسامی پادشاهان آنها خبر نداریم تا چه رسد به موضوعات ریزتر و این ها همه یه دلیل کینه دیرین پارس ها از پارت هاست ولی آخر چرا؟؟؟

برای اینکه دید بهتری نسبت به تاریخ باستان ایران داشته باشید به شما توصیه می کنم که کتاب کارنامه ی به دروغ نوشته بانوی ارجمند پوران فرخزاد را مطالعه کنید.

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

البته چون تغيير حكومت از پارتها به ساسانيان مانند يك كودتا و يا انقلاب داخلي در ايران رخ داد

در مورد تغییر حکومت از پارت ها به پارس ها جند نکته ظریف وجود دارد که امیدوارم در آنها دقیق شوید.
نکته اول، در زمان پارت ها چندین منطقه از ایران حکومت خای خودمختار برپا بود که از جمله آنها می توان به ایالت پارس اشاره کرد که این خودمختاری نه به دلیل عدم توان حکومت مرکزی بلکه دلیل خاصی داشته که امیدوارم خودتان آن را پیدا کنید.(منبعی در انتهای مطلب برای شما می گذارم تا کنکاش شما راحت تر شود)
نکته دوم، در زمان پارت ها دین رسمی ایران میترائیسم یا همان مهرپرستی بوده که در زمان ساسانیان به مزداپرستی تغییر کرده.
نکته سوم، با اینکه پارت ها طولانی ترین زمان حکومت بر ایران را در زمان باستان داشتند کمترین اثر از آنها به جا مانده که این موضوع بسیار سوال برانگیز است تا جایی که ما حتی به طور صحیح و کامل از اسامی پادشاهان آنها خبر نداریم تا چه رسد به موضوعات ریزتر و این ها همه یه دلیل کینه دیرین پارس ها از پارت هاست ولی آخر چرا؟؟؟

برای اینکه دید بهتری نسبت به تاریخ باستان ایران داشته باشید به شما توصیه می کنم که کتاب کارنامه ی به دروغ نوشته بانوی ارجمند پوران فرخزاد را مطالعه کنید.


فكر ميكردم كارنامه به دروغ درمورد حمله اسكتدر به ايران است !
باشد مطالعه اش ميكنم
ولي يك سوال ! ايشان خواهر فروغ فرخزاد نيست ؟

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

فكر ميكردم كارنامه به دروغ درمورد حمله اسكتدر به ايران است !

درست فکر کردید. و البته بعد از مطالعه این کتاب به ارتباط مطالبی که گفتم پی می برید، در کل بنده خواندن این کتاب را به دوستداران تاریخ باستان بسیار توصیه می کنم البته اگر بتوانند این کتاب را پیدا کنند زیرا که در حال حاضر پیدا کردن این کتاب کار بسیار مشکلی است مگر اینکه در چند ماه اخیر تجدید چاپ شده باشد

ولي يك سوال ! ايشان خواهر فروغ فرخزاد نيست ؟

طبق شنیده های من ایشان خواهر کوچکتر فروغ فرخزاد هستند که البته به جز این کتاب چند کتاب دیگر هم در زمینه تاریخ باستان و مخصوصا میترائیسم نوشتند.

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

لطفا وارد سیستم شوید برای ارسال نظر

شما قادر خواهید بود بعد از ورود به سیستم این نظر را ترک نمایید



ورود به سیستم