برترین های انجمن
ارسال های محبوب
Showing content with the highest reputation on پنجشنبه, 9 بهمن 1404 در پست ها
-
2 پسندیده شدهبنام خداوند بخشنده مهربان با سلام خدمت دوستان عزیز میلیتاریست ؛ دوستان این داستان راستان، یکی از برگهای زرین ولی فراموش شده تاریخ دفاع مقدس هست. مطمئن باشید که ارزش خوندن رو داره ======= آغاز آشنایی شب بود. پتویم را برداشتم از چادر زدم بیرون. حوصله شلوغی را نداشتم. دلم می خواست یک گوشه ساکت گیر بیاورم و بخوابم. ذهنم درگیر اتفاقات صبح تا حالا بود. راه افتادم طرف زمین صبح گاه. با خودم گفتم: اینجا هم بزرگ است و هم آرامش بیشتری دارد. جای خلوت زمین صبح گاه را پیدا کردم و پتویم را پهن کردم و «آخیش». ولو شدم. چشم هایم خسته بود. اما آسمان هم زیبایی خاصی داشت. نگاه می کردم و فکرم مشغول که خوابم برد. نمی دانم چقدر گذشته بود که حس کردم کسی کنارم دارد زمزمه می کند. غلت زدم و پتو را کشیدم روی سرم. فکر کردم خواب می بینم، اما صدای زمزمه همچنان می آمد. سرم را بیرون آوردم و با چشمانم اطراف را کاویدم. حالا صدای گریه هم می آمد. چند نفر بودند انگار. تکان نخوردم. فقط چشم برگرداندم. سه نفر کنار هم نشسته بودند. زمزمه می کردند. دقت کردم هم به تُن صدا و هم به خودشان. یک دفعه حس کردم آب یخ ریختند روی سرم. حاج احمد متوسلیان، حاج همت و بابایی بودند. داشتند مناجات می خواندند؛ یعنی حاج احمد می خواند و همت و بابایی گریه می کردند. لبم را گزیدم و با خودم گفتم: «خاک بر سرت». یاد صبح افتادم که چه برخوردی با این سه تا داشتیم. * * * 350 نفر بودیم که از قم راهی جبهه شده بودیم. زیر نظر تیپ 27 محمد رسول الله(ص). قم خودش تیپ و لشکر نداشت و زیرمجموعة تهران بود. در زمین صبح گاه جمع شده بودیم و منتظر بودیم تا حاج احمد متوسلیان بیاید و فرمانده برایمان انتخاب کند. فکر می کردیم از جمع خودمان یکی را انتخاب کند که دیدیم یک نفر به سمت مان می آید. منظم ایستادیم. حاج همت بود و یک غریبه. همت کمی عصبانی بود. کمی تند صحبت کرد و ما هم نگذاشتیم کلامش تمام شود. زمزمة اعتراض مان کم کم به فریاد تبدیل شد و... هیچ... بی نتیجه ماند. گردان ما از تمام گردان ها بهتر بود. هم از لحاظ روحیه و هم توان جسمی و هم تجربه عملیاتی بچه ها. همین باعث شده بود حساس باشیم روی فرمانده مان تا متوسلیان هم با حساسیت برای مان تصمیم بگیرد. از رفتن همت چند دقیقه ای نگذشته بود که یک جیپ کنارمان توقف کرد. حاج احمد متوسلیان بود و حاج همت و آن غریبه. بچه ها متوسلیان را که دیدند غصه شان سر باز کرد. دور متوسلیان را گرفتیم. بغض کرده بودیم. بین ما و حاجی یک علاقه خاصی بود. خیلی می خواستیمش. حاج احمد نشست و ماهم دورش نشستیم. حاجی نگاه مهربانی به ما کرد و بعد شروع کرد به صحبت کردن. می گفت: «ما همه از جبهه آمدن مان یک هدف داشتیم و حالا هم فقط برای یک هدف می جنگیم. همه مان می خواهیم دل امام از ناراحتی دربیاید و شاد بشه. امام حالا گفته باید خرمشهر آزاد بشود. من و شما هم باید کمک کنیم تا این حرف امام به نتیجه برسه. بچه ها! شما غیر از این چیز دیگری می خواهید؟ نه به خدا. امام به ما بگوید بمیر، همه برایش جان می دهیم. اما و اگر و چرا هم نمی آوریم.» بعد دست غریبه را گرفت و گفت: «این بابایی است. برادر من و شما که مثل ماها فقط برای یک هدف آمده. به خاطر دل امام. من به او ایمان دارم. شما هم به او ایمان داشته باشید. این قدر در این یکی ـ دو سال جنگ در جبهه بوده و در عملیات ها شرکت کرده که کلکسیون تیر و ترکش است. هر دستوری که او بده دستور من است. شما هم مطمئن باشید که بابایی جز رضای خدا هیچ چیزی نمی خواهد. یکی از مجروحیت های شهید احمد بابائی در جبهه غرب بغض مان بی صدا اشک شده بود. حاجی هم دل مان را حسابی سوزاند. بابایی را کنار ما گذاشت و خودش و همت راه افتادند که بروند. دوره شان کردیم. حاجی را بغل کردیم و بوسیدیم. همت را هم. سوار جیپ شدند و رفتند. ما ماندیم و فرمانده جدیدمان حاج احمد بابایی. بابایی ارتشی بود. این را همان اول به ما نشان داد. شهید احمد بابائی (نیروی هوائی ارتش - پیش از انقلاب) به صف شدیم و گفت: به دستور من می دوید تا آن دیوار و برمی گردید. و شمرد: 1، 2، 3. دویدیم. اما چند نفر که هنوز دل شان با فرمانده ارتشی جدید نبود، ایستادند. رفتیم و برگشتیم. بابایی نگاهی به سر تا پایشان کرد. یکی لباس سپاه داشت و آن دو تا هم بسیجی بودند. سپاهی را تنبیه کرد و سینه خیز بردش. گفت: باید به دستور فرمانده تان گوش بدهید. چه بابایی و چه غیر از اون. تا شب آموزش و تمرین و بدو و بشین، حرکت، صبر و تنبیه و ... ادامه داشت. دیگر از تک و تا افتاده بودیم. موقع نماز رهایمان کرد. شام را که خوردیم، آماده می شدیم برای خواب. همه به فکر بابایی و سخت گیری هایش بودیم که دوباره آمد و شروع کرد در چادرهایمان گشتن. از تک تک بچه ها احوال می پرسید. نگاه می کرد که بچه ها شام خورده اند، پتو دارند، چیزی کم و کسر ندارند. مثل پدر مهربانی به بچه ها نگاه می کرد. همه ذهنیت ها را عوض کرد. انگار نه انگار که فرمانده مان است. شهید احمد بابائی در لباس ارتش * * * صدای «العفو العفو» و هق هق گریه سه نفرشان اشکم را درآورده بود. تکان نمی خورم که نفهمند آنجایم. نزدیک اذان صبح بلند شدند و رفتند و من تازه فرصت کردم بنشینم و آزادانه گریه کنم. خبر ازعملیات صبح توی صبح گاه، بابایی اول برای مان صحبت کرد. گفت: «فقط بیست روز تا شروع عملیات وقت داریم. باید هم در این بیست روز آماده شویم. عملیات آزادسازی خرمشهر، ان شاءالله. گردان ما هم خط شکن است. پس همه باید تلاش مان را بکنیم.» تمرینات مان شروع شد. سخت و طاقت فرسا. از نیمه شب شروع می شد تا اوایل شب بعد. خیلی سختی می کشیدیم، اما بابایی آن قدر محبت بچه ها را خریده بود که کسی لب به اعتراض باز نمی کرد. شهید احمد بابائی در کردستان مثلاً یک شب ساعت شش آماده باش زد. تازه نماز خوانده بودیم. آماده شدیم و پیاده راه افتادیم. تا ساعت چهار صبح راه می رفتیم توی بیابون. تاریکی مطلق. هیچ جا را نمی دیدیم. بچه ها شوخی می کردند که: ان شاءالله نماز صبح خود را اهوازیم. دیگری می گفت: این جوری که ما داریم می ریم هفت ـ هشت ساعت دیگه حرم حضرت معصومه(س) هستیم... هوا کم کم داشت روشن می شد دلشوره گرفتیم که نماز صبح مان را کجا می خوانیم که دیدیم دژبانی پادگان پیدا شد. کلی خندیدیم که حاجی دستت درد نکند. هشت ساعت ما را در بیابان دور خودمان گرداندی. حاجی قطب نما را 360 درجه گرفته بود و هشت ساعت پیاده دور زده بودیم. از پادگان به پادگان. فقط دویدیم که نمازمان قضا نشود. ادامه آموزش در انرژی اتمی بعد از چند روز قرار شد گردان برای آمادگی بیشتر به سایت انرژی اتمی دارخوین برود. کانکس های سایت انرژی اتمی دارخوین (مقر لشکر 17 علی ابن ابیطالب) انرژی اتمی در دید عراقی ها بود و جاده اش زیر آتش توپ و خمپاره ها. با این حال برای این که بیشتر آماده شویم، چند روز باقی مانده تا شروع عملیات را برای آشنایی بیشتر با شرایط و آموزش آنجا بودیم. هوا گرم بود. پنجاه درجه دمای آنجا بود. آفتاب پوست و استخوان را می سوزاند اما دل حاجی نمی سوخت انگار. تمرین های مان سرجایش بود. عطش هم پدرمان را درمی آورد. چون جاده زیر دید بود. فقط شب ها برای مان یک تانکر آب می آوردند که هم برای خوردن، هم برای شست و شو و هم.... به خاطر همین در مضیقه بودیم. از سحر تا نیمه شب آموزش می دیدیم. یک بار داشتیم کنار لوله های نفت می دویدیم که حاجی ایستاد. گردان را هم نگه داشت. بعد گفت: برادرها سریع پوتین هایشان را دربیاورند. سریع سریع. بعد بروید بالای لوله ها و بدوید تا آن انتها. چشم های مان گرد شد. همین جوری توی پوتین پاهای مان از شدت حرارت زمین می سوخت. حالا لوله آهنی ... که دیدیم حاج احمد بابایی خودش خم شد و پوتین هایش را درآورد. ما همین کار را کردیم و پریدیم بالای لوله ها و سوختیم. می سوختیم و می دویدیم. پاهایمان تاول داشت. تاول می زد. می سوخت. پوستش کنده می شد. خون می آمد. اما ما همچنان می دویدیم. بابایی بلند فریاد زد: «عملیات می خواهد شروع شود. شماها گردان خط شکن هستید. همه عملیات بسته به کار شماست. ضعف نشان دهید، کوتاهی کنید، بترسید یا خسته شوید، همه زحمات به هدر می رود. مهمات کم است. ادوات ما مثل عراقی ها نیست. باید با گوشت و پوست بجنگید. پس خسته نشوید. شهید بابائی ( نفر اول ایستاده از سمت راست) - حاج احمد متوسلیان ( نفر اول ایستاده از سمت چپ) دعای کومله یادش به خیر! چقدر سختی کشیدیم! شب ها فقط دو ساعت می خوابیدیم. آن قدر گرم بود که انگار در حمام سونا بودیم، ولی خستگی همه را بیهوش می کرد. اما بابایی همان دو ساعت را هم آرام نمی گرفت. دور می افتاد و به همه بچه ها سر می زد. تمام بچه ها را می شناخت. یک شب یکی از بچه ها از شدت گرما رفته بود بالای کانکس ها خوابیده بود. حاجی فهمیده بود یکی کم است. خیلی گشته بود تا بالاخره صبح بالای کانکس پیدایش کرده بود. صدایش زده بود که پسرم تو آن بالا چه کار می کنی؟ آن بنده خدا هم که مست خواب بود توی همان حال خواب و بیدار گفته بود: حاجی داشتم دعای کومله می خواندم خوابم برد. حاجی خندیده بود که: اولاً کمیل نه کومله، دوماً نماز صبح که خواندی با چی وضو گرفتی. گفته بود: با آب کتری. حاجی گفته بود پاشو بیا عزیزم توی کتری چایی بوده نه آب. تو با چایی وضو گرفتی و نماز خواندی. مربی روح و جسم وضعیت مان خیلی سخت بود. اما هیچ وقت شکایت نمی کردیم. مثل پروانه دور بابایی می گشتیم. یک ویژگی دیگری هم داشت، آن هم اینکه علاوه بر جسم بچه ها روح شان را هم تربیت می کرد. عادات بدمان را می خواست از بین ببرد. کمک مان می داد برای کشتن خواهش های نفسانی مان. مثلاً یک شب که بردمان رزم شب، گفت: کسی حق ندارد در حین رزم سیگار بکشد. صبح، خسته برگشتیم، اما نگذاشت برویم توی چادر. نگه مان داشت. گفت: کی سیگار کشید؟ کسی جواب نداد. پرسید: کی سیگار رو درآورد، ولی نکشید؟ دو نفر دست شان را بلند کردند. گفت: کی درآورد و لبش گذاشت؟ یک نفر دستش را بلند کرد. همه را مرخص کرد. از آن سه نفر، دو نفر بسیجی بودند و یکی پاسدار. به بسیجی ها گفت بروید، اما دیگر تکرار نشود، اما پاسدار را تنبیه کرد؛ صدتا کلاغ پر برو بعد مرخص. جانش بود و بسیجی ها شب عملیات شب عملیات رسید. مرحله اول آزادسازی خرمشهر تا چند ساعت دیگر شروع می شد. سینه هامان از شوق داشت می ترکید. حال و هوای خاصی داشتیم. ما و یک گردان از ارتش در قسمت خودمان خط شکن بودیم. باید از جاده اهواز ـ خرمشهر می گذشتیم. رمز عملیات را که اعلام کردند، حرکت کردیم. از رودخانه گذشتیم. به خط دشمن نزدیک شده بودیم. خط را شکستیم. کار سخت بود، اما انجامش دادیم. گردان از جاده رد شد، آن هم زیر آتش شدید دشمن. به اهداف رسیده بودیم و باید خط را تثبیت می کردیم. عراقی ها تازه بیدار شده بودند. آن قدر سنگین آتش می ریختند که به زحمت توانستیم طاقت بیاوریم. می دانستیم که در محاصره هستیم. بابایی گفته بود که باید یک هفته در محاصره باشید، اما مقاومت کنید و عقب ننشینید. به خاطر همین هرچه در توان داشتیم مهمات برداشته بودیم. برای یک هفته صبر و جنگ. گاهی فشار عراقی ها آن قدر زیاد می شد که بابایی هم آر.پی.جی برمی داشت و می آمد کمک ما هفت روز محاصره روز سوم محاصره، عراق پاتک سنگینی کرد. تنها سلاح سنگین مان آر.پی.جی بود و گلوله ها هم خیلی کم. عراقی ها با تانک هایشان به طرف ما می آمدند. تشنگی، خستگی، فشار دشمن و کمبود مهمات امان بچه ها را بریده بود. حاج احمد متوسلیان و همت هم کنار ما بودند. شهید ناطق آر.پی .جی زن بود. یک لحظه عصبانی شد و رفت مقابل متوسلیان و داد زد: «حاج احمد دروغگو! کو توپ هات؟ کو تانک هات؟ دروغگو متوسلیان صبر کرد. وقتی شهید ناطق داد و قالش تمام شد با حالت جدی گفت: «بسیجی توپ و تانکش آر.پی.جی اش است. اگر بسیجی بخواهد به فکر توپ و تانکش باشد، باید بمیرد نگاه بچه ها همه به حاجی و کلامش بود. مطیع بودیم. با سختی آن محاصره هفت روزه را گذراندیم. هفت روز مظلومیت و تشنگی، بی مهماتی، هفت روز گوشت و خون مقابل توپ و تانک. هفت روز یک گردان در مقابل دو لشگر عراق. خیلی از بچه ها شهید و مجروح شده بودند، اما حاج احمد گفت مرحله دوم را هم باید شما انجام بدهید. در مرحلة دوم بابایی دستور داد که فقط سلاح سبک بردارید. یعنی همان آر.پی.جی را هم نمی توانستیم ببریم. راه افتادیم و تا پشت توپ خانة عراق در سکوت رفتیم. وقتی بابایی کلت منور را شلیک کرد و «الله اکبر» گفت، مثل عقاب برسرشان ظاهر شدیم. درگیری مان بالا گرفت. اما توانستیم توپخانه عراقی ها را تصرف کنیم. خیلی از دوستان مجروح و شهید شده بودند. بابایی هم مجروح شده بود. اما نگذاشت بچه ها متوجه بشوند. در پنج کیلومتری خرمشهر بودیم. باید همان جا خط مان را تثبیت می کردیم. بابایی را عقب برده بودند. بی فرمانده بودیم. باز هم کمبود مهمات، تشنگی و خستگی. آتش دشمن هم پدرمان را درآورده بود. با هرچه داشتیم و نداشتیم مقاومت می کردیم. مهمات مان رو به اتمام بود. پاتک دشمن هم خیلی سنگین. تعدادمان هم کم شده بود. حالت ناامیدی داشتیم که دیدم یک موتوری با سرعت، زیر باران گلوله دارد می آید. بی اختیار برایش صلوات فرستادیم که سالم برسد. وقتی رسید، رفتم جلو. موتورش را خاموش کرد. دستش را جلو آورد و گفت: «سلام. من زین الدینم. از قم. شما بچه های گردان مالک هستید؟» باهاش دست دادم و گفتم: «سلام. من هم حاجی زاده ام. آره. ما بچه های مالک ایم. مهمات مان دارد تمام می شود. مهمات می خواهیم.» سریع موتورش را روشن کرد و گفت: «می آورم الان می روم مهمات می آورم.» تا آمد راه بیفتد، پریدم پشت موتور و همراهش رفتم. عراقی ها هم با گلوله بدرقه مان کردند. رسیدیم سر جاده. حسن باقری و حاج همت هم آنجا بودند. مهمات را که برداشتیم، می خواستیم راه بیفتیم که حسن باقری دیدمان. آمد جلو. نگاهی به صورت من کرد. وقتی حال زار و رنگ و روی مرا دید، محکم با دستش کوبید توی صورتش و گفت: عزیزجان، چرا این جوری شدی؟ دستم را گرفت که مثل یخ سرد بود. دوباره کوبید توی صورتش و گفت: خاک بر سر من! خدایا چه کار کنم؟ همت دست باقری را گرفت تا دیگر خودش را نزند و مدام می گفت: حسن جان، دعا کن!» حال باقری دلم را خیلی سوزاند. واقعاً چقدر ما غریب و بی وسیله بودیم. راه افتادیم. باقری بی تاب بود. برگشتیم پیش بچه ها با یک موتور مهمات. دویدند و مهمات را گرفتند. من همانجام افتادم روی زمین. اشعری پرید پشت موتور و با زین الدین رفتند که دوباره مهمات بیاورند. اشعری که می آمد، من می رفتم ... سه روز بدون فرمانده وضعیت جسمی مان اصلاً خوب نبود. سه روز کشید تا توانستیم خط را تثبیت کنیم. حالا فقط پنجاه نفر مانده بودیم. سیصدتا از بهترین دوستانمان شهید یا مجروح بودند. خسته و دلشکسته بودیم که بالگردی نزدیکمان نشست. مقابل چشمان بهت زده مان بابایی از بالگرد پیاده شد.دستش را گچ گرفته بودند. دویدیم طرفش. دورش را گرفتیم. این سه روز بدون فرمانده، با پاتک های سنگین دشمن و سیصد داغ، بی اختیار اشک هایمان سرازیر شد. بچه هایی شده بودیم دور از پدرشان. آن روز خیلی گریه کردیم. بابایی نشست. همه ما هم دورش. ولی ، کار هنوز تمام نشده بود. خرمشهر هنوز دست عراقی ها بود. مرحله آخر عملیات و عروج فرمانده ما آخرین مرحلة عملیات را هم ما باید انجام می دادیم. گردان مالک هنوز زنده بود و خرمشهر اسیر. پس گردان ما جان می داد تا ناموس و غیرتش را نجات دهد. بابایی صحبت می کرد و ما گریه می کردیم. اراده های خسته مان دوباره جان گرفت و احساس شور و توان انجام کار درون مان زنده شد. دستان هم را فشردیم. یکدیگر را در آغوش گرفتیم. سر بر شانه هم گذاشتیم و همه خاطراتمان را گریه کردیم. همة برادرهای شهیدمان را، همة نوجوان های پرپر شده را، همه تن های بی سر را، همة بدن های قطعه قطعه شده را، . همة مادران بی پسر شده را گریه کردیم. همه کربلای بی حسین(ع) را ، و همة زینب(س) بی عباس(ع) را. کمرمان را محکم تر بستیم وهمچنین سربندهای یازهرای مان که تمام بچه های گردان مالک بر بازوی راست خود بسته بودند باید گلوگاه شلمچه به بصره را می بستیم؛ مرحلة سوم عملیات آزاد شدن خرمشهر. عملیات شروع شد. درگیری سخت تر از قبل بود. عراق نمی خواست خرمشهر را از دست بدهد. یک قدم تا خرمشهر فاصله داشتیم. کار سخت بود، اما انجام شدنی. باید به هر قیمتی در روز خط را می شکستیم. وسط عملیات دیگر بابایی را ندیدیم. دلمان شور می زد، اما آتش دشمن سنگین بود. خمپاره ای بابایی را از ما گرفته بود. بدون فرمانده می جنگیدیم و نمی دانستیم. نمی گذاشتند بچه ها بفهمند که روحیه شان را نبازند. سرانجام اهداف را گرفتیم. عملیات تمام شد. دنبال فرمانده مان می گشتیم. خرمشهر آزاد شده بود. می خواستیم همراه بابایی وارد شهر شویم. اما هرچه سراغ او را گرفتیم خبری نبود. رفته بود پیش بچه های دیگر. پیش آن 320 نفر. دلش برایشان تنگ شده بود. رفته بود پیش مهدی اجاق، احمد سعادتمند، اسماعیل پانزده ساله، پیش رضا بلندیان، مختاری، حیدرزاده، حسین ملاغلامی، ناطق، محمد، علی، مجتبی و ... سی نفر از گردان 350 نفری یاد حسین ملاغلامی به خیر. باهم آر.پی.جی می زدیم. مرحله دوم رفت بالا و یک تانک را زد و خوشحال فریاد زد: علی تانک را زدم. پریدم بالای خاکریز تا تانک را ببینم و فریاد زنان گفتم: آفرین حسین، آفرین، اما حسین جوابم را نداد. برگشتم دیدم حسین افتاده. نشستم بالای سرش. بوسیدمش. شهید شده بود. آن موقع سه تا آر.پی.جی زن بودیم، اما بدون حسین ملاغلامی... نرفتیم خرمشهر را ببینیم. دیگر خسته بودیم. تازه می فهمیدیم که چقدر خسته ایم. این دو هفته اندازه دو سال پیر شده بودیم. راهمان را گرفتیم و برعکس همه که می رفتند خرمشهر، ما چند نفر به سمت پادگان برمی گشتیم نزدیک چادرهایمان که شدیم، احساس غربت داشت دیوانه مان می کرد. چادرهای 350 نفری و حالا فقط چند نفر. سی نفر از گردان 350 نفری خدا، چه کار کنیم؟ هرکس وارد چادر خودش که می شد، مثل ابر بهار گریه می کرد. مظلومیت، بی کسی، تنهایی، داغ، داغ برادر و عزیزتر از برادر، همه مان را مچاله کرده بود. مخصوصاً باباغلامی را که مسئول تدارکات مان بود. چون تدارکات کم بود گاهی بچه ها ازش کمپوت می خواستند با بداخلاقی جواب منفی می داد. می گفت: فقط شب عملیات. شب عملیات هم آمد و به همه یک کمپوت داد. اما چون می دانستیم باید یک هفته در محاصره بجنگیم و باید هرچه می توانستیم مهمات برداریم به جای کمپوتمان دو سه تا نارنجک برداشتیم. توی چادرها کمپوت را گذاشتیم و رفتیم. روضه بابا غلامی بابا غلامی حالا می دید چادرهای خالی از بچه هاست و گوشة هر چادر هم چند کمپوت. شروع کرد به گریه کردن. خودش را می زد. مثل پدرهای پسرمرده زار می زد. زبان گرفته بود: «مهدی جان، حمیدم، دورت بگردم بابا. کجایی اسماعیلم. برایت کمپوت آوردم. بمیرم من که شما را اذیت کردم. رضا جان. آقا هادی. بابا بیایید. محمدم، کمپوت نمی خواهی. خدایا کجان بچه هایم. خدایا گل هایم پرپر شدند.» روضه ای بود چندنفره که دل ها را می سوزاند. گردان مالک حالا شده بود دسته مالک. دسته بی فرمانده. دیگر کاری نداشتیم. بار و بندیلمان را جمع می کنیم و راهی قم می شویم. باید برای تشییع بچه ها برسیم. به خانواده هایشان سر بزنیم و سراغ مجروحین هم برویم. راه می افتیم. در قطار کسی حوصله شوخی ندارد. سکوت و غم و نگاه و اشک و سوزهای آرامی که از گوشة چشمانمان می آید و صورت ها را خیس می کند. کسی برای گردان مالک یادمان نمی گیرد!؟ چند روزی در شهر هستیم. قرار است لشکرهای سپاه سازمان جدیدی بگیرند. نیروهای قم می روند زیر نظر لشکر 17 علی بن ابی طالب و از تهران و لشکر 27 محمد رسول الله(ص). جدا می شوند. گردان مالک هم می رود زیر نظر لشکر 17. دسته مالک از 350 نفر فقط سی نفر نیرو دارد. پس منحل می شود گردان فراموش شده ای که نه لشکر 27 برایش یاد می گیرد و نه لشکر 17. مهم نیست. بچه ها روسفیدند. مثل فرمانده غریب شان حاج احمد بابایی، فرمانده صبور و مهربانشان. از ارتش آمده بود در سپاه و کنار بسیجی ها خدمت کرد و حالا ... ما هم تا آخر جنگ بودیم. هرچند که از آن سی نفر هم حالا تنها ده نفر مانده ایم؛ ده نفری که یادگار جنگ اند. جانبازاند و البته سرافراز * * * گفت وگو با علی حاجی زاده و ناگفته هایی از حماسه آفرین خرمشهر، شهید احمد بابابی ================ این خاطرات که جگر من رو سوزند بچه ها. شما رو نمیدونم انشاءالله که لایق باشیم تا امروز پرچم این شهدا رو نگذاریم که به زمین بیوفته و فردای قیامت هم در کنارشون محشور بشیم. ============ بسیار زیبا و تأثیرگذار... منتقل شد PersianKing
-
1 پسندیده شدهبازخوانی عملیات والفجر ۸ در گفتگو با خلبانان هوانیروز فتح ناممکنها با شکار ناممکن ایرج فتحاللهی: صدام آنقدر خیالش از سمت اروند و جزیره فاو آسوده بود که شاید هیچگاه در خواب هم یورش پیروزمندانه سپاه اسلام را از این منطقه استراتژیک باور نداشت. اما وارثان انقلاب حسینی که مرگ برایشان رهیدن از زندان تن و عالم خاکی و آغازی است بر زندگی در جوار رحمت الهی، سبکبال بارقههای امید و روزنههای فتح را رصد کردند و از سالها پیش از والفجر ۸، تمهیدات لازم برای دل زدن به آب و حضور مقتدرانه در فاو را پیشبینی کردند و سرانجام حماسه والفجر ۸ را در دهه پایانی بهمن سال ۶۴ را ثبت در تاریخ کردند. *** سرتیپ دوم بازنشسته ستاد، خلبان محمد طاعتی ۶۲ ساله و متولد سراب است. دانشکده افسری را در سال ۴۹ به پایان رسانده و به هوانیروز ملحق شدهاست. در سال ۵۱ دورههای خلبانی در آمریکا و در سال ۵۴ هم دوره استاد خلبانی را باموفقیت سپری کرده است. از سال ۵۸ در پایان دادن به غائله کردستان حضور داشته و در عملیات پیروزمندانه والفجر۸ مسئول عملیات هوانیروز بوده و پس از پایان جنگ هم رئیس دانشکده علوم و فنون هلیکوپتری در دانشگاه افسری بودهاست. نظر شما در خصوص اهداف تعیین شده در عملیات والفجر ۸ چیست؟ عاملی که موجب شد طراحان نظامی در انتخاب منطقه فاو برای عملیات دقت بیشتری به عمل آورند، این بود که هیچ یک از عملیاتهای انجام شده پس از فتح خرمشهر دارای نتایجی نبود که قادر باشد برتری تعیینکنندهای را نصیب ایران کند. از این رو، لازم بود حرکت جدیدی در صحنه جنگ انجام شود که با آنچه از اول جنگ تا آن زمان به وقوع پیوسته بود، متفاوت باشد و فرماندهان نظامی عراق نیز از پیشبینی آن ناتوان باشند. این حرکت، عبور از رودخانه عریضی همچون اروند و تسخیر منطقه مهم بود. به لحاظ موقعیت جغرافیایی شمال خلیج فارس و منطقه فاو، عملیات والفجر ۸ از اهداف سیاسی – نظامی ویژهای برخوردار بود. هدف اول انهدام توان رزمی ارتش عراق بود که به وسیله این عملیات باید ارتش عراق مستاصل شده و در این شبه جزیره منهدم میشد. هدف دوم این بود که صدور نفت عراق به صورت صد در صد قطع شود. به منظور فلج کردن اقتصاد عراق؟ بله. اقتصاد عراق با فتح فاو کاملا فلج میشد. بعد تصرف خورعبدالله که محل تردد کشتیهای جنگی عراقی بود خیلی مهم بود، چون کشتیهای جنگی عراقیها از پایگاه موشکی امالقصر کنار اسکله و پهلو میگرفتند و از آنجا کشتیهای ایرانی را هدف قرار میدادند.تصرف خورعبدالله تردد عراق به سمت دریا را به طور کامل از بین میبرد و نیروی دریایی عراق کاملا فلج میشد. هدف دیگر این بود که از این طریق خودمان را به مرزهای کشور کویت نزدیک میکردیم. درحقیقت شما به انتخاب صحیح هدف تاکید دارید؟ بله. در جنگ انتخاب هدف، از مهمترین بخش در طراحی عملیات است. هدف عملیات والفجر ۸ به خوبی پیشبینی شده بود. عراق فکر میکرد که رودخانه اروند غیرقابل عبور است و میتواند از آن به عنوان یک دژ مستحکم و غیرقابل نفوذ بهرهمند باشد. در طول سالهای جنگ از ۵۹ تا ۶۴ هم عملیات و فعالیت خاصی در آن منطقه انجام نشده بود. لذا طراحان عملیات و نیروهای سپاه چنین میپنداشتند که اگر بشود نیروهایمان را به همراه تجهیزات سنگین و نیمه سنگین از اروند عبور دهیم و فاو راتصرف کنیم و در برابر پاتکهای زرهی عراق توسط گروههای ضد زره یا هلیکوپترها مقاومت کنیم، میتوان گفت که یک غافلگیری حساب شده به عراق تحمیل کردهایم. وظایف هوانیروز در این عملیات چه مواردی تعیین شده بود؟ از آغاز عملیات والفجر ۸، هوانیروز چند وظیفه سنگین عهدهدار شد. از جمله انتقال نیرو و انتقال تجهیزات سنگین به آن سوی اروند، تخلیه سریع نیروهای زخمی و مقابله با پاتک عراقیها توسط هلیکوپترهای کبرا از جمله این وظایف بود. لذا در اوایل بهمن ستاد هوانیروز در منطقه مستقر شد و فرمانده قرارگاه هوانیروز با قرارگاه سپاه و ارتش هماهنگ میشد.علیرغم عملیاتهای گذشته که شواهد و قرائن از زودهنگام بودن عملیات حکایت میکرد، این عملیات با تدابیر انجام شده در محیط حفاظت پردقت اطلاعات در حال تحقق بود. تاکید شده بود که عملیات در نهایت حفاظت طراحی وانجام شود و عملیاتهای ایذائی صورت گیرد تا عراقیها غافل شوند. در آن دوره برای آمادگی هوانیروز در همراهی و پشتیبانی از عملیات به ۳ پایگاه پیش آگهی دادیم که از سه محور شمالی، میانی و جنوبی باید پشتیبانی کنند و چون تاکید طراحان عملیات بر این بود که هوانیروز در محور جنوبی بیشتر پشتیبانی کند، لذا با تدبیر فرماندهی هوانیروز، گروه پشتیبانی عمومی اصفهان را با سه گردان در پشتیبانی محور عملیاتی جنوبی قرار دادیم. یک گردان شنوک، یک گردان تک و یک گردان هجومی و در محور شمالی گروه کرمان را با دو گردان در پشتیبانی قرار دادیم و گروه مسجد سلیمان را در پشتیبانی محور میانی قرار دادیم. ستاد هوانیروز نیز در دارخوین مستقر بود. آمادگیهای مورد نیاز از جمله شناساییها و توجیه تا بیستم بهمن انجام شد. ادامه داشت. عراق هم در محورهای شمالی ومیانی فعالیتهای چشمگیری در زمینه عکاسی و کارهای اطلاعاتی داشت. تا اینکه در روز بیستم بهمن ماه، سردار صفوی که آن روزها برادر صفوی خطاب میشد، در ستاد هوانیروز به من زنگ زد و خواست که افسران عملیات و خلبانهای ارشد هر پایگاه را جمع کنیم و برای توجیه به منطقه برویم.در استتار کامل حدود ساعت ۳۰/۲۱ در زیر باران و طی کردن جاده گلآلود به محل مورد نظر رسیدیم. برادر صفوی شروع به توجیه عملیات کرد و گفت که میخواهیم جزیره فاو را بگیریم و شما باید توسط هلیکوپترهای کبرا کمک کنید و پشتیبانی نزدیک آتش بکنید و توپهای ۱۰۶ میلی متری را چون ضد تانک هستند، با خودروهایشان و خودروهای مخابراتی به منطقه حمل کنید و خودروهای سنگین ونیمه سنگین هم به صورت بار خارجی به منطقه منتقل شود. نکته جالب در سخنان برادر رحیم این بود که چرا ایشان این قدر مطالب را واضح بیان میکند. وقتی در حال برگشت بودیم دیدیم که آتش تهیه آغاز شده بود و متوجه شدیم که عملیات شروع شده بود. آتش تهیه توسط توپخانه ارتش از خاک خودی انجام میشد که به واقع بسیار انبوه و بینظیر بود. از همان شب گروهها به وظایفشان مشغول شدند و گروه پشتیبانی هم به صورت مستقل پشتیبانی میکرد. و گروه دیگر هم در محورهای شمالی ومیانی کوشک، بصره و شلمچه به طرف مرز را پشتیبانی میکردند. روز اول نیروهای سپاه از رودخانه که هنوز پل دایر نشده بود گذشتند و ما وظیفه داشتیم که نیروهای کمکی به آنها برسانیم. عراق با این باور که رودخانه اروند غیرقابل عبور است غافلگیر شده بود و پس از این بود که تازه ستاد صدام باور کرده بود که این عملیات از این منطقه انجام شده است. حجم فعالیتهای عمده هوانیروز در آغاز عملیات چه بود؟ در روز اول بیشتر انتقال ادواتی که در مقابله با ادوات زرهی کاربرد دارد، از جمله تفنگ ۱۰۶ میلی متری، با خودرو یا خودروهای مخابرات وفرماندهان از طریق بار خارجی به منطقه اعزام کردیم. در این عملیات با توجه به گستردگی قابل توجه آن هوانیروز ارتش چه ضایعاتی را متحمل شد؟ در این عملیات ضایعات ما هم قابل توجه بود. از جمله ۲۵ هلیکوپتر که گلوله خورده بود و بازسازی شدند. متاسفانه ۲ فروند هلیکوپتر هوانیروز هم منهدم شدند که خلبانان یک هلیکوپتر، شهید شدند. ۳ نفر از خلبانانمان هم دچار عارضه شیمیایی شدند. ۲ خلبان هم مجروح شدند از جمله خلبان صحتی که یکی ازشگفتیهای جنگ را در این عملیات رقم زد و توانست با شلیکهای هلیکوپتر کبرا یک میگ عراقی را سرنگون کند.پس از گذشت ۷ روز نیروها به اهداف پیشبینی شده رسیدند و پل زده شده بود، بیمارستانهای امام سجاد(ع) و الزهرا(س) هم کاملا فعال شد و در محور شمالی هم یگانها تثبیت شدند و عملیات از نظر ما به پایان رسید. تعدادی هلی کوپتر برای پشتیبانی در اختیار سپاه قرار دادیم و باقی هلیکوپترها را از محورهای مختلف برای بازسازی بازگرداندیم. در این عملیات حدود ۴۰۰۰ ساعت پرواز توسط هلی کوپترها انجام شد که در نوع خود بیسابقه است. با توجه به توان محدود نظامی ایران در آن دوره و سیل تسلیحات پایانناپذیر کشورهای غربی و شرقی به رژیم بعث عراق، قاعدتا باید ایران از ابتکار و خلاقیت بهره میبرد تا بتواند چنین عملیاتی را اجرا کند. لطفا از این منظر هم عملیات والفجر ۸ را شرح دهید. کل این عملیات یک ابتکار بزرگ بود و از همین رو به غافلگیری نهایی دشمن انجامید. اما در بحث هوانیروز هم ما هلیکوپترهایمان را به واقع با چنگ و دندان حفظ کردیم. آن قدر به بقای این وسایل سازمانی اعتقاد داشتیم که وقتی یکی از آنها آسیبمیدید، گویا بخشی از پیکر ما آسیب میدید و از بین میرفت. لذا طرح تفرقه را به خوبی در این عملیات اجرا کردیم. یعنی هر گروه مدتی در جایی مستقر میشد و بلافاصله تغییر موضع میداد. در این عملیات به ما اطلاع دادند که عراق تصمیم دارد به منطقه دارخوین حمله کند. با سرعت طرح تفرقه را انجام دادیم و شاید کمتر از ۱۰ دقیقه بعد این منطقه توسط هواپیماهای دشمن بمباران شد. با چنین تمهیداتی به جز یکی دو مورد، در سایر موارد تلفات جدی نداشتیم که از همان یکی دو مورد هم تجربیات خوبی در جنگ کسب کردیم. همچنین در بسیاری از مناطق، به خصوص در جنوب خلبانهایمان در هلیکوپتر آمادهباش میماندند تا به محض اطلاع محل استقرار خود را تغییر دهند. شما در چه سالی بازنشسته شدهاید؟ در این مدت به چه فعالیتهایی مشغول بوده و هستید؟ در سال ۷۶ بازنشسته شدم. در دانشگاه امام حسین(ع) و دانشکده فرماندهی ستاد تدریس میکردم و در ستاد مشترک نیروهای مسلح نیز مشاور بودم که به علت ملاحظات سلامتی، قریب به دو سال است که فقط به برخی مطالعات متفرقه و یا نوشتن میپردازم. چگونه میتوان از توانمندی افراد مجربی چون شما بهره گرفت؟ ما برای رشد و توسعه مثلثی سه ضلعی داریم؛ تجربه به آموزش ورود میکند و با آموزش به صنایع نفوذ مییابد و صنایع با تکنولوژی به آموزش میآید و به یگانها میرود و این سه ضلع پیوسته با هم ارتباط مییابند. متاسفانه ضلع تجربه در مثلث تولید، تکنولوژی و توسعه یگانهایمان قطع است. یک مثالی بگویم. متاسفانه ما در عملیات بدر و خیبر هلیکوپترهایی داشتیم که فراتر از نقطه هدف پرواز کرده بودند. و در رسیدن به هدف دقیق اشکالاتی داشتند. پس از عملیات بدر به این نتیجه رسیدیم که چون در آن دوره GPS به صورت فعلی وجود نداشت به وسیلهای احتیاج داریم که وقتی مختصات هدف را میدهیم با رسیدن به هدف به ما اعلام کند که به طور صحیح رسیدهایم. انگلیس تجهیزاتی به نام داپلر داشت که ما به آنجا رفتیم تا آن را تست کنیم و خریداری کنیم. من در پایگاهی انگلیسی مشغول تست این دستگاه بودم که متوجه شدم در آنجا هنوز از خلبانان جنگ جهانی دوم استفاده میکنند. آنجا سیستمی وجود دارد که خلبانانشان را بازنشسته نمیکنند. این موضوع سرمایهگذاری زیادی نیست واز وجود آنها در صنایع مختلف کمک میگیرند. این عدم توجه به توانایی افراد مجرب و خبره موجب میشود که متاسفانه ما در کشور میبینیم که برخی خلبانانمان در کشورهای دیگر از جمله کشورهای حاشیه خلیجفارس حضور مییابند و تجربیات خود را در اختیار کشورهای دیگر قرار میدهند. *** خلبان اسماعیل صحتی متولد سال ۱۳۳۵ شهر اهر است. از سال ۱۳۵۳ به ارتش وارد شده و دورههای خلبانی واستاد خلبانی را تجربه کرده و خود به آموزش دیگر خلبانان پرداخته است. در عملیات والفجر ۸، ستوان یار بوده و از جمله افتخاراتش انهدام یک فروند هواپیمای میگ توسط هلیکوپتر کبرا میباشد. در همین عملیات به افتخار جانبازی نائل شد و یک چشم خود را از دست داد. به جهت فعالیتهای گسترده و متعددی که در جبهههای نور علیه ظلمت داشته حائز ۱۸ سال تشویقی شدهاست. یکی ازافتخاراتی که شما در جنگ به دست آوردهاید انهدام یک فروند هواپیمای میگ عراقی توسط هلیکوپترتان بوده است. در این مورد توضیح بدهید. تقریبا بعد از گذشت ۵ روز از عملیات مطلع شدیم که یک هلیکوپتر کبرای ایرانی نزدیک جزیره بوبیان در حالت اضطراری فرود آمده و تعمیرکارانمان مشغول تعمیر آن هستند. در این هنگام یک ناو عراقی از این جزیره شروع به شلیک به سوی این هلیکوپتر کرده بود. من و کمکم در حوالی دریاچه نمک عازم ماموریت بودیم که با تقاضای کمک نفرات فنی به سمت آنها رفتیم. از شلیکهای انجامشده ما ۳ موشک به این ناوچه اصابت کرد. در همین حین متوجه شدم که آب رودخانه زیرپایمان به شدت مواج شده و قریب به یک تا دو متر بالا و پایین میرود. با مانورهای مختلف سعی میکردم از تیررس میگها خود را کنار بکشم و تلاشمیکردم با تکرار این عمل آنها را خسته کنم. میگها برای ساقط کردن کبرای زمینگیر آمده بودند و اصلا انتظار ما را نداشتند. به همین دلیل هم مسلح به موشک نبودند و فقط به راکت مجهز بودند. این کشمکش بین ما ادامه داشت تا اینکه متوجه شدم یکی از میگها گردش تندی انجام داد و شاخ به شاخ از روبرو شیرجه زد. زودتر از آنکه بتواند در موقعیت پرتاب راکت قرار بگیرد من به سرعت سر مسلسل ۲۰ میلیمتری را به طرفش چرخاندم و رگباری از گلوله به سمتش شلیک کردم. شگفتانگیز بود. میگ عراقی دو تا شد و در همین حال از روی سر ما رد شد . خلبان نگون بخت هم به خاطر ارتفاع کم فرصت خروج پیدا نکرد. در همین حین جنگنده دوم هم با پدافند بچههای سپاه و بسیج سرنگون شد که خلبانش با خروج اضطراری به اسارت نیروهای خودی درآمد. میگ سوم هم با مشاهده اوضاع فرارکرد. در این عملیات چگونه مجروح شدید؟ ما در پایگاه بودیم که میگهای عراقی حمله کردند. در کنار ضد هوایی بودم که انفجار بمب در چند متری، من را به کناری پرتاب کرد. وقتی بلند شدم، یکی از نیروهایمان را که آسیب دیده بود به سنگر بردم. تازه آن موقع بود که متوجه شدم مجروح شدهام. بعد به تهران اعزام شدم و جهت مداوا بستری شدم. این آخرین حضور من در جبهه بود. بعد هم با پیگیری برخی مسئولان برای مداوا به آلمان اعزام شدم. در چه سالی بازنشسته شدید؟ بعد از مداواهای مختلف و بهبودی نسبی، چند سال مسئول سازمان ایثارگران هوانیروز شدم و سرانجام در سال ۸۱ بازنشسته شدم. با تشکر از وقتی که در اختیار ما گذاشتید، اگر در پایان سخنی دارید بفرمایید. انتظار ما این است که به افرادی که در جنگ حضور پررنگ داشتهاند بیشتر رسیدگی شود. متاسفانه عده معدودی از آن عزیزان در حال حاضر برای مصاحبهها دعوت میشوند. در حالی که ما کسانی را داشتهایم که اسمی از آنها بیان نمیشود. مثل حاج حسین وکیلی یا شهید نجاریان. به واقع اگر امثال شهید نجاریان نبودند، چه کسی مانع عراقیها در دزفول میشد؟ باید از این بزرگواران سالهای دفاع مقدس یاد شود تا نام و یادشان ستاره درخشان در تاریخ انقلاب باشد.
-
1 پسندیده شدهدر تاریخ هشت ساله دفاع مقدس، یکی از گستردهترین و موفقترین عملیاتهای این دوران پرحماسه که انعکاس وسیعی نیز در سطح رسانههای گروهی جهان داشت، عملیات غرورآفرین والفجر ٨ بود که در آن نقش ایمان و توکل به خداوند متعال و استفاده صحیح از تمامی امکانات موجود مؤثر در تعیین سرنوشت عملیات به خوبی نمایان است. حضور نیروهای مخلص بسیجی، پاسدار و ارتشی و فداکاری آنان در این عملیات صحنههایی مانند عبور از رودخانه اروند که نمونهای از آنها است را خلق کرد که در طول تاریخ بینظیر بوده و هست. حضور پررنگ هوانیروز و پدافند هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران در صحنههای این نبرد، ما را برآن داشت تا در کنار دیگر حماسههای نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران اعم از بسیجیان جان برکف، پاسداران غیور و ارتشیان سرافراز، گوشهای از نقش هوانیروز و پدافند هوایی را به تصویر بکشیم. در «عملیات والفجر ٨» که به آزادسازی شهر «فاو» عراق منجر شد،به جرأت میتوان گفت که دستاوردهای نیروهای مسلح ایران،کمر سردمداران عراق و سردار دروغین قادسیه (صدام) و فرماندهان ارشد ارتش عراق را شکست چرا که پیروزیهای پی در پی رزمندگان اسلام و بازتاب گسترده عملکرد آنها در این عملیات چنان مشهود بود که جای هیچگونه انکار و تکذیب را برای عراق و دشمنان جمهوری اسلامی ایران باقی نگذاشت و به اجبار به آن اعتراف کردند که ایران با تصرف شهر «فاو» وارد مرحله جدیدی از پیروزیهای خود علیه عراق شده است. در این عملیات، اصل غافلگیری به معنای واقعی کلمه به وسیله رزمندگان ایران اجرا شد به طوری که فرماندهان نیروهای ارتش عراق پس از شنیدن تصرف فاو توسط نیروهای ایرانی بهت زده شده و این خبر برای آنها غیرقابل باور بود چرا که آنها عبور از موانع (مین- سیم خاردار- تلههای انفجاری) بسیار پیچیده را سخت و نفوذ به خط را غیرقابل اجرا میدانستند. یکی از این موانع، عبور از اروند بود که عبور از آن بسیار عالی انجام شد. همچنین رعایت اصل تأمین و حفاظت اطلاعات از لحظه آغاز طرحریزی و اجرای عملیات فریب، از دیگر عوامل اساسی پیروزی در عملیات والفجر ٨ بود. اهداف عملیات: ١- تک در منطقه فاو، رأس البیشه، انهدام دشمن، تصرف و تأمین اسکلههای البکر و الامیه و تصرف شهر فاو ٢- تک در منطقه کوشک و شلمچه بنا به دستور و ادامه تک به منظور تأمین سواحل شرقی اروندرود و تأمین شهر بصره منطقه عملیات: خوزستان (کوشک تا دهانه فاو): ١-محور منطقه اروندکنار به سمت شهر فاو ٢-عراق محور کوشک به سمت شرق بصره ٣-محور شلمچه به سمت مرز سازمان رزم شامل قرارگاه خاتم الانبیاء(ص)، قرارگاه عملیاتی نجف، نوح (ع)، کربلا و یونس(ع)، نیروی زمینی و توپخانه ارتش جمهوری اسلامی ایران، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، بسیج مردمی و یگانهای توپخانه، هوانیروز ارتش جمهوری اسلامی ایران،نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران و قرارگاه پدافندهوایی رعد ارتش جمهوری اسلامی ایران بود. شرح عملیات: پس از طرحریزی دقیق، شناسائی لازم به وسیله نیروهای شرکت کننده، توجیه و هماهنگیهای ضروری بین یگانهای شرکت کننده در عملیات و بررسی تمام اطلاعات به دست آمده از دشمن و همچنین آخرین پیشبینی های دقیق جوی، عملیات والفجر ٨ در ساعت ٢٢:30 مورخه ٢٠ بهمن ماه سال ١٣٦٤ با رمز مقدس «لا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم و قاتلوا هم حتی لا تکون فتنه» «یا فاطمه الزهرا (س)، یا فاطمه الزهرا (س)، یا فاطمه الزهرا (س)» آغاز شد. رزمندگان اسلام حمله خود را با پشتیبانی آتش توپخانه در محورهای تعیین شده شروع کردند ٥٠ گردان توپخانه از ارتش و سپاه (نزدیک ١٠٠٠ قبضه توپ) در آتش تهیه شرکت داشت (این آتش تهیه به حدی شدید بود که در طول هشت سال دفاع مقدس بی سابقه بوده است). محور اصلی جاده آبادان- اروند کنار و عبور از رودخانه بزرگ اروند به سمت شهر«فاو» به منظور تصرف آن و ادامه حرکت از جاده «ابوالخصیب» به طرف بصره در نظر گرفته شده بود و دو محور دیگر به منظور اجرای تک پشتیبانی (فریب) در منطقه کوشک و شلمچه در شرق بصره طراحی شده بود. نیروهای سپاه پاسداران برای اجرای عملیات در تک اصلی و تصرف شهر فاو و ادامه عملیات به سمت بصره انتخاب شده بودند و در دو محور تک پشتیبانی از نیروی زمینی ارتش استفاده شد. در ساعات اولیه حمله و در تک اصلی، نیروهای غواص و قایق سوار خط شکن، با دلاوری و شجاعتی بینظیر از اروندرود عبور کرده و در ساحل غربی هجوم خود را به مواضع پدافندی دشمن شروع کردند و ضمن درگیری با نیروهای دشمن، تیمهای تخصصی مشغول بازکردن معبرها از میان موانع انبوه (مین- سیم خاردار- رادار- تلههای انفجاری) به منظور ورود نیروهای بعدی به منطقه شدند. پس از عبور شبانه نیروها از رودخانه و روشن شدن هوا، عملیات وارد مرحله تازهای شد و برای ادامه کار نیروهای خط شکن با پشتیبانی آتش، نیروهای تقویتی و از همه مهمتر تجهیزات سنگین مانند توپهای ١٠٦، توپهای پدافندی، سکوهای پرتاب موشک و . . . در نظر گرفته شد. لازم به ذکر است در روزهای اول که هنوز پلی بر روی رودخانه اروند ساخته نشده بود کلیه تجهیزات سنگین، مهمات و نیروها، به وسیله بالگردهای هوانیروز به آن طرف رودخانه منتقل میشد. در همان چند ساعت اول دشمن طوری غافلگیر شده بود که یکی از فرماندهان عراقی، وضعیت نبرد را به رده بالاتر چنین گزارش میدهد: تاکتیک هوانیروز در عملیات والفجر ٨ طوری بود که بالگردهای کبرا به سه تیم آتش تقسیم شده بودند. همیشه یک تیم در پرواز و درگیری مستقیم با دشمن، یک تیم در حال بازگشت از منطقه عملیات جهت بارگیری مجدد مهمات و یک تیم در حال رفت به سمت منطقه و اجرای آتش بر روی دشمن بود. این تیمها با استفاده از انواع راکت، موشک «تاو»، موشک «ماوریک» و توپهای ٢٠ میلیمتری آنچنان آتشی در منطقه عملیات بر روی دشمن گشودند که فرصت هرگونه حرکتی را از دشمن گرفته و هر پاتک عراق در همان آغاز با شکست قطعی روبرو میگشت. دشمن فکر نمیکرد نیروهای ایرانی،از منطقه فاو، عملیات والفجر ٨ را با آن سطح بالا شروع کنند و حتی تا چند ساعت اول فرماندهان ارتش عراق گمان میکردند که تک اصلی از منطقه هورالهویزه انجام خواهد شد و حمله به فاو، حمله فریبنده و ایذایی نیروهای ایرانی است. در نهایت با مطلع شدن دشمن از منطقه اصلی عملیات و تصرف شهر فاو به وسیله رزمندگان ایرانی، نیروهای ارتش عراق درصدد مقابله با نیروهای اسلام برآمده و اقدام به اجرای پاتکهای شدید کردند که با آتش انبوه دلاوران هوانیروز، نیروی هوایی و رزمندگان هر بار با شکست مواجه میشدند. در نهایت، فرماندهان عراق به فکر استفاده از قویترین نیروهای خود یعنی لشکر گارد ریاست جمهوری افتادند و آنها را وارد نبرد کردند. ارتش بعثی در محور جاده کارخانه نمک در یک منطقه مانوری بسیار کوچک یک تیپ را گسترش داده و روزانه دهها پاتک سنگین را با کمک مدرنترین تانکهای زرهی و زبدهترین نیروهای رزمی همراه با پشتیبانی نیروی هوایی و بالگردهای رزمی در سطح وسیع انجام میداد که هر بار توسط رزمندگان اسلام در هم شکسته میشد. در نهایت، دشمن سرخورده و ناامید از کلیه راهها و شگردهای رزمی خود در مقابله با نیروهای ایران تنها راه باقی مانده در ضربه زدن به رزمندگان اسلام را بمباران شیمیایی به وسیله هواپیماهای جنگنده خود دید لذا با بهرهگیری از نیروی هوایی خود اقدام به بمباران شیمیایی منطقه کرد. از نکات دیگر این عملیات بهرهگیری عراق از نیروی هوایی خود با انواع هواپیماهای شکاری و بمبافکن در سطح بسیار گسترده و با تمام توان بود. از سوی دیگر در مقابل آنها، پدافندهوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران تحت کنترل «قرارگاه رعد» به فرماندهی «شهید سرلشکر عباس بابائی» چنان ضرباتی به هواپیماهای دشمن وارد کرد که نیروی هوایی عراق تا مدتها پس از عملیات فاو، توان عملیاتی خود را از دست داده بود. پدافند رعد به فرماندهی سرلشکر شهید ستاری و هواپیماهای جنگنده ارتش جمهوری اسلامی ایران روزانه به طور میانگین سه تا چهار فروند هواپیمای جنگنده عراق را ساقط میکردند که تا پایان عملیات آمار هواپیماها و بالگردهای ساقط شده به وسیله پدافند رعد و جنگندههای نیروی هوایی و هوانیروز به ٧٠ فروند هواپیما و ١٠ فروند بالگرد رسید که از این تعداد یک فروند «هواپیمای شکاری میگ» و پنج فروند بالگرد به وسیله هوانیروز ساقط شد. پیدایش چنین وضعیتی، رعب و وحشت زیادی را در دل خلبانان عراقی ایجاد کرد به گونه ای که وقتی وارد آسمان منطقه میشدند برخی از آنها تنها در صدد خالی کردن بمبها و مهمات خود در بیابان و فرار از تیررس ضد هوایی و موشکهای زمین به هوا بودند این وحشت آنقدر افزایش یافته بود که حتی یکبار، پس از شلیک موشک و اصابت آن به یک هواپیما، خلبان هواپیمای دیگر دشمن به خیال اینکه او هم مورد اصابت قرار خواهد گرفته هواپیما را رها کرده و به بیرون پرید. پدافند هوایی با اختصاص انواع سامانههای دفاعی از جمله توپهای ضدهوایی، سکوی پرتاب موشک و تجهیزات راداری نقش بارزی را در دفع حملات هوایی در صحنه عملیات داشت. پرسنل قرارگاه پدافند هوایی رعد با پوشش کامل منطقه عملیاتی و هدف قرار دادن هواپیماهای دشمن بعثی موازنه درگیری هوایی را برهم زده و خیال رزمندگان را از سوی آسمان راحت کردند. یکی از خصوصیات بارز این عملیات رعایت اصل غافلگیری در آن از طرف نیروهای ایرانی بود به صورتی که تا شب عملیات بیشتر نیروهای خودی نیز از زمان آغاز عملیات بیاطلاع بودند. سرهنگ حسین وکیلی (یکی از خلبانان کبرا) میگوید: قبل از آغاز عملیات، خلبانان از راه زمین و با حضور در دیدگاهها، مناطق عملیاتی (فاو) را شناسایی و محورهای پروازی را مشخص کردند و در یکی از این شناساییها که با حضور برادر رحیم صفوی( سرلشکر رحیم صفوی) انجام میگرفت،پس از بازدید از منطقه عملیاتی جهت توجیه نقشه به سولهای وارد شدیم و پس از توجیه کامل، زمانی که از آن محل بیرون آمدیم، تقریباً هوا تاریک شده بود و در این لحظه، برادر رحیم صفوی من را آهسته صدا کرده و گفت که وقتی به مقر هوانیروز رسیدید به سرهنگ محمد انصاری (فرمانده پایگاه) بگو که خلبانان کبرا فردا صبح جهت مقابله با پاتکهای دشمن آماده باشند. ما که فکر می کردیم این عملیات حداقل در چند روز آینده انجام گیرد از این خبر بسیار شوکه و مجبور شدیم آن شب به کمک پرسنل فنی برویم و تا صبح بالگردهای کبرا را مهماتگیری کنیم تا اول صبح آنها آماده پرواز باشند. با روشنایی صبح تیمهای آتش هوانیروز وارد صحنه عملیات شده و به کمک نیروهای زمینی شتافته و با هدف قرار دادن تانکهای دشمن، پاتکهای سنگین آنها را متوقف میکردند. خلبانان کبرا در طول عملیات با حضور در بالای سر نیروهای رزمنده ضمن تقویت روحیه آنها نقش بسزایی را در توقف و انهدام نیروهای دشمن داشتند. نبرد با تانکهای گارد ریاست جمهوری عراق و در اطراف کارخانه نمک که با هدایت شخص صدام انجام میگرفت واقعاً نبردی نفسگیر و در جلوگیری از پیشروی دشمن بسیار مؤثر بود. استفاده از موشکهای ماوریک که توسط بالگردهای کبرا شلیک میشدند، یکی دیگر از نکات بارز هوانیروز در این عملیات بود. خلبانان کبرا بارها با شلیک این موشک به اهداف و مراکز تجمع نیروهای دشمن در مسیر جاده فاو تا دریاچه نمک باعث انهدام و سردرگمی دشمن و سهولت در امر پیشروی نیروهای خودی میشدند. از طرفی، دشمن با استقرار شناورهای خود در آبهای خورعبدالله و متکی به جزیره بوبیان کویت سعی میکرد همواره جناح غربی نیروهای اسلام را مورد تهدید قرار دهد و با شلیک از راه دور ضرباتی را به نیروهای ایرانی وارد کند لذا یکی از مأموریتهای هوانیروز مقابله با این شناورها بود که به محض رؤیت آنها بالگردهای کبرا با پرواز بر روی آبهای خورعبدالله با شلیکهای خود، آنها را هدف قرار میدادند. سرهنگ بازنشسته خلبان «اژدر نظری» نیز در این رابطه میگوید: سه روز متوالی گوش به زنگ و منتظر فرصت بودیم تا اینکه در روز چهارم هیکل غول آسای شناور بزرگی را در اطراف جزیره بوبیان مشاهده کردیم و با پرواز به سمت آن و شلیک یک موشک ماوریک، پس از چند ثانیه کوهی از آتش و دود و آب و تکههای شناور به آسمان پرتاب شد و دنبال آن انفجارهای پی در پی و شدیدی به گوش رسید. از مواردی که پرواز بالگردهای ٢١٤ را با مشکل مواجه ساخته بود «اسلینگ» و حمل تجهیزات به صورت بار خارجی بود زیرا حجم زیاد بعضی از این تجهیزات مثل (جیپ و تفنگ ١٠٦ مربوطه) باعث بر هم خوردن تعادل بالگرد در حین پرواز میشد و چنانچه پرواز دقیقی انجام نمیگرفت سقوط بالگرد حتمی بود. آتش سنگین توپخانه و حضور هواپیماهای دشمن در این لحظات هم مزید بر علت شده و کار را برای خلبانان مشکل میساخت اما حضور مسئولان به ویژه فرمانده گردان بالگردهای ٢١٤ (امیر سرتیپ دوم بازنشسته خلبان علیرضا فیروزان) در بین خلبانان جمعی خود و پرواز با آنها در این لحظات حساس باعث تقویت روحیه و افزایش جسارت آنها برای انجام این پروازهای سخت شده بود به صورتی که آنها بدون هیچ مشکلی به خوبی این تجهیزات را اسلینگ و در منطقه فاو پیاده میکردند. هرچند بالگرد کبرا با توجه به مأموریتی که برای این وسیله تعریف شده نباید با هواپیماهای جنگی به مقابله بپردازد ولی در ارتش جمهوری اسلامی ایران، هدایت این وسیله در طول هشت سال دفاع مقدس را خلبانانی بر عهده داشتند که خیلی از معیارها و معادلات جهانی پرواز را بر هم زده بودند و با شهامت و جسارتی که از خود نشان میدادند هیچ سلاحی حتی هواپیماهای جنگی دشمن در منطقه از خشم آنها در امان نبود. سرهنگ بازنشسته خلبان جهانگیر کاووسی میگوید: من در این عملیات افسر رابط و در کنار دریاچه نمک بودم و صحنه هدف قرار گرفتن و سرنگونی آن هواپیما را به اتفاق درجه دار مخابراتم از روی زمین کاملاً مشاهده میکردم. در آن لحظه نیروهای دیگر هم شاهد این اتفاق بودند. هواپیما بوسیله آتش پرحجم سه فروند بالگرد کبرای هوانیروز که در حال عملیات بودند مورد اصابت قرار گرفته و سرنگون شد. در آن عملیات من شاهد سرنگونی دو فروند از بالگردهای عراق هم بودم. در این عملیات دو نفر از خلبانان کبرا به نام های (سرلشکرحسین راستگو و سرلشکر محمد شفیعی هدف) مورد اصابت گلوله مستقیم دشمن قرار گرفته و به درجه رفیع شهادت رسیدند. تعداد ١٥ نفر نیز با نثار جان خود در این عملیات به درجه جانبازی نائل شدند. بازتاب «عملیات والفجر ٨» در رسانههای جهانی: بازتاب عملیات نیروهای مسلح ایران و پیروزیهای چشمگیر آنها در منطقه وسیع خاک عراق (فاو) برای هیچ یک از کشورهای متخاصم با جمهوری اسلامی ایران به خصوص ابرقدرتها و به ویژه آمریکا قابل قبول نبود، به طوری که آمریکا و دیگر اقمارش از این پیروزی درخشان به هراس افتادند. از سویی، اسناد و مدارک این پیرزی آنچنان انکارناپذیر بود که تحت هیچ شرایطی قادر به کتمان آن نبودند و به خاطر اینکه از قافله عقب نمانند پیروزیهای ایران را در منطقة فاو تأیید کردند و خبر آن را سر تیتر روزنامه و مهمترین عنوان خبری رسانهها و شبکههای رادیو و تلویزیونی خود قرار دادند. رادیو بی بی سی: (1364/12/1) خبرگزاری آسیوشیتدپرس: (1364/11/22) رادیو آمریکا: ٣٠/١١/١٣٦٤ (1364/11/30) خبرگزاری فرانسه: روزنامه حریت ترکیه: رادیو و تلویزیون سوئد: از همه مهمتر، تأیید پیروزی رزمندگان ایران در تصرف منطقه فاو به وسیله صدام رییس جمهور وقت عراق و پذیرفتن شکست نیروهای ارتش عراق در عملیات والفجر ٨ از جانب وی بود. برابر نامهای که توسط خبرگزاری آلمان غربی در مورخه ٨/١١/١٣٦٤ افشا شد، صدام در بازدید از جبهه فاو و مشاهده پیروزیهای درخشان رزمندگان اسلام در بازگشت به بغداد طی نامهای به نیروهای گارد ریاست جمهوری که مورد اعتمادترین نیروهای او بودند با لحنی حزن آمیز به موفقیت و پیروزیهای ایران اعتراف کرد و اینگونه نوشت: «ایرانیها با عبور از روی سینه و پهلوی شما، خاک ما را اشغال کردند.» سرانجام، این عملیات غرورآفرین پس از هفت روز تلاش اصلی و تصرف فاو پایان یافت ولی ادامه عملیات و دفع پاتکهای مکرر عراق تا ٧٨ روز ادامه داشت و سلحشوران هوانیروز در طول این زمان در منطقه حضور فعال داشتند. نتیجه عملیات: ١- 30 کیلومتر از خاک میهن اسلامی و حدود ٧٧٠ کیلومتر از خاک عراق آزاد و ارتباط عراق با آب های آزاد قطع شد. ٢- شهر فاو آزاد شد و اسکلههای فاو به تصرف درآمدند و نیروهای ایرانی در ٢٠ کیلومتری بندر امالقصر مستقر شدند. ٣- تلفات انسانی ارتش عراق بالغ بر ١٧٠٠٠ کشته و ٢٥٠٠٠ زخمی میشد. ٤- ضایعات هوایی عراق شامل ٧٠ فروند هواپیما و ١٠ فروند بالگرد. ٥- 400 دستگاه تانک، ٢٠٠ دستگاه نفربر،٢٠٠ موضع توپخانه و ٥٠٠ خودرو منهدم شد. ٦- 80 دستگاه تانک، ٤٠ دستگاه نفربر، ١٩٠ قبضه توپ و تعداد زیادی خودرو به غنیمت گرفته شدند. ٧- یک فروند ناوچه مورد هدف قرار گرفت و منهدم شد. تعداد بالگردهای شرکت کننده هوانیروز: بالگرد کبرا: ٢٢ فروند بالگرد ٢١٤: ٤١ فروند بالگرد شنوک: ١٠ فروند بالگرد ٢٠٦: چهار فروند بالگرد ٢٠٥: سه فروند تعداد بالگردهای شرکت کننده در عملیات والفجر ٨ در مجموع ٨٠ فروند. پایگاههای شرکت کننده:پایگاه پشتیبانی عمومی اصفهان،پایگاه مسجد سلیمان،پایگاه کرمانف، پایگاه تهران. ساعت پرواز انجام شده: ٣٩٣٨ ساعت. تعداد مجروحین حمل شده: ٢٠٣٨ نفر تعداد نیروهای رزمنده ترابری شده در قالب هلی برن: ١٦٢٤ نفر مقدار بار (مهمات و تدارکات) مورد نیاز حمل شده: ٣٣٠ تن یگانهای شرکت کننده از قرارگاه پدافند هوایی رعد ارتش جمهوری اسلامی ایران: سه سایت موشک هاگ از بوشهر ، امیدیه،دزفول. پنجاه عدد جنگافزار توپ ٢٣ میلیمتری. پنجاه عدد جنگ افزار توپ ٣٥ میلیمتری. گروههای پدافندی تهران،اصفهان، اهواز، تبریز. یگانهای سامانه اسکای گارد برای دفاع سطحی مناطق آسیب پذیر. پوشش راداری توسط رادار بندر حضرت امام (ره). تعداد پرسنل درگیر در انجام عملیات ٥٠٠٠ نفر. منبع
-
1 پسندیده شدهخیلی وقت بود میخواست ام این تایپیک رو بزنم ولی متاسفانه وقت نمیشد به نام خداوند مردان جنگ ... دلیران چون شیر و ببر و پلنگ... روز شمار نبرد کلاه سبز ها در خرمشهر... عزیزانی که ما را در تهیه این ویژه نامه یاری کرده اند نهایت تلاش خود را کرده اند تا بتوانند اطلاعاتی جامع و دقیق در زمینه جغرافیای خرمشهر و نبرد آن تدوین کنند تمامی تلاش ما این است گمنامان این نبرد سنگین را بدون هیچ کم و کاستی خدمت ملت شریف ایران معرفی کنیم وامید است به یاری پروردگار و شهدای گرانقدر گردان یکم نیروی دریایی از این امتحان بزرگ رو سپید بیرون بیاییم بر این باوریم هنوز هم محمد رضا مرادی ، اسماعیل شعبانی، محمود میرزا حسینی، محمد مختاری ها حافظ خرمشهر اند و هنوز خطوط مقدم را برای بازگشت به مقر فرماندهی گردان یکم ترک نکرده اند هنوز هم میتوان صدای جیپ های 106 گروه های رزمی تکاوران را در شلمچه ، جاده استراتژیک اهواز خرمشهر ، پلیس راه ، فرمانداری و پل نو را شنید . تقدیم به همه آنانی که در خرمشهر جاودانه شدند... راه آهن خرمشهر/ خرمشهر شهرستان خرمشهر به مرکزیت شهر خرمشهر با مساحت 4 هزار و 552 کیلومتر مربع در جنوب غربی استان خوزستان و در محل پیوستن رود کارون و اروند رود واقع شده است و با شهرستان های آبادن از جنوب شرق، شادگان از شرق و اهواز از شمال و همچنین با کشور عراق از غرب هم مرز است . مردم خرمشهر از نژاد پاک آریایی و سامی هستند مذهب آنها شیعه دوازده امامی است و به زبان پارسی و عربی تکلم می کنند. تا پیش از جنگ خرمشهر به دلیل موقعیت جغرافیایی و بازرگانی و ارتباط با دریای آزاد ، ثروت عظیمی را در خود جای داده بود و مراکز تجاری و نمایندگی شرکت های بزرگ کشتیرانی ، بدان چهره بین المللی بخشیده بود . اکنون ساکنان خرمشهر به کار در بخش های خدمات ، کشاورزی ، باغبانی ، حصیر بافی و دیگر صنایع مشغول هستند . کمربندی از درختان نخل به پهنای چهارصد متر شهر خرمشهر را از سایر قسمت های استان جدا میکند . دامداری در منطقه رواج داشته و انواع محصولات دامی از قبیل لبنیات ، پوست و پشم از فراورده های این بخش می باشد . آب و هوای این شهرستان به علت نزدیک بودن به عربستان و عراق تحت تاثیر باد های گرم و خشکی است که از این سو میوزد . رطوبت نسبی موجود در این ناحیه به علت نزدیکی به اروند رود و خلیج فارس در تمام فصل ها بالا است از خرمشهر به شهر های اهواز و آبادان راه آسفالته وجود دارد و انتهای راه آهن سراسری ایران ، محور تهران – خرمشهر به طول 1070 کیلومتر به خرمشهر منتهی میشود . در سال 1314 فرهنگستان ایران با نگاه به موقعیت طبیعی و سرسبز منطقه ، نام خرمشهر را پیشنهاد کرد و در سال 1316 به دستور رضا شاه محمره به خرمشهر تغییر نام داد . از دو قرن پیش به دلیل اهمیت فوق العاده آن مورد توجه استعمارگران قرار گرفت و تاکنون چهار باری به اشغال قوای خارجی درآمده است . در سال 1216 ش هنگامی که هرات به سبب خود داری حاکم آن از پرداخت مالیات ، توسط سپاهیان محمد شاه قاجار محاصره شده بود ، نیرو های عثمانی به تحریک انگلستان و به بهانه سرکوب عشایر ( بنی لام ) که در شرق اروند ساکن بودند ، خرمشهر را اشغال کردند که بهای آزادی آن ، رفع محاصره هرات از سوی ارتش ایران بود. در سال 1226 بر اساس معاهده دوم ارزروم ، حاکمیت ایران بر خرمشهر ، آبادان و سواحل شرقی اروند رود تثبیت شد که بهای آن چشم پوشی ایران از حاکمیت بر سلیمانیه بود . با بازپس گیری هرات توسط ناصرالدین شاه در سال 1235 ش نیرو های انگلستان خرمشهر را به اشغال به خود درآوردند و در پی آن بر اساس معاهده 1875 م ( 1236 ش ) پاریس که بین ایران و انگلستان منعقد شد ، به بهای آزادی خرمشهر ، هرات از خاک ایران جدا شد . در جریان جنگ جهانی دوم ، به دلیل شرایط ویژه خرمشهر و وجود خط آهن در این شهر و با توجه به نیاز نیرو های روسیه به کمک های تسلیحاتی و تدارکاتی برای تقویت خطوط نبرد با آلمان ها، دولت هایی چون انگلیس و ایالات متحده برای پشتیبانی از نیرو های روسی نگاهشان به سمت خرمشهر و خط آهنش خیره گشت . خرمشهر باز هم شاهد اشغالی دیگربود. نیرو های متفقین این شهر استراتژیک را به تصرف خود درآورده و به سرعت به پشتیبانی از نیرو های روسی درگیر در محور های شمالی نبرد اقدام نمودند پس از شکست ارتش آلمان ، متفقین حاضر شدند خرمشهر را به تدریج تخلیه کنند . با آغاز جنگ ایران و عراق ، خرمشهر به جهت نزدیکی با مرز، یکی از اولین نقاطی بود که مورد هجوم واقع گشت ... اما این بار گویی با دفعات قبل کمی تفاوت دارد . تاریخ نشان دهنده این موضوع بسیار مهم است ... انفجار خط لوله نفت توسط خلق عرب .../ خرمشهر اسفند ماه 1358... خرمشهر را میتوان به نقاط مختلف تقسیم بندی کرد از جمله بندر خرمشهر ، پل خرمشهر ، پل نو ( یکی از استراتژیک ترین پل های منطقه ) ، نهر خین ، صد دستگاه ، میدان کشتارگاه ، جاده اهواز خرمشهر ، پلیس راه ، پادگان دژ، کوی طالقانی ، خیابان 40 متری و فلکه فرمانداری ، مسجد جامع و منطقه مارد که به جرات میتوان گفت شدید ترین نبرد ها در مناطقی که ذکر گردید میان تکاوران نیروی دریایی ( کلاه سبز ها) و لشگر های متجاوز عراقی رخ داده است تک تک این مناطق به خون پهلوانانی مزین گشته است که آیندگان قطعا از آنان همچون آریو برزن ها یاد خواهند کرد. فضای شهر بسیار نا آرام است گروهی به نام خلق عرب در شهر ساز مخالف میزنند و آشکارا از فضای آشفته آن روز ها سوء استفاده کرده و شعارهای عربی حزب بعث عراق را سر میدهند و با عضو گیری از جوانان عرب ایرانی خرمشهر قصد دارند تا در شهر آشوب بر پا کنند. این گروه به وسیله حمایت های ارتش عراق توانسته اند مسلح شوند و این امر برای آرامش خرمشهر خطر ناک است . یکی از بومیان خرمشهر در این رابطه می گوید : گروه خلق عرب با مطرح کردن موضوعاتی چون غیرت عربی و شعار های ناسیونالیستی عربی قصد تحریک عرب زبانان خرمشهری را دارد . یک سوال گروه خلق عرب که حال به مشکلی بسیار جدی برای امنیت ساکنین شهر مبدل گشته چگونه به وجود آمده است ؟ برای رویارویی با تشکیلاتی تحت عنوان کانون فرهنگی نظامی جوانان مسلمان خرمشهر ستادی به نام رزمندگان خلق عرب تاسیس شده است که تمام تلاش خود را صرف برانگیختن عصبیت قومی می کند و به طرق مختلف به ایجاد و گسترش روحیات ناسیونالیستی و قوم گرایی می پردازد . بمب گذاری در کشتیرانی خرمشهر ... طبق گزارش های ارسالی از شهربانی خرمشهر این گروه کم کم دارد تغییر ماهیت میدهد و اقدام به تشکیل یک کانون تحت عنوان کانون فرهنگی خلق عرب کرده است و از اقشار تحصیل کرده عرب در منطقه عضو می پذیرد و بدون دریافت مجوز های لازم اقدام به برگزاری تظاهرات گوناگون میکند .شعار های مطرح شده در تظاهرات مذکور به شدت ناسونالیستی بوده و بر قوم گرایی عربی اشاره میکند... لازم به ذکر است تظاهرات ذکر شده به شدت بوی تفرقه میدهد. درگیری های مسلحانه خلق عرب در شهر ... تظاهرات ها به حدی بوی خشونت به خود گرفته اند که بعضا در نقاطی به تظاهرات به درگیری های مسلحانه تبدیل گشته است فضای عمومی شهر بسیار ملتهب است. گزارش های ژاندارمری و شهربانی خرمشهر بسیار نگران کننده است اعضای این گروه آشکارا ، اسلحه به دست در میان مردم رفت و آمد می کنند و این امر سبب نگرانی مردم خرمشهر شده است مردم دیگر احساس امنیت نمی کنند . گزارش اقدامات این گروه خائن و وطن فروش نشان دهنده یک توطئه عمیق است که حال خرمشهر و مردم آن را تهدید میکند . نیاز به یک نیروی ورزیده و همه فن حریف است تا ضمن به دست گرفتن اوضاع شهر کمی از ادعای گروه خلق عرب بکاهد و در صورت لزوم آن را به طور جد منهدم کند. فرماندهی وقت نیروی دریایی به دلیل گزارش های نگران کننده شهربانی از اوضاع داخلی شهر طی نامه ای محرمانه به فرماندهی گردان یکم تکاوران نیروی دریایی ( کلاه سبز ها ) نا خدا هوشنگ صمدی می خواهد یک واحد از گردان به خرمشهر اعزام شود. ناخدا یکم تکاور هوشنگ صمدی ( فرمانده مقتدر گردان یکم تکاوران ) در این باره میگوید : تیمسار دریادار دوم تکاور عیسی حسینی بای ... بنده یک واحد زبده از گردان را تحت فرماندهی یکی از ورزیده ترین افسرانم به نام ناوبان بای ( تیمسار دریادار عیسی حسینی بای کنونی ) را راهی خرمشهر کردم عملکرد این واحد در خرمشهر بسیار بسیار جالب بود و در عین حال حرفه ای. به دلیل عملکرد تکاوران نیرو دریایی غائله خلق عرب که آمده بود جولان دهد فروکش کرد. ناوبان بای با افراد تحت امرش در اسفند ماه 58 اعزام به خرمشهر شد و تقریبا تا اوایل تابستان 59 در آنجا حضور داشتند به دلیل عملکرد درخشان ایشان و افراد تحت امرش بومیان عزیز خرمشهر تکاوران را به خوبی می شناختند. لباس تکاوری، کلاه سبز کج به خوبی برایشان شناخته شده بود و حتی بعضی از تکاوران به اسم می شناختند و این نشان دهنده عملکرد خوب و درخشان ناوبان بای بود. استقرار تکاوران در خرمشهر سومین تکاور ایستاده از راست به چپ تیمسار بای هستند خاطرم هست یکی از عملیات های این واحد اعزامی به خرمشهر بسیار در میان مردم و منطقه سر و صدا کرد . جناب بازرگان آمده بودند خرمشهر تا برای کارکنان شرکت نفت سخنرانی کنند شورش گروه خلق عرب کاری کرد که ایشان نتوانستند سخنرانی کنند و خرمشهر را ترک کردند. فرماندهی وقت نیرو دریایی دستور دادند به تکاوران مستقر در خرمشهر یعنی همان واحد ناوبان بای که به شدت با این گروه برخورد شود و دستور دادند این گروه مسلح فورا خلع سلاح شده و سلاح های خود را تحویل نیروهای مسلح دهند . اما این گروه از این امر سر باز زدند و باید بگویم اینجا بود که کلاه سبز ها وارد شدند و از بیخ و بن ریشه این گروه را خشکاندند. گروه خلق عرب در خرمشهر دو مقر فرماندهی داشت یکی در کنسولگری سابق عراق و یکی در مدرسه عراقی ها آنقدر گستاخ بودند که پرچم خود را بر بام این مراکز به اهتزاز درآورده بودند . ناوبان بای با گرفتن دستور، شبانه دو مقر فرماندهی خلق عرب را در اختفای کامل محاصره و در یک عملیات کماندویی توانست بدون خونریزی هر دو مقر را به تصرف درآورد و تمامی افراد خلق عرب را دستگیر و خلع سلاح کند و پرچم این گروه را پایین آورده و پرچم ایران را بر فراز مقر ها به اهتزاز درآورد . 4000 هزار قبضه اسلحه ازاین گروه خطرناک کشف و تحویل نیرو های مسلح گردید در این عملیات اکثر سران خلق عرب دستگیر شدند و البته بعضی هم به عراق گریختند اما باید بگویم خلق عرب اینجا تمام شد مردم خرمشهر به دلیل عملکرد خوب تکاوران نفس راحتی کشیدند . ناوبان بای و واحد تحت امرش در خرمشهر اقدامات بسیار درخشان و مهمی انجام دادند از جمله خنثی کردن بمب هایی که در بازار و یا معابر شهر کار گذاشته شده بود ، آزاد کردن برخی از افراد سپاه خرمشهر که توسط این گروه به گروگان گرفته شده بودند و هزاران اقدام ارزشمند دیگر ... پایان قسمت نخست ... منبع -------------------------------------- تصاویر نرمال و تاپیک منتقل شد PersianKing .
