امتیاز دادن به این موضوع:

Recommended Posts

گوش بر ها, اشباح ترسناک جبهه های ایلام


پيرمرد کارش بهياري و رسيدگي به دوا و درمان روستاهاي اطراف دهلران بود ؛ اما مردم ، عبد الرضا داور را « دکتر » صدا مي کردند . آن روز با همکارانش ، سيف الله بهرامي و دختر و نوه ي چهارساله اش، راه افتاده بودند براي بررسي وضعيت بهداشتي و درماني روستا ها . ساعت از نيم شب گذشته بود. مسافر ها که به انتهاي جاده فکر مي کردند و مردمي که منتظرشان بودند ، نا گهان با کمين وحشتناکي روبرو مي شوند .
ماشين با رگبار و شليک پياپي ، سوراخ سوراخ مي شود و مي ايستد . همان اول کار ، يکي از اين گلوله ها هم خورده بود توي سر مادر و ... وآخرين حرفي که شنيده بود ، فرياد پسر چهار ساله اش بود که صدايش مي کرد .
حالا عبد الرضا و همراهش اسير « گوش برها » شده اند. اسلحه ها بچه را نشانه مي رود که با اصرار پدر بزرگ (عبد الرضا ) کنار مي کشند . و بچه ي چهار ساله، همان جا محکوم مي شود که تا صبح بر روي جنازه مادر ناله و گريه کند . سرما ، وحشت از تاريکي و گلوله ، براي بچه دردناک تر از ديدن مادري نبود که تير پيشاني اش را سوراخ کرده بود و گوش هايش را هم گوش برها بريده بودند ...
فردا صبح ، گشتي هاي سپاه، کودکي را مي بينند که توي سرماي شديد جاده ، روي جنازه ي مادرش از هوش رفته است .
پسر بچه، بعد از 25 روز بيماري و تشنج شديد شهيد شد. پدر بزرگ، بهد از هشت سال اسارت به خانواده اش بازگشت ؛ اما شکنجه ها کار خودش را کرده بود. او هم رفت پيش دخترش ...
گزارش اين حادثه ، در گزارش هاي صبح آن روز ، چنين ثبت شده است :
به : فرماندهي سپاه ناحيه ايلام
از : فرماندهي سپاه دهلران
سلام عليکم ؛
به استحضار مي رساند در شب يکشنبه ، مورخه 63/8/12 يک نيسان متعلق به بهداري دهلران ، همراه چهار نفر سرنشين که دو نفر مرد و يک زن و يک کودک چهار ساله هنگام عبور از طرف زرين آباد به دهلران در دو کيلومتري روستاي بيشه دراز در تنگه نجي مرده در کمين افراد گوش بر قرار مي گيرند ، دو نفر به اسارت در مي آيند و زن ، شهيد و بچه ، سالم به جاي مي ماند و خودروي مذکور منهدم مي گردد .
حد فاصل مهران تا دهلران، يک محور مواصلاتي به طول يکصد کيلومتر است که غرب و جنوب را به هم وصل مي کند اين جاده ، تقريبا خط دوم جبهه بود. در مسير اين جاده ،بسياري از مردم جنگ زده و آواره شده ي دهلران ، در روستاي متروکه ، که در مسير اين جاده قرار داشت ، اسکان گرفته بودند . اين مردم ، عملا به عنوان نيروهاي پدافند کننده ، نقش مهمي داشتند. ضمن اين که جوانانشان در جبهه هاي مهران و دهلران مشغول دفاع بودند . اين خانواده ها نيرويي دلگرم کننده براي رزمندگان مستقر در خط به شمار مي آمدند.
رژيم بعث عراق از اوايل جنگ ، به هر طريق قصد از بين بردن آرايش اين روستا ها را داشت ؛ گاهي با حملات زميني و گاهي با حملات هوايي . هر روز بمب و گلوله ي توپ بود که بر سر مردم اين روستا ها مي باريد. اما آنها مقاومت مي کردند و بعضي وقت ها منطقه را رها مي کردند ، ولي باز بر مي گشتند .
اين بار بعثي ها نقشه ي جديدي کشيدند و آن ، به کار گيري تعدادي از عوامل ضد انقلاب بود . اين عوامل از کردهاي عراقي بودند و از نظر جسمي ، هيکلي و توانا بودند . دستگاه استخباراتي عراق ، آنها را سازمان داد و يک تشکيلات سياسي از آنها به نام « گروه فرسان » تشکيل داد ؛ گروهي چريکي که به صورت پارتيزاني عمل مي کردند و هدف آنها ، ضربه زدن به مردم روستا و رزمندگان اسلام بود .که در محور مواصلاتي مهران - دهلران رفت و آمد داشتند . روش کار آنها اين طور بود که جاده ها را سنگ چين مي کردند و با کمين در ورودي روستا ها ، چوپان ها و عشاير را در بيابان و صحرا دستگير مي کردند ؛ و اگر مي توانستند آنها را به صورت اسير ، تحويل عراقي ها مي دادند ؛ و يا اگر تاريکي شب و راه طولاني و... به آنها اجازه نمي داد ، بلافاصله به افراد تير خلاصي مي زدند و يک گوش آنها را مي بريدند و به عنوان سند و مدرک، تحويل عراقي ها مي دادند تا در قبال هر گوش يا هر اسير ، از عراقي ها پول بگيرند . فعاليت اين گروه از سال 1363 آغاز شد و تا پايان جنگ ادامه داشت . آنها عمليات هاي تروريستي زيادي عليه عشاير ، روستايي ها و رزمندگان انجام دادند و به دليل بريدن گوش شهدا ، معروف شده بودند به « گوش برها ».

منبع:منبع: مجله ي امتداد شماره 10




درود خدا بر شهداي عزيز ایلام غيور كه در حد فاصل مرز دهلران ومهران حماسه افريدند وگوش برهاي مزدور را نابود كردند.

  • Upvote 6

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
[b]گروه ويژه تشكيل شده بود. يك گروه ويژه كه از بهترين لشكر بودند. كار اين گروه تعقيب و از پاي در آوردن نيروهاي عراقي موصوف به" فرسان" بود. همان گوش برهايي كه مدتي بود از عمق خاك عراق به پشت عقبه نيروهاي ما نفوذ مي كردند و ضربات بدي به نيروها وارد مي كردند. بيشتر اعضاي اين گروه از كردهاي وابسته به رژيم بعث بودند. كارشان شناسايي نقاط حساس و كمين كردن در پشت عقبه نيروهاي خودي بود. هر بار كه نفوذ مي كردند ، تا ضرباتي وارد نمي كردند ، امكان نداشت كه به عقب بر گردند. تا حالا چندين بار كمين زده اند و عده اي از بچه ها را شهيد كرده اند. گوش هاشان را بريده اند و با خود برده اند. هر جفت گوش قيمت گراني دارد. هر جفت گوش پنجاه هزار دينار پول كمي نيست. گروه فرسان آن قدر سريع ؛ چابك و خطر ناك هست كه آوازه وحشتشان تمام منطقه را گرفته است. تمام نيروهاي مستقر در خط به خوبي مي دانند كه گروه فرسان از هر منطقه يا نقطه اي كه بگذرد ، تا ضرباتي وارد نكنند ، امكان ندارد بر گردند. با دسته هاي ده نفري و بيست نفري وارد منطقه مي شوند ،از بيراهه ها وارد مي شوند و از همان جاها دوباره به خاك عراق بر مي گردند. براي همين بود كه به دستور فرمانده لشكر محمد كرمي و ساير اعضاي فرماندهي ، يك گروه ويژه تشكيل داد كه افرادش از بهترين گردان ها و گروهان ها انتخاب شده بودند. كار اين گروه تعقيب گوش برها و از بين بردن آنها بود. پانزدهم مرداد ماه 1363 بود كه علي بسطامي از اطلاعات عمليات لشكر به مقر گردان آمد. قرار بود به شناسايي منطقه آزاد خان كشته برويم. علي بسطامي فرمانده اطلاعات لشكر به دنبال رد گروه فرسان بود. من هم عضو گروه ويژه بودم و مي بايست ردي ، نشاني از آنها پيدا كنم. شب كه شد چهار نفر از بچه ها را انتخاب كردم و به راه افتاديم. نرسيده به خط اصلي ، رو كردم به علي و گفتم : علي جان از خط اصلي عبور كنيم و بعد نمازمان را بخوانيم! علي گفت : نه آقا سيد ! اگه از خط پدافندي عبور كنيم جلويمان ميدان مين هست ، مي ترسم آنجا مشكلي پيش بياد و نتوانيم نمازمان را بخوانيم ، بذار همين جا نماز بخوانيم. علي از بچه ها فاصله گرفت و رفت در يك گودي كوچك كه آن طرف تر بود ، مشغول نماز خواندن شد. چند لحظه صداي گريه بلند شد. اول فكر كردم حتما يكي از بچه هاست ؛ اما بعد ديدم صداي هق هق زدن اوست كه در داخل گودي بلند مي شود. تا حالا نديده بودم كه علي گريه كند. آوازه شجاعتش را شنيده بودم ، بهم گفته بودند كه هر لحظه اراده كند تا بيست متري سنگر بعثي ها مي رود و هيچ كس جلودارش نيست ، شنيده بودم كه چقدر با نيروهايش دوست و رفيق است ، اما نديده بودم كه اين مرد ، اين آدمي كه اين آوازه را به هم زده ، گريه كند. صداي گريه اش را به وضوح مي شنيدم. بي اختيار بلند شدم رفتم كنارش. دست به دعا بود : خدايا مي خواهم مجرد شهيد شوم !خدايا امشب ماموريت مهمي در پيش داريم ، خودت كمك كن كه با سر بلندي اين ماموريت را انجام بديم ! خدايا اگر قرار است مشكلي ، خطري پيش بيايد ، آن را تنها نثار من كن! چه حالي داشت ! بي آنكه خلوتش را به هم بزنم از كنار چاله بلند مي شوم. مي آيم پيش بقيه. نمازش را كه خواند به گروه ملحق شد. خودش بلند مي شود و براي بچه ها چاي درست مي كند. غذا را خودش بين نيروها تقسيم مي كند تا كسي بلند مي شود كه كاري انجام دهد ، التماس مي كند كه بنشيند تا او همه كارها را انجام دهد. هيچ باورم نمي شود. مسئول اطلاعات عمليات لشكر با آن نام و آوازه اي كه به هم زده بود ، طوري رفتار كند كه همه را به شگفتي وا دارد. شام كه خورده شد ، راه مي افتيم. از خط پدافندي بعثي ها مي گذريم و با عبور از همان جاده كمربندي عراقي ها كه تمام منطقه را به هم وصل مي كند ، مقرهايي را كه در مناطق خزينه و شهابيه است شناسايي مي كنيم. علي جلو دار است. تا قبل از عبور از خط پدافندي پشت سر نيروها حركت مي كرد ، اما همين كه نزديك خط اصلي مي شويم ؛ خودش جلو مي افتد. من اولش مخالفت مي كنم. تو كه تا چند لحظه پيش پشت سر همه بودي چطور شد كه حالا جلودار مي شوي! علي گفت :من بايد جلودار باشم! گفتم :نه ، من بايد جلودار باشم ، وجود تو براي لشكر خيلي اهميت داره! علي گفت :تو را به خدا اذيت نكن! و جلوتر از همه راه مي افتد. كار شناسايي تمام مي شود اما ردي از گروه فرسان نيست. فقط مقرهاي جديدي كه در منطقه ايجاد شده ، توجه علي را بر مي انگيزاند. انگار عراق مي خواهد در منطقه آماده شود. گروه فرسان وحشت عجيبي در منطقه ايجاد كرده بود. كسي به درستي اطلاعي از سازماندهي و چگونگي كار و برنامه شان نداشت. مدتي بود كه در برابر اين گروه ، به دستور فرمانده لشكر 11 امير المومنين(ع) و فرمانده عمليات لشگر، غلام ملاحي گروه ويژه اي تحت عنوان گروه ضربت تشكيل شد كه كارش تعقيب و از بين بردن اعضاي گروه فرسان بود. هواي داغ مرداد ماه 1363 و آن دشت هاي سوزان و ملتهب مهران و چنگوله بد جوري آدم را كلافه مي كرد. چند قدم كه راه مي رفتي ، عطش طوري جلوه مي كرد كه انگار سالهاست آبي ننوشيده اي. درست مثل خود دشت. مثل همين خاك گرم و سوزان كه هر چه آب روي آن بريزي اصلا نمودي ندارد. باز هم لب تشنه و تاول زده است. هجدهم تير ماه شصت و سه بود كه غلام ملاحي فرمانده عمليات لشكر دستور داد كه براي كسب اطلاع از وضعيت دشمن در منطقه ، هر طوري شده بايد اسير بگيريم. غلام چيزي خواسته بود كه بعيد به نظر مي رسيد. همه اش دنبال چگونگي تشكيل سازمان گروه فرسان يا آن گوش برهاي لعنتي بوديم. بايد مي دانستيم كه اينها كي اند و چطور سازماندهي و هدايت مي شوند و چگونه خود را به عقبه نيروهاي ما مي رسانند و از آنجا ضربه مي زنند. تا حالا چند بار جلوي راه بچه ها كمين كرده بودند و تعداديشان را شهيد كرده بودند. تنها چيزي كه مي دانستيم اين بود كه آنها كرد هستند ، همين. يك ماه گذشت... يادگار اميدي فرمانده اطلاعات عمليات بود. من هم مسئوليت گروه ديگري از بچه ها را به عهده داشتم. هواي گرم مرداد ماه شصت و سه آدم را كلافه مي كرد. اما در پوشش همين گرما و هواي دم كرده گوش برها از خط عبور مي كردند و مي آمدند پشت سر نيروهاي خودي و آنجا كمين مي كردند. مدتي بود كه بد جوري منطقه را نا امن كرده بودند. آوازه وحشت و قدرتشان در همه جا پيچيده بود. بيش از همه از منطقه "سر خر" عبور مي كردند. انگار آنجا مرز سفيدي بود كه هيچ خطري تهديدشان نمي كرد. خوب جايي را انتخاب كرده بودند. "سرخر" با آن هم شيار پيچ در پيچ ، توي روز روشن آدم را به هراس مي انداخت ، چه رسد به اين كه نا امن باشد. دل شير مي خواست كه بتوان به راحتي از آن عبور كرد. به خصوص زير حرارت و گرماي مرداد ماه كه آفتاب عمود بر پيكرت تازيانه آتش بزند. اما تحت هر شرايطي مي بايست بر اساس دستور لشكر ، هم به دنبال گوش برها مي گشتيم ؛ هم از عراقي ها اسير مي گرفتيم. حاج يادگار آمد و نيروها را توجيه كرديم. نيروها به دو گروه تقسيم شدند كه مسئوليت يك گروه با حاج يادگار بود و مسئوليت گروه دوم با من. غروب روز دوشنبه هفدهم مرداد ماه بود كه راه افتاديم. از جاده آسفالت مهران - دهلران گذشتيم و هفده كيلومتر به عمق خاك عراق نفوذ كرديم تا به منطقه "ته ليل" رسيديم كه حايل بين مهران و دهلران بود. بر روي ارتفاعات "ته ليل" عراقي ها يك پايگاه زده بودند. پشت سر ارتفاعات ، تپه اي بود كه تير بار دوشكا را روي آن مستقر كرده بودند. تير بار جايي قرار گرفته بود كه هر جنبنده اي كه قصد نفوذ از آن سمت را داشت ، جان سالم به در نمي برد. پايگاه جاده مواصلاتي نداشت و براي همين تداركات نيروهاي عراقي با قاطر صورت مي گرفت. اهميت آن نقطه در اين بود كه روي بخش وسيعي از منطقه ديد و تير كامل داشت. عصر بود كه دو نفر از عراقيها در حالي مشاهده شدند كه با قاطر براي پايگاه آذوقه مي بردند. يادگار گفت: بايد هر طوري شده پايگاه را دور بزنيم و محاصره شان كنيم ! گفتم :فكر خوبيه ! اما بايد با نهايت دقت اين كار انجام بگيره ! همه اش به اين فكر مي كرديم كه چطور يكي از آن سربازها يا درجه دارهاي بعثي را زنده بگيريم. اين مهمترين هدف بود و برنامه بعدي هم تعقيب و به دام انداختن گوش برها بود. بين پايگاه و تپه اي كه تير بار دوشكاي بعثي ها روي آن مستقر بود ، شياري بود كه هر موقعيتي را به هم متصل مي كرد. قرارشد كاظم فتحي زاده به اتفاق چند نفر ديگر از بچه ها در ميانه شيار ، يعني همان جايي كه عراقي ها با قاطر تداركاتشان را انجام مي دادند ، كمين بزنند. كار سختي بود. گرماي هوا و التهابي كه از زمين بخار مي شد امكان فعاليت چنداني به آدم نمي داد. اما چاره اي نبود. به هر نحو ممكن و تحت هر شرايطي بايد كار را مي كرديم. هدف گرفتن اسير بود. كسي كه بتوان تازه ترين اطلاعات را ازش كسب كرد. اين براي فرماندهي لشكر و قرارگاه مهم بود. كار بايد طوري صورت مي گرفت كه تا آنجايي كه امكان داشت درگيري به وجود نيايد. چند نفر از افراد به عنوان گروه گشتي به طرف نقاط در نظر گرفته شده حركت كردند. مي بايست قبل از هر اقدامي از آخرين وضعيت پايگاه ها اطلاع پيدا مي كرديم. افراد گروه گشت چند ساعت بعد از گشت خسته بودند و نوعي نگراني و ناراحتي در چهره شان هويدا بود. به كاظم فتحي زاده گفتم :چي شده ؟چرا ناراحتين ؟ كاظم گفت: لو رفتيم !؟ حاجي يادگار گفت :چي گفتي ؟! لو رفتيم؟ سرگروه گفت: متاسفانه عراقي ها متوجه حضور ما در منطقه شدن! گفتم :چطور ممكنه !؟ما كه نهايت دقت را كرده ايم! حاجي يادگار گفت :حالا چه كارا كردين !؟ سر گروه گفت: عراقي ها در همان مسيرهاي كه رفت و آمد داشته ايم ، كمين گذاشته اند ! حالا پايگاه هاي بعثي ها كاملا آماده و هوشيار بودند. هيچ چاره اي نبود. هر طوري شده بايد كار را يكسره كنيم. بايد يكي از آن بعثي ها را به اسارت بگيريم. بايد مي رفتيم و كاري مي كرديم. سي و هشت نفر از آنها آماده شدند. شب از راه رسيده بود و جز من و حاجي يادگار و آن چند نفر افراد گشتي بقيه نيروها نمي دانستند كه عراقي ها از حضور ما در منطقه مطلع شده اند و در آماده باش كامل به سر مي برند. قرص ماه از آسمان پرتو افشاني مي كرد و سطح زمين را نور باران كرده بود. شب كه مهتابي باشد براي عمليات يا تك شبانه زياد مناسب نيست. اما چاره اي نبود. نيروها را از مسيري عبور داديم كه تنها يك باريكه راه از ميانه آن مي گذشت بقيه مسير يا پرتگاه بود يا صعب العبور. كاظم فتحي زاده جلو دار ستون بود. پشت سرش من بودم و حاجي يادگار و بقيه نيروها هم پشت سر. ستون داشت به جلو حركت مي كرد كه به ناگاه سر و كله چند نفر از عراقي ها در جلوي ستون ظاهر شد. باريكه راه بود و هيچ راه بر گشتي وجود نداشت. پايين پرتگاه بود و قسمت بالا هم صخره اي و صعب العبور. كم كم سر و كله چند نفر ديگرشان هم پيدا شد. آنقدر نزديك و ناگهاني اين اتفاق افتاد كه افراد گروه با عراقي ها ادغام شدند. شب مهتابي سطح زمين را مثل روز روشن كرده بود. كاظم مكثي كرد و گفت :حالا چكار كنيم ؟گفتم بخوابيد روي زمين ! كاظم خيز برداشت و تمام ستون سر و سينه را به خاك چسباندند. به همان حالت سينه خيز مسير آمده را دوباره برگشتيم. به بقيه افراد گروه گفتيم كه قضيه چيه. خود را به شياري رسانديم كه در ابتداي باريكه راه بود. داخل شيار كه شديم ، افراد همگي جمع شدند. به همه گفتم كه قضيه چيست و چرا برگشتيم. مايي كه تا همين چند لحظه پيش در چنگال نيروهاي عراقي بوديم ، به طرز شگفت آور و اعجاب انگيزي از دامشان بيرون آمديم. يعني آنها ما را نديده بودند ؟يا نه ، ما را ديده اند و حتما چهار سمتمان را محاصره كرده اند ؟ حاجي يادگار گفت : از داخل همين شيار بالا بريم و بعد محاصره شان كنيم ! گفتم : باشه اين كار را مي كنيم ! از ميان شيار رو به سمت بالا حركت كرديم و بعد به جايي رسيديم كه بالاتر از همان نقطه اي بود كه همين چند لحظه پيش چند نفر از عراقي ها را آنجا ديده بوديم. افراد گروه تقسيم شدند و بالاي سرشان موضع گرفتند. حالا باريكه راه كاملا در زير دست قرار گرفت و پايين آن هم پرتگاه بود. به نظر مي رسيد كه عراقي ها محاصره شده اند. در زير نور شب مهتابي باز سر و كله دو نفرشان در نزديكي باريكه راه خودنمايي مي كرد. حالا وقتش بود. عمليات بايد سريع و برق آسا انجام بگيرد. فرمان آتش صادر شد و درگيري سختي درگرفت. حمله سريع و برق آسا بود. عراقي ها هيچ فكرش را نمي كردند كه به دام بيافتند. درست همان دامي كه آنها از قبل براي ما تنيده بودند ، خودشان در آن گرفتار شدند. زير نور ماه، تيرهايي كه شليك مي شد و آن پايين بر سر عراقي ها پايين مي آمد جلوه قشنگي به پا كرده بود. صداي نعره سربازان بعثي به گوش مي رسيد كه خودشان را به پايين پرتگاه پرت كردند. بچه ها هر چه مهمات و نارنجك و آرپي جي بود روي سرشان ريختند. ديگر از سوي عراقي ها تيري به آن صورت شليك نمي شد. چند نفر از افراد ديگر گروه پايين رفتند و چند لحظه بعد در عين ناباوري سه نفر را در حالي كه به اسارت گرفته بودند ، بالا مي آمدند. وضعيت يكي شان وخيم بود. طوري كه چند لحظه بعد هلاك شد. يكي ديگرشان پايش شكسته بود. مدام از طريق بي سيم صدايمان مي كردند ، اما به حاجي يادگار گفتم جواب شان را ندهد تا كار را يكسره كنيم. حاج محمد كرمي فرمانده لشكر ، كورش آسياباني فرمانده قرار گاه، محمد كرمي فرمانده قرارگاه و غلام ملاحي همگي منتظر تماس ما بودند. مدام حاج كرمي از پشت بي سيم داد مي زد كه چي شده ؟شما كجا هستيد ؟آيا به مقصد رسيده ايد يا نه !؟اما اول جوابش را نداديم تا كار يكسره شد. حالا وقت بر قراري تماس بود. . به فرمانده لشكر و بقيه گفتيم كه عمليات با موفقيت انجام گرفته و كادوي بچه هاي گروه ضربت هم در اولين فرصت ممكن تقديم شان مي شود.[/b]
  • Upvote 13

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
بردار ما بالاخره نفهمیدیم شما مخالف این گوش برها هستی یا موافق .
یه جا میگی خودم دار و دسته گوش بر راه میندازم.
یه جا میگی جنایتکارن.
[img]http://www.military.ir/forums/public/style_emoticons/default/raised%20eyebrow.gif[/img]

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
[quote name='IR-Craft' timestamp='1352915545' post='282595']
بردار ما بالاخره نفهمیدیم شما مخالف این گوش برها هستی یا موافق .
یه جا میگی خودم دار و دسته گوش بر راه میندازم.
یه جا میگی جنایتکارن.
[img]http://www.military.ir/forums/public/style_emoticons/default/raised%20eyebrow.gif[/img]
[/quote]

اون گوشبران که جنایتکارن وقاتل خود ما. ولی ما گوش بران معاصر گروه جدیدی هستیم برای بریدن گوش امریکایی ها درزمان حمله احتمالی اینده
  • Upvote 2

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
ممنون خیلی جالب بود
شد مثل فیلم های کاماندویی و پارتیزانی جنگ جهانی که شب ها می نشستیم نگاه می کردیم
یاد همه شهیدانی که با پایمردی جلوی دشمن ایستادند گرامی و راهشان پر رهرو باد

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
ایران هم اوایل جنگ یه گروه داشت به نام ادم خوارها که صدام برای سرشون جایزه گذاشته بود کسی چیزی در مورد اونا نمیدونه ؟

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
[size=3]19/10/63[/size]
[size=3][size=5]در نیمه شب گذشته، حدود ساعت 1:30 در جاده آسفالته مهران ـ دهلران نیروهای گوش بر وابسته به عراق، در منطقه «فصیل» کمین کردند که در نتیجه، یک تویوتا و یک دستگاه آیفا متعلق به تیپ امام رضا(ع) را منهدم و عده ای از سرنشینان آن را شهید و عده ای را مجروح می کنند.[/size][/size]
[size=3][size=5]*[/size][/size]
[size=3][size=5]5/12/63[/size][/size]
[size=3][size=5]تعداد چهار نفر از برادران گشت گره پیکر در منطقه «کوه تپه» توسط گوش برها به شهادت رسیدند.[/size][/size]
[size=3][size=5]*[/size][/size]
[size=3][size=5]6/2/64[/size][/size]
[size=3][size=5]یک دستگاه تویوتا گشت لشکر ذوالفقار در حوالی «تنگه نصریان» به کمین گروه گوش برها افتاده و هفت نفر شهید شده اند.[/size][/size]
[size=3][size=5]*[/size][/size]
[size=3][size=5]21/11/64[/size][/size]
[size=3][size=5]گوش برها یک چوپان را در منطقه کوه تپه ربودند.[/size][/size]
[size=3][size=5]*[/size][/size]
[size=3][size=5]22/5/65[/size][/size]
[size=3][size=5]در منطقه کوه تپه یک دستگاه خودرو ژاندارمری با یازده نفر سرنشین به کمین افتاده و تمامی سرنشینان شهید شدند.[/size][/size]
[size=3][size=5]*[/size][/size]
[size=3][size=5]11/7/63[/size][/size]
[size=3][size=5]یک نفر چوپان در جنوب روستای «بیشه دراز» توسط گوش برها ربوده شد.[/size][/size]
[size=3][size=5]*[/size][/size]
[size=3][size=5]13/7/63[/size][/size]
[size=3][size=5]در «عین منصور» گروه گشت ژاندارمری به کمین گوش برها افتاد که دو نفر شهید، چهار نفر زخمی و چهار نفر اسیر می شوند.[/size][/size]
[size=3][size=5]*[/size][/size]
[size=3][size=5]11/11/66[/size][/size]
[size=3][size=5]گروه گشت ثارالله به کمین گوش برها افتاده که تعداد شش نفر از نیروها اسیر شدند.[/size][/size]
[size=3][size=5]*[/size][/size]
[size=3][size=5]20/11/66[/size][/size]
[size=3][size=5]در منطقه «چیلات» نیروهای گشت ژاندارمری با گشت گوش برها درگیر شدند و یک نفر از نیروها خودی زخمی شد.[/size][/size]
[size=3][size=5]*[/size][/size]
[size=3][size=5]10/2/67[/size][/size]
[size=3][size=5]گروه گشت لشگر 21 حمزه در منطقه «بیات» به کمین گوش برها افتاده و هشت نفر از نیروها اسیر شدند.[/size][/size]
[size=3][size=5]*[/size][/size]
[size=3][size=5]20/11/64 [/size][/size]
[size=3][size=5]گوش برها دو نفر چوپان در روستای «تپه نادر» را ربودند.[/size][/size]
[size=3][size=5] :[/size][/size]

[size=3][size=5][b]در سال 63 علاوه بر وجود دشمن بعثي و مقابله رزمندگان اسلام با حملات هوايي و زميني ارتش بعث باهدايت دهي دستگاه امنيتي رژيم صدام گروهي معروف به گروه (فرسان) به صورت جنگ چريكي اوضاع منطقه در محور مواصلاتي دهلران به مهران را با عملياتهاي پارتيزاني و ايجاد كمين و انهدام خودروهاي نظامي و شخصي متشنج كردند اين گروهك پس از اينكه در مسير جادهاي اصلي و فرعي منتهي به محل سكونت روستائيان جنگ زده كمين مي زدند خودروهاي آنها را منهدم مي كردند و براي ارائه مدارك مستند به اربابانشان گوش راست هر كدام از سرنشينان رابريده و با خود مي بردند از اين رو آنها را (گوش بر) خطاب مي كردند اولين عمليات ناجوانمردانه گوش برها انهدام يك دستگاه كاميون جهاد سازندگي و شهادت سرنشين اين كاميون و نيز اسارت تعدادي از چوپانان محل كه شب را در حوالي روستا بيتوته مي كردند بود اقدامات خرابكارانه (گوش برها) موجب شد كه بخشي از توان نيروهاي مردمي جهت مقابله با اين عناصر در قالب نيروهاي گشتي و رزمي زير نظر سپاه اختصاص پيدا كند و ضرباتي به اين مزدوران وارد شود./.13/6 /87[/b][/size][/size]

شهدای مقابله با گوشبران:

[size=1]امیدی، یادگار [/size]
[size=1] [/size]
[size=1][font="Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif"][size="3"][color="#ff0000"][b]شهید یادگار امیدی : فرمانده واحداطلاعات وعملیات تیپ یکم امیرالمومنین(ع) لشگر4بعثت (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی) سال 1333 هجری شمسی در روستای «چشمه رشید کازران»در شهرستان «شیر وان چرداول» در استان «ایلام»و در خانواده ای روستایی دیده به جهان گشود .وی تحصیلات ابتدایی را به صورت متفرقه به پایان رساند و پس از آن به کار های فنی روی آورد ودر آنها مهارت کسب کرد .در زمان اوج گیری انقلاب ،به صفوف انقلابیو ن پیوست و پس از آن همزمان با تشکیل کمیته انقلاب اسلامی به عضویت در این نهاد در آمد .چندی بعد هنگام بروز آشوب ازسوی ضد انقلاب در کردستان ،وی به منظور شرکت در سر کوب فتنه گران راهی آنجا شد و در حین در گیری مجروح گشت .پس از بهبودی حاصل از جراحات ،با توجه به مهارتش در کار های فنی ،به دعوت جهاد سازندگی استان ایلام ،در آن ار گان مشغول خدمت شد و در پروژه های آبرسانی به روستا ها فعالیت کرد . جنگ تحمیلی که آغاز شد وی داوطلبانه به جبهه میمک شتافت و به همراه تعداد زیادی از نیروهای سپاه ،به عملیات شنا سایی ،مین گذاری و جنگ های پار تیزانی با نیروهای بعثی پرداخت که برای بار دوم مجروح شد .چندی بعد در تاریخ 13 /7 /1359 به عضویت رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایلام در آمد .پس از بهبودی دوباره راهی مناطق عملیاتی شد که در حین شرکت در عملیات برای بار سوم مجروح گشت .یادگار امیدی چندی پس از عملیات والفجر سه ،با وجود شجاعت و صلابت کم نظیری که داشت بعنوان معاونت اطلاعات و عملیات تیپ امیر المومنین(ع)سپاه پاسداران انقلاب اسلامی منصوب شد و یکی از پایه گذاران این واحد پس از تشکیل یگان رزم در استان به شمار می رود .وی در سال 1362با تشرف به حج و تزکیه نفس خود را آماده دیدار معبود کرد .در تاریخ 16/6/1362 این رزمنده و فرمانده شجاع پس از باز گشت از مکه در عملیات والفجر 5 از خود رشادتها ی زیادی نشان داد و با وجودی که در شب اول عملیات مجروح شده بود اما تا پایان موفقیت آمیز آن در خط مقدم ماند و حاضر نشد او را به بیمارستان انتقال دهند . این مرد بزرگ و دلیر بار ها در عملیات پارتیزانی شرکت جست و از خود رشادتهای زیادی نشان داد .مقاومتها و جنگ های او با دشمن مثال زدنی است. در 25 /3 1364 طی یک عملیات پارتیزانی در عمق چهار کیلومتری مواضع دشمن ،تعدادی از مزدوران بعثی را به هلاکت رساند و دو تن از آنان را از جمله یک افسر عراقی به اسارت گرفت .اودر این نفوذها از خود زشادتهای بی شماری به یادگار گذاشت. در عملیات نفوذی دیگری ،فرمانده مزدوران بعثی در منطقه رادرخاک عراق شخصا به هلاکت رساند . یادگار امیدی یکی از تشکیل دهندگان گروه ضربت که در تعقیب مزدوران موسوم به( فرصان )بودند می باشد.این گروه که در منطقه عمومی مهران و دهلران فعال بود، باکمین کردن در مقابل رزمندگان اسلام وبریدن گوش ویا سر آنها وانتقال به خاک عراق از افسران وفرماندهان ارتش عراق پولهای زیادی را می گرفتند. حضور این نیروها در منطقه ،باعث نا امنی برای عقبه نیروهای رزمنده شده بود و به همین منظور یادگار امیدی اقدام به تشکیل گروه ضربت به منظور تعقیب و از بین بردن آنان نمود .وی بارها به همراه گروه ویژه با این نیروها در گیر شد و عده ای از آنان را به هلاکت رساند ،تا اینکه در هشتم آذر ماه سال هزارو سیصد و شصت و چهار در حین در گیری با آنان به شهادت رسید و به ملکوت اعلا پیوست . [/b][/color][/size][/font][/size]
[right]
[/right]
  • Upvote 2

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
[quote name='death' timestamp='1352998767' post='282885']
ایران هم اوایل جنگ یه گروه داشت به نام ادم خوارها که صدام برای سرشون جایزه گذاشته بود کسی چیزی در مورد اونا نمیدونه ؟
[/quote]

كتابي هست به نام " شاهرخ " ايشون از فرماندهان يكي از دسته هاي چريكي شهيد سيد مجتبي هاشمي بود در جنگ هاي نامنظم .
اون فيلمي كه مقام معظم رهبري رو نشون ميده در جبهه كه داره در جمع رزمندگان صحبت ميكنن و ميگن جاي همه شما در قلب ماست ، در ميان دسته ايشونه
دسته ايشون دسته اي هست كه همگي از احرار هستن يعني فقط كسانيكه مشتي و لوطيگري داشتند و روحيه شون با رزمندگان يكي نبوده و قصد برگشتن از جبهه رو ميكردن ولي با ديدن شاهرخ و مرامش بسرعت جذب اين دسته ميشدن
قبل از انقلاب كشتي گير بوده و حتي بكبار به مقام اول در مسابقات كشوري دست يافته . سابقه بسيار منفي و شرارت قبل از انقلاب داشته و الوات گري ولي همانند طيب حاج رضايي عاشق امام حسين (ع) بوده و عاقبت به خير ميشه
[size=4]بعد از انقلاب و در جريان مبارزات امام خميني (ره) تحت تاثير انفاس قدسيه امام خميني (ره) توبه ميكنه و حر انقلاب اسلامي[/size] نام ميگيره

[url="http://www.hore-enghelab.blogfa.com/post-6.aspx"]http://www.hore-engh...com/post-6.aspx[/url]
كتاب رو هم ميتونيد از همين جا دانلود كنيد

[size=4][font=Arial][color=#010101][font=Tahoma][color=#010101][color=#313131]شهیدی که در 31 سال عمر خود فراز و نشیب های زیادی را طی کرد، اما در آخر خوشبختانه دعای مادرش مستجاب شد و و عاقبت به خیر شد.[b]شهید شاهرخ ضرغام معروف به حر انقلاب اسلامی.[/b]
مادرش می گفت سند خانه را همیشه آماده بر روی تاخچه گذاشته بود! هر روز دعوا، چاقو کشی و مکافات؟! از قد و قامت که ماشاالله کم نداشت، ارازل های به نام تهران وقتی اسم شاهرخ می آمد سوراخ موش پیدا می کزدند!
اما محرم که می شد دیگر فرق داشت، حرمت امام حسین(ع) را نگه می داشت و این دهه محرمی را نه شرب خمر می کرد، نه دعوا و ...
رگه هایی از جوانمردی و غیرت در او دیده می شد، توجه داشته باشید که این حد و مرزها و خط قرمزهایی که برای خود داشت باعث عاقبت به خیری او شد. روزی وارد کاباره شد و متوجه زنی شد که پشت صندوق ایستاده و آرام و قرار ندارد، وقتی از زن پرسید که مشکلت چیست، او گفت که زن با حجابی هست و مجبور شده است که در اینجا کار کند. شوهرش مرده بود و دو بچه کوچک داشت. شاهرخ اینها را که شنید غیرتش اجازه نداد که زن در آن محیط کثیف بماند. خانه برای آنها اجاره کرد و ماهیانه اجاره خانه و خرجی آنها را می داد. بدون اینکه بخواهدبه زن پیشنهاد ازدواج دهد یا اینجور مسائل که شاید اگر ما بودیم ...
وقتی که نام امام خمینی(ره) بر سر زبانها افتاد، در زندگی شاهرخ نیز تغییر و تحولاتی رخ داد، از مریدان امام شد و به صف یاران امام پیوست. [/color][/color][/font][/color][/font][color=#FF0000][font=Arial][font=Tahoma]بر روی سینه اش خالکوبی کرده بود [b]" فدات شم خمینی"[/b][/font][/font][/color]
[font=Arial][color=#010101][font=Tahoma][color=#010101][color=#313131]در جنگ تحمیلی به جبهه های جنوب رفت و در گروه چریک های فدائيان اسلام به فرماندهی شهید سید مجتبی هاشمی بود، اسم شاهرخ که می آمد عراقی ها از ترس غالب تهی می کردند. به او می گفتند غول آدم خوار! برای سرش جایزه گذاشته بودند. شاهرخ سر انجام در یکی از عملیات ها در سال 59 در مناطق عملیاتی آبادان به مقام شهادت رسید و شهید جاوید الاثر شد. روحش شاد و یادش گرامی[/color][/color][/font][/color][/font]
[url="http://www.khomool.ir/newsdetail-104-fa.html"]http://www.khomool.i...ail-104-fa.html[/url]

چند خاطره از اين شهيد[/size]

[center][size=4][color=red]خاطره اول از دوستان شهید[/color][/size][/center]
[center][size=4]ظاهر و باطن[/size][/center]
[size=4]در پس هیکل درشت و ظاهر خشنی که شاهرخ داشت، باطنی متفاوتی وجود داشت که او را از بسیاری از همردیفانش جدا می ساخت. هیچگاه ندیدیم در محرم و صفر لب به نجاستهای کاباره بزند. ماه رمضان را همیشه روزه می گرفت و نماز می خواند. یکی از دوستانش می گفت: پدر و مادرش بسیار انسانهای با ایمانی بودند. [color=#0000CD]پدرش به لقمه حلال خیلی اهمیت می داد[/color]. مادرش هم بسیار انسان مقیدی بود. اینها بی تأثیر در اخلاق و رفتار شاهرخ نبود .
[color=#0000CD]به سادات و روحانیون بسیار احترام می گذاشت. هر چه پول داشت خرج دیگران می کرد. هر جایی که می رفتیم،هزینه همه را او می پرداخت. هیچ فقیری را دست خالی رد نمی کرد. [/color]
فراموش نمی کنم یکبار زمستان بسیار سردی بود. با هم در حال بازگشت به خانه بودیم . پیرمرد درشت اندامی مشغول گدایی بود و از سرما می لرزید. شاهرخ کاپشن گران قیمت خودش رادر آورد و به مرد فقیر داد. بعد هم دسته ای اسکناس از جیبش برداشت و به آن مرد داد و حرکت کرد. پیرمرد که از خوشحالی نمی دانست چه بگوید، مرتب می گفت ،جوون خدا عاقبت به خیرت کنه![/size]



[center]
[size=4]***[/size][/center]
[size=4]صبح یکی از روزها با هم به کاباره پل کارون رفتیم . به محض ورود ،نگاه شاهرخ به گارسون جدیدی افتاد که سر به زیر، پشت قسمت فروش قرار گرفته بود . با تعجب گفت: این کیه؟ تا حالا اینجا ندیده بودمش؟! در ظاهر، زن بسیار باحیائی بود. اما مجبور شده بود بدون حجاب به این کار مشغول شود . شاهرخ جلوی میز رفت و گفت :همشیره تا حالا ندیده بودمت،تازه اومدی اینجا ؟! زن خیلی آهسته گفت: بله، من از امروز اومدم . شاهرخ دوباره با تعجب پرسید : تو اصلا قیافت به این جور کارها و این جور جاها نمی خوره،اسمت چیه؟ قبلا چیکاره بودی؟
زن در حالی که سرش رو بالا نمی گرفت گفت: مهین هستم، شوهرم چند وقته که مرده، مجبور شدم که برای اجاره خانه و خرجی خودم و پسرم بیام اینجا! شاهرخ ،حسابی به رگ غیرتش برخورده بود ،دندانهایش را به هم فشار می داد ،رگ گردنش زده بود بیرون ،بعد دستش رو مشت کرد و محگم کوبید روی میز و با عصبانیت گفت: ای لعنت بر این مملکت کوفتی!!
بعد بلند گفت: همشیره راه بیفت بریم، شاهرخ همینطور که از در بیرون می رفت رو کرد به ناصر جهود و گفت: زود بر می گردم! مهین هم رفت اتاق پشتی و چادرش رو سر کرد و با حجاب کامل رفت بیرون. بعد هم سوار ماشین شاهرخ شد و حرکت کردند. مدتی از این ماجرا گذشت. من هم شاهرخ را ندیدم. تا اینکه یک روز در باشگاه پولاد همدیگر را دیدیم . بعد از سلام و علیک ،بی مقدمه پرسیدم: راستی قضیه اون مهین خانم چی شد؟
اول درست جواب نمی داد. اما وقتی اصرار کردم گفت: دلم خیلی براشون سوخت ، اون خانم یه پسر ده ساله به اسم رضا داشت. صاحب خونه بخاطر اجاره، اثاث ها رو بیرون ریخته بود . من هم یه خونه کوچیک تو خیابون نیرو هوائی براشون اجاره کردم. به مهین خانم هم گفتم: تو خونه بمون بچه ات رو تربیت کن، من اجاره و خرجی شما رو میدم!![/size]



[center]
[size=4][color=red]خاطره دوم از دوستان شهید[/color][/size][/center]
[center][size=4]محرم[/size][/center]
[size=4]عاشق امام حسین علیه السلام بود. شاهرخ از دوران کودکی علاقه شدیدی به آقا داشت . این محبت قلبی را از مادرش به یادگار داشت . راه اندازی هیئت با کمک دوستان ورزشکار، عزاداری و گریه برای سالار سهیدان در سطح محل،آن هم قبل از انقلاب از برنامه های محرم او بود . هر سال در روز عاشورا به هیئت جواد الائمه علیه السلام در میدان قیام می آمد. بعد هم همراه دسته عزاداری حرکت می کرد .
پیرمرد عالمی به نام سید علی نقی تهرانی مسئول و سخنران هیئت بود. شاهرخ را هم خیلی دوست داشت. در عاشورای سال 57، ساواک به بسیاری از هیئتها اجازه حرکت نمی داد. اما با صحبتهای شاهرخ، دسته هیئت جواد الائمه علیه السلام مجوز گرفت .
صبح عاشورا دسته حرکت کرد. ظهر هم به حسینیه برگشت. شاهرخ میاندار دسته بود. محکم وبا دو دست سینه می زد.
نمی دانم چرا، اما آنروز حال و هوای شاهرخ با سالهای گذشته بسیار متفاوت بود . موقع ناهار ، حاج آقا تهرانی کنار شاهرخ نشسته بود. بعد از صرف غذا،مردم به خانه هاشان رفتند . اما حاج آقا در حسینیه ماند و با شاهرخ شروع کرد به صحبت کرد. ما چند نفر هم آمدیم و در کنار حاج آقا نشستیم . صحبنهای او به قدری زیبا بود که گذر زمان را حس نمی کردیم .
این صحبتها تا اذان مغرب به طول انجامید. بسیار هم اثر بخش بود. من شک ندارم ،اولین جرقه های هدایت ما در همان عصر عاشورا زده شد. آن روز،بعد از صحبتهای حاج آقا و پرسشهای ما، حرّ دیگری متولد شد.آن هم سیزده قرن پس از عاشورا! حرّی به نام شاهرخ ضرغام برای نهضت عاشورایی حضرت امام (ره)[/size]



[center]
[size=4][color=red]خاطره سوم از علیرضا کیانپور (برادر شهید)[/color][/size][/center]
[center][size=4]انقلاب[/size][/center]
[size=4]هر شب در تهران تظاهرات بود. اعتصابات و درگیریها همه چیز را به هم ریخته بود . از مشهد که بر گشتیم . شاهرخ برای نماز جماعت رفت مسجد. خیلی تعجب کردم. فردا شب هم برای نماز مسجد رفت . با چند تا از بچه های انقلابی آنجا آشنا شده بود. در همه تظاهراتها شرکت می کرد. حضور شاهرخ با آن قد و هیکل و قد، قوت قلبی برای دوستانش بود .
البته شاهرخ از قبل هم میانه خوبی با شاه و درباری ها نداشت. بارها دیده بودم که به شاه و خاندان سلطنت فحش می دهد.
[color=#FF0000]ارادت شاهرخ به امام تا آنجا رسید که در همان ایام قبل از انقلاب سینه اش را خالکوبی کرده بود. روی آن هم نوشته بود: فدات شم خميني[/color][/size]





[center][size=4][color=red]خاطره چهارم از دوستان شهید[/color][/size][/center]
[center][size=4]كله پاچه[/size][/center]

[center][size=4]مرتب ميگفت نميدونم بايد هر طور شده كله پاچه پيدا كني ! گفتم آخه شاهرخ تو اين آبادان محاصره شده غذا هم درست پيدا نميشه چه برسه به كله پاچه !؟ بالاخره با كمك يكي از آشپزها كله پاچه فراهم شد گذاشتم داخل يك قابلمه بعد هم بردم مقر شاهرخ و نيروهاش . فكر كردم قصد خوشگذراني و خوردن كله پاچه دارند اما شاهرخ رفت سراغ چهار اسيري كه صبخ همان روز گرفته بودند . آنها را آورد و روي زمين نشاند . يكي از بچه ها ي عرب را هم براي ترجمه آورد بعد شروع كرد به صحبت كردن :[/size][/center]
[center][size=4]خبر داريد ديروز فرمانده يكي از گروهان هاي شما اسير شد ؟ اسراي عراقي با علامت سر تاييد كردند .[/size][/center]
[center][size=4]بعد ادامه داد شما متجاوزيد . شما به ايران حمله كرديد ما هر اسيري را بگيريم مي كشيم و مي خوريم !![/size][/center]
[center][size=4]مترجم هم خيلي تعجب كرده بود . اما سريع ترجمه ميكرد . هر چهار اسير عراقي ترسيده بودند و گريه مي كردند . من و چند نفر ديگه از دور نگاه ميكرديم و ميخنديديم . شاهرخ بلافاصله به سمت قابلمه كله پاچه رفت . بعد هم زبان كله را درآورد جلوي اسرا آمد و گفت : فكر ميكنيد شوخي ميكنم ؟ اين چيه ؟ ... جلوي هر چهار نفرشان گرفت . ترس سربازان عراقي بيشتر شده بود مرتب ناله مي كردند . شاهرخ ادامه داد اين زبان فرمانده شماست !! زبان ميفهميد ، زبان ! زبان خودش را هم بيرون آورد و نشانشان داد بعد بدون مقدمه گفت : شما بايد بخوريدش ! من و بچه هاي ديگه مرده بوديم از خنده ، براي همين رفتيم پشت سنگر . شاهرخ مي خواست با زور زبان را به خورد آنها بدهد . وقتي حسابي ترسيدند خودش آن را خورد ! بعد رفته بود سر قابلمه و سراغ چشم كله و حسابي آنها را ترسانده بود .[/size][/center]
[center][size=4]ساعتي بعد در كمال تعجب هر چهار اسير عراقي را آزاد كرد ! البته يكي از آنها افسر بعثي عراقي بود را بيشتر اذيت كرد . بعد هم بقيه كله پاچه را داغ كردند و با رفقايش تا آخرش را خوردند . آخر شب ديدم در گوشه اي تنها نشسته . رفتم و كنارش نشستم . بعد پرسيدم : آقا شاهرخ يك سئوال دارم ، اين كله پاچه ، ترسوندن عراقي ها و آزادكردنشون !؟ براي چي اين كارها رو كردي ؟[/size][/center]
[center][size=4]شاهرخ خنده تلخي كرد . بعد از چند لحظه سكوت گفت ببين : يك ماه و نيم از جنگ گذشته ، دشمن هم از ما نميترسه ، مي دونه ما قدرت نظامي نداريم . نيروي نفوذي دشمن هم خيلي زياده . چند روز پيش اسراي عراقي را رو فرستاديم عقب جالب اين بود كه نيروهاي نفوذي دشمن اسرا رو از ما تحويل گرفتتند و بعد هم اونها رو آزاد كردند . ما بايد ترسي تو دل نيروهاي دشمن مي انداختيم . اونها نبايد جرات حمله پيدا كنند . مطمئن باش قضيه كله پاچه خيلي سريع بين نيروهاشون پخش مي شه[/size][/center]
[center][size=4]از اينجا بود كه اسم دسته شد دسته آدم خوارها[/size][/center]
[center]
[size=4][color=red]خاطره پنجم از دوستان شهید[/color][/size][/center]
[center][size=4]اسیر[/size][/center]
[size=4]آخر شب بود. شاهرخ مرا صدا کرد و گفت: امشب برای شناسایی می ریم جاده ابوشانک. با عبور از میان نیروهای دشمن به یکی از روستاها رسیدیم. دو افسر عراقی داخل یک سنگر نشسته بودند. یکدفعه دیدم سر نیزه اش را برداشت و رفت سمت آنها ،با تعجب گفتم: شاهرخ چیکار می کنی؟! گفت: هیچی فقط نگاه کن !مطمئن شد کسی آن اطراف نیست. خوب به آنها نزدیک شد. با شگردی خاص هر دوی آنها را به اسارت در آورد و برگشت.
کمی از روستا دور شدیم. شاهرخ گفت: اسیر گرفتن بی فایده است. باید اینها رو بترسونیم. بعد چاقویی برداشت. شروع کرد به تهدید آنها. میگفت: شما رو می کشم و می خورم. دست و پا شکسته عربی صحبت می کرد. اسیرها حسابی ترسیده بودند. گریه می کردند. التماس می کردند. شاهرخ هم ساعتی بعد آنها را آزاد کرد! مات و مبهوت به شاهرخ نگاه می کردم. برگشت به سمت من و گفت :باید دشمن از ما بترسد. باید از ما وحشت داشته باشد. من هم کار دیگری به ذهنم نرسید!
شبهای بعد هم همین کار را تکرار کرد. اسیر را حسابی می ترساند و رها می کرد. مدتی بعد نیرو های ما سازمان یافته شدند. شاهرخ هم اسرا را تحویل می داد . این کار او دشمن را عجیب به وحشت انداخته بود تا اینکه؛ از فرماندهی اعلام شد: نیرو های دشمن از یکی از روستاها عقب نشینی کردند. قرار شد من به همراه شاهرخ جهت شناسایی به آنجا برویم. معمولاً هم شاهرخ بدون سلاح به شناسایی می رفت و با سلاح برمی گشت !!
ساعت شش صبح و هوا روشن بود . کسی را هم در آنجا ندیدیم . در حین شناسایی ودر میان خانه های مخروبه روستا یک دستشویی بود. که نیروهای محلی قبلا با چوب و حلبی ساخته بودند . شاهرخ گفت من نمی تونم تحمل کنم . می رم دستشویی !! گفتم: اینجا خیلی خطرناکه مواظب باش .
من هم رفتم پشت یک دیوار و سنگر گرفتم . یکدفعه دیدم یک سرباز عراقی ،اسلحه به دست به سمت ما می آید . از بی خیالی او فهمیدم که متوجه ما نشده . او مستقیم به محل دستشویی نزدیک می شد . میخواستم به شاهرخ خبر بدهم اما نمی شد . کسی همراهش نبود . از نگاه های متعجب او فهمیدم راه را گم کرده . ضربان قلبم به شدت زیاد شده بود . اگر شاهرخ بیرون بیاید ؟
سرباز عراقی به مقابل دستشویی رسید . با تعجب به اطراف نگاه کرد. یکدفعه شاهرخ با ضربه لگد در را باز کرد و فریاد کشید : وایسا!! سرباز عراقی از ترس اسلحه خود را انداخت و فرار کرد . شاهرخ هم به دنبالش می دوید . از صدای او من هم ترسیده بودم . رفتم و اسلحه اش را برداشتم . بالاخره شاهرخ او را گرفت و به سمت روستا برگشت .
سرباز عراقی همینطور ناله و التماس می کرد . می گفت :تو رو خدا منو نخور!! کمی عربی بلد بودم . تعجب کردم و گفتم چی داری می گی؟ سرباز عراقی آرام که شد به شاهرخ اشاره کرد و گفت :فرماندهان ما قبلاً مشخصات این آقا رو داده بودند . به همه ما هم گفتنه اند: اگر اسیر او شوید شما را می خورد !! برای همین نیروهای ما از این منطقه و از این آقا می ترسند .
خیلی خندیدیم شاهرخ گفت: من اینمه دنبالت دویدم و خسته شدم . اگه می خوای نخورمت باید منو تا سنگر نیروهامون کول کنی ! سرباز عراقی شاهرخ را کول کرد وحرکت کردیم . چند قدم که رفتیم گفتم : شاهرخ، گناه داره تو صد و سی کیلو هستی این بیچاره الان میمیره . شاهرخ هم پایین آمد. بعد از چند دقیقه به سنگر نیروهای خودی رسیدیم و اسیر را تحویل دادیم .
شب بعد، سید مجتبی همه فرماندهان گروههای زیر مجموعه فداعیان اسلام جمع کرد و گفت: برای گروههای خودتان ،اسم انتخاب کنید و به نیرو هایتان کارت شناسایی بدهید. شیران درنده ، عقابان آتشین،اینها نام گروههای چریکی بود . شاهرخ هم نام گروهش را گذاشت : آدم خوارها!!
سید پرسید :این چه اسمیه؟ شاهرخ هم ماجرای کله پاچه و اسیر عراقی را با خنده برای بچه ها تعریف کرد. [/size]




[center]
[size=4][color=red]خاطره ششم از علیرضا کیانپور (برادر شهید)[/color][/size][/center]
[center][size=4]یاد گذشته[/size][/center]
[size=4]دومین روز حضور من در جبهه بود. تا ظهر در مقر بچه ها در هتل کاروانسرا بودم ،پسرکی حدود پانزده سال همیشه همراه شاهرخ بود . مثل فرزندی که همواره با پدر است.
تعجب من از رفتار آنها وقتی بیشتر شد که گفتند:این پسر، رضا فرزند شاهرخ است!! اما من که برادرش بودم خبر نداشتم . عصر بود که دیدم شاهرخ در گوشه ای تنها نشسته. رفتم و در کنارش نشستم. بی مقدمه و با تعجب گفتم: این آقا رضا پسر شماست!؟
خندید و گفت: نه ،مادرش اون رو به من سپرده . گفته مثل پسر خودت مواظب رضا باش . گفتم مادرش دیگه کیه؟ گفت:مهین همون خانمی که تو کاباره بود. آخرین باری که براش خرجی بردم گفت: رضا خیلی دوست داره بره جبهه.من هم آوردمش اینجا.
ماجرای مهین را میدانستم ،برای همین دیگر حرفی نزدم. چند نفری از رفقا آمدند وکنار ما نشستند. صحبت از گذشته و قبل از انقلاب ، شاهرخ خیلی تو فکر رفته بود. بعد هم با آرامی گفت :مهربونی اوستا کریم رو میبینید!
من یه زمانی آخرای شب میرفتم میدون شوش . جلوی کامیون ها رو می گرفتیم . اونها رو تهدید می کردیم . ازشون باج سبیل و حق حساب می گرفتیم . بعد می رفتیم با اون پولها زهر ماری می خریدیم و می خوردیم . زندگی ما تو لجن بود اما خدا دست ما رو گرفت . امام خمینی رو فرستاد تا ما رو آدم کنه . البته بعداً هر چی پول درآوردم به جای اون پولها صدقه دادم . بعد حرف از کمیته و روز های اول انقلاب شد . شاهرخ گفت :گذشته من انقدر خراب بود که روزهای اول ،توی کمیته برای من مامور گذاشته بودند !فکر می کردند که من نفوذی ساواکی ها هستم!
همه ساکت بودند و به حرفهای شاهرخ گوش می کردند . بعد با هم حرکت کردیم و رفتیم برای نماز جماعت . شاهرخ به یکی از بچه ها گفت :برو نگهبان سنگر خواهرها رو عوض کن . با تعجب پرسیدم : مگه شما رزمنده زن هم دارید؟گفت : آره چند تا خانم از اهالی خرمشهر هستند که با ما به آبادان آمدند . برای اینکه مشکلی پیش نیاد برای سنگر آنها نگهبان گذاشتیم .
کمی جلو تر یک مخزن بزرگ آب بود. بچه ها می گفتند: شاهرخ هر دو روز یک بار اینجا می آید و با لباس زیر آب می رود و غسل شهادت می کند. [/size]



[center]
[size=4][color=red]خاطره هفتم از دوستان شهید[/color][/size][/center]
[center][size=4]گروه پیشرو[/size][/center]
[size=4]شب بود که با شاهرخ به دیدن سید مجتبی رفتیم . بیشتر مسئولین گروه ها هم نشسته بودند. سید چند روز قبل اعلام کرده بود :برادر ضرغام معاون بنده در گروه فدائیان اسلام است . سید قبل از شروع جلسه گفت :آقا شاهرخ ،اگه امکان داره اسم گروهت رو عوض کن . اسم آدم خوارها برازنده شما و گروهت نیست !
بعد از کمی صحبت اسم گروه به پیشرو تغییر یافت . سید ادامه داد :رفقا ،سعی کنید با اسیر رفتار خوبی داشته باشید .مولا امیر المومنین علیه السلام سفارش کرده اند که،با اسیر رفتار اسلامی داشته باشید . اما متأسفانه بعضی از رفقا فراموش ومیکنند . همه فهمیدند منظور سید کار های شاهرخه خودش هم خندش گرفت .سید و بقیه بچه ها هم خندیدند .
سید با خنده زد سر شانه شاهرخ و گفت :خودت بگو دیشب چیکار کردی ؟! شاهرخ هم خندید و گفت :با چند تا از بچه ها رفته بودیم شناسایی ،بعد هم کمین گذاشتیم و چهار تا عراقی رو اسیر گرفتیم . تو مسیر برگشت پای من خورد به سنگ و حسابی درد گرفت. کمی جلوتر یه در آهنی پیدا کردیم. من نشستم وسط در و اسرای عراقی چهار طرفش را بلند کردند. مثل پادشاهای قدیم شده بودیم. نمی دونید چقدر حال میداد ! وقتی به نیروهای خودی رسیدیم دیدم سید داره با عصبانیت نگاهم می کنه ، من هم سریع پیاده شدم و گفتم : آقا سید ، این ها اومده بودند ما رو بکشند ، ما فقط ازشون سواری گرفتیم. اما دیگه تکرار نمی شه.[/size]



[center]
[size=4][color=red]خاطره هشتم از دوستان شهید[/color][/size][/center]
[center][size=4]بشکه[/size][/center]
[size=4]نیروهای دشمن هر از چند گاهی به داخل مواضع ما پیشروی میکردند .ما هم تا آنجا که توان داشتیم با آنها مقابله می کردیم .در یکی از شبهای آبان ماه ،نیرو های دشمن با تمام قوا آماده حمله شدند .سید هر چقدر تلاش کرد که از ارتش سلاح سنگین دریافت کند نتوانست . همه مطمئن بودند که صبح فردا ،دشمن حمله وسیعی را آغاز می کند . نیروهای ما آماده باش کامل بودند ،اما دشمن با تمام قوا آمده بود .
شب بود،همه در فکر بودند که چکار باید کرد ناگهان سید گفت :هر چی بشکه خالی تو پالایشگاه داریم ،بیارید توی خط می خواهیم یک کار سامورایی انجام بدیم ! با تعجب گفتم :بشکه ؟گفت :معطل نکن .سریع برو !
نیمه های شب تعداد زیادی بشه در بین سنگرهای نزدیک به دشمن توزیع شد . اما هیچ کس نمی دانست چرا!
ما باید جلوی دشمن را می گرفتیم . برای اینکار باید خاکریز میزدیم .ساعتی بعد حسین لودرچی با لودر موجود در مقر به خط آمد و مشغول زدن خاکریز شد . بچه ها هم با وسایل مرتب به بشکه ها می کوبیدند . این صدا ها باعث می شد که صدای لودر به گوش دشمن نرسد هر کس هم که از دور صداها را میشنید یقین می کرد که اینها صدای شلیک است !
دشن فکر کرده بود ما قصد خمله داریم . همزمان با این کار،بچه ها چند گلوله خمپاره و آر پی جی هم شلیک کردند . چند نفر از بچه های گروه شاهرخ ،فانوس روشن را به زیر شکم الاغ بستند و به سمت دشمن حرکت دادند !با این کار دشمن تصور می کرد که نیروهای ما در حال پیشروی هستند . هر چند سید مجتبی از این کار ناراحت شد و گفت :نباید حیوانات را اذیت کرد .
اما در نهایت ناباوری صبح فردا خاکریز بزرگی از کنار جاده تا میدان تیر کشیده شده بود . دشمن گیج شده بود . آنها نمی دانستند که این خاکریز کی زده شده . تمام سنگرهایی که دشمن برای حمله آماده کرده بود خالی شده بود شاهرخ با نیروهایش برای پاکسازی حرکت کردند . دشمن مهمات زیادی را به جای گذاشته بود .
من به همراه شاهرخ و دو نفر دیگر به سمت سنگرهای دشمن رفتیم . جاده ای خاکی در مقابل ما بود . باید از عرض آن عبور می کردیم . آرام و در سکوت کامل به جاده نزدیک شدیم .جاده از سطح زمین بلند تر بود . یک دفعه دیدم در داخل سنگر آن سوی جاده یک افسر دیدبان عراقی به همراه یک سرباز نشسته اند . افسر عراقی با دوربین،سمت چپ خود را نگاه می کرد . آنها متوجه حضور ما نبودند . ما رو به روی آنها اینطرف جاده بودیم . شاهرخ به یکباره کارد خود را برداشت !از جا بلند شد . بعد هم با آن چهره خشن و با تمام قدرت فریاد زد ،تکون نخور !!
و به سمت سنگر دیدبانی دوید ،از فریاد او من هم ترسیدم . ولی بلا فاصله به دنبال شاهرخ رفتم . وارد سنگر دشمن شدم ،با تعجب دیدم که افسر دیدبان روی زمین افتاده و غش کرده !سرباز عراقی هم دستانش را بالا گرفته و از ترس می لرزد . بالای سر دیده بان رفتم .افسری حدود چهل سال بود . نبض او نمی زد سکته کرده و در دم مرده بود !
دستان سرباز را بستم . ساعتی بعد دیگر بچه های گروه رسیدند ،اسیر را تحویل دادیم .
با بقیه بچه ها برای ادامه پاکسازی حرکت کردیم . ظهر، در کنار جاده بودیم که با وانت ناهار را آوردند یک قابلمه بزرگ برنج بود . قاشق و بشقاب نداشتیم آب برای شستن دستان هم نبود ،با همان وضعیت ناهار خوردیم و بر گشتیم .[/size]





[center][size=4][color=red]خاطره نهم از دوستان شهید[/color][/size][/center]
[center][size=4]جایزه[/size][/center]
[size=4]در آبادان بودم. به دیدن دوستم در یکی از مقرها رفتم . کار او به دست آوردن اخبار مهم از رادیو تلوزیون عراق بود ،این خبر ها را هم به سید و فرماندهان می داد .تا مرا دید گفت :یازده هزار دینار چقدر می شه ؟ با تععجب گفتم :نمی دونم ،چطور مگه؟
گفت :الان عراقی ها در مورد شاهرخ صحبت می کردند با تعجب گفتم: شاهرخ خودمون !؟ فرمانده گروه پیشرو ؟!
گفت: آره ،حسابی هم بهش فحش دادند. انگار خیلی ازش ترسیده اند. گوینده عراق می گفت: این آدم شبیه قول می مونه . اون آدمخواره هر کی سر این جلاد رو بیاره ،یازده هزار دینار جایزه می گیره .
دوستم ادامه داد: تو خرمشهر که بودیم برای سر شهید شیخ شریف جایزه گذاشته بودند ،حالا هم برای شاهرخ ،بهش بگو بیشتر مراقب باشه .[/size]

[size=4][color=red]خاطره دهم از محمد تهراني[/color][/size]
روزهاي آخر
سه روز تا شروع عمليات مانده بود . شب جمعه براي دعاي كميل به مقر نيروها در هتل آمديم. شاهرخ همه نيروهايش را آورده بود . رفتار او خيلي عجيب شده بود . وقتي سيد دعاي كميل را مي خواند شاهرخ در گوشه اي نشسته بود . از شدت گريه شانه هايش ميلرزيد !
با ديدن او ناخودآگاه گريه ام گرفت . سرش پائين بود و دستانش به سمت آسمان . مرتب مي گفت الهي العفو ...
سيد خيلي سوزناك مي خواند . اخر دعا گفت : عمليات نزديكه ، خدايا اگه ما لياقت داريم ما رو پاك كن و شهادت رو نصيبمان كن . بعد گفت : دوستان شهادت نصيب كسي ميشه كه از بقيه پاكتر باشه .
برگشتم به سمت عقب ، شاهرخ سرش را به سجده گذاشته بود و بلند بلند گريه مي كرد !
صبح فردا يكي از خبرنگاران تلويزيون به ميان نيروها آمد و با همه مصاحبه كرد . اين فيلم چند بار از صدا و سيما پخش شده . وقتي دوربين در مقابل شاهرخ قرار گرفت چند دقيقه اي صحبت كرد . در پايان صحبت ها گفت
"[color=#ff0000]راه ما راه امام حسين است . از خدا مي خواهم شهادت را نصيب ما بگرداند [/color]"
  • Upvote 10

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
[quote name='rasoolmr' timestamp='1353016473' post='282983']
[quote name='death' timestamp='1352998767' post='282885']
ایران هم اوایل جنگ یه گروه داشت به نام ادم خوارها که صدام برای سرشون جایزه گذاشته بود کسی چیزی در مورد اونا نمیدونه ؟
[/quote]

كتابي هست به نام " شاهرخ " ايشون از فرماندهان يكي از دسته هاي چريكي شهيد سيد مجتبي هاشمي بود در جنگ هاي نامنظم .
اون فيلمي كه مقام معظم رهبري رو نشون ميده در جبهه كه داره در جمع رزمندگان صحبت ميكنن و ميگن جاي همه شما در قلب ماست ، در ميان دسته ايشونه
دسته ايشون دسته اي هست كه همگي از احرار هستن يعني فقط كسانيكه مشتي و لوطيگري داشتند و روحيه شون با رزمندگان يكي نبوده و قصد برگشتن از جبهه رو ميكردن ولي با ديدن شاهرخ و مرامش بسرعت جذب اين دسته ميشدن
قبل از انقلاب كشتي گير بوده و حتي بكبار به مقام اول در مسابقات كشوري دست يافته ......

[size=4][font=Arial][color=#010101][font=Tahoma][color=#010101][color=#313131]در جنگ تحمیلی به جبهه های جنوب رفت و [b][size=5]در گروه چریک های فدایی به فرماندهی شهید سید مجتبی هاشمی بود[/size][/b]، اسم شاهرخ که می آمد عراقی ها از ترس غالب تهی می کردند. به او می گفتند غول آدم خوار! برای سرش جایزه گذاشته بودند. شاهرخ سر انجام در یکی از عملیات ها در سال 59 در مناطق عملیاتی آبادان به مقام شهادت رسید و شهید جاوید الاثر شد. روحش شاد و یادش گرامی[/color][/color][/font][/color][/font]
[url="http://www.khomool.ir/newsdetail-104-fa.html"]http://www.khomool.i...ail-104-fa.html[/url][/size]
[/quote]

بسمه تعالی

با سلام

برادر رسول ضمن تشکر از توضیحاتتون بابت دسته احرار. مطمئنم اشتباهی در نوشتن متن برجسته کرده رخ داده!!!! قطعا منظور گروه فدائیان اسلام و یا گروه چریکی جنگهای نامنظم چمران(شهید چمران"ره") هست که شهید بزرگوار سید مجتبی هاشمی(ره) از فرماندهان و فعالان این گروه ها در اون بازه زمانی دفاع مقدس بود. زیرا که چریکهای فدایی در اون بازه زمانی کاملا نسبت به انقلاب موضع خصمانه و مسلحانه داشتند و در تهران و کردستان و ترکمن صحرا و .....فعالانه مشغول ترور و شانتاژ و جنگ مسلحانه با انقلاب و نظام بودند!! در ضمن علی رغم اینکه به ظاهر از گروه های چپ بودند ولیکن افکار التقاطی بسیار خطرناکی داشتند و " میلیشیا" هم یکی از شاخه های مهم نظامی و جنگ مسلحانه شون بود. و حتی برخیشون هم با نفوذ به سازمان منافقین در قبل از انقلاب(((([color=#800000]زمانیکه مجاهدین خلق به رهبری مجید شریف واقفی و اعضای فعالی چون خواهر و برادران رضاییها و صمدیه لباف و مجید روشن پناه و حنیف نژاد هنوز بطور کامل از خط رهبر کبیر انقلاب امام راحل(ره) و روحانیت انقلابی فاصله نگرفته بودند که همه شون توسط همین نفوذیها مثل ملعونینی چون مسعود رجوی و موسی خیابانی و مهدی ابریشمچی به ساواک طی چند مرحله لو داده شدند و نهایت همه شون یا ترور شدند ویا زیر شکنجه ساواک جانسپردند[/color] ))))) ضمینه کامل انحراف اون سازمان رو مهیا کرده و کاملا بر خط التقاط و نفاق مستقر شدند تا امروز که سردسته شون هم همین مسعود رجوی ملعون بود.

یا علی مدد.

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
ممنون بابت تذكر بجاتون

بله منظور چريك هاي فدائيان اسلام هست .


[size=4]"هر کسی در این عالم فدای یک چیزی می شود.خیلی ها [color="#990066"]فدای مال و مقام و قدرت[/color] [color="#990066"]طلبی ها وهوای نفس[/color] می شوند .اما شما وقتی نام فدائی اسلام روی خودتان می گذاریددر حقیقت دارید خودتان را آماده می کنید تا [color="#006600"]فدائی اسلام[/color] شوید.این با فضیلت ترین چیزهایی است که می شود در این عالم فرض کرد.الحمد لله درجمع شما جوانان کم سال هست.پیرمرد نورانی هست.از این قبیل فاصله ها میان سنین مجاهدین برای خدا و در راه اسلام .درصدر اسلام هم دیده می شد.در کربلا هم بچه 12 و13 ساله بود.حبیب ابن مظاهر هم بود.آن چیست که دو نفر را با این سطح نابرابر از سن را به صحنه می آورد .جز ایمان واخلاص برای خدا نیست.سعی کنید ایمان و اخلاص برای خدا را هر چه بیشتر حفظ کنید.مطمئن باشید که آینده درباره شما و درباره این نسل قضاوت شیرین ودلنشین خواهد داشت... .هر کدام تک تک ستاره ای هستید که در آینده می درخشید.اسم ها مهم نیست.ممکن است یک نام فراموش شود.ممکن است شناخته نشود،اماآنچه مهم است کارها و حرکت هایی است که انجام می گیرد."[/size]

[right][size=3][size=1][font="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"][size="3"][size=4]مقام معظم رهبری حضرت آیت الله العظمی خامنه ای(حفظه الله)[/size][/size][/font][/size][/size][/right]
[right][size=3][size=1][font="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"][size="3"][size=4]برگرفته از فیلم سخنرانی ایشان در جمع فدائیان اسلام-پاییز 59 [/size][/size][/font][/size][/size][/right]

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
[quote name='rasoolmr' timestamp='1353034328' post='282998']
ممنون بابت تذكر بجاتون

بله منظور چريك هاي فدائيان اسلام هست .


[size=4]"هر کسی در این عالم فدای یک چیزی می شود.خیلی ها [color=#990066]فدای مال و مقام و قدرت[/color] [color=#990066]طلبی ها وهوای نفس[/color] می شوند .اما شما وقتی نام فدائی اسلام روی خودتان می گذاریددر حقیقت دارید خودتان را آماده می کنید تا [color=#006600]فدائی اسلام[/color] شوید.این با فضیلت ترین چیزهایی است که می شود در این عالم فرض کرد.الحمد لله درجمع شما جوانان کم سال هست.پیرمرد نورانی هست.از این قبیل فاصله ها میان سنین مجاهدین برای خدا و در راه اسلام .درصدر اسلام هم دیده می شد.در کربلا هم بچه 12 و13 ساله بود.حبیب ابن مظاهر هم بود.آن چیست که دو نفر را با این سطح نابرابر از سن را به صحنه می آورد .جز ایمان واخلاص برای خدا نیست.سعی کنید ایمان و اخلاص برای خدا را هر چه بیشتر حفظ کنید.مطمئن باشید که آینده درباره شما و درباره این نسل قضاوت شیرین ودلنشین خواهد داشت... .هر کدام تک تک ستاره ای هستید که در آینده می درخشید.اسم ها مهم نیست.ممکن است یک نام فراموش شود.ممکن است شناخته نشود،اماآنچه مهم است کارها و حرکت هایی است که انجام می گیرد."[/size]

[right][size=3][size=1][font=Tahoma,Arial,Helvetica,sans-serif][size=3][size=4]مقام معظم رهبری حضرت آیت الله العظمی خامنه ای(حفظه الله)[/size][/size][/font][/size][/size][/right]
[right][size=3][size=1][font=Tahoma,Arial,Helvetica,sans-serif][size=3][size=4]برگرفته از فیلم سخنرانی ایشان در جمع فدائیان اسلام-پاییز 59 [/size][/size][/font][/size][/size][/right]
[/quote]

بسمه تعالی

با سلام

پس رسول جان زحمت اصلاح متن رو میکشیدی جان برادر.
چون خدای نکرده ممکنه برای خواننده های پستت سوء تفاهم ایجاد کنه.ماشالا خودت بهتر از این حقیر واقفی که متاسفانه هستند توی سایت و ...که از آب گل آلود ماهی بگیرن و پیرن عثمونش کنن علیه شما و ما و همه بچه مذهبی ها و ولایی های سایت!! مخصوصا اینکه جدیدا توی سایت خیلی پر و بالشون بنا به دلایلی!!!! باز شده!!!!! .....فعلا داریم صبر میکنیم ببینیم تا کجا میخوان پیش برن تا بوقت مقتضیش......به هر حال اگه همینطور پیش برن بزودی اتفاقات مهمی در سایت خواهد افتاد.... بگذریم......

یا علی مدد.
  • Upvote 1

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
یک بحثی برای من پیش آمد
در مناطقی که نیروهای چریک بصورت شبانه کمین می زنند و نیروهای ما را سلاخی می کنند راه حل مقابله چیست؟

بحث مواظبت خود نیروها و ضد کمین که مشخص است و درمان می توان گفت
اما نیروی کمین کننده چگونه شکار می شود ، بحث پیشگیری؟

- خودم فکر کردم دیدم دیده بان و تک تیرانداز با دوربین گرمایاب برای شناسایی راه اول است ، بویژه در مناطق خطرناک اگرچه این نیروهای شناسایی هم ممکن است لو بروند و کشته شوند
- در سویی دیگر شناسایی مقر در خاک دشمن و حمله خمپاره ای یا توپخانه ای
- تله مین گذاری در مسیر دشمن
- گشت پهباد
  • Upvote 1

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر
[quote name='arminheidari' timestamp='1353057218' post='283049']
یک بحثی برای من پیش آمد
در مناطقی که نیروهای چریک بصورت شبانه کمین می زنند و نیروهای ما را سلاخی می کنند راه حل مقابله چیست؟

بحث مواظبت خود نیروها و ضد کمین که مشخص است و درمان می توان گفت
اما نیروی کمین کننده چگونه شکار می شود ، بحث پیشگیری؟

- خودم فکر کردم دیدم دیده بان و تک تیرانداز با دوربین گرمایاب برای شناسایی راه اول است ، بویژه در مناطق خطرناک اگرچه این نیروهای شناسایی هم ممکن است لو بروند و کشته شوند
- در سویی دیگر شناسایی مقر در خاک دشمن و حمله خمپاره ای یا توپخانه ای
- تله مین گذاری در مسیر دشمن
- گشت پهباد
[/quote]

تنها راه مقابله کسب اطلاعات دقیق هست. که بشه از ضربه زدنشون جلوگیری کرد چوننیروهای چریک هیچ راه و استراتژی کاملا یکسانی در دو حمله متفاوت ممکنه نداشته باشن پس باید اطلاعات دقیقی از زمان حرکت-محل استقرار-هدف نهایی-مقدار تسلیحات-تعداد نفرات بدست اورد
  • Upvote 1

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

ایجاد یک حساب کاربری و یا به سیستم وارد شوید برای ارسال نظر

کاربر محترم برای ارسال نظر نیاز به یک حساب کاربری دارید.

ایجاد یک حساب کاربری

ثبت نام برای یک حساب کاربری جدید در انجمن ها بسیار ساده است!

ثبت نام کاربر جدید

ورود به حساب کاربری

در حال حاضر می خواهید به حساب کاربری خود وارد شوید؟ برای ورود کلیک کنید

ورود به سیستم

  • مطالب مشابه

    • توسط bell214
      مرواریدی در ژرفا
      مصاحبه با خانواده شهيد سرهنگ خلبان «محمدهاشم آل‌آقا»
      قهرمان شکاری (F-14)
      مقدمه:
      مدتها بود كه به صورت جسته و گريخته در محافل گوناگون كه از جنگ و نيروي هوايي صحبتي به ميان مي‌آمد و يادي از شهدا و همچنين شهيد سرهنگ خلبان «محمدهاشم آل‌آقا» مي‌شد، همرزمان و دوستانش در شجاعت، دلاوري، صداقت و خاكي بودن وي اتفاق نظر داشتند. ما نيز پيرو وظيفه‌مان مترصد فرصتي بوديم كه خدمت خانواده معظم شهيد رسيده و نسبت به احوالات وي معرفت بيشتري حاصل كنيم. اشاره كتاب «تامكت‌هاي ايران در جنگ تحميلي» به اين شهيد بزرگوار كه در شماره پيشين از نظرتان گذشت، بهترين بهانه براي اين منظور بود كه به لطف خداوند با دريافت اذن شرفيابي از خانواده شهيد مقصودمان حاصل شد.

      باز هم مثل هميشه خود را در آن‌قدر مرتبه‌اي نمي‌بينم كه رمز و راز شهداي ميهن را بنگارم و به تصوير بكشم، با اين حال براي رسالتي كه بر دوشم سنگيني مي‌كند بهانه خوبي دارم.

      سايلي را گفت آن پير كهن چند از مردان حق‌گويي سخن

      گفت خوش آيد زبان را بر دوام تا بگويد ذكر ايشان را مدام

      گر نيم زايشان از ايشان گفته‌ام خوشدلم كاين قصه از جان گفته‌ام

      محمدهاشم در 27 آبان سال 1324 در خاندان بزرگ «آل‌آقا» كه از خانواده‌هاي سرشناس شهر كرمانشاه مي‌باشد پا به عرصه وجود گذاشت. دوران تحصيل خود در مقاطع ابتدايي، راهنمايي و دبيرستان را در شهر كرمانشاه گذراند. با اعلام مخالفت مادرش با وجود عشقي كه به پرواز داشت از اين كار منصرف شد اما علاقه وافر وي به ارتش كه همانا عشق خدمت به وطن بود باعث شد كه نهايتا به جمع نيروهاي مسلح بپيوندد. به دنبال آن وي پس از شركت در آزمون ورودي، موفق به راهيابي به دانشكده افسري نيروي زميني ارتش شده و با توجه به عطش دروني‌اش در ميل به بال گشودن همزمان در جهت جلب رضايت مادر گام بر مي‌دارد. پس از فارغ‌التحصيلي از دانشگاه افسري اصرار وي كارگر افتاده و مادر به خلبان شدن فرزند راضي مي‌شود. هاشم كه گويي در ابتداي راه قرار دارد با نيروي مضاعفي بلافاصله اقدام كرده و با شركت در آزمون دانشكده خلباني از اين امتحان نيز سربلند بيرون آمده و با رسيدن به آرزوي ديرينه خود به جرگه دانشجويان خلباني نيروي هوايي ارتش مي‌پيوندد. با اتمام كلاسهاي زميني و آموزش مقدماتي پرواز، طبق روال آن روز نيروي هوايي براي تكميل دانش پرواز خود راهي ايالات متحده مي‌شود. با اتمام دوره، مفتخر به دريافت وينگ خلباني شده و راه بازگشت به وطن را در پيش مي‌گيرد. سروان خلبان هاشم آل‌آقا مقارن با سال 1350 به كشور بازگشته و با امريه ستاد فرماندهي نيروي هوايي به عنوان كمك خلبان جنگنده F-4، فانتوم، به پايگاه هفتم شكاري شيراز منتقل مي‌شود. در ادامه در سال 1351 برابر امريه ديگري براي ادامه انجام وظيفه به پايگاه يكم شكاري تهران فرستاده مي‌شود. هاشم در همين سال با دختري در همان محله سكونت پدر و مادرش در شهر كرمانشاه آشنا شده و اين آشنايي به ازدواج اين دو ختم مي‌شود.

      آنها زندگي مشتركشان را در تهران آغاز كرده و پس از حدود 4 سال، در سال 1356 آماده سفري طولاني مي‌شوند. سروان خلبان آل‌آقا براساس صلاحديد فرماندهان وقت به همراه تني چند از خلبانان فانتوم، با خانواده‌هايشان براي آموزش هدايت پرنده پيچيده، انقلابي و جديد نيروي هوايي ارتش، گرومن F-14 تامكت عازم پايگاه نيروي دريايي ايالات متحده در ايالت ويرجينيا مي‌شوند. براي خلبانان باتجربه فانتوم همچون هاشم آل‌آقا پرواز با گربه گرومن و كاربري تسليحاتش كار آنچنان سختي نبود. زيرا در درجه اول F-4 و F-14 هر دو اصلا براي نيروي دريايي ايالات متحده طراحي و ساخته شده و بديهي است كه از يك استاندارد يكسان براي طراحي و ساخت آنها استفاده شده است و در درجه دوم از سه موشك هوا به هواي مورد استفاده تامكت‌هاي ايران، فانتوم قابليت شليك دو موشك آن (AIM-7 اسپارو و AIM-9 سايدوايندر) را دارد. با توجه به اينكه آل‌آقا و همرزمانش در جنگنده فانتوم در چگونگي استفاده از اين دو موشك تجربه كافي و وافي داشتند، فقط مي‌بايست اسلحه اصلي تامكت، موشك اسطوره‌اي هيوز AIM-54 فينيكس و رادار آن هيوز AWG-9 را به‌طور كامل بشناسند. اگر عوامل مذكور را به اضافه هوش و جسارت ايراني كنيم مي‌شود حدس زد كه تمام نفرات اعزامي به راحتي بتوانند دوره خلباني F-14 را با موفقيت و سربلندي طي كنند. پس از پايان دوره در مدت حدود 18 ماه، خلبانان جديد جنگنده جديد در آبان 57 به سرزمين اجدادي خود باز مي‌گردند. با توجه به اينكه كانون فعاليت F-14 در ايران پايگاه هشتم شكاري مي‌باشد، هاشم به همراه خانواده خود از تهران به اصفهان نقل مكان مي‌كند. سكونت آنها در اصفهان مصادف مي‌شود با اوج‌گيري تظاهرات مردمي عليه حكومت پهلوي كه در نهايت به پيروزي انقلاب اسلامي ايران در بهمن 57 منجر شد. وقوع انقلاب در كشورمان سنگ محك بسيار جالبي براي تعيين عيار ارق ملي و حس وطن‌پرستي كاركنان نيروهاي مسلح بود و چه زيبا كه آل‌آقا و همرزمان ميهن‌پرستش در اين آزمون كوچكترين ناخالصي از خود نشان ندادند.

      سروان خلبان محمدهاشم آل‌آقا كه در زمان پيروزي انقلاب از افسران ارشد نيرو محسوب مي‌شد و مدتها بود كه به عنوان استاد خلبان، آموزش خلبانان را به عهده گرفته بود پس از پيروزي انقلاب امر آموزش را با جديت بيشتري پيگير شد. آري او نيز مي‌دانست آموزش صحيح و كامل مهمترين رمز پيروزي بر دشمنان ملت است.

      با شروع جنگ تحميلي فعالانه وارد صحنه نبرد شد و در عين حال از آموزش جوانان غافل نشد تا اينكه به علت رشادت، جديت و جسارت در امور محوله در سال 1362 از طرف فرماندهي وقت نيرو به سمت جانشين فرماندهي عمليات نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران منصوب مي‌شود.

      رسيدن به پست معاونت عمليات نيرو بهانه خوبي بود تا هاشم در كنار سرهنگ خلبان «عباس بابايي» خود را هرچه بيشتر درگير جنگ كرده و تواناييهاي خود را در اين عرصه، عرضه دارد. بابايي و آل‌آقا همواره پيش از انجام هر عملياتي ابتدا خود مبادرت به شناسايي و ارزيابي هدف از لحاظ موضع پدافندي، سمت حمله و غيره كرده تا عمليات اصلي با خطر كمتر و ديد بازتري صورت گيرد. نكته جالب توجه در اين مطلب اين است كه آنها هرگز گرفتار جو پست و مقام نشده و فقط به اين مساله كه در كجا مي‌توانند منشا اثر باشند توجه داشتند «آري ما چنين جان بركفاني داشتيم».

      هاشم آل‌آقا در درجه اول همانطور كه ذكر شد از فرماندهان ارشد نيرو بود و در درجه دوم مشغله‌هاي فراواني به عنوان طراح عمليات داشت و اين دو مورد كافي بود تا نتواند پروازهاي عملياتي انجام دهد، با اين حال فعالانه در پروازهاي گشتي و اسكورت نفتكش‌ها و كشتيهاي تجاري شركت مي‌كرد و اين‌چنين بود تا به خواست خدا خليج نيلگون و هميشه فارس ايران، مشهد شهيد سرهنگ خلبان محمدهاشم آل‌آقا باشد.

      تقويم‌ها روز 20 مرداد 1363 را نشان مي‌داد و آسمان آبي خليج فارس يكي از گرمترين روزهاي خود را سپري مي‌كرد. هاشم آل‌آقا و كمك خلبانش در يك تامكت طي ماموريتي مشغول اسكورت نفتكش‌ها و كشتيهاي تجاري كشورمان بود. در همين اثنا ناگهان مورد حمله چند فروند جنگنده ميراژ F1 عراقي قرار مي‌گيرد. درگيري آغاز و پس از مدتي جنگ و گريز تامكت‌ها آل‌آقا مورد اصابت موشك شليك شده از طرف جنگنده عراقي قرار گرفته و به درون آب سقوط مي‌كند. شاهدان عيني حادثه كه دورادور ناظر درگيري آنها بودند خطر شليك شدن موشك سوپر 530F-1 به سمت تامكت را به آل‌آقا گوشزد مي‌كنند اما آل‌آقا در جواب آنها مي‌گويد هيچ نشانه‌اي دال بر حمله موشك به سمتشان در سامانه‌هاي هشداردهنده مشاهده نمي‌كند. اين مطلب گوياي آن است كه عراقي‌ها با استفاده از اطلاعات فني كه امريكايي‌ها در اختيار آنها قرار داده بودند در استفاده از نقاط ضعف F-14 كاملا موفق عمل كرده‌اند.

      همسر هاشم كه از چند روز پيش براي ديدن اقوام به كرمانشاه رفته بود در روز بازگشت به تهران كه مصادف مي‌شود با روز شهادت هاشم با شكسته شدن ديوار صوتي شهر كرمانشاه توسط جنگنده‌هاي عراقي مواجه مي‌شود. با مشاهده اين اتفاق گويي به وي الهام مي‌شود كه براي هاشم اتفاقي افتاده اما با ذكر و ياد خدا آرامش يافته و به خود تلقين مي‌كند كه انشاءا... اتفاقي نيفتاده. پس از رسيدن به تهران هرچه منتظر مي‌ماند از تلفن هاشم خبري نمي‌شود. صبرش لبريز شده و با پايگاه هشتم تماس مي‌گيرد. ديسپچ پايگاه با توجه به اينكه تامكت آل‌آقا بازنگشته و هيچ خبر دقيقي دال بر شهادت يا زنده بودنش در دست نيست با جوابهاي سربالا به همسر وي مي‌گويد: «همين الان دوباره براي ماموريتي ديگر به پرواز درآمد. به محض بازگشت مي‌گوييم با شما تماس بگيرد.» با شنيدن اين جوابها و طولاني شدن انتظار، همسر شهيد از وقوع سانحه براي هاشم يقين حاصل مي‌كند. با سقوط تامكت آل‌آقا با توجه به اينكه از اسارت به دست عراقي‌ها و يا شهادتش اطلاعي در دست نبود به اضافه اينكه وي به عنوان جانشين عمليات نيرو در جريان تمام عملياتهاي آتي و استراتژي جاري نيروي هوايي بود به همين علت بلافاصله تمامي طرحهاي نيرو دستخوش تغييراتي اساسي شد. اين قضيه گذشت و نيروي هوايي با اعلام مفقودالاثر شدن هاشم بر ابهامات و سوالات سقوط وي افزود.

      همسر هاشم كه همچنان منتظر بازگشت وي به خانه بود چندين سال پس از مفقودالاثر شدن همسرش در يكي از شبهاي قدر خالصانه دست به دامن ائمه اطهار شده و از آنها مي‌خواهد وجود يا عدم وجود هاشم را براي وي معلوم كنند. توسل وي جواب داده و همان شب خواب شهيد بزرگوار را مي‌بيند. هاشم كه در سبزه‌زارمانندي با لباس خلباني به ديدن همسرش آمده بود در جواب سوال وي كه پرسيد: «هاشم، مي‌خواهم بدانم كه تو هستي يا نيستي؟» مي‌گويد: «من نيستم.» پس از مدت كوتاهي گفتگو، شهيد اظهار مي‌دارد «من سردم است و بايد بروم». همسر شهيد صبح فردا خوابي كه ديده بود را با يكي از علما در ميان مي‌گذارد. در جواب مي‌شنود با توجه به اظهار سرما توسط شهيد، پيكر پاك وي در درون آب قرار دارد. همسر هاشم پس از اين واقعه از شهادت همسرش يقين حاصل مي‌كند و جالب آنكه مدت كوتاهي بعد از طريق نامه رسمي نيروي هوايي اعلام شهادت همسرش را دريافت مي‌دارد.

      ناگفته نماند هاشم آل‌آقا تا پيش از آرام گرفتن در قعر آبهاي خليج فارس چندين بار تا مرز شهادت پيش رفت. حدود سه ماه پيش از شهادت، در بهار سال 1363 صبح يك روز همسر شهيد با كمك مادرش بدون نيت قبلي گوسفندي را قرباني كرده و بين مردم تقسيم مي‌كنند. حوالي ظهر شهيد بابايي با منزل آل‌آقا تماس گرفته و جوياي احوال هاشم مي‌شود. با توجه به اينكه هاشم پس از ترك منزل تماس نگرفته بود، همسر شهيد از وضعيت وي اظهار بي‌اطلاعي مي‌كند. شهيد بابايي از اينكه كسي به همسر هاشم اطلاعات ضد و نقيض نداده، آرام شده و در جواب نگراني وي مي‌گويد كه اتفاقي نيفتاده و هاشم تا ساعاتي ديگر به خانه مي‌رسد. پس از بازگشت شهيد به منزل، هاشم مي‌گويد كه در درگيري با جنگنده‌هاي عراقي، هواپيمايش به شدت صدمه ديده و هيچ اميدي به بازگشت نداشته است. شايد آن قرباني نطلبيده بلاگردانش شده بود!!!

      شهيد سرهنگ خلبان محمدهاشم آل‌آقا كه از باتجربه‌ترين و ارزشمندترين خلبانان تامكت نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران محسوب مي‌شد با مورد اصابت قرار گرفتن جنگنده‌اش درون كابين ماند تا پيكر پاكش به قعر آبها سقوط و روح بلندپروازش به اوج آسمانها عروج كند. براي خليج هميشه فارس چه افتخاري از اين بالاتر كه چنين مرواريدهاي نابي را در درون خود جاي داده است. مگر مي‌شود خليجي كه فرزندان اين ديار را در دل خود جاي داده نام مجعول عربي را پذيرا باشد، چه اين شيران خصم خروش براي مقابله با همين اعراب خودفروخته به پا خواستند.

      شهيد محمدهاشم آل‌آقا فردي آرام و صبور بود و نسبت به خانواده خود تعصب خاصي داشت و همسرش عامل اخير را مهمترين علت ازدواجش با وي مي‌داند. هاشم هيچ‌گاه از اسرار شغلي خود با همسرش صحبتي به ميان نمي‌آورد و اين مورد تا بدانجا پيش رفته بود كه همسر وي پس از شهادتش به پست واقعي هاشم در نيروي هوايي پي مي‌برد!

      جا دارد در اين جا خاطره‌اي كه سرهنگ خلبان «مسعود اقدام» در كتاب «انتخابي ديگر»1 بيان كرده را بياوريم. اقدام در اين مطلب كه با عنوان «برخورد با پرندگان سيگال» در كتاب مزبور به چاپ رسيده عنوان مي‌كند كه در اوايل جنگ در پروازي به همراه شهيد بزرگوار «عليرضا ياسيني» به قصد انهدام سه سايت موشكي زمين به دريا كه از پشت پايگاه هوايي شعيبيه كشتيهاي كشورمان را مورد اصابت قرار مي‌داد در يك جنگنده F-4 عازم ماموريت مي‌شود. طبق برنامه براي درامان ماندن از رديابي توسط رادارهاي دشمن قرار بود آنها با عبور از 30 مايلي «خورموسي» و پرواز بر فراز باتلاقهاي «فاو» و «ام‌القصر» خود را در موقعيت مناسب به روي هدف برسانند. با عبور از مرز اقدام به عنوان خلبان كابين عقب تمام حواس خود را معطوف بررسي سامانه‌هاي مختلف هواپيما و تهديدات موشكي دشمن مي‌كند تا در صورت شليك بتوانند به موقع با مانور مناسب آن را منحرف كنند.

      خطري احساس نمي‌شد و جنگنده با سرعت بسيار بالا در ارتفاع پايين بر فراز ني‌زارها به حركت خود ادامه مي‌داد كه ناگهان زمين و زمان در جلو چشمان هر دو خلبان تيره و تار شد. اقدام حدود 20 ثانيه بعد به هوش آمده و مشاهده مي‌كند كه جنگنده در يك صعود 50 درجه‌اي در حال گردش به راست است. بلافاصله فرامين هواپيما را در اختيار گرفته و از طريق راديوي هواپيما سعي در برقراري ارتباط با ياسيني مي‌كند. خلبان كابين جلو هيچ عكس‌العملي از خود نشان نمي‌داد. اقدام در همين زمان به بررسي شرايط پرداخت تا متوجه شود چه اتفاقي افتاده. تكه‌هاي گوشت و پر اطراف كابين نشان از برخورد دسته‌اي از پرندگان دريايي (كه در آن سرعت حكم يك گلوله ضدهوايي را دارد) به جنگنده را داشت.

      هواپيما در كنترل بود اما تمام سامانه‌هاي ناوبري از كار افتاده بود. تعيين مسير درست بازگشت تنها با كمك رادار كنترل زمين ميسر بود كه تماسهاي متعدد اقدام با رادار هيچ نتيجه‌اي دربر نداشت. اقدام براي چندمين بار در راديوي هواپيما گفت:

      ـ از ابابيل به رادار! اگر صداي مرا مي‌شنوي جواب بده!

      ناگهان صداي مبهمي به گوش رسيد. بلافاصله تكرار كرد:

      ـ از ابابيل به رادار!

      ناگهان صداي روشن و واضحي در راديو طنين‌انداز مي‌شود!

      ـ ابابيل، من عقابم، به گوشم!

      اين پيام كه در واقع نويد زندگي براي فانتوم و خلبانانش محسوب مي‌شد، صداي خلبان F-14 حاضر در منطقه، شهيد والامقام سروان خلبان «هاشم آل‌آقا» بود. آل‌آقا در ادامه مي‌گويد:

      ـ مشكلي برايتان پيش آمده؟!

      ـ هواپيمايمان صدمه ديده. نمي‌دانم خلبان كابين جلو بيهوش شده يا به شهادت رسيده.

      ـ خونسردي خودت را حفظ كن! سعي كن كنترل هواپيما را به دست بگيري! دارم به سمت شما حركت مي‌كنم.

      وقتي كه آل‌آقا به بالاي سر فانتوم زخمي رسيد گفت:

      ـ ابابيل! همين‌طور به پرواز ادامه بده. مراقب باش از دستگيره صندلي‌پران استفاده نكني! چون چتر صندلي باز شده و بالاي هواپيما رهاست. هواپيمايتان شبيه «آواكس»2 شده است.

      ـ متشكرم! سعي مي‌كنم هواپيما را هدايت كنم. ولي نمي‌دانم چه بلايي سر ياسيني آمده است.

      ـ خونسردي خودت را حفظ كن و همين‌طور به پرواز ادامه بده! من پشت سرت در حركت هستم، نگران نباش!

      موتورها با آن كه با قدرت صد در صد در حال پيشراندن جنگنده بودند با اين حال فانتوم صدمه ديده سرعتي حدود 180 نات داشت كه براي جنگنده سرعت كمي است. پس از مدتي ياسيني نيز به هوش آمده و با اعلام اين كه مي‌تواند جنگنده را هدايت كند، فرمان را در دست مي‌گيرد. نهايتا هواپيما به سلامت در پايگاه فرود آمده و بدين وسيله هاشم آل‌آقا جنگنده F-4 باارزش و دو خلبان ارزشمندتر را به دامان وطن باز مي‌گرداند.

      همسر قهرمان شهيد از آن زمان كه هاشم ديگر به خانه بازنگشت، نگهداري و پرورش دو يادگار شهيد (بابك و بهزاد) را به تنهايي به عهده گرفت و نشان داد كه از حماسه‌سازان ميدانهاي نبرد حق عليه باطل چيزي كم ندارد. وي كه براي فرزندان خود هم پدر بود و هم مادر با تلاشي خستگي‌ناپذير توانست آنها را به سمت مدارج بالاي علمي رهنمون شود. دكتر «بابك آل‌آقا» فرزند ارشد شهيد با ارايه پايان‌نامه دكتراي خود با عنوان «بررسي تاثير محيط هوا ـ فضا بر فيزيولوژي بدن هوانوردان» در سال 1379 توانست در سطح خاورميانه مقام اول را كسب و به دريافت لوح تقدير از دست رييس‌جمهور وقت جناب آقاي «خاتمي» مفتخر شود. لازم به ذكر است پايان‌نامه وي هم‌اكنون در تعدادي از خطوط هوايي به عنوان مرجع تدريس مي‌شود.



      افتخاري ديگر

      از افتخارات ديگر همسر سرافراز شهيد آل‌آقا اين است كه وي خواهر شهيد نيز مي‌باشد. شهيد سروان خلبان «مصطفي صغيري» كه از خلبانان جنگنده F-4، فانتوم نيروي هوايي بود در ماموريتي در روز 23 مهر 1359 كه از پايگاه سوم شكاري همدان به قصد هدفي در شهر سليمانيه عراق برخاسته بود، مركبش در خاك عراق مورد اصابت قرار گرفته و به فيض عظيم شهادت نايل مي‌آيد. متاسفانه باخبر شديم كه چندي پيش همسر اين دلاورمرد عرصه پيكار دارفاني را وداع گفته. ما نيز به نوبه خود با تسليت به خانواده آل‌آقا براي اين مرحومه علو درجات را از درگاه ايزد منان خواستاريم.

      هم‌اكنون براي بزرگداشت مقام والاي 70 تن از خلبانان شهيد نيروي هوايي ارتش كه پيكر پاكشان هرگز به آغوش وطن بازنگشت، يادماني در بهشت زهرا ساخته شده است.

      در پايان از خانواده معظم شهيد آل‌آقا به خصوص همسر بزرگوارشان كه ما را به گرمي پذيرفتند و با شكيبايي پاسخگوي سوالات ما بودند تشكر و قدرداني مي‌كنيم.


      منبع

      مدیران محترم لطفا منتقل کنن...
    • توسط kingraptor
      تاریخچه
      در سال 1974 وزیر دفاع وقت آمریکا خواستار تجدید نظر در هواپیماهای جنگی و القای پروژه هواپیمای تاکتیکی مافوق صوت برای جانشینی هواپیمای اف-4 شد، هواپیماهایی که بتوانند در نیروی هوایی کشورهای عضو ناتو نیز مورد استفاده قرار گیرند. قبل از این تصمیم کمپانی مک دانل داگلاس بطور متوالی شروع به تولید هواپیمای پیشرفته اف-15 نمود، منظور از ساخت این هواپیما حفظ برتری در نبردهای هوایی مقابل هواپیماهای میگ - 23 شوروی بود.

      اف-15 هواپیمای موفقی در مقابل هواپیماهای روسی شد و رکوردهایی کسب کرد. از جمله (حمل سلاح بیشتر ، برد پروازی ، همچنین سرعت اوج‌گیری نسبت به هواپیماهای روسی مشابه‌اش. به دنبال آن شرکت هوافضایی جنرال دینامیکز (General Dynamics) شروع به ساخت مدلهای آزمایش مدرنترین و پیشرفته‌ترین هواپیمای شکاری سبک تاکتیکی به نام اف - 16 نمود.



      مراحل آزمایش
      مدلهای آزمایشی این هواپیما تحت عنوان وای اف - 16 تولید و به مدت 10ماه بر روی آن آزمایشات زیادی انجام شد و این هواپیما تمام مراحل آزمایش را با موفقیت به پایان رساند. پس از پروازهای آزمایشی خلبان هواپیما از سیستمهای کنترل آتش ، دستگاههای ناوبری ، سرعت عمل در مانورها و قبلیتهایی در بدست آوردن سرعت و سقف پرواز اظهار رضایت کرده و موفقیتهایی را به دست آورد. جمعا هواپیمای وای اف-16 ، 286 پرواز آزمایشی انجام داد. طبق آزمایشات اف - 16 کارایی انجام هر ماموریتی در هر نوع شرایط آب و هوای را دارا می‌باشد.

      بی‌نظیر بودن هواپیمای اف - 16 در کلاس شکاریهای سبک
      وزن اف - 16 نصف وزن اف-4 (فانتوم) است. از جمله شعاع گردش اف - 16 نصف اف-4 است و همچنین اف - 16 در نوع خود قابلیتهای حمل سلاح ، نبردهای هوایی و حمله به مواضع زمینی نظیر ندارد. در این هواپیما از سیستم‌های پیشرفته و پیچیده‌ای برای ایجاد برتری نسبی هوایی استفاده شده است.

      دستگاه هدآپ یا سایت (Head up-Sight)
      این دستگاهها عمل نشانه‌روی و قفل کردن رادارها را روی هدف انجام می‌دهند. به گونه‌ای طرح‌ریزی شده که هدف‌یابی و پرتاب موشکهای هوا به هوا و هوا به سطح را بدون هیچ‌گونه اشکالی و با کمترین زمان با ضریب دقت 90% ، یعنی سریع‌تر از هر هواپیمای مشابهی عمل می‌کند.

      دستگاههای ارتباطی و ناوبری
      دستگاهها و کانالهای بسیار مدرن و پیچیده‌ای در اف - 16 بکار رفته است که قادر به فرستادن و دریافت طول موجهای مختلف و رفع اختلالات کانالهای ارتباطی هستند. این دستگاهها شامل سیستم‌های ارتباطی VHF و UHF هستند که در هنگام پرواز کور و اضطراری بدون دید اجازه فرود در هر باندی را به خلبان می‌دهد. دستگاه IFF کار تشخیص دوست از دشمن و کاهش گمراهی هواپیما را انجام می‌دهد و در سیستم جدید ناوبری اف-16 که دستگاه ILS است که به هواپیما اجازه برخاستن سریعتر در مدت کمتر از 5 دقیقه را می‌دهد.

      رادار هواپیما
      پوشش رادار در اف - 16 بگونه‌ای متمایز از دیگر رادارها ، که قادر است 80 درصد از پوشش هوایی را در اختیار خلبان قرار دهد.

      موتور هواپیما
      موتور هواپیما توربوفن اف - 100 پی‌دبلیو - 100 ساخت پرت اندوتینی است که قادر به تولید کششی برابر 11340 کیلوگرم همراه پس سوز و کشش استاتیکی معادل 7711 کیلوگرم می‌باشد که در آن سیستم‌های زیر بکار رفته است :



      ژنراتور سی‌دی‌اس (CDS)
      درایو گیربکس متحرک فرعی
      پمپ هلی هیدرولیک دوبله (دوتایی)
      سیستم بجریان انداختن سوخت جهت
      ابعاد هواپیما
      مساحت بال 28 متر مربع ، فاصله دو نوک بال بدون موشک 9.4 متر ، موشک سایدویندر 10 متر ، زاویه لبه حمله بال 40 درجه و طول هواپیما 14.63 متر ، ارتفاع 5 متر ، فاصله بین ارابه‌های اصلی فرود و ارابه دماغ هواپیما 4 متر ، فاصله بین دو ارابه اصلی 2.387 متر می‌باشد.

      وزنهای هواپیما
      وزن هواپیما همراه سوخت داخلی 10056.6 کیلوگرم ، وزن هنگام بلند شدن 10419 ، کیلوگرم وزن کل هواپیما 14970 ، حداکثر وزن تسلیحات حمل شونده در قسمت خارجی هواپیما 6885.6 کیلوگرم ، وزن خالی هواپیما 6900کیلوگرم.

      تسلیحات
      تسلیحات هواپیما شامل مهمات مختلفی برای ماموریتهای هوا به هوا و هوا به سطح مورد استفاده می‌شود.

      توپ ام - 16 الی 20 میلیمتری ولکان که در سمت چپ کابین خلبان می‌باشد.
      موشکهای برد کوتاه آی ام 9 (سایدویندر) و موشکهای برد متوسط ای آی ام-7 (اسپارو) برای نبردهای هوایی
      تجهیزات سیستم اختلال الکترونیک در رادارهای دشمن (ECM)
      دارای قابلیت حمل بمب‌های از نوع ام کی-28 و ام کی-84 انواع بمب‌های شیمیایی ، خوشه‌ای و ناپالم و راکت . قادر بحمل موشکهای هوا به زمین و هدایت‌شونده تلویزیونی (AIM-65) برای حمله به مواضع زمینی
      اف-16 قادر به حمل یک بمب تاکتیکی اتمی برای حملات هسته‌ای است.
      قابلیتها
      اف - 16 دارای حداکثر سرعتی معادل 2+ برابر صوت ، در ارتفاع 9340 متری ، قادر به بدست آوردن سرعتی معادل 1.6 برابر صوت و همچنین دارای سرعت 1.2 برابر صوت (سرعت صوت برابر با 1224 کیلومتر در ساعت) در سطح دریان می‌باشد.
    • توسط onin
      در ۲۵ فوريه ۵(۱۹۲۵ اسفند ۱۳۰۴) اولين خلبان ايراني كه كلنل احمدخان نخجوان نام داشت يك هواپيماي برژت -۱۹ را با پرچم و نشان ايران از فرانسه به پايگاه قلعه مرغي تهران پرواز داد. كلنل نخجوان در فرانسه دوره ديده بود و فقط ۲۰۰ ساعت پرواز داشت. بدين ترتيب در اين تاريخ اولين هواپيماي نيروي هوايي ايران با خلباني يك ايراني مرزهاي بين المللي را درنورديد و به فضاي پروازي ايران رسيد. در اين زمان ديگر خلبانان ايراني تحت نظارت يك استاد خلبان آلماني به نام «شفر» در ايران دوره مي ديدند. خريد هواپيما قسمت آسان كار بود. آموزش خلبانان براي پرواز كردن با آنها، نفرات پشتيباني زميني براي نگهداري و تعمير آنها و ساختن فرودگاه ها قسمت سخت كار بود كه زمان هم مي برد. در همين دوره زماني نيروي هوايي ايران از قالب يك اداره كوچك در ستاد فرماندهي ارتش خارج شده و به يك نيروي جداگانه تبديل شده بود كه «نيروي هوايي ارتش شاهنشاهي ايران» نام گرفته بود؛ اولين فرمانده نيروي هوايي ايران هم كسي نبود به جز كلنل احمدخان نخجوان. در سال ۱۹۲۴ (۱۳۰۳) اولين گروه از دانشجويان دوره خلباني و تكنسين پرواز به روسيه و فرانسه فرستاده شدند. بعدها در سال ۱۹۲۹ (۱۳۰۸) ايران ۱۵ خلبان داشت كه شش نفر از آنها در مدرسه پرواز ايستر فرانسه و ۹ نفر ديگر در مدرسه پرواز سباستوپول روسيه آموزش خلباني ديده بودند. در اين سال IIAF مخفف Imperial Iranian Air Force داراي ۳۳ فروند هواپيما از ۹ مدل مختلف بود. طي ۱۵ سال به يعني تا آغاز جنگ جهاني دوم بيش از ۳۰۰ هواپيما از ۱۸ مدل مختلف در اختيارنيروي هوايي ايران بود. در همان زمان هشت پايگاه هوايي كه مدارس آموزش خلباني و يك مركز آموزش تعميرات و نگهداري را شامل مي شدند ساخته شده بود. يك كارخانه مونتاژ هواپيما به نام «شهباز» هم ساخته شده بود كه قادر بود سه مدل مختلف هواپيما را مونتاژ كند. در سال ۱۹۴۱ (سوم شهريور ۱۳۲۰) بي طرفي ايران در جنگ جهاني دوم نقض شد و نيروهاي هوايي و دريايي انگليس و روسيه از شمال و جنوب به ايران حمله كردند. نيروي هوايي جوان ايران كه به تازگي به ساختن ساختارهاي اساسي خود مشغول شده بود، تحت هيچ شرايطي توانايي رويارويي با اين نيروي عظيم و توانمند را نداشت. با اين وجود تعدادي از پرسنل جوان اين نيرو تصميم به مقابله با بيگانه گرفتند و با كنترل پادگان قلعه مرغي دو هواپيما از اين پادگان به خلباني سروان وثيق و استوار شوشتري كه با شليك ضدهوايي مواجه شده و به ناچار آسمان تهران را ترك كردند. نيروهاي ائتلاف انگليس و روسيه كنترل دو پايگاه هوايي ايران را در دست گرفتند. آنها به ترتيب در مهرآباد و قلعه مرغي مستقر شدند. از نيروي هوايي جوان ايران تقريباً هيچ چيز باقي نماند. پس از پايان جنگ ارتش بريتانيا ايران را ترك گفت اما ارتش روسيه از ترك ايران سر باز مي زد و كنترل شمال ايران را در اختيار داشت. سه ماه پس از اين اتفاق نيروهاي سرخ روسيه ايران را ترك گفتند. پس از اين نيروي هوايي ايران هميشه به عنوان نيروي برتر در خاورميانه شناخته مي شود. موقعيت استراتژيك ايران توسط آمريكا ناديده گرفته نشد و آمريكا از اوايل دهه ۱۹۶۰ شروع به فروش تعداد زيادي از هواپيماهاي پيشرفته خود به ايران كرد. در سال ۱۹۶۵ ميلادي ايران اولين هواپيماجت خود با نام اف - ۸۴ جي جت ثاندر دريافت كرد. در سال ۱۹۶۵ هواپيماهاي اف-۵ فريدم توسط ايران خريداري شدند و به دنبال آن در سال ۱۹۶۸ اف-۴ فانتوم هم به ايران فروخته شد. در سال ۱۹۷۰ ايران داراي قوي ترين نيروي نظامي در منطقه بود. قبول فروش هواپيماهاي فوق پيشرفته اف-۱۴ اي تام كت به همراه موشك هاي پيشرفته اي آي ام - ۵۴ فينيكس از سوي آمريكا به ايران نشان دهنده روابط بسيار گرم بين ايران و آمريكا بود. در پي وقوع انقلاب اسلامي در سال ۱۹۷۹ دكترين و استراتژي نظامي ايران تغيير يافت و ايران ديگر به خريد تسليحات پيشرفته و گرانقيمت علاقه نشان نداد و همين باعث ايجاد نوعي تغيير قدرت در منطقه شد. ايران ديگر نه تنها دوست صميمي آمريكا نبود، كه به خاطر سياست هاي امپرياليستي و ضد انساني آمريكايي به دشمن اصلي آن تبديل شد. آمريكا و ديگر كشورهاي غربي تحريمي نظامي عليه ايران اتخاذ كردند. كمك هاي آمريكا قطع شده بود و نيروي هوايي ايران از فرار و بركناري افسران زمان شاه رنج مي برد كه همين امر به پايين آمدن سطح سرويس دهي در نيروي هوايي منجر شده بود. به دليل تحريم تسليحاتي ايران و نرسيدن قطعات مورد نياز، آمار عملياتي نيروي هوايي ايران سريعاً رو به كاهش بود. پس از انقلاب نيروي هوايي به «نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران» كه خود ارتشيان به آن «نهاجا» مي گويند تغيير نام داد. نام انگليسي آن هم Islamic Republic of Iran Air Force است كه به اختصار IRIAF خوانده مي شود. در همين اوضاع و احوال عراق با مناسب يافتن فرصت درصدد برآمد تا با حمله به ايران قسمت هاي وسيعي از خاك ايران را ضميمه قلمرو خود كند؛ به همين خاطر در ۲۲ سپتامبر ۱۹۸۰ (۳۱ شهريور ۱۳۵۹) با يورشي عظيم به خاك ايران از طريق هوا، زمين و دريا جنگ تحميلي هشت ساله را عليه ايران آغاز كرد. جنگ با حمله هوايي نيروهاي عراقي به شش پايگاه نيروي هوايي ايران و چهار پادگان آغاز شد و همزمان چند لشكر و تيپ مستقل عراق در چهار محور از طول ۷۰۰ كيلومتر مرز مشترك با ايران به عمق خاك ايران يورش بردند. اولين حمله هوايي عراق چندان موفقيت آميز نبود. دلايل آن را مي توان به برنامه ريزي ناكافي و نادرست عمليات، نداشتن اطلاعات كافي از اهداف و استفاده نامناسب از بمب هاي جي پي(بمب هايي كه هدف خاصي ندارند و براي انهدام كلي به كار مي روند) برشمرد. در مهرآباد يك هواپيماي اف-۴ اي در هنگام جابه جايي براي در امان ماندن از حملات دشمن دچار سانحه شد و از همدان هم گزارش هايي در مورد خسارت يك فروند اف-۴ رسيد. اولين عمليات هوايي ايران در پاسخ اين حمله و بلافاصله پس از آن در خاك عراق موفقيت آميز بود. در اين عمليات چهار فروند هواپيماي اف-۴ به پايگاه دريايي الشعبيه در نزديكي بندر ام القصر حمله بردند. اين چهار فروند هواپيما كه ۴۵۰ كيلوگرم بمب بر سر اين پايگاه ريختند عمليات خود را از پايگاه بوشهر شروع كردند. در ميان اهداف چندباطري موشك ضد كشتي وجود داشت. اين عمليات تلافي جويانه نيروي هوايي ايران به قدري سريع بود كه خط پدافند عراق در طول مسير پرواز دچار غافلگيري شده بود. روز بعد در عملياتي غيرقابل باور ۱۴۰ فروند از جنگنده ها و جنگنده بمب افكن هاي ايران به ويژه اف-۴ و اف-۵هاي پايگاه هاي بوشهر، همدان و تبريز توانستند با نفوذ خود به خاك عراق تلفات سنگيني به پايگاه ها و تاسيسات نظامي عراق وارد كنند. در اولين روزهاي جنگ چندين حمله هوايي ديگر به تاسيسات نظامي عراق از قبيل ام القصر انجام شد. در يكي از اين حملات دو فروند اف-۴ كه هر كدام شش بمب جي پي ۳۴۰ كيلوگرمي حمل مي كردند به تاسيسات نظامي دريايي و كشتي هاي موشك انداز عراق حمله بردند. در حدود ۲۰ دقيقه بعد يك فروند هواپيماي آر اف-۴ اي عكس هاي شناسايي از منطقه گرفت كه نشان مي داد كشتي ها و تاسيسات بندري دچار صدمات و خسارات سنگيني شده اند. تاكتيك كلي در طول انجام چنين عمليات هايي رسيدن به هدف از راههاي مختلف، انجام يك پاپ -آپ بيش از رسيدن به هدف و شيرجه زدن روي هدف براي انهدام آن است. در هنگام بازگشت دو اف-۴ يكي از آنها توسط يك موشك سام مورد اصابت قرار گرفت كه باعث آسيب ديدن برخي از سيستم هاي آن شد اما همچنان مي توانست پرواز كند. اما آتش خاموش كن ها كار نكردند و بال راست - محل اصابت موشك - آتش گرفت. باند فرود نزديك ترين پايگاه هوايي هم به دليل هجوم اوليه ارتش عراق براي فرود مناسب نبود و به همين خاطر مجبور به فرود در يك باند ناآماده با سرعت بالا شد. چرخ ها تركيدند و هواپيما در حالي كه سرنشينان آن اجكت كرده بودند از انتهاي باند خارج شد. بعدها اين هواپيما با تعويض بال و ديگر تعميرات دوباره به جنگنده هاي مورد استفاده در جنگ پيوست. اين تعويض بال كه اولين بار در ايران انجام مي شد را مي توان نقطه آغاز انجام كارهاي غيرممكن در نيروي هوايي دانست. در اولين ماههاي جنگ «نهاجا» تلاش هاي خود را به جلوگيري پيشرفت نيروي زميني ارتش عراق معطوف كرده بود. جنگنده هاي ايراني براي اين كار با استفاده از راكت هاي ضد زره دانه به دانه تانك ها و زره پوش هاي عراق را شكار مي كردند و حتي گاهي اوقات تا ارتفاع سه تا چهار متر زمين هم پايين مي آمدند. در مقابل عراق هم از هواپيماهاي ميگ-۲۱ و ميگ-۲۳ براي پوشش نيروي زميني خود استفاده مي كرد كه اين پوشش به ناچار منجر به درگيري هوايي بين ايران و عراق مي شد كه مي توان پيروزي هاي ايران در اين زمينه را بيشتر از عراق دانست. مخصوصاً در اوايل جنگ كه آنها در مقابل هواپيماهاي اف-۱۴ ايران توانايي انجام هيچ عملي را نداشتند كه در اواخر جنگ با خريد ميراژ اف-۱ از فرانسه توانستند كمي جنگ هاي هوايي را متعادل كنند. جنگ تحميلي عليه ايران علاوه بر خسارات و تلفات جانبي بسيار، دستاوردهاي ارزنده اي براي نيروي هوايي ايران داشت. نيروي هوايي در اين هشت سال توانست به تكنولوژي ساخت بسياري از قطعات مورد نياز خود دست يابد و در برخي موارد به خودكفايي برسد.
  • مرور توسط کاربر    0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.