Anderson

Members
  • تعداد محتوا

    36
  • عضوشده

  • آخرین بازدید

تمامی ارسال های Anderson

  1. Anderson

    خاطرات دفاع مقدس

    [center][img]http://gallery.military.ir/albums/userpics/10248/Besmellah_37.png[/img][/center] با عرض سلام خدمت دوستان ، از امروز سعی میکنم هر روز حداقل یک خاطره از دفاع مقدس و انقلاب اسلامی ایران رو از منابع مختلف در سایت قرار بدهم ، هم آموزنده هستند و شیرین ... [size=5][b]دیده بان[/b][/size] دور بر جاده کسی نبود . عراق هم از دیروز صبح همهی دور و بر پلیس راه را بسته بود به گلوله تانک و خمپاره و توپ . یک روز تمام زد.عراقی ای نبود که بخواهی با تفنگ جلوش بایستی ؛ فقط توپ و خمپاره .هر کس رفته بود جایی گیر آورده بود که مثلا امن باشد . گلوله هم که جای امن نمیشناخت. هر جا بودی می آمد : زیر سقف ، زیر آسمان ؛ هر جا ... صبح زود تانک ها راه افتادند . از کنار جاده ی اهواز گرفته بودند و می آمدند سمت شهر .هم از چپ و هم راست جاده ، هر دو طرف . تانک های سمت راست رسیده بودند به نزدیک پادگان دژ .چهار صد - پانصد متر بیشتر با پادگان فاصله نداشتند . نورانی وعیاد حلمی زاده و چند تای دیگر از بچه ها ایستاده بودند وسط جاده تماشا میکردند . [b]" نورانی بی صدا ، مثل آدم هایی که بالای سر مرده شان نشسته اند ، اشکش می ریخت. نه میتوانست به فکر ایستادن جلوی این همه تانک و زره پوش باشد ، نه میتوانست هیچ کدا از بچه ها را راضی کند که برگردند . صاف ایستاده بود همانجا ، نگاه میکرد و اشک میریخت . عیاد از دستش کلافه شده بود . "[/b] - بابا بیا وایسا عقب .اینجا وا نسّا . اسلحه هم که نداری .لااقل یه جا پناه بگیر ده. محمد نگاهش جای دیگری بود . یک وانت داشت می آمد طرفشان . دو نفر جلوی وانت نشسته بودند . از بچه های شهر که نبودند . دم پای محمد ترمز کرد . دو تا ارتشی بودند با لباس فرم .یکیشان در ماشین رو باز کرد و یک پایش را گذاشت زمین و از همان لای در پرسید . - عراقیا کجان محمد با تردید حرف میزد .انگار بخواهد بگوید " خب که چی ؟ اوناهاشن . مثلا میخواین چی کار کنین ؟ " اما نگفت . به روبرو نگاه کرد . با دست تانک ها را نشان داد . - اوناهاشن ، بیاین پایین ببینین ، دارن جاده رو میزنن . ببینین چه خبره ارتشی ها هر دو آمدند پایین و به روبه رو نگاه کرند . همان که از محمد پرسیده بود همه جا را خوب نگاه کرد . - ...ها چجوری هم می آن.انگار خونه باباشونه . بعد به محمد نگاه کرد . محمد هنوز با عیاد داشتند جلو را نگاه میکردند . - بی سیم داری ؟ انگار دارد به سرباز زیر دستش فرماند میدهد . محمد به خودش آمد . - ها ، یه پی آر سی 77. به درد میخوره ؟ همان که پرسیده بود ، بی سیم را گرفت . رفت سمت یکی از ساختمان های نیمه خراب کنار جاده . آن یکی هم باش رفت . رفتند بالای ساختمان . بچه ها فقط نگاه میکردند . دیده بان ارتش بودند . آن که بی سیم دستش بود از همان دور به محمد اشاره کرد برود پیششان . محمد دوید . از پله ها رفت بالا . رفتند روی پشت بام. کف پشت بام چمباتمه زدند . آن یکی یک نقشه از جیبش در آورد پهن کرد روی زمین .محمد داشت نگاه میکرد ، هم به نقشه ، هم به بچه ها که آن پایین داشتند نگاهشان میکردند ، هم به جاده و دشت . از پشت بام همه چیز قشنگ معلوم بود .تا چشم کار میکرد تانک و نفر بر و زره پوش بود که توی دشت ریخته بود . [b]"محمد داشت فکر میکرد چطور میشود اینهمه تانک و نفر بر را زد . نمیشد.اصلا. اولی همانطور که به نقشه نگاه میکرد ، توی بیسیم گفت . - از عقاب به شاهین ، از عقاب به شاهین . بی سیم [size=8][size=4]فشّی صدا کرد .دوباره گفت از عقاب به شاهین . شروع کرد یک سری عدد گفتن . داشت گرای تانک ها را میداد [/size][/size]. محمد فقط به تانک ها نگاه میکرد که دقیقه به دقیقه جلوتر می آمدند . سی ثانیه ای گذشت . خبری نشد .دیده بان ارتشی عصبانی شده بود . توی بی سیم داد زد. - از عقاب به شاهین . حالیت میشه یا نه ؟ خرمشهر داره سقوط میکنه . زود باشید . یک گلوله خورد نزدیک جاده . خاک بلند شد . یک از تانک ها ایستاد . هنوز گرد و خاک گلوله ی اولی درست نخوابیده بود که ردیف گلوله ها رسید . گلوله ها با فاصله های غیر منظم میخورد وسط دشت و انگار که از تانک ها عکس گرفته باشی . همه یک دفعه همان جا سر جاشان ماندند. راه نمیرفتند."[/b] بیست ثانیه ای مثل باران گلوله بارید . بچه ها تا حالا چنین چیزی ندیده بودند . از طرف عراق چرا ، اما از طرف خودی اصلا". محمد نگاه میکرد . عین پریروز خوشحال و سرِ کیف شده بود . میخواست به دیده بان ارتشی دست مریزاد بگوید ؛ نمیدانست چه طور. هاج و واج بود . معجزه ی کاتیوشا . یک چشمش به تانک ها بود ، یک چشمش به دیده بان . همه جا ساکت شد . دیده بان رفت سراغ بی سیم . انگار نه انگار که خبری شده باشد . - خوبه ، همین رو تکرارش کن . باز شروع شد عین نقل و نبات گلوله می آمد . از آن طرف سر و کله ی هواپیما ها پیدا شد . آمدند درست بالای سر تانک ها و همین طور که با سرعت رد میشدند بمب ریختند . دشت سرتاسر شده بود گرد و خاک و دود و آتش . اینها میتوانستند چنین بلایی سر عراقی ها بیاورند و نمی آوردند ؟ پس این کله گنده ها توی دزفول چه کار میکردند ؟ تانک ها سر وته کردند . فرار میکردند ؛ با چه سرعتی . آدم باورش نمیشد . نورانی داد میزد . دست خودش نبود . - الله اکبر ، الله اکبر ، عراقیا فرار کردند ، الله اکبر . دوید از ساختمان پایین . هنوز پایین نرسیده ، دید مردم با اسلحه پیداشان شد . از سرباز ها گرفته تا بچه های شهر و باقی مردم . هر کسی هر جا قایم شده بود ، آمده بود بیرون و دنبال تانک ها میدوید .تانک ها رفتند سمت انبار های عمومی و همانجا پشت انبار ها سنگر گرفتند . بچه ها رسیده بودند جای دیروز . سنگر گرفتند . از خوشحالی ، گرسنگی و تشنگی و گرما یادشان رفته بود . از آن طرف سر و کله ی جیپ ها پیدا شد . روی هر جیپ یک تفنگ 106 کار گذاشته بودند . جیپ های شهرداری بودند . از سمت پادگاه دژ می آمدند . معلوم بود سر و صدای بچه ها کمی اثر کرده . مگر سلاح میدادند دست مردم ؟ می گفتند از فرماندهی کلّ قوا گفته اند ارتش ابدا " به نیروهای مردمی سلاح ندهد . تفنگ های 106 توی پادگان دژ توی گریس خوابیده بود ، آن وقت میگفتند نیست ، یا جیپ نداریم تفنگ ها را سوارش کنیم . [b]"جیپ ها رسیدند نزدیک بچه ها . با 106 تانک ها را می زندند ، یکی از تانک ها آتش گرفت . بعضی ها هم چرخیدند سمت جیپ ها . بچه ها فقط نگاه میکردند . جنگ این شکلی ندیده بودند . یک افسر پشت یک از این 106 ها بود که خیلی خوب میزد . بچه ها میگفتند بعضی از ارتشی ها بیخیال مقرارات شده اند و روز های قبل بیش تر از سهمیه بهشان مهمات داده اند . احتمالا این ها باید یکی از آنها میبود . بلند شد یکی دیگر بزند که یک چیزی ترکید . جیپ یک تکان کوچک خورد و دوباره باز ایستاد . چند نفر از بچه ها دویدند جلو . افسر افتاده بود کف ماشین . کف ماشین پر خون بود . آدم باورش نمیشد . همان آدمی که سی ثانیه پیش بلند شده بود تانک بزند ، حالا سر نداشت . گلوله سرش را برده بود . هیچ کس حرف نمیزد . همه با تعجب نگاه میکردند . از دور پرسیدند .[/b] [b]- چی شده ؟[/b] [b]نمیدانستند چه بگویند . یک نفر گفت .[/b] [b]- شهید شده.[/b] [b][size=8][size=4]عادیِ عادی هم گفت . انگار مثلا گفته باشد (( هیچی ، خوابیده .))[/size][/size][/b] [b][size=8][size=4]خیال همه راحت شد .شهید بود . نمرده بود که . وقت تماشا هم نبود . هر آن ممکن بود گلوله ی بعدی برسد . دو - سه نفر رفتند بالای وانت . سریع جسد را برداشتند آوردند پایین بردند پیش بقیه . تانک ها ممکن بود دوباره بیایند . باید مواظب می بودند .[/size][/size]"[/b] از سری کتاب های روایت نزدیک ، شماره دوم ، کتاب " اشغال ، تصویر سیزدهم ؛ روایت 45 روز مقاومت در خرمشهر " ، تصویر سوم [center][color=#008000]یاد و خاطره شان گرامی و راهشان پاینده باشد .[/color][/center] [center][color=#008000][b]برای سلامتی مقام معظم رهبری و شادی روح شهدا صلوات[/b][/color][/center]
  2. فقط یه چیز مونده ترور بشار اسد ، مهره چینی خوبی هستش ، خوشم میاد دشمنامون خنگ نیستند ...
  3. یکی از دوستان می گفتند که نمیتونند با مودم ADSL به اینترنت وصل بشوند و یک اروری میداد که مضمونش جعلی یا تقلبی بودن مودم بود ، ایا راه حل خاصی برای این مسئله هست ؟ برنامه ای برای شکستن رمز وایرلس هست که کار هم بکنه ، یکم شلوغی کنیم
  4. Anderson

    تانک اصلی میدان نبرد تی-80

    بسیار زیبا هستند ، فقط لطفا پست اول بنویسید که میخواهید گالری کدوم تانک ها رو قرار بدهید ، برای اون عزیز دوردونه ها سر موقع حاضر بشیم من هر چه قدر به fat man نگاه میکنم نمیفهمم کجاش ظرافت و زیبایی داره که ملت ازش حساب میبرن:دی یعنی واقعا دوستان فکر میکنند این همه زوایای فرار و شکل خاص تانک های غربی و تا حدودی بعضا شرقی برای زیباییه ؟ یا مثلا فکر میکنید که داخل تانک های غربی برای این بزرگ تره که اوپراتور احساس کنه تو خونه هستش ؟ برآیند طراحی تانک های غربی با برآیند طراحی تانک های شرقی تفاوت داره ! اگه تانک های چین شبیه تانک های غربی میشوند دلیلش توجه به زیبایی نیست ، تغییر طراحی و استفاده از المان ها ی غربی هستش ....
  5. میدونی ، سفره خدا بازه ، ما دست و پاهامون رو بستن ... در شهادت برای همیشه اینطوری نیست .. جنگ در سوریه من رو یاد 8 سال دفاع در مقابل عراق می اندازه ... شاید کسی متوجه نشه ولی من دیگه فکر نمیکردم حال و هوای خط مقدم های خوزستان و کردستان دیگه برگرده ... به فرمان مولا مانده ایم وگرنه ...
  6. یکم جزئیات میخواد با یه رندر پر کیفیت ! یه عکس از پهلو بزار حاجی ! حس میکنم ارتفاع زائده های مربوط به ارابه فرود رو یکمی زیادی آوردی بالا !
  7. با خوندن چند خط مقدمه مقاله چند نکته به ذهنم رسید ولی تا آخر مقاله صبر میکنم ، بی صبرانه منتظر ادامه مقاله هستم ... ولی عجب پشتکاری داری ها ، خدا قوت
  8. Anderson

    طراحي آواتار و امضاء برای کاربران

    حاجی برای ما هم یه آواتار بساز ، اردات داریم شدید به مدت مدید
  9. Anderson

    طراحي آواتار و امضاء برای کاربران

    با سلام لطفا یک لوگو برای واتر مارک طراحی بکنید ! خب حالا بحث رو مطرح کردم ، زود باشید به نتیجه برسید دیگه
  10. این دو روز دنیا دستمون بسته هستش ولی خدا خودش میدونه که روز سومی هم خواهد بود ... بالاخره ما نیز شمشیر به دست خواهیم گرفت ، اون روز نزدیکه... [center][color=#ff0000][size=5][b]وای اگر سید علی حکم جهادم دهد ... ارتش دنیا نتواند که جوابم دهد [/b][/size][/color][/center]
  11. [quote name='interceptor' timestamp='1367463478' post='310208'] به هر حال حرف تعریف کلمات عربی "ال" هست و این اشاره ای به انتخاب کلمات عربی بود که یه بحث تکراری هست [url="http://up.download.ir/di-HD72.jpg"]http://up.download.ir/di-HD72.jpg[/url]. Abrams M1 A1,A2 هم مثل بقیه تولیدات نظامی آمریکا قدرت رو به نمایش می ذاره...ابهت داره درست برعکس این مطلب رو در عکس زیر شاهد هستیم [url="http://up.download.ir/di-62QA.jpg"]http://up.download.ir/di-62QA.jpg[/url] [/quote] یعنی شما وقتی که میخوای کلمات انگلیسی بنویسی ، مینویسی : د آمریکا ، د گواردین ؟ اینجا من از شما " تفتیش عقاید " که نمیکنم برادر ، هر چه دوست دارید برای خودتان و خودمان ، صحبت روی زدن تو سر تانک ملی بود با انگاره های عجیب و غریب !!
  12. [quote name='copout' timestamp='1367438093' post='310196'] این عکس سیمان کدوم پیاده رو هست ؟ ... تو کدوم خیابون ؟..خوب با دیدن این عکس باید چی مثلا بگیم؟ [/quote] عکس هر کجا که باشه ، باید این سوال رو از خودمون بپرسیم : کدوم کوری پاش رو گذاشته رو سیمان ؟ جالبتر از این تشخیص دکتر سایته که فرموده : " آره .... عجب سیمان بی کیفیتی " ببین این دکترا همشون اینطوری هستند ها ، ویروس رو ول کرده به امان خودش ، اومده گیر داده به گلبول هایه قرمز من یه مدت قبل یه دندونم درد میکرد رفتم دکتر ، قبل از اینکه دندونی که درد میکرد رو نگاه کنه برای بقیه دندون هام وقت نوشت :دی
  13. اگه اطرافش تخته سنگه چطوری سوراخش کردند و اگه اطرافش هم سیمانه چرا " الگوی فرسایشی " متفاوتی دارند ؟ [quote name='FOCAL' timestamp='1367435970' post='310190'] جای ماله مشخصه [/quote] آره من هم دارم میبینم ، دقیقا داخل مالدیو هستش ! کلا شهر خوبی هستش ، عین شهر هایه تایلنده !!
  14. [quote name='interceptor' timestamp='1367434089' post='310181'] 1-آبرامز 2-Leopard A4 revolution 3-type 10 4-Merkawa mark-4 5-T-90 MS . . . Al-Zulfiqar 3 [/quote] ما نه خودمون عرب هستیم و نه گذشته عربی داریم ، " ذولفقار" رو هم برای جایگاهی که برای ما شیعیان داره انتخاب کردبم ، دیگه " الذولفقار " چه صیغه ای هست ؟؟ حالا یه سوال ، انگلیسی نوشتن آبرامز که از همشون راحت تره ، پس چرا اون رو فارسی نوشتی و بقیه رو انگلیسی ؟
  15. [quote name='SHAHABESAGEB' timestamp='1367416949' post='310118'] [quote name='Anderson' timestamp='1367410878' post='310090'] اول ! اولین منفی رو بهش خودم دادم [/quote] چهارمی هستی! 3 تا مثبت گرفته و 11 منفی ! [/quote] زکی ، ما رو باش حس کردیم سر یک کافر رو پخ کردیم ، نگو فقط دست و پاش به ما رسیده !! کیا بهش مثبت دادن ؟ مشکلی نیست خودش رفته قاطی باقالی ها دوستاش که هستن به اونها منفی میدیم !! حالا کی به من منفی داده ؟
  16. خب دو و نیم ساله که داریم بهش سوخت رسانی هوایی میکنیم ، تا زمانی که منطقه پرواز ممنوع نشده ، این سوخت رسانی هم ادامه داره ، البته اگر داخل سوریه کسی به ما گوش کنه و مچ ستینگ رو انجام بده ! صحبت های سید بزرگوار هم درسته اما تا جایی که سن من قد میده میگم اینبار دشمن به کاهدون نمیزنه !
  17. آره معراجی عزیز برایه همینه که میگن هیشکی مثل خود آدم ضعفش رو نمیدونه ، خدا شکر الان در موساد نیستم وگرنه سوریه پخخخ [quote name='SoheilEsy' timestamp='1367410440' post='310086'] سوریه سقوط نخواهد کرد ... [/quote] سقوط مربوط به دو و نیم سال پیش بود ، الان داره فرود میاد ، یاواش یاواش !
  18. اول ! اولین منفی رو بهش خودم دادم
  19. حس میکنم به زودی خبری از ترور بشار اسد خواهیم شنید ، نمیدونم چرا ولی اخبار و حوادث زمانه ذهن آدم رو به این جهت سوق میده ، سوریه بعد از اسد چگونه خواهد شد ؟ داداشش میاد رئیس جمهور میشه ؟ نخست وزیر میاد رئیس جمهور میشه ؟ اصلا دولتی باقی میمونه که بخوان رئیس جمهورش بشن ؟ ارتش برای چه کسی خواهد جنگید ؟ کشوری که رهبری ندارد ؟ ارتشی که فرماندهی نداشته باشد چه انگیزه ای خواهد داشت ؟ شروط ایران و روسیه چگونه خواهند شد ؟ آیا باز هم روسیه بر گفتگو تأکید خواهد کرد ؟ آیا امکان دارد بعد از ترور اسد ف عده ای به اسم حکومت سوریه از سلاح شیمیایی استفاده بکنند تا راه برای مشت آهنین غرب باز بشود ؟ مواظع حزب الله لبنان را چگونه در می یابید ؟ اگر رئیس جمهور آتی سوریه مخالف سیاست های ایران باشد چه ؟ ایا اسرائیل یک همسایه بدون دولت و پر از تروریست را میپسندد ؟ ایا امنیت ترکیه تأمین خواهد شد ؟ چرا پ ک ک و پ ی د از درگیری های سوریه عقب کشیدند ؟ ایا برای عراق هم نقشه ای دارند ؟
  20. Anderson

    خاطرات دفاع مقدس

    با عرض سلام خدمت بزرگواران [center] [size=5][color=#FF0000][b]100 خاطره از سردار شهید مهدی باکری[/b][/color][/size][/center] [center][img]http://gallery.military.ir/albums/userpics/10145/shhyd-bkhry-01.jpg[/img][/center] [center][url="http://www.zagrosefarda.com/wp-content/uploads/2012/12/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%DA%A9%D8%B1%DB%8C-%DB%B0%DB%B1.jpg"]http://www.zagrosefa...ید-باکری-۰۱.jpg[/url][/center] [center]1- سال پنجاه و دو تازه دانشجو شده بودم. تقسیممان که کردند، افتادم خوابگاه شمس تبریزی. آب و هوای تبریز به من نساخت ، بد جوری مریض شدم. افتاده بودم گوشه ی خوابگاه . یکی از بچه ها برایم سوپ درست می کرد و ازمن مراقبت می کرد. هم اتاقیم نبود. خوب نمی شناختمش. اسمش را که از بچه ها پرسیدم، گفتند « مهدی باکری.» 2- رفتیم توی شهر و یک اتاق کرایه کردیم. به من گفت « زندگی ای که من می کنم سخته ها .» گفتم « قبول.» برای همه کاراش برنامه داشت؛ خیلی هم منظم و سخت گیر. غذا خیلی کم می خورد. مطالعه خیلی می کرد. خیلی وقت ها می شد روزه می گرفت. معمولا همان روزهایی هم که روزه بود می رفت کوه. به یاد ندارم روزی بوده باشد که دونفرمان دو تا غذا از سلف دانشگاه گرفته باشیم. همیشه یک غذا می گرفتیم، دو نفری می خوردیم .خیلی وقت ها می شد نان خالی می خوردیم. شده بود سرتاسر زمستان ، آن هم توی تبریز ، یک لیتر نفت هم توی خانه مان نباشد. کف خانه مان هم نم داشت، برای این که اذیتمان نکند چند لا چند لا پتو و فرش و پوستین می انداختیم زمین. 3- سال پنجاه و شش پادگان ارومیه خدمت می کردم. آمدند گفتند « ملاقاتی داری.» مهدی بود. به من گفت « باید از این جا دربری.» هر طور بود زدم بیرون. من را برد خانه ی عمه ش . کلی شیشه ی نوشابه آن جا بود . گفت« بنزین می خوایم.» از باک ژیانم بنزین کشیدم بیرون. شروع کردیم کوکتل مولوتف ساختن. خوب بلد نبودم اما مهدی وارد بود. چند تایش را بردیم بیرون شهر و امتحان کردیم. ازش خبری نداشتم. کوکتل مولو تف هایی را هم که ساخته بودیم ندیدم . دو – سه روز بعد شنیدم مشروب فروشی های شهر یکی یکی دارد آتش می گیرد. حالا می فهمیدم چرا ازش خبری نیست. 4- همان اول انقلاب دادستان ارومیه شده بود. من و حمید را فرستاد برویم یک ساواکی را بگیریم.پیرمرد عصا به دستی در را باز کرد. گفت « پسرم خونه نیست.» گزارش که می دادیم، چند بار از حال پیرمرد پرسید . می خواست مطمئن شود نترسیده. 5- دختر خانه بودم. داشتم تلویزیون تماشامی کردم. مصاحبه ای بود با شهردار شهرمان . یک خورده که حرف زد، خسته شدم سرش را انداخته بود پایین و آرام آرام حرف می زد. باخودم گفتم« این دیگه چه جور شهرداریه؟ حرف زدن هم بلد نیست.» بلند شدم و تلویزیون را خاموش کردم . چند وقت بعد همین آقای شهردار شریک زندگیم شد. 6- بعد از مدت ها آمده بود خانه ی ما. تعجب کردیم. نشسته بود جلوی ما حرف های معمولی می زد. مادرم هم بود. زن داداشم هم بود. همه بودند یک کمی میوه خورد و بلند شد که برود. فهمیده بودم چیزی میخواهد بگوید که نمی تواند. بلند که شد. ما هم باهاش پاشدیم تا دم در . هی اصرارکرد نیاییم . اما همگی رفتیم؛ توی راه رو به من فهماند بیرون منتظرم است . به بهانه ی خرید رفتم بیرون . هنوز سر کوچه ایستاده بود. به من گفت «آقا مهدی را می شناسی؟ مهدی باکری؟ می خواد ازت خواستگاری کنه ! به ش چی بگم؟» یک هفته تمام فکر می کردم . شهردار ارومیه بود. از سال پنجاه و یک که ساواکی ها علی شان را اعدام کرده بودند، اسمشان را شنیده بودم. 7- خواهرش بهش گفته بود «آخه دختر رو که تا حالا قیافه ش رو ندیده ای ، چه جوری می خوای بگیری؟ شاید کچل باشه.» گفته بود « اون کچله رو هم بالاخره یکی باید بگیره دیگه !» 8- از قبل به پدر ومادرم گفته بودم دوست دارید مهرم چه باشد. یک جلد قرآن و یک اسلحه . این هم که چه جور اسلحه ای باشد، برایم فرقی نداشت. پرسید « نظرتون راجع به مهریه چیه ؟» گفتم « هرچی شما بگین.» گفت « یک جلد قرآن و یک کلت کمری. چه طوره؟» گفتم « قبول.» هیچ کس بهش نگفته بود. نظر خودش را گفته بود. قبلا به دوست هایش گفت بود« دوست دارم زنم اسلحه به دوش باشد.» 9- روز عقد کنان بود. زن های فامیل منتظر بودند داماد را بینند. وقتی آمد، گفتم « اینم آقا داماد. کت و شلوار پوشیده و کراواتش رو هم زده، داره می آد.» مرتب وتمیز بود. با همان لباس سپاه . فقط پوتین هایش کمی خاکی بود. 10- هرچه به عنوان هدیه ی عروسی به مان دادند، جمع کردیم کنار هم بهم گفت « ما که اینا رو لازم نداریم. حاضری یه کار خیر باهاش بکنی؟» گفتم « مثلا چی ؟» گفت « کمک کنیم به جبهه .» گفتم « قبول ! » بردمشان در مغازه ی لوازم منزل فروشی . همه شان رادادم، ده – پانزده تا کلمن گرفتم. 11- مادرم نمی گذاشت ما غذا درست کنیم پدرم نسبت به غذا حساس بود؛ اگر خراب می شد، ناراحت می شد.تا قبل از عروسی برنج درست نکرده بودم. شب اولیکه تنها شدیم، آمد خانه و گفت « ما هیچ مراسمی نگرفتیم. بچه ها میخوان بیان دیدن . می تونی شام درست کنی؟» کته ام شفته شده بود. همان را آورد، گذاشت جلوی دوست هاش. گفت « خانم من آش پزیش حرف نداره ، فقط برنج این دفعه ای خوب نبوده وا رفته.» 12- شهردار که بود ، به کار گزینی گفته بود از حقوقش بگذارند روی پول کارگرهای دفتر. بی سرو صدا، طوری که خودشان نفهمند. 13- حمید سه ساله بود که مادرشان فوت کرد. از آن موقع نامادری داشتند. مثل مادر خودشان هم دوستش داشتند. رفتیم خانه شان ؛ بیرون شهر. بهم گفت « همین جا بشین من می آم.» دیر کرد. پاشدم آمدم بیرون ، ببینم کجاست. داشت لباس می شست؛ لباس برادر و خواهر های ناتنیش را . گفت « من این جا دیر به دیر می آم. می خوام هر وقت اومدم، یه کاری کرده باشم.» 14- شهر دار ارومیه که بود، دوهزار و هشت صد تومان حقوق می گرفت. یک روز بهم گفت« بیا این ماه هرچی خرجی داریم رو کاغذ بنویسیم، تا اگه آخرش چیزی اضافه اومد بدیم به یه فقیر.» همه چی را نوشتم ؛ از واکس کفش گرفته تا گوشت و نان و تخم مرغ. آخر ماه که حساب کردیم، شد دوهزار و ششصد و پنجاه تومان. بقیه ی پول را داد لوازم التحریر خرید، داد به یکی از کسانی که شناسایی کرده بود و می دانست محتاجند. گفت « اینم کفاره ی گناهای این ماهمون.» 15- باران خیلی تند می آمد. به م گفت « من می رم بیرون» گفتم « توی این هوا کجا می خوای بری؟» جواب نداد. اصرار کردم . بالاخره گفت « می خوای بدونی؟ پاشو تو هم بیا. » با لندروز شهرداری راه افتادیم توی شهر. نزدیکی های فرودگاه یک حلبی آباد بود. رفتیم آنجا. توی کوچه پس کوچه هایش پر از آب و گل و شل. آب وسط کوچه صاف می رفت توی یکی از خانه ها. در خانه را که زد، پیرمردی آمد دم در. ما راکه دید، شروع کرد به بد و بی راه گفتن به شهردار. می گفت « آخه این چه شهردایه که ما داریم؟ نمی آد یه سری به مون بزنه ، ببینه چی می کشیم.» آقا مهدی بهش گفت «خیله خب پدرجان . اشکال نداره . شما یه بیل به ما بده، درستش می کنیم؟» پیرمرد گفت « برید بابا شماهام! بیلم کجا بود.» از یکی از هم سایه ها بیل گرفتیم. تا نزدیکی های اذان صبح توی کوچه ، راه آب می کندیم. 16- از شهردای یک بنز داده بودند بهش . سوارش نمی شد. فقط یک بار داد ازش استفاده کردند؛ داد به پرورشگاه. عروسی یکی از دخترا بود. گفت « ماشینو گل بزنین واسه ی عروس.» 17- عملیات که شروع شد، تازه فهمیدیم صد کیلومتر از مرز را داده دست نیروهای اهل سنت. بیش ترشان هم محلی . توی جلسه ی توجیهی هم هیچ حرفی نزده بود. عین صد کیلومتر را حفظ کردند؛ با کمترین تلفات و خسات . اگر قبل از عملیات می گفت، خیلی ها مخالفت می کردند. 18- توی آبادان، رفته بود جبهه ی فیاضیه، شده بود خمپاره انداز شهید شفیع زاده دیده بانی می کرد و گرا بهش می داد ، اوهم می زد. همان روزهایی که آبادان محاصره بود. روزی سه تا گلوله ی خمپاره ی صد وبیست هم بیش تر سهمیه نداشتند. این قدر می رفتند جلو تا مطمئن شوند گلوله ایشان به هدف می خورد. تعریف می کردند ، می گفتند« یک بار شفیع زاده با بی سیم گفته بوده یه هدف خوب دارم. گلوله بده .» آقا مهدی به اون گفته بوده « سه تامون رو زده یم. سهمیه ی امروزمون تمومه .» 19- فکش اذیتش می کرد. دکتر معاینه کرد و گفت « فردا بیا بیمارستان. » باید عکس می گرفت. عکسش که آماده شد، رفتیم دکتر ببیند. وسط راه غیبش زد. توی راه روهای بیمارستان دنبالش می گشتیم. دکتر داشت می رفت. بالاخره پیداش کردم. یک نفر را کول کرده بود داشت از پله ها می برد بالا . یک پیرمرد را. 20- بقال محلشان بود. حاجی را که می دید، روبوسی میکرد و برایش حدیث میگفت. وقتی فهمید جنسش را ارزان تر از جاهای دیگر به ش می فروشد، گفت « اگه این دفعه ارزون تر از جای دیگه حساب کنی، دیگه ازت هیچی نمی خرم» پیرمرد گفت« نمی خری؟ من به هرکی بخوام ارزون تر میدم. اگه هم نخری ، حلالت نمی کنم.! » 21- رفته بودیم سوریه. برای دوست و آشنا سوغاتی خریده بودیم. یک ضبط صوت کوچک هم برا خودمان، همان جا توی سوریه زنگ زده بودیم ایران. گفته بودند موشک خورده نزدیکی خانه ی ما و رادیومان از بالای پنجره افتاه پایین . گفتیم حتما خراب شده. وقتی برگشتیم،دیدم رادیومان هنوز کار می کند. گفت« رادیو و ضبط صوت دوتا دوتا می خوایم چی کار؟ یه دونه هم برامون بسه.» ضبط صوت سوغاتی را دادیم به پدرش. 22- بعد از مدت ها برگشته بودیم ارومیه. شب خانه ی یکی از آشناها ماندیم. صبح که برای نماز پا شدیم، بهم گفت « گمونم اینا واسه ی نماز پا نشدن.» بعدش گفت « سر صبحونه باید یه فیلم کوچیک بازی کنی!» گفتم« یعنی چی ؟ » گفت « مثلا من از دست تو عصبانی می شم که چرا پا نشدی نمازت رو بخونی. چرا بی توجهی کردی و از این حرفا. به در میگم که دیوار بشنوه.» گفتم « نه، من نمی تونم .» گفتن« واسه ی چی ؟ این جوری بهش تذکر می دیم.یه جوری که ناراحت نشه.»گفتم « آخه تاحالا ندیده م چه جوری عصبانی می شی. همین که دهنت رو باز کنی تا سرم داد بزنی، خنده م می گیره،همه چی معلوم می شه. زشته.» هرچه اصرار کرد که لازمه، گفتم«نمی تونم خب.خنده م می گیره.» بعد ها آن بنده ی خدا یک نامه از مهدی نشانم داد. درباره ی نماز و اهمیتش. 23- بهش گفتم « توی راه که برمی گردی، یه خورده کاهو و سبزی بخر.» گفت « من سرم خیلی شلوغه ، می ترسم یادم بره. روی یه تیکه کاغذ هرچی می خوای بنویس، بهم بده.» همان موقع داشت جیبش راخالی می کرد. یک دفترچه ی یاداشت و یک خودکار در آورد گذاشت زمین . برداشتمشان تا چیزهایی که می خواستم تویش بنویسم یک دفعه به م گفت« ننویسی ها! » جا خوردم. نگاهش که کردم، به نظرم کمی عصبانی شده بود. گفتم « مگه چی شده؟ » گفت « اون خودکاری که دستته مال بیت الماله.» گفتم « من که نمی خوام کتاب باهاش بنویسم. دو – سه تا کلمه که بیش تر نیست.» گفت «نه.» 24- دیر به دیر می آمد. اما تا پایش را می گذاشت توی خانه بگو بخندمان شروع می شد . خانه مان کوچک بود؛ گاهی صدایمان می رفت طبقه ی پایین. یک روز همسایه پایینی بهم گفت « به خدا این قده دلم می خواد یه روز که آقا مهدی می یاد خونه لای در خونه تون باز باشه ، من ببینم شما دو تا زن و شوهر به هم دیگه چی می گید، این قدر می خندید؟» 25- از پنجره نگاه به بیرون کرد و گفت « بچه ها بسه دیگه ؛ دیر وقته. برین دم خونه ی خودتون» بهش گفتم « چی کارشون داری؟ بچه، بذار بازیشون رو بکنن. خوبه خودت بچه نداری ! معلوم نبود چی کار می خواستی بکنی.» گفت « من بچه ندارم ؟ من توی لشکر یک عالمه بچه دارم . هروز مجبورم به ساز یکیشون برقصم.» [img]http://gallery.military.ir/albums/userpics/10145/shahid_bakeri3_converted.jpg[/img][/center] [center][url="http://biaum.ir/wp-content/uploads/2012/05/shahid-bakeri3.jpg"]http://biaum.ir/wp-c...hid-bakeri3.jpg[/url] 26- کم تر شبی می شد بدون گریه سر روی بالش بگذارم . دیر به دیر می آمد . نگرانش بودم . همه ش با خودم فکر می کردم « این دفعه دیگه نمی آد. نکنه اسیر شه. نکنه شهید شه. اگه نیاد، چی کار کنم ؟» خوابم نمی برد. نشسته بودم بالای سرش و زار زار گریه می کردم. بهم گفت « چرا بی خودی گریه می کنی؟ اگه دلت گرفته چرا الکی گریه می کنی! یه هدف به گریه ت بده . » بدش گفت « واسه ی امام حسین گریه کن. نه واسه ی من.» 27- توی تیپ نجف جانشینم بود. یک روز محسن رضایی آمد و گفت « می خوایم بذاریمش فرمان ده تیپ .» مخالفت کردم. حرف خودش را تکرار کرد. باز مخالفت کردم. فایده نداشت. وقتی دیدم با مخالفت کاری از پیش نمی رود، التماس کردم. گذاشتندش فرمانده تیپ عاشورا. 28- توی ماشین داشت اسلحه خالی می کرد؛ با دو- سه تا بسیجی دیگر. از عرق روی لباس هایش می شد فهمید چه قدر کار کرده . کارش که تمام شد همین که از کنارمان داشت می رفت، به رفیقم گفت « چه طوری مشد علی؟» به علی گفتم « کی بود این؟» گفت « مهدی باکری ؛ جانشین فرمانده تیپ.» گفتم « پس چرا داره بار ماشین رو خالی می کنه؟ » گفت « یواش یواش اخلاقش می آد دستت.» 29- ده تا کامیون می بردیم منطقه ؛ پر مهمات. رسیدیم بانه هوا تاریک تایک شده بود. تا خط هنوز راه بود. دیدیم اگر برویم ، خطرناک است . توی شهر در هر جای دولتی را که زدیم ، اجازه ندادند کامیون را توی حیاطشان بگذاریم . می گفتند « اینجا امنیت نداه ! » مانده بودیم چه کنیم . زنگ زدیم به آقا مهدی و موضوع را بهش گفتیم. گفت « قل هوالله بخونید و بیاین . منتظرتونم.» 30- به مان گفت « من تند تر می رم، شما پشت سرم بیاین .» تعجب کرده بودیم. سابقه نداشت بیش تر از صد کیلومتر سرعت بگیرد. غروب نشده ، رسیدیم گیلان غرب. جلوی مسجدی ایستاد. ماهم پشت سرش. نماز که خواندیم سریع آمدیم بیرون داشتیم تند تند پوتین هامان را می بستیم که زود راه بیفتیم . گفت « کجا با این عجله ؟ می خواستیم به نماز جماعت برسیم که رسیدیم.» 31- والفجر یک بود. با گردانمان نصفه شبی توی راه بودیم . مرتب بی سیم می زدیم بهش و ازش می پرسیدیم « چی کار کنیم؟» وسط راه یک نفربر دیدیم. درش باز بود. نزدیک تر که رفتیم، صدای آقا مهدی را از توش شنیدیم . با بی سیم حرف می زد. رسیده بودیم دم ماشین فرماندهی . رفتیم بهش سلام بکنیم . رنگ صورت مثل گچ سفید بود. چشم هایش هم کاسه ی خون . توی آن گرما یک پتو پیچیده بودبه خودش و مثل بید می لرزید. بد جوری سرما خورده بود. تا آمدیم حرفی بزنیم، راننده ش گفت « به خدا خودم رو کشتم که نیاد ؛ مگه قبول می کنه؟» 32- منطقه ی پنجوین ، شب عملات و الفجر چهار ، توی اطلاعات عملیات لشکر بودم . همان موقع خبر آوردند حمید -برادر آقا مهدی – مجروح شده ، دارند می برندش عقب. به آقا مهدی که گفتم، سریع از پشت بی سیم گفت « حمید رو برگردونید این جا. » خیلی نگذشته بود که آمبولانس آمد و حمید را ازش بیرون آوردند. آقا مهدی بهش گفت « اگه قراره بمیری، همین جا پشت خاکریز بمیر، مثل بقیه ی بسیجی ها. » 33- قبل از عملیات رمضان، برای شناسایی رفته بود جلو، برگشت . تیر خودره بود به سینه ش. سریع فرستادیمش بیمارستان اهواز. یک روپوش پزشکی پیدا کردم و بردم برایش . همان را پوشید و یواشکی از بیمارستان زدیم بیرون . توی راه سینه ش را فشار می داد. معلوم بود هنوز جای تیر خوب نشده. به ش گفتم « اینجوری خطرناکه ها. باید برگردیم بیمارستان.» گفت« راهت رو برو. شاید به مرحله ی دوم عملیات رسیدیم.» 34- وقت نماز جماعت که می شد، اصرار می کرد من جلو بایستم. قبول نمی کردم. من یک بسیجی ساده بودم و آقا مهدی فرمانده لشکر. نمی توانستم قبول کنم . بهانه می آوردم. اما تقریبا همیشه آقا مهدی زورش بیش تر بود. چند بار شد که با حرف هایش گریه م انداخت. می گفت « شما جای پدر و عموی ماهایید شا باید جلو وایستید. » بعضی وقت ها خودش را از من قایم می کرد، نماز که تمام می شد، توی صف می دیدمش یا بعضی وقت ها بچه ها می گفتند که « آقا مهدی هم بودها! » 35- آقا مهدی که دیدمان ، گفت« برادر!برگردین عقب . این جا امنیت نداه.» رفیقم بهش گفت « بیا این جا ببیینم ! تو کی هستی که به ما می گی برگردین عقب؟ اصلا می دونی کی ما رو فرستاه این جا که حالا تو به مون می گی برگردین؟» آقا مهدی گفت« کی ؟» رفیقم گفت« مارو آقا طیب فرستاد . اگه هم قرار باشه برگردیم عقب، خودش باید به مون بگه . من که عقب برو نیستم.» بهش گفتم« بابا این آقا مهدی بود ها . چرا این جوری حرف زدی؟ گفت « آقا مهدی دیگه کیه؟» گفتم « مهدی باکری. فرمان ده لشکر.» چشم هایش گرد شد. گفت « بگو به حضرت عباس.» 36- بد وضعی داشتیم . از همه جا آتش می آمد روی سرمان نمی فهمیدیم تیرو ترکش از کجا می آید.فقط یک دفعه می دیدم نفر بغل دستیمان افتاد روی زمین . قرارمان این بود که توی درگیری بی سیم ها روشن باشد، اما ارتباط نداشته باشیم. خیلی از بچه ها شهید شده بودند. زخمی هم زیاد بود.توی همان گیرودار، چند تا اسیر هم گرفته بودیم. به یکی از بچه ها گفتم « ما مواظب خودمون نمی تونیم باشیم، چه برسه به اون بدبختا. بو یه بالیی سرشون بار.» همان موقع صدا از بی سیم آمد « این چه حرفی بود تو زدی؟ زود اسیرهاتون رو بفرستید عقب » صدای آقا مهدی بود. روی شبکه صدایمان راشنیده بود. خودش پشت سرمان بود؛ صد و پنجاه متر عقب تر. 37- رفته بود شناسایی ؛ تنها ، با موتور هوندایش . تا صبح هم نیامد. پیدایش که شد، تمام سر صورت و هیکلش خاکی بود، حتی توی دهانش . این قدر خاک توی دهانش بود که نمی توانست حرف بزند. 38- عملیات فبح المبین با ارتشی ها ادغام شده بودیم تا صبح توی کوه و کمر راه می رفتیم. صبح فهمیدیم گم شده ایم. هرکسی چیزی می گفت و راهی نشان می داد. همان موقع یکی را دیدیم که از کوه پایین می آید.ایست دادیم گوش نکرد. خواستیم بزنیمش، به ترکی گفت « نزنید. » پایین که آمد شناختیمش. بهش گفتیم « گم شده ایم.» گفت « دنبالم بیایین.» از وسط یک میدان مین و چند تا مانع دیگر ردمان کرد؛ سالم سالم. 39- هرسه تاشان فرمان ده لشکر بودند ؛ مهدی باکری ، مهدی زین الدین و اسدی. می خواستیم نماز جماعت بخوانیم . همه اصرار می کردند یکی از این سه تا جلو بایستند، خودشان از زیرش در می رفتند. این به آن حواله می کرد، آن یکی به این . بالاخره زور دو تا مهدی ها بیش تر شد، اسدی را فرستادند جلو. بعد از نماز شام خوردیم .غذا را خودشان سه تایی برای بچه ها می آوردند . نان و ماست. 40- لباس نو تنش نمی کرد . همیشه می شد لااقل یک وصله روی لباس هایش پیدا کرد، اما همیشه تمیز واتو کرده بود. پوتین هایش هم همیشه از تمیزی برق می زد. یک پارچه سفید هم داشت می انداخت گردنش . یک بار پرسیدم « این واسه ی چیه ؟» گفت « نمی خوام یقه ی لباسم چرک باشه!» 41- بهم گفت « خیل خوش اومدی . اما حالا که اومدی ، سفت می چسبی به کارت . توی گود که اومدی شوخی بردار نیست. الان هم برو تبریز و خانواده ت را بیار این جا .» رسیدم لشکر. تارفتم توی سنگر، اولین نفری که من رادید آقا مهدی بود. سلام و علیک که کردیم، بلافاصله پرسید« خب ! چی کار کردی؟خانمت اینا کوشن؟» سرم را انداختم پایین وگفتم « راستش جور نشد بیان.» گفت « چی ؟ جور نشد؟ » بعدش گفت « ناهارت رو که خوردی بیا کارت دارم.» به یکی از بچه ها گفت « دست این رو می گیری، می بریش ترمینال . یه بلیط تبریز بارش می گیری و راهیش می کنی بره.» بعد رو کرد به من گفت« با خانواده ت برمی گردی ها! » 42- بعضی از بچه ها خسته شده بودند . بهم گفتند « برو به آقا مهدی بگو کار ماتموم شده . می خوایم برگردیم عقب.» گفتم « کی گفته کارتون تمام شد . بر می گردین عقب؟» گفتند « فرمانده گروهانمون . حالا هم خودش زخمی شده، برد نش .» با حمید توی یک سنگر نشسته بودند و دیده بانی می کردند. به شان گفتم که بچه ها چه پیغامی داده ند. گفت « جاده راهش بازه . هر کی می خواد بره بره. من و حمید خودمون دوتایی می مونیم.»[/center] [center][img]http://gallery.military.ir/albums/userpics/10145/13_8807151021_L600.jpg[/img] 43- توی قیافه ی همه می شد خستگی را دید. دو مرحله عملیات کره بودیم . آقا مهدی وضع را که دید، به بچه های فنی – مهندسی گفت جایی درست کنند برای صبحگاه. درستش کرد, یک روزه . همه ی نیروها هم موظف شدند فردا صبحش توی محوطه جمع شوند. صحبت های آقا مهدی جوری بود که کسی نمی توانست ساکت باشد . آن قدر بلند بلند شعار می داند و فریاد می زدند که نگو.بعد از صبحگاه وقتی آقا مهدی می خواست برود. بچه ها ریختند دور و برش . هرکسی هر جور بود خودش را بهش می رساند وصورتش را می بوسید. بنده ی خدا توی همین گیر و دار چند بار خورد زمین. یک بار هم ساعتش از دستش افتاد . یکی از بچه ها برش داشت. بعد پیغام داد « بهش بگین نمی دم. می خوام یه یادگار ازش داشته باشم.» 44- حدود پنج ساعت باهام حرف زد. قبول نمی کردم. می گفتم « کار من نیست. نمی تونم انجامش بدم.» آخرش گفت« روز قیامت که شد؛ من رو می کشن پای میز محاکمه , پروندم رو باز می کنن و از اول شروع می کنن, بهم می گن این کار رو کردی. این اشتباه رو کردی. اون جا این کار رو کردی. خلاصه می گن و می گن تا می رسن به این جا که من بهت گفتم.» بعدش گفت« منم جواب می دم هر چی تا حالا گفتین قبول ، اما توی این یه مورد، من فلان روز پنج ساعت با فلانی حرف زدم. فکر می کردم اگه قبول کنه، جلوی تمام این حیف و میلا که گفتین گرفته می شه، اما اون بابا قبول نکرد که نکرد.» این ها راکه می گفت دست و پاهام مثل چوب خشک شده بود. بغض کرده بودم . گفتم « من نمی فهمیدم؛ هرچی شما بگین!» 45- - اخوی ؛ بیا یه دستی به چراغای ماشین بزن. – شرمنده ، کار دارم. دستم بنده . برو فردا بیا. – باید همین امشب برم خط. بی چراغ نمی شه که . – می بینی که ، دارم لباس هام رو می شورم. الانم که دیگه هوا داره تاریک می شه. برو فردا بیا، مخلصتم هستم، خودم درستش می کنم . – اصلا من لباس ها رو می شورم، تو هم چراغ ماشین من رو درست کن. هر چه قدر بهش گفت« آقا مهدی ! به خدا شرمنده م ، ببخشید. نمی خواد بشوری.» گفت « ما با هم قرار داد بستیم . برو سرکارت ، بذار منم کارم رو بکنم.» 46- بهش گفت « پاشو حمید آقا. الان وقت نشستن نیست.» بی سیم چیش گفت« راستش حمید آقا توی کمرش تیر خورده . اگه اجازه بدین استراحت کنه.» آقا مهدی خند ای کرد و رو به حمید گفت« دو تا گروهان باید الحاق بشن. باید عراقی ها رو بکشن پایین . می تونی راه بری؟» حمید گفت » آره .» گفت« پس یا علی» 47- توی قرارگاه تاکتیکی بودیم. دو نفر اسیر عراقی آوردند.تا آقا مهدی دیدشان . گفت « به خدا اون یکی تیربارچی شونه. اولین کسی بود که آتیش رو شروع کرد.» عراقیه هم آقا مهدی را شناخت. گفت « این اولین نفرتون بود که اومد جلو.» 48- از موتور افتاده بودم . پایم شکسته بود.حاجی که دید گفت « می ری خونه استراحت می کنی! هفته ای یه بار بیش تر نمی تونی بیای اردوگاه .» خانه مان اهواز بود ؛ نزدیک اردوگاه . می ترسیدم اگر توی جلسه با پای گچ گرفته ببیندم ، نگذارد بروم عملیات . خودم گچ پایم را باز کردم هنوز درد می کرد. یکی از بچه ها کمکم کرد تا بروم جلسه . همه تعجب کرده بودند . می گفتند « پات زود خوب شده! » آخر جلسه گفت « چرا گچ پات رو باز کردی؟» گفتن «خوب شده. می تونم راه برم.» پایم را که زمین گذاشتم ، از زور درد چشم هام سیاهی رفت. گفت« مگه این مال خودته که باهاش این جوری می کنی؟ این امانته دست تو. فردا روز باید باهاش بجنگی .» بعدش گفت « اصلا نمی خواد بیای عملیات.» التماسش کردم. گفت « می ری پات رو دوباره گچ می گیری.» توی اهواز در به در می گشتم پی دکتر تا پایم را دوباره گچ بگیرد. 49- می گفت « اطلاعاتی باید آموزش ببینه. جوری که کار با قطب نما و دوربین مادون و گراگیری و از اینحرفا . ملکه ی دهنش بشه.»بچه ها را بردیم بیابان. بیست کیلومتری قرارگاه . خودشان برگشتند .برای این که ثابت کنند کارشان را بلدند،دو تا موتور و وسایل تدارکات و یک ضبط صوت هم از تدارکات برداشتند؛ بی سر و صدا. به مسئول تدارکات کارد می زدی، خونش در نمی آمد. آقا مهدی هم خوش حال بود و می خندید. گفت « با اینا کاری نداشته باشین» 50- کنار جاده صفی آباد – دزفول ، مزرعه های کاهو برق می زد. گفت « وایستابخریم.» چند تایش را همان جا شستیم و دوباره راه افتادیم. چند برگ کاهو خوره بود که گفت « کسی توی لشکر کاهو نداره. یادت باشه رسیدیم اهواز، به تدارکات بگم واسه ی همه بخره.» 51- سرجلسه ، وقت نماز که می شد، تعطیل می کرد تا بعد نماز . داشتیم می رفتیم اهواز . اذان می گفتند. گفت« نماز اول وقت رو بخونیم .» کنار جاده آب گرفته بود. رفتیم جلوتر؛ آب بود . آنقدر رفتیم ، تا موقع نماز اول وقت گذشت . خندید و گفت « اومدیم ادای مؤمن ها رو در بیاریم ، نشد.» [img]http://gallery.military.ir/albums/userpics/10145/339289_converted.jpg[/img] 52- بعد از سخن رانی ول کنش نبودند. این قدر دور و برش می رفتند و می آمدند که از کارهای بعدیش عقب می افتاد . بهم گفت « من بعد از این جا یه جای دیگه کار دارم. باید سر وقت برسم . صحبت من که تمام شد، تندی می آی مداحی رو شروع می گنی. نکنه فاصله بندازی و معطل کنی ها!» 53- سرش را پایین انداخت و گفت « سه ماه منتظر مونده اید واسه ی همچین روزی . چی بگم ؟ شرمنده م ! عملیات لو رفته . آب انداخته اند توی منتطقه » همه توی میدان صبحگاه داشتند گریه می کردند، او هم مثل بقیه . 54- گفتند « زیر هجده ساله ها برند پرسنلی برگیه تسویه بگیرند.» برگه ها دستمان بود. زار می زدیم التماس می کردیم بگذاردند برویم پیشش. سر به سرمان گذاشت. گت « بفرمایید خرابکارا! تخریب چی هر جا بره ، حتما واسه ی خراب کاریه .» رفیقم با گریه گفت« قد شما که از ما هم کوتاه تره .» خنده ای کرد، گفت « برگردید برید سر گردان خودتون.» 55- قرار بود عملیات کنیم. با یک بلد چی محلی رفتیم شناسایی. نمی دانست چه کاره ایم . اطلاعات را به رمز روی یک تکه کاغذ می تنوشتیم. جوری رفتار می کردیم که شک نکند . فکر می کرد همی طوری می خواهیم هور را ببینیم . حتی بعضی وقت ها می گفت « این جاها خطرناکه » تمام کارهایمان را توی بلم انجام میدادیم؛ غذا می پختیم ، نماز می خواندیم، استراحت می کردیم.خیلی کم حرف می زدیم. بیشتر سکوت مطلق بود. چهار روز. 56- همه داشتند سوار قایق می شدند. می خواستیم برویم عملیات. یکی از بچه ها ، چند ماهی دست کوموله ها اسیر بود. هنوز جای شکنجه روی بدنش بود. وقتی سوار شد، داد زد « پدر شون رو در می آریم. انتقام می گیریم.» تا شنید گفت « تو نمی خواد بیای. ما واسه ی انتقام جایی نمی ریم.» 57- شب آخر از خستگی رو پا بند نبودیم. قرار شد چند ساعت من بخوابم، چند ساعت او. نوبت خواب او بود. بیرون سنگر داشتم کارهایم را می کردم که بچه ها آمدند سراغش را گرفتند. رفته بودند توی سنگر پیدایش نکرده بودند. هرچه گشتیم نبود. از خط تماس گرفت. گفت« کار خاکریز تمومه.» یک تکه از خاکریز باز بود؛ قبلش هرکه رفته بود، نتوانسته بود درستش کند. 58- بیست روز مانده بود به عملیات خیبر. همه ی فرمانده دسته ها را جمع کرده بود، ازشان گزارش بگیرد . به فرماندده زرهی گفت« چه کاره اید؟» گفت « ما آماده نیستیم.تانکهامون هم هنوز آماده نیستن.» آقا مهدی بهش گفت « خیله خب ، تو نمی خاد بیای.» به فرمانده تخریب گفت« شما چه طور ؟» جواب داد « بچه ها ی ما هنوز آموزش کافی ندیده ن.» آقا مهدی گفت« شما هم نیا. به جای این که شما ها برین رو مین، خودمون می ریم.» سومی که دید اوضاع این جوری است، گفت« حاجی خیالت از بابت بچه های ماراحت.» 59- اولین روز عملیات خیبر بود. از قسمت جنوبی جزیره ، با یک ماشین داشتم بر می گشتم عقب. توی راه دیدم یک ماشین با چراغ روشن داشت می آمد. این طور راه رفتن توی آن جاده ، آن هم روز اول عملیات، یعنی خودکشی.جلوی ماشین راگرفتم. راننده آقا مهدی بود. بهش گفتم « چرا این جوری می ری؟ می زننت ها .» گفت « می خوام به بچه ها روحیه بدم. عراقی ها رو هم بترسونم. می خوام یه کاری کنم او نا فکر کنن نیروهامون خیلی زیاده.» 60- برادرش فرمان ده یکی از خطوط عملیات بود. رفته بودم پیشش برای همآهنگی . همان موقع یک خمپاره انداختند من مجروح شدم . دیدم که برادرش شهید شد. وقتی برگشتم، چیزی از شهادت حمید نگفتم؛ خودش می دانست. گفتم « بذار بچه ها برن حمید رو بیارن عقب.» قبول نکرد. گفت « وقتی رفتن بقیه رو بیارن، حمید رو هم می آرن.» انگار نه انگار که برادرش شهید شده بود. فقط به فکر جمع و جور کردن نیروهایش بود. تا غروب چند بار دیگر هم گفتم؛ قبول نکرد. خط سقوط کرد و همه شهدا ماندند همان جا. 61- داشتیم زخمی ها و شهدا را جمع می کردیم. یکی رفت جنازه ی برادر حاجی را بردارد . آقا مهدی وقتی دید، نگذاشت . گفت « برو به مجروح ها برس» خودش داشت خون صورت یکی از مجروح ها را با دست پاک می کرد. 62- همه دمغ بودیم . خبر شهادت حمید بد جوری حالمان را گرفته بود. آقا مهدی وقتی قیافه هامان را دید، مسئول تدارکات را صدا کرد. گفت « چی به خورد اینا دادی این ریختی شدن؟ » بعدش گفت « امروز روز مبعثه . باید خوش حال باشین. قیامت چی می خواین جواب حضرت زهرا رو بدین؟» بعد به همه مان کمپوت داد و سر حالمان آورد. 63- پانزده روز می شد که حمید و مرتضی یاغچیان شهید شده بودند آقا مهدی آمد، بهم گفت « واسه ی شهادت این بچه ها نمی تونستی یه پارچه بزنی؟» گفتم« خیل وقته بچه های تبلیغات پلاکارد آماده کرده ن ، ولی با خودمون گفتیم شاید صلاح نباشه بزنیم. بچه ها اگه ببینند ، روحیه شون خراب می شه.»یک جوری که انگار ناراحت شده باشد نگاهم کرد و گفت « یعنی می گی این بچه ها از شهادت می ترسن ؟ مگه این راهی که دارن می رن غیر شهادت جایی دیگه هم می ره؟ وقتی شهادت اینا رو تذکر بدیم همه مون روحیه می گیریم.» 64- از بس با آمبولانس این طرف و آن طرف رفته بود، یکی از یخچال هایش شکسته بود. زنگ زد بهم . گفت«خسارت این یخچال چه قدر می شه؟» گفتم« برای شما هیچی .» قطع کرد. معلوم بود از حرفم ناراحت شده. کلی التماس کردم تا قبول کرد بروم پیشش. بهم گفت « مگه بیت المال من و تو داره که این جوری حرف می زنی؟» 65- یکی از بچه ها شب ها چشمش جایی رانمی دید. آخر شب رفته بود دستشویی ، نمی توانست راه سنگرش را پیدا کند و برگردد. آقا مهدی که دید دارد دور خودش می چرخد ، بهش گفته بود «مال کدوم گروهانی ؟» گفته بود « بهداری .» آقا مهدی دستش راگرفته بود آورده بودش دم سنگرش . قسم می خوردیم « اونی که دیشب آوردت آقا مهدی بود. » باور نمی کرد. 66- اتفاقی آمده بود سنگر ما ؛ سرظهر . نماز خواندیم . برای ناهار هم نگهش داشتیم. چند قوطی تن ماهی را باز کردیم. نخورد. گفت « روغنش واسه معده م خوب نیست.» می دانستم معده ش ناراحتی دارد. گفت « اگه لوبیا بود، می خوردم.» پا شدم کنسرو لوبیا پیدا کنم . هر چه گشتم، نبود. سر سفره که آمدم ، دیدم دارد نان خشک های توی سفره را جمع می کند و می خورد. همان شد ناهارش. 67- مسول تدارکات شهید شده بود. آقا مهدی بهم گفت « تو برو کارهاش رو ردیف کن.» بعدش گفت « بچه ها خرما میخوان . یه جوری براشون خرما جور کن.» من که اصلا از برنامه ی خرید و تداکات خبر نداشتم، گفتم« چشم، خودم می رم شهر خرما می خرم.» آقا مهدی پرسید « پول داری؟» گفتم آره ، چهار هزار تومنی هست.» زد زیر خنده و گفت « الله بنده سی، ما خرما زیاد می خوایم . پانزده تن شایدم بیش تر.» صدام کردند که « آقا مهدی پشت بی سیمه .» وقتی با هاش صحبت کردم ، از قضیه ی خرما پرسید. گفتم« هنوز کاری نکرده ام .» گفت « عیب نداره . باشه بعدا یه کاریش می کنیم.خدا بزرگه !» یکی آمده بود جلوی در انبار با کامیونش . بار برامون آورده بود. یک برگه ی سبز دستش بود و دنبال مسئول تدارکات می گفت. بهش گفتم « فعلا من کارهای تدارکات رو راست و ریس می کنم. مسئولش شهید شده. » گفت برگه را امضا کنم؛ رسید خرما بود. آقا مهدی دوباره که بی سیم زد، قضیه خرما را برایش گفتم. گفت « نگفتم خدا بزرگه ؟ »[/center] [center][img]http://gallery.military.ir/albums/userpics/10145/95_31939_converted.jpg[/img][/center] [center] 68- یک وانت از انبار مهماتشان پر کرده بودیم. تا آمدیم حرکت کنیم ، آمد جلوی ماشین و نگذاشت رد شویم. هرچه گفتیم « بچه ها توی خط مهمات می خوان! » قبول نمی کرد. می گفت « زاغه مال بچه های ماست.کسی حق نداره ازش چیزی برداره.» کارداشت بیخ پیدا می کرد که آقا مهدی سروکله اش پیدا شد. بهش گفتم ، رفت سمتش و صورتش را بوسید و گفت« به فرمانده لشکرتون سلام برسون ، بگو مهدی باکری مهمات میخواست،از اینجا برداشت. اگه ول نکرد و ناراحت شد ، بیا به م بگو، عینش رو برمی گردونم.» 69- - کسی که شد مسئول شناسایی یعنی شده چشم لشکر. حالا که داری می ری، یادت باشه اگه چیز به درد بخوری گیرت نیومد برنگرد. –آخه اگه زیاد طولش بدم، می ترسم اسیر شم. – اگه اسیر شدی، به شون می گی این جا بیست تا لشکره ، با تمام تجهیزات می خواد عملیات کنه . بجه ها مرتب با دوربین دید می زدند ، شاید خبری ازش بشود. همه می گفتند « دیگه حتما تا حالا شهید شده .» هفتاد و دو ساعت بعد سر و کله اش پیدا شد. می خندید . می گفت « کلی حرف دارم واسه ی آقا مهدی.» 70- کم سن و سال بود. از این چادر به آن چادر دنبال فرمان ده لشکر می گفت. بهش گفتم« چی کارش داری حالا؟» گفت « پوتین ندارم . می خوام ازش پوتین بگیرم.»گفتم «خب چرا نمی ری تدارکات ؟» گفت « فقط باید از خودش بگیرم .» بالاخره پیداش کرد. به آقا مهدی گفت « تو که بلد نیستی لشکر رو اداره کنی ، چرا نمی ری یکی دیگه جات کار کنه ؟ یه جفت پوتین هم نمی تونی بدی به نیروهات؟» آقا مهدی خنده ش گرفته بود. نه حرفی بهش زد ،نه کاریش کرد. رفت یک جفت پوتین آورد ، داد بهش. 71- با آقا مهدی جلسه داشتیم. همه مان را جمع کرد توی چادر و کالک منطقه را باز کردو شروع کرد صحبت کردن. یک کم که حرف زد، صدایش قطع شد . اول نفهمیدیم چه شده، ولی دقت که کردیم ، دیدیم از زور خستگی خوابش برده . چند دقیقه همان طور ساکت نشستیم تا یک کم بخوابد . بیدارکه شد، کلی عذر خواهی کرد و گفت « سه – چهار روزی می شه که نخوابیده م.» 72- چند وقتی می شد که حمید شهید شده بود. یک روز با آقا مهدی رفته بودیم مسجد اعظم قم . احسان را هم با خودش آورده بهم گفت « آقا دایی، من کار دارم، می رم چند دقیقه دیگه می آم . شما بی زحمت احسان رو نگه دارین.» رفت . پاشدم تا قرآن بردارم . آمدم دیدم احسان نیست. این طرف و آن طرف را هم گشتم؛ نبود. همان موقع مهدی برگشت. پرسید « احسان کو؟» گفتم « رفتم قرآن بیارم ، اومدم دیدم نیست.» نارحت شده بود. گفت«آخه من اون بچه رو دادم دست شما، حالا می گین نیست! »اولین بار بود که می دیدم عصبانی شه. خیلی احسان را دوست داشت. 73- بهش گفتم« خیلی از بچه های امداد مرخصی می خوان. بعضی هاشون می خوان تسویه کنن. چی به شون بگم؟» گفت « ازقول من به شون سلام برسون ، بعد بگو اگه رفتید خونه، ازتون پرسیدند توی این مدت که جبهه بودین خط مقدم رو هم دیدید یا نه ، چی به شون می گین. اگه جواب داشتند که بسم الله. هر کدومشون خواست بره، می تونه بره. اگه جواب نداشتن، بمونن.» عین صحبت های آقا مهدی را به شان گفتم. هیچ کدامشان نرفتند. 74- توجیهمان می کرد. می گفت که چه کار کنیم و چه کار نکنیم.عراقی ها هم یک بند می زدند. بعضی وقت ها گلوله ی توپ می خورد همان نزدیکی. آقا مهدی هم عین خیالش نبود و حرف هایش را می زد. گاهی می گفت« اینا مامور نیستند.» یکی از خمپاره ها درست خورد دو – سه متری بالای سرمان، پشت خاک ریز. صدای انفجارش خیلی بلند بود؛ کلی گرد وخاک رفت هوا. همه نیم خیز شدیم . سرمان را که بلند کردیم، دیدیم آقا مهدی ایستاده و دارد می خندد. گفت « اینم مامور نبود.» 75- یکیشان با آفتابه آب می ریخت ، آن یکی سرش را می شست . – بهت می گم کم کم بریز. – خیله خب. حالا چرا این قدر می گی؟- می ترسم آب آفتابه تموم بشه. – خب بشه می رم یه آفتابه دیگه آب می آرم.رفته بود برایش آب بیاورد که بهش گفتم « خوبه دیگه ! حالا فرمانده لشکر باید بیان سر آقا رو بشورن! » گفت « چی می گی؟ حالت خوبه ؟» گفتم « مگه نشناختیش؟»گفت نه. [img]http://gallery.military.ir/albums/userpics/10145/mahdi_poster_converted.jpg[/img][/center] [center][url="http://www.farhangnews.ir/sites/default/files/content/images/story/91-11/25/mahdi%20poster.jpg"]http://www.farhangne...ahdi poster.jpg[/url] 76- یکی را می خواستیم برای فرمان دهی گردان. آقا مهدی بهم گفت « آدم داری؟» گفتم « یکی از بچه ها بد نیست؛ فرمان ده گروهانه. میگم بیاد پیشت.» توی راه باهش صحبت کردم.توجیهش کردم. می ترسیدم قبول نکند. بنده ی خدا اخلاق خاصی داشت؛ یک کمی تند بود. دیده بودم قبلا با فرمانده گردانش جر و بحث کرده بود. دوتایی نشسته بودند توی نفربر. آقا مهدی حرف می زد و او سرش را انداخته بود پایین و فقط گوش می کرد. حرف های آقا مهدی که تمام شد ، فقط یک جمله گفت. گفت « روی چشم .هرچی شما بگین.» از ماشین که می آمد بیرون ، داشت گریه می کرد. 77- توی بهداری کار می کردم. معاون بودم . مسئولمان رفته بود مرخصی ، من به جایش رفتم جلسه ی مسئولین دسته ها . یک چیزهایی در مورد آقا مهدی شنیده بودم . یکی – دو بار هم از دور دیده بودمش ، ولی اصلا نمی شناختمش. حتی چهره اش هم در خاطرم نبود. توی چادر که نشسته بودیم، به یکی از بچه ها گفتم« این آقا مهدی کیه؟» گفت « مگه نمی شناسیش؟» گفتم« چرا ، می خوام بیش تر بشناسمش.» گفت « بغل دستت نشسته.» 78- یکی از برادرهام شهید شده بود. قبرش اهواز بود. برادر دومیم توی اسلام آباد بود. وقتی با خانواده ام از اهواز برمی گشتیم ، رفتیم سمت اسلام آباد . نزدیکی های غروب رسیدیم به لشکر. باران تندی هم می آمد. من رفتم دم چادر فرماندهی ، اجازه بگیرم برویم تو . آقا مهدی توی چادرش بود. بهش که گفتم؛ گفت « قدمتون روی چشم . فقط باید بیاین توی همین چادر ، جای دیگه ای نداریم.» صبح که داشتیم راه می افتادیم، مادرم بهم گفت« برو آقا مهدی رو پیدا کن ، ازش تشکر کنم.» توی لشکر این ور و اون ور می رفتم تا آقا مهدی را پیدا کنم. یکی بهم گفت « آقا مهدی حالش خوب نیست؛ خوابیده.» گفتم « چرا ؟» گفت « دیشب توی چادر جا نبود. تا بخوابد یه جای دیگه پیدا کنه، زیر بارون موند، سرما خورد.» 79- دست برد یک قاچ خربزه بردارد، اما دستش را کشید ؛ انگار یاد چیزی افتاده بودم. گفتم « واسه ی شما قاچ کرده م بفرمایید. ! » نخورد . هرچه اصرار کردم ، نخورد . قسمش دادم که این ها را با پول خودم خریده م و الان فقط برای شما قاچ کرده ام. باز قبول نکرد. گفت « بچه ها توی خط از این چیزا ندارن.»[/center] [center][img]http://gallery.military.ir/albums/userpics/10145/7iuuh8a7.jpg[/img][/center] 80- پیرمرد نگذاشت آقا مهدی برود توی حمام . بهش گفت « بازدید بی بازدید. لازم نکرده نیگا کنی . اگه می خوای بری تو ، می ری مثل بقیه توی صف وا می ایستی تا نوبتت بشه.» رفت توی صف تا نوبتش بشود . 81- پشت وانت ، پر گلوله ی آرپی جی بود . نفهمیدم چی شد که چپ کردم . می دانستم همان نزدیکی ها عراق ها هستند؛ همان جایی که خاکریز درست و حسابی نداشت. هرچه قدر قبلا گفته بودیم « یه فکری برای این جا بکنین .» ، کسی جرات نکرده بود خاکریز بزند. ازم صدا در نمی آمد. می ترسیدم . توی کابین ماشین هم بدجوری گیر کرده بودم. همان موقع صدای یک ماشین آمد؛ یک ماشین سنگین اشهدم را هم گفتم . باز نفهمیدم چی شد که ماشین چرخی زد و برگشت سرجایش. آقا مهدی بود. با لودر آمده بود خاکریز بزند. همه ی آپی جی ها را ریختیم توی بیل ماشینش و بردیم برای بچه ها. 82- خیلی اصرار کردم تا بگوید. گفت « باشه وقتی رفتیم بیرون.» گفتم « امکان نداره . باید همین جا توی حموم بهم بگی.» قسمم داد و گفت « تا من زنده م نباید واسه ی کسی تعریف کنی ها!» زخم طناب بود . روی هر دو شانه اش. از بس جنازه ی شهدا را آورده بود عقب. 83- تا سنگرش پنجاه متر بیش تر نبود. دویدم طرف سنگر. زمین گل بود. پوتین هایم ماند توی گل. پا برهنه رفتم تا سنگرش. گفتم « تانکهاشون از کانال رد شدن . دارن میان توی جزیره . چی کار کنیم؟ با خون سردی خم شد، از روی زمین یک موشک آرپی جی برداشت.داد دستم. گفت « الله بنده سنی، جنگ جنگ تا پیروزی.» 84- وقتی بهم گفت « ازت راضی نیستم.» ، انگار دنیا روی سرم خراب شده بود. پرسیدم« واسه چی ؟» گفت « چرا مواظب بیت المال نیستی؟می دونی اینا رو کی فرستاده ؟ می دونی اینا بیت المال مسلموناس؟شهید دادیم واسه ی اینا! همه ش امانته ! » گفتم « حاجی می گی چی شده یا نه؟» دستش را باز کرد. چهار تاحبه قند خاکی توی دستش بود. دم در چادر تدارکات پیدا کرده بود. بعدش شروع کرد به بازدید. ترس برم داشته بود. وضع ماشین را که دید،کلی شرمنده شدم. آخر سر گفت « یکی ازدسته ها ت با تمام تجهیزات به خط شن. » گفت « از آمادگی نیروهات راضی ام.» راه افتاد برود. دلم شور می زد. فکر کردم دلداریم داده . با این حرفش آرام نشدم . وقتی داشت می رفت، کشیدمش کنار. گریه ام گرفته بود. گفتم « بگو به خدا ازت راضی ام .» خندید و رفت. 85- توی خانه افتاده بودم ؛ یک پای شکسته،دو دست شکسته، فک ترکش خورده. پدرم ازم دلخوربود. میگفت « ببین خودت رو به چه روزی انداختی! » آقا مهدی آمده بود عیادت . با پدرم حرف می زد. سیر تا پیاز شب عملیات را برایش گفت . نیم ساعت هم بیش تر خانه مان نماند. پدرم می گفت « اومده ی این جا تعمیرگاه. زود بازسازی می شی، می ری پیش آقا مهدی. اون بنده ی خدا دست تنهاس.» 86- یخ نمی رفت توی کلمن . با مشت کوبیدم روش. بهم گفت « الله بنده سی . توی خونه ی خودت هم این جوری کلمن رو یخ می ریزی؟ اگه مادرت بفهمه این بلا رو سرکلمن می آری چی می گه ؟» 87- وسط جلسه ی فرماندهی ، مسول دفترش آمد و گفت « دوتا بسیجی دم در معطلند . هرچی می گم شما جلسه دارین ، نمی رن . می خوان باهاتون عکس بندازن.» حاجی نگاهی کرد و گفت « ببخشید! » وقتی برگشت توی اتاق ، گفت « تو دقیقه بیش تر کار نداشت . دیدم انصاف نیست دلشون رو بشکنم.» 88- توی جزیره سنگر ساختن خیلی سخت بود. سوله ها را می گذاشتیم. روی پد ، کامیون کامیون خاک رویش می ریختیم تا می شد سنگر. دوتا سوله ی شش متری به مان دادند که بکنیمشان اورژانس . قبل عملیات بدر ، چند روز پشت سر هم با کامیون خاک می آوردیم، می ریختیم رویشان. روز آخر آمد بازدید. کار هم تقریبا تمام بود. وقتی سنگر ها را دید ،گفت « یکی از شش متری ها را بدین یگان دریایی. » با این حرفش خستگی به تنم ماند. قبول نکردم. هرچه کردم تا منصرفش کنم نشد. رو کرد به من گفت « بیا جلوتر کارت دارم.» جلو که رفتم، صورتم را بوسید و گفت« سنگر رو می دی؟» 89- یک ماه بعد عملیات ، تقریبا همه چیزمان تمام شده بود. عراقی ها تک زده بودندو دویست متریمان بودند. گفت « سه راه بیش تر نداریم. یا همین امشب بریم سرشون و کارشون رو یک سره کنیم، یا فردا لباس های سفید مون رو براشون تکون بدیم، یا این که راه بیافتیم توی هور و یکی یکی غرق بشیم.» 90- دونفری ، چند تاگلوله ی آرپی جی برایش بردیم. گفت« چرا یکی دیگه رو آورده ی ؟ زود برش گردون سر پستش ..» بعد گفت « امام پیام داده هرجوری شده جزیره رو حفظ کنید و برگرد عقب هر چی نیرو داری ور دار بیار.» بچه ها پخش و پلا بودند. نمی شد جمعشان کرد. مانده بودم چه کنم. از بلند گوی ماشین شروع کردم اذان گفتن؛وقتش نبود.از هرگوشه چند نفری آمدند؛ به اندازه ی یک گروهان . پیام حاجی را به شان گفتم. خودشان به ستون شدند و رفتند جلو، پیش او. 91- توی سنگر نشسته بودیم که صدای هواپیما آمد . پشت بندش هم صدای انفجار . از توی سنگر پرید بیرون و رفت بالا ی یک تپه . پایین که آمد ، می خندید. صورتش گل انداخته بود. میگفت« اینا رو نیگا کن،عین خود صدام بی عقلند. بی چاره نیروهاشون . هرچی بمب داشتند ریختند روی سر خودشون.» 92- از تدارکات ، تلویزیون برایمان فرستاه بودند. گذاشتیمش روی یخچال . یک پتو هم انداختیم رویش. هروقت می رفت ، تماشا می کردیم. یک بار وسط روز برگشت. وقتی دید گفت « این چیه ؟» گفتم « از تدارکات فرستاده اند . » گفت « بقیه هم دارند؟» گفتم« خب نه! » فرستادش رفت ؛ مثل کولر و رادیو. 93- لودر گیر کرده بود؛ بقیه ی ماشین ها پشتش . راننده هرکاری کرد، نتوانست دربیاید. گفت « برادر من ، اگه گاز کمتری بدی خودش درمی آد.» راننده عصبانی شد و گفت « من دو ساعته با این لکنتی ور می رم نتونسته م درش بیارم. حالا تو از راه نرسیده ، می گی این کار رو بکن، این کار رو نکن؟ اگه راست می گی خودت بیا درش بیار.» حاجی الله اکبر که گفت ماشین در آمد.راننده از خوشحالی نمی دانست چه کار کند. بهش که گفتند کی بوده ، از خجالت سرخ شد. 94- قبول نمی کرد . می گفت « قبل از عملیات ممنوعه. » یکی گفت «ما که تا بعد از عملیات نمی تونیم ظاهرش کنیم.» فکر کرد و گفت « قبول!» همان آخرین عکسش شد. 95- وسط عملیات یک رادیوی کوچک هم راهش بود. بی سیم زد «بیا پیش من.» از هر طرف آتش می آمد. وقتی رسیدم، رادیو را روشن کرد. بهم گفت « این رو گوش کن! » داشت پیام امام را پخش می کرد. 96- قرار بود قایق ها را آماده کنم ، بفرستم آن طرف دجله . کارم که تمام شد، بدون اجازه ی آقا مهدی رفتم آن طرف آب . من را که دید گفت « با اجازه ی کی اومدی این جا؟» گفتم « بابا اون ور پوسیدیم. گفتیم یه بارم بیایم این ور.» بهم گفت « حالا که اومدی ببین بهت چی می گم ؛ می ری اون ور و هرچی پل شناور خیبر داری ور می داری می آری این جا. می خوام یه پل بزنی رو دجله . یه جوری که با تویوتا بشه از روش در شد. » گفتم « چی می گی حاجی ؟ پل خیبر مگه یه ذره – دو ذره است ور دارم بیارم ؟ چه جوری بیارمشون این جا ؟ » گفت « یه جرثقیل هست؛منتها راننده ش نمی آد. می ری پیداش می کنی و هر طوری شده می آریش تا پل رو برات سر هم کنه. اگه شده به زور اسلحه می بریش. باهاش حرف بزن . راضیش کن. چه می دونم ؟ یه کارتن تن ماهی به ش بده. فقط بیارش.» 97- قبل از عملیات بدربود . یکی – دو روز مانده بود به عملیات. بهش گفتم « این عملیات کارت خیل سخته ها!» گفت« چه طور؟» گفتم« آخه این اولین عملیاتیه که حمید کنارت نیست.باید تنهایی فرمان دهی کنی.» گفت « حمید نیست ، خداش که هست.» 98- چند روز مانده بود تا عملیات بدر. جایی که بودیم از همه جلوتر بود. هیچ کس جلوتر از ما نبود، جز عراقی ها . توی سنگر کمین ، پشت پدافند تک لول، نشسته بودم و دیده بانی می کردم. دیدم یک قایق به طرفم می آید. نشانه گرفتم و خواستم بزنم. جلوتر آمد ، دیدم آقا مهدی است. نمی دانم چه شد ، زدم زیر گریه . از قایق که پیاده شد، دیدم . هیچ چیزی هم راهش نیست، نه اسلحه ای ، نه غذایی . نه قمقمه ای ؛ فقط یک دوربین داشت و یک خودکار. از شناسایی می آمد. پرسیدم « چند روز جلو بودی؟» گفت « گمونم چهار – پنج روز.» 99- جاهایی را که باید می گرفتیم، گرفتیم. حتی رفتیم آن طرف دجله . دشمن توی جبهه های دیگر فشار آورده بود، اما جای ما خوب بود. گودالی پیدا کردیم و کردیمش سنگر . ناهار و نماز هم همان جا. از دور گرد و خاک بلند شده بود. قبلش بی سیم زده بودند که آماده باشید، می خواهند تک بزنند. تانکهایشان را کم کم می دیدیم . همان موقع باز از قرارگاه بی سیم زدند که جلسه است. گفتم برود؛ قبول نکرد. گفت «توی این وضع صلاح نیست. شما برو خبرش رو به من بده .» مرتب بی سیم می زد« خودتو برسون . خیلی فشار زیاده .» وقتی رسیدم کنار دجله ، هیچ قایقی سالم نمانده بود. می گفت « این جا خیلی قشنگه ، اگه بیای این ور پیش هم می مونیم. ها.» قایق پیدا نمی کردم .هیچی نبود تا باهاش بروم آن طرف.عراق ها را دیدم آمده اند لب ساحل . 100- یکی از بچه ها خواب دیده بود رفته بهشت. کلی فرشته هم دارند تند تند یک قصر می سازند به چه بزرگی . به شان گفته بود « این مال کیه ؟» گفته بودند « مهدی باکری. همین روزا قراره بیاد.» برگرفته از نرم افزار چند رسانه ای " پایگاه های عرشیان 2 " [center][img]http://gallery.military.ir/albums/userpics/10145/336532.jpg[/img][/center] [center][sub]نبینم سردار من خسته نشسته باشه ، آخه اینم سردار هستش ، پس چرا پرستیژ نظامی نداره ، چرا زمینی نیست ؟ نکنه آسمونیه ؟؟.....شهدا شرمنده ایم ...[/sub][/center] [center][color=#008000]یاد و خاطره شان گرامی و راهشان پاینده باشد .[/color][/center] [center][color=#008000][b]برای سلامتی مقام معظم رهبری و شادی روح شهدا صلوات[/b][/color][/center] [center][b][color=#FF0000]تصاویر به گالری سایت انتقال داده شدن.[/color][/b][/center] [center][b][color=#FF0000]اگه اکانت گالری ندارید فقط لینک عکس ها رو بذارید.[/color][/b][/center]
  21. Anderson

    قتل عام جیلولوق

    [quote name='IRIAF' timestamp='1366977016' post='309174'] [quote name='Anderson' timestamp='1366974927' post='309168'] من سنخیتی با شوونیسم و نژاد گرایی ندارم و علاقه ای هم به این مسائل در خودم نمیبینم لیکن این ماجرا اسناد بسیاری داره ، هنوز جای گلوله های ارامنه روی دیوار ها و مساجد و اماکن تاریخی ارومیه هستش ، هنوز هم هست جاهایی که به اسم قتلگاه ارامنه در شهر نامیده میشه ! هنوز هم وقتی در مسجد سردار ارومیه نماز میخونم جای گلوله ها رو میبینم و به رشادت روحانی مسجد که در مقابل ارامنه ایستاد و در محراب سر بریده شد غبطه میخورم ، ظلمی که به مردم ایران و آذربایجان شد و خونهایی که ریخته شد ، فراموش نخواهد شد ... فقط لحظه ای رو تصور بکنید که زمانی که رضا خان( مفت خور ) به رضائیه ( ارومیه ) آمد ، برای تکمیل کادر حکومت در شهر به اندازه کافی مرد پیدا نکرد ... یا لحظه ای که زنان شهر خود رو برای در امان بودن از شر ارامنه به رودخانه ها می انداختند ... یا اینکه این انگلیسی که خیلی ها عاشق دو چشم و ابرویش هستند ، قبل از تهاجم ارامنه ، مردم شهر رو خلع سلاح کرده بود ... داستان های بسیاری هست ،لیکن دل گفتن نیست [/quote] [right]ببین دوست من.گیریم که حرف شما درست(البته روی صحبت من به همه هست نه به شما یا کس دیگه...).خوب ارامنه خونی ریختن بعد عثمانی ها اومدن 2 برابر اون خون ریختن.من کاری به اینا ندارم هر کی جنایت کرده و خون نا حق ریخته ظالم هستش و یه روز جلو خدا جواب پس میده.حالا میخواد فارس باشه یا کرد یا ترک یا ارمنی یا لر.اما اما اما[/right] [right]ما اول یه ملتیم به اسم ایرانی.بعد میرسیم به اقوام مختلف ایرانی.مث لر و کرد و بوچ و عرب و ارمنی و ترک و فراس.ما همه چاکر همدیگه هم هستیم و باید باشیم و متحد و یک پارچه[/right] [right]نزاد پرستی و قوم گرایی بسیار زشت و ناراحت کننده است[/right] [right]ارزش انسانها به خوب بودن و بد بودنشونه به ایمانو انسان بودنشونه به درستکاریشو ظلم نکردنشه.نه به فارس بودنشون یا ترک بودن یا ارمن بودن.از این قوم گرایی ها جدا چی در میاد؟[/right] [/quote] فکر میکنید که میدانید ولی چیزی نمیدانید !( با عرض پوذش ) اولا من هیچ کجا به کشتار ارامنه توسط عثمانی ها اشاره نکردم ، کمی استقلال رای داشته باشید و بدون پیش فرض ذهنی مطالب را بخوانید . من اون کشتار رو هم محکوم میکنم ، چون نه اطلاعاتی در اون مورد دارم و نه علاقه ای به بحث های بیهوده در تایپک مربوطه حرفی نزدم لیکن در این مورد اطلاعاتی داشتم که بیان نمودم . ثانیا بهتره که بدونید کشتار عثمانی ها قبل از کشتار ارامنه در آذربایجان بوده و نه بعد از آن . ثالثا باز هم بهتره که بدونید ارامنه چون به تثلیث اعتقاد دارند در زمره کفار قرار میگرند و در ممالک اسلامی به عنوان کفار ذمی هستند . رابعا باز هم بهتره که مطلب خودتون رو بخونید و ارتباطش رو با مطلب من بفرمایید ! خامسا من حرفی از آذربایجان نزدم مگر اینکه اسم ایران رو قبلش آورده باشم ، پس لطف کنید برای بنده از وحدت صحبت نکنید که من امروز دارم با همه افوام و ادیان با صلح زندگی میکنم و کینه ای هم ندارم ، از هیچ کدام ، من کار یک شخص یا یک گروه رو به پای همه آن مردم نمینویسم مگر اینگه جزئی از اعتقاداتشان باشد ( مانند صهیونیست ها ) فکر کنم سطر اول نوشته های من رو نخوندید یا متوجه نشدید ، دوباره بخوانید . [b]ملتی که تارخ خود را نداند ، مجبور به تکرار آن خواهد بود .[/b] پس بهتره به جای کیبردفرسایی بیهوده ، کمی مطالعه بفرمایید و از نظر علمی و عقلانی و تاریخی صحبت بفرمایید .
  22. Anderson

    قتل عام جیلولوق

    من سنخیتی با شوونیسم و نژاد گرایی ندارم و علاقه ای هم به این مسائل در خودم نمیبینم لیکن این ماجرا اسناد بسیاری داره ، هنوز جای گلوله های ارامنه روی دیوار ها و مساجد و اماکن تاریخی ارومیه هستش ، هنوز هم هست جاهایی که به اسم قتلگاه ارامنه در شهر نامیده میشه ! هنوز هم وقتی در مسجد سردار ارومیه نماز میخونم جای گلوله ها رو میبینم و به رشادت روحانی مسجد که در مقابل ارامنه ایستاد و در محراب سر بریده شد غبطه میخورم ، ظلمی که به مردم ایران و آذربایجان شد و خونهایی که ریخته شد ، فراموش نخواهد شد ... فقط لحظه ای رو تصور بکنید که زمانی که رضا خان( مفت خور ) به رضائیه ( ارومیه ) آمد ، برای تکمیل کادر حکومت در شهر به اندازه کافی مرد پیدا نکرد ... یا لحظه ای که زنان شهر خود رو برای در امان بودن از شر ارامنه به رودخانه ها می انداختند ... یا اینکه این انگلیسی که خیلی ها عاشق دو چشم و ابرویش هستند ، قبل از تهاجم ارامنه ، مردم شهر رو خلع سلاح کرده بود ... داستان های بسیاری هست ،لیکن دل گفتن نیست
  23. [quote name='interceptor' timestamp='1366477981' post='307940'] حالا فرض می کنیم با قدرت فعلی نیروی دریایی ارتش+سپاه در همون موقعیت با همون نیروهای دشمن درگیر بشیم...به نظرتون شانسی هست؟ [/quote] هر دو طرف به سختی صدمه خواهند دید ، ولی ایران دیگر مشکل عدم آمادگی یا نبود سلاح های ساحل به دریا را نخواهد داشت ! مشکل نبود ساپرت هوایی را نخواهد داشت ، مشکل نبود زیر دریایی را نخواهد داشت ، مشکل نبود لجستیک و آموزش خدمه و پشتیبانی تجهیزات را نخواهد داشت ! ایران امروز به مراتب در عرصه دریا قدرتمند تر از گذشته شده .. پس بهتره که بگیم شانسی برای ایران هست و بسیار هم پر رنگ میباشد ، حتی بیش تر از دشمن !! با فرماندهی درست میدان نبرد میشه پیروز میدان هم بود .... دیگر دریا دلان ما تنها نخواهند بود ...
  24. [quote name='Antiwar' timestamp='1366479328' post='307945'] [quote name='Royal_falcon' timestamp='1366478548' post='307943'] [quote]جایگزین سوریه همین الان مشخص شده و اتفاقا کارش را در جنگ آخر غزه انجام داد. [/quote] مصر؟ اگه منظورتون اردنه اخبار در مورد این کشور ضد و نقیض هست. گاهی در جهت منافع ماست و گاهی بر علیه ما. بیشتر برده پول اند تا ... [/quote] هیچکدام! ولی بیست سوالی هم نیست. یک راهنمایی، دیگه بقیش با خودتون و خوندن اخبار. با ما خوب بوده از قدیم این کشور. نه مثل سوریه نه مثل لبنان. گفتم دیگه! [/quote] عمان ؟؟ اگر هم منظورتون سودانه که بیخیال ...
  25. حقیقتا مقاله زیبایی بود و باید دوباره مفصل مطالعه بکنم . البته من از بین تمامی نسخه های آپگرید شده T 80 به T 84 اوکراین و همچنین عقاب سیاه روسیه ( بر اساس پلتفرم T 80 طراحی شده ) علاقه دارم ! بخصوص مدل اوکراینی که توانایی حمل رنجر ها رو هم داره ! یک سوال بی ربط هم دارم ؛ این سیستم دفاع فعال آرنا به صورت کلی در چه فاکتور هایی با تروفی قابل رقابت است و کدوم هم بهتره ؟ آیا پلتفرم تانک هم بر عملکرد سیستم دفاع فعال موثر هست یا نه ؟ آیا در انتخاب T 90 فاکتور هزینه هم موثر بود ؟؟ چون تا جایی که در خاطر دارم هزینه ساخت T 80 و ارتقا های آن مورد اعتراض فرماندهان روس بود ! ببخشید دیگه باید جور ندانستن های ما رو بکشید