امتیاز دادن به این موضوع:

Recommended Posts

بسیار بسیار بسیار عالی!!!

 

پیشنهاد بنده هم برای هرچه بهتر و جامع تر شدن این تایپیک این است که مختصر معرفی در مورد شهید یا وصیبت نامه اش ذکر شود تا به عنوان یادگاری در این انجمن باقی بماند، خیلی خوب میشد هرکی توی شهرش هر چند شهید وجود داره رو با یه توضیحات کوچک اینجا ذکر می کرد!

  • Upvote 4

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

http://www.yadgah.ir/media/cache/d5/ae/d5aeb8243725f8d75ed8e743686d6f9d.jpg

 

نام پدر: حسن
محل تولد: خراسان - بیرجند
تاریخ تولد: 1348 
مدرک تحصیلی: دیپلم
تاریخ شهادت: 1363/03/25 
گلزار شهید: گلزار شهدای بیرجند

 
 
محسن شهپر فرزند حسن در سال 1348 در شهر بیرجند در خانواده ای متدین و فرهنگی چشم به جهان گشود. پس از پشت سر گذاشتن دوران کودکی وارد دبستان شد و تا پایه ی سوم دبیرستان ادامه ی تحصیل داد. وی در حین تحصیل به علت علاقه به انقلاب و اسلام در اکثر فعالیت های اجتماعی شرکت داشت و عضو بسیج محل بود و سرانجام از طریق این مرکز به جبهه های نبرد حق علیه باطل رهسپار گردید و مدتی با مزدوران بعثی به نبرد پرداخت.
سرانجام در تاریخ بیست و پنجم خردادماه سال 1363 در منطقه ی مهران بر اثر اصابت ترکش در سن 15 سالگی به وصال معبود نایل گشت و چون برادر شهیدش برگ زرین دیگری را در دفتر انقلاب و جنگ ثبت نمود.
پیکر پاکش پس از تشییع، در جوار همرزمانش در گلزار شهدای بیرجند به خاک سپرده شد
 
نام پدر: حسن
محل تولد: خراسان - بیرجند
تاریخ تولد: 1340/11/02 
مدرک تحصیلی: دیپلم
رشته تحصیلی: مکانیک (فلزکاری)
تاریخ شهادت: 1360/04/16 
گلزار شهید: گلزار شهدای بیرجند

محمدمهدی شهپر فرزند حسن در تاریخ دوم بهمن ماه 1340(شب نیمه شعبان) در شهرستان بیرجند و در خانواده ای مذهبی و معتقد به اسلام و قران دیده به جهان گشود. 
چون تولدش مصادف با ولادت حضرت مهدی(عج) بود، نام مهدی را بر او نهادند. او دوران تحصیلی را در مقطع ابتدایی در دبستان صائب گذارند. سپس در مدرسه ی راهنمایی شهید مطهری (ره) (هادوی سابق) ادامه ی تحصیل داد و در هنرستان ارشاد در رشته مکانیک (فلزکاری) دیپلم خود را دریافت کرد. 
محمدمهدی فعالی
ت های سیاسی و مذهبی خود را از سال 1356 با علنی شدن مبارزات امت اسلامی ایران به رهبری امام خمینی(ره) آغاز کرد. وی به پخش اعلامیه می پرداخت و در تظاهرات و راهپیمایی ها شرکت می کرد. او در ایجاد نمایشگاه کتاب همراه با شهید سیدعلی راشدی نقش مهمی ایفا کرد. 
تلاش زیادی در جهت پیروزی انقلاب داشت. وی در سال 1357 توسط نیروهای رژیم پهلوی دستگیر و مورد شکنجه واقع و بازداشت شد. او یک بار هنگام پخش اعلامیه در شب 21 رمضان در مسجد آیت الله آیتی مورد شناسایی مأموران قرار گرفت؛ اما با هوشیاری از دست آن ها گریخت. وی هم چنین در جریان اولین تعطیلی بازار شهرستان بیرجند، همراه با یکی از دوستانش، به علت آگاه سازی و ارشاد و تشویق مردم جهت شرکت در تظاهرات و تعطیل کردن مغازه ها، توسط مأموران شهربانی دستگیر شد و مورد آزار و اذیت قرار گرفت. 
محمد مهدی پس از پیروزی انقلاب اسلامی، در ارگان های انقلابی نظیر کمیته گروه تحقیق، هیئت واگذاری زمین در جهادسازندگی شهرستان بیرجند به فعالیت پرداخت و بدون هیچ دستمزدی خدمت می کرد. در مدت خدمت در کمیته، از طرف دفتر امام مبلغ 5 هزار ریال برای وی فرستاده شده بود که او آن مبلغ را به حساب 100 حضرت امام(ره) واریز کرد و تنها دستخط امام را برای خود به یادگار نگه داشت. او در دوران خدمت در کمیته، در شب های سرد بهمن و اسفند ماه تا صبح به نگهبانی مشغول می شد. 
با شروع جنگ بین ایران و عراق، محمدمهدی یک بار همراه با کمک های جهادسازندگی برای جبهه ها، به شهر مشهد رفت؛ اما موفق به رفتن به جبهه نشد و برای رفتن به جبهه در سپاه پاسداران، جهادسازندگی و ارتش ثبت نام کرده بود تا بتواند هر چه زودتر به جبهه برود او در تاریخ هجدهم اسفند ماه 1359 جهت انجام وظیفه ی سربازی وارد ارتش شد و 
پس از طی دو ماه دوره ی آموزشی در پادگان کرمان، به لشکر 21 حمزه سیدالشهدای تهران انتقال یافت. 
وی بلافاصله از طریق جهادسازندگی به عنوان نیروی مردمی به جبهه کرخه نور اعزام گردید و مدت 45 روز در جبهه به سر برد. مسئولیت او در منطقه، تک تیرانداز بود. 
شهپر سرانجام در تاریخ شانزدهم تير ماه 1360 در تنگه چزابه بر اثر اصابت ترکش خمپاره به قلبش در سن 20 سالگی به شهادت رسید. 
پیکر شهید محمدمهدی شهپر از مقابل جهادسازندگی شهرستان بیرجند تا مزار شهدا تشییع و در آن جا به خاک سپرده شد. برادرش نيز به آسمانيان پيوست و شهيد راه حق شد
ویرایش شده در توسط 7mmt
  • Upvote 12

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

 با سلام خدمت دوستان عزیز

 

 

rajabdesk.jpg

 

ggg.jpg

  • Upvote 14

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

خدا بیا مرزدشان روحشان شاد  یادشان گرامی    :rose: :rose: :rose:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

____________________________________________________________________________________________________________

 

دانلود آهنگ جدید

  • Upvote 1

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

با سلام خدمت دوستان

 

 

787368_264.jpg

 

" یاد شهداء ، کمتر از شهادت نیست "

 

 

روایت همسر محترمه شهید عزیز ، " حسن تهرانی مقدم " از چگونگی اطلاع یافتن ، دختر شهید از شهادت پدر :

 

" مراسم تشییع شهدا را خیلی مفصل آن شب تلویزیون پخش کرد. وقتی پخش این مراسم از تلویزیون شروع شد من زهرا را در بغلم نشاندم و هر دو با هم این مراسم را دیدیم و اولین بار زهرا قضیه را از تصاویر تشییع پدرش در تلویزیون فهمید. همان موقعی آهی کشید و گفت: مامان بابا شهید شد؟ که من گفتم بله او شهید شده. خب خیلی سخت بود. اما خدا کمک کرد. زهرا هم کم کم با قضیه کنار آمد. اما آه سوزناکی که آن لحظه کشید را هیچ وقت فراموش نمی‌کنم. هرچند باید بگویم حاج حسن کنار ماست و ما اصلا هیچ گاه احساس نمی‌کنیم که نیست. حتی در زمان حیاتش به خاطر ماموریت‌ها خیلی اوقات در خانه نبود ولی الان آن ماموریت‌ها هم نیست و ما دائم حضورش را در خانه احساس می‌کنیم.

  • Upvote 14

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

با سلام خدمت دوستان عزیز

 

در حال تحقیق بر روی زندگی شهید بهمن درولی بودم که با زندگینامه برخی شهداء دیگر هم آشنا شدم.

 

http://www.military.ir/forums/topic/28803-%D9%BE%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%AF%D8%B3-%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C/

 

یافتن فضائی برای معرفی این شهیدان بزرگوار به دوستان خودم در سایت ذهن مرا شدیدا به خود مشغول کرده بود. به همین دلیل از جناب MR9 گرامی ممنون هستم که این تاپیک را به من معرفی کردند. 

 

آخرین تصویر

Hmyd_Sdq_jwl.jpg

"آخرین تصویر حمید"

 

وسعتی به پهنای منطقه فتح المبین با غنچه های تازه شکوفا شده در بستر سبزه هایی آغشته به بوی بهار ، در دومین روز بهار 61 ، برای حمید جشن تولد 22 سالگی اش را جشن گرفته اند و حمید، بی خیال جشن تولدش، آرام و استوار دارد در ستونی که به سمت عشق می رود، گام بر می دارد.

 

ناگهان بر می گردد و دوربین را می دهد دست رضا

رضا ! از من عکس بگیر. چند دقیقه دیگر شهید می شوم.

 

رضا متعجب از حرف حمید ، از او می خواهد که شوخی نکند.

اما حمید بی خیال قضیه نمی شود و می گوید : تو حالا این دوربین را از من بگیر و از من عکس بینداز. یادت باشد که حتما این عکس را به خانواده ام نشان بدهی.

رضا کمی دلش می لرزد .

دوربین را می گیرد و حمید همانطور که دارد توی ستون حرکت می کند به سمت رضا برمی گردد و رضا دکمه دوربین را فشار می دهد و افسوس که رضا نمی داند دارد آخرین لبخند حمید را ثبت می کند.

 

دست رضا هنوز روی دکمه دوربین هست یا نیست ، صدای انفجار خمپاره ای بلند می شود و حمید روی زمین می افتد.

ترکش ، صاف خورده است توی قلب حمید.

 

دست های رضا بی حس می شود. می نشیند بالای سر حمید. هنوز "حمید حمید" گفته یا نگفته و اشک هایش هنوز برگونه جاری نشده اند که یاد حرف چند دقیقه پیش حمید می افتد.

همان لحظه ای که دوربین را داد دستش.

گفته بود:«وقتی شهید شدم ، بالای سرم نمانی. برو . بچه ها ناراحت می شوند».

 

رضا مانده است چه کند.

خون حمید دارد همان شقایق ها را که برایش جشن تولد گرفته بودند سیراب می کند.

تمام قطعه های پازل یک حقیقت در پیش روی رضا کامل شده اند که «حمید صادق جولا از شهادتش آگاه بود»

 

تمام تصاویر، کنار پیکر حمید و پیش روی رضا رژه می روند.

همان چند لحظه پیش بود که به حمید گفت : جلو نرو . شهید می شوی.

و حمید با همان لبخند همیشگی اش گفت : «بگذار شهید شوم، آنوقت تو برو و صبر مادرم را ببین

 

 

یاد حرف ها و حرکات و رفتار چند روز پیش حمید می افتد.

یاد آن روزی که به مسعود وعظیم گفته بود : این بار رفتن من برگشتی ندارد.  بیایید برویم و توی شهر گشتی بزنیم تا دیوارنویسی هایم را برای آخرین بار ببینم. آخر حمید خطاط و خوشنویس خوبی بود.

102635_916.jpg

"شهید حمید صادق جولا در حال دیوار نویسی"

 

و پس از آن گفته بود : مسعود! عظیم!  قلمم روی زمین نماند . . .

 

چشمان حمید بسته شده است. لبخند روی لبش هنوز جلوه می کند و رضا دارد فقط آرزو می کند که آخرین عکس حمید ، در روز جشن تولدش ،خوب افتاده باشد .

 

normal_1_28229.jpg

 

normal_hamid2-copy.jpg

 

-------------

راستی چرا این تاپیک منتقل نشده؟؟  :-(  :-(  :-(

  • Upvote 10

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

۱۷۵ غواص شهید

175 تن از شهدایی که وارد کشور شدند متعلق به غواصان عملیات کربلای 4 است که با دستان بسته به شهادت رسیدند و زنده به گور شدند.

index.jpg

 

xfgbv.jpg

vbnvb.jpg

sdfsdf.jpg

 

 

 

نمیدونم چی بگم از کجا بگم از کی به کی گله کنم چه مظلومانه رفتن این مردانه حق مردانه بی ادعا امید وارم اگه اون موقع نشد الان زحماتشونو جبران کنیم و نزاریم خونشون پایمال شه . این بعثیا که در همه زمان با شیطان هم پیالن و هیچ وقت عوض نمیشن باید تو عراق تو شهراشون از خجالتشون در بیایم 

ویرایش شده در توسط ldmdff
  • Upvote 4

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

" وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلُوا في‏ سَبيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ "

خداوند غریق رحمتشان نماید .

http://hdrdc.ir/fa/news/%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%86-175-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%9F

ویرایش شده در توسط consultant

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

شهید علیرضا موحد دانش ؛ موسس و فرمانده لشکر 10 سیدالشهداء

 

normal_khrt_shhyd.jpg

 

زندگی‌نامه

علیرضا اولین فرزند خانواده «موحد» در سال 1337 در تهران به دنیا آمد. در سال 1355 بعد از اخذ دیپلم به سربازی اعزام شد و پس از فرمان امام خمینی مبنی بر فرار سربازان از پادگان‌ها، وی نیز از پادگان گریخت و به جمع انقلابیون پیوست. [روایتی دیگر: در سال 1355 بعد از اخذ دیپلم وارد دانشگاه تبریز شد و در رشته مهندسی برق به كسب علم مشغول گشت.]

پس از پیروزی انقلاب، در كمیته انقلاب اسلامی شمیران به فعالیت مشغول شد. علیرضا در فروردین ماه 1358 به عضویت سپاه پاسداران در آمد و ابتدا مأموریت حراست از بیت امام خمینی را بر عهده گرفت. با آغاز غائله كردستان، به كردستان رفت و در چند عملیات پاكسازی علیه ضد انقلابیون شركت كرد.

 

با آغاز جنگ تا پایان آذر ۵۹ در جبهه آبادان به همراه شهید محمد جهان آرا به رزم و شناسایی مواضع دشمن در خرمشهر مشغول بود

پس از آن به جبهه اعزام شد و به عنوان جانشین شهید "محسن وزوایی در عملیات بازی دراز حضور یافت و در همین عملیات، یك دستش قطع شد.

پس از عملیات "مطلع الفجر" به مكه معظمه مشرف شد. قبل از عملیات فتح المبین، به تیپ 27 محمد رسول الله (ص) اعزام شد تا به عنوان معاون گردان حبیب بن مظاهر مأموریتش را انجام دهد.

وی پس از خاتمه عملیات فتح المبین، فرماندهی گردان حبیب بن مظاهر را بر عهده گرفت و نقش فعالی در مراحل سه گانه "الی بیت المقدس" و آزادی خرمشهر ایفا كرد.

در خرداد سال 1361 با دختری مؤمنه عقد ازدواج بست.

پس از پایان عملیات بیت المقدس، به همراه قوای محمد رسول الله (ص) به لبنان اعزام شد.

بعد از بازگشت از لبنان، فرماندهی تیپ 10 سید الشهدا (ع) را بر عهده گرفته، در عملیات "والفجر 1" با این تیپ وارد عملیات شد و در همان عملیات نیز مجدداً مجروح شد.

علیرضا موحد، عاقبت در تاریخ 13 مرداد 1362 در عملیات والفجر 2 در منطقه حاج عمران، در حالی كه فرماندهی تیپ 10 سید الشهدا (ع) را بر عهده داشت به شهادت رسید.

 

normal_60lyrD-mwHd-dnsh.jpg

 

 

مجروحیت اول

 عملیات <<بازی دراز>> بود. صبح عملیات، حاج علی برای بیدار كردن بچه‌ها، به سمت یكی از چادرها رفت، غافل از اینكه شب قبل عراقیها پاتك زده، چند تا از چادرها را گرفته بودند. هنگامیكه حاجی وارد چادر شد، سربازان عراقی او را به رگبار بستند، خیلی سریع پشت یكی از صخره‌ها سنگر گرفت، اما لغزش پا روی ریگ‌ها باعث سقوط او شد و در اثر اصابت سر به تخته سنگی، برای مدتی بیهوش شد. پس از به هوش آمدن، یكی از عراقیها نارنجكی را به سمت او پرتاب كرد. حاجی كه قصد داشت نارنجك را به سمت دشمن بازگرداند، آن را در دست گرفت اما نارنجك منفجر شد و دست حاج علی را از مچ قطع كرد. در همین حین ما با شنیدن صدای تیر انفجار متوجه جریان شدیم و به سمت چادرها رفتیم و پس از به عقب راندن عراقیها حاج علیرضا موحد دانش را یافتیم.

فكر می‌كنم همه بچه‌ها با دیدن آن صحنه به یاد كربلا و علقمه و عملدار لشگر امام حسین (ع) افتادند.

حاج علی بعد از جانبازی باز هم راهی جبهه‌ها شد، آخر هیچ چیز نمی‌توانست حضور او را در صحنه جهاد كمرنگ كند.

 

normal_shhyd_mwHd_dnsh.jpg

 

 

مهمان بانوی دو عالم

چند روز قبل از شهادت علیرضا من كه در خارج از كشور به سر می‌بردم، خواب عجیبی دیدم. درخواب دیدم كه تمام كوچه‌مان را چراغانی كرده و دیوارهایش را از پرچم پوشانده‌اند. خانم فاطمه زهرا (س) جلوی در خانه ایستاده‌اند و مردم بین خودشان نقل پخش می‌كنند. دریافتم كه شاید برای علیرضا اتفاقی افتاده است و همینطور هم بود. چند روز بعد همسرم از ایران تماس گرفتند و خبر شهادت او را به من رساند.

سیزدهم مرداد سال 1362 و عملیات والفجر 2 بود. علیرضا كه زخمی شده بود، در آخرین لحظات به سختی خودش را به بیسیم عراقی‌ها رسانده، سیم آن را با دندان جوید تا مانع ارتباط آنان با عقبه گردد. پس از قطع سیم كه دشمن متوجه این كار علی شد، او را به رگبار بسته، راهی دیار بهشت گرداند . پیكرش، همانطور كه آرزو داشت پس از مدتها، به وطن باز گشت و در گلزار شهدا به خاك سپرده شد.

راوی : مادر شهید

normal_shhyd_60lyrD_mwHd_dnsh.jpg

 

استجابت آنی دعا

 شهید موحد دانش یكی از خاطراتش را برای یكی از همرزمانش اینگونه تعریف كرده است:

بعد از عملیات «بازی دراز» با دلی شكسته رو به خدا كردم و گفتم: «پروردگارا! ما كه توفیق شهادت نداشتیم، قسمت كن در همین جوانی كعبه‌ات را، حرم رسولت را، غریبی بقیعت را زیارت كنم...» مشغول دعا و در خواست از درگاه پر از لطف خداوند بودم كه شهید پیچك آمد. دستی به شانه‌ام زد و گفت: «حاج علی، مكه می‌روی؟!» یكدفعه جا خوردم و با تعجب پرسیدم: «چطور مگر؟» خندید و ادامه داد: «برایم یك سفر جور شده است اما من به دلیل تدارك عملیات نمی‌توانم بروم. با خود گفتم شاید شما دوست داشته باشید به مكه بروید!» سر به آسمان بلند كردم. دلم می‌خواست با تمام وجود فریاد بكشم: «خدایا شكرت...»

 

normal_frmndh_shhyd.jpg

 

فواید دست مصنوعی

سهمیه مکه برای شهید پیچک بود که آن را به علی (شهید موحد دانش) داد. ایشان وقتی می‌خواست عازم حج شود، همچنان از کار تبلیغات و کار برای اسلام غافل نبود. لذا با توجه به مصنوعی بودن دستش از این موضوع حداکثر استفاده را کرد و مقدار زیادی عکس و پوستر انقلابی را داخل آن جاسازی کرد، طوری که تا خود عربستان هیچ کس متوجه این قضیه نشده بود. آن جا که می‌رسند، در یکی از به اصطلاح کمپ ها که وارد می‌شوند می‌بینند عکس فهد زده شده است. با زیرکی آن عکس را می‌کند و عکسی را که همراه خود برده بود به جای آن می‌زند.

مامورین سعودی که این قضیه را می‌بینند علیرضا را برای بازجویی می‌برند اما چیزی از وی نمی توانند پیدا کنند. عکس فهد را دوباره روی دیوار می‌زنند و می‌روند. بر می‌گردند و می‌بینند عکس فهد باز پایین آورده شده پوستر دیگری به جای آن نصب شده است. عصبانی می‌شوند که علیرضا این پوسترها را از کجا می‌آورد، باز هم متوجه دست مصنوعی علیرضا نمی شوند تا اینکه بالاخره رهایش می‌کنند. همین کار را مکرر ادامه می‌دهد.

به دوستانش گفته بود: این دست مصنوعی ما بیشتر از دست واقعی درخدمت اسلام قرار گرفته است.

shhyd_mwHd_dnsh_mwss_sph_sydlshhd.jpg

 

 

شادی ارواح طیبه شهداء ، صلوات

  • Upvote 12

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

لطفا وارد سیستم شوید برای ارسال نظر

شما قادر خواهید بود بعد از ورود به سیستم این نظر را ترک نمایید



ورود به سیستم