امتیاز دادن به این موضوع:

Recommended Posts

بسیار بسیار بسیار عالی!!!

 

پیشنهاد بنده هم برای هرچه بهتر و جامع تر شدن این تایپیک این است که مختصر معرفی در مورد شهید یا وصیبت نامه اش ذکر شود تا به عنوان یادگاری در این انجمن باقی بماند، خیلی خوب میشد هرکی توی شهرش هر چند شهید وجود داره رو با یه توضیحات کوچک اینجا ذکر می کرد!

  • Upvote 4

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

http://www.yadgah.ir/media/cache/d5/ae/d5aeb8243725f8d75ed8e743686d6f9d.jpg

 

نام پدر: حسن
محل تولد: خراسان - بیرجند
تاریخ تولد: 1348 
مدرک تحصیلی: دیپلم
تاریخ شهادت: 1363/03/25 
گلزار شهید: گلزار شهدای بیرجند

 
 
محسن شهپر فرزند حسن در سال 1348 در شهر بیرجند در خانواده ای متدین و فرهنگی چشم به جهان گشود. پس از پشت سر گذاشتن دوران کودکی وارد دبستان شد و تا پایه ی سوم دبیرستان ادامه ی تحصیل داد. وی در حین تحصیل به علت علاقه به انقلاب و اسلام در اکثر فعالیت های اجتماعی شرکت داشت و عضو بسیج محل بود و سرانجام از طریق این مرکز به جبهه های نبرد حق علیه باطل رهسپار گردید و مدتی با مزدوران بعثی به نبرد پرداخت.
سرانجام در تاریخ بیست و پنجم خردادماه سال 1363 در منطقه ی مهران بر اثر اصابت ترکش در سن 15 سالگی به وصال معبود نایل گشت و چون برادر شهیدش برگ زرین دیگری را در دفتر انقلاب و جنگ ثبت نمود.
پیکر پاکش پس از تشییع، در جوار همرزمانش در گلزار شهدای بیرجند به خاک سپرده شد
 
نام پدر: حسن
محل تولد: خراسان - بیرجند
تاریخ تولد: 1340/11/02 
مدرک تحصیلی: دیپلم
رشته تحصیلی: مکانیک (فلزکاری)
تاریخ شهادت: 1360/04/16 
گلزار شهید: گلزار شهدای بیرجند

محمدمهدی شهپر فرزند حسن در تاریخ دوم بهمن ماه 1340(شب نیمه شعبان) در شهرستان بیرجند و در خانواده ای مذهبی و معتقد به اسلام و قران دیده به جهان گشود. 
چون تولدش مصادف با ولادت حضرت مهدی(عج) بود، نام مهدی را بر او نهادند. او دوران تحصیلی را در مقطع ابتدایی در دبستان صائب گذارند. سپس در مدرسه ی راهنمایی شهید مطهری (ره) (هادوی سابق) ادامه ی تحصیل داد و در هنرستان ارشاد در رشته مکانیک (فلزکاری) دیپلم خود را دریافت کرد. 
محمدمهدی فعالی
ت های سیاسی و مذهبی خود را از سال 1356 با علنی شدن مبارزات امت اسلامی ایران به رهبری امام خمینی(ره) آغاز کرد. وی به پخش اعلامیه می پرداخت و در تظاهرات و راهپیمایی ها شرکت می کرد. او در ایجاد نمایشگاه کتاب همراه با شهید سیدعلی راشدی نقش مهمی ایفا کرد. 
تلاش زیادی در جهت پیروزی انقلاب داشت. وی در سال 1357 توسط نیروهای رژیم پهلوی دستگیر و مورد شکنجه واقع و بازداشت شد. او یک بار هنگام پخش اعلامیه در شب 21 رمضان در مسجد آیت الله آیتی مورد شناسایی مأموران قرار گرفت؛ اما با هوشیاری از دست آن ها گریخت. وی هم چنین در جریان اولین تعطیلی بازار شهرستان بیرجند، همراه با یکی از دوستانش، به علت آگاه سازی و ارشاد و تشویق مردم جهت شرکت در تظاهرات و تعطیل کردن مغازه ها، توسط مأموران شهربانی دستگیر شد و مورد آزار و اذیت قرار گرفت. 
محمد مهدی پس از پیروزی انقلاب اسلامی، در ارگان های انقلابی نظیر کمیته گروه تحقیق، هیئت واگذاری زمین در جهادسازندگی شهرستان بیرجند به فعالیت پرداخت و بدون هیچ دستمزدی خدمت می کرد. در مدت خدمت در کمیته، از طرف دفتر امام مبلغ 5 هزار ریال برای وی فرستاده شده بود که او آن مبلغ را به حساب 100 حضرت امام(ره) واریز کرد و تنها دستخط امام را برای خود به یادگار نگه داشت. او در دوران خدمت در کمیته، در شب های سرد بهمن و اسفند ماه تا صبح به نگهبانی مشغول می شد. 
با شروع جنگ بین ایران و عراق، محمدمهدی یک بار همراه با کمک های جهادسازندگی برای جبهه ها، به شهر مشهد رفت؛ اما موفق به رفتن به جبهه نشد و برای رفتن به جبهه در سپاه پاسداران، جهادسازندگی و ارتش ثبت نام کرده بود تا بتواند هر چه زودتر به جبهه برود او در تاریخ هجدهم اسفند ماه 1359 جهت انجام وظیفه ی سربازی وارد ارتش شد و 
پس از طی دو ماه دوره ی آموزشی در پادگان کرمان، به لشکر 21 حمزه سیدالشهدای تهران انتقال یافت. 
وی بلافاصله از طریق جهادسازندگی به عنوان نیروی مردمی به جبهه کرخه نور اعزام گردید و مدت 45 روز در جبهه به سر برد. مسئولیت او در منطقه، تک تیرانداز بود. 
شهپر سرانجام در تاریخ شانزدهم تير ماه 1360 در تنگه چزابه بر اثر اصابت ترکش خمپاره به قلبش در سن 20 سالگی به شهادت رسید. 
پیکر شهید محمدمهدی شهپر از مقابل جهادسازندگی شهرستان بیرجند تا مزار شهدا تشییع و در آن جا به خاک سپرده شد. برادرش نيز به آسمانيان پيوست و شهيد راه حق شد
ویرایش شده در توسط 7mmt
  • Upvote 12

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

خدا بیا مرزدشان روحشان شاد  یادشان گرامی    :rose: :rose: :rose:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

____________________________________________________________________________________________________________

 

دانلود آهنگ جدید

  • Upvote 1

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

با سلام خدمت دوستان عزیز

 

در حال تحقیق بر روی زندگی شهید بهمن درولی بودم که با زندگینامه برخی شهداء دیگر هم آشنا شدم.

 

http://www.military.ir/forums/topic/28803-%D9%BE%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%AF%D8%B3-%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C/

 

یافتن فضائی برای معرفی این شهیدان بزرگوار به دوستان خودم در سایت ذهن مرا شدیدا به خود مشغول کرده بود. به همین دلیل از جناب MR9 گرامی ممنون هستم که این تاپیک را به من معرفی کردند. 

 

آخرین تصویر

Hmyd_Sdq_jwl.jpg

"آخرین تصویر حمید"

 

وسعتی به پهنای منطقه فتح المبین با غنچه های تازه شکوفا شده در بستر سبزه هایی آغشته به بوی بهار ، در دومین روز بهار 61 ، برای حمید جشن تولد 22 سالگی اش را جشن گرفته اند و حمید، بی خیال جشن تولدش، آرام و استوار دارد در ستونی که به سمت عشق می رود، گام بر می دارد.

 

ناگهان بر می گردد و دوربین را می دهد دست رضا

رضا ! از من عکس بگیر. چند دقیقه دیگر شهید می شوم.

 

رضا متعجب از حرف حمید ، از او می خواهد که شوخی نکند.

اما حمید بی خیال قضیه نمی شود و می گوید : تو حالا این دوربین را از من بگیر و از من عکس بینداز. یادت باشد که حتما این عکس را به خانواده ام نشان بدهی.

رضا کمی دلش می لرزد .

دوربین را می گیرد و حمید همانطور که دارد توی ستون حرکت می کند به سمت رضا برمی گردد و رضا دکمه دوربین را فشار می دهد و افسوس که رضا نمی داند دارد آخرین لبخند حمید را ثبت می کند.

 

دست رضا هنوز روی دکمه دوربین هست یا نیست ، صدای انفجار خمپاره ای بلند می شود و حمید روی زمین می افتد.

ترکش ، صاف خورده است توی قلب حمید.

 

دست های رضا بی حس می شود. می نشیند بالای سر حمید. هنوز "حمید حمید" گفته یا نگفته و اشک هایش هنوز برگونه جاری نشده اند که یاد حرف چند دقیقه پیش حمید می افتد.

همان لحظه ای که دوربین را داد دستش.

گفته بود:«وقتی شهید شدم ، بالای سرم نمانی. برو . بچه ها ناراحت می شوند».

 

رضا مانده است چه کند.

خون حمید دارد همان شقایق ها را که برایش جشن تولد گرفته بودند سیراب می کند.

تمام قطعه های پازل یک حقیقت در پیش روی رضا کامل شده اند که «حمید صادق جولا از شهادتش آگاه بود»

 

تمام تصاویر، کنار پیکر حمید و پیش روی رضا رژه می روند.

همان چند لحظه پیش بود که به حمید گفت : جلو نرو . شهید می شوی.

و حمید با همان لبخند همیشگی اش گفت : «بگذار شهید شوم، آنوقت تو برو و صبر مادرم را ببین

 

 

یاد حرف ها و حرکات و رفتار چند روز پیش حمید می افتد.

یاد آن روزی که به مسعود وعظیم گفته بود : این بار رفتن من برگشتی ندارد.  بیایید برویم و توی شهر گشتی بزنیم تا دیوارنویسی هایم را برای آخرین بار ببینم. آخر حمید خطاط و خوشنویس خوبی بود.

102635_916.jpg

"شهید حمید صادق جولا در حال دیوار نویسی"

 

و پس از آن گفته بود : مسعود! عظیم!  قلمم روی زمین نماند . . .

 

چشمان حمید بسته شده است. لبخند روی لبش هنوز جلوه می کند و رضا دارد فقط آرزو می کند که آخرین عکس حمید ، در روز جشن تولدش ،خوب افتاده باشد .

 

normal_1_28229.jpg

 

normal_hamid2-copy.jpg

 

-------------

راستی چرا این تاپیک منتقل نشده؟؟  :-(  :-(  :-(

  • Upvote 10

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

۱۷۵ غواص شهید

175 تن از شهدایی که وارد کشور شدند متعلق به غواصان عملیات کربلای 4 است که با دستان بسته به شهادت رسیدند و زنده به گور شدند.

index.jpg

 

xfgbv.jpg

vbnvb.jpg

sdfsdf.jpg

 

 

 

نمیدونم چی بگم از کجا بگم از کی به کی گله کنم چه مظلومانه رفتن این مردانه حق مردانه بی ادعا امید وارم اگه اون موقع نشد الان زحماتشونو جبران کنیم و نزاریم خونشون پایمال شه . این بعثیا که در همه زمان با شیطان هم پیالن و هیچ وقت عوض نمیشن باید تو عراق تو شهراشون از خجالتشون در بیایم 

ویرایش شده در توسط ldmdff
  • Upvote 4

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

" وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلُوا في‏ سَبيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ "

خداوند غریق رحمتشان نماید .

http://hdrdc.ir/fa/news/%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%86-175-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%9F

ویرایش شده در توسط consultant

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

89677_341.jpg

 

 

سردار ولی الله چراغچی مسجدی " قائم مقام فرمانده لشگر ۵ نصر(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی) " در اول شهریور  سال ۱۳۳۷ در مشهد مقدس چشم به جهان گشود. در سال ۱۳۵۷_۱۳۵۶ پس از شرکت در کنکور، در رشته مهندسی علوم دانشگاه بیرجند پذیرفته شد.با اوج گیری انقلاب اسلامی ایران به رهبری امام خمینی (ره) فعالیت سیاسی مذهبی خود را قوت بخشید و در صحنه مبارزه با رژیم منفور پهلوی مشتاقانه گام نهاد.در سال ۱۳۵۸_۱۳۵۷ با تعطیلی دانشگاه ها فعالیت خود را در ارتش آغاز کرد و در کلاس های نظامی به تعلیم افراد می پرداخت. در همین سالها بود که با تشکیل سپاه به این ارگان انقلابی – اسلامی رو نهاد و درس و دانشگاه را رها کرد. با آغاز اولین خیانتهای ضد انقلاب داخلی در گنبد، به این منطقه رفت و از خود در آنجا دلاوریها به جا گذاشت.
 

با شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران به جبهه های نبرد شتافت. مسئولیت های او در جبهه عبارتست از:
فرمانده گردان،
مسئول طرح و عملیات منطقه ۶ سپاه،
مسئول طرح و عملیات نصر ۵ خراسان
وقائم مقام فرمانده لشکر ۵ نصر

به اعتراف برادران همسنگرش پستها و مقامهایی که به او تفویض می شد، از او انسانی مصمم تر می ساخت. ولی الله از قدرت برنامه ریزی و طراحی بی نظیری برخوردار بود. در عملیات بستان، طرح او برای تصرف آنجا مورد توجه و تصویب تمامی فرماندهان قرار گرفت.
هميشه میگفت: «دوست دارم ترکشی به سرم بخورد و قشنگ به شهادت برسم.»
سرانجام در یکی از ساعتهای سخت عمليات بدر، ترکشی به سرش اصابت كرد و پس از ۲۲ روز بیهوشی در تاریخ ۱۸ فروردین ۱۳۶۳، همانگونه كه آرزو داشت...قشنگ شهيد شد و پیکر مطهرش در گلزار شهدای بهشت رضا (علیه السلام) مشهد آرام گرفت.

وصیتنامه شهید بزرگوار ولی الله چراغچی

مسلِم و تسلیم هستم و شهادت می دهم به خداوند حی لا یموت واحد، رحمان و رحیم؛
و .... محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)، بهترین برگزیده از یك صد و بیست و چهار هزار رسولش؛
و علی (علیه السلام) وصی بر حقش و یازده فرزند علی (علیهم السلام) از فاطمه (سلام الله علیها) كه همگی برحقند؛
و اما تنها حجت خدا مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) است كه به انتظار فرمان ظهورش (نگران از انسانیت) نشسته است. 
قال الحسین (علیه السلام): "ان الحیاة عقیدة و الجهاد و لیمحص الله الذین آمنوا و یمحق الكافرین".
درود خدا به امام عزیزم كه ما را آگاهی بخشید و در هر فرصت برای پاك كردن زنگار نیتها پرداخت تا فقط برای خدا باشیم و رحمت خدا بر شهداء باد كه به ما آموختند چگونه بهتر رفتن را .

  • Upvote 8

به اشتراک گذاشتن این پست


لینک به پست
اشتراک در سایت های دیگر

ایجاد یک حساب کاربری و یا به سیستم وارد شوید برای ارسال نظر

کاربر محترم برای ارسال نظر نیاز به یک حساب کاربری دارید.

ایجاد یک حساب کاربری

ثبت نام برای یک حساب کاربری جدید در انجمن ها بسیار ساده است!

ثبت نام کاربر جدید

ورود به حساب کاربری

در حال حاضر می خواهید به حساب کاربری خود وارد شوید؟ برای ورود کلیک کنید

ورود به سیستم

  • مطالب مشابه

    • توسط IRIAF
      بسم الله الرحمن الرحیم
       
      شاید خیلی از ماها تا امروز اسمی از این شخص نشنیده باشیم...شاید ماها تا زندگی خصوصی شخصی مثل کریس کایل رو میدونیم ولی از قهرمان ملی خودمون که تو سخت ترین شرایط جزو بهترین تک نیرندازان تاریخ(یا به عبارتی شارپ شوتر) بوده هبچ اطلاعی نداریم و این باعث تاسفه...
       
      در ابن تاپبک سعی کردم با ذکر نام منابع با اسنفاده از جمع اوری اطلاعات از منابع دیگه این قهرمان ملی رو معرفی کنم.شهید سربلند عبد الرسول زرین
       
       

       
      عبدالرسول زرین متولد سال ۱۳۲۰، کهگیلویه و بویر احمد اعزامی از اصفهان لشکر امام حسین تک تیرانداز ایرانی در جنگ ایران و عراق بود. وی دارای بیش از ۷۰۰ شلیک موفق از سال ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۲ در کردستان تا عملیات خیبر می‌باشد. اهداف وی نظامیان ارتش عراق و گروه موسوم بهمجاهدین خلق بودند. او در نهایت در سال ۱۳۶۲ در عملیات خیبر با تیر مستقیم سربازان عراقی در حالی که قبلا در اثر انفجار خمپاره زخمی شده بود شهید شد. وی از اسلحه دراگونوف SVD دوربین دارد استفاده می‌کرد.
       
       
      جنگ که شروع شد، طاقت نياورد رفت به مرکز اعزام نيرو،(قبل از جنگ نیز در مسایل کردستان همراه سپاه بود) گفت: «براي اعزام آمده‌ام» مسئول ثبت‌نام سرش را آورد بالا گفت: «هفت تا بچه داري، نمي‌نويسم اصرارنکن.» 
      عبدالرسول سرش را برد جلو و گفت: مي‌نويسي خوب هم مي‌نويسي. مسئول اعزام نمي‌خواست جوابش را بدهد که عبدالرسول مهلت نداد و دوباره گفت: حواله‌ات مي‌کنم به پيامبر (ص) مي‌نويسي يا نه؟
      خودکار توي دست مسئول چرخيد. پاسخي نداشت به ناچار نوشت: عبدالرسول زرين اعزام به منطقه. 
      و حالا برق شادي در نگاه عبدالرسول مي‌درخشيد.
       
      تصوير ذيل مربوط به منطقه بستان مي‌باشد. وقتي كه تك‌تيرانداز ايراني تصميم گرفت تا يك مانع را هدف قرار دهد و به صورت همزمان يك گلوله به لاله گوش او برخورد كرد. 
      موضوع از اين قرار بود كه اين شهيد و يك تك تيرانداز خبره عراقي به صورت همزمان همديگر را هدف قرار مي‌دهند و گلوله اين شهيد مغز تك‌تيرانداز عراقي هدف قرار مي‌دهد.
       
       

       
      زرین بسیار ساده و صمیمی بود تواضع وفروتنی عجیبی تمام وجودش را فرا گرفته بود ، حتی ذره ای تکبر از او دیده نشد ، با نگاه به قامت خاکی وظاهر بسیار ساده اش هیچکس نمی توانست باور کند که او همان تک تیر انداز بزرگ است .
      شهید خرازی می فرماید: قبل از شروع جنگ تحمیلی در کردستان ودر گروه ضربت خیلی خوب خود را نشان داد. دیوانه دره و آوردگاه گاران شاهد دلاوری های اوست . گروه ضربت به فرماندهی حسین خرازی به هر وحشت کده ای سرک می کشید ، وبارها با هنر این پلنگ کوهستان یعنی زرین از مهلکه ها گریخته و نشانه گیری های دقیق او ، بیشترین آسیب ها را به دشمن زده است . 
      تک تیر انداز سرشناس نبرد ، بارها آتش بار دشمن را در ارتفاعات صعب العبور ، فقط با یکبار فشار دادن ماشه تفنگ (( اس وی دی و اف پی کا)) خاموش کرده است .
       
      با شروع جنگ تحمیلی به جبهه های جنوب آمده وتا سال 63 به طور مداوم در اکثر عملیاتهای جنوب و غرب حضور فعال داشته است . 
      مسئولیتهای مختلفی از جمله فرماندهی گردان ومحور را بر عهده داشته و گروههای مختلفی را آموزش داده وبه عنوان تک تیر انداز ، بین گردان ها فرستاده است .
       
      این ادعای بزرگی است ولی اتفاق افتاده ، شوخی نیست ، این مطلب به تائید حاج حسین خرازی رسیده است و قول اوست که به وسیله سلاح اس وی دی چند هزار دشمن بعثی را(به طور رسمی 700 شلیک موفق) به هلاکت رسانیده و چندین فرمانده عراقی را از میان برداشته است.
      چند تپه را به تنهائی تصرف نمود، تپه هایی که زرین تصرف کرده به نام خودش نام گذاری کرده اند .
      شهید خرازی در مورد دلاوری های این شهید فرموده است : انگار که ایشان جنگی به دنیا آمده بود و در جای دیگر ایشان را گردان تک نفره زرین خطاب کرده بودند بدین لحاظ که او به اندازه یک گردان موثر بود
      شهيد زرين پس از ان كه به تنهايي يك تپه را كه يك گردان از پس آزاد‌سازي آن برنيامده بود، تصرف كرد از جانب حاج حسين خرازي به “گردان يك‌نفره ” معروف شد.
       

       
      تعدادی از خاطرات مربوط به شهید
       
      شجاعت و توانایی تک تیرانداز شهید عبدالرسول زرین 
      عبدالرسول يک نفر را فرستاد براي نگهباني. صبح اما سر بريده‌اش را آوردند توي سنگر؛ شب بعد خودش رفت. يک سنگر ديگر همان نزديکي درست کرد و کامل استتارش کرد. توي سنگر قبلي هم شبيه يک نگهبان درست کرد و منتظر ايستاد. چيزي شبيه بوته به سنگر نزديک شد و پريد توي آن. 
      عبدالرسول هم پشت سرش رفت تو سنگر و سرنيزه را فرو کرد توي گردنش. صبح که آفتاب طلوع کرد با بقيه نيروها سراغش آمد. مرد هيکل بزرگي داشت بچه‌ها باورشان نمي‌شد که عبدالرسول از پس او برآمده باشد. به سختي سر نيزه را از گردن آن کومله بيرون آوردند. اما عبدالرسول بود و مهارت جنگي بي‌حد و حصرش... 
       
      کوه احد 
       
      بچه‌ها تپه را از دشمن گرفته بودند و حالا حفظ کردنش مهم بود. عبدالرسول بدون اينکه به کسي چيزي بگويد همان جا پايين تپه نشست. براي خودش يک سنگر درست کرد و منتظر ماند. احتمال مي‌داد عراقي‌ها رزمندگان را دور بزنند و بخواهند از پشت حمله کنند. 
      دقايقي گذشت صف طولاني عراقي‌ها را ديد که از توي رودخانه جلو مي‌آيند. اسلحه‌اش را آماده کرد. هفتاد نفر را به زمين انداخت. آب رودخانه از رنگ خون تغيير کرده بود. عبدالرسول کسي نبود که بگذارد بار ديگر خاطره شکست احد از کفار تازه گردد.
       
      تک تيرانداز
       
      عبدالرسول توي پادگان دشمن نفوذ کرد و همان جا يک کمين درست کرد. چشمش افتاد به فردي که با محافظان زيادي براي سخنراني آمده بودند. اسلحه‌اش را آماده کرد. چشمش را هدف گرفت و شليک کرد همه افراد دشمن به هم ريختند. نمي‌دانستند چه کسي شليک کرده، همه به هم مظنون بودند و فرمانده يکي يکي نيروهاي خودش را جلو مي‌برد و اعدام مي‌کرد به گمان اينکه آن‌ها منافق هستند. 
      عبدالرسول هميشه اين طور عمل مي‌کرد آرام و بي سر و صدا. يادم هست يک‌بار يکي از تک تيراندازهاي دشمن بچه‌ها را با تير مستقيم مي‌زد. عبدالرسول به نيروي همراهش گفت: «تو کلاه آهني را سر يک چوب بگير و از آن تپه بالا ببر.» 
      خودش هم با دوربين ايستاد يک جاي ديگر و مراقب اوضاع بود. کلاه آهني که با شليک گلوله پريد هوا. جاي تک تيرانداز عراقي را شناسايي کرد و با يک گلوله او را به هلاکت رساند.
       
      سرانجام روح این مجاهد با صفا و سر باز مخلص لشگر امام حسین(ع) بعد از بارها مجروحیت و به یادگار گذاشتن 7 فرزند و ده ها نکته عبرت انگیز با عشق به حسین بن علی (ع) در عملیات خیبر به درجه رفیع شهادت نائل آمدند.
       

       
       
      برای شادی روحش و روح همه شهدای جنگ 8 ساله و جنگ این روزهای محور مقاومت صلواتی بفرستید
      روحش شاد و یادش گرامی.باعث تاسفه که ما همچین قهرمانی داریم و هیچ فیلم یا مستندی ازش نیست...دوستان به دلیل وقت کم از منابع مختلف اطلاعات و جمع اوری کردم ممنون میشم از بهتر شدن این تاپیک کمکم کنید
       
      با تشکر از black angel عزیز
       
      http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%84_%D8%B2%D8%B1%DB%8C%D9%86
       
      http://taktirandazshhid.blogfa.com/tag/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-2-%D8%A7%D8%B2%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%84-%D8%B2%D8%B1%DB%8C%D9%86
       
      http://cm30.ir/post/407/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%84-%D8%B2%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D9%86%D8%A7%DB%8C%D9%BE%D8%B1-%D8%AE%D8%A8%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D9%84%D9%82%D8%A8-%D8%A8%D9%87-%D8%B5%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AE%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%87--/
       
      http://sahebnews.ir/127489/%D8%B9%D9%83%D8%B3-%D9%82%D8%A8%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D8%A8%D8%BA%D9%87-%D8%AA%D9%83-%D8%AA%D9%8A%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D9%8A-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B5%D9%81.htm
       
       
       
       
    • توسط justin42
      گوش بر ها, اشباح ترسناک جبهه های ایلام


      پيرمرد کارش بهياري و رسيدگي به دوا و درمان روستاهاي اطراف دهلران بود ؛ اما مردم ، عبد الرضا داور را « دکتر » صدا مي کردند . آن روز با همکارانش ، سيف الله بهرامي و دختر و نوه ي چهارساله اش، راه افتاده بودند براي بررسي وضعيت بهداشتي و درماني روستا ها . ساعت از نيم شب گذشته بود. مسافر ها که به انتهاي جاده فکر مي کردند و مردمي که منتظرشان بودند ، نا گهان با کمين وحشتناکي روبرو مي شوند .
      ماشين با رگبار و شليک پياپي ، سوراخ سوراخ مي شود و مي ايستد . همان اول کار ، يکي از اين گلوله ها هم خورده بود توي سر مادر و ... وآخرين حرفي که شنيده بود ، فرياد پسر چهار ساله اش بود که صدايش مي کرد .
      حالا عبد الرضا و همراهش اسير « گوش برها » شده اند. اسلحه ها بچه را نشانه مي رود که با اصرار پدر بزرگ (عبد الرضا ) کنار مي کشند . و بچه ي چهار ساله، همان جا محکوم مي شود که تا صبح بر روي جنازه مادر ناله و گريه کند . سرما ، وحشت از تاريکي و گلوله ، براي بچه دردناک تر از ديدن مادري نبود که تير پيشاني اش را سوراخ کرده بود و گوش هايش را هم گوش برها بريده بودند ...
      فردا صبح ، گشتي هاي سپاه، کودکي را مي بينند که توي سرماي شديد جاده ، روي جنازه ي مادرش از هوش رفته است .
      پسر بچه، بعد از 25 روز بيماري و تشنج شديد شهيد شد. پدر بزرگ، بهد از هشت سال اسارت به خانواده اش بازگشت ؛ اما شکنجه ها کار خودش را کرده بود. او هم رفت پيش دخترش ...
      گزارش اين حادثه ، در گزارش هاي صبح آن روز ، چنين ثبت شده است :
      به : فرماندهي سپاه ناحيه ايلام
      از : فرماندهي سپاه دهلران
      سلام عليکم ؛
      به استحضار مي رساند در شب يکشنبه ، مورخه 63/8/12 يک نيسان متعلق به بهداري دهلران ، همراه چهار نفر سرنشين که دو نفر مرد و يک زن و يک کودک چهار ساله هنگام عبور از طرف زرين آباد به دهلران در دو کيلومتري روستاي بيشه دراز در تنگه نجي مرده در کمين افراد گوش بر قرار مي گيرند ، دو نفر به اسارت در مي آيند و زن ، شهيد و بچه ، سالم به جاي مي ماند و خودروي مذکور منهدم مي گردد .
      حد فاصل مهران تا دهلران، يک محور مواصلاتي به طول يکصد کيلومتر است که غرب و جنوب را به هم وصل مي کند اين جاده ، تقريبا خط دوم جبهه بود. در مسير اين جاده ،بسياري از مردم جنگ زده و آواره شده ي دهلران ، در روستاي متروکه ، که در مسير اين جاده قرار داشت ، اسکان گرفته بودند . اين مردم ، عملا به عنوان نيروهاي پدافند کننده ، نقش مهمي داشتند. ضمن اين که جوانانشان در جبهه هاي مهران و دهلران مشغول دفاع بودند . اين خانواده ها نيرويي دلگرم کننده براي رزمندگان مستقر در خط به شمار مي آمدند.
      رژيم بعث عراق از اوايل جنگ ، به هر طريق قصد از بين بردن آرايش اين روستا ها را داشت ؛ گاهي با حملات زميني و گاهي با حملات هوايي . هر روز بمب و گلوله ي توپ بود که بر سر مردم اين روستا ها مي باريد. اما آنها مقاومت مي کردند و بعضي وقت ها منطقه را رها مي کردند ، ولي باز بر مي گشتند .
      اين بار بعثي ها نقشه ي جديدي کشيدند و آن ، به کار گيري تعدادي از عوامل ضد انقلاب بود . اين عوامل از کردهاي عراقي بودند و از نظر جسمي ، هيکلي و توانا بودند . دستگاه استخباراتي عراق ، آنها را سازمان داد و يک تشکيلات سياسي از آنها به نام « گروه فرسان » تشکيل داد ؛ گروهي چريکي که به صورت پارتيزاني عمل مي کردند و هدف آنها ، ضربه زدن به مردم روستا و رزمندگان اسلام بود .که در محور مواصلاتي مهران - دهلران رفت و آمد داشتند . روش کار آنها اين طور بود که جاده ها را سنگ چين مي کردند و با کمين در ورودي روستا ها ، چوپان ها و عشاير را در بيابان و صحرا دستگير مي کردند ؛ و اگر مي توانستند آنها را به صورت اسير ، تحويل عراقي ها مي دادند ؛ و يا اگر تاريکي شب و راه طولاني و... به آنها اجازه نمي داد ، بلافاصله به افراد تير خلاصي مي زدند و يک گوش آنها را مي بريدند و به عنوان سند و مدرک، تحويل عراقي ها مي دادند تا در قبال هر گوش يا هر اسير ، از عراقي ها پول بگيرند . فعاليت اين گروه از سال 1363 آغاز شد و تا پايان جنگ ادامه داشت . آنها عمليات هاي تروريستي زيادي عليه عشاير ، روستايي ها و رزمندگان انجام دادند و به دليل بريدن گوش شهدا ، معروف شده بودند به « گوش برها ».

      منبع:منبع: مجله ي امتداد شماره 10




      درود خدا بر شهداي عزيز ایلام غيور كه در حد فاصل مرز دهلران ومهران حماسه افريدند وگوش برهاي مزدور را نابود كردند.
  • مرور توسط کاربر    0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.