00Amin

داریوش بزرگ

امتیاز دادن به این موضوع:

Recommended Posts

خدا اسكندر و بالكل (يا به قول امير خان كل يوم) يوناني‌ها و ساير ملل رو لعن و نفرين كنه؛ چرا كه حاليشون نبودش كه كشورگشايي و حمله به هر كشوري كه عشقمش بكشه و نابودي هر سرزميني كه دوست داشته بشه، صرفاً كار ايرانيان است و بس!
اسكندر حاليش نبود كه فقط كوروش و داريوش و خشايارشا هستن كه اجازه دارن سرزمين‌ها رو هرطور كه دوست دارن فتح كنن و هركاري كه دلشون مي‌خواد انجام بدن.
طفلي اسي (همون اسكندر - با اسي خروس «كمربندها را ببنديم» اشتباه گرفته نشه) عقلش نمي‌رسيد كه به ايران كه نبايد حمله كنه! آخه اونجا سرزمين مردمي هست كه همه چيز رو در جهان (حتي آب و غذا خوردن و راه رفتن) رو اختراع كردن!! مسلماً‌ به اين سرزمين كه نبايد حمله كرد. صرفاً بايد بهش نيرو داد تا بقيه‌ي سرزمين‌ها رو بگيره و پس از اون تشريف ببره فضا براي تسخير مريخ و زحل!

در كل، خدا تمام غير ايرانيان رو لعنت كنه!




مقایسه اسکندر ملعون که فقط (طبق گفته اکثر منابع غربی ) برای قتل و غارت و چپاول حمله می کرد و به قول ناپلئون چیزی جز راهزن نبوده با ایرانیانی که یکتا پرستی را به جوامع دگم و فاسد و چند خدایی بردند و آنها را متمدن کردند دور از انصاف است.لطفا" در امور تاریخی حتما" منابع شرق شناسان غربی را مطالعه کنید چون مثل اینکه آنها از ما ایرانیها در این امور عادلانه تر قضاوت می کنند.

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
به به ! :crying: چقدر كارهاي بزرگ و محير العقولي توسط داريوش صورت گرفته! در ضمن اختراع موبايل و كامپيوتر را فراموش كردي دوست عزيز! :lol: ببخشيد اشتباه كردم اون ها رو كوروش اختراع كرد! :mrgreen: من نميدونم چرا همه اي اختراعات و اكتشافات تاريخ بشر رو كوروش و داريوش هر دو كبير ! انجام دادند! شخصا به تاريخ سازي هاي جعلي عده اي ناسيوناليست مشكوكم!

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
rostam عزيز مثل اينكه منظور مصطفي رو درست متوجه نشدي با شناختي كه من از ايشون دارم و اشرافي كه نسبت به تاريخ دارم ميدونم كه ايشون مطاله تو اين زمينه زياد داشتن و اكثر موضوعاتي كه درباره مطالب تاريخي بوده رو با ذكر منبع و تحليلهاي درست بيان كردن بيان اينجوري يك مطلب هم اگه درست بخونيش مقايسه نيست و دليل بر نداشتن اشراف ايشون به موضوع نيست بلكه اگر يكم فكر كنيد خواهيد فهميد كه منظورشون از بيان اين مطلب چي بوده. EPEX شما هم بهتره بجاي تمسخر اگه مطلب ضدو نقيضي توي متن 00Amin ديدي با بيان دليل به رد اون بپردازي نه اينكه به تمسخر بخشي از تاريخ بپردازي. من راجهع به پرداخت دستمزد كارگران وآزادي يهويان و تقويم منبع و مطلب دارم اما راجع به جاده ي ابريشم و ماكت و مدت ساخت اون چيزي نميدونم.اگر كسي از دوستان مطلبي در رد و يا تاييد متن فوق داره بياد بگه. اما در باره ي شيوه ي سرباز گيري در زمان كوروش گزنفون گفته: كه كوروش ده نفر از دوستان و ياران مورد اعتماد و امين خودش رو انتخاب كرده كه هر كدام وظيفه داشتند ده نفر رو انخاب كنند و هر كدام از اون ده نفر دو نفر رو و بعد از اون هر كدام دو نفر و الا آخر بدين ترتيب هم سپاه بسرعت تشكيل ميشد و هم افراد معتمد و امين همديگر بودند و از طرفي هم سلسله مراتب براحتي تعيين شد."اما اين فقط باري اوايل دوران هخامنشيان بوده."

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
اقا استراحت با حقوق برای زنان باردار و شیرده رو یادتون رفت.حقوق کارگران هم در کتیبه های گلی و سنگی پیدا شده.

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
مطلبی در مورد برخی مطالب بدون منبع که گاها در اینترنت دیده میشه و یا از مردم شنیده میشه ( با عرض معذرات از نویسندهء این متن بخشهاییش رو عوض کردم همچون حذف برخی کلمات مثل کبیر و بزرگ ... برای متن اصلی میتونید به لینک منبع مراجعه کنید. ) :

خیال‌پردازی و داستان‌سرایی در باره کورش , شاه هخامنشی

رضا مرادی غیاث آبادی

کشورها و اقوامی که دارای تاریخی نوپا و هویتی نوپدید بوده و پیشینه فرهنگی و ادبی چندانی ندارند، معمولاً برای جبران این کمبود در برابر فرهنگ‌ها و تمدن‌های دیرپا و کهنسال و پر بار، به تاریخ‌سازی و جعل اسناد و مصادره دارایی دیگران به نفع خود می‌پردازند. نمونه‌های چنین کوشش‌هایی به فراوانی در میان کشورهایی که در حدود یک سده اخیر بر روی نقشه‌های جغرافیایی پیدا شده‌اند، دیده می‌شود.

اما در این میان، مردمان سرزمین‌هایی که تاریخ فرهنگ و تمدن آنان سر به هزاره‌هایی می‌زند که از فرط دیرینگی و کهنسالی در مه و ابهام فرو رفته و بر بسیاری از تمدن‌های جهان تأثیر نهاده‌اند، نیازی به چنین تاریخ‌سازی‌ها ندارند.

پیدایش و شکل‌گیری فرهنگ و تمدن مردمان سرزمینی که امروزه بزرگترین بخش آنرا «ایران» می‌نامیم و پهنه فرهنگی آن از «قونیه» تا «کاشغر» و «فرغانه» گستردگی داشته است، به هزاره‌هایی سر بر می‌زند که «میاندورود» و دلتای «نیل» در زیر آب‌های دریاها فرو خفته بودند.

به روزگارانی که فرمانروایان مهاجم آشور با افتخار از کشتار مردم و تخریب نیایشگاه‌ها و سوزاندن جوانان ایران‌زمین کتیبه می‌نگاشتند، همتای ایرانی‌ آنان فرمان آزادی اسیران، بازسازی نیایشگاه‌ها، احترام به ادیان و خدایان مردم را امضا می‌کند.

به روزگارانی که هر سپاه مهاجم در اندیشه تحمیل دین و خدای خود به مردمان فروکوفته است، آن مرد بزرگ ایران‌زمین فرمان می‌دهد که «همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند».

فرهنگ و باورهای ایرانی، بدون هیچگونه دستور دینی، آکنده بوده است از کهن‌ترین فرمان‌ها برای حقوق بشر، برای پاسداشت محیط زیست، برای خوشنودی جانوران، برای مراجعه به رای مردم و برای زندگانی توأم با آرامی و خوشبختی.

هویت فرهنگی و تاریخی ایرانی، نیازی به «ساختن» ندارد؛ بلکه نیازمند «شناختن» است. شناختی که ما بسیار از آن دور مانده‌ایم و برای جبران دوری و بی‌اطلاعی خود، به خیال‌پردازی و دستکاری در اسناد و واقعیت‌های تاریخی روی آورده‌ایم. نیاکان ما بدون تحقیر اقوام و فرهنگ‌های دیگر، برای پیشرفت در دانش و فن‌آوری و دستیابی به جامعه‌ای آرمانی کوشیده‌اند؛ اما فرزندان امروز آنان علیرغم اینکه خود را شیفته و دلباخته پاسداشت دستاوردهای آنان معرفی می‌نمایند، عملاّ نه تنها کوششی شایسته برای شناخت و بهره‌گیری از تجربه آنان و کوششی مضاعف برای پیشبرد بیشتر آرمان آنان به خرج نمی‌دهند، بلکه می‌کوشند تا کوتاهی‌های خود را با داستان‌سازی‌های نادرست جبران کنند و با تحقیر دیگران خود را بزرگ بشمارند. شیوه‌هایی که آشکارا در تضاد با آموزه‌های نیاکان و فرهنگ ملی است.

امروزه واقعیت‌های تاریخی فرهنگ ایران به دست کسان گوناگونی تحریف و تباه می‌شود. گروهی از اینان، آشکارا و از روی‌ بدخواهی و به قصد بزرگ داشتن و تبلیغ هر آن مرام و مکتبی که صلاح و منفعت خود را در آن می‌بینند، با ناراستی به عناد و تحریف روی می‌آورند. اهداف و روش‌های این گروه آشکارتر از آن است که نیازی به توضیح داشته باشد.

اما از سوی دیگر، واقعیت‌های تاریخی ایران به دست کسان دیگری نیز جعل و دستکاری می‌شود که اتفاقاّ از دوستداران و دلسوزان فرهنگ ایران هستند و گمان می‌کنند که داده‌های تاریخی به خودی‌خود جالب و مفید نیستند، بلکه هنگامی زیبا و باشکوه می‌شوند که به دلخواه شخصی و موافق با نیازهای روزمره (و احیاناّ سیاسی) آرایش داده شوند و به شکل دلخواه خود در آیند. برخی از این گروه، به درستی در برابر تخریب آثار باستانی بسیار حساس و نگران هستند؛ اما در برابر تخریب تاریخ و واقعیت‌های فرهنگی نه تنها حساسیت و نگرانی‌ای ندارند که حتی خود به آن دامن می‌زنند و پیشتاز آن نیز می‌شوند.

در اینجا به چند نمونه از اینگونه جعل و تحریف‌‌ها می‌پردازم که عبارتند از: کتیبه‌ای منسوب به کورش ، روز جهانی کورش، منشور کورش در سر در سازمان ملل، وصیتنامه داریوش هخامنشی و نامه‌های یزدگرد سوم و عمر خطاب به یکدیگر.


نگارنده، این انتقاد دوستان را نیز روا می‌داند که شایسته نیست با پرداختن به چنین افسانه‌ها و خیال‌پردازی‌هایی به آنها دامن زد؛ اما چون تأثیر این سخنان نادرست بر روی جوانان دوستدار فرهنگ و هویت ملی، موجب گمراهی و همچنین طعنه و ریشخند بدخواهانی شده است؛ لازم به نظر آمد تا به کوتاهی بدان پرداخته شود. این جوانان و دانشجویان، بارها برای مباحثه با بهانه‌جویانی که کوشش می‌کنند هویت ملی و تاریخی او را ناچیز و نادرست بشمارند، سراغ اسناد و مدارکی در زمینه ادعاهای یادشده بالا را گرفتند و من جز اینکه به آنان یادآور شوم که قربانی خیال‌پردازان و داستان‌سازان شده‌اند و یادآوری اینکه پیش از اتکا به هر ادعایی، ابتدا درستی و اصالت آنرا تحقیق کنند، و تکرار فراوان هر سخن و ادعایی، به تنهایی دلیل درستی آن نتواند بود، سخن دیگری برای آنان نداشتم. بدین ترتیب، این جوانان نه تنها در برابر بهانه‌جویان پیرامون خود احساس ناتوانی می‌کردند، بلکه به هر آن واقعیت تاریخی دیگر نیز تردید می‌کردند.

به راستی گناه این احساس به عهده چه کسانی است؟ به عهده مغرضان و بهانه‌جویان، یا به گردن کسانی که در زیر پرچم ایران‌دوستی، به دستکاری در تاریخ و فرهنگ یک کشور بزرگ و کهنسال می‌پردازند و به دست خود و بدون هیچ کلنگ و تیشه‌ای به نابودی آن همت می‌گمارند؟

کتیبه‌ای منسوب به کورش هخامنشی که با عبارت «اینک که به یاری مزدا تاج سلطنت ایران و بابل و کشورهای جهات اربعه را به سر گذاشته‌ام . . .» آغاز می‌شود، نمونه‌ای بارز از چنین اقدامات و داستان‌سرایی‌های ویرانگر و دروغین است. این کتیبه ساختگی بخاطر متن به ظاهر زیبا و دلنشینی که دارد و برای کاربردی که در نیش و کنایه‌های سیاسی امروزی دارد، به گستردگی در نشریات گوناگون منتشر شده و جالب است که در هیچ کجا هم امضای کسی در پای آن نیست. هیچکس نیازی ندیده است تا توضیح دهد این متن توسط چه کسی به فارسی برگردان و گزارش شده است؟ واژگان از بین‌رفته یا آسیب‌دیده متن کدام‌ها بوده‌اند؟ بر سر ترجمه کدام واژه‌ها اختلاف نظر وجود دارد؟ چرا در میان آثار هیچیک از دانشمندان و پژوهشگرانی که عمری را بر سر شناخت و ترجمان کتیبه‌ها و متون ایرانی نهاده‌اند، چنین متنی وجود ندارد؟ و چرا پیش از چند سال اخیر هیچکس با چنین متنی آشنا نبوده است؟ آیا این کتیبه، همان منشور معروف کورش است یا کتیبه‌ای دیگر؟ اگر همان است، پس چگونه است که ده‌ها ترجمه گوناگون که از منشور کورش به زبان‌های گوناگون انجام شده و در این 130 سال اخیر بارها و بارها منتشر شده است، هیچگونه شباهتی به این متن ندارند؟ و اگر متفاوت از منشور کورش است، این متن در اصل به چه زبانی و بر روی چه نوشته شده و اکنون در کجا نگاهداری می‌شود و متن آوانوشت آن به زبان اصلی کجاست و بدست چه کسی انجام شده است؟ تصور نمی‌کنم که کسی بخواهد ادعا کند که متن فارسی حاضر، عیناّ به قلم کورش هخامنشی است.

اینها نمونه‌ای از پرسش‌هایی است که هیچگاه همراه با انتشار این متن به آنها پاسخ داده نشده و جالب‌تر اینکه بعضی از خوانندگان آن نیز از فرط شیفتگی به متن آن، نیازی به چنین پرسش‌هایی در خود ندیده‌اند و در صورت نیاز به ارائه مدرک، سؤال کننده را به نشریه یا وب‌سایت دیگری حواله داده‌اند، بدون اینکه در آن نشانی تازه نیز پاسخی برای این پرسش‌ها به دست آید.

عبارت «به یاری مزدا» علاوه بر نادرستی، خود آشکارا ناقض رفتار افتخارآمیز و شایسته ستایش کورش هخامنشی است که بر خلاف تمامی فاتحان دیگر، در اندیشه تحمیل خدای خود به دیگر مردمان نبوده و در متن منشور خود از خدایان مردم بابل یعنی «مردوک» و «نـبـو» یاد می‌کند و آنان را گرامی می‌دارد.

نکته دوم در این است که ما امروزه علاقه عجیبی به بازتاب توجه سازمان‌های جهانی به فرهنگ خود پیدا کرده‌ایم و چنانچه توجهی هم در کار نباشد، آنرا در خیال خود می‌تراشیم و صیقل می‌دهیم. انتشار اخباری شبیه اینکه «فلان عملیات عمرانی یا تخریبی موجب از دست رفتن فرصت ثبت جهانی یک اثر باستانی در فهرست یونسکو شد» به فراوانی در نشریات ما به دیده می‌آیند. گویی ارزش آثار باستانی ما تنها برای ثبت جهانی آن است و در غیر اینصورت ارزش دیگری ندارند. چنین شیوه‌های اعتراض به آسیب‌دیدگی بناهای باستانی، نمونه‌ای از خود باختگی فرهنگی امروزین ما در برابر جامعه غرب است.

با چنین نگرشی است که وقتی سازمانی بین‌المللی به یکی از مظاهر فرهنگی ما توجهی نشان می‌دهد، موجب توجه بیشتر ما نیز می‌شود و اگر توجهی نشان داده نشود، احساس کمبودی می‌کنیم که لازم می‌دانیم متعاقب آن به جعل و نسبت نادرست به آن سازمان‌ها روی ‌آوریم. نمونه‌ای از آن اینکه در یکی- دو سال اخیر ناگهان موجی به راه افتاد که سازمان ملل متحد روز 29 اکتبر/ 7 آبان را «روز جهانی کورش» یا «روز جهانی حقوق بشر کورش» یا عبارت‌هایی شبیه این، نامیده است. انتشار چنین خبری، موجب شوق‌زدگی و دستپاچگی بسیاری از ما شد و بدون اینکه درستی آنرا بررسی کنیم، به بازگویی فراوان آن پرداختیم. گویندگان و منتشر کنندگان چنین خبری نیز خود را بی‌نیاز از آن دانستند که توضیح دهند در کدامین هنگام سازمان ملل چنین تصمیمی را گرفته است و چرا در هیچیک از اسناد و تقویم‌های رسمی سازمان از چنین مناسبتی نامی برده نشده است و چرا جز عده‌ای از ایرانیان کس دیگری با چنین روز جهانی آشنا نیست؟ اینها پرسش‌هایی بودند که هیچگاه به آنها پرداخته نشد و برخی از خوانندگان نیز از شدت شیفتگی نیازی به چنین پرسش‌هایی را احساس نکرده و آنرا به دفعات بازنشر کردند.

در این میان بسیاری از نشریات و انجمن‌ها، پس از اینکه از نادرستی چنین ادعایی باخبر شدند، آنرا از وب‌سایت خود حذف کردند و برخی دیگر، نام سازمان ملل را به عبارت‌های نامفهوم و موهومی مانند «نهادهای بین‌المللی»، «دوستداران حقوق بشر» و عبارت‌هایی شبیه به آن تغییر دادند و در باره زمان پیدایش چنین روزی نیز از عبارت مبهم‌تر و موهوم‌تر «از دیرباز» اکتفا کردند. اگر تا این هنگام، انتشار چنین اخباری، ناشی از بی‌اطلاعی بود، اینک آشکارا تبدیل به عوام‌فریبی ‌شده بود.

البته مسلم است که نگارنده قصد ندارد لزوم وجود روزی برای بزرگداشت کورش هخامنشی را نادیده بگیرد که بسیار هم لازم به نظر می‌رسد؛ بلکه بر این باور است که انتخاب چنین روزی می‌‌باید با بحث و بررسی و صلاحدید در میان هم‌میهنان انتخاب شود و نیازی هم به انتساب ساختگی آن به «دیرباز» و یا سازمان‌های بین‌المللی نیست. در این زمینه، چند سند تاریخی، همچو «رویدادنامه کورش و نبونید» موجود هستند که به ثبت زمان رویدادهای عصر کورش پرداخته‌اند.

سومین نکته چنین است که همان ویژگی خودباختگی در برابر سازمان‌های جهانی و به ویژه سازمان ملل، موجب شد که در چند سال اخیر عده‌ای دیگر مدعی شوند که منشور کورش هختمنشی بر سر در سازمان ملل متحد نصب شده است. در چنین ادعایی نیز نیازی به توضیح بیشتری نبوده است که این «سردر» کدامیک از درهای سازمان، کدامیک از ادارات آن و در کدام شهر یا کشور است؟ چه زمانی و به چه خط و زبانی نگاشته شده و چگونه است که هیچکس چنین سردر مزین به کتیبه کورش را ندیده و حتی عکسی هم از آن وجود ندارد؟

ای کاش ما بجای چنین سخنان خیالی و بی‌فایده و پر ضرر، به این می‌پرداختیم که چرا در غرفه‌های محصولات فرهنگی کشورهای گوناگون در مقر اصلی سازمان ملل در نیویورک، حتی کشورهایی مانند زامبیا و قطر و عراق و افغانستان نمایندگانی دارند و جای ایران در آن میان خالیست؟ در آنجا حتی برای گردشگرانی که به زبان‌های «بنینی» و «سوماترایی» مراجعه می‌کنند، راهنمایانی وجود دارد، اما هیچ راهنمای فارسی‌زبانی در آنجا به چشم نمی‌خورد. متأسفانه بسیار دیده و شنیده‌ایم که حتی در اماکنی که راهنمایان فارسی‌زبان وجود دارند، برخی از هم‌میهنان ما بازهم به راهنمایان انگلیسی‌زبان مراجعه می‌کنند «چون زبان می‌دانند». از همین‌روی است که بنا به آمار مایکروسافت، نسخه فارسی ویندوز کمتر از همه دیگر زبان‌های جهان توسط فارسی‌زبانان استفاده می‌شود چرا که «زبان می‌دانند». اینها نمونه‌هایی کوچک از خودباختگی ما در برابر فرهنگ غرب و در عین‌حال شعار وطن‌دوستی سر دادن است.

البته همانگونه که در چاپ پنجم کتاب «منشور کورش هخامنشی» آورده‌ام، نسخه‌بدلی از منشور کورش در ساختمان سازمان ملل متحد در نیویورک نگهداری می‌شود. این نسخه در فضای مابین تالار اصلی شورای امنیت و تالار قیومت جای دارد. مکانی که نمونه‌ای از آثار فرهنگی کشورهای گوناگون در آنجا نگهداری می‌شود.

پیدایش متنی به نام «وصیت‌نامه داریوش بزرگ» و «نامه‌های یزدگرد سوم و عمر خطاب» به یکدیگر، دو نمونه دیگر از چنین دستکاری‌های تاریخی است. این نامه‌ها نیز بدون امضای پژوهشگر یا گزارنده آن هستند و مدعیان چنین نامه‌هایی در پاسخ خواننده جستجوگر بیان می‌دارند که متن اصلی آن در «موزه لندن» است. موزه‌ای که با این نام در دنیا شناخته‌شده نیست. نامه‌هایی که دانسته نیست به چه زبان و خطی نگاشته شده‌اند و کی و در کجا پیدا شده‌اند. کدامین کس آنها را آوانویسی و ترجمه کرده و بخش‌های آسیب‌دیده یا نامفهوم آن کدام هستند. چرا عکسی از آن‌ها حتی در کاتالوگ‌های موزه دیده نشده و چرا تا این اواخر کسی نامی از آن‌ها نشنیده بود. تنها همین کافی است که پس از یونسکو و سازمان ملل و سردر آن، اکنون سر از موزه‌ای در آوریم که حتی خودش نیز وجود خارجی ندارد.

به گمان این نگارنده، چنین شیوه‌هایی در گفتارهای تاریخی هیچ تفاوتی با تخریب اثری باستانی و یا ساختن بنایی نوظهور و انتساب آن به دوران باستان ندارد.

http://www.ghiasabadi.com/tahrifeKurosh.html

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
اينك كه من از دنيا ميروم 25 كشور جزو امپراتوري ايران است. در تمام اين كشورها پول ايران رواج دارد و ايرانيان در آن كشورها داراي احترام هستند و مردم آن كشورها نيز در ايران محترم شمرده ميشوند. جانشين من خشايار بايد همانند من در حفظ اين كشورها بكوشد و راه نگهداري اين سرزمينها اين است كه در امور داخلي آنها مداخله نكند و مذهب و شعاير آنها را محترم بشمارد. اكنون كه من از اين جهان ميروم تو 12 كرور زر در خزانه سلطنتي داري و اين زر ها يكي از اركان قدرت تو است زيرا قدرت پادشاه فقط به شمشير نيست بلكه به ثروت نيز هست. البته به خاطر داشته باش كه تو بايد به اين ذخيره بيفزايي نه اينكه از آن بكاهي من نميگويم كه در مواقع ضروري از آن برداشت نكن زيرا قاعده زر در خزانه آن است كه هنگام ضرورت از آن برداشت شود اما در اولين فرصت آنچه برداشتي به خزانه برگردان . مادرت آتوسا بر من حق دارد و پيوسته وسايل رضايت خاطرش را فراهم كن . ده سال است كه من مشغول ساختن انبارهاي غله در نقاط مختلف كشور هستم. من روش ساختن اين انبارها را كه با سنگ بنا ميشود و به شكل استوانه است را در مصر آموختم و چون انبارها پيوسته تخليه ميشود حشرات در آن بوجود نميآيد و غله بدون اينكه فاسد شود چند سال ميماند. تو بايد بعد از من به ساختن انبارهاي غله ادامه بدهي تا اينكه همواره آذوقه دو يا سه سال كشور ذخيره باشد. غله جديد را بعد از اينكه بوجاري شد به انبارها منتقل نما و به اين ترتيب تو هرگز براي آذوقه اين مملكت دغدغه نخواهي داشت ولو دو يا سه سال پياپي خشكسالي شود. هرگز هرگز دوستان و نديمان خود را به كارهاي مهم مملكتي نگمار و براي آنها همان مزيت دوست بودن با تو كافي است چون اگر دوستان و نديمان خود را به كارهاي مملكتي بگماري و آنها به مردم ظلم كنند و استفاده نامشروع نمايند نخواهي توانست آنها را به مجازات برساني چون با تو دوست هستند و تو ناچاري كه رعايت دوستي را بنمايي . كانالي كه ميخواستم بين شط نيل و درياي سرخ ايجاد كنم به اتمام نرسيده و تمام كردن آن از نظر بازرگاني و جنگي خيلي اهميت دارد و تو بايد آن كانال را به اتمام برساني و عوارض عبور كشتي ها از آن نبايد آنقدر سنگين باشد كه ناخدايان ترجيح بدهند كه از آن عبور نكنند. اكنون قشوني به مصر فرستادم تا اينكه در قلمرو ايران نظم و امنيت برقرار سازد ولي فرصت نكردم قشوني به يونان بفرستم تو با ارتشي نيرومند به يونان حمله كن و به آنان بفهمان كه پادشاه ايران قادر است مرتكبين فجايع را تبه نمايد. توصيه ديگر من اين است كه هرگز دروغگو و متملق را به خود راه مده چون هر دوي انها افت سلطنت هستند. هرگز عمال ديوان را بر مردم مسلط مكن و براي اينكه آنها اخذ ماليات بر مردم مسلط نشوند قانوني وضع كن كه تماس عمال با مردم كم شود اگر اين قانون را حفظ كني آنها تماس زيادي با مردم نخواهند داشت . افسران و سربازان را راضي نگه دار اگر با آنها بد رفتاري كني آنها نميتوانند معامله متقابل كنند اما در ميادين نبرد تلافي خواهند كرد ولو به قيمت كشته شدن خودشان باشد. امر آموزش را ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنويسند تا فهم و عقل آنان فزوني يابد در اين صورت با اطمينان بيشتر ميتواني سلطنت نمايي همواره حامي كيش يزدان پرستي باش اما هيچ قومي را مجبور نكن كه پيرو كيش تو باشد و پيوسته به خاطر داشته باش هر كس بايد آزاد باشد از هر كيشي كه ميل دارد پيروي نمايد. پس از مرگ بدنم را بشوي و آنگاه در كفن بپيچان و در تابوت سنگي قرار بده و در قبر بگذار اما قبرم را مسدود نكن تا هر زمان كه بخواهي تابوت سنگي مرا ببيني و دريابي كه پدرت زماني پادشاهي مقتدر بوده و تو نيز چون من خواهي مرد . با ديدن تابوت من غرور و خود خواهي بر تو غلبه نخواهد كرد اما وقتي مرگ خود را نزديك ديدي بگو كه قبر مرا مسدود نمايند و وصيت كن تا پسرت نيز در مورد تو چنين نمايند . زنهار زنهار هرگز هم مدعي و هم قاضي مشو و اگر نسبت به كسي ادعايي داري موافقت كن يك قاضي بيطرف آن را بررسي و حكم نمايد. زيرا مدعي اگر قاضي شود ظلم خواهد كرد. هرگز از آباد كردن دست بر ندار. زيرا قاعده اين است كه وقتي كشور آباد نميشود به طرف ويراني ميرود. در آباد كردن حفر قنات و احداث جاده و شهر سازي را در درجه اول قرار ده. عفو و سخاوت را فراموش مكن و بدان كه بعد از عدالت برجسته ترين صفت پادشاهان عفو است و سخاوت ولي عفو موقعي است كه كسي نسبت به تو خطايي كرده باشد و اگر به ديگري خطايي كرده باشند و تو آنرا عفو كني ظلم كرده اي. بيش از اين چيزي نمي گويم و اين اظهارات را با حضور كساني غير از تو كه اينجا هستند عنوان داشتم تا اينكه بدانند قبل از مرگ من اين توصيه ها را كردم و اينك برويد و مرا تنها بگذاريد زيرا احساس ميكنم كه مرگم نزديك است .

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

اينك كه من از دنيا ميروم 25 كشور جزو امپراتوري ايران است. در تمام اين كشورها پول ايران رواج دارد و ايرانيان در آن كشورها داراي احترام هستند و مردم آن كشورها نيز در ايران محترم شمرده ميشوند. جانشين من خشايار بايد همانند من در حفظ اين كشورها بكوشد و راه نگهداري اين سرزمينها اين است كه در امور داخلي آنها مداخله نكند و مذهب و شعاير آنها را محترم بشمارد. اكنون كه من از اين جهان ميروم تو 12 كرور زر در خزانه سلطنتي داري و اين زر ها يكي از اركان قدرت تو است زيرا قدرت پادشاه فقط به شمشير نيست بلكه به ثروت نيز هست. البته به خاطر داشته باش كه تو بايد به اين ذخيره بيفزايي نه اينكه از آن بكاهي من نميگويم كه در مواقع ضروري از آن برداشت نكن زيرا قاعده زر در خزانه آن است كه هنگام ضرورت از آن برداشت شود اما در اولين فرصت آنچه برداشتي به خزانه برگردان .

مادرت آتوسا بر من حق دارد و پيوسته وسايل رضايت خاطرش را فراهم كن .

ده سال است كه من مشغول ساختن انبارهاي غله در نقاط مختلف كشور هستم. من روش ساختن اين انبارها را كه با سنگ بنا ميشود و به شكل استوانه است را در مصر آموختم و چون انبارها پيوسته تخليه ميشود حشرات در آن بوجود نميآيد و غله بدون اينكه فاسد شود چند سال ميماند. تو بايد بعد از من به ساختن انبارهاي غله ادامه بدهي تا اينكه همواره آذوقه دو يا سه سال كشور ذخيره باشد. غله جديد را بعد از اينكه بوجاري شد به انبارها منتقل نما و به اين ترتيب تو هرگز براي آذوقه اين مملكت دغدغه نخواهي داشت ولو دو يا سه سال پياپي خشكسالي شود. هرگز هرگز دوستان و نديمان خود را به كارهاي مهم مملكتي نگمار و براي آنها همان مزيت دوست بودن با تو كافي است چون اگر دوستان و نديمان خود را به كارهاي مملكتي بگماري و آنها به مردم ظلم كنند و استفاده نامشروع نمايند نخواهي توانست آنها را به مجازات برساني چون با تو دوست هستند و تو ناچاري كه رعايت دوستي را بنمايي .

كانالي كه ميخواستم بين شط نيل و درياي سرخ ايجاد كنم به اتمام نرسيده و تمام كردن آن از نظر بازرگاني و جنگي خيلي اهميت دارد و تو بايد آن كانال را به اتمام برساني و عوارض عبور كشتي ها از آن نبايد آنقدر سنگين باشد كه ناخدايان ترجيح بدهند كه از آن عبور نكنند. اكنون قشوني به مصر فرستادم تا اينكه در قلمرو ايران نظم و امنيت برقرار سازد ولي فرصت نكردم قشوني به يونان بفرستم تو با ارتشي نيرومند به يونان حمله كن و به آنان بفهمان كه پادشاه ايران قادر است مرتكبين فجايع را تبه نمايد. توصيه ديگر من اين است كه هرگز دروغگو و متملق را به خود راه مده چون هر دوي انها افت سلطنت هستند. هرگز عمال ديوان را بر مردم مسلط مكن و براي اينكه آنها اخذ ماليات بر مردم مسلط نشوند قانوني وضع كن كه تماس عمال با مردم كم شود اگر اين قانون را حفظ كني آنها تماس زيادي با مردم نخواهند داشت .

افسران و سربازان را راضي نگه دار اگر با آنها بد رفتاري كني آنها نميتوانند معامله متقابل كنند اما در ميادين نبرد تلافي خواهند كرد ولو به قيمت كشته شدن خودشان باشد. امر آموزش را ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنويسند تا فهم و عقل آنان فزوني يابد در اين صورت با اطمينان بيشتر ميتواني سلطنت نمايي همواره حامي كيش يزدان پرستي باش اما هيچ قومي را مجبور نكن كه پيرو كيش تو باشد و پيوسته به خاطر داشته باش هر كس بايد آزاد باشد از هر كيشي كه ميل دارد پيروي نمايد. پس از مرگ بدنم را بشوي و آنگاه در كفن بپيچان و در تابوت سنگي قرار بده و در قبر بگذار اما قبرم را مسدود نكن تا هر زمان كه بخواهي تابوت سنگي مرا ببيني و دريابي كه پدرت زماني پادشاهي مقتدر بوده و تو نيز چون من خواهي مرد . با ديدن تابوت من غرور و خود خواهي بر تو غلبه نخواهد كرد اما وقتي مرگ خود را نزديك ديدي بگو كه قبر مرا مسدود نمايند و وصيت كن تا پسرت نيز در مورد تو چنين نمايند .

زنهار زنهار هرگز هم مدعي و هم قاضي مشو و اگر نسبت به كسي ادعايي داري موافقت كن يك قاضي بيطرف آن را بررسي و حكم نمايد. زيرا مدعي اگر قاضي شود ظلم خواهد كرد. هرگز از آباد كردن دست بر ندار. زيرا قاعده اين است كه وقتي كشور آباد نميشود به طرف ويراني ميرود. در آباد كردن حفر قنات و احداث جاده و شهر سازي را در درجه اول قرار ده. عفو و سخاوت را فراموش مكن و بدان كه بعد از عدالت برجسته ترين صفت پادشاهان عفو است و سخاوت ولي عفو موقعي است كه كسي نسبت به تو خطايي كرده باشد و اگر به ديگري خطايي كرده باشند و تو آنرا عفو كني ظلم كرده اي. بيش از اين چيزي نمي گويم و اين اظهارات را با حضور كساني غير از تو كه اينجا هستند عنوان داشتم تا اينكه بدانند قبل از مرگ من اين توصيه ها را كردم و اينك برويد و مرا تنها بگذاريد زيرا احساس ميكنم كه مرگم نزديك است .

عزیز دل انگیز شما پست قبل از پست خودتون رو خوندید ؟
اگر حال خوندنشو ندارید خواهشن به این سوال من جواب بدید . این متن منتسب به داریوش رو از چه منبعی آوردید ؟ به نظرتون اصلا ادبیات این متن با متن سنگ نوشتهء بیستون قابل مقایسس .

پیشنهاد میکنم یکبار پست قبلی من رو مطالعه کنید .

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
ضمن محكوم نمودن فجايع غزه باز هم كه نظر من حذف شد و در نطفه خفه شديم هه

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
من هم ضمن ضمن محکوم نمودن اعمال آمریکای جهانخوار در عراق چند نکته رو متذکر میشم: [align=justify]دو دسته از دوستان هستند که در زمینه هویت ملیشون دچار مشکل اند: یک دسته که گذشته ها رو خیلی بزرگ می کنند و از یک زمان به بعد رو اصلاً جزو تاریخشون به حساب نمیارن و یه عده که سعی دارن بخشی از گذشته پر افتخارشون رو زیر سوال ببرند. تاریخ هر کشوری نقاط تاریک و روشن زیادی داره که تاریخ کشور ما هم از این نکات خالی نیست،این نکات به گونه ای هستند که باید در کنار هم در نظر گرفته بشن و نمی توان یک بخش رو خیلی پر رنگ کرد تا از یه قسمت چشم پوشید،مثلا نه میشه از قهرمانی های سورنا و سپاهش در مقابل رومی ها گذشت نه میشه از خرابکاری های ارد دوم چشم پوشی کرد.کسانی که سعی می کنن گذشته ای و خیلی بزرگ کنن و یا گذشته ای رو از حد واقعیش کوچک تر نشون بدن در هویت ملیشون دچار تضاد هستند.[/align]

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
برنارد لوئیس استاد موسسه مطالعات خاورمیانه دانشگاه پرینستون ایالات متحده آمریکا و یکی از برجسته ترین نظریه پردازان مسائل دنیای اسلام است. متن زیر، ترجمه یکی از سخنرانی های اوست که حدود چهار سال پیش در یکی از موسسات وابسته به دانشگاه تل آویو ایراد کرده است. لازم به ذکر است که بخش پایانی سخنرانی که به مسائل جاری ایران اختصاص داشت، به دلیل بلاموضوع شدن آنها پس از چهار سال حذف شده است.
برای دست یافتن به افق هایی از جایگاه ایران در تاریخ، بهتر است از فتوح عربی -اسلامی در قرن ۷ میلادی آغاز کنیم. این مجموعه فتوح که به دنبال رخداد هایی همچون بعثت [حضرت] محمد، ظهور اسلام و نشر عقاید اسلامی در سراسر شبه جزیره آغاز شد، موجب گشت سرزمین های فراوانی از اقیانوس اطلس و رشته کوه های پیرنه تا مرز های هند و چین و ورای آن در چارچوب امپراتوری تازه بنیاد عربی- اسلامی به وحدت دست یابند. به هر کدام از حوادث یاد شده در ایران از زوایای مختلفی نگریسته شد. برخی آنها را اموری مقدس، ظهور فرقه ناجیه و پایان عصر جهل و کفر به شمار آوردند و در نظر بعضی دیگر تحقیر ملی اشغال کشور توسط مهاجمانی بیگانه تلقی شد. هر کدام از این دو برداشت با توجه به زاویه نگرش باورمندان آنها صادق است.
علاقه مندم در ابتدا توجه شما را به تفاوت های بنیادین میان حوادث داخل ایران در مقایسه با دیگر مناطق خاورمیانه و شمال آفریقا جلب نمایم که در مجموع خلافت اسلامی را در قرون هفتم و هشتم میلادی تشکیل می دادند. کشور های متمدن باستانی شامل عراق، سوریه، مصر و مناطق شمال آفریقا در زمانی بسیار کوتاه اسلامی عربی شدند. همچنین مذاهب قدیمی شان یا به طور کامل از میان رفت و یا به صورت گروه های کوچک و پراکنده به حیات خود ادامه داد. زبان های باستانی شان نیز تقریباً به دست فراموشی سپرده شد مگر تعدادی اندک که یا در متون مقدس و یا به شکل الواح مکتوب بر جای ماندند.
اکنون به برخی از این زبان ها تنها در روستا های دورافتاده تکلم می شود اما در میان بیشتر مردم زبان های پیشااسلامی به دست فراموشی سپرده شد و هویت هایی که بدان زبان ها بیان می شد تغییر یافت و تمدن های باستانی عراق، سوریه و مصر به آنچه که امروزه جهان عرب می نامیم، تبدیل شد. ایران به راستی اسلامیزه شد اما هیچ گاه عرب نگشت. ایرانیان همان پارسیان ماندند و بعد از پایان دوره فترت خود را به عنوان عنصری متمایز و متفاوت، در درون امپراتوری اسلام بازیابی کردند و سرانجام خود به عنوان قطعه ای تازه به اسلام اضافه شدند. در این میان سهم ایران در تمدن تازه بنیاد اسلامی از لحاظ فرهنگی، سیاسی و شگفت انگیزتر از همه، دینی بسیار قابل توجه است.
محصول کار ایرانیان در حوزه های فرهنگی این دوره به ویژه در زمینه سرودن اشعار اصیل ایرانی در قالب شعر عرب به خوبی مشاهده می شود. در معنایی دیگر، اسلام ایرانی نسخه دیگری از اسلام اصیل است. اسلامی جدید که گاهی اوقات از آن به نام اسلام عجم یاد می شود. این اسلام پارسی که بیشتر از آنکه عربی باشد ایرانی بود ابتدا در میان ترک های آسیای صغیر و سپس ساکنان ترک خاورمیانه و منطقه ای که بعد ها ترکیه نامیده شد و البته در میان هندوان گسترش یافت. ترکان عثمانی شکل تازه ای از تمدن ایرانی را به پشت دیوار های وین رساندند. در قرن هفتم میلادی یک سیاح ترک که به عنوان کارمند سفارت عثمانی از وین بازدید می کند کنجکاوانه بیان می کند زبانی که در وین به آن صحبت می شود شکل تغییر یافته ای از زبان فارسی است.
او همچنین ساختار زبان های هند و اروپایی و رابطه آنها را در دو زبان فارسی و آلمانی بررسی کرده و این واقعیت را که آلمان ها به «است» ایرانی ها «ایست» می گویند و نیز مورد مشابه ای را در زمان فعل بودن (To Be ) گزارش می کند. در قرن هفتم میلادی و در زمان تهاجم مغولان، اسلام ایرانی خود را نه تنها به عنوان عنصر سازنده در جهان اسلام بلکه به عنوان عنصری غالب در تمدن اسلامی مطرح کرد. برای چندین قرن، مراکز اصلی قدرت سیاسی و تمدنی اسلام اگر ایرانی نبودند حداقل از نشانه های تمدن ایرانی بهره می جستند. اما در یک دوره زمانی کوتاه این برتری از سوی آخرین قدرت جهان عرب یعنی سلطنت ممالک مصر به چالش کشیده شد.
اما حتی این آخرین پایگاه قدرت اعراب نیز بعد از جنگ قدرت میان ایرانیان و عثمانیان بر سر فتح مصر، از میان رفت. این موفقیت عثمانیان را در غلبه بر ممالک باید پیش زمینه ای برای خروج از جنگ قدرت میان آنها و ایرانیان دانست. اسلام عربی تنها تحت حکومت اعراب شبه جزیره و مناطق دوردست همچون مغرب به حیات خود ادامه می داد. مرکز جهان اسلام در مناطق نفوذ ترک ها و ایرانیان قرار داشت که از سوی فرهنگ ایرانی شکل گرفته بود. در اواخر قرون میانه و اوایل دوران جدید، مراکز عمده سیاسی و تمدنی جهان اسلام مانند هند، آسیای میانه، ایران و ترکیه همگی جزیی از این تمدن ایرانی به شمار می آمدند. اگر چه در بیشتر این مناطق به انواع زبان ترکی تکلم می شد، اما زبان اداری و فرهنگی فارسی بود. زبان عربی زبان کتاب مقدس و قانون (فقه) بود اما زبان فارسی، زبان شعر و ادبیات بود.
استثنای ایرانی
چرا این تفاوت ها به وجود آمد؟ چرا در زمانی که تمدن های باستانی عراق، سوریه و مصر از میان رفته و به دست فراموشی سپرده شدند، تمدن ایران به حیات خود ادامه داد و در شکلی متفاوت ظاهر شد؟
پاسخ های متفاوتی به این سئوال ها داده شده است. یکی از این جواب ها متضمن تفاوت زبانی است. مردم عراق، سوریه و فلسطین به انواع مختلفی از زبان آرامی صحبت می کردند که این زبان از طریق زبان سامی با عربی ارتباط داشته و در نتیجه بر خلاف زبان فارسی انتقال از آن به زبان عربی بسیار آسان تر انجام شد. در این پاسخ البته کمی جبرگرایی دیده می شود. زیرا زبان قبطی نیز - زبان بومی مصر- که ارتباطی با زبان سامی نداشت نتوانست در مقابل عربیزه شدن مصر مقاومت کند. زبان قبطی برای زمان کوتاهی میان مسیحیان مصر به حیات خود ادامه داد اما سرانجام منسوخ شد و فقط در مناسک کلیسای قبطی از آن استفاده می شد. بعضی دیگر در پاسخ به سئوال آغازین ما، علت وجود تفاوت میان تمدن ایرانی و دیگر تمدن های باستانی را برتری فرهنگی تمدن ایرانیان می دانند.
فرهنگ برتر، فرهنگ مادون خویش را در خود مستحیل می کند. به همین جهت باورمندان این نظریه این گفته لاتینی را نقل می کنند که: «یونان اشغال شده، فاتحان خود را تسخیر می کند». به عبارتی دیگر رومی ها فرهنگ یونانی را اختیار کردند. با اینکه این پاسخ منطقی به نظر می رسد اما مثال موجهی به کار نمی برد.
رومی ها، یونان را فتح کرده و بر آن حکمروایی کردند، چنان که اعراب ایران را تسخیر و بر آن فرمان راندند اما رومی ها در این میان زبان یونانی را فراگرفتند. تمدن یونانی را تحسین کردند. توانستند به یونانی بخوانند، آن را به زبان مادری خود ترجمه و از کتاب های یونانی تقلید کنند. اما اعراب زبان فارسی را نیاموختند بلکه این ایرانیان بودند که زبان عربی را فرا گرفتند و تازه تاثیر ادبیات فارسی بر ادبیات و زبان عرب بسیار ناچیز بود که آن هم از طریق تازه مسلمانان ایرانی انجام شد. شاید نمونه نزدیک تر به این مسئله اتفاقی بود که در سال های بعد از سال ۱۰۶۶ میلادی و بعد از اشغال جزیره آنگلوساکسون توسط نرمان ها در انگلستان رخ داد. زبان آنگلوساکسون تحت تاثیر زبان فرانسوی نرمان قرار گرفت و به آنچه که امروزه زبان انگلیسی می نامیم، تبدیل شد.
شباهت هایی جالب میان فاتحان نرمان جزیره انگلیس و فاتحان عرب ایران وجود دارد. در هر دو جا زبان تازه ای که محصول گسست و ساده سازی زبان بومی بود با استفاده از حوزه لغت زبان فاتحان به وجود آمد. هویتی تازه و مرکب شکل گرفت که هم فاتحان و هم مردمان سرزمین های مفتوحه را در برمی گرفت. هر دو مهاجم، مشروعیتی را به دست آوردند که البته ایران همانند انگستان نبود زیرا مشروعیت فاتحان عرب با دینی تازه و بر پایه کتابی مقدس محافظت می شد. همچنین در مقایسه با مهاجمان چادرنشین بیابان های شبه جزیره، بیشتر مردمان سرزمین های فتح شده در عراق، سوریه و مصر سطح تمدنی بالاتر داشتند.
اما با این حال این تمدن ها بر عکس ایران مستحیل شدند. به این ترتیب باید سئوال اولمان را که هنوز پاسخی برای آن نیافته ایم دوباره مطرح کنیم. توضیح قابل قبول دیگر در پاسخ به سئوال مطرح شده، تفاوت سیاسی به ویژه در دو عنصر قدرت و پیشینه تاریخی است. به جز ایران سرزمین هایی که از سوی اعراب فتح شد مانند عراق، سوریه، فلسطین، مصر و سایر جاها به مدت طولانی پیش از آن تحت انقیاد امپراتوری هایی بودند که مرکز آنها در جایی دیگر واقع بود. بنا براین این سرزمین ها برای چندمین بار فتح می شد. آنها پیش از حمله عرب ها به مدتی طولانی تغییرات نظامی، سپس سیاسی- فرهنگی و در آخر مذهبی را از سر گذرانیده بودند به همین دلیل فتح دوباره سرزمین هایشان از سوی عرب ها تنها به معنی تغییر در آموزگاران حاکمشان بود.
اما موارد گفته شده درباره ایران صادق نیست. ایران تنها یک بار آن هم برای مدتی کوتاه توسط اسکندر اشغال و جزیی از امپراتوری بزرگ هلنی شد. ایران هیچ گاه به دست رومی ها اشغال نشد به همین دلیل تاثیر فرهنگی تمدن هلنی بر ایران در مقایسه با کشور های حاشیه دریای مدیترانه، مصر و شمال آفریقا که فرهنگ هلنی از سوی کارگزاران امپراتوری روم به آنها تحمیل می شد، بسیار کمتر بود. تاثیر هلنیسم بر ایران در زمان اسکندر و دولت مستعجل جانشینانش بدون شک قابل ملاحظه بود اما این تاثیر کم عمق و بسیار کمتر از آنچه بود که سرزمین های مدیترانه ای تحت فشار آن بودند. حتی این تاثیر فرهنگی، زمانی که جامعه ایران تحت لوای حکومت پارتیان و ساسانیان تجدید حیاتی دوباره یافت به دنبال جریان ملی، سیاسی و مذهبی «بازگشت به خویشتن» از میان رفت. یک امپراتوری جدید که هم پایه و رقیب امپراتوری های روم و بعد ها بیزانس شد در ایران پا به عرصه تاریخ گذاشت.
این به آن معنا بود که ایرانیان بلافاصله بعد از حمله عرب ها و برعکس همسایگان شان در غرب با توسل به گذشته و یا حتی می توان گفت با استفاده از یادواره های قدرت و جلال معاصرش پا بر جای ماند. این مفهوم از شکوه باستانی و هویت افتخارآمیز به روشنی در آثار مکتوب ایران دوره اسلامی و با استفاده از دامنه وسیعی از لغات عربی مشاهده می شود.
این تفاوت ایران با دیگر تمدن ها بعد از حمله اعراب به چند گونه قابل مشاهده و بررسی است: ظهور نوعی شعر حماسی ملی که در عراق، سوریه، مصر و یا جای دیگری نظیر نداشت و نیز چگونگی انتخاب اسامی افراد. در هلال خصیب و سرزمین های غربی آن، والدین اسامی فرزندان خود را بیشتر از میان اسامی قرآنی و ادبیات عرب پیش از اسلام انتخاب می کردند مانند علی، محمد، احمد و نظیر آن. این نام ها در میان مسلمانان ایران نیز استفاده می شد اما علاوه بر این اسامی، ایرانیان از اسامی اصیل ایرانی مانند خسرو، شاپور، مهیار و نام های دیگر که همگی از زبان فارسی باستان _ زبان ایران ساسانی- ریشه گرفته بودند استفاده می کردند.
ما هیچ عراقی را پیدا نمی کنیم که اسم پسرش را نبوکد نصر (بخت النصر) یا سنخریب بنامد، نیز هیچ مصری یافت نمی شود که فرزندش را توتانخانم یا آمن هوتپ نامگذاری کند. این تمدن ها در واقع مرده و به دست فراموشی سپرده شده بودند. اما مفهوم ایرانی افتخار همچون تاریخ ایران حفظ شد و باقی ماند اتفاقی که در مصر و بابل باستانی رخ نداد، جز اسطوره و افسانه های تاریخی و خاطره ای کمرنگ از دوره های بسیار متاخر قبل از ورود اسلام. رهیافت اسلامی به مفهوم تاریخ ممکن است پاسخ قانع کننده ای در این باره به ما بدهد که: چرا باید کسی برای مطالعه تاریخ خود را به زحمت بیندازد؟ یا اصلا اهمیت تاریخ در چیست؟
تاریخ حاصل مشیت الهی است و توضیحاتی درباره هدف خلقت بشر از سوی خدا ارائه می کند و از دیدگاه یک مسلمان به ویژه از نظر یک مسلمان سنی، تاریخ در آنجا که به حفظ سنن پیامبر، اصحاب و خلفای راشدین (که از نظر آنها الگوی درست قانون و رفتار به شمار می روند) کمک کند، اهمیت پیدا می کند. این بدان معناست که تاریخی تاریخ است که موضوع آن مسلمانان باشند. به این ترتیب تاریخ غیرمسلمانانی که در جاهای دوردست زندگی می کردند حتی اگر از اجداد خود مسلمانان بودند از لحاظ تاریخی و دینی ارزش ضبط و نگه داری نداشتند و به همین دلیل نیز حفظ نشدند. درست در همین زمان و به موازات ابراز این عقاید و در حالی که ایرانیان در مرحله بازیابی خود بعد از حمله اعراب بودند حافظه تاریخی خود را به دست فراموشی سپردند. تاریخ ایران باستان به ویژه تاریخ قبل از ساسانیان طی تغییرات بعدی بدون آنکه اثری از خود بر جای بگذارد از میان رفت. زبان های باستانی ایران جای خود را به فارسی مسلمانان داد.
نگارش باستانی فراموش شد و به منظور برآورده کردن نیاز های تلفظ زبان فارسی نگارش عربی جای آن را گرفت. زبان و نگارش قدیم ایران تنها در میان اقلیتی که به دین زرتشت ایمان داشتند حفظ شد که البته از اهمیت چندانی برخوردار نشد. حتی نامگذاری فرزندان به آن صورتی که من قبلاً به آن اشاره کردم فراموش شد، مگر در دوره های اخیر. به همین دلیل برای مثال نام کوروش که در دوران مدرن از او به عنوان بزرگ ترین شاه ایران باستان یاد می شود از یاد ها رفت.
ایرانیان نام الکساندر را به صورت اسکندر به خاطر سپردند اما هیچ گاه درباره نام کوروش چنین اتفاقی نیفتاد. نام اسکندر در میان ایرانیان بهتر از نام پادشاهان ایرانی که در مقابل او جنگیدند در اذهان باقی ماند.

برنارد لوئیس - ترجمه بهزاد کریمی
سازمان آموزش و پرورش استان خراسان 18 دی 1386

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

اينك كه من از دنيا ميروم 25 كشور جزو امپراتوري ايران است. در تمام اين كشورها پول ايران رواج دارد و ايرانيان در آن كشورها داراي احترام هستند و مردم آن كشورها نيز در ايران محترم شمرده ميشوند. جانشين من خشايار بايد همانند من در حفظ اين كشورها بكوشد و راه نگهداري اين سرزمينها اين است كه در امور داخلي آنها مداخله نكند و مذهب و شعاير آنها را محترم بشمارد. اكنون كه من از اين جهان ميروم تو 12 كرور زر در خزانه سلطنتي داري و اين زر ها يكي از اركان قدرت تو است زيرا قدرت پادشاه فقط به شمشير نيست بلكه به ثروت نيز هست. البته به خاطر داشته باش كه تو بايد به اين ذخيره بيفزايي نه اينكه از آن بكاهي من نميگويم كه در مواقع ضروري از آن برداشت نكن زيرا قاعده زر در خزانه آن است كه هنگام ضرورت از آن برداشت شود اما در اولين فرصت آنچه برداشتي به خزانه برگردان .

مادرت آتوسا بر من حق دارد و پيوسته وسايل رضايت خاطرش را فراهم كن .

ده سال است كه من مشغول ساختن انبارهاي غله در نقاط مختلف كشور هستم. من روش ساختن اين انبارها را كه با سنگ بنا ميشود و به شكل استوانه است را در مصر آموختم و چون انبارها پيوسته تخليه ميشود حشرات در آن بوجود نميآيد و غله بدون اينكه فاسد شود چند سال ميماند. تو بايد بعد از من به ساختن انبارهاي غله ادامه بدهي تا اينكه همواره آذوقه دو يا سه سال كشور ذخيره باشد. غله جديد را بعد از اينكه بوجاري شد به انبارها منتقل نما و به اين ترتيب تو هرگز براي آذوقه اين مملكت دغدغه نخواهي داشت ولو دو يا سه سال پياپي خشكسالي شود. هرگز هرگز دوستان و نديمان خود را به كارهاي مهم مملكتي نگمار و براي آنها همان مزيت دوست بودن با تو كافي است چون اگر دوستان و نديمان خود را به كارهاي مملكتي بگماري و آنها به مردم ظلم كنند و استفاده نامشروع نمايند نخواهي توانست آنها را به مجازات برساني چون با تو دوست هستند و تو ناچاري كه رعايت دوستي را بنمايي .

كانالي كه ميخواستم بين شط نيل و درياي سرخ ايجاد كنم به اتمام نرسيده و تمام كردن آن از نظر بازرگاني و جنگي خيلي اهميت دارد و تو بايد آن كانال را به اتمام برساني و عوارض عبور كشتي ها از آن نبايد آنقدر سنگين باشد كه ناخدايان ترجيح بدهند كه از آن عبور نكنند. اكنون قشوني به مصر فرستادم تا اينكه در قلمرو ايران نظم و امنيت برقرار سازد ولي فرصت نكردم قشوني به يونان بفرستم تو با ارتشي نيرومند به يونان حمله كن و به آنان بفهمان كه پادشاه ايران قادر است مرتكبين فجايع را تبه نمايد. توصيه ديگر من اين است كه هرگز دروغگو و متملق را به خود راه مده چون هر دوي انها افت سلطنت هستند. هرگز عمال ديوان را بر مردم مسلط مكن و براي اينكه آنها اخذ ماليات بر مردم مسلط نشوند قانوني وضع كن كه تماس عمال با مردم كم شود اگر اين قانون را حفظ كني آنها تماس زيادي با مردم نخواهند داشت .

افسران و سربازان را راضي نگه دار اگر با آنها بد رفتاري كني آنها نميتوانند معامله متقابل كنند اما در ميادين نبرد تلافي خواهند كرد ولو به قيمت كشته شدن خودشان باشد. امر آموزش را ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنويسند تا فهم و عقل آنان فزوني يابد در اين صورت با اطمينان بيشتر ميتواني سلطنت نمايي همواره حامي كيش يزدان پرستي باش اما هيچ قومي را مجبور نكن كه پيرو كيش تو باشد و پيوسته به خاطر داشته باش هر كس بايد آزاد باشد از هر كيشي كه ميل دارد پيروي نمايد. پس از مرگ بدنم را بشوي و آنگاه در كفن بپيچان و در تابوت سنگي قرار بده و در قبر بگذار اما قبرم را مسدود نكن تا هر زمان كه بخواهي تابوت سنگي مرا ببيني و دريابي كه پدرت زماني پادشاهي مقتدر بوده و تو نيز چون من خواهي مرد . با ديدن تابوت من غرور و خود خواهي بر تو غلبه نخواهد كرد اما وقتي مرگ خود را نزديك ديدي بگو كه قبر مرا مسدود نمايند و وصيت كن تا پسرت نيز در مورد تو چنين نمايند .

زنهار زنهار هرگز هم مدعي و هم قاضي مشو و اگر نسبت به كسي ادعايي داري موافقت كن يك قاضي بيطرف آن را بررسي و حكم نمايد. زيرا مدعي اگر قاضي شود ظلم خواهد كرد. هرگز از آباد كردن دست بر ندار. زيرا قاعده اين است كه وقتي كشور آباد نميشود به طرف ويراني ميرود. در آباد كردن حفر قنات و احداث جاده و شهر سازي را در درجه اول قرار ده. عفو و سخاوت را فراموش مكن و بدان كه بعد از عدالت برجسته ترين صفت پادشاهان عفو است و سخاوت ولي عفو موقعي است كه كسي نسبت به تو خطايي كرده باشد و اگر به ديگري خطايي كرده باشند و تو آنرا عفو كني ظلم كرده اي. بيش از اين چيزي نمي گويم و اين اظهارات را با حضور كساني غير از تو كه اينجا هستند عنوان داشتم تا اينكه بدانند قبل از مرگ من اين توصيه ها را كردم و اينك برويد و مرا تنها بگذاريد زيرا احساس ميكنم كه مرگم نزديك است .

عزیز دل انگیز شما پست قبل از پست خودتون رو خوندید ؟
اگر حال خوندنشو ندارید خواهشن به این سوال من جواب بدید . این متن منتسب به داریوش رو از چه منبعی آوردید ؟ به نظرتون اصلا ادبیات این متن با متن سنگ نوشتهء بیستون قابل مقایسس .

پیشنهاد میکنم یکبار پست قبلی من رو مطالعه کنید .


دوست عزيز براي اطلاع شما با توجه به اينكه بيستون 20 كيلومتر با ما فاصله داره هر ماه حداقل يكبار اونجام و هميشه در صدد يافتن اطلاع جديدي در اين مورد بودم
در ثاني در آخر پست بيستون منبع رو نوشتم

پست شما از نظر من چون در تحقير پادشاهان عادل ما بوده با توجه به خواندن خط اول ارزش خواندن نداره ( البته اين نظر من )

براي اطلاع شما پيشنهاد ميكنم كتاب از زبان داريوش نوشته پرفسور هايد ماري كخ و به مترجمي پرويز رجبي را مطالعه فرماييد

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

دوست عزيز براي اطلاع شما با توجه به اينكه بيستون 20 كيلومتر با ما فاصله داره هر ماه حداقل يكبار اونجام و هميشه در صدد يافتن اطلاع جديدي در اين مورد بودم
در ثاني در آخر پست بيستون منبع رو نوشتم

پست شما از نظر من چون در تحقير پادشاهان عادل ما بوده با توجه به خواندن خط اول ارزش خواندن نداره ( البته اين نظر من )

براي اطلاع شما پيشنهاد ميكنم كتاب از زبان داريوش نوشته پرفسور هايد ماري كخ و به مترجمي پرويز رجبي را مطالعه فرماييد

عزیز دلم اینکه 20 متری بیستون ( بهی ستون ) باشید یا 20 کیلومتری یا 200 کیلومتری هیچ تفاوتی نمیکنه . چون نه من نه شما نمیتونیم از خط میخی سر در بیاریم . نمیدونم فهمیدی من کدوم متن رو گفتم منبعشو بگو یا خیر ؟ در هر صورت منظورم این متنه که شما قرار دادی :

اينك كه من از دنيا ميروم 25 كشور جزو امپراتوري ايران است. در تمام اين كشورها پول ايران رواج دارد و ايرانيان در آن كشورها داراي احترام هستند و مردم آن كشورها نيز در ايران محترم شمرده ميشوند. جانشين من خشايار بايد همانند من در حفظ اين كشورها بكوشد و راه نگهداري اين سرزمينها اين است كه در امور داخلي آنها مداخله نكند و مذهب و شعاير آنها را محترم بشمارد. اكنون كه من از اين جهان ميروم تو 12 كرور زر در خزانه سلطنتي داري !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و اين زر ها يكي از اركان قدرت تو است زيرا قدرت پادشاه فقط به شمشير نيست بلكه به ثروت نيز هست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! البته به خاطر داشته باش كه تو بايد به اين ذخيره بيفزايي نه اينكه از آن بكاهي من نميگويم كه در مواقع ضروري از آن برداشت نكن زيرا قاعده زر در خزانه آن است كه هنگام ضرورت از آن برداشت شود اما در اولين فرصت آنچه برداشتي به خزانه برگردان !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

مادرت آتوسا بر من حق دارد و پيوسته وسايل رضايت خاطرش را فراهم كن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

... و قص علی هذا !!!!


لطفا منبع این متن رو قرار بدید . اگر هم منظورتون اون کتابسه که اسمش رو نوشتید باید عرض کنم که ترجمهء بیستون در خیلی از کتابها اومده و در اون شکی نیست . اما متن دومی که قرار دادید صد دردصد و بدون هیچ شکی عرض میکنم که دروغه و هیچ سند و مدرکی هم براش نیست . شما یک نگاه به ادبیاتش بندازید . هیچ شباهتی به ادبیات سنگ نوشتهء بیستون نداره و کاملا مشخصه که ادبیاتش امروزیه !!!!!! از نظر من این متن ساختگیه مگر اینکه شما با دلیل اینجا برای بنده اثبات کنید غیر از اینه و از منبعی معتبر مدارکش رو قرار بدید . اگر سایته معرفی کنید تا بنده هم مشاهده کنم و اگر کتابه لطف کنید از صفحاتش عکس بگیرید تا بنده صحتش رو پیگیری کنم .

در مورد اون مطلبی هم که قرار دادم و شما حتی زحمت نگاه کردنش رو به خود ندایدی باید عرض کنم نویسندش ( مرادی غیاث آبادی ) آنطور که از سایتش بر میاد اطلاعاتش در مورد تاریخ ایران ( بیشتر ایران باستان ) دهها برابر من و شماست . و اگر متنش رو به دقت میخوندید متوجه میشدید حرفش چیز دیگری غیر از اونیه که شما برداشت کردید . اتفاقا به جایی به نوجوانهایی مثل شما اشاره کرده که برخی مطالب رو باور میکنید اما بعد از اینکه متوجه شدید دروغ بوده حتی به مطالب حقیقی هم شک میکنید . از همین رو توصیه کرده هیچ چیزی رو بدون سند و مدرک قبول نکنید .

این هم ترجمهء کاملتر بیستون با برخی از تلفظهای لغات ( به نقل از سایت همین آقای مرادی ) :

[align=center]کتیبه داریوش هخامنشی در بیستون

متن کامل

رضا مرادی غیاث آبادی

برگرفته از چاپ سوم كتاب كتيبه داريوش بزرگ در بيستون (1384) از همين نگارنده

ستون يكم

بند 1 سطرهاي 1-3 مـن «دارَيَـوَئـوش» (داريوش)، شـاه بـزرگ، شـاه شاهـان، شـاه در «پـارسَـه» (پارس)، شاه سرزمين‌ها، پسر «وِشـتـاسَـپـَه» (ويشتاسپ)، نـوة «اَرَشـامَـه» (اَرشام)، هخامنشي.

بند 2 3-6 داريوش شاه گويد: پدر من ويشتاسپ، پدر ويشـتاسـپ اَرشـام، پـدر اَرشـام « اَري‌يـارَمـنَـه» (آريـارَمـــنَـه)، پدر آريـارَمنَـه «چِـش‌پِـش» (چيش‌پيش)، پــدر چيش‌پيش «هَـخامَـنِش» است.

بند 3 6-8 داريوش شاه گويد: از اين رو ما هخامنشي ‌ناميده مي‌شويم. ما از ديرباز بزرگ بوده‌ايم. از ديرباز دودمان ما شاهي بود.

بند 4 8-11 داريوش شاه گويد: هشت تن از دودمان ما پيش از اين شاه بودند. من نهمين آنها هستم. ما پشت در پشت (در دو شاخه ؟) شاه بوده‌ايم.

بند 5 11-12 داريوش شاه گـويـد: من بخواست «اَئـورَمَـزدا» (اهورامزدا) شاه هستم. اهورامزدا شاهي را به من داد.

بند 6 12-17 داريوش شاه گويد: اينست سرزمين‌هايي كه به بخشايش اهورامزدا به من رسيده است و من در اين سرزمين‌ها شاه هستم: «پـارسَـه» (پارس)، «اووْجَـه» (خوزيه/ عيلام)، «بابيروش» (بابل)، «اَثـورا» (آشور)، «اَرَبـايَـه» (عربيه)، «مـودرايَـه» (مصر)، «تْـيَـئي‌يْ دْرَيَـهْـيا» (دريانشينان)، «سْـپَـردَه» (اسپارت/ سارد/ ليـدي)، «يَـئـونَـه» (يونان)، «مـادَه» (ماد)، «اَرميـنَه»[1] (ارمنيه)، «كَـتـپَـتوكَـه» (كاپادوكيه/ آناتولي مركزي)، «پَـرثَـوَه» (پارت)، «زْرَكَه» (زَرَنگ/ سيستان)، «هَـرَئيـوَه» (هرات/ آريان)، «اووارَزمي‌يْ» (خوارزم)، «باخْـتْـريش» (بلخ/ باكتريا)، «سُـگودَه» (سُغد)، «گَـدارَه» (قندهار)، «سَـكَـه» (سكا)، «ثَـتَـگوش» (شايد هفت‌رود/ پنجاب)، «هَـرَئووَتيش» (آراخوزي/ رُخَـج/ شايد ناحية علياي رود هيرمند)، «مَـكَـه» (مَكا/ مُـكران/ جنوب بلوچستان). روي هم 23 سرزمين.

بند 7 17-20 داريوش شاه گويد: اينست سرزمين‌هايي كه خود را پيرو من مي‌خوانند. بخواست اهورامزدا به فرمان من هستند و خراج مي‌دهند. آنچه آنان را گفتم، چه در شب و چه در روز انجامش دادند.

بند 8 20-24 داريوش شاه گويد: در اين سرزمين‌ها هر آن مردي كه شايسته بود، او را پاداش دادم و هر آن كس كه پيمان‌شكن بود؛ او را سخت گوشمال كردم. بخواست اهورامزدا اين سرزمين‌ها قانون مرا گرامي داشتند. همانگونه كه به آنان گفتم؛ همانگونه انجام دادند.

بند 9 24-26 داريوش شاه گويد: اهورامزدا اين شاهي را به من داد. اهورامزدا مرا ياري داد تا اين پادشاهي را استوار سازم. بخواست اهورامزدا اين پادشاهي را دارم.

بند 10 26-35 داريوش شاه گويد: اين است آن كارهايي كه پس از شاهي به انجام رساندم: پسر «كـورَئـوش» (كورش) به نام «كَـبـوجـي‌يَـه» (كمبوجيه) از دودمان ما در اينجا شاه بود. اين كمبوجيه برادري داشت به نام «بَـردي‌يَـه» (بَـرديا) كه با كمبوجيه از يك مادر و از يك پدر بودند. آنگاه كمبوجيه اين برديا را كشت. هنگامي‌كه كمبوجيه برديا را كشت؛ مردم نمي‌دانستند كه برديا كشته شده است. سپس كمبوجيه به مصر رفت. هنگامي كه كمبوجيه رهسپار مصر شد؛ مردماني پيمان‌شكن شدند و در كشور، در پارس و در ماد و ديگر سرزمين‌ها دروغ فراوان شد.

بند 11 35-43 داريوش شـاه گـويـد: آنگاه يك مـردِ مَـگوس (مجوس/ مُـغ)[2] بنام «گَـئوماتَـه» (گَئومات) در «پَـئـيـشي‌يـا اووادا» و كوهي بنام « اَرَكَـدريش» شورش كرد. آنگاه كه او شورش كرد، 14 روز از ماه «وي‌يَـخـنَـه»[3] گذشته بود. او به سپاه/ مردم؟ به دروغ مي‌گفت كه من برديا پسر كورش برادر كمبوجيه هستم. سپس همة سپاهيان ياغي شدند و از كمبوجيه به سوي او رفتند. هم پارس، هم ماد و هم ديگر سرزمين‌ها. او شاهي را براي خود ربود. آنگاه كه او شاهي را به دست گرفت، 9 روز از ماه «گَـرمَـپَدَه»[4] گذشته بود. پس از آن كمبوجيه به مرگِ خودش[5] درگذشت.

بند 12 43-48 داريوش شاه گويد: اين پادشاهي كه مُـغ گَئومات از كمبوجيه گرفت، از ديرباز به دودمان ما بايسته بود. مُغ گَئومات بر پارس و ماد و ديگر سرزمين‌ها دست انداخت و آنها را از كمبوجيه گرفت و از آن خود كرد. او شاه شد.

بند 13 48-61 داريوش شاه گويد: هيچ مردي، نه پارسي و نه مادي و نه كسي از دودمان ما نبود كه شاهي را از دست مُغ گَئومات بازپس گيرد. مردم از او بسيار مي‌ترسيدند چرا كه او كساني كه برديا را از پيش مي‌شناختند، مي‌كشت. از آن روي مردم را مي‌كشت كه هيچكس نداند من برديا پسر كورش نيستم. هيچكس توان نداشت كه در بارة مُغ گَئومات سخني بگويد. تا اينكه من سر رسيدم. آنگاه من از اهورامزدا ياري خواستم. اهورامزدا مرا ياري داد. آن هنگام 10 روز از ماه «باگَـيادَئيش»[6] (باگَيادي/ بَـغَـيادي) گذشته بود كه من با چند مرد، مُغ گَئومات و همة همدستانش را كشتم. در دژ «سيكَـيَـئووَتيش» در ناحية «نِــسـايَـه» (نِـسا) در مـاد او را كشتم. شاهي را از او پس گرفتم. بـخواست اهورامزدا من شاه شدم. اهورامزدا پادشاهي را به من داد.

بند 14 61-71 داريوش شاه گويد: پادشاهي‌اي را كه از دودمان ما گرفته شده بود؛ دگر باره بر پاي كردم. چنان در جايش استوار نمودم كه پيش از اين بود. آيين‌‌هايي را كه مُغ گَئومات از ميان برده بود؛ پايدار كردم.[7] من چراگاه‌ها و رمه‌ها و كاركنان و خانه‌هايي را كه مُغ گَئومات از مردم گرفته بود، به آنان بازگرداندم.[8] من مردمان را در جايشان استوار نمودم. هم پارس، هم ماد و هم ديگر سرزمين‌ها را. من آنچه را كه به تاراج رفته بود؛ به همانگونه كه پيش از آن بود، باز پس گرداندم. اين كاري بود كه من بخواست اهورامزدا انجام دادم. من كوشيدم كه خانه (دودمان/ ميهن؟) خود را در جاي خود استوار نمايم؛ همانگونه كه پيش از اين بود. من بخواست اهورامزدا، چنان كوشيدم تا توانستم نگذارم مُغ گَئومات خانة ما را تباه كند.

بند 15 71-72 داريوش شاه گويد: اينست آنچه كه پس از شاهي انجام دادم.

بند 16 72-81 داريوش شاه گويد: پس از آنكه من مُغ گَئومات را كشتم؛ مردي به نام «آثْـريـنَـه»[9] پسر «اوپَـدَرمَـه» در خوزيه/ عيلام شورش كرد. او به مردم مي‌گفت: من در خوزيه شاه هستم. سپس خوزيان شورشي شدند و به سوي آثرينَه رفتند. او در خوزيه شاه شد. همچنين مردي بابلي به نام «نَـديـتَـبَـئـيـرَه» پسر «اَئـيـنَـه ايرَه» در بابل شورش كرد. او مردم را چنين مي‌فريفت كه من «نَـبوكُـدرَچَـرَه» (نَبوكَـد‌نَصَـر/ بخت‌النصر) پسر «نَـبونَـئـيتَـه» (نَبونيد) هستم. سپس همة مردم بابل به سوي او رفتند. بابل نافرمان شد و او پادشاهي را در بابل به دست گرفت.

بند 17 81-83 داريوش شاه گويد: سپس من به پيكي به خوزيه فرستادم. آثْـرينَـه بسته‌ به نزد من آورده شد. من او را كشتم.

بند 18 83-90 داريوش شاه گويد: آنگاه من به سوي نَـديـتَـبَـئـيـرَه كه خود را نَبوكَـد‌نَصَـر مي‌خواند؛ به بابل رهسپار شدم. سپاه نَـديـتَـبَـئـيـرَه «تـيـگْـرَه» (دجله) را در دست داشت و در آنجا ايستاده بود. رودخانه درخور ناو راني بود. آنگاه من سپاهيان را سوار بر «مَـشَـكائووَه»ها (ناوهاي رودخانه‌رو با مَـشك‌هاي باد شده) كردم و ديگران را همراه با شتران و اسبان بر برخي ديگر نشاندم. اهورامزدا مرا ياري داد. بخواست اهورامزدا از دجله گذشتيم. در آنجا سپاه نَـديـتَـبَـئـيـرَه را شكست دادم. آنگاه كه نبرد كرديم، 26 روز از ماه «آثْـري‌يادي‌يَـه»[10] گذشته بود.

بند 19 90-96 داريوش شاه گويد: آنگاه من رهسپار بابل شدم. هنوز با بابل نرسيده بودم كه نَـديـتَـبَـئـيـرَه كه خود را نَبوكَـد‌نَصَـر مي‌ناميد، با سپاه خود به شهر «زازانَـه» در نزديكي «اوفْـراتـو» (فرات) رسيد تا با من نبرد كند. پس ما نبرد كرديم. اهورامزدا مرا ياري داد. بخواست اهورامزدا من سپاه نَـديـتَـبَـئـيـرَه را سخت شكست دادم. ديگران به آب افتادند و آب آنها را برد. آنگاه كه ما نبرد كرديم، 2 روز از ماه «اَنامَـكَـه»[11] گذشته بود.

ستون دوم

بند 1 1-5 داريوش شاه گويد: پس از اين نَـديـتَـبَـئـيـرَه با چند سوار گريخت و به بابل رفت. آنگاه من به بابل رفتم. بخواست اهورامزدا هم بابل را گرفتم و هم نَـديـتَـبَـئـيـرَه را. پس از آن نَـديـتَـبَـئـيـرَه را در بابل كشتم.

بند 2 5-8 داريوش شاه گويد: آنگاه كه من در بابل بودم؛ اين سرزمين‌ها بر من شورشي شدند: پارس، خوزيه، ماد، آشور، مصر، پارت، «مَـرگوش» (مرو)، ثَـتَـگوش و سكا.

بند 3 8-11 داريوش شاه گويد: مردي به نام «مَـرتي‌يَـه» پسر «چِـچِـخْـرائيش» از شهر «كوگَـنَـكا» در پارس بود. او در خوزيه شورش كرد و به مردم مي‌گفت كه من «ايمَـنيش» شاه خوزيه هستم.

بند 4 11-13 داريوش شاه گويد: آن هنگام من در نزديكي خوزيه بودم. خوزيان از من ترسيدند. آن مَـرتي‌يَـه را كه سر دستة آنان بود؛ گرفتند و كشتند.

بند 5 13-17 داريوش شاه گويد: مردي مادي به نام «فْـرَوَرتيش» در ماد برخاست و به مردم گفت كه من «خْـشَـثـريتَـه» از دودمان «اووَخْـشْـتْرَه» (هُـوَخشَـتَـرَه) هستم. سپس سپاهيان مادي كه در تختگاه بودند،[12] بر من شوريدند و به سوي فْـرَوَرتيش رفتند. او در ماد شاه شد.

بند 6 18-29 داريوش شاه گويد: سپاه پارسي و ماديِ زير فرمان من، كم‌شمار بود. پس از آن من سپاه فرستادم. فرماندهي آنان را به يك نفر پارسيِ پيرو من به نام «ويدَرنَـه» سپردم. بة آنان گفتم برويد و سپاه ماد را كه خود را از من نمي‌داند، در هم بشكنيد. آنگاه ويدارنا با سپاهيانش رهسپار شدند. هنگامي كه به ماد رسيد؛ در شهري به نام «ماروش» در ماد، با مادان نبرد كرد. آن كسي كه سركردة مادان بود، در آن زمان در آنجا نبود. اهورامزدا مرا ياري داد. بخواست اهورامزدا سپاه من به سختي سپاه شورشيان را در هم شكست. آنگاه كه اين نبرد آغاز گرديد، 27 روز از ماه اَنامَـكَـه گذشته بود. پس از آن سپاه من در سرزميني به نام «كَـپَـدَه/ كَمپَـندَه»[13] در ماد، براي من درنگ كردند تا كه من به ماد رسيدم.[14]

بند 7 29-37 داريوش شاه گويد: يك ارمنيِ پيرو من به نام «دادَرشيش» (دادَرشي) را به ارمنيه فرستادم و او را چنين گفتم كه برو و سپاه شورشياني كه خود را از من نمي‌دانند، درهم شكن. پس از آن دادَرشي رهسپار شد. آنگاه كه او به ارمنيه رسيد؛ شورشيان گرد آمدند تا براي نبرد با دادَرشي پيش آيند. در دهي به نام «زوزَه» در ارمنيه نبرد كردند. اهورامزدا مرا ياري داد. بخواست اهورامزدا سپاه من به سختي سپاه شورشيان را شكست داد. آنگاه كه نبرد درگرفت، 8 روز از ماه «ثورَواهَـرَه»[15] گذشته بود.

بند 8 37-42 داريوش شاه گويد: براي دومين بار شورشيان گرد آمدند تا رهسپار نبرد با دادَرشي شوند. آنان در دژ «تيگـرَه» در ارمنيه نبرد كردند. اهورامزدا مرا ياري داد. بخواست اهورامزدا سپاه من به سختي سپاه شورشيان را درهم شكست. آنگاه كه اين نبرد آغاز شد، 18 روز از ماه ثورَواهَـرَه گذشته بود.

بند 9 42-49 داريوش شاه گويد: براي سومين بار شورشيان گرد آمدند تا رهسپار نبرد با دادَرشي شوند. آنان در دژ «اويَـما» در ارمنيه نبرد كردند. اهورامزدا مرا ياري داد. بخواست اهورامزدا سپاه من به سختي سپاه شورشيان را درهم شكست. آنگاه كه اين نبرد آغاز شد، 9 روز از ماه «ثائيگَـرچيش»[16] (ثايگَرچي) گذشته بود. پس از اين دادَرشي در ارمنيه براي من درنگ كرد تا اينكه من به ماد رسيدم.

بند 10 49-57 داريوش شاه گويد: سپس يك پارسيِ پيرو من به نام «وَئوميسَـه» را به ارمنيه فرستادم و او را چنين گفتم كه برو و سپاه شورشياني كه خود را از من نمي‌دانند، درهم شكن. پس از آن وَئوميسَـه رهسپار شد. آنگاه كه او به ارمنيه رسيد، شورشيان گرد آمدند تا براي نبرد با وَئوميسَـه پيش آيند. در سرزميني به نام «ايزَلا» در آشور نبرد كردند. اهورامزدا مرا ياري داد. بخواست اهورامزدا سپاه من به سختي سپاه شورشيان را شكست داد. آنگاه كه نبرد درگرفت، 15 روز از ماه اَنامَـكَه گذشته بود.

بند 11 57-63 داريوش شاه گويد: براي دومين بار شورشيان گرد آمدند تا رهسپار نبرد با وَئوميسَـه شوند. آنان در سرزمين «اَئوتي‌يارَه» در ارمنيه نبرد كردند. اهورامزدا مرا ياري داد. بخواست اهورامزدا سپاه من به سختي سپاه شورشيان را نابود كرد. آنگاه كه اين نبرد آغاز شد، ماه ثورَواهَـرَه رو به پايان[17] بود. پس از اين وَئوميسَـه در ارمنيه برايم درنگ كرد تا اينكه من به ماد رسيدم.

بند 12 64-70 داريوش شاه گويد: پس آنگاه من از بابل در آمده و به ماد رفتم. آنگاه كه به ماد رسيدم؛ فْـرَوَرتيش كه خود را شاه ماد ناميده بود، با سپاه خود به شهر «كُـدُرُش» در ماد در آمد تا با من نبرد كند. سپس ما نبرد كرديم. اهورامزدا مرا ياري داد. بخواست اهورامزدا من به سختي سپاه فْـرَوَرتيش را شكست دادم. آنگاه كه نبرد كرديم، 25 روز از ماه «اَدوكَـنَـئيشَـه»[18] گذشته بود.

بند 13 70-78 داريوش شاه گويد: سپس فْـرَوَرتيش با سواران كمي گريخت و به سرزمين «رَگا» (ري) در ماد روانه شد. آنگاه من سپاهي به دنبالش فرستادم. فْـرَوَرتيش دستگير و به نزد من آورده شد. من بيني، گوش‌ها و زبان او را بريدم و يك چشم او را در آوردم. او دست‌بسته بر دروازه‌ نگاه داشته شد و همة سپاه/ مردم؟ او را ‌ديدند. پس از آن، او را در «هَـگْـمَـتانَه» (اكباتان/ همدان) دار زدم و مردان برجستة همدست او را در درون دژي در هَـگْـمَـتانَـه آويزان كردم.

بند 14 78-91 داريوش شاه گويد: مردي به نام «چيثْـرَتَـخـمَـه» از «اَسَـگَـرتي» بر من نافرمان شد. او چنين به مردم مي‌گفت كه من در اَسَـگَـرتي شاه هستم. از دودمان هُـوَخشَـتَـرَه هستم. آنگاه من سپاه پارسي و مادي را فرستادم. يك ماديِ پيرو من به نام «تَـخـمَـسـپادَه» را سردار آنان كردم. به آنان چنين گفتم كه برويد و اين سپاه شورشي را كه خود را از من نمي‌داند؛ در هم شكنيد. آنگاه تَـخـمَـسـپادَه با سپاه رهسپار شد و با چيثْـرَتَـخـمَـه نبرد كرد. اهورامزدا مرا ياري داد. بخواست اهورامزدا سپاه من آن سپاه شورشي را فرو كوبيد[19] و چيثْـرَتَـخـمَـه را گرفت و او را به نزد من آورد. سپس من بيني و گوش‌هاي او را بريدم و يك چشم او را در آوردم. او دست‌بسته بر دروازه نگاه داشته شد و همة سپاه/ مردم؟ او را ‌ديدند. پس از آن، او را در «اَربَـئيرا» دار زدم.

بند 15 91-92 داريوش شاه گويد: اينست كاري كه من در ماد انجام دادم.

بند 16 92-98 داريوش شاه گويد: «پَـرثَـوَه» (پارت) و «وَركانَـه» (هيركاني/ گرگان) بر من شوريدند و خودشان را از آنِ فْـرَوَرتيش خواندند. پدرم ويشتاسپ در پارت بود. سپاهيان او را رها كرده و ياغي شدند. آنگاه ويشتاسپ با سپاهي كه وفادارش بود، رهسپار شد. در شهري پارتي به نام «ويشـپَه‌ اوزاتيش» با پارتيان نبرد كرد. اهورامزدا مرا ياري داد. بخواست اهورامزدا، ويشتاسپ آن سپاه شورشي را به سختي درهم شكست. آنگاه كه آنان به نبرد آغازيدند، 22 روز از ماه وي‌يَـخـنَـه گذشته بود.

ستون سوم

بند 1 1-9 داريوش شاه گويد: سپس من سپاه پارسي را از ري به نزد ويشتاسپ فرستادم. چون اين سپاه به نزد ويشتاسپ فرا رسيد؛ ويشتاسپ اين سپاه را برگرفت و رهسپار شد. در شهري پارتي به نام «پَـتيـگـرَبَـنا» با شورشيان به نبرد شد. اهورامزدا مرا ياري داد. بخواست اهورامزدا ويشتاسپ به سختي سپاه شورشگران را درهم شكست. آنگاه كه اين نبرد آغاز شد، از ماه گَـرمَـپَـدَه (گَرماپَـد) 1 روز گذشته بود.

بند 2 9-10 داريوش شاه گويد: سپس آن سرزمين از آنِ من شد. اين است آن كاري كه من در پارت انجام دادم.

بند 3 10-19 داريوش شاه گويد: سرزميني به نام «مَـرگوش» (مرو) بر من شوريد. مردي از مرو به نام «فْـرادَه» را به سرداري برگزيدند. سپس من يك پارسيِ پيرو خودم به نام «دادَرشيش»[20] (دادَرشي)، كه شهربان[21] بلخ بود را به رويارويي با او فرستادم و او را چنين گفتم كه برو و سپاهي كه خود را از من نمي‌داند، درهم شكن. پس از آن دادَرشي با سپاه رهسپار شد و با مروزيان نبرد كرد. اهورامزدا مرا ياري داد. بخواست اهورامزدا سپاه من به سختي آن سپاه شورشيان را شكست داد. آنگاه كه نبرد درگرفت، 23 روز از ماه «آثْـري‌يادي‌يَـه» (آثْـرياد) گذشته بود.

بند 4 19-21 داريوش شاه گويد: سپس آن سرزمين از آنِ من شد. اين است آن كاري كه من در بلخ انجام دادم.

بند 5 21-28 داريوش شاه گويد: مردي به نام «وَهـيَـزداتَـه» در شهر «تارَوا» در سرزمين «يَـئوتي‌يا» در پارس مي‌زيست. او دوباره در پارس آشوب برپا كرد.[22] او چنين به مردم مي‌گفت كه من «بَـردي‌يَـه» (برديا) پسر كورش هستم. سپس سپاه پارسي كه در تختگاه[23] بود و پيش از آن از «يَـدا/ يَـدايا؟»[24] آمده بود، بر من شوريد و به سوي وَهـيَـزداتَـه رفت. او در پارس شاه شد.

بند 6 28-40 داريوش شاه گويد: آنگاه من سپاه پارسي و مادي را كه در فرمان من بودند؛ گسيل داشتم. يك پارسي پيرو خودم به نام «اَرتَـ‌وَردي‌يَـه» را سردار آنان كردم. ديگر سپاهيان پارسي به دنبال من، روانة ماد شدند. سپس اَرتَـ‌وَردي‌يَـه با سپاه خود رهسپار پارس شد. آنگاه كه او به شهري به نام «رَخا» در پارس فرا رسيد؛ در آنجا آن وَهـيَـزداتَـه كه خود را برديا مي‌ناميد، با سپاه خود براي نبرد با اَرتَـ‌وَردي‌يَـه در آمد. سپس به نبرد شدند. اهورامزدا مرا ياري داد. بخواست اهورامزدا سپاه من به سختي سپاه وَهـيَـزداتَـه را درهم شكست. آنگاه كه نبرد در گرفت، 12 روز از ماه ثورَواهَـرَه گذشته بود.

بند 7 40-49 داريوش شاه گويد: سپس وَهـيَـزداتَـه با سواران كمي گريخت و به پَـئـيـشي‌يـا اووادا رفت. در آنجا سپاهي را آماده ساخت و رهسپار شد تا با اَرتَـوَردي‌يَـه نبرد كند. در كوهي به نام «پَـرگَـه» به نبرد شدند. اهورامزدا مرا ياري داد. بخواست اهورامزدا سپاه من به سختي سپاه وَهـيَـزداتَـه را درهم شكست. آنگاه كه نبرد آنان آغاز شد، 5 روز از ماه گَـرمَـپَـدَه (گرماپَـد) گذشته بود. وَهـيَـزداتَـه و همدستان برجستة او را دستگير كردند.

بند 8 49-52 داريوش شاه گويد: سپس من وَهـيَـزداتَـه و مرداني كه همدستان برجستة او بودند را در شهري به نام «اووادَئيچَـيَـه» در پارس به دار آويختم.

بند 9 52-53 داريوش شاه گويد: اين است آنچه كه به دست من در پارس انجام شد.

بند 10 54-64 داريوش شاه گويد: آن وَهـيَـزداتَـه كه خود را برديا مي‌خواند، به رويارويي با شهـربان پيرو من در آراخوزي/ رُخَـج به نام «ويـوانَـه» سپاه گسيل داشت.[25] او مردي را سردار آنان كرد و به ايشان گفت كه برويد و ويوانَـه و سپاهي كه خود را از آنِ داريوش مي‌داند، درهم شكنيد. سپس آن سپاهي كه وَهـيَـزداتَـه گسيل داشته بود؛ رهسپار شد تا با ويوانَـه به نبرد درآيد. آنان در دژي به نام «كاپيشَـكانيش» نبرد كردند. اهورامزدا مرا ياري داد. بخواست اهورامزدا سپاه من به سختي سپاه شورشگران را درهم شكست. آنگاه كه نبرد آنان درگرفت، 13 روز از ماه اَنامَـكَـه گذشته بود.

بند 11 64-69 داريوش شاه گويد: پس از آن دگرباره شورشيان گرد آمدند و رهسپار نبرد با ويوانَـه شدند. در سرزميني به نام «گَـدوتَـوَه/ گَـندوتَـوَه»[26] نبرد كردند. اهورامزدا مرا ياري داد. بخواست اهورامزدا سپاه من به سختي سپاه شورشيان را درهم شكست. آنگاه كه نبرد آنان درگرفت، 7 روز ماه از ماه وي‌يَـخـنَـه گذشته بود.

بند 12 69-75 داريوش شاه گويد: پس از آن، مردي كه سردار آن سپاهي بود كه از سوي وَهـيَـزداتَـه به رويارويي با ويوانَـه گسيل شده بود؛ با اندك سواراني گريخت. او به راه افتاد و از كنار دژي به نام «اَرشادا» در آراخوزي گذشت. آنگاه ويوانَـه با سپاهي به دنبال آنان رفت. در آنجا او را بگرفت و مرداني كه از همدستان برجسته‌اش بودند را كشت.

بند 13 75-76 داريوش شاه گويد: آنگاه اين سرزمين از آنِ من شد. اين است آنچه در آراخوزي به دست من انجام شد.

بند 14 76-83 داريوش شاه گويد: هنگامي كه من در پارس و ماد بودم؛ بابليان دوباره بر من شوريدند. مردي ارمني به نام «اَرخَـه» پسر «هَـلـديتَـه» در سرزميني به نام «دوبالَـه» در بابل شورش كرد. در آنجا چنين به مردم دروغ مي‌گفت كه من «نَـبوكُـدرَچَـرَه» (نَبوكَـد‌نَصَـر/ بخت‌النصر) پسر «نَـبونَـئيتَـه» (نَبونيد) هستم. آنگاه بابليان بر من نافرمان شدند و به سوي آن اَرخَـه رفتند. او بابل را گرفت. او شاه بابل شد.

بند 15 83-92 داريوش شاه گويد: پس‌آنگاه من سپاهي به بابل گسيل داشتم. يك پارسيِ پيرو خودم به نام «ويدَفَـرنـا» را به سرداري آنان برگزيدم و به آنان چنين گفتم كه برويد و آن سپاه بابلي را كه نمي‌خواهد خود را از آنِ من بداند؛ درهم شكنيد. پس ويدَفَـرنـا با سپاهي به بابل روانه شد. اهورامزدا مرا ياري داد. بخواست اهورامزدا، ويدَفَـرنـا بابليان را شكست داد و آنان را ببسته و بياورد. 22 روز از ماه «وَركَـزَنَـه»[27] گذشته بود آنگاه كه اَرخَـه كه خود را به دروغ نبوكدنصر مي‌ناميد و مرداني كه همدستان برجستة او بودند را دستگير كرد. من فرمان دادم آن اَرخَـه و مرداني كه همدستان برجسته‌اش بودند را در بابل به دار آويزند.

ستون چهارم

بند 1 1-2 داريوش شاه گويد: اين است آن كاري كه من در بابل انجام دادم.

بند 2 3-31 داريوش شاه گويد: اين است آنچه كه من بخواست اهورامزدا در همان يك سالِ پس از پادشاهي انجام دادم. 19 نبرد كردم. بخواست اهورامزدا من آنان را شكست دادم و 9 شاه را دستگير كردم.

يك مُـغ به نام گَـئومات بود. او به دروغ چنين گفت: “من بـرديـا پسر كـورش هستم.” او پارس را شوراند.

يك خوزي به نام آثْـرينَـه بود. او به دروغ چنين ‌گفت: “من شاه خـوزيـه (عيلام) هستم.” او خـوزيـه را شوراند.

يك بابلي به نام نَـديتـَبَـئيرَه بود. او به دروغ چنين مي‌گفت “من نَبوكُــدرَچَـرَه (نَـبوكَد نَـصَـر) پسر نَـبونيد هستم.” او بابل را شوراند.

يك پـارسـي به نام مَـرتي‌يَـه بود. او به دروغ چنين مي‌گفت: “من ايمَـنيش شاه خـوزيـه (عيلام) هستم.” او خـوزيـه را شوراند.

يك مادي به نام فْـرَوَرتيـش بود. او به دروغ چنين مي‌گفت: “من خَشَثْريتَه از دودمان اووَخْشْتْرَه (هُوَخْشَـتَـرَه) هستم.” او ماد را شوراند.

يك سـاگـاراتي بنام چيـثْـرَتَـخـمَـه بود. او به دروغ چنين مي‌گفت: “من شاه سـاگـارتي هستم، از دودمان هوخشـتره هستم.” او سـاگـارتي را شوراند.

يك مروَزي به نام فْـرادَه بود. او به دروغ مي‌گفت: “من شاه مرو هستم.” او مرو را شوراند.

يك پـارسـي به نام وَهـيَـزداتَـه بود. او به دروغ چنين مي‌گفت: “من بـرديـا پسر كورش هستم.” او پارس را شوراند.

يـك ارمـــني به نـام اَرخَــه بود. او به دروغ چنيـن مي‌گـفت: “مـن نَبوكُـدرَچَـرَه (نَـبوكَـد نَـصَـر) پسر نَبونيد هستم.” او بابل را شوراند.

بند 3 31-32 داريوش شاه گويد: داريوش شاه گويد: اين 9 شاه را در اين نبردها دستگير كردم.

بند 4 33-36 داريوش شاه گويد: اين است سرزمين‌هايي كه شوريدند. دروغ اينان را شورشي كرد و به مردم دروغ گفتند. آنگاه اهورامزدا آنان را به دست من سپرد. من با آنان آنگونه كه خواستم بود، رفتار كردم.

بند 5 36-40 داريوش شاه گويد: تو كه پس از اين شاه خواهي شد؛ خود را با همة توان از دروغ پاس دار. اگر چنين مي‌انديشي كه سرزمين من در آسايش باشد؛ مرد دروغزن را سخت گوشمالي ده.

بند 6 40-43 داريوش شاه گويد: اين است آنچه كه من كردم. بخواست اهورامزدا در همان يك سال كردم. تويي كه از اين پس، اين نبشته‌ها را خواهي خواند (/ خواهي شنيد؟)؛ آنچه من كرده‌ام ترا باور شود. مباد اين را دروغ انگاري.

بند 7 43-45 داريوش شاه گويد: من به شتاب به اهورامزدا روي مي‌آورم (اهورامزدا را گواه مي‌گيرم) كه آنچه من در همان يك سال كردم، راست است، نه دروغ.

بند 8 45-50 داريوش شاه گويد: بخواست اهورامزدا و من، كارهاي زياد ديگري هم كرده شد كه در اين نبشته نوشته نشده است. از آن روي نوشته نشد، مبادا آنكه سپس كسي اين نبشته را بخواند و آنچه به دست من انجام شده در نگر او بسيار بيايد و اين او را باور نيايد و دروغ پندارد.

بند 9 50-52 داريوش شاه گويد: آنان كه پيش از اين شاه بودند؛ تا زنده بودند، چنان كار نكردند كه به دست من و بخواست اهورامزدا در همان يك سال كرده شد.

بند 10 52-56 داريوش شاه گويد: اكنون كارهايي كه به دست من انجام شده را باور دار. آن را به مردم بازگوي و آن را پنهان مكن. اگر اين «هَـدوگام» (بيانيه/ گزارش) را پنهان نداري و به مردم باز گويي؛ اهورامزدا ترا يار باشد. دودمان تو افزون شود و ديرزي باشي.

بند 11 57-59 داريوش شاه گويد: اگر اين بيانيه را پنهان داري و به مردم باز نگويي؛ اهورامزدا ترا بزند و دودمان برايت نباشد.

بند 12 59-61 داريوش شاه گويد: اين است آنچه من كردم. بخواست اهورامزدا در همان يك سال كردم. اهورامزدا (متن عيلامي: «اهورامزدا خداي آرياييان») مرا بپايد و ديگر خداياني كه هستند.

بند 13 61-67 داريوش شاه گويد: اهورامزدا و ديگر خداياني كه هستند؛ از آن روي مرا ياري دادند كه من بدپيمان (بي‌وفا؟) نبودم. دروغزن نبودم. شرور (زورگو؟) نبودم. نه من، نه خاندان من. به داد رفتار كردم. نه بر ناتوانان و نه بر توانا خشونت نورزيدم. مردي كه با خانه (تخت‌گاه/ مردم؟) من همراهي كرد؛ او را نيك نواختم و آنكه زيان رسانيد؛ او را سخت گوشمال دادم.

بند 14 67-69 داريوش شاه گويد: تو كه از اين پس شاه خواهي شد؛ مردي را كه دروغزن است يا آنكه شرور است را دوست مباش. آنان را به سختي گوشمال ده.

بند 15 69-72 داريوش شاه گويد: تويي كه از اين پس، اين نبشته را كه من نويساندم و اين نگاره‌ها را مي‌بيني؛ مبادا آنها را تباه سازي. تا آنگاه كه توان داري، آنها را در همين‌گونه نگاهدار.

بند 16 72-76 داريوش شاه گويد: اگر تو اين نبشته و يا اين نگاره‌ها را ببيني و آنها را تباه نكني و تا هنگامي كه ترا توانايي هست، نگاهشان داري؛ اهورامزدا ترا يار باشد. دودمان تو افزون شود و ديرزي باشي و اهورامزدا ترا در هر آنچه كني، كامياب كند.

بند 17 76-80 داريوش شاه گويد: اگر تو اين نبشته و يا اين نگاره‌ها را ببيني و تباهشان كني و تا هنگامي كه توانايي داري، نگاهشان نداري؛ اهورامزدا ترا بزند. ترا دودمان نباشد و هر آنچه كني، اهورامزدا آنرا براندازد.

بند 18 80-86 داريوش شاه گويد: هنگامي كه من گَـئوماتَـة مُـغ كه خود را برديا مي‌ناميد، كشتم؛ اينان مرداني بودند كه در آن هنگام، آنجا بودند. اين مردان در آن هنگام همكاري كردند و پيروان من بودند: «ويدَفَـرنا/ وينْـدَفَـرنا» پسر «وايَـسـپارَه» پارسي؛ «اوتـانَـه» پسر «ثـوخـرَه» پارسي؛ «گَئوبَـرووَه» پسر «مَـرَدوني‌يَـه» پارسي؛ «ويدَرنَـه» پسر «بَـگابيگـنَـه» پارسي؛ «بَـگَـبوخـشَـه» پسر «داتووَهـيَـه» پارسي؛ «اَردومَـنيش» پسر «وَهَـئوكَـه» پارسي.

بند 19 86-88 داريوش شاه گويد: تويي كه پس از اين شاه خواهي شد؛ دودمان اين مردان را به نيكي نگاهداري كن.

بند 20 88-92 داريـوش شـاه گـويد: بخواست اهورامزدا ايـن است نبشته‌اي كه من كردم. افزون بر اين به «اَري‌يا» (آريايي)[28]. هم بر روي پوست (پوست درخت/ لوح گِلين) و هم بر روي چرم تصنيف شد. پيكرة خودم را هم برساختم. تبار‌نامه‌ام را هم گزارش كردم. اينها در پيش من نوشته و خوانده شد و گواهي (مُـهر؟) شد. آنگاه من اين نبشته را به همه جا در ميان سرزمين‌ها فرستادم. مردم ياري كردند.

ستون پنجم[29]

بند 1 1-14 داريوش شاه گويد: اين است آنچه كه من در دومين و سومين سال، پس از آنكه شاه شدم، انجام دادم. سرزميني به نام خوزيه (عيلام) شورشي شد. يك مرد خوزي به نام «اَتَـمَـئيتَـه» را سردار خود كردند. سپس من سپاه گسيل داشتم. يك مرد پارسيِ پيرو خودم به نام «گَـئوبَـرووَه» را سردار آنان كردم. آنگاه گَـئوبَـرووَه با سپاه رهسپار خوزيه شد. او با خوزيان نبرد كرد. آنگاه گَـئوبَـرووَه خوزيان را بزد و آنان را درهم شكست و سردار آنان را گرفت. او را به نزد من آورد و من او را كشتم. آنگاه اين سرزمين از آنِ من شد.

بند 2 14-17 داريوش شاه گويد: آن خوزيان بدپيمان بودند و اهورامزدا از سوي آنان ستوده نمي‌شد.[30] من اهورامزدا را مي‌ستودم. بخواست اهورامزدا من با آنان آنگونه كه خواستم بود رفتار كردم.

بند 3 18-20 داريوش شاه گويد: كسي كه اهورامزدا را بستايد؛ چه در زندگاني و چه پس از مردن، آمرزش از آنِ او خواهد بود.

بند 4 20-30 داريوش شاه گويد: آنگاه من با سپاه به سوي سكاييان/ سكستان رهسپار شدم. به دنبال سكاييانِ «خَئودام تيگْرام» (تيزخُود/ با كلاه‌خُود نوك تيز). اين سكاييان از پيش من برفتند. چون به رود[31] رسيدم، آنگاه با همة سپاه به آنسوي رفتم. سپس من سكاييان را بسيار بزدم و سردار ديگري از آنان را گرفتم. او دست‌بسته به نزد من آورده شد و من او را كشتم. همچنين سردار آنان به نام «سْـكوخَـه/ سَـكونخَـه» را گرفتند و به نزد من آوردند. آنگاه من سردار ديگري براي آنان برگزيدم. چنانكه خواست من بود. آنگاه آن سرزمين از آنِ من شد.

بند 5 30-33 داريوش شاه گويد: آن سكـاييان بدپيمان/ بي‌وفا بودند و اهورامزدا را نمي‌ستودند. من اهورامزدا را مي‌ستودم. بخواست اهورامزدا من با آنان آنگونه كه خواستم بود رفتار كردم.

بند 6 33-36 داريوش شاه گويد: كسي كه اهورامزدا را بستايد؛ چه در زندگاني و چه پس از مردن، آمرزش از آنِ او خواهد بود.

كتيبه‌هاي كوتاه بيستون

A

بند 1 1-4 من داريوش، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه پارس، شاه سرزمين‌ها، پسر ويشتاسپ، نوة ارشام، هخامنشي.

بند 2 4-8 داريوش شاه گويد: پدر من ويشتاسپ، پدر ويشتاسپ اَرشام، پدر اَرشام آريارمنه، پدر آريارمنه چيش‌پيش، پدر چيش‌پيش هخامنش است.

بند 3 9-13 داريوش شاه گويد: از اين روي ما هخامنشي ‌ناميده مي‌شويم. ما از ديرباز بزرگ بوده‌ايم. از ديرباز دودمان ما شاهي بود.

بند 4 13-18 داريوش شاه گويد: هشت تن از دودمان ما پيش از اين شاه بودند. من نهمين آنها هستم. ما پشت در پشت (در دو شاخه ؟) شاه بوده‌ايم.

B

اين مُـغ گَـئـومـاتَـه است. او به دروغ چنين گفت: “من بـرديـا پسر كورش هستم. من شـاه هستم.”

C

اين آثْـريـنَـه است. او به دروغ چنين گفت: “من شـاه خـوزيـه هستم.”

D

اين نَـديـتَـبَـئـيـرَه است. او به دروغ چنين گفت: “من نَـبوكُـدرَچَـرَه (نَـبـوكَـد‌نَـصَـر) پسر نَـبونـيد هستم. من شـاه بـابـل هستم.”

E

اين فْـرَوَرتيـش است. او به دروغ چنين گفت: “من خْـشَـثْـريتَـه از دودمان اووَخْـشْـتْـرَه (هُـوَخشَـتَـرَه) هستم. من شـاه مـاد هستم.”

F

اين مَـرتـي‌يَـه است. او به دروغ چنين گفت: “من ايـمَـنيـش شاه خـوزيـه هستم.”

G

اين چيـثْـرَتَـخمَـه است. او به دروغ چنين گفت: “من شـاه سـاگـارتي هستم، از دودمان هُـوَخـشَـتَـرَه.”

H

اين وَهـيَـزداتَـه است. او به دروغ چنين گفت: “من بـرديـا پسر كورش هستم. من شـاه هستم.”

I

اين اَرخَـه است. او به دروغ چنين گفت: “من نَـبوكُـد‌رَچَرَه (نَـبوكَـدنَـصَـر) پسر نَـبونيـد هستم. من شـاه بـابـل هستم.”

J

اين فْـرادَه است. او به دروغ چنين گفت: “من شـاه مـرو هستم.”

K

اين سْـكوخَـه/سَـكونخَـه سكـايـي است.



پانوشت‌ها:

[1] در متن بابلي: «اوراشْـتو» (اورارتو).

[2] در متن بابلي: يك مردِ مادي (اهل ماد).

[3] ششمين ماهِ سال هخامنشي كه از ابتداي پاييز آغاز مي‌شده است و برابر با اسفندماه؛ در متن بابلي: چهاردهمين روز از ماه «اَدارو» (آدار). نام ماه‌ها در سراسر متن عيلامي، همانند متن پارسي باستان است و نيازي به مقايسة آنها نيست. معادل‌هاي آراميِ نام ماه‌ها، تنها در صورتي آورده شده كه در نسخه‌هاي آرامي بدست آمده باشند (نگاه كنيد به پيشگفتار).

[4] دهمين ماهِ سال هخامنشي و برابر با تير‌ماه؛ در متن بابلي: نهمين روز از ماه «دُئـوزو»؛ در متن آرامي: روز نهمِ ماه «تَـموز». همسانيِ شمارة روزها در تقويم‌هاي متفاوتِ يادشده در گزارش اصلي و روايت‌هاي عيلامي، بابلي و آراميِ كتيبة بيستون، نشان‌دهندة اين است كه آن تقويم‌ها از نظام گاهشماريِ يكساني پيروي مي‌كرده و در نام ماه‌ها با يكديگر متفاوت بوده‌اند.

[5] دانسته نيست كه آيا داريوش با كاربرد دو واژة «اووامَـرشي‌يوش- اَمَـري‌يَـتـا» (مردنِ به خود‌مـرگي)، از «مـرگ طبيعي» سخـن مي‌راند؛ يا از «خـودكشي» و يا از «عمل سهويِ منجر به مرگ».

[6] نخستين ماهِ سال هخامنشي و برابر با مهـرمـاه؛ در متن بابلي: دهمين روز از ماه «تَـشريتو».

[7] در متن بابلي: من نيايشگاه‌هاي خدايان را كه مُغ گَئومات ويران كرده بود، بازسازي كردم.

[8] بخش‌هايي از اين بند كتيبة داريوش شباهت فراواني با كتيبة كورش هخامنشي دارد: “… فرمان دادم كه همة مردم در پرستش خداي خود آزاد باشند و آنان را نيازارند. … همة شهرهايي را كه ويران شده بود، از نو ساختم. فرمان دادم تمام نيايشگاه‌هايي كه بسته شده بودند را بگشايند. همة خدايان اين نيايشگاه‌ها را به جاهاي خود بازگرداندم. همة مردماني كه آواره و پراكنده شده بودند را به جايگاه‌هاي خود برگرداندم و خانه‌هاي ويران آنان را آباد كردم. (برگرفته از منشور كورش هخامنشي، از همين نگارنده).

[9] در متن بابلي: « اَتْـريـنَـه».

[10] سومين ماهِ تقويم هخامنشي و برابر با آذرماه؛ در متن بابلي: بيست و ششمين روز از ماه «كِـسليمو»؛ در متن آرامي: روز 26 ماه «كِـسْـلِـوْ».

[11] چهارمين ماه تقويم هخامنشي و برابر با دي‌ماه؛ در متن بابلي: دومين روز از ماه «تِـبِـتـو»؛ در متن آرامي: روز 2 ماه «تِـبِـت».

[12] منظور سپاهيان ذخيره‌اي كه در جنگ شركت نداشته‌اند.

[13] قرائت اين واژه به سبب تخريب متن، مشكوك است. در متن آرامي «هَـنَـبان» آمده است.

[14] در اينجا و در بسياري از بندهاي ديگر، شمار دقيق كشته‌شدگان و اسيران سپاه دشمن در ترجمه‌هاي بابلي و آراميِ كتيبة داريوش در بيستون آورده شده است. اما گاهي اين آمار در اين دو ترجمه متفاوت است كه شايد از اشتباه كاتب و يا از تخريب كتيبه‌ها ناشي شده است. شمار كشته‌شدگان مادي در متن بابلي 3827 نفر آمده؛ در حاليكه در متن آرامي تعداد 5827 نفر ثبت شده است.

[15] هشتمين ماهِ تقويم هخامنشي و برابر با ارديبهشت‌ماه؛ در متن بابلي: هشتمين روز از ماه «اَيارو» (اَيار)؛ در متن آرامي: روز 8 ماهِ «اي‌يار».

[16] نهمين ماهِ تقويم هخامنشي و برابر با خردادماه؛ در متن بابلي: نهمين روز از ماه «سيمانو»؛ در متن آرامي: روز 9 ماه «سيوَن».

[17] منظور روز سي‌ام ماه. در متن بابلي: روز سي‌ام از ماه «اَيارو» (اَيار)؛ در متن آرامي: روز 30 «اي‌يار».

[18] هفتمين ماه تقويم هخامنشي و برابر با فروردين‌ماه؛ در متن بابلي: بيست و پنجمين روز از ماه «نيسانو»؛ در متن آرامي: روز 25 ماه «نيسان».

[19] متن پارسي باستان از تاريخ اين نبرد ياد نمي‌كند؛ اما در متن بابلي اين نبرد در روز پنجم از ماه «تَشريتو» ثبت شده است كه با روز پنجم از ماه هخامنشيِ «باگَـيادَئيش» (مهرماه) برابر است.

[20] همنامِ سرداري ارمني كه در بند 7 ستون دوم از او ياد شد.

[21] در متن پارسي باستان: «خْـشَـثْـرَپاو» (شهربان/ استاندار). همين واژه به گونة «ساتراپ» به زبان يوناني راه يافته است.

[22] اما از نخستين آشوب/ شورش سخني نرفته است.

[23] نگاه كنيد به پانويس 13.

[24] ظاهراً نام ديگر « اَنشان». درمتن عيلامي « اَن- شا- اَن» آمده است.

[25] در اينجا مانند چند واقعة ديگر، رويدادها با ترتيب زماني نقل نمي‌شوند.

[26] متن عيلامي اين محل را در آراخوزي و متن بابلي آنرا در ثَـتَـگوش مي‌داند.

[27] دومين ماهِ تقويم هخامنشي و برابر با آبان‌ماه؛ در متن بابلي: بيست و دومين روز ماه «اَرَهْسَـمَـه».

[28] مفهوم كامل اين بخش دانسته نشده است ( نگاه كنيد به پيشگفتار). براي آگاهي بيشتر، آوانوشت و معني كلمه به كلمة اين عبارت آورده مي‌شود:

اي‌(يَـ) ـم ]ايـن[ ديـپـيـمَـئي‌يْ ]نبشته‌اي/ كتيبه‌اي[ تْــيـ (ـا)م ]كه[ اَدَم ]مـن[ اَكـونَـوَم ]كـردم[ پَـتيشَـم ]افزون بر اين[ اَري‌يا ]به آريايي[ آهَـه ]بـود[ اُتـا ]و/ هم[ پَـوَسـتـايا ]بر پوست (پوست درخت/ لوح گِلين)[ اُتـا ]و/ هم[ چَـرْما ]چرم[ گْـرَثـيـتـا ]تصنيف شده[ آهَـه ]بود[.

[29] ستون پنجم بدون ترجمة عيلامي و بابلي است.

[30] در اينجا و در همة ستون پنجم (كه چند سال پس از چهار ستون پيشين نگاشته شده است)، آشكارا تغييراتي در انديشه و شيوة حكومتداري داريوش پديد آمده است. در هيچ‌ كجاي گزارش‌هاي پيشينِ داريوش، دخالت در دين و باورهاي مردم ديده نشده بود و سرداران شورشي تنها به سبب دروغ و شورش سركوب مي‌شدند. اما در اينجا باورهاي ديني آنان نيز به عنوان يكي از دلايل سركوبي مطرح شده است. (مقايسه كنيد با بند 14 از ستون يكم). پيش از اين، داريوش حتي به صراحت «خدايان ديگر» را نيز به رسميت شناخته بود. (نگاه كنيد به بندهاي 12 و 13 از ستون چهارم).

[31] در متن پارسي باستان «دْرَيَــه» (دريـا) آمده است. اما از اين واژه، معناي «رود بزرگ» استنباط مي‌شود. همانگونه كه امروزه نيز در آسياي ميانه و افغانستان از واژة «دريا» براي رودهاي بزرگ استفاده مي‌شود. (همچون «آمودريا» و «سيردريا»).[/align]

http://www.ghiasabadi.com/behistun2.html

پی نوشت : با توجه به سابقه کاربران عزیز ! فکر نکنم دوستان حوصله داشته باشند حتی یک پاراگراف از این متن رو بخونند !

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
ادیت : اول پست ارسال نمیشه اما دفعه دوم که میفرستی میبینی قبلا فرستاده !!! در هر صورت اینم لینک دانلود همون کتاب که دوستمون گفت : از زبان داریوش نوشتهء هاید ماری کخ http://www.omideiran.ir/Downloads/Ebooks/Tarikhi/AzZabaneDaryoosh(www.omideiran.net_www.irebooks.com).zip پی نوشت : من خودم این فایل رو دانلود نکردم و از چند و چونش خبر ندارم . به منابع اینترنتی چندان اعتباری نیست !

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

به به ! icon_cheesygrin
چقدر كارهاي بزرگ و محير العقولي توسط داريوش صورت گرفته! در ضمن اختراع موبايل و كامپيوتر را فراموش كردي دوست عزيز! :!: ببخشيد اشتباه كردم اون ها رو كوروش اختراع كرد! :|
من نميدونم چرا همه اي اختراعات و اكتشافات تاريخ بشر رو كوروش و داريوش هر دو كبير ! انجام دادند!
شخصا به تاريخ سازي هاي جعلي عده اي ناسيوناليست مشكوكم!


تاریخ ایران را خود ایرانیان ننوشته اند که بخواهند تاریخ سازی کنند.تاریخ دوره هخامنشی را یونانیان نوشته اند که دشمن شماره 1 ایرانیان بوده اند و نمی توان گفت که دشمن می آید درباره ادم چیز خوب می نویسد!


تنها چیزی که ایرانی بلد نیست همین تاریخ سازی است.حتی تاریخ نویسی هم بلد نیست!

حتی اسم خلیج فارس را اعراب و یونانیها برای ما حفظ کردند!

اینکه در گذشته ایران توان علمی و نظامی و اجرایی داشته چیزی نیست که بشود انکار کرد. اگر مقایسه ای بین روش حکومتداری ایرانیان و مصریان و چینی ها و .... انجام بدید قبول می کنید که ایرانیها از بقیه متمدن تر و انسان تر بوده اند.در ضمن این دلیلی برای کوبیدن اسلام هم نیست.چرا که افتخارات دوره اسلامی ما هم بسیار است.

اگر یکی از شاهان قاجار یا این پهلوی های بی خاصیت هم عرضه داریوش را داشتند این بلاها بر سر مملکت نمی آمد!

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

لطفا وارد سیستم شوید برای ارسال نظر

شما قادر خواهید بود بعد از ورود به سیستم این نظر را ترک نمایید



ورود به سیستم